ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 058

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ نقل‌های عربی، هرجا آمده باشد، توسط مدل افزوده شده است و سخنِ استاد نیست.

توضیحات آغاز جلسه

صوت‌های جلسات موجود است؛ حتماً همهٔ آن‌ها را گوش دهید. سی‌وچند صوت در کانال مسجد بلال قرار دارد. کسانی هم که تازه به مجموعه ملحق شده‌اند، چه خواهران و چه برادران، نام و شمارهٔ موبایل خود را به آقای هاشمی‌نیا بدهند تا در کانال این کلاس عضو شوند و به صوت‌ها دسترسی داشته باشند.

دربارهٔ برگزاری جلسات در لواسان نیز باید عرض کنم که الحمدلله آنجا عده‌ای واقعاً تشنهٔ این مباحث‌اند. یکی از شاگردان علامه مدتی در آنجا درس و بحث داشته است و در بخش خواهران نیز یکی از خواهران هیئت ما، فکر می‌کنم حدود سه سال، معرفت نفس تدریس کرده است. بنابراین، آنجا افراد مستعدی هستند که آمادگی دارند و خودشان تقاضای برگزاری جلسه کرده‌اند؛ نه اینکه ما تصمیم گرفته باشیم صرفاً به لواسان برویم.

برای اینجا نیز پیشنهاد شده است که اگر امکان داشته باشد، پنجشنبه‌ها یک نیم‌روز به این کار اختصاص داده شود. این موضوع را ان‌شاءالله بعداً بررسی می‌کنیم و فعلاً به متن کتاب می‌پردازیم.

همچنین برای دوستان شهرستانی بسیار خوب است که جلسات فصلی داشته باشیم؛ مثلاً هر سه ماه یک‌بار، از صبح تا ظهر، جلسه‌ای تقویتی برگزار شود تا دوستان بخش نظری و عملی همگی در یک محل، مثلاً یک سالن آمفی‌تئاتر، گرد هم بیایند.

تشکیک وجود و تفاوت قابلیت‌ها

در بحث تشکیک باید توجه کرد که این تفاوت به چه چیزی بازمی‌گردد: به ماهیت اشخاص یا به شدت وجودی آنان؟ چرا یک شخص از قوای شدیدتری برخوردار است و دیگری بنیهٔ ضعیف‌تری دارد؟ ممکن است بنیهٔ معنوی، اسمایی و صفاتیِ یکی قوی و دیگری ضعیف باشد، درحالی‌که وجود، یک وجود واحد است.

بحث در قابلیت است؛ یعنی شخص ممکن است ظرفیت پذیرش مرتبه‌ای از فیض را نداشته باشد. مانند اینکه برق سه‌فاز را به یک لامپ ضعیف متصل کنید؛ لامپ درجا از بین می‌رود.

همین نکته پاسخ مسئلهٔ دیگری را نیز روشن می‌کند: چرا گاهی استادِ کامل و مکمل، چشم برخی سالکان را نسبت به بعضی مشاهدات می‌بندد؟

چرا استاد گاهی مانع مشاهدهٔ سالک می‌شود؟

این بحث البته جایگاه اصلی‌اش در مباحث لوازم سیر و سلوک است. وقتی می‌گوییم «استاد»، مقصود استادی در آن رتبه از کمال است که تشخیص می‌دهد شخص در حال حاضر ظرفیت شهود را ندارد. اگر مشاهدات برای او گشوده شود، ممکن است در دام‌هایی گرفتار شود که توان جمع‌کردن خود را در مسیر نداشته باشد.

تجمّع در مسیر سلوک بسیار مهم است؛ بلکه بهتر است بگوییم از اهمّ امور این راه است. در سلوک باید تعلّقات برداشته شود تا سالک بتواند تجمّع خود را حفظ کند. اگر تجمّع او به هم بخورد، از تمرکز خارج می‌شود و توجهش به کثرات می‌افتد. حتی ممکن است توجهش معطوف به خودِ شهودها و مشاهدات شود و همین امر خطر سقوط را برای او ایجاد کند.

این به آن معنا نیست که شخص آن مراتب را طی نکرده است. مسئلهٔ «طفره» نیز در اینجا خود را نشان می‌دهد و به فهم بحث کمک می‌کند. ممکن نیست کسی به شهود برسد، درحالی‌که هنوز از مرتبهٔ پیشین عبور نکرده باشد. او عبور کرده است، اما مصلحت اقتضا می‌کند که فعلاً و برای مدتی ــ نه برای همیشه ــ آن‌گونه وارد شهود نشود.

مثال تغذیهٔ کودک

این مسئله مانند تغذیهٔ کودک است. کودک ابتدا شیر می‌خورد و وقتی قرار است به‌تدریج وارد مرحلهٔ غذا شود، یکباره جلوی او چلوکباب نمی‌گذارند؛ زیرا توان پذیرش آن را ندارد. ابتدا چیزی مانند حریرهٔ بادام به او می‌دهند؛ غذایی که حالتی میان شیر و غذای معمولی دارد.

استاد نیز در مسیر سلوک با سالک چنین می‌کند تا ظرفیت او به‌تدریج آماده شود و ناگهان با مرتبه‌ای بسیار شدید مواجه نشود. ممکن است جلوی مشاهدهٔ او را بگیرد تا خودش متوجه آنچه رخ داده نشود. اساساً نیازی هم نیست که سالک حتماً متوجه شود. مهم این است که به آن مرتبه رسیده باشد.

سیر تطوّر موجودات و موانع شکل‌گرفته در انسان

بسیاری از ما، به‌سبب مسائلی که در سیر تطوّر خلقتمان پدید آمده، با مشکلات و موانعی روبه‌رو شده‌ایم. مطلبی که در کتاب «مصباح الأنس» ابن فناری، در شرح حضرت استاد، نشان کرده بودم نیز همین مسئله را توضیح می‌دهد: سیر تطوّر موجودات. Kias +1

در این سیر، ممکن است مشکلاتی در ما ایجاد شده باشد؛ از نخستین جایی که رنگ و تعیّن گرفته‌ایم، یعنی در صلب پدر...

تأثیر رحم مادر و محیط در سیر تطوّر نفس

پس از صلب پدر، نوبت به رحم مادر می‌رسد. نه ماه دوران رحم، مسئلهٔ کوچکی نیست. تمام حالات مادر، افکار و اوهامش، خیالات و تصوراتش، خواب و خوراکش و حتی نحوهٔ تنفس او، در ضیق یا سعهٔ وجودیِ فرزند تأثیر می‌گذارد. این مسائل بسیار مهم‌اند.

پس از آن نیز دوران شیردهی و نفَسِ انسان‌هایی که کودک با آنان برخورد می‌کند مؤثر است؛ خاله، دایی، عمه، بستگان، معلم، محیط و دیگر کسانی که با او ارتباط دارند. همهٔ این‌ها در شکل‌گیری انسان اثر می‌گذارند.

این سیر تطوّر و حرکت نفس، معمولاً کاری با ما کرده است که متأسفانه برای اغلب ما «مشاهده» بسیار دیر اتفاق می‌افتد؛ برای بعضی در لحظاتی، برای برخی در ساعت‌هایی و برای عده‌ای در چند روز، و به‌ندرت ممکن است این حالت تا یک سال امتداد پیدا کند. گاهی انسان در اواخر عمر ناگهان وارد مرحلهٔ مشاهده می‌شود.

در شرح «کتاب الموت» نیز، که در کانال موجود است، نشانه‌های نزدیک‌شدن موتِ مؤمن را بررسی می‌کردیم و شش نشانه بیان شد. یکی از آن‌ها همین «مشاهده» بود. این حالت ابتدا با انبساط خود را نشان می‌دهد؛ شخص انبساط خاطر پیدا می‌کند، ابتهاج، شور و نشاط و نوعی حرارت وجودی در او پدید می‌آید. این حالت معمولاً در اواخر عمرِ مؤمنی که می‌خواهد به لقاءالله برسد رخ می‌دهد.

اگر استاد کامل پیدا نشد

ما مشکلات و عوارضی داریم و چه‌بسا استاد هم پیدا نکرده باشیم؛ اما مگر خداوند، استادِ کل نیست؟ انسان وظیفه دارد زحمت خود را بکشد و در پی استادی جامع‌الاطراف و سالم بگردد. اگر جست‌وجو کرد و پیدا نکرد، چه تقصیری دارد؟ مگر خدای علامه حسن‌زاده، خدای شما نیست؟

خداوند خودش انسان را یاری می‌کند و از این مسیر عبور می‌دهد. شما وظیفهٔ خود را انجام دهید و در جست‌وجوی استاد و معلم خوب باشید؛ اما اگر پیدا نکردید، نگران نباشید. حضرت حق شما را عبور می‌دهد. ممکن است چشم شما را تا آن لحظهٔ آخر بسته نگه دارد و زمانی آن را بگشاید که ظرفیت وجودی‌تان اقتضا کند.

این از نکات بسیار مهم در مسیر سلوک است. کسی نباید بگوید: «چرا چشم من هنوز باز نشده است؟» باید صبور بود. حضرت استاد همواره می‌فرمودند: عجول نباشید؛ بگذارید میوه برسد. میوهٔ وجودتان را کال نچینید.

این سخن استاد همچنان در گوش من زنگ می‌زند: هرچه دیرتر به شما بدهند، پخته‌تر و رسیده‌تر خواهید بود. علتش نیز همین عوارض و موانعی است که عرض می‌کنم.

عوارض را به ذات و سرشت نسبت ندهیم

وقتی می‌گوییم صلب پدر و رحم مادر از نخستین جاهایی‌اند که انسان در آن‌ها رنگ و تعیّن می‌گیرد، نباید همهٔ بار را بر دوش پدر و مادر بگذاریم و بگوییم پس آنان علت تمام مشکلات ما بوده‌اند. باید در این مسئله دقت کرد.

برای مثال، مادری دربارهٔ پسرش اصرار داشت که او بسیار بی‌ادب است. می‌گفت دو پسر دارم؛ یکی بسیار خوب است و دیگری چنین رفتارهایی دارد. کودک را نزد ما آورده بود. مردم، از روی حسن‌ظنی که به ما دارند، گاهی دربارهٔ ما تصوراتی می‌کنند که واقعیت ندارد.

من آن کودک را بغل کردم. شاید باورکردنی نباشد، اما احساس کردم یک‌پارچه نور را در آغوش گرفته‌ام. چنان آرامشی از این کودک گرفتم که تنها با چسباندنش به سینه‌ام یقین کردم این کودک ذات بسیار پاکی داشته و دارد.

این ذات را از کجا گرفته است؟ از پدر و مادرش. چرا به این جنبه‌ها توجه نمی‌کنیم؟ اصلاً اینکه انسانی در چنین مجلسی نشسته و با این حقایق و دقایق مواجه شده است، بی‌ارتباط با پاکیِ اصل و سرشت او نیست.

«لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ» (واقعه، ۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز پاک‌شدگان آن را لمس نمی‌کنند.

این همه انسان بر روی زمین زندگی می‌کنند؛ چرا بهرهٔ شما این حقایق و دقایق شده است؟ پدر و مادر شما همان مجرایی بوده‌اند که شما را در قوس نزول، از عوالم بالا به اینجا عبور داده‌اند؛ و این مجرا می‌تواند اصل و زمینه‌ای پاک داشته باشد.

البته عوارضی نیز وجود دارد. ممکن است کودکی ناسزا بگوید یا رفتارهای نامناسبی از او سر بزند؛ این‌ها عوارض مربوط به مسائل جانبی‌اند و نباید آن‌ها را با اصلِ ذات یکی گرفت.

در تعابیری روایی از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام، مؤمن به طلا تشبیه شده است؛ گویی طلایی است که روی آن زنگار و اندودی نشسته باشد. این اندودها باید برداشته شوند. اگر در دنیا برطرف شدند که شدند؛ اگر نشد، ممکن است در سکرات موت و احتضار و اگر آنجا نیز نشد، در برزخ زدوده شوند. آنچه عارضی است تراشیده می‌شود تا حقیقت آشکار شود.

بنابراین نباید نسبت به فرزندان بدرفتارمان سوءظن پیدا کنیم. ممکن است فرزندان ما بدرفتار، پرخاشگر یا دچار بیش‌فعالی و امثال آن باشند؛ اما این امور می‌توانند عارضی باشند و نباید فوراً آن‌ها را به ذات کودک نسبت داد.

خدا شاهد است وقتی آن کودک را در آغوش گرفتم، گویی نماز جعفر طیّار خوانده بودم؛ چنین اثری بر من گذاشت. او را به سینه‌ام چسباندم و نوعی تجلّی نورانی را در سینهٔ خود احساس کردم.

تجلّی اسماء الهی و مراتب وجود

علامه رفیعی قزوینی می‌فرمودند: هر کجا سلطانِ وجود قدم نهاد، عساکرِ اسماء نیز حضور دارند. «عساکر» یعنی لشکریان؛ یعنی همهٔ اسماء، متناسب با مرتبهٔ آن موجود، حضور دارند.

حتی کودکی را که در ابتدایی‌ترین مرتبهٔ استعداد در نظر می‌گیریم و آن را به هیولای اولی تشبیه می‌کنیم ــ یعنی استعداد محضی که هنوز فعلیت‌هایش ظهور نکرده و نزدیک‌ترین حالت به عدم را دارد ــ باز هم باید پرسید: آیا این موجود وجود دارد یا ندارد؟ همین که وجود دارد، اسماء الهی نیز متناسب با مرتبهٔ وجودی او در وی ظهور دارند.

یعنی اسم «الحیّ» حضرت حق در او تجلّی کرده است که حیات دارد؛ اسم «القویّ» در او ظهور کرده است که قدرتی دارد و دست و پای خود را حرکت می‌دهد؛ اسم «السمیع» در او تجلّی کرده است که صدای مادرش را می‌شنود؛ و اسم «البصیر» ظهور کرده است که می‌بیند، و همین‌طور دیگر اسماء.

پس اصلِ تجلّی اسماء وجود دارد. مسئلهٔ مهم، شدت ظهور اسماء است. اینجا بحث تشکیک به کمک ما می‌آید. ما مراتب وجود داریم و این مراتب، با شدت و ضعفِ ظهور اسماء ارتباط دارند: ظهور به چه شدت و در چه مرتبه‌ای است؟

پیش‌تر مثال پروژکتور و لامپ کوچک را بیان کردیم. هر دو نورند، اما شدت این نور کجا و شدت آن نور کجا؟

امکان شدتِ تجلّی در دوران کودکی

ممکن است در کسی، از همان کودکی، شدت تجلّیات الهی به‌گونه‌ای باشد که قرآن کریم دربارهٔ حضرت یحیی علیه‌السلام بفرماید:

«وَآتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا» (مریم، ۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در کودکی به او حکم و حکمت عطا کردیم.

«صبی» یعنی کودک خردسال. یعنی حضرت یحیی علیه‌السلام در همان سنین کودکی از چنین مرتبه‌ای برخوردار بوده است؛ شدت تجلّی در او از همان دوران وجود داشته است.

پس چنین امکانی وجود دارد و انسان‌ها از این جهت با یکدیگر متفاوت‌اند. از همین‌جاست که یکی نبیّ‌الله و رسول‌الله می‌شود.

شدّت تجلّی اسماء در اولیای الهی

در روایتی دربارهٔ ولادت امیرالمؤمنین علیه‌السلام آمده است که حضرت فاطمه بنت اسد سلام‌الله‌علیها پس از سه شبانه‌روز از خانهٔ کعبه بیرون آمد و نوزاد را در آغوش پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله قرار داد. امیرالمؤمنین علیه‌السلام در آن هنگام نوزاد بود و هنوز قرآن به‌صورت ظاهری بر پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله نازل نشده بود؛ بااین‌حال، آیاتی از آغاز سورهٔ مؤمنون را قرائت فرمود:

«قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ» (مؤمنون، ۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌یقین مؤمنان رستگار شدند.

کسی که زبان این حقایق را نفهمد، ممکن است در برابر چنین نقلی اعتراض کند و بگوید: مگر در آن زمان قرآن نازل شده بود که امیرالمؤمنین علیه‌السلام آن را قرائت کند؟ این اعتراض از نفهمیدن زبان این معارف ناشی می‌شود.

این مسئله چگونه قابل توضیح است؟ با همان بحثی که دربارهٔ شدّت تجلّیات حضرت حق داشتیم. ممکن است انسانی از همان آغاز خلقت ظاهریِ خود، از شدتی از تجلّیات الهی برخوردار باشد که دیگران فاقد آن مرتبه باشند.

اما این پرسش پیش می‌آید که چرا او چنین سیری دارد و من ندارم؟ مگر در روایت نیامده است:

«كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر نوزادی بر فطرت زاده می‌شود.

همه با فطرت متولد می‌شوند. از این بالاتر، خود قرآن کریم می‌فرماید:

«فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا» (روم، ۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همان فطرت الهی که خداوند مردم را بر آن سرشته است.

پس همهٔ مردم دارای آن فطرت الهی‌اند. حال چگونه است که یکی از همان کودکی به چنان مرتبه‌ای می‌رسد و دیگری نمی‌رسد؟ مسئله را باید در مرتبهٔ دیگری جست‌وجو کرد؛ در عین ثابت و نحوهٔ حضور او در علم الهی.

عین ثابت و امتحان پیش از خلقت

پیش‌تر دربارهٔ حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها همین مثال را بیان کردیم. در زیارت آن حضرت می‌خوانیم:

«السَّلَامُ عَلَيْكِ يَا مُمْتَحَنَةُ، امْتَحَنَكِ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَكِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای آزموده‌شده؛ خداوندی که تو را آفرید، پیش از آنکه تو را در این نشئه خلق کند، تو را آزمود.

یعنی حضرت امتحان خود را پس داده است. اما چه زمانی؟ چه معنایی دارد که خداوند او را «قبل از خلقت» امتحان کرده باشد؟

سخن در این است که حضرت در علم الهی حضور داشته است؛ یعنی سخن از اعیان ثابته و عین ثابت است. خداوند پیش از تحقق خارجیِ این موجود، به او علم داشته است.

تفاوت «وسیله» و «آلت»

در این مسیر، ممکن است پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله وسیلهٔ سیر و افاضه باشند. در اینجا باید میان «وسیله» و «آلت» فرق گذاشت.

حضرت استاد در بحث اشارات می‌فرمودند: وسیله، حیّ و مُشعِر است؛ یعنی حیات و ادراک دارد. اما آلت، چنین نیست؛ مانند بیل و کلنگ که صرفاً ابزارند و خودشان حیات و شعور ندارند.

این تفکیک مهم است؛ زیرا گاهی در اینجا خلط صورت می‌گیرد.

مرتبهٔ «عندیت» و خزائن الهی

حال دربارهٔ حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها می‌پرسیم: آیا خداوند پیش از خلقت ظاهریِ ایشان به او علم داشت یا نه؟ روشن است که داشت.

اصلاً موجودات پیش از تنزّل و ظهور در این عالم، در چه مرتبه‌ای‌اند؟ قرآن کریم می‌فرماید:

«وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ» (حجر، ۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست.

«مِنْ شَيْءٍ» یعنی هیچ چیزی از این قاعده خارج نیست؛ شما نیز هستید. پس برای شما نیز مرتبه‌ای از «عندیت» وجود داشته است.

اما مسئله این است که هرکس چه اندازه از آن مرتبه را با خود آورده، خارج کرده و به ظهور رسانده است. حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها چه اندازه از آن حقیقت را ظهور داده و ما چه اندازه؟

در اولیای الهی، این ظهور حتی از همان کودکی می‌تواند بسیار شدید باشد. حتی جسم آنان نیز خلقتی خاص پیدا می‌کند و از این جهت با جسم معمولی دیگران یکسان نیست.

چرا چنین خلقت ویژه‌ای برای آنان قرار داده شده است؟ چون علم الهی به حقیقت آنان تعلق داشته و در همان مرتبه، حقیقت و استعدادشان معلوم بوده است. از همین جهت، در تعبیر استاد، حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها در آن امتحان «نمرهٔ کامل» گرفته است؛ بنابراین خلقت او نیز خاص قرار داده شده و از آغاز، عصمت و آن شئون ویژه به او عطا شده است؛ زیرا بناست پیشوای دیگران باشد.

اما دربارهٔ ما چنین نیست. در وجود ما «شیشه‌خرده‌هایی» هست؛ یعنی نقص‌ها و موانعی که باید در این عالم آشکار شوند و برطرف گردند.

فلسفهٔ آمدن به این دنیا و رفع موانع

یکی از حکمت‌های آمدن ما به این دنیا همین است که آن شیشه‌خرده‌ها را پیدا کنیم، آن‌ها را برطرف کنیم و با شفاعت شفیعان، دستمان گرفته شود و به مقصد ملحق شویم.

وگرنه خداوند از همان ابتدا به حال ما علم داشت و می‌توانست بر اساس همان علم، سرنوشت ما را معلوم کند؛ اما به انسان مهلت داده شده است که وارد این عالم شود و شفیعان خود را پیدا کند.

البته وقتی از «شیشه‌خرده» در مرتبهٔ علم الهی سخن می‌گوییم، مقصود این نیست که چیزی عینی به نام شیشه‌خرده یا شرارتِ بالفعلِ نفس در آنجا وجود داشته است. سخن از زبان حال موجود در صور علمیّهٔ الهی است.

صور علمیّه و زبان حال موجودات

برای تقریب به ذهن، فرض کنید شما می‌خواهید سازه‌ای را ایجاد کنید. آیا پیش از ساختن آن، به آن اشراف علمی دارید یا نه؟ اگر هیچ صورتی از آن در علم شما نباشد، چگونه می‌خواهید آن را پیاده کنید؟

پیش از ساخت، صورتی علمی از آن سازه در وجود شما هست و سپس همان را در خارج تحقق می‌بخشید. به این، «صورت علمی» گفته می‌شود.

البته دربارهٔ خداوند این مثال صرفاً برای نزدیک‌شدن مطلب به ذهن است. برای اینکه بحث قابل‌فهم شود، می‌گوییم: خداوند به حال و حقیقت این شخص علم دارد؛ می‌داند او چگونه انسانی است و از حضرت حق چه می‌خواهد.

قرآن کریم می‌فرماید:

«كُلًّا نُمِدُّ هَؤُلَاءِ وَهَؤُلَاءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّكَ» (اسراء، ۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر دو گروه را، اینان و آنان را، از عطای پروردگارت مدد می‌رسانیم.

اگر کسی بهشت را می‌خواهد، این سفره برای او گسترده است؛ اگر مسیر دیگری می‌خواهد، آن نیز در نظام ظهور اسماء الهی جای خود را دارد. اسماء جمال را می‌خواهد، آثار آن را می‌یابد؛ اسماء جلال را می‌خواهد، آثار آن مسیر نیز ظاهر می‌شود. جهنم نیز مظهر جلال الهی است و بهشت مظهر جمال الهی.

خداوند از زبان حالِ شخص می‌داند که وقتی به این عالم بیاید، چه خواهد کرد، چه خواهد خواست و از این سفره‌ای که گسترده شده است چه برخواهد داشت.

مثل سفره‌ای است که افراد مختلف با اشتهای متفاوت کنار آن می‌نشینند؛ یکی غذایی را می‌پسندد و دیگری غذایی دیگر را. اشتهای هرکس متفاوت است. مسئله این است که اشتهای وجودی تو چه بوده است؟ متناسب با همان، در این عالم ظهور پیدا کرده‌ای.

آیا «امتحان پیش از خلقت» مستلزم آموزش زمانی است؟

در تعبیر «امتحان پیش از خلقت»، نباید الزاماً تقدم و تأخر زمانیِ متعارف این دنیا را وارد کرد. در این عالم معمولاً ابتدا آموزشی صورت می‌گیرد و پس از آن امتحان گرفته می‌شود؛ اما دربارهٔ مرتبهٔ علم الهی، مسئله را نباید عیناً با زمان این نشئه سنجید.

در نهایت، آموزش چه نتیجه‌ای دارد؟ انسان از کتاب، قلم، درس و بحث علم می‌گیرد؛ اما پایان این تحصیل علم چیست؟ این تحصیل، انسان را به مرتبه‌ای می‌کشاند که پیش‌تر در بحث مراتب تشکیکی اولیای الهی دربارهٔ آن سخن گفتیم؛ یعنی مراتب علم نیز در نهایت به مرتبه‌ای بالاتر از صرفِ الفاظ و آموزش‌های ظاهری منتهی می‌شود.

از علم فکری تا شهود و فنا

پایان این مسیر، شهود است. آنچه اکنون می‌خوانیم، علم فکری ماست؛ اما باید روزی آن را بچشیم، به آن برسیم و آن را ببینیم. آن مرتبه، مرتبهٔ شهود است.

پس از شهود نیز مرتبهٔ فنا مطرح می‌شود. در فنا دیگر دوئیت باقی نمی‌ماند و سخن به مراتبی می‌رسد که پیش‌تر چندین‌بار دربارهٔ آن بحث کرده‌ایم:

«نَحْنُ هُوَ وَهُوَ نَحْنُ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما اوییم و او ماست.

سخن به چنین مراتبی می‌رسد. مرتبه‌ای از فناست که پس از آن، به جهت بقای حضرت حق، سالک به فناء فی‌الله و سپس بقاء بالله می‌رسد. این امر حتی در همین دنیا نیز ممکن است و اولیای الهی به چنین مراتبی رسیده‌اند. راه آن نیز در سیر و سلوک معنا پیدا می‌کند.

بنابراین شهود، در نهایت انسان را به فنا می‌کشاند و پس از فنا، بقا حاصل می‌شود.

ازلیت از حیث حقیقت وجود، نه تعیّن فعلی

وقتی می‌گوییم انسان از ابتدا «باقی» بوده یا به یک معنا ازلی بوده است، مقصود ازلیت از حیث حقیقت وجودی اوست، نه از حیث ماهیت و نه از حیث این طور و تعیّن وجودی‌ای که اکنون در این عالم پیدا کرده است. این صورت و تعیّن فعلیِ انسان ازلی نیست؛ همین چند سالی است که در این نشئه ظهور کرده است.

ازلیت موردنظر، از حیث مرتبه‌ای است که قرآن دربارهٔ خزائن اشیا می‌فرماید:

«وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ» (حجر، ۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست.

پس آن مرتبه، مرتبه‌ای ورای این تعیّن فعلی است. در سیر بازگشت نیز سخن از بقاء بعد از فناء در مرتبهٔ شهود است.

معنای آموزش پیش از امتحان

بحث این بود که معمولاً امتحان پس از آموزش گرفته می‌شود. پاسخش این است که آموزشی که در این عالم از طریق کتاب، درس و بحث طی می‌کنیم، در نهایت باید ما را به شهود برساند؛ اما در مرتبهٔ پیشین، این معرفت به نحو شهودی بوده است، نه به صورت آموزش حصولی و تدریجیِ این دنیا.

یعنی آنچه اینجا با فکر و درس می‌آموزیم و در پایان باید به شهود تبدیل شود، در آن مرتبه به نحو شهودی مطرح است.

این مرتبه کجاست؟ در صقع ذات.

اگر بپرسیم انسان از کجا آمده است، سخن به همان مرتبه بازمی‌گردد؛ و در آنجا دیگر «چه زمانی؟» به معنای زمان متعارف این عالم موضوعیت ندارد.

در تعبیر مشهور آمده است:

«كَانَ اللَّهُ وَلَمْ يَكُنْ مَعَهُ شَيْءٌ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا بود و هیچ چیزی با او نبود.

آیا معنای این تعبیر آن است که خدا بود و مطلقاً هیچ ظهوری و هیچ مظهری نبود؟ این برداشت با بحث ظهور اسماء و مظاهر سازگار نیست. حضرت استاد بارها در درس و بحث می‌فرمودند که «ربّ مطلق» بدون مظاهر معنا ندارد؛ اسم نمی‌تواند از مظهر خود جدا و معلق باشد و هیچ ظهوری پیدا نکند.

ازاین‌رو، در ادامهٔ همان تعبیر گفته‌اند:

«وَالْآنَ كَمَا كَانَ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اکنون نیز همان‌گونه است که بود.

اکنون با وجود این همه کثرات، نسبت حقیقت با حضرت حق همان است. پس معلوم می‌شود که مقصود از «معه» در آن تعبیر، معنای دیگری است.

معیت قیّومیّه

این معیت، معیت قیّومیّه است. خداوند با همه است و همه قائم به اویند؛ اما هیچ‌کس «مع خدا» به معنای استقلال و هم‌رتبگی نیست.

پس می‌توان گفت: هیچ‌کس مع خدا نیست، اما خدا با همه است.

در نقلی مشهور از پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله آمده است:

«لِي مَعَ اللَّهِ وَقْتٌ لَا يَسَعُنِي فِيهِ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَلَا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای من با خدا وقتی است که در آن، نه فرشتهٔ مقرّبی و نه پیامبر مرسلی گنجایش حضور در آن مرتبه را ندارد.

در اینجا تعبیر «مَعَ اللَّه» آمده است. سخن از مرتبه‌ای است که در آن، غیر رنگ می‌بازد و سالک قوس خود را کامل می‌کند و به اصل خویش بازمی‌گردد:

«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» (بقره، ۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و به‌سوی او بازمی‌گردیم.

اما حتی در همان نقل نیز تعبیر «وقت» آمده است؛ یعنی نباید پنداشت که چنین حالتی در همهٔ اوقات و در همهٔ شئون به یک صورت جاری است.

شهود و تصرّف اولیای الهی همواره در یک مرتبه نیست

یکی از اشتباهاتی که دربارهٔ اولیای الهی رخ می‌دهد این است که تصور می‌کنیم آنان همیشه چشمشان باز است، همیشه در شهودند و در همهٔ اوقات دستشان برای هر نوع تصرفی باز است.

حضرت استاد بر این نکته تأکید می‌فرمودند که چنین تصوری درست نیست. حتی دربارهٔ انسان کامل نیز هرچه هست به اذن الله است. معنایش این نیست که شخص هر زمان که بخواهد، مستقلاً بتواند هر تصرفی انجام دهد.

در ماجرایی نقل شده است که شتر پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله گم شد. حضرت فرمودند بروید و شتر را پیدا کنید. عده‌ای با تعجب می‌گفتند چگونه کسی که از آسمان‌ها خبر می‌دهد، جای شتر خود را روی زمین نمی‌داند؟

بعداً پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله محل شتر را بیان کردند و فرمودند افسار آن در جایی به درخت یا بوته‌ای گیر کرده است.

حضرت استاد از این‌گونه نقل‌ها استفاده می‌کردند تا بفرمایند: اولیای الهی ممکن است علمی داشته باشند، اما در هر زمان مأذون به استفاده و اظهار آن علم نیستند. حتی دربارهٔ معصوم نیز مسئلهٔ اذن الهی مطرح است؛ چه رسد به غیرمعصوم که اساساً حالات شهودی او همیشگی نیست.

همین نکته در برخی امور دیگر نیز باید مورد توجه باشد. برای مثال، کسی که استخاره می‌کند، اگر اهل چنین مراتبی باشد، لزوماً در هر زمان و هر حالی آمادگی یکسانی ندارد. اینکه شخص بدون هیچ ملاحظه‌ای در هر وقت و هر شرایطی اقدام کند، خود می‌تواند محل تأمل باشد. این امور اوقات و حالات خاص خود را دارند.

علمِ آن مرتبه، علم شهودی است

پس آموزش موردبحث در آن مرتبه، از جنس آموزش این عالم نبود؛ بلکه به نحو شهودی بود. آنجا سخن از کتاب، معلم، تقدم و تأخر زمانیِ متعارف و سپس برگزاری امتحان به شکل دنیایی نیست. سخن از حضور علمی و شهودی در صقع ذات است.

اما چرا زبان حال یک موجود چیزی را اقتضا می‌کند و زبان حال دیگری چیزی دیگر؟ این مسئله نیز در نهایت به اراده، مشیت و خواست الهی بازمی‌گردد. قرآن کریم می‌فرماید:

«كُلًّا نُمِدُّ هَؤُلَاءِ وَهَؤُلَاءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّكَ وَمَا كَانَ عَطَاءُ رَبِّكَ مَحْظُورًا» (اسراء، ۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر دو گروه، اینان و آنان را، از عطای پروردگارت مدد می‌رسانیم؛ و عطای پروردگارت منع‌شده نیست. Quran.com

مثالی برای اختیار و زبان حال

برای تقریب مطلب به ذهن، فرض کنید از دور به انسانی نشان دهند که صد سال در این دنیا خواهد بود. در این صد سال می‌تواند گرسنگی، سختی، غربت، مصیبت، مشکلات و ریاضت عبادت را تحمل کند؛ دشنام بشنود، سنگ بخورد و مانند بسیاری از اولیای الهی آزار ببیند؛ اما در مقابل، به او نشان دهند که در آن سوی این زندگی چه مرتبه‌ای در انتظار اوست.

از طرف دیگر، می‌تواند انتخاب کند که همین صد سال را به خوردن و خوابیدن و عیش و نوش بگذراند؛ ثروتی مانند قارون داشته باشد، عبادت نکند و هرچه خواست انجام دهد؛ اما در همان شهود، عاقبت آن راه را نیز ببیند.

در این مثال، هر دو طرف برای او آشکار شده‌اند. اینجا دیگر آموزش صرفاً شنیدن الفاظ نیست؛ شهود است. پس از این شهود، انتخاب می‌کند و این انتخاب، زبان حال او را نشان می‌دهد.

یکی می‌گوید: من همین عیش و نوش دنیا را می‌خواهم و آن سوی عالم را نمی‌خواهم.

دیگری می‌گوید: من همهٔ این سختی‌ها را تحمل می‌کنم، اما آن سوی عالم را می‌خواهم.

چرا یکی این راه را می‌خواهد و دیگری راهی دیگر را؟

اما هنوز یک پرسش بسیار دشوار باقی می‌ماند: چرا یکی آن مرتبه را می‌خواهد و دیگری نمی‌خواهد؟

این پرسش بسیار سنگینی است و پاسخ نهایی آن را باید از امام معصوم علیه‌السلام گرفت. نمی‌توان ادعا کرد که ما برای هر پرسشی پاسخ کامل و حاضر داریم.

بااین‌حال، برای نزدیک‌شدن به مطلب می‌توان به این آیه توجه کرد:

«يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ» (انفطار، ۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای انسان، چه چیزی تو را در برابر پروردگار کریمت مغرور و فریفته کرد؟ Quran.com

خطاب آیه به مطلق انسان است و خداوند خود را «ربّ کریم» معرفی می‌کند. از اینجا می‌توان در حد یک احتمال و تقریب به ذهن گفت که تفاوت انتخاب‌ها نیز با نحوهٔ ظهور همین حقیقت و نسبت موجود با مقام کرامت ارتباط پیدا می‌کند.

رحمت ذاتی حضرت حق و امکان سوءاستفادهٔ بندگان

می‌توان این‌گونه تقریر کرد که آنان کرم حضرت حق را به شهود دیده‌اند؛ حتی اگر در مرتبه‌ای با ظهور غضب الهی مواجه شوند. مانند کودکی که می‌داند پدرش کریم و مهربان است؛ حتی اگر گوش او را بپیچاند، باز می‌داند که این تأدیب از سر دشمنی نیست.

اگر بخواهیم همهٔ این بحث را در یک جمله جمع کنیم، می‌توان گفت: متأسفانه بسیاری از بندگان از رحمت ذاتی حضرت حق سوءاستفاده کرده‌اند.

در حدیث قدسی آمده است:

«إِنَّ رَحْمَتِي سَبَقَتْ غَضَبِي.» dorar.net +1

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا رحمت من بر غضبم پیشی گرفته است.

البته این بخش پایانیِ سخن، از حدسیات من است؛ هرچند بر مبانی معارفی‌ای استوار است که درباره‌شان بحث کردیم.

تقریب مطلب این است که انسان در شهود خود دریافته باشد که حتی غضب الهی نیز در برابر رحمت ذاتی حضرت حق، ذاتی نیست. مانند پدری که گوش فرزندش را می‌پیچاند، اما همین کار را نیز از سر محبت انجام می‌دهد. کودک هم می‌گوید: من می‌دانم که تو مرا دوست داری.

مشکل از جایی آغاز می‌شود که انسان از همین حقیقت سوءاستفاده کند و بگوید: چون می‌دانم رحمت او بر غضبش سبقت دارد، پس می‌توانم در این دنیا صرفاً به خوردن، خوابیدن و لذت‌جویی مشغول باشم. این همان سوءاستفاده از رحمت است.

دیدگاه دربارهٔ عاقبت اهل جهنم

با چنین نگاهی، سخنی که برخی از اولیای الهی دربارهٔ غلبهٔ نهایی رحمت بیان می‌کنند قابل فهم می‌شود؛ اینکه بسیاری از کسانی که وارد جهنم می‌شوند، سرانجام از آن خارج می‌شوند و به بهشت بازمی‌گردند.

البته در این تقریر، استثنایی نیز مطرح می‌شود: قاتلان اهل‌بیت علیهم‌السلام و اصحاب تابوت. دربارهٔ این گروه، سخن از کسانی است که خلود در عذاب برای آنان مطرح شده است. در تعبیری که نقل می‌شود، تعداد آنان دوازده نفر دانسته شده و آتش جهنم به آنان نسبت داده می‌شود.

در عین حال، باید دقت کرد که مقصود این نیست که اساساً کسی وارد جهنم نمی‌شود. سخن این است که بسیاری وارد جهنم می‌شوند، اما بسیاری نیز پس از طی عذاب و تطهیر، از آن بازمی‌گردند. بحث دربارهٔ گروهی خاص است که «خالدین فیها» دربارهٔ آنان مطرح می‌شود.

تقریر منسوب به آقای دولابی

به نقل استاد، مرحوم آقای دولابی تقریری حتی فراتر از این بیان می‌کردند. بر اساس این تقریر، آن چند نفری که نهایت خباثت در آنان تحقق یافته است، خودشان در نهایت به‌صورت عادی وارد بهشت نمی‌شوند؛ بلکه آن حقیقت شخصیِ آنان فانی می‌شود و تمثال یا تندیسی از خباثتشان در جهنم باقی می‌ماند تا مایهٔ عبرت باشد.

مقصود از نقل این سخن آن نیست که قاتلان اهل‌بیت علیهم‌السلام نیز بهشتی می‌شوند. نباید از این بحث چنین نتیجه‌ای گرفته شود. سخن این نیست که آن افراد پس از همان وضع وارد بهشت می‌شوند؛ بلکه در تقریر منسوب به آقای دولابی، آنچه باقی می‌ماند تندیسی از خباثت آنان است.

بنابراین، باید میان دو مطلب تفکیک کرد:

بسیاری از انسان‌ها ممکن است وارد جهنم شوند، اما پس از طی عذاب از آن خارج شوند و به بهشت بازگردند؛ و در مقابل، دربارهٔ گروه محدودی که خلود برای آنان مطرح است، تقریر دیگری ارائه می‌شود.

در نهایت، همهٔ این بحث دوباره به همان رحمت ذاتی حضرت حق بازمی‌گردد؛ رحمتی که همین وسعت آن می‌تواند زمینهٔ سوءاستفادهٔ برخی بندگان را نیز فراهم کند.

پایان جلسه

«اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ، وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای مولای ما صاحب‌الزمان برکت قرار ده، و همهٔ ستایش‌ها از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است.