یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
جمعبندی قلب مشروب و آیهٔ نود و سه بقره
بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین. السلام علیک یا داعی الله و ربّانی آیاته. در رابطه با قلب مشروب چند نکتهٔ دیگر از تفاسیر بهرهبرداری شد تا جمعبندی روشنی به دست آید. در آیهٔ نود و سه سورهٔ بقره، تفاسیر مطرح میکنند که آخرین حرف یهود یا بنیاسرائیل این بود که اگر پیامبری از بنیاسرائیل باشد قبولش میکنیم؛ کتابی بر ما نازل شده باشد قبول میکنیم؛ اما غیر از این را نمیپذیریم. پیامبری از قومی غیر بنیاسرائیل و یهود باشد، کاری با او نداریم؛ اما از خود ما باشد ایمان میآوریم و آن کتاب را نازلشده از طرف حق میدانیم و بر چشم میگذاریم.
مچگیری خدا از دروغ بنیاسرائیل
در آیهٔ نود و دو و آیهٔ نود و سه سورهٔ بقره، خدای متعال انگشت میگذارد روی دروغ بنیاسرائیل. خدا اگر بخواهد مچ بگیرد خوب بلد است مچ بگیرد. در آیهٔ نود و دو دست میگذارد روی این دروغشان که گفتند اگر پیامبر از قوم ما باشد قبولش میکنیم و کتابش را بر چشم میگذاریم. مگر موسی از قوم شما نبود؟ مگر کتاب بر پیامبر قوم شما نازل نشد؟ چرا تحریف کردید و چرا حضرت موسی را رها کردید و ایمان نیاوردید؟ جانِ قوم بنیاسرائیل، قوم حضرت موسی.
اشراب در قلوب؛ خودِ گوساله نه فقط حبّ آن
در آیهٔ نود و سه نکتهای هست که چند جلسه است جهات مختلفش از آیه برداشت میشود؛ در خصوص قلب مشروب و ریشهٔ اشراب. اگر به صحاح اللغة یا مفردات مرحوم راغب اصفهانی رجوع شود، معنای نوشاندهشدن روشن است: اینان نوشانده شدند به غیر حق. آیه میفرماید:
«وَأُشْرِبُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ» (بقره/۹۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در دلهایشان گوساله نوشانده شد. جلسهٔ پیش بر حساسیت قصه تأکید شد: نمیگوید محبت گوساله در دل اینان پر شد؛ خودِ گوساله. بحث «جَزَاءً وِفَاقًا» و «جزاء نفس عمله» گذشت؛ اینجا وارد آن نشویم. یکی از دروغهایی که خدای متعال از ایشان گرفت همین بود. دروغ دیگر این بود که شما که میگویید موسی را قبول کردیم چون از قوم ماست، پس چگونه گوسالهپرست شدید؟ یک بحث این است که اوامر موسی در تورات را زمین زدید؛ بحث دوم این است که اصلاً گوسالهپرست شدید.
گوسالهٔ طلایی نماد دنیا
آن گوسالهپرستی ریشهیابی شد تا رسیدیم به اینکه جنس آن گوساله از طلا بود. مردم طلاهایشان را آوردند به سامری و او با آن طلا گوساله را ساخت؛ یعنی مظهر دنیا بود. لذا میتوان گفت نپرسید گوساله در زمان ما کجاست؛ طلا که هست، دنیا که هست، حبّش که هست. این هشداری است به قول علامه حسنزاده علیهالرحمه برای همهٔ ما. خدا دست گذاشته روی این قصه تا دروغشان را به رخ بکشد؛ و امان از انانیت و منیّت.
شرطِ «از ما باشد» و منافع دین
دیروز در خلوت به این موضوع فکر میکردم؛ خاطرههایی مرور شد و بسیار زجر کشیدم. قلب مشروب همین است که گفتند اگر از ما باشد ایمان میآوریم — از قوم ما، از قبیله ما، از خانواده ما، از خویشان ما؛ شرط تن کردن. وقتی اعمال خود را بررسی میکنم نشانههایی مییابم: تا آنجا که من مطرحام، منافع من هست، به مطامع و آرزوها میرسم، هستیم؛ اگر غیر از این باشد نه. مثلاً اگر دین از منافع دنیوی خالی شود و منفعتهای دنیوی را از دینداری حذف کنی، چند نفر پای دین میمانند؟
خاطرهٔ مدرسه و سیگار نوجوانان
خاطرهای تلخ که همین اخیراً پیش آمد و در کورهٔ روزگار روز بهظاهر تلخی ساخته بود، برای روشن شدن معنای قلب مشروب مثال میآورم. شاید دو هفته پیش از کنار مدرسهای بسیار معروف در تهران — اسم نمیبرم؛ خیلی اسم در کرده — رد میشدم. تازه مدرسه تعطیل شده بود. از پشت مدرسه میگذشتم؛ نوجوانی که معلوم بود تازه تعطیل شده، کیفش پشتش بود و با دو سه نوجوان دیگر دزدکی و یواشکی، ترسان، سیگار میکشیدند؛ از آن سیگارهای جدیدی که آمده شبیه فندک. یواشکی میکشیدند و در جیب میگذاشتند و دور و بر را نگاه میکردند. به گونهای گذشتم که متوجه نشوند. دلم سوخت. چندین سال معاون مدرسه بودم — پرورشی، آموزشی — معلم بودیم و هستیم و افتخارمان است. خودم را جای مادر و پدر آن نوجوان گذاشتم که چه میدانند فرزندشان الان کجاست. آن مدرسه هم مدرسهٔ فرهنگی و استعدادکردهٔ مثلاً انقلابی و مذهبی مینمود. گفتم کمک کنیم کادر مدرسه این بچهها را شناسایی کنند، نه اینکه آبرویشان برود؛ بلکه با لطایفالحیل نجاتشان دهند از این موضع. نیتم وقتی تشدید شد که دنبالشان کردم و دیدم آن دو سه نفر دیگر رفتند و یکی سمت مدرسه آمد؛ مادر این بچه آمد، بسیار محجبه، معلوم بود خانواده معتقد و مذهبیاند، با شور و عشق سوار ماشینش کرد که برود. در همان لحظهای که میان رفقایش بودند سه چهار عکس یواشکی از دور و نزدیک گرفته بودم و خودم خودم را میخوردم که خدایا حالا با این چه کنم.
رفتیم در مدرسهشان؛ دیدم تعطیل شده و کادر — پرورشی، معلم — دارند میآیند و میروند. اول از یکیشان پرسیدم شما جزء کادر مدرسهاید؟ گفت بله. گفتم این عکس را گرفتهام؛ ببینید اگر دانشآموزهای شما هستند بررسی کنید طوری که آبرویشان حفظ شود؛ خودتان این کارهاید. نگاه کرد؛ بچههای همان مدرسه بود یکیشان. حالا آنهای دیگر مثلاً میخواستند اخفایش کنند. آنکه مادرش خیلی محجبه بود آمد بردش. حس ناسیونالیستیاش گل کرد و گفت نه، بچههای ما نیست؛ جای دیگر است. بعد خندهاش گرفت. از خندهاش فهمیدم؛ دوستان و همکاران دیگر هم آنجا بودند؛ گفتند چیست، چه نامردی کردند؛ آنها هم خندیدند. فهمیدم مال خودشان است؛ میخواهد آبروداری کند و بگوید نه مدرسهٔ ما و این حرفها. آمدم بروم؛ گفتم وظیفهام را انجام دادم. باز دلم نیامد؛ گفتم بروم مطمئن شوم کسی پیگیری کند. دم در ایستادم. هم نماز عصرم نخوانده بودم — ساعت حدود سه بعدازظهر — گفتم هم ببینم اجازه میدهند نماز عصر را بخوانم هم مطمئن شوم کادر را یافتهام. نگو معاون آموزشی آمد؛ آن قبلی پرورشی بود که گفته بود نه از ما نیست. معاون آموزشی دم در گفت تشریف بیاورید. تا آمدم لب تر کنم یکی دیگر که مرا رصد میکرد از کادر مدرسه آمد و شروع کرد به پرخاشگری: خجالت بکش حاج آقا، برو شرت را بکن. خیلی بدرفتاری زشت و زننده. گفتم چیست؟ چه شده؟ برای چه من شر را بکنم؟ گفت خجالت نمیکشی آبروی جوان مردم را میبری؛ آمدی عکس گرفتی از یک جوان و میخواهی به همه نشان بدهی. رفتار خیلی زشت. گفتم صدایت را پایین بیاور، درست صحبت کن؛ چه طرز صحبت کردن است با بندهات؛ اصلاً میدانی نیتم از صحبت با این آقا چیست؟ دیدم ول نمیکند؛ خیلی جسارت. به آن آقا گفتم الان اینجا کی بیادبی میکند، من یا ایشان؟ او گفت او را رد کن رفت، کاری نداریم. گفتم حالا که اینطور شد باید مدیر این مجموعه را ببینم؛ خواهش میکنم حرفش را بگویید. ایشان هم گفت عکس را بدهید به من؛ عکس را گرفت و گفت پیگیری میکنم. منتها چون بیادبی کردند و خیلی جسارت کردند گفتم باید بروم پیش مدیرش.
خدا لطف کرد؛ دیدم از قبل چون با این مدرسه رابطه داشتم شمارهٔ موبایل مدیر را داشتم — یکی از آدمهای خیلی مطرح فرهنگی تهران. زنگ زدم؛ جواب داد و گفت بیا تو. رفتیم نشستم؛ ماجرا را گفتم. عذرخواهی کرد. عکسها را دادیم؛ گفتند خدا خیرت بدهد. مدیر گفت اینها را ما بیرون کرده بودیم از مدرسه؛ آنها که رفتند دوباره آمدند که این بنده خدا را هم خرابش کنند. چه خوب شد که شما این عکس را به ما دادید تا پیگیری کنیم و جلوی ارتباط اینها را با هم بگیریم. حدود یک ساعت همین قصه از من زمان برد؛ به این سرعت نقل شد. همان دلسوزی بود که گفتم اگر بچهٔ خودم این اتفاق برایش بیفتد.
انانیت سازمانی و هیئتهای دوگانه
بعد آمدم پیش خودم فکر کردم دیدم چرا آن گفت نه بچههای ما نیست؟ چرا آن یکی آمد جسارت کرد که آقا به تو چه، آمدی آبروی مردم را میبری؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ به جهت همین چیست؟ آبروی مجموعهمان نرود. اینها ادعای تربیت دارند دیگر؛ ادعای انقلابیگری و مذهبی بودن و پیادهسازی احکام عمیق اسلام را دارند. اما میبینید که تو انانیت و نفسشان من و تو و حزببازی و گروهگرایی و منم و تو گیر کرده؛ حساب نکنید. یعنی حاضر نبود برود زیر بارش که بچههای ماست. الان بعد داشتم فکر میکردم تو همین سازمان یک هیئتی بود. خب بعضیشان خیلی خوب ولی بعضیشان را من تو هیئتهای خودشان دیده بودم. اینها از آن شلوغکنهای هیئتهای خودشان بودند؛ یعنی تو هیئتهای خودشان من برای اینها روضه میخواندم خودشان را میکشتند. اما اینجا تو این سازمان که چون هیئت اداری است من برای اینها همان روضهٔ داغترش را میخواندم در و دیوار را بربر نگاه میکردم. یک روز پشت بلندگو به همان وسط روضه بهشان گفتم. گفتم اینجا هیئت امام حسین نیست؟ فقط تو هیئت خودت هیئت امام حسین است؟ یعنی امام حسین فقط تو هیئتی که منسوب به توست میآید؟ اینجا نمیآید؟ چرا اینجا صدایت درنمیآید اما تو هیئت خودت دادت بلند است؟ این چیست؟ این را برای من باز کنید. وسط روضه. علت اینکه خیلیها تو این سازمان ما را که میبینند انگار عزرائیل را دیدهاند — حالا خدا کند واقعاً به آن مقام و مرتبت برسیم که رشحهای از عزرائیل باشیم؛ ولی چون مقام عزرائیل کجا و ما کجا؛ رحمت و روح و ریحان الهی بر این ملک مقرب الهی — اگر اینطوری بخواهیم نگاه کنیم میبینیم این یک مصداق یا مصداقی از همین قلب مشروب تو وجود ما هم هست. یعنی آمیخته شده با غیر.
امیرالمؤمنین و برادر؛ حبّ شدید
کی میتواند مثل امیرالمؤمنین علیهالسلام باشد که برادرش بیاید بگوید از سهم بیتالمال من گرفتارترم، عیالوارترم؛ واقعاً حقش بود کمک بخواهد، گرفتار بود. یکی از جاهایی که حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام اجازهٔ قرض گرفتن میدهند در فقر کمرشکن و دین سنگین است؛ میگوید اینجا اجازه داری قرض بگیری. میخواست از برادرش کمک بخواهد؛ اما رفتار امیرالمؤمنین چنان بود که آدم آن ترازو را که نگاه میکند میگوید ما تعطیلیم؛ گاهی جرأت نمیکنیم بگوییم حتی محبّ آنانیم. چون حب یعنی عشق شدید؛ کار به جایی میکشد که میگویند «لَا فَرْقَ بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ حَبِیبِهِمْ»؛ فرقی میانشان نیست. اگر پیامبر در جنگ دندانش بشکند، عقیص همان لحظه در شهر خودش دندانش بشکند؛ در روایات آمده. امام صادق صلواتاللهعلیه بعداً رمزگشایی کردند که به جهت عشق شدیدی که به پیامبر داشت.
دلتنگی جمعه و گریه با امام زمان
چرا غروبهای جمعه خیلی دلتنگاند؟ اصلاً عالم دلگیر است. عرفا رمزی دادهاند: از آن لحظات به شدت دلگیره همهٔ عالم را میگیرد. در شهادت سردار سلیمانی بیاختیار همه گریان بودند؛ حتی آدمهای دلسنگی. از یکی از اولیای خدا آن زمان شنیدم که میفرمودند چون به شدت امام زمان دلشکسته است؛ و در قصهٔ آقای رئیسی هم همینطور. استفادهٔ سیر و سلوکی میان بحث اخلاقی: هر وقت امام زمان گریان شود ما هم گریان شویم؛ هر وقت خندان شود ما هم. از همین دعاها از خدا بخواهیم: خدایا هر وقت آقامان نشاط دارد ما هم نشاط داشته باشیم؛ هر وقت خندید ما هم بخندیم. چرا امروز نشاط داری؟ چرا امروز غمزدهای؟ چرا صبح و شبت با روضهٔ امام حسین است؟ علت اصلی ارتباط تنگاتنگ با آقاست. حتی جرأت کنیم بگوییم هر وقت دل آقا هوای کربلا کرد دل ما هم هوا کند؛ هر وقت آقا خواست برود کربلا ما هم هوای کربلا به سرمان بزند؛ هر وقت آقا بیدار است ما بیدار باشیم. به هر حال بحث اصلی چیز دیگری بود؛ باید مراقب باشیم رَشَحههایی از این قلب مشروب در خود بنده هم پیدا میشود.
مجمع البیان؛ چرا تعبیر نوشیدن؟
نکتهٔ دیگری برای امروز در قلب مشروب بس است؛ در خانه اگر کس است یک حرف بس است. در تفسیر مجمع البیان دقت میکردم چرا مهر گوساله اینجا — یا اگر به تقدیر حبّ العجل بگیریم — چرا گوسالهپرستی یا حبّ شدید به گوساله به نوشیدن تعبیر شده: «أُشْرِبُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ». در دلهاشان به شدت گوساله — یا محبت گوساله — جا گرفت؛ و شاید اشتباه باشد بگوییم محبت گوساله؛ اصلاً گوساله جا گرفت. گوساله نماد دنیا بود چون از جنس طلا بود؛ دلشان جایی بود که دنیا و طلا هست. مثل کسانی که امروز همهٔ نبضشان با نبض بازار و بورس و طلا و دلار و سکه و ارز میزند.
زنده شدن طبرسی و برکت مجمع
مرحوم طبرسی در تفسیر شریف مجمع البیانش بیان میکند؛ خیلی روحش شاد، حضرت علامه حسنزاده علیهالرحمه خیلی وقتی تفسیر مجمع را از او نقل میکرد خیلی با عظمت خیلی یاد میکرد از تفسیر مجمع. حالا این هم خوب است پرانتز خیلی سریع: یکی از علل برکت تفسیر ایشان یکیاش البته نیت عجیب ایشان است. میدانید مرحوم طبرسی سکته کرد، سکتهٔ قلبی، و آن موقع سیاهپوش کردند که عالم شهر ما از دنیا رفت و خلاصه رفتند دفن کردند. نگو تو قبر زنده شد. متوجه شد که اینها دفنش کردهاند. بعد آنجا نیت کرد با گریه و زاری و التماس به خدا و امام زمان که اگر مرا از اینجا بیرون بیاورید، خدایا من قول میدهم به تو که هرقدر تو به من عمر بدهی وقت بگذارم برای قرآنت، برای تفسیر قرآنت. و این نیت را کرد و مشغول توسل به امام عصر شد و تو همان اسما زد. و کدخدای ده هم مرد همان شب. چون کدخدا بود بالاخره بزرگ ده بود گفتند بروید یک بغلِ عالم شهر، بغل قبر عالم شهر، یک قبر درستحسابی برایش بکنید؛ آن نزدیکها همین شبانه هم بکنید آماده برای شب. یک قبرکن بیشتر نداشت؛ مثل الان نبود که همینطوری بولدوزر بیاید بکند. و یک قبرکن بود؛ رفتن سراغش و گفتند همین امشب. یکدفعه یادش افتاد که تیشهای که با آن میکَند را سر قبر مرحوم طبرسی جا گذاشته. میرود که سر قبر مرحوم طبرسی تیشهاش را بردارد. نگو خاک روش ریخته بوده. هی با مشت خاکها را میزند بیرون که به تیشه برسد؛ میبیند از آن تو صداهای داد و هوار دارد میآید. او میشنود یکی دارد بازی میکند با خاک بالای سر قبرش؛ میفهمد که کسی آن بالاست. مرحوم طبرسی شروع میکند داد فریاد کردن. این هم تا صدای داد این عالم را میشنود غش میکند. ای بابا حالا چه وقت غش کردن بود؟ بعد شروع میکند دوباره داد فریاد. این دوباره به هوش میآید و میبیند نه جدی، جدی صدای آقای طبرسی از آن تو میآید. خلاصه شروع میکند در قبر کندن؛ میبیند بله زنده است. میگوید صبر کن؛ حالا که تا حالا صبر کردی دوباره صبر کن یک لباسی برایت بیاورم. خلاصه لباس میآورند؛ چراغانی میکنند شهر و جشن که عالم ما زنده شد. و میگویند که سی سال بیشتر عمر میکند و سی جلد کتاب مجمع البیان در تفسیر قرآن را مینویسد. یک علت برکتش این است؛ این یک علتش البته، نه همهٔ علتش.
آب به همهٔ بافتها میرسد
خلاصه بحث را جمع کنیم. اینجا طبرسی نکتهای بسیار شیرین میفرماید — روایت را برای جلسهٔ بعد از تفسیر دیگری میگذاریم. میفرمود چرا میگوید أشربوا؟ چرا از شراب و نوشاندن استفاده میکند قرآن؟ فرمود چون وقتی چیزی را با آب مخلوط میکنی و شرابش میکنی، آب مضافش میکنی و میخوری، چون مخلوط به آب است به تمام بافتها و اعضا و سلولهای بدن به سرعت آب میرسد؛ چون آب مورد احتیاج تمام بافتها و اندامها و سلولهای بدن هست. اما وقتی چیزی را میخوری — نوشیدنی نه، غذا میخوری — آن مناسب با همهٔ اعضا و همهٔ بافتها نیست. دیروز یادتان هست در بحث بلغم گفتیم بلغم خون نپخته است و به درد کدام اعضا میخورد؟ مغز و نخاع و رشتههای عصبی؛ آنجا به درد میخورد. یک سری چیزها که تر بودن و لزج بودن و غلیظ بودن غذا، هرچه میخوری این بخشش جدا میشود برود برای مغز و نخاع؛ جاهای دیگر نمیخورد، به درد جاهای دیگر نمیخورد. همینطور وقتی کلاً غذا میخوری همهچیزش به سرعت به همه جای بدن نمیرسد؛ یک بخشش هر کدام به مقتضای نیاز بدن. اما آب اینطوری نیست؛ به تمام بافتها میرسد. این نکته را کی میگوید؟ آن عالم جلیلالقدر مرحوم طبرسی صاحب تفسیر گرانسنگ مجمع البیان میفرمود که به این دلیل خدا فرموده أشربوا؛ چون این پرستش گوساله بیدلیل نبوده. عشق به دنیا که نمادش بوده گوساله یا طلا — عشق به دنیا یا اصلاً دنیاپرستی بگوییم بهتر است — در بند بند وجود اینان وارد شده بود. همان از این خطر بزرگ. چشم آدم به سمت دنیاست؛ گوش آدم به سمت دنیاست؛ قلب آدم متمایل به دنیاست؛ قوهٔ خیالش پر است از صور و اشکال دنیایی؛ عقلش همهٔ وجودش مشوب به وهم شده و خیالی و وهمانی دارد زندگی میکند؛ لذا میبیند که آخر کار سرش به سنگ لحد میخورد که جای تو همینجاست؛ میبیند که چیزی برایش نمانده؛ هرچه مانده بوی دنیا میدهد. خیلی خطرناک است. این بحث قلب مشروب هرچه هم داریم جلوتر میرویم و ظریفتر و دقیقتر میشویم خطرناکتر دارد میشود. اجازه بدهید رد شویم از آن. والحمد لله ربّ العالمین. اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.