د
درسگفتارها
بپرس
جستجو
فهرست من
بازگشت به فهرست جلسات
جلسه ۱۲
دارای متن همگام
جمعبندی قلب مشروب و آیهٔ نود و سه بقره
قلب مشروب12_ج467
در انتظار شروع گفتار…
۰:۰۰
۲۴:۳۸
15
15
۱×
فهرست من
اشتراک
دانلود
متن کامل
نسخه کتابی
خلاصه
فهرست مطالب
۸ سرفصل
## جمعبندی قلب مشروب و آیهٔ نود و سه بقره
۰:۰۱
## مچگیری خدا از دروغ بنیاسرائیل
۰:۳۳
## خاطرهٔ مدرسه و سیگار نوجوانان
۲:۱۷
## انانیت سازمانی و هیئتهای دوگانه
۶:۰۵
## امیرالمؤمنین و برادر؛ حبّ شدید
۹:۵۵
## دلتنگی جمعه و گریه با امام زمان
۱۴:۵۱
## زنده شدن طبرسی و برکت مجمع
۱۸:۲۱
## آب به همهٔ بافتها میرسد
۱۹:۰۱
متن جلسه
دنبالکردن خودکار
بدون ترجمه
بسم الله الرحمن الرحيم وبه نستعين.
السلام علیک یا داعی الله وربانی یا آiate
سلامٌ علیکم ورحمة الله.
در رابطه با قلب مشروب یه چند تا نکته دیگه از تفاسیر بهره برداری کردیم.
یه جمعبندی خوبی داشته باشیم.
در آیه نود و سه سوره بقره.
یکی اینکه در تفاسیر مطرح میکنند
چون آخرین حرف یهودیا
یا بنیاسرائیل این بودش که
ما اگر پیغمبری از بنیاسرائیل باشه قبولش میکنیم.
کتابی بر ما نازل شده باشه قبولش میکنیم.
اما غیر از این رو نمیپذیریم.
پیامبری دیگه از قوم غیر از بنیاسرائیل و یهود باشه،
پیامبری باشه، کتابی بر اونا، ما اصن کاری با اونا نداریم.
اما از خود ما باشه
اینو میپذیریم که بهش ایمان میاریم و اون کتاب رو هم
به نازل شده از طرف حق میدونیم و رو چشممون میذاریم و قبول میکنیم.
بفرمایید. و
حالا توی آیه قبل یعنی آیه نود و دو ص--
و این آیه نود و سه سوره بقره
داره خدای متعال انگشت میذاره رو دروغ بنیاسرائیل.
باید حواسمون جمع باشه. خدا بخواد مچ بگیره خوب بلده مچ بگیره.
اینجا تو آیه نود و دو
خدا دست میذاره روی این دروغشون
که گفتن اگر پیغمبر
از قوم ما باشه ما قبولش میکنیم، کتابش هم رو چشم خودمون میگذاریم.
خب مگر موسی از قوم شما نبود؟
مگر کتابش از قوم، از کتاب از شما نبود؟
بر پیغمبر قوم شما نازل نشد؟
چرا تحریف کردید و چرا حضرت موسی رو رها کردید؟
ایمان نیاوردید؟ جان
قوم بنیاسرائیل، قوم حضرت
موسی. تو آیه نود و سه یه نکتهای هست که چند جلسهست ما داریم در موردش
جهات مختلفش رو از آیه برداشت میکنیم.
در خصوص قلب مشروب.
اِممم... که اشراب
اممم... یعنی ریشه اشراب.
شما برید سهاح اللغة یا مفردات مرحوم اصفهانی اینا رو
دقت کنید یعنی نوشانده شدند.
اینها چی؟
نوشانده شدند. چی؟ به چی؟
به غیر حق. حالا اینجا چون در آیه میفرماید
اشربوا فی قلوبهم العجل جلسه پیش عرض کردیم حساسیت قصه رو.
که میگه که نمیگه محبت گوساله تو دل اینا پر شد، خود گوساله.
که ما بحث چی رو مطرح کردیم در این موضوع؟
اِاِاِ... اینکه احسنت!
جزا نفس عمله.
نمیگه حب گوساله تو دلشون جا گرفت، خود گوساله.
اصن جزا نفس عمله که بحثش گذشت دیگه وارد اون نشیم.
ما تو این وادی داریم میریم جلو.
یکی از دروغهایی که خدای متعال از اینا رو کرد این بود.
و دروغ دیگهای که گفته بودن این بود که خب شما که
مثلا حضرت عیسی-- حضرت موسی رو
قبول کردید، خودتون دارید میگید ایمان آوردیم و
اِاِاِ... قبولش کردیم چون از قوم ماست.
پس چطوری رفتید گوساله پرست شدید؟
یه بحث، بحث اینه که شما اوامر حضرت موسی که تو کتاب تورات بود رو زمین زدید.
بحث دوم اینه که رفتید اصن گوساله پرست شدید.
که حالا اون گوساله پرست رو ما ریشهیابی کردیم رسیدیم به
اینکه اصن اون گوساله جنسش از طلا بود.
مردم طلاهاشون رو آوردن دادن به سامری
و اون با اون طلا این گوساله رو درست کرد.
یعنی مظهر دنیا بود.
مظهر دنیا بود. لذا میشه گفت
حالا نگید بابا گوساله در زمان ما کجا بود؟
طلا که هست، دنیا که هست، حبش که هست.
این یه هشداریه به قول علامه حسن زاده علیه الرحمه برای همه ما.
یه نکتهست که بدونیم که چرا اینجا خدا دست گذاشته رو این قصه؟
میخواد دروغشون رو به رخ اونها بکشه و امان از اینجا، امان از
انانیت، از منیت.
یه نکتهای رو من اینجا بگم خدا شاهده که دیروز من داشتم به این موضوع تو خلوت
خودم فکر میکردم. یه سری خاطرهها برام مرور شد و خیلی زجر کشیدم.
خیلی زجر کشیدم. به عنوان نمونه
یکی از خاطراتی که اینجا برام مرور شد و همین اخیراً هم
پیش اومد، یه روز خیلی ظاهراً تلخی ما داشتیم در کوره
و دوره روزگار. این بود که
براتون مثال عرض میکنم که منظورم اینجا چی هست.
قلب مشروب. که اینا گفتن چی؟
گفتن اگر از ما باشه ایمان میاریم.
از قوم ما، از قبیله ما، از خانواده ما، از خویشان ما.
شرط تن کردن. عزیزان من
خودم رو شما جسارت نشو وقتی بررسی میکنم میبینم که نکنه ما هم اینطوری هستیم و اینطوری شدیم.
نشانههایی براش پیدا میکنم
تو اعمال خودم. که میبینم تا اونجایی که من مطرحم، منافع من هست و مطرحه،
من به مطامعم و اینها میرسم، به آرزوها و اینا میرسم ما هستیم.
اگر غیر از اینه نه. مثلاً اگر دین خالی بشه از منافع دنیوی.
منفعتهای دنیوی رو از دینداری حذف کن.
خداییش چند تا اون پای دین میمونید؟
این خاطره تلخی که میگم
یه روز چند، چند وقت پیش شاید دو هفته پیش
میرفتم یکی از اتفاقات تلخی که اون روز افتاد از یه مدرسه خیلی معروف، اسم نمیبرم، خیلی اسم در کرده تو تهران
کنارش رد میشدم. تازه مدرسه تعطیل شده بود
بعد من از پشت مدرسه رد میشدم دیدم یه
نوجوونی که معلوم بود تازه تعطیل شده،
لب-- این کوله عرض شود کیفش پشتش بود و با دو سه تا نوجوون دیگه داشتن
خی-- معلوم بود دزدکی یواشکی میترسیدن دارن سیگار میکشن.
از این سیگارای جدیدی که اومده مثل فندک قیافش از اینا
یواشکی میکشیدن و میذاشتن تو جیبشون.
یه دور و برشون نگاه میکردم. من به گونهای که اینا متوجه ن-- خب دلم سوخت.
من هم چندین سال معاون مدرسه بودم، پرورشی، آموزشی، چی.
بعد کارهای-- بالاخره معلم بودیم، هستیم، افتخارمون-- دلم سوخت.
خودم گذاشتم جای مادر پدر این نوجوون که چه میدونن این بچه الان-- اون مدرسه هم مدرسه
فرهنگی مدرسه استعدادکردهی مثلاً
انقلابی و مذهبیند. گفتم که
کمک کنیم به کادر مدرسه این بچهها رو شناسایی کنن
نه اینکه آبروشون بره و بخوان بالاخره با یه لطایفالحلیه اینا رو نجات بدن از این موضع.
بعد نیتم از اینجا تشدید شد که وقتی این بچهها رو
دنبال کردم دیدم اون دو سه تایی دیگه رفتن یکیشون اومد سمت مدرسه و
مادر این بچه اومد خیلی محجبه معلوم بود خانواده معتقد و مذهبیاند.
با یه شور و عش-عشق این بچه رو
سوار ماشین کرد که بره.
اون لحظهای که بین رفیقاش بودن من سه چهار تا عکس یواشکی از اینا گرفتم
از دور و نزدیک. بعد
که هی هم خودم خودمو میخوردم که خدایا حالا من اینو چیکار بکنم اینو خلاصه رفتیم
در مدرسهشون دیدم تعطیل شده کادرشون داشتن-- معلوم اینا کادرن مثلاً پرورشی معلمه چیه.
اینا دارن میان میرن. اول کاری که کردم رفتم از یکیشون پرسیدم آقا شما کادر
جزء کادر مدرسهاید؟ گفت بله.
گفتم من این عکسو گرفتم ببینید اگر
دانشآموزای شما هستن بررسی کنید طوری که
بالاخره آبروشون هم حفظ بشه.
خودتون دیگه این کارهاید دیگه. یه نگاه کرد بچههای همون مدرسه بود
یکیشون. حالا اونای دیگه مثلاً میخواستن اینو اخفاش کنن.
اونکه مادرش خیلی محجبه بود اومد بردش.
این اون حس ناسیونالیستیش گل کرد و گفت نه بچههای ما نیست.
آره یه جای دیگهست. بعد خندهش گرفت و من از خندهش فهمیدم یکی دیگه دوستا همکارهای دیگه هم اونجا بودن.
گفتن چیه؟ چه نامردی کردن. اونا هم خندیدن.
فهمیدم که مال خودشونه.
میخواد آره مثلاً آبروداری کن و مثلاً
نه مدرسه ما و چه این حرفا و اینجور چیزا.
من اومدم برم گفتم من وظیفهم رو انجام دادم دیگه.
باز دلم نیومد. گفتم برم
مطمئن شم کسی باشه اینو پیگیری کنه.
رفتم خلاصه دم در وایسادم
هم نماز عصرم ساعت حدود سه بعدازظهر بود نماز عصرمو هم نخونده بودم.
گفتم هم برم ببینم اجازه میدن نماز عصرامو بخونم هم
مطمئن شم که کادر مدرسه رو پیدا کردم.
خلاصه نگو معاون نه معاون آموزشیش هم اومد.
اون پرورشی بود. اون که گفت نه از ما نیست.
معاون آموزشیش اومد دم در گفت حاج آقا بفرمایید گفتم
تا اومدم لب تر کنم یکی دیگه که منو رصد میکرد از کادر مدرسه اومد شروع کرد پرخاشگری.
خجالت بکش حاج آقا برو شرتو بکن.
خیلی بد رفتار زشت
زننده. گفتم چیه؟
چی شده؟ برای چی من شر رو بکنم؟
اینجا گفت خجالت نمیکشی آبروی جوون مردم رو میبری و
اومدی یه عکس گرفتی از یک جوون و میخوای به همه نشون بدی و فلان.
رفتار خیلی زشت. گفتم عزیزم صداتو بیار پایین درست صحبت کن.
چه طرز صحبت کردنه با بندهت شما اصلاً میدونی من نیتم از صحبت با این آقا چیه و
دیدم نه ول نمیکنه. خیلی جسارت و
به اون آقا گفتم آقا الان اینجا کی داره بیادبی میکنه من یا ایشون؟
اون گفت آقا اونو ردش کرد رفت و کاری نداریم.
گفتم حالا که اینطور شد الا بلا من باید مدیر این مجموعه رو ببینم.
مدیر مجموعه رو ببینم همانا
و خواهش میکنم بفرمایید حرفاشو.
خلاصه ایشون هم گفت آقا
عکسو بدید به من. عکسو گرفت و من گفت من پیگیری میکنم.
منتها چون بیادبی کردن اینا خیلی جسارت کردن گفتم باید برم پیش مدیرش.
خدا لطف کرد دیدم از قبل چون من رابطه داشتم با این مدرسه شماره موبایل مدیر مدرسه رو داشتم.
یکی از آدمای خیلی مطرح فرهنگی
تهران هم هست. خلاصه زنگ زدم بهش و اونم جواب داد و گفت بیا تو بیاد جون.
رفتیم و نشستم آقا اینطوری شد و فلان.
عذرخواهی کرد و از اونجا کاری نداریم ما که
حالا عکسها رو دادیم و اونا هم گفتن که خدا خیرت بده.
مدیر گفتش که آقا اینا رو ما بیرون کرده بودیم از مدرسه اونا رو، اونا که رفتن.
دوباره اینا اومدن که این بنده خدا رو هم خرابش کنن.
چه خوب شد که شما این عکسو به ما دادید که ما پیگیری کنیم و مثلاً جلوی ارتباط اینا رو با هم بگیریم.
یه یه ساعتی همین قصه از من زمان برده من به این سرعت به شما گفتم.
همون دلسوزی گفتم آقا بچه خودم این اتفاق براش بیفته.
بعد اومدم پیش خودم فکر کردم دیدم که
چرا اون گفت نه بچههای ما نیست.
چرا اون یکی اومد جسارت کرد که آقا به تو چه اومدی آبروی مردم-- چرا؟
چرا؟ چرا؟ به جهت همین چی؟
آقا آبروی مجموعمون نره ما یعنی ب--
اینها ادعای تربیت دارن دیگه.
ادعای انقلابیگری و مذهبی بودن و پیادهسازی احکام
عمیق اسلام رو دارن. اما میبینید که تو انانیت و نفسشون من و تو و حزب
بازی و گروه گرایی و منم و تو و اینها نفس نفس گیر کرده.
حساب نکنید. یعنی حاضر نبود بره زیر بارش که بچههای ماست.
الان بعد داشتم فکر میکردم تو همین سازمان یه هیئتی بود.
خب بعضیاشون خیلی خوب ولی بعضیاشون رو من تو هیئتهای خودشون دیده بودم.
اینا از اون شلوغکنای تو هیئتهای خودشون یعنی تو هیئتهای خودشون من برای اینا روضه میخوندم
میکشتن خودشونو. اما اینجا تو این سازمان که چون هیئت اداریه من برای اینا رو
همون روضه داغترشو میخوندم در و دیوار و بربرو نگاه میکردم.
یه روز پشت بلندو به همون وسط روضه بهشون گفتم.
گفتم آقا اینجا هیئت امام حسین نیست؟
فقط تو هیئت خودت هیئت امام حسینه؟
یعنی امام حسین فقط تو هیئتی که منسوب به توئه میاد؟
اینجا نمیاد؟ چرا اینجا صدات در نمیاد اما تو هیئت خودت دادت بلنده؟
این چیه؟ اینو شما برا من بازش کنین.
وسط روضه. علت اینکه خیلیا تو این سازمان
ما رو که میبینن انگار چی بگم عزرائیل رو.
حالا خدا کنه که واقعا ما به اون مقام و مرتبت برسیم که یه رشهای از عزرائیل باشیم.
ولی چون مقام عزرائیل کجا و ما کجا.
روح-- خب رحمت و روح و ریحان الهی بر این ملک
مقرب الهی. اینطوری بخوایم نگاه کنیم عزیزان دلم.
بفرمایید آقای شمس. برید عیب نداره.
برید. الله خیرتون بده.
اینطوری بخوایم نگاه کنیم عزیزان دلم ما هم میبینیم این یک مصداق یا مصداقی از همین قلب مشروب
تو وجود ما هم هست. یعنی آمیخته شده با غیر.
کی میتونه مثل امیرالمؤمنین علیه الصلاة والسلام باشه که برادرش بیاد
بگه از سهم بیتالمال من گرفتارترم،
من عیالوارترم.
یعنی واقعا حقش بود که کمک بخواد.
گرفتار بود. یکی از جاهایی که حضرت موسی بن جعفر
علیهم الصلاة والسلام
اجازهی رو زدن و گرفتن قرض رو میده در فقر کمرشکن و دین سنگینه.
میگه اینجا اجازه داری بری قرض بگیری از کسی.
خب میخواست از برادرش کمک بخواد اما امیرالمؤمنین چه رفتاری کرد؟
اصن آدم اون ترازو رو که نگاه میکنه میگه بابا ما تعطیلیم.
اصن گاهی اوقات جرات نمیکنیم بگیم حتی محب اونا هستیم.
چون محب، حب یعنی عشق شدید.
کار به جایی میکشه که میگه لا فرق بینهم و بین حبیبهم.
اصن فرقی دیگه بینشون نیست.
اگر پیغمبر تو جنگ دندونش میشکنه، عقیص همون لحظه تو شهر خودش دندونش میشکنه.
این تو روایات اومده. دندونش میشکنه.
بعدا میگن که امام
صادق صلوات الله علیه بعدا رمزگشایی کردن.
در تاریخ هست منتسب به ایشونه که
به جهت عشق شدیدی که به پیغمبر داشت.
الان چرا غروبهای جمعه خیلی دلتنگن؟
اصن عالم دلگیره.
عرفا یه رمزشو، یه رمزشو، یه کدو رمزشو دادن باز کردن ما بفهمیم چون از اون
لحظات به شدت دلگیره همهی عالم رو
میگیره. یا مثلا در
شهادت سردار سلیمانی بیاختیار همه گریان بودن.
اما آدمای حتی دل سنگی مثل من.
من از یکی از اولیای خدا اون زمان سرش رو شنیدم که ایشون فرمودن میدونید چرا؟
همونطوری خودش اشک میریخت. فرمود چون به شدت امام زمان دلشکسته است.
و در قصه آقای رئیسی هم همینطور.
ببینید چقدر زیبا میشه که وقتی حالا یه استفاده،
سوءاستفادهی قشنگیه این.
در بین بحثمون، در بین بحث
حالا عرض شود اخلاقیمون
استفاده عشق و عاشقی رو چه عرض کنیم، سیر و سلوکی هم بکنیم.
چقدر قشنگ میشه که
هر وقت که امام زمان
گریان میشه ما هم گریان بشیم.
هر وقت خندان میشه ما هم.
از همین دعاها داریم ما از خدا بخوایم همچین چیزی رو.
خدایا هر وقت آقامون نشاط داره ما هم نشاط داشته باشیم.
هر وقت خندید ما هم بخندیم.
آقا تو چرا امروز نشاط داری؟
نمیدونم چمه. نگو آقا.
چرا امروز غمزدهای؟
چرا دل، چرا ناراحتی؟ چرا صبح و شبت با
روضه امام حسینه؟ چون نمیدونم چرا ولی خب علت اصلیش اونه.
ارتباط با آقا. تنگاتنگ با آقا.
یا حتی جرات و جسارت کنیم بگیم آقا هر وقت دل آقامون هوای کربلا کرد دل ما هم هوا بکنه.
میشه؟ چرا نمیشه؟ هر وقت آقا خواست
بره کربلا ما هم هوای کربلا به سرمون بزنه
و، و، و، و لذا خیلی از...
هر وقت آقا بیداره ما بیدار باشیم.
خوابیده، خواب باشیم و خیلی از این چیزا.
به هر حال حالا بحث ما چون چیز دیگهای بود رد شیم.
چقدر از وقت مونده؟ فکر کنم وقتمون تموم شد.
خب یه مقدار کمی وقت هست.
پس حواسمون جمع باشه که اگر بخوایم دقت کنیم
میبینیم که این رشههایی از این قلب مشروب در خود بنده هم پیدا میشه.
یه نکتهی دیگهای هم عرض کنم و برای امروز تو قلب مشروب بسه و کفایت میکنه.
که در خانه اگر کس است
یک حرف بس است. در تفسیر مجمع البیان رو دقت میکردم.
خیلی جالب بود برام که
چرا مهر گوساله اینجا
یا به یک معنا اگر به تقدیر بگیریم حب رو بگیم حب الأجل.
حب به تقدیر اومده و اجل
نماینده هبه. چه بگیریم چه نگیریم.
چرا اینجا این گوساله پرستی یا حب شدید به گوساله در این آیه به نوشیدن تعبیر شده.
اشرب فی قلوبهم الأجل.
تو دلهاشون به شدت گوساله حالا یا محبت گوساله جا گرفت که گفتیم
شاید اشتباه باشه بگیم محبت گوساله.
اصن گوساله جا گرفت. گوساله نماد دنیا بود چون از جنس طلا بود.
یعنی اصن اینا دلشون جایی بود که دنیا هست.
دلشون به سمتی بود که طلا هست.
مثل اینایی که الان همه نبضشون با نبض بازار میزنه.
نبضشون با نبض بورس و طلا و دلار و
سکه و ارز میزنه ها، اینطوری شدن.
حالا چرا اینم دلیل قشنگی.
مرحوم طبرسی در تفسیر شریف مجمع البیانش بیان میکنه که خیلی
روحش شاد حضرت علامه حسن زاده علیه الرحمه خیلی وقتی تفسیر مجمع رو ازش
نقلی میکرد خیلی با عظمت خیلی
یاد میکرد از تفسیر مجمع.
که حالا اینم خوبه لاپارانتز خیلی سریع بهتون عرض کنم
یکی از علل برکت
تفسیر ایشون یکیش البته نیت عجیب ایشونه.
میدونید مرحوم طبرسی
ااا سکته کرد، سکته قلبی
و اون موقع سیاه پوش کردن و عالم
شهر ما از دنیا رفت و
خلاصه هیچ رفتن دفن کردن.
نگو تو قبر زنده شد. متوجه شد که اینا دفنش کردن.
بعد اونجا نیت کرد گریه و زاری و التماس
به خدا امام زمان
که اگر منو از اینجا بیرون بیارید،
خدایا من قول میدم بهت که
هر چقدر تو به من عمر بدی وقت بذارم برای قرآنت،
برای تفسیر قرآنت.
و این نیتو کرد و مشغول توسل به امام عصر شد و
تو همون اسما زد و کدخدای ده هم مرد همون شب.
چون کدخدا بود بالاخره بزرگه ده بود گفتن برید یه
بغل عالم شهر بغل قبر عالم شهر یه قبر درست حسابی براش بکنید.
اون نزدیکا همین شبونه هم بکنید آماده برای شب.
یه قبرکنم بیشتر نداشت. مثل الان نبود که همینطوری بولدوزر بیاد بکنه که.
و یه قبرکن بود رفتن سراغش و گفتن همین امشب.
یه دفعه یادش افتاد که تیشهای که باهاش میکنده رو سر قبر مرحوم طبرسی
جا گذاشته. میره که سر قبر مرحوم طبرسی تیشهشو برداره.
نگو خاک روش ریخته بوده. هی
با مشت خاکا رو میزنه بیرون که به تیشه برسه میبینه از اون تو صداهای داد و هوار داره میاد.
اون میشنوه یکی داره بازی میکنه با خاک بالا سر قبرش میفهمه که یه خ--
کسی اون بالاست مرحوم طبرسی شروع میکنه داد فریاد کردن.
اینم تا صدای داد این عالمو میشنوه غش میکنه.
ای بابا حالا چه وقت غش کردن بود؟
بعد شروع میکنه دوباره داد فریاد.
این دوباره به هوش میاد و میبینه نه جدی، جدی صدای
آقای طبرسی از اون تو میاد. خلاصه شروع میکنه در قبر کندن میبینه بله زنده است و
بله حسین آقام وقت به ما نشون میده.
دلمون میریزه به هم و هیچی میاره
میگه صبر کن برم حالا که تا حالا که صبر کردی دوباره صبر کن یه لباسی برات بیاریم.
خلاصه لباس میارن چراغونی میکنند شهر و جشن و اینا که عالم ما زنده شد
و میگن که سی سال
بیشتر عمر میکنه و سی جلد کتاب مجمع البیان در تفسیر قرآن رو مینویسه.
یه علت برکتش اینه که این یک علتش البته که نه همه
علتش. خلاصه بحثو جمع کنم.
اینجا میفرمود خیلی شیرین.
یه روایتی ااا میف-- آها اینجا مرحوم طبرسی این نکته رو میفرماید.
حالا اون روایت باشه برای جلسه بعد از تفسیر دیگهای استفاده میکنیم.
میفرمود چرا میگه عُشرُهُ؟
چرا از شراب استفاده میکنه قرآن؟
فرمود چون وقتی شما یه چیزی رو با آب مخلوط میکنی و شرابش میکنی، آب مضافش میکنی و میخوری
چون مخلوط به آبه به تمام بافتها و اعضا و سلولهای بدن به سرعت آب میرسه.
چون آب مورد احتیاج تمام بافتها و اندامها و سلولهای بدن هست.
اما شما وقتی چیزی رو میخوری،
نوشیدنی نه، غذا میخوری
اون مرا--
در حقیقت مناسب با همه اعضا و همه بافتها.
دیروز یادتونه تو بحث بلغم
گفتیم بلغم خون نپختهست و به درد چه اعضایی میخورد؟
ک-ک-کدوم اعضا رو تغذیه میکرد؟
مغز و نخاع و
رشتههای عصبی و اینا اینا اونجا به درد میخوره.
یه سری چیزا که از اون عرض شد که تر،
تر بودن و لزج بودن و قلیظ، قلیظ بودن غذا هرچی میخوری این بخشش جدا میشه بره برای مغز
و نخاع و اینا. ب-- جاهای دیگه نمیخوره.
به درد جاهای دیگه نمیخوره. همینطور وقتی شما کلا غذا میخوری همه چیزش به سرعت به همه جای بدن نمیرسه که.
یه بخشیش هر کدوم به مقتضای نیاز بدن.
اما آب اینطوری نیست. به تمام بافتها میرسه.
این نکته رو کی داره میگه؟ اون عالم جلیل القدر مرحوم طبرسی صاحب تفسیر
گران سنگ علم-- مجمع البیان
میفرمود که به این دلیل خدا فرموده عُشرُهُ
چون م-- این پرستش گوساله بی دلیل نبوده دیگه.
عشق به دنیا که نمادش بوده گوسالی--
گوساله یا طلا. عشق به دنیا یا اصلا دنیاپرستی بگیم بهتره
در بند، بند وجود اینا
وارد شده بود. همون از این
خطر بزرگ. میدونید چشم آدم به سمت دنیاست.
گوش آدم به سمت دنیاست.
قلب آدم متمایل به دنیاست.
قوه خیالش پر است از
صور و اشکال دنیایی.
عقلش همه وجودش مشوب به وهم و اینها شده و خیالی و وهمانی داره زندگی میکنه و
لذا میبینه که آخر کار
سرش به سنگ لحد خود بخواب که جای تو همین جاست.
میبینه که چیزی براش نمونده.
هرچی مونده بوی دنیا میده.
خیلی خطرناکه آقا خیلی.
این بحث قلب مشرب
هرچی هم داریم جلوتر میریم و ظریفتر میشیم و دقیقتر میشیم خطرناکتر داره میشه آقا.
اجازه بدید رد شیم ازش. والحمد لله رب العالمين.
صلوات بفرستید. اللهم صل علی محمد و آل
جلسه قبل
جلسه بعد