یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه
بسم الله الرحمن الرحیم، و به او استعانت میجوییم.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشایندهٔ مهربان.
«وَبِهِ نَسْتَعِينُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از او یاری میجوییم.
«السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده بهسوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.
«السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.
ادامهٔ موضوع روح بخاری، اخلاط و مزاجها
در بحث، ادامهٔ موضوع روح بخاری و اخلاط و دمها و مزاجها را پی میگیریم. به مزاج دم رسیده بودیم و تقریباً کلیتی از آن گفتیم. حالا به فضل الهی چند نکته دربارهٔ مزاج و خلط بلغم عرض میکنیم.
پیش از ورود به این موضوع، چون تازه وارد فصل پاییز شدهایم — تقریباً؛ اگرچه اواسطش هستیم — فرمایشی از مولایمان امیرالمؤمنین علیهالصلاةوالسلام دیدم که بسیار عالی است و با بحث ما نیز مرتبط است. میتوانید آن را در حکمت صد و بیست و هشت نهجالبلاغه ملاحظه کنید.
حکمت ۱۲۸ نهجالبلاغه: سرما در آغاز و در پایان
حضرت میفرماید:
«تَوَقَّوُا الْبَرْدَ فِي أَوَّلِهِ وَتَلَقَّوْهُ فِي آخِرِهِ فَإِنَّهُ يَفْعَلُ فِي الْأَبْدَانِ كَفِعْلِهِ فِي الْأَشْجَارِ أَوَّلُهُ يُحْرِقُ وَآخِرُهُ يُورِقُ» (نهجالبلاغه، حکمت ۱۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از سرما در آغازش بپرهیزید و در پایانش به استقبال آن بروید؛ زیرا سرما در بدنها همان میکند که در درختان میکند: آغازش میسوزاند و پایانش برگ میرویاند.
«تَوَقَّوُا الْبَرْدَ»: بپرهیزید از سرما. «فِي أَوَّلِهِ»: در آغازش. منظور، سرمای پاییز است. باید مراقب سرمای پاییز باشید.
«وَتَلَقَّوْهُ»: بروید استقبال کنید؛ ملاقات کنید. «فِي آخِرِهِ»: از آن خنکیِ آخر؛ یعنی نزدیک بهار که میشود، از آن استقبال کنید.
چرا؟ «فَإِنَّهُ يَفْعَلُ فِي الْأَبْدَانِ»: چون آن خنکی — چه در پاییز و چه در بهار — در بدنها کاری میکند «كَفِعْلِهِ فِي الْأَشْجَارِ»: همان کاری را که در درختها انجام میدهد.
«أَوَّلُهُ يُحْرِقُ»: اولش، یعنی در زمان پاییز، میسوزاند. میبینید که برگ درختها میریزد و خشک میشوند. «وَآخِرُهُ يُورِقُ»: آن آخری که مربوط به فصل بهار میشود، برگ میدهد و سرسبز میکند.
دقیقاً همین کار را در بدن ما این دو سرما انجام میدهند: سرمای پاییز، و سرما — یا بهتر بگوییم خنکای — بهار.
چرا؟ چون یکی از اجزاء طبیعت خود ماییم. بدن ما از اجزاء طبیعت است. ما جدای از طبیعت نیستیم. اصلاً جنس بدن ما از طبیعت است. همانطور که درخت در نظام طبیعت برگ میریزد و دوباره برگ میدهد، بدن نیز در همین نظام است. این جداییِ خیالی میان «من» و «طبیعت» را باید کنار گذاشت؛ وگرنه نه حکمت امیرالمؤمنین علیهالسلام را میفهمیم، نه ربط اخلاط را با فصول.
سرمای خشک پاییز و گرمای تر بهار
به همین خاطر، این نسیم و باد پاییزی، سرمای پاییزی، چون خشک است و سرد است، مزاجش سرد و خشک است. برای همین بدن را خشک میکند، سرد میکند و میسوزاند و بال و پر را میریزد. انسان نحیف میشود، ضعیف میشود، مریض میشود و مستعد بیماریها میگردد. منفذی میشود برای ورود میکروبها و امثال آن.
به عکسش بهار است. بهار چون طبیعتش گرم و تر است، یک گرمای درست همراه با مقداری خنکی دارد؛ هنوز خنکی همراهش هست، اما گرمای ملایمی نیز با خود دارد. آن گرمای ملایم، همراه با آن رطوبت، بسیار کمککننده است برای اینکه رویشها در بدن انسان اتفاق بیفتد، سلولهایی که مردهاند زنده شوند، و انسان حیات مجددی پیدا کند.
پس خلاصهاش این است که باید در پاییز خودمان را بپوشانیم؛ و در بهار اتفاقاً باید خود را در معرض نسیمها قرار دهیم. این را یادمان باشد. این دو دستور، دو روی یک حکمتاند: در آغاز سرما توقّی، در پایانش تلقّی. توقّی یعنی پرهیز و پوشش؛ تلقّی یعنی استقبال و ملاقات. اگر این را وارونه کنید — در پاییز خود را در باد خشک رها کنید و در بهار از نسیم بگریزید — همان میشود که بر سر درخت میآید: سوختن در اول، و محروم ماندن از رویش در آخر.
مزاج بلغم: معادل آب، سرد و تر
اما مزاج بلغم. معادل بلغم در طبیعت آب است. معادل دم — که عرض کردیم — هوا بود؛ معادل بلغم آب است. مزاجش سرد و تر است: هم سرد است و هم تر.
در حقیقت بلغم یک نوع خونِ نپخته و خام است. یعنی خودِ دم را در نظر بگیرید که خام باشد و نپخته باشد؛ میشود بلغم. ابتدای دم، ابتدای خون، اصلاً بلغم است. بعد مبدّل میشود به خون یا دم. این ترتیب را خوب در ذهن بسپارید: اول بلغم است، بعد با پختگی دم میشود. اگر این را ندانید، بعداً که میگوییم «حرارت کمتر از اعتدال بلغم میسازد و حرارت بیشتر خون میسازد»، مطلب گنگ میماند.
چگونه بلغم تبدیل به خون میشود؟ قبلاً گفتیم: بر اثر حرارت زیاد. حرارت زیاد بلغم را تبدیل میکند به خون. پس بلغم و دم از دو جنس بیگانه نیستند؛ یک ماده است در دو درجه از پختگی.
گرمای بهار و پختن بلغمِ ناپخته
الان بحث همین حکمت نهجالبلاغه را گفتیم؛ حاجحسین آقا هم آن را در پایان مطلب گذاشته بودند. مولا فرمود از نسیم بهار استقبال کنید. مزاج بهار چه بود؟ گرم و تر.
آن گرما — اگرچه ملایم بهار است — میپزد. آن گرما که همراه رطوبت هم هست، تر هم هست، بلغمی را که در بدن ناپخته مانده میپزد و بدل به خون میکند. لذا در بهار اصلاً خونرسانی به بدن بیشتر میشود. انسان انرژی بیشتری حتی از طبیعت میگیرد. نباید از طبیعت فرار کرد.
شاید آن سری که قدیمها میگفتند «یک روز طبیعت»، و آن موقع قرارش دادند در آن زمان، یا مثلاً سیزده فروردین میرفتند بیرون در طبیعت و خود را در معرض بادهای طبیعی قرار میدادند، از همین مطلب مطلع بودند. چون قدیمها خیلی روی حساب کار میکردند. همهچیز حسابشده بود؛ حتی غذاهایی که استفاده میکردند. این رفتن به طبیعت، ولگردی بیحساب نبود؛ قرار گرفتن در معرض همان نسیمی بود که مولا فرمود در آخر سرما تلقّیاش کنید.
حسابشدگی غذا در گذشته و بیحسابی امروز
دقت کنید: مثلاً برنج سرد است، باقلا هم سرد است. وقتی قدیمها باقالیپلو درست میکردند به آن چه میزدند؟ شوید میزدند، سیر هم میزدند. چرا؟ شوید و سیر طبعشان گرم است. سردی برنج و باقلا را خنثی میکند. ببینید چقدر حسابشده بود قدیمها.
والّا الان همهچیز در فستفود و از این قبیل راه افتاده، و بدون هیچ حسابوکتابی همهچیز را در معدهٔ بیچاره میریزند. دیگ معده قلقل میکند از این چیزهای درهمبرهم؛ و همینطور ما را بیچاره کرده است.
به هر حال چرا بحث به اینجا کشیده شد؟ گفتیم که بلغم خونِ نپخته است که حرارت آن را میپزد و پخته میشود.
محل تولید و جریان بلغم
جایش کجاست؟ یعنی بلغم کجا تولید میشود؟ جای خاصی ندارد که بگویید فقط در یک موضع باشد و فقط آنجا باشد؛ نه. ولی جایی که تولید میشود معده است و کبد. در کبد و معده بلغم درست میشود. این را با دم قیاس کنید که گفتیم ساخت اصلیاش در کبد است؛ بلغم هم از همین مسیر هضم و حرارت کبدی برمیخیزد، منتها در مرتبهٔ نپختگی.
بعد چگونه جریان پیدا میکند؟ از طریق خون، قاطی خون میشود و در بدن جریان مییابد. یعنی جدا از گردش خون یک لولهکشی دیگر ندارد؛ سوار بر همان خون در اعضا پخش میشود.
بلغم طبیعی و بلغم غیرطبیعی
همانطور که گفتیم دم غیرطبیعی و طبیعی داریم، بلغم طبیعی و غیرطبیعی هم داریم. بلغم طبیعی را که بشناسیم، غیرطبیعیاش را هم شناختهایم.
بلغم طبیعی اولاً بو ندارد. ثانیاً مزهاش مایل به شیرینی است؛ شیرینی تندی ندارد. بعد قوامی معتدل دارد؛ اعتدال در آن هست. رنگش چگونه است؟ رنگش سفید است؛ سفیدِ لزج، شبیه سفیدی تخممرغ. آن شکل است؛ شبیه سفیدی تخممرغ میماند.
به چه درد میخورد؟ اولاً همین الان گفتیم که اگر پخته شود میشود خون. این خودش خیلی مهم است. ثانیاً اندامهای بلغمی را تغذیه میکند.
اندامهای بلغمی کداماند؟ مغز و هر چیزی که مرتبط به مغز است: رشتههای عصبی، مثل نخاع؛ مخچه؛ اینها همه مرتبط به مغزاند. پس یادتان باشد: غذای اینها بلغم است.
حالا بفرمایید: اگر بلغم کم شود یا غلبه پیدا کند — هر کدامش؛ یعنی از اعتدال خارج شود — اولین جایی که آسیب میبیند چیست؟ همانجایی که از این تغذیه میکند؛ یعنی مغز. ببینید خیلی راحت میتوان اینها را متوجه شد.
پس در نتیجه هر آسیبی که در طول مغز تعریف میشود — مثل کندذهنی، بیهوشی، آلزایمر، خستگی فکری، افسردگی و مانند اینها — همه ناشی از چیست؟ عدم اعتدال بلغم؛ یا غلبه است یا کمبود. الحمدلله اگر این را متوجه شده باشید، دیگر وقتی میگوییم «اصلاح مزاج»، خیال نمیکنید یک توصیهٔ پزشکیِ جدا از درس معرفت نفس است. مغز غذایش بلغم است؛ بلغم از اعتدال بیرون برود، ادراک و حافظه و حالِ عبادی هم بیرون میرود.
انواع بلغم غیرطبیعی
حالا بلغم غیرطبیعی بحثش مفصّل است؛ خیلی نمیخواهم وارد شوم که خسته شوید. فقط انواعش را حداقل بدانیم.
مخاطی دارد که از اختلاف قوام قابل حس است. خام دارد که اختلاف قوامش نامحسوس است. مایع دارد که بسیار رقیق است. جصّی — با صاد — دارد که بسیار غلیظ است. شور دارد که اختلاط با صفرا است. ترش دارد که اختلاط با سودای ترش است. گس دارد که اختلاط با سودای خام است. بیمزه است که از عدم تأثیر حرارت است، یا از اختلاط با بلغم مایع و امثال آن.
اینها را میگویند بلغم غیرطبیعی؛ حالا کاری به آن نداریم. خستهکننده میشود بحث.
اسباب اربعهٔ بلغم طبیعی
برویم سراغ اسباب اربعهٔ بلغم طبیعی. بعد باید نشانههای غلبهاش را پیدا کنیم و ببینیم کسی که بلغم در وجودش غلبه پیدا کرده چه نشانههایی دارد.
اسباب اربعه یادتان هست چه گفتیم؟ سبب پیدایش این خلط از جهت مادی، فاعلی، صوری و غایی. درست شد؟ که چه شده این پدید آمده؛ سببش چیست؛ علتش چیست.
سبب مادیاش: قسمت غلیظ و لزج و ترِ مواد غذایی. یعنی شما هرچه بخورید، مطلقاً قسمت لزجش، غلیظش و ترش — گرم نه؛ غلیظش، لزجش و ترش — جدا میشود برای ساخت بلغم. پس علت مادیاش غلظت و لزجی و تری مواد غذایی است. این سبب مادیاش است.
سبب فاعلیاش چگونه است؟ گفتیم چه چیزی بلغم را میپزد و خون میکند؟ حرارت. حالا حرارتی که کمتر از اعتدال باشد بلغم را به وجود میآورد؛ و اگر بیشتر از اعتدال باشد اصلاً میشود خون؛ تبدیلش میکند به دم. این هم علت فاعلیاش.
سبب صوریاش چیست؟ پختگی و نضج. نضج را گفتیم؛ فارسها «نضج» میگویند. در بعضی کتابها و بعضی گویشها غالباً همینطور میشنوید: نضج. ایرانیها اینطور میگویند؛ عربها «نضج» میگویند و اصل از همانجاست. اشکالی هم ندارد بگویید نضج؛ فقط بدانید اگر ما میگوییم نضج، خیال نکنید حاجی اشتباه میگوید.
پس علت صوریاش پختگی و نضج است. به نظر شما ناقص است یا کامل؟ ناقص. چون اگر کامل بپزد چه میشود؟ میشود خون. این هم سبب صوریاش.
سبب غاییاش چیست؟ اصلاً برای چه به وجود آمده؟ غایی یعنی علت به وجود آمدن این چیست. دو تایش را باید بگویید؛ یکیاش را الان متوجه شدهاید.
یکی اینکه مغز و آنچه مرتبط به مغز است — مثل نخاع، مثل خود مغز، سلولهای عصبی — را تغذیه کند.
دو: اول گفتیم پخته شود تا چه شود؟ بشود خون. اصلاً خون بدن از پختگی بلغم به وجود میآید. این هم برای اینکه تبدیل به خون شود.
بعد دیگر رطوبتهای بدن را بتواند تأمین و تنظیم کند. چون معادلش در طبیعت چه بود؟ آب بود. چون معادلش در طبیعت آب بود، پس رطوبت بدن را این تأمین و تنظیم میکند؛ مخصوصاً مفاصل و اعضای متحرک.
مفاصل و اعضایی که متحرکاند — زانوها، غضروفها، این مچ که میخواهد تکان بخورد، انگشتان که میخواهند بالا و پایین شوند — همهٔ این غضروفها، این مابین استخوان. اگر عکس انگشتان را دیده باشید، میبینید انگشت مثلاً دو تکه است، سه تکه است؛ شست دو تکه. وسط این تکهها غضروفهایی هست. اگر بلغم نداشته باشد خشک است؛ اصلاً نمیتوانی تکانش بدهی. اینقدر مهم است. رطوبت حاصل از ایجاد بلغم اینها را به حرکت میآورد؛ و همچنین مخلوط شدنش با خون و تغذیهٔ بقیهٔ اعضا.
پس سه کار غایی را کنار هم بگذارید: تغذیهٔ مغز و متعلقاتش؛ پخته شدن و بدل شدن به خون؛ و تأمین رطوبت بدن، بهویژه در مفاصل و اعضای متحرک. اگر یکی از این سه مختل شود، هم فکر میلنگد، هم خونسازی میلنگد، هم حرکت استخوان و غضروف.
علائم غلبهٔ بلغم و خروج از اعتدال
حالا برویم سراغ علائم غلبهاش؛ و برای امروز بس است. اگر کسی بلغماش غلبه پیدا کند، یعنی به یک معنا از اعتدال خارج شود، به چه شکل میشود؟ نشانههایش چیست؟ خودمان را بشناسیم.
رنگ پوستش سفید میشود. پوستش سرد میشود، شلوول میشود، سفید و آبکی میشود. ضعف گوارش پیدا میکند. آدمی است که معمولاً کمتر تشنه میشود. میبینی از صبح تا شب هم ردیفهایش، همکارهایش، همدرسیهایش، همحجرهایهایش چند لیوان آب خوردهاند، این یک لیوان آب هم نخورده. کمتر تشنه میشود. دست و پایش به سردی میرود؛ سردی دست و پا.
غذا دیر در معدهاش هضم میشود. خب کسی که غذا دیر در معدهاش هضم شود، قطعاً ترشی و این چیزها را هم در گلویش حس میکند؛ ترشی معده و سوختن معده و مانند آن. عرق ترش میزند.
خوابآلودگی، سحرخیزی و عبادت
بعد خوابآلودگی و پرخوابی دارد. هرچه هم میخوابد باز خوابآلوده است. اصطلاحاً پرخواب است. به سختی میخوابد؟ نه؛ به سختی بیدار میشود. ده بار ساعتش را کوک میکند که برای نماز شب و نماز صبح پا شود؛ هر بار میکوبد روی این موبایل بیچاره؛ آخرش هم دوباره میخوابد. همهاش خواب. خواب دوست دارد. هرچه هم میخوابد بیشتر دوست دارد باز بخوابد.
این یکی از علائم غلبهٔ بلغم است و خروج از اعتدال بلغم در بدن. ببینید این ارتباط نشاط در بیدار شدن و سحر برای عبادت و نماز صبح را با مزاج. کسی که این مزاج بلغمیاش غلبه کرده، اصلاً هیچچیز را حاضر نیست با خواب عوض کند. گرفتار میشود؛ میچسبد به رختخوابش. این را به تنبلی اخلاقیِ محض برنگردانید. بله، اراده هست؛ اما وقتی خلط از اعتدال خارج شده، اراده روی مادهای کار میکند که سنگینی خواب بر آن نشسته است. اول مزاج را درست کنید، بعد از خودتان انتظار سحرخیزیِ پایدار داشته باشید.
حواسپرتی، فراموشی و پژمردگی
دیگر کمحواس میشود. حواس و هوشش کم است؛ حواسش پرت است. هی یک چیزی را یکهو گم میکند. حواسش پرت است؛ نمیداند کجا گذاشته: کلید را کجا گذاشتم و فلان.
دفعش زیاد میشود همراه با سوزش ادرار. ریزش موی سرش زیاد میشود. رفتهرفته افسردگی پیدا میکند. آدم پژمردهای میشود. خستگی و کوفتگی معمولاً همراهش است. بینشاطی و پژمردگی دارد. قولنج دارد.
فراموشی به او دست میدهد که اگر زیاد شود منجر به آلزایمر میشود. زردی سفیدی چشم. ناراحتی و درد معده.
تندخویی و مسیر اخلاق
تندخو میشود. آدم پرخاشگر و تندخویی میشود. زود عصبانی میشود. و خیلی در مسیر سیر و سلوک و اخلاق این نگرانکننده است. خیلیها میآیند رجوع میکنند و میگویند: حاجآقا من هرچه را میتوانم کنترل کنم؛ نمیتوانم وقتی عصبی میشوم جلوی خودم را بگیرم؛ زود پرخاشگر میشوم. عزیزم مزاجت را اصلاح کن؛ به همین راحتی.
زیر چشمش پف میکند. مزهٔ دهانش ترش میشود. موقع غذا خوردن معمولاً تنگی نفس میگیرد. وقتی از خواب بیدار میشود تپش قلب پیدا میکند. اگر چاق شود، چاقیاش پفکی است. نبضش کند میشود. کلاً رشد موی بدنش آهسته میشود.
دهان و دفع بدنش بدبو میشود. بعضیها بوی تلخی در دهان دارند وقتی با آدم صحبت میکنند؛ بیچاره، شاید خودش هم خبر نداشته باشد. هرچه هست چه کند؟ مزاجش از اعتدال خارج شده؛ دارد با تو صحبت میکند و مجبوری بوی تند دهانش را تحمل کنی. آخر هم باید محترمانه به او بگویی از شما خواهشمندم روی اصلاح مزاجتان کار کنید.
شکمش قاروقور میکند. اگر جایی خلوت باشد — مثلاً طرف امام جماعت باشد و تو پشت سرش باشی و خلوت باشد — قاروقور، قاروقور، امان نمیدهد. معمولاً میافتند به نفخ و یبوست. موهایشان زودتر از دیگران سفید میشود. دردهای مفصلی پیدا میکنند.
میل جنسی، علائم زنان و دستگاه ادراری
بیمیلی جنسی پیدا میکنند. اگر یک نفر را از جهت جنسی بسنجید: دمیها یادتان باشد خیلی علاقهمندند؛ شاید هر روز هم ارضا شوند باز برایشان کم باشد. اما اینها برعکس، خیلی کم. ببینید چقدر این چیزها مرتبط با مزاج است. زودانزالی پیدا میکنند و ضعف جنسی میگیرند و سردردهای سینوزیتی میگیرند.
خانمها تخمدانشان متورم میشود، کیست تخمدان میگیرند، ناباروری پیدا میکنند، پریودشان زیاد میشود، سقط جنین پیدا میکنند، ترشحات رقیق رحمی میگیرند. از این قصه بگذریم.
بعضیها کلیهشان کمکار میشود؛ منجر به سنگ کلیه میشود. اندام تناسلیشان حالت افتادگی پیدا میکند. شبادراری میگیرند. بعد ادرارشان زیاد، با فشار به مثانه میشود. ضعف مثانه پیدا میکنند. صدایشان نازک میشود.
کابوس، بدبینی و قوهٔ خیال
کابوس میبینند. بدبین میشوند. در مسیر تحصیل اخلاق و سیر و سلوک، تخلّق به اخلاق الله، گفتیم حسن ظن خیلی مهم است؛ و رسیدن به حسن ظن یکی از شاهراههای تطهیر قوهٔ خیال بود. کسی که بلغماش از اعتدال خارج شده بدبین میشود؛ بعد قطعاً قوهٔ خیالش مشکل پیدا میکند. ببینید ارتباط مستقیم مسائل سیر و سلوکی را با مزاج. حسن ظن که شاهراه تطهیر خیال است، روی مزاجِ ازاعتدالخارجشده سوار نمیشود. بدبینی میآید، صورتهای خیال تیره میشود، و آنگاه اخلاق و سلوک هرچه دستور بدهید بند نمیشود.
لکنت زبان میگیرند. شاید حتی سخنور خوبی باشند، اما یکدفعه میبینی لکنت میگیرند؛ چند تا پشتسرهم تپق میزنند. این احتمال هست؛ اما معمولاً بیش از حالت معمول لکنت میگیرد زبانشان.
بعد به صورت مقطعی ناشنوایی پیدا میکنند. ورم و درد پا و زانو و این چیزها میگیرند. و وقتی به سرفه بیفتند هی پشتسرهم سرفه میکنند.
به به، به به. چون دیگر وقتمان هم گذشت، فعلاً به همین قصه اکتفا میکنیم.
جمعبندی: اصلاح مزاج از بدن تا باطن
پس ببینید چقدر اصلاح مزاج مهم است و ارتباط مستقیمش با همهچیز. همهچیز: اخلاق و اعتقاد و عبادت و بندگی و سیر و سلوک؛ از بدن بگیرید تا ذاتِ مراتب وجود. تا رتبههای مختلفمان، تا باطنمان، همه تحت تأثیر قرار میگیرند. در این لایه — لایهٔ اخلاط و روح بخاری — اگر این خلط از جا دربرود، از ظاهر بدن تا باطن ادراک همه تحتالشعاع قرار میگیرند.
«وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ستایش از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است.
صلوات ختم کنیم.
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.