یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و سلام به امام عصر علیهالسلام
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ» (حمد/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندۀ مهربان.
«وَبِهِ نَسْتَعِينُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از او یاری میجوییم.
«السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکنندۀ بهسوی خدا و پرورندۀ آیات او.
«السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر شما و رحمت خدا.
چند نکتۀ دیگر را بهصورت ابتدایی، پیرامون مزاج و روح بخاری عرض میکنیم. باید این را بدانیم که اخلاط ما را به اخلاط اربعه اختصاص دادهاند. جایگاه اخلاط اربعه در بدن، همان جایگاهی است که ارکان یا عناصر اربعه در طبیعت دارند. ارکان یا عناصر اربعه در طبیعت چگونه کار میکنند؟ دقیقاً همان جایگاه را اخلاط اربعه در بدن ما دارند؛ به همین شکل و با همین نقش.
حالا مقداری دربارۀ اخلاط صحبت کنیم تا بیشتر آشنا شویم که در وجود ما چه اتفاقی میافتد و ما از آن بیخبریم. این بیخبری کم نیست. نظامی در بدن جاری است که از دهان تا کبد و از کبد تا سلول، پیوسته کار میکند؛ و ما معمولاً فقط نتیجهاش را حس میکنیم: یکی بنیهاش قوی است، یکی زود از پا میافتد، یکی رنگ رخسارش باز است، یکی کبود. ریشۀ خیلی از اینها همین اخلاط است و امتزاجشان.
از غذا تا کیلوس معدی
وقتی غذا میخوریم، هضم نخست در دهان بهوسیلۀ بزاق آغاز میشود. هرچه این بزاق بیشتر با آن غذا ممزوج شود و اطراف آن را بگیرد و جویدن بیشتر طول بکشد، برای هضمهای بعدی بهتر و آسانتر است و انسان کمتر به سوءمزاج گرفتار میشود.
بحث ما خیلی طبی نیست؛ میخواهیم یک نگاه کلی عرض کنیم. لذا در اسلام دستور است که غذا را با طمأنینه و آرامش بخورید، زیاد بجوید و غذا را به صورت یک سوپ درآورید. یعنی آنقدر خوب بجوید که با بزاق دهان به قدری مخلوط شود که عین سوپ گردد.
در صورتی که امروز اصلاً این لحاظ نمیشود. همینطور خشک و تکهتکه، هنوز خرد نشده، طرف میخورد؛ بعد معده اذیت میشود. هضمهای بعدی سخت میشود و راه سوءمزاج از همینجا باز میگردد. این را ساده نگیرید: همان لقمهٔ نجویده، همان شتاب در خوردن، همان نبودن طمأنینه، در نهایت به اخلاط میرسد و از اخلاط به مزاج.
به هر حال، وقتی این غذاها به صورت سوپ درآمد، اصطلاحاً به آن میگویند کیلوس معدی. به این چیزی که شبیه سوپ شد، وقتی در معده به این شکل درآمد، کیلوس معدی میگویند.
کیموس کبدی و پیدایش اخلاط
کیلوس معدی وقتی حرارت دید، بر اثر حرارتی که در کبد اتفاق میافتد، تبدیل میشود به کیموس کبدی. آن کیلوس معدی است؛ این کیموس کبدی.
آن سوپمانند که کیلوس معدی است، توسط عروق ماساریقا — اسم علمیاش همین است — به بافتهای بدن از جمله کبد منتقل میشود. وقتی در کبد حرارت میبیند، تبدیل میشود به کیموس. آن معدی بود؛ این کبدی.
اینجا وقتی تبدیل شد به کیموس کبدی، دیگر از آن اخلاط به وجود میآیند. یعنی فرایند به وجود آوردن اخلاط از دهان تا کبد است؛ بعد به تمام بافتها و اعضا و سلولها منتقل میشود. از بزاق و جویدن شروع میشود، کیلوس معدی میشود، با عروق ماساریقا به کبد میرود، حرارت میبیند، کیموس کبدی میشود، و از آنجا اخلاط زاده میشوند. این زنجیره را اگر یک جا قطع کنید یا تباه کنید، بقیه هم به هم میریزد.
امتزاج اخلاط: اعضا از بخش متراکم و روح بخاری از بخش لطیف
حالا این تعاملی که میان اخلاط است و این آمیزشی که میان اخلاط وجود دارد، پس از همان فرایندی که تا اینجا گفتیم، از اینجا به بعد میان این اخلاط اربعه یک تعامل اتفاق میافتد؛ یک آمیزش که به آن میگویند مزاج.
این امتزاج، به یک معنا دو قسمت میشود. یکی از قسمتها را قسمت کثیف میگویند که متراکم است؛ از آن، اندامها به وجود میآیند. از چه؟ از همین کیموس کبدی که گفتیم از حرارت در کبد بر کیلوس معدی ایجاد شد و در نهایت اخلاط را پدید آورد.
امتزاج این اخلاط دو بخش میشود. یک بخشش کثیف است، متراکم است؛ آن اعضا و اندامهای بدن را ایجاد میکند. اما آن بخشی که لطیف است، بخار است یا حالت بخارمانندِ لطیف دارد، از آن بخش روح بخاری شکل میگیرد.
این را خیلی گذرا آن روز بین دو نماز خدمت شما گفتم و رد شدم. حالا منشأ ایجادش را هم بدانیم بد نیست. به این شکل درمیآید. روح بخاری از آسمان نیامده که جدا از این فرایند روی بدن بنشیند؛ از همین امتزاج برمیخیزد، از همان بخش لطیف و بخاری اخلاط.
بعد، نسبت به اینکه اینها چگونه با هم ترکیب میشوند یا کدام غالب میشوند، خصوصیات پیش میآید. الا ما شاء الله هر شخصی خصوصیاتی دارد، شکلی دارد، صورتی دارد، قیافهای دارد، مزاجی دارد، روحیاتی دارد؛ همه از نسبت امتزاج این اخلاط است، هم از حیث کمّی و هم از حیث کیفی. کمیّت یعنی کدام بیشتر است و کدام کمتر؛ کیفیّت یعنی چگونه با هم آمیختهاند و کدام غالب شده. از همین نسبت است که یکی دموی میشود، یکی صفراوی، یکی بلغمی، یکی سوداوی؛ و قیافه و روحیات هم بیربط به این نیست.
نضج اخلاط و بنیه
اینجا چیزی که باید بدانید — و اگر بخواهید در این سیر مطالعه کنید باید معنایش را بدانید — نضج است؛ نَضج. بعضیها اشتباه میخوانند. نه؛ نضج، با زاء خوانده میشود: نزج. چگونه نوشته میشود؟ با زاء و جیم؛ نزج.
ترجمههایی که از آن شده یعنی چه؟ گفتهاند گوارش کامل. هر مادهای که بتواند قوام لازم را برای استفاده در بدن پیدا کند، به آن حالت میگویند نضج. در اخلاط هم این اتفاق میافتد.
وقتی این اخلاط از جهت کمّی و کیفی بهصورت معتدل مختلط میشوند — کلمهها را دقت داشته باشید: معتدل مختلط میشوند — یعنی به حالت اعتدال، هم از جهت کمّی و هم کیفی، با هم جمع میشوند و مزدوج میگردند. به این میگویند نضجِ خلط یا نضجِ اخلاط؛ که دیگر قوام میدهد به بدن.
هرچه اعتدالش بیشتر باشد، قوامش به بدن هم بیشتر است. بدن یکی را میبینید قویتر است؛ اصطلاحاً میگویند بنیهاش قویتر است. قدیمها میگفتند بنیه. خیلی خوب است بدانید که حتی در بحثهای عرفانی و معنویمان هم بحث بنیه هست؛ مثلاً بنیهٔ محمدی صلی الله علیه و آله و سلم. این به صورت خاص بوده. حالا فعلاً در آن بحثی نداریم.
برای اینکه این نضجِ خلط صورت بگیرد، عرض کردیم از جهت کیفیت و کمیت باید اخلاط معتدل مخلوط شوند، معتدل جمع شوند. اگر فقط کمّیت درست باشد و کیفیّت بههم بریزد، یا برعکس، نضج حاصل نمیشود. اعتدال هر دو با هم است؛ جمع شدن و مزدوج شدن در حال اعتدال است که به بدن قوام میدهد.
اسباب اربعه در تشکیل جسم
یک مورد دیگر که خوب است بدانیم، اسباب اربعهٔ تشکیل جسم است؛ چهار سبب. خیلی راحت بگوییم: برای تشکیل شدن هر جسمی چهار سبب وجود دارد: سبب مادی، سبب فاعلی، سبب صوری، سبب غایی. هر کدام از این اسباب که علل شکلگیری یک جسماند، به موقع خودش جای بحث و بررسی دارد. من فقط برای اینکه بعداً در بحثهایمان شاید از اینها بتوانیم استفاده کنیم، اینها را عرض میکنم؛ آنجا به درد میخورد. الان شاید بگویید به چه درد میخورد؟ آنجا در بحثمان به درد میخورد. خوب است اینها را بدانیم.
سبب مادی
سبب مادی چیست؟ اولین سببی که میگویند. مادهٔ اولیهای که جسم از آن به وجود میآید، به این میگویند سبب مادی. این جسم از چه به وجود آمده؟ آن مادهٔ اولیهاش. به آن میگویند سبب مادی.
سبب فاعلی
سبب فاعلی چیست؟ آن عاملی که روی ماده اثر کرده و جسم را ایجاد کرده، به این میگویند سبب فاعلی. آن عاملی که اثر کرده و باعث شده این ایجاد شود.
سبب صوری
سبب صوری چیست؟ آن طرح ساختاری و آن شکل جسم که به چه شکل است. شما مثلاً بخواهید بگویید صفرا به چه شکل است؟ شکلش چگونه است؟ بلغم چه شکلی است؟ دم چه شکلی است؟ اصلاً شکلش چیست؟ دارید اشاره میکنید به سبب صوریاش؛ که از آن سبب شناخته میشود و با آن از اخلاط دیگر تمیز داده میشود و با آن شناسایی میشود. خود شما اگر ببینید، میتوانید با این سبب بشناسیدش.
سبب غایی
یکی هم سبب نهاییه که در حقیقت کاربرد غایی و هدف نهایی تشکیل شدن این جسم است. یعنی از این جسم که تشکیل شد چه انتظاری میرود. مثلاً خون یا دم در بدن چهکاره است؟ برای چه ایجاد میشود، درست میشود، انشا میشود؟ بحث مهمی است. بلغم در بدن چهکار میکند؟ سودا چه میکند؟ اینها اخلاطاند. صفرا در بدن چهکاره است؟ اینکه میگویی چهکاره است یعنی اصلاً چهکار میکند، کارکردش چیست؟ یعنی همان سبب غایی یا نهایی: برای چه ایجاد شده.
خلط دم: برترین اخلاط و معادل هوا
برویم سراغ اخلاط. مقداری دربارۀ اخلاط صحبت کنیم. نمیدانم امروز وقت شود هر چهارتایش را بگوییم یا نه.
اولین خلطی که دربارهاش بحث میشود خون یا دم است. اینکه یکی دموی است. خون و دم اولاً خوب است بدانیم که معادل هواست. اگر بخواهیم معادلسازی کنیم، مثل هواست. خون و دم مثل هواست.
باز این را خوب است بدانیم: برترین و مفیدترین اخلاط این خون است؛ یعنی این خلط که دم است. از همهشان مفیدتر است، از همه برتر است. لذا شما کتابهایی که حواسشان به ترتّب و مراتب هست، در سیر علمیشان این را اول میگویند؛ به جهت ارزندهتر بودنش میان اخلاط.
رسانندۀ غذا به اعضا است. ساختش کجاست؟ در کبد. یک سری شناساییها اینها دارند، شناسنامه دارند که حالا به موقعش انشاءالله به آن میپردازیم.
خون طبیعی و خون غیرطبیعی
اما ما خون طبیعی داریم و خون غیرطبیعی؛ یا دم طبیعی و دم غیرطبیعی.
خون طبیعی ناشی از کودکی است، از بهار است، و از حرکات شادی که معتدل باشد؛ آن حرکاتی که نشاندهندۀ اعتدال شخص باشد. یعنی اگر کسی حرکاتش معتدل است — مثلاً زبان بدنش معتدل است؛ بیخود حرکت دست ندارد، بیخود حرکت سر ندارد، بهجا دارد — این نشانهٔ اعتدال است که از خون طبیعی ایجاد شده. این ربطها را دارم بعضاً مثال میزنم. چقدر جالب است که اینها همه با هم مرتبطاند.
رنگش سرخ است، بوی خوشی دارد — خون طبیعی را دارم میگویم، نه آن غیرطبیعی. مزهاش شیرین است، قوام دارد و قوام میدهد. گفتیم برترین خلط است؛ هم قوام دارد هم قوام میدهد.
خون غیرطبیعی چیست؟ خون غیرطبیعی مزاجش یا گرمتر است از خون طبیعی، یا سردتر است. برای همین غیرطبیعی است. یعنی مزاجش مزاج اصلی نیست. لذا یا منجر میشود به فشار خون یا به افت فشار. ببینید اینها جنبههای طب یا پزشکیاش را الان خیلی راحت میتوانید متوجه شوید: ربط و ارتباطاتشان.
پس یا مزاج خون طبیعی سردتر شده یا گرمتر شده که خون غیرطبیعی ایجاد شده، یا با خلط فاسد مخلوط شده. خلط فاسد آمده با این قاطی شده و خون را غیرطبیعی کرده. از آن طرف یا افت فشار ایجاد میشود یا فشار خون.
لذا این میطلبد که درست است این خلط امیر است، امیرگونه است، اما میطلبد که همۀ اخلاط معتدل باشند و فاسد هم نباشند. که اگر با این قاطی شوند، خون غیرطبیعی ایجاد میشود و عوارض دارد.
عوارضش عزیزان دلم — حالا نمیدانم حوصلهاش را داشته باشید یا نه — عوارضش صرفاً در مسائل بدنی هم نیست. یعنی کسی که خونش از اعتدال بیرون رفت، فقط سرِ درد و فشار نیست؛ عبادت و اخلاقش هم درگیر میشود.
همین الان مثال بزنیم. کسی که افت فشار داشت دیگر حوصله دارد؟ اصلاً میتواند بلند شود نماز بخواند؟ اصلاً نمیتواند؛ سرش گیج میرود. ببینید خیلی راحت: اصلاً تأثیر مستقیم حتی در معنویات و عبادیات دارد. نماز که امری قلبی و بدنی با هم است؛ وقتی بدن نایستد، آن امر هم بر زمین میماند.
کسی که فشارش میرود بالا، اصلاً زود عصبانی میشود. نمیتواند آرامش داشته باشد. مضطرب میشود، میریزد به هم. دیدهاید وقتی عصبی هستید و فشارتان انگار میرود بالا، ضربان قلبتان میزند وقتی میترسید. اینها همه با هم مرتبطاند. خیلی مهم است این بحثها و دانستن اینها. خلط امیرگونه است؛ اما اگر بقیه فاسد باشند یا خود این از اعتدال گرمتر و سردتر شود، امیر هم دیگر آن کار خودش را درست انجام نمیدهد.
هدف از این بحث: معرفت نفس و فقر ذاتی
هدف ما چیست؟ هدف ما طب و پزشکی که نیست. هدف ما این است که ببینیم معرفت نفس بوده از ابتدا بحثمان. ببینیم خدا چه کرده و دارد چه میکند در عالم.
شما ذرهبین بگذارید روی نوک سوزن؛ میگویند کوچکترین جا نوک سوزن است. همان را با میکروسکوپهای الکترونیکی قوی امروزی نگاه کنید، میبینید نسبت به حجمش از شش میلیارد تا دوازده میلیارد مولکول در آن نوک سوزن است. یعنی ریز که میشوید میبینید:
«اللَّهُ أَكْبَرُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا بزرگتر است.
«سُبْحَانَ اللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منزّه است خدا.
حیرت اندر حیرت، به قول علامه. اینها باعث میشود انسان یک ذره حواسش جمع باشد که نسبت به ربوبیت عالم، ارتباط خودش را مستقیم متوجه شود. فقر، به قول ملاصدرا، و نوریه و اشراقات او. اینکه اشراقات نور ربّی را حتی در همین بحثهای طبی متوجه میشود آدم. اینکه ما فقر نوری داریم، فقر ذاتی داریم. یعنی عالم باید او تجلی کند.
حالا این تجلی کند یعنی چه؟ دیگر انزل مراتبش همینهاست که داریم میگوییم؛ در باب جسم و طبیعیات. همین کیلوس و کیموس و دم و حرارت، انزل مراتب همان تجلی است. و همینطور برو الا ما شاء الله تا بالا که هرچه میروی بالاتر، رقیقتر میشود و ظریفتر و دقیقتر و باطنتر. البته نور، فروغ نورش هم بیشتر، و شروقش هم بیشتر. از طبیعیات به برزخ، از برزخ به بالاتر؛ هرچه بالا میروی باطنتر است، اما فروغش هم بیشتر است. این را برای آن عرض میکنم که خیال نکنید بحث اخلاط از معرفت نفس جداست. جدا نیست؛ نازلترین مرتبهاش است.
اسباب اربعه در خون طبیعی
آن اسباب اربعه که گفتیم، سببهای چهارگانه، الان بررسی کنیم؛ اینجا به درد میخورد. اسباب اربعه پیرامون خون طبیعی چیست؟ سبب مادی، فاعلی، صوری، غایی.
سبب مادی خون طبیعی: خوردنیها و نوشیدنیهای معتدل
سبب مادی در خصوص خون طبیعی چیست؟ غذا. همین خوردنیها و نوشیدنیها. اما چون داریم میگوییم خون طبیعی، باید یک «معتدل» هم بیاورید کنارش. شاگرد زرنگها باید حواسشان جمع باشد. یعنی خوردنیها و نوشیدنیهای معتدل. وگرنه اگر معتدل نباشند، آن چیزی که دارید میخورید خون را از حالت طبیعی خارج میکند؛ میبرد به سمت غیرطبیعی. یعنی شاگرد زرنگ الان تشخیص میدهد که یعنی چه؟ یعنی اینکه مزاج خون را یا سردتر میکنند یا گرمتر؛ از آن حالت اعتدال میبرندش بیرون. اینقدر مهم است خوردنیها.
این میشود سبب مادی.
سبب فاعلی: حرارت
سبب فاعلی چیست؟ آن اثری که روی این ماده ایجاد شده تا به این شکل درآمده. اگر یادتان باشد گفتیم که حرارت میبیند و به این شکل درمیآید. آن حرارت میشود سبب فاعلی. که اگر حرارت نباشد و این اتفاق نیفتد، اصلاً شما دیدهاید میّت را: اولین اتفاقی که در او میافتد و میخواهند ببینند زنده است یا نه، میگویند بدنش سرد شد. دیگر آن حرارت نیست؛ یعنی دیگر خون تولید نمیشود.
سبب صوری: پختگی و نضج
سبب صوریاش چیست؟ یعنی آن شکلش، آن ساختارش به چه شکل است؟ یکی اینکه پخته است. یکی هم نضج. نضج را گفتیم: همان حالت قوامگرفتهٔ معتدل. نضج کامل و خوبی پیدا کرده. این شکل خون طبیعی است: نضج کامل و خوب گرفته و در عین حال پخته است؛ یعنی خام نیست.
حالا بعد در سیر بحث اگر برسیم میگوییم که چه میشود که پخته میشود، چه میشود که خام میماند، چه میشود که خون میشود. پس یک چیز خامی وجود دارد. آن چیز خام پخته میشود، میشود دم یا خون. که حالا به آن میرسیم.
سبب غایی: گرمی و تری و نگه داشتن بدن
سبب غاییاش چیست؟ اینکه برای چه، اصلاً به چه خاطر خون ایجاد شد. اولاً گرمی و تری از مسئولیتهای مهم خون است. حالا برویم جلوتر. هوا همین شکل است دیگر. گفتیم دم مثل هواست: گرم و تر.
این را باید حواسمان باشد که کسی که دموی است، مزاج غالبش دموی است یعنی گرم و تر است. تر که صددرصد هست. اینطوری میتوانید در ذهنتان جا بدهید: چون خون است دیگر، تر که هست. گرم هم حتماً هست؛ چون حرارت میبیند و به این شکل درمیآید، پخته میشود. گفتیم از علت صوریاش چه بود؟ پختگی بود. ببینید به همین راحتی میتوانید مبانی را دست بگیرید.
بعد، نگه داشتن بدن. اصلاً خون اگر نباشد، دم اگر نباشد، بدن چگونه نگه داشته شود؟ بدن به چه شکل باشد؟ چگونه غذا بخورد؟ از جهت جایگزینی موادی که در بدن مصرف شدهاند. وقتی مواد مصرف شد، سوختوساز اتفاق افتاد و رفت، حالا چه بیاید جایگزین این شود؟ خون دیگر. این سرِ در بدن هست.
ببینید الان یک موردش را گفتم که جای بحث و شرح و تعدیل هم هست. منتها چون نمیخواهیم توقف کنیم، میخواهیم رد شویم، به همین مقدار بسنده میکنیم در خصوص دم. شاگرد اگر همین چهار سبب را در دم درست بفهمد، بعداً در صفرا و بلغم و سودا هم میتواند همین قالب را پیاده کند: از چه پدید آمده، چه در آن اثر کرده، شکلش چیست، برای چه در بدن است.
اخلاط اربعه به جای عناصر اربعه در بدن
شما ببینید اصلاً میشود بدن بدون خون باشد؟ نمیشود. نمیشود بدون دم باشد. یعنی همینطور که میروید جلوتر میبینید که اخلاط اربعه همانطور که گفتم در طبیعت، اینها مثل ارکان و عناصرند در طبیعت. یعنی طبیعت نمیشود بدون این چهار عنصر باشد.
در طبیعت آنها چه بودند؟ آب و خاک و هوا و آتش. در بدن ما جایگزین آنها — آنها که در طبیعت به آن شکلاند — این چهار خلطاند. نمیشود بدن بدون اینها باشد. اگر یکیشان کم شود، زیاد شود، در اختلاط این اخلاط، در مخلوط شدنشان اتفاقی بیفتد، اینها از جهت هم کمّی و هم کیفی به گونهای با هم ممزوج و مخلوط نشوند که معتدل شوند و نضج داشته باشند، آن موقع نظام بدن میریزد به هم.
نظام بدن که ریخت به هم، میبینید سردرد شدید، چشمدرد شدید، پادرد شدید، رنگ صورتتان کبود شد. اینها را جدا جدا نبینید. یک جا اختلاط بههم خورده، نضج نمانده، اعتدال کمّی یا کیفی رفته؛ بعد عضو فریاد میزند. رنگ رخسار هم از همینجاست؛ بیسبب تیره و باز نمیشود.
قیلوله، افلاک و اعتدال دم
قبل از اذان ظهر، یک ربع حدوداً تا نهایت نیم ساعت. ولی غالباً گفتهاند اگر بشود یک ربع، خیلی هم شیرین است. من همین امروز قبل، ناخودآگاه اصلاً رفتم قیلوله. کسی که این کار را انجام میدهد رنگ صورتش باز میشود.
حالا چه ربطی دارد این خواب در این ساعت؟ آن کسانی میتوانند بگویند چه ربطی دارد که ارتباط کواکب با اخلاط را میدانند. در جلسهٔ پیش گفتیم. گفتیم آثار افلاک نهگانه و آن بروج دوازدهگانه در فلک هشتم در هم ضرب میشوند. همچنین عناصر، خصوصیات، صورتها، کم و کیف مختلف و متمایز نسبت به هم پیدا میکنند.
اینکه الان در این ساعت چرا آدم اگر یک ربع تا نیم ساعت بخوابد رنگ صورتش باز میشود، ببینید این ربط حرکت ستارگان و خورشید و ماه است. خواب در این ساعت با حرکت افلاک و با اعتدال دم گره خورده؛ بیربط به اخلاط نیست. آیه هم همین را به زبان خودش میگوید:
«كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ» (انبیاء/۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همه در سپهری شناورند.
در ایجاد اخلاط، و همچنین معتدل شدن یکیشان که دم است در بدن. دم، خون، یعنی در اعتدال دم که در بدن ما به آن اصطلاحاً میگوییم خون، کمک میکند.
خواب عصر و خواب غروب
برعکسش چیست؟ اگر کسی عصر بیش از یک ساعت بخوابد، صورتش سیاه میشود؛ یعنی کبود میشود پوستش، رنگش. حالا هرچقدر هم طرف نماز شب خوانده باشد، تو نگاهش کنی احساس میکنی نماز صبحش و نماز شبش قضا شده که اینقدر صورتش بینور است. در صورتی که نه؛ نماز شبش را هم خوانده.
بعضیها این را من مخصوصاً دارم میگویم، چون دچار وهم و خیال میشوند: ظاهر طرف را میبینند یک مقدار کبود است، میگویند این نماز شبش پریده، نماز شب نخوانده. اینها را با هم قاطی میکنند.
و همچنین اگر غروب بخوابد — اگر غروب بخوابد که اصلاً اعتدال را در تمام اخلاط میریزد به هم. اینکه میگویند خواب شیطانی است، اصلاً حماقت است غروب بخوابی. چرا؟ الان داریم از جهت علمی متوجه میشویم. اثرش در خون را متوجه میشویم.
وقتی خون غیرطبیعی شد، مزاج یا سردتر از خون طبیعی میشود یا گرمتر میشود یا قاطی با اخلاط فاسده میشود. همان حرفهایی که الان زدیم. یا اینکه به هر حال از حالت اعتدال خارج میشود و آن خون غیرطبیعی دیگر آن سرخی را ندارد. خون غیرطبیعی مثل خون طبیعی آن سرخی را ندارد، آن حرارت را ندارد، آن مزه را ندارد، آن طعم را ندارد.
بافتهای بدن خون میخورند
حالا من و شما میگوییم آقا مزه و طعم چیست؟ مگر ما خونخواریم؟ بله. الان بافتهای بدن ما چه دارند میخورند؟ خون دارند میخورند. پس به یک معنا ما خونخواریم. توجه کردید چه شد؟
خون طبیعی سرخ است، بوی خوش دارد، مزهاش شیرین است، حرارت دارد، قوام دارد. خون غیرطبیعی دیگر آن سرخی را ندارد، آن حرارت را ندارد، آن مزه و طعم را ندارد. بافت که خون میخورد، همان را میخورد که به آن رسیده؛ اگر طبیعی باشد قوام میگیرد، اگر غیرطبیعی باشد نظامش به هم میریزد.
اصلاً آن چیزی که ما میخوریم چه میشود؟ علت مادی دم چه بود؟ خوردنیها و نوشیدنیهای معتدل. اصلاً کلاً شما دارید خون میخورید. آن مادهٔ اولیهاش را دارید میخورید تا فرآورده شود و به آن شکل تبدیل شود. لقمه از دهان میآید، کیلوس میشود، کیموس میشود، دم میشود؛ و سلول همان را میخورد.
وحدت صنع و صانع و تجلی حق
حالا ببینید چه نظام احسنی در عالم هست. ما هدفمان این است دیگر. هدفمان آن بحثهای پزشکیاش که خیلی نیست؛ اگرچه آن هم در طول همین است. اما هدف ما رسیدن به یک نگاه جدیدی است به عالم، از جمله به خودمان، که به آن میگویند وحدت صنع و صانع: که صنع و صانع در آن وحدت برقرار است. خدای احد و واحد چه کرده و چه میکند که:
«كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ» (الرحمن/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر روز او در کاری است.
«هو»، همان «هو» است در:
«قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» (اخلاص/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو او خدای یکتاست.
فی شأن. آن فقط دارد تجلی میکند.
حالا الان خدا ارادهاش بر این تعلق گرفته که تجلی الهی در مرتبهٔ ظاهرِ مادون، در دنیا، قطع شود. شروق تجلی، آن اشراقات الهیه، برود به سمت عالم برزخ. آنجا یعنی اسم الباطن حق آشکارتر شود. آنجا باطن آشکار شود. باز پایهاش میشود اسم الظاهر؛ چون این اگر نباشد حتی الباطن هم نمیتواند ظاهر شود.
موت: اضمحلال روح بخاری و قطع ارتباط نفس با بدن
حالا آنجا چه اتفاقی میافتد؟ الان حرف عرفانی که زدم چه میشود؟ میشود موت. خدا میخواهد اینجا… بعد خب حالا موت چه جوری اتفاق میافتد؟ الان باز سیر بحثمان چیست؟ روح بخاری مضمحل میشود؛ از بین میرود. ارتباط نفس با بدن بهطور کلی قطع میشود. تمام شد. بفرمایید موت.
ببینید چقدر اینها با هم مرتبطاند. اخلاط، مزاج، روح بخاری، تجلی ظاهر و باطن، موت — اینها اصلاً همهشان در طول هماند. همهشان از اسم شریف العلیم حق، بلکه از علم ذاتی حق، منجر و منتج شدهاند. همهاش شیرین است، همهاش زیباست؛ به شرط اینکه اینها با هم برداشته شود. یعنی همه را آدم با هم بردارد. طبیاش را جدا نکند، عرفانیاش را جدا، قرآنیاش را جدا. یک نگاه باشد؛ همان وحدت صنع و صانع.
«وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ» (حمد/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ستایش از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است.
صلوات ختم کنیم.
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.