ددروس معرفت نفس
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 058

عزیزان، کسی می‌خواهد تشریف ببرد، همان دم در پذیرایی می‌شوید. یک ربع، بیست دقیقه‌ای سؤال و جواب کنیم. همیشه هم می‌گوییم یک ربع؛ بعد ساعت را می‌بینیم، نیم ساعت شده است. آقا، زحمت بکشید میکروفن را.

سلام علیکم. صوت‌ها هست. صوت‌ها را گوش بدهید. کل صوت‌ها را باید گوش بدهید؛ هر سی و چند صوتی که در کانال مسجد بلال هست. کسانی هم که جدیداً به مجموعه ملحق شده‌اند، چه خواهرها و چه برادرها، با آقای هاشمی‌نیا بگویند اسمشان را در کانال مسجد بلال بگذارند. شماره موبایلتان را بدهید؛ آقای هاشمی‌نیا شما را در کانال این کلاس عضو کند که صوت‌ها را داشته باشید.

خدا نگهدارتان. خداحافظ.

پرسش: من اول سؤال بپرسم؛ چرا یکشنبه‌ها اینجا جلسه نداریم؟ ما که نمی‌توانیم بیاییم لواسان. این همه جمعیت هست. من دیروز به دوستمون گفتم، پیش خودم گفتم استاد چرا شما این‌ها را از گفته‌های خودتان محروم می‌کنید؟

پاسخ: خواهش می‌کنم. اولاً صوت آن... غیبت کردم که باید برایم... خواهش می‌کنم، نه عزیزم. با یک دل نوشته‌ای که اینجا باید می‌نوشتم. آنجا هم الحمدلله یک عده تشنه هستند. یکی از شاگردان علامه آنجا مدتی درس و بحث داشتند. بعد در خانواده‌هایشان، مخصوصاً یکی از خواهرهای هیئت ما هم آنجا، خودش فکر می‌کنم حدود سه سالی باشد که معرفت نفس تدریس کرده است. تشنه‌اند؛ یعنی آنجا یک عده مستعدند که آماده‌اند و خواسته‌اند. از آنجا تقاضا بوده، نه اینکه ما بگوییم برویم لواسان.

اینجا هم، اگر بشود، تقاضا شده که پنج‌شنبه یک نصفه‌روز باشد. بله، آن را اجازه بدهید ان‌شاءالله برویم در متن کتاب. بعد این خیلی خوب می‌شود برای شهرستانی‌ها که ما جلسات فصلی، هر سه ماه یک‌بار، بگذاریم؛ یک صبح تا ظهر به این شکل. یک تقویتی می‌شود که هم بچه‌های نظری و هم عملی، می‌گوییم عملی، جمع شوند و مثلاً هر فصل یک‌بار همه با هم در یک جایی، یک سالن آمفی‌تئاتر یا جایی پیدا کنیم. عملی‌ها بیایند.

خب، بفرمایید سؤال‌هایتان را.

پرسش: سلام علیکم.

پاسخ: سلام علیکم. آقا ابوالفضل ایلامی. سلامت باشید. بله، از ایلام تشریف آوردند.

پرسش: سؤالی که دارم این است که در مورد اینکه طفل محال است، مثلاً من از یکی از شاگردان علامه تهرانی شنیدم. می‌فرمودند که ایشان چشم بعضی از شاگردان را می‌بندد تا او را از عالم خیال، به قول معروف، به نحوی عبور بدهد و اینکه مثلاً ببرد که اینجا گیر نکند. یعنی می‌دانسته که اگر این شاگرد چشمش به مشاهدات باز شود یا مثلاً تمثلی ببیند یا هر چیزی، آنجا می‌ماند.

آیا این نحوه عبورش، یعنی همین قاعده‌ای که هست، اما تشخیصش برای آن شخص؛ یعنی آن استاد کامل و مکمل باید این را تشخیص بدهد؟ و اینکه مثلاً خیلی از بزرگان می‌گویند سی سال، بیست‌وسه سال یا چهل سال، مثلاً در مورد مرحوم آقای قاضی یا آقای ملا حسن علی همدانی، این بزرگواران؛ اینکه می‌گویند این تعداد سال، یعنی آن بحث مثالی و عقلی، همه حل شده، اما آن مشاهدات ذاتیه، آن توحید ناب که دنبالش بودند، به قول معروف برایشان حاصل نشده و یک‌دفعه باز شده؟ یا چه‌بسا مشاهدات و این‌ها نبوده و آن مراتب یک‌دفعه در باز شده است؟ این سؤال اول.

سؤال دومم این است که در مورد این بحث که ما یک چیزی در ذهنمان داریم، اینکه این مرتبه‌بندی به توحید نمی‌خورد، به موحد می‌خورد. یعنی اینکه خود وجود یک لسان دارد و آن هم افاضه فیض است و هرکس به وزان قابلیت خودش از این نور وجود برمی‌دارد.

یعنی مثلاً یک نگاه این است که اگر ما وجود را ـ حالا شما فرمودید این سؤال است که ان‌شاءالله حل بشود ـ اگر مرتبه‌ای بگیریم، هست حقه، ولی خب یک مقداری شاید برای تفهیم و این‌ها نیست؛ چون یک مقداری آن توحید صمدیه که مثلاً الان ما بگوییم عقل، مثال فلان، فلان و بعد بگوییم ذات، یک مقداری در این وسط دارد یک تفکیکی ایجاد می‌شود.

ولی اگر بگوییم وجود یک لسان دارد و یک نور است و هرکس به مقدار قابلیت خودش از آن وجود کسب می‌کند، آیا این حرف از آن حرف بالاتر است و این‌گونه می‌شود گفت؟ یا نه، آن بحث مرتبه وجود به همان برمی‌گردد؟ حالا اگر بحثی هست، بفرمایید خدمت شماست.

پاسخ: احسن. سؤال دومتان را اول جواب بدهم که مهم‌تر بود. آن هم اینکه اصلاً الان خود شما فرمودید تشکیک الان به چه چیزی خورد؟ به ماهیت آن اشخاص یا به شدت وجودی‌شان؟

خب، چرا این شخص شدیدالقوا شده؟ یکی مثلاً بنیه‌اش ضعیف است؛ بنیه معنوی‌اش، فرض می‌کنم، بنیه اسمایی و صفاتیش قوی است، یکی ضعیف است. مگر وجود یک وجود واحد نیست؟ احسن. بحث قابلیت است که شخص ظرفیت پذیرشش را ندارد. شما مثل این است که مثلاً برق سه‌فاز را وصل کنی به یک لامپ ضعیف؛ درجا می‌ترکد.

خب، الان جواب سؤال اولت را هم گرفتی. علت اینکه آن‌هایی که ابتدا شروع می‌کنند به سیر و سلوک، بعد به یک مرحله‌ای می‌رسند که به قول شما بله، درست هم هست؛ البته الان جایش در این جلسه نیست، این مربوط به بحث‌های لوازم است که چرا استاد چشم بعضی را می‌بندد. آن کمل، البته وقتی می‌گوییم استاد، منظور آن را می‌گوییم در آن رتبه، می‌بندد؛ تشخیص می‌دهد که این شخص الآن ظرفیت شهود ندارد.

به جهت اینکه می‌افتد در این دام‌هایی که الآن گفتیم و نمی‌تواند خودش را جمع کند در مسیر؛ چون تجمع در مسیر سلوک خیلی مهم است. یکی از مهم‌ترین راهکارها، اصلاً که بدون آن نمی‌شود، بهتر است بگوییم اهم، نه مهم‌ترین؛ اهم راه در مسیر سلوک، تجمع و برداشتن تعلق است. چون تجمعش به هم می‌ریزد، از تمرکز و این‌ها خارج می‌شود، توجهش می‌افتد به کثرات؛ به همان شهود و مشاهداتش متوجه آن‌ها می‌شود و خطر سقوط برایش هست.

نه اینکه نرفته؛ اصلاً اینجا باز بحث طفره خودش را می‌آورد و نشان می‌دهد و به ما کمک می‌دهد. نه اینکه مراتب را طی نکرده. نمی‌شود کسی به شهود برسد، در حالی که از عقلش هنوز رد نشده. رد شده، اما به جهت اینکه مصلحت ایجاب می‌کند، ایشان فعلاً یک مدتی ـ آن هم همیشگی نیست ـ یک مدتی فعلاً به شهود آن‌چنانی نیفتد.

مثل بچه‌ای که آهسته‌آهسته اول به او شیر می‌دهند، بعد می‌خواهند شیر را تبدیل به غذا کنند؛ چه کار می‌کنند؟ یک‌دفعه چلوکباب نمی‌گذارند در گلویش که خفه می‌شود. چه به او می‌دهند؟ احسنت. حریره بادام می‌دهند. یک چیزی ملغمه، در حقیقت معجونی که مزاج دارد؛ ممزوج شده بین شیر و مثلاً غذا. استاد هم در مسیر سلوک همان کار را با آن شخص می‌کند که خفه نشود. یک‌دفعه متصل به برق سه‌فاز نشود.

جلو چشمش را می‌گیرد که متوجه نشود؛ نیازی هم ندارد متوجه بشود. مهم این است که رسیده باشد به آنجا.

این را هم به شما، حالا که این را فرمودید، بگویم که بسیاری از ماها به جهت مسائلی که در سیر تطور خلقت‌مان ایجاد شده، الآن این نشانه‌ای که من برای این کتاب «اسفار» و «مصباح الانس» ابن فناری داشتم، به شرح حضرت استاد، همین را دارد توضیح می‌دهد که وقت نشد برایتان بخوانم: سیر تطور موجودات.

یک مشکلاتی در ما ایجاد شده، مثل اولین جایی که رنگ گرفتیم در صلب پدر.

بعد رحم مادر. نه ماه شوخی نیست. تمام حالات مادر، افکارش، اوهامش، خیالاتش، تصوراتش، خواب و خوراکش، نفس کشیدنش؛ همه در ضیق یا سعه وجود پیدا کردن فرزند تأثیرگذار است. این‌ها خیلی مهم‌اند.

بعد از آن، دوران شیردهی و نفس‌های آدم‌هایی که با این کودک برخورد می‌کنند؛ خاله‌اش، دایی‌اش، عمه‌اش، کس‌وکارش، معلم، محیط؛ این‌ها همه مؤثرند.

یک کاری با ما کرده، معمولاً این سیر تطور حرکت نفس ما، که متأسفانه اغلب ما آن لحظات ـ حالا بعضی‌هایمان لحظات، بعضی‌هایمان ساعات، بعضی‌هایمان روزها ـ این‌گونه بگوییم که به ندرت پیش می‌آید به سال بکشد. آخر عمرمان یک‌دفعه به مشاهده می‌افتیم.

اتفاقاً کتاب «الموت» را، شرحش را اگر گوش داده باشید که در کانال هست، ما داشتیم نشانه‌های نزدیک بودن موت مؤمن را بررسی می‌کردیم. شش نشانه آنجا دادیم. یکی‌اش همین است: مشاهده. که اول با انبساط خودش را نشان می‌دهد. اصلاً طرف منبسط می‌شود، انبساط خاطر پیدا می‌کند، ابتهاج پیدا می‌کند، شور و نشاط دارد، حرارت وجودی دارد.

خب، این معمولاً اواخر عمر یک مؤمنی که می‌خواهد به لقاءالله برسد رخ می‌دهد. چرا؟ مشکلاتی داریم ما.

حالا استاد هم ما ندیدیم، ولی خدا مگر استاد کل نیست؟ حالا شما زحمتت را کشیدی، دنبال یک جامع‌الاطراف و سالم پیدا کردی؛ گشتی، پیدا نکردی. خب، پیدا نکردی چه گناهی کردی؟ خدا مگر اینجا بیکار می‌نشیند؟ مگر خدای علامه حسن‌زاده از خدای شما نیست؟ خدا خودش شما را کمک می‌کند. خدا شما را از این مسیر عبور می‌دهد.

شما زحمتت را بکش، دنبال استاد و معلم خوب بگرد؛ اما اگر پیدا نکردی، باز نگران نباش. حضرت حق تو را عبور می‌دهد. چشمت را نگه می‌دارد تا آن لحظه آخری که دیگر ظرفیتت اقتضا می‌کند باز شود. این هم از مهمات مسیر سلوک است.

کسی بگوید: «آقا، من چشمم هنوز باز نشده.» صبور باش. اینجا که می‌رسید، حضرت استاد چه می‌فرمود؟ همیشه چه می‌فرمودند؟ می‌فرمودند: «عجول نباش. میوه بگذار برسد. کال نچین میوه وجودت را. عجول نباش.»

هرچه این جمله از استاد در گوشم زنگ می‌خورد: خدا. هرچه دیرتر به شما بدهند، پخته‌ترید، رسیده‌ترید؛ به خاطر همین چیزهایی که عرض می‌کنم، عارضه‌ها.

البته این را هم عرض کنم: یک وقت ما می‌گوییم صلب پدر، رحم مادر، اولین جایی که ما رنگ گرفتیم و این‌ها؛ یک وقت از ذهن‌ها نرود که همه بار را بریزیم روی دوش پدر و مادرمان که پس آن‌ها باعث بودند. نه، حواسمان جمع باشد.

مثال: یک پسربچه‌ای را مادرش اصرار داشت که این مثلاً بی‌ادبی می‌کند، خیلی بی‌ادب است. می‌گفت: «بچه من است. مثلاً دو تا پسر دارم، یکی‌شان خیلی خوب است، این بی‌ادب است.»

آورده بود که ما بندگان خدا؛ حسن‌ظنشان به ما فکر می‌کنند که ما چه کسی هستیم، چه هستیم. ما این بچه را بغل کردیم. باورتان نمی‌شود، شاید بگویم من یک پارچه نور را بغل کرده بودم. آن‌قدر آرامش از این بچه گرفتم. همین، فقط این بچه را چسباندم به سینه‌ام؛ یقین کردم که این بچه ذات بسیار پاکی داشته و دارد.

این ذات را از کجا گرفت؟ از پدر و مادرش گرفت. چرا به این چیزها توجه نمی‌کنیم؟ اصلاً شما الآن اینجا چه کار می‌کنی؟ این ذات پاک تو بوده که الآن اینجا نشسته‌ای.

نمی‌شود «لا یمسّه إلا المتهرون». این همه میلیارد میلیارد آدم روی زمین دارد زندگی می‌کند؛ چرا سهم شما شده این حقایق و دقایق و خطرات؟ پدر و مادرتان، آن کانالی که شما را از عالم بالا در غصّ نزول به اینجا عبور داده، پاک، پاک، پاک بوده است.

بله، عوارضی هست. یک وقت بچه فحش می‌دهد؛ آن عوارض مربوط به مسائل جانبی است، عارضی است. ذات پاک است.

امام فرمود چه؟ امام صادق و امام باقر هر دو یک تعبیری دارند. فرمودند مثل طلایه، سکه طلایی که رویش را زنگار گرفته است. حالا اگر در دنیا نشد، در سکرات موت و احتضار نشد، در برزخ می‌تراشند این اندودها، این زنگی که روی این سکه طلا نشسته است.

مؤمن این‌گونه است. سوءظن به بچه‌های بدرفتارمان پیدا نکنیم. بچه‌های ما شاید بدرفتار بشوند، پرخاشگر بشوند، نمی‌دانم بیش‌فعال بشوند و امثالهم. این‌ها عارضی است. ذاتشان پاک است، پاک است.

یعنی خدا شاهد است، می‌دانم باور نمی‌کنید، اما این بچه را که من بغل کردم، انگار نماز جعفر طیار خواندم. چه اثری در آدم می‌گذارد! این بچه را من به سینه‌ام چسباندم و یک چنین تجلی نوری در سینه خودم احساس کردم.

خب، سؤال خیلی جواب شما طولانی شد، چون مهم بود. ببخشید.

پرسش: سلام علیکم.

پاسخ: سلام علیک.

پرسش: استاد، بحث تجلی ظهور اسماء در اولیاء الهی فرمودید این‌ها در دوران کودکی‌شان هم این اسماء ظهور داشته، درست است؟ بعد یعنی از همان دوران کودکی مراتب عقل و این‌ها را طی کرده بودند یا نه؟ مثلاً مراتب را در بزرگسالی طی کردند، ولی این ظهور اسماء را در دوران طفولیت هم داشتند. امکان‌پذیر است؛ یعنی این‌گونه که ظهور اسماء را در دوران کودکی داشته باشند، ولی مثلاً مرتبه عقل را در دوران بزرگسالی طی کنند و بالاتر بروند؟

پاسخ: اولاً که علامه رفیعی قزوینی فرمودند: هر کجا که وجود، سلطان وجود قدم نهاد، شما موجود هستی یا نه؟ وجود دارید. فرمود: هر کجا که سلطان وجود قدم نهاد، یعنی همه اشیاء را این حرف شامل می‌شود.

اساکر اسماء موجودند. اساکر یعنی لشگریان؛ یعنی همه اسماء هستند.

آن بچه‌ای که اصلاً شما بگیرید، اصلاً بگویید هیولای اولیِ بچه؛ آن چیست؟ استعداد محض که ابتدای ابتدای ابتداست. یعنی نزدیک‌ترین حالتش به عدم است. خب، آن حالت که هیچ چیزش به فعلیت بدل نشده، آیا آن وجود دارد یا ندارد؟

اصلاً خود آن بچه که یکپارچه استعداد محض است، وجود دارد یا ندارد؟ همین که وجود دارد، پس اسماء همه موجودند.

یعنی چه اسماء موجودند؟ یعنی اسم الحي حضرت حق در او تجلی کرده که حیات دارد. یعنی اسم القوي حضرت حق در او تجلی کرده که قدرتی دارد، دست و پایش را تکان می‌دهد. یعنی اسم السميع حضرت حق در او تجلی کرده که صدای مادرش را می‌شنود. البصیر تجلی کرده که می‌بیند و امثالهم.

درست؟ حالا پس اسماء تجلی کرده‌اند که هست. منتها مهم این است؛ اصلاً ببین الآن بحث تشکیک کمکمان می‌کند. مراتب وجود داریم؛ مراتب وجود برمی‌گردد به شدت ظهور اسماء. به چه شدتی، به چه میزانی؟

مثال پرژکتور و لامپ کوچک را زدیم. هر دو نورند، اما شدت آن کجا و این کجا.

اما این امکان وجود دارد که کسی از بچگی شدت تجلیات الهی در او به گونه‌ای رخ بدهد که قرآن بفرماید: «وَآتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا».

صبی یعنی چه؟ بچه شیرخوار؛ یک بچه کوچک. ببین، کوچولو بود، در گهواره بود: «وَآتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا». مال حضرت یحیی است دیگر. یعنی همان‌جا شدت تجلی برایش بوده است.

این امکان پس وجود دارد. فرق می‌کنند آدم‌ها با هم. لذا او می‌شود نبی‌الله، می‌شود رسول‌الله.

شنبه الهی. مگر امیرالمؤمنین به دنیا آمد؛ تازه به دنیا آمده بود. حضرت ام‌البنین، حضرت فاطمه بنت اسد، از کعبه بیرون آمد. پیغمبر مواجه شد با ایشان. بعد از سه شبانه‌روز، مولا را داد بغل پیغمبر. روایتش را شنیده‌اید.

بعد کسی که زبان‌نفهم باشد، هرچقدر هم قرآن‌خوان و بچه‌هیئتی و بچه‌بسیجی باشد، من شنیدم و افسوس خوردم که یکی این را شنیده بود، خیلی هم بچه‌هیئتی بود. گفت: «این چرا، العیاذ بالله، چرا تو بت چه می‌گویی؟ مگر آن موقع قرآن نازل شده بود که مولا قرآن خواند؟»

آدمی که نفهمد، زبان‌نفهم باشد، این‌گونه با حقایق مخالفت می‌کند. تا امیرالمؤمنین را دادند بغل پیغمبر، پیغمبر... امیرالمؤمنین بچه است؛ یعنی هنوز قرآن نازل نشده. شروع کرد آیات سوره مؤمنون را قرائت کردن: «قد أفلح المؤمنون».

خب، این چگونه است که هنوز بچه است؟ شدت تجلیات حضرت حق.

احسنت. بله، بله.

اصلاً چگونه است که تیشان دادند، سیرش دادند؟ چرا؟

احسنت. چرا؟ چرا من را سیر ندادند؟ مگر «کل مولود یولد على الفطره» نیست؟ همه با یک فطرت.

بالاتر، آیه قرآن: «فطرت الله»؛ فطرت الهیه، الهیه. «التي فطر الناس»؛ یعنی همه مردم بر آن هستند؛ همه آن فطرت الهی را دارند.

پس چگونه است که او این‌گونه است و من نیستم؟ مسئله کجاست؟ سریع بگویید؛ من جواب این را چند بار دادم.

ـ نفس ندارد.

نه، خب چرا این شده؟ نفس مستکفی؟ من شدم مستکفی. خودش خواسته یعنی چه؟

قبلش عرض شد، علاوه بر آن. آن خواهرها گفتند عین ثابتش. شما هم صحبتتان قابل جمع است. یعنی در علم الهی که بودن در ذات حضرت زهرا؛ همان مثالی که زدیم: «السلام علیک یا ممتحنه».

احسنت. یعنی امتحان پس داده.

کی؟ اصلاً کی از تو امتحان گرفت؟

«الذي خلقک»؛ کسی که تو را خلق کرد.

کی امتحان گرفت؟

«قبل أن يخلقک»؛ قبل از اینکه خلقت کند.

خب، یعنی چه؟ کسی را قبل از خلقت چگونه امتحان کردند؟ یعنی در علم الهی بود یا نه؟ یعنی اعیان، عین ثابت...

حضرت از طریق سیر دادن...

اجازه بدهید عرض کنم. آن وسیله، بله، وسیله پیغمبر بود.

حالا فرق وسیله و آلت چیست؟ در اشارات شیخ انصاری، حضرت استاد می‌فرمود: وسیله حیه است، مشعر درک دارد، زنده است؛ خب حیات دارد. اما آلت حیات ندارد، مشعر نیست، عقل نیست؛ مثل بیل و کلنگ.

این را حواستان باشد که بعضی‌ها اینجا اشکال‌هایی کرده بودند.

تا آنجا بحث ما چیست؟ می‌گوییم حضرت زهرا را خدا، وقتی قبل از خلقتش... یعنی آیا خدا علم داشت به این خانم یا نه؟ قبل از خلقتش.

خب، اصلاً حضرت زهرا کجا بود اول؟

«امن شيء الا عندنا».

«امن شيء» شما هم هستید، شما هم همه. «امن شيء» یعنی هیچ چیزی نیست، «الا»؛ پس شما هم هستید. «عندنا»؛ پس شما مرتبه عندیت بودید.

اما شما چه مقدار از آن عندیت را با خودتان آوردید، خارج کردید، ظهور دادید و او چقدر را؟ چرا او بیشتر ظهور داد؟

همان بچگی‌اش حتی جسمش هم ملکوتی شد. در موروث پیغمبر می‌خوانید جسمش هم ملکوتی شده؛ یعنی جسمش هم خاص خلق شد.

بگذار الآن شما بروید حرم؛ جسم امام آنجا نیست. اصلاً این خاک توان پذیرش جسم امام را ندارد. ملکوت است.

چرا جسمش هم خاص خلق شد؟ چون علم خدا علمش را داشت و همان‌جا در عهد الست از او امتحان گرفت. او نمره‌اش بیست بود. لذا خلقتش را هم خاص قرار داد؛ از همان اول به او عصمت داد. همه‌چیز را به او داد، چون می‌خواست پیشوای همه مردم بشود.

اما من نه، من این‌گونه نبودم. من یک شیشه‌خرده‌هایی در وجودم بوده. حالا این شیشه‌خرده‌ها چیست؟ آمدیم در این دنیا برای اینکه آن شیشه‌خرده‌ها را پیدا کنیم، رفعشان کنیم و به مقام شفاعت، دستمان را بگیرند و ملحق شویم. فلسفه آمدنمان در این دنیا همین است.

وگرنه آنجا خدا می‌توانست کار را تمام کند. بگوید من علم دارم به شما؛ بفرمایید جهنم، بفرمایید بهشت. باز مهلت داده، گفته بیا این دنیا، شفعای خودت را پیدا کن.

پرسش: در مرتبه اهدییت ما چگونه مثلاً شیشه‌خرده‌های خودمان را پیدا کنیم؟

پاسخ: زبان حالمان.

نه، نه، احسنت. سؤال خیلی قشنگی است.

شیشه‌خرده که می‌گویم، نه عینیت شیشه‌خرده و به معنای مثلاً شرارت نفس؛ دیگر همه‌چیز...

حالا یک وجود واحد بودیم. زبان حالمان، زبان حالمان در صور علمیه صغری ذات ربوبی است.

یعنی مثل اینکه عرض کردم؛ مثل اینکه شما معلومت کجاست؟ یک صورت علمیه‌ای در وجود خودت است. مثلاً شما می‌خواهی یک سازه‌ای را پیاده کنی. آیا قبل از پیاده‌سازی این سازه، اشراف علمی به آن داری یا نه؟ و الا چگونه پیاده‌اش کنی؟ یعنی یک صورتی از این سازه را در وجود خودت داری که پیاده‌اش می‌کنی. به آن می‌گویند صور علمیه در ذهن شما.

حالا آن در ذات است. این یعنی خدا این‌گونه برای کس...

برای اینکه همه‌فهم بشود، خودمان را اذیت نکنیم؛ می‌گوییم خدا علم داشت به حال و روز این شخص که این چه‌جور آدمی است؟ این از من، خدا، چه می‌خواهد؟

کلاً نمی‌دانم آیه قرآن است. ما امداد می‌رسانیم. «كُلًّا هَؤُلَاءِ وَهَؤُلَاءِ».

می‌خواهی بهشت را؟ بفرمایید. جهنم را می‌خواهی؟ بفرمایید. اسماء جلال می‌خواهی؟ بفرمایید. اسماء جمال می‌خواهی؟ بفرمایید. کدام را می‌خواهی؟ همه‌اش تجلیات خودم است. جهنمم تجلی جلال من است، بهشتم تجلی جمال من است. بفرمایید، کدام را می‌خواهی؟

از زبان حال خدا می‌دانست؛ این‌گونه بفهمیم: علم داشت به اینکه تو وقتی بیایی به این دنیا چه می‌کنی، چه می‌خواهی، از این سفره‌ای که خدا پهن کرده چه برمی‌داری.

شما می‌نشینی سر سفره؛ هرکسی نسبت به اشتهای خودش ـ عرض شود ـ یکی مرغ دوست دارد، یکی خورشت دوست دارد، یکی کباب دوست دارد، یکی سوپ دوست دارد؛ هرکسی یک چیزی دوست دارد، اشتهایش فرق می‌کند.

اشتهای تو چه بود؟ نسبت به همان، خدا تو را در این عالم پیاده کرده است.

دیگر؟ خواهران مثل اینکه سؤال دارند. بلند شوند، زنده باشید. یکی دو تا هم خواهرها بپرسند و دیگر بس است.

سلام علیکم.

سلام علیکم.

پرسش: استاد، فرمودید که علم داشتن در صغرای ذات؛ یعنی آنجا زمانی وجود نداشت. اگر بخواهیم تأخر و تقدم زمانی را بررسی کنیم، این امتحان گرفتن، در عالم خودمان می‌گوییم یک آموزشی، یک تربیتی باید باشد که بعد امتحان گرفته شود. در مورد حضرت صدیقه طاهره که سلام می‌دهیم به کسی که امتحان داده، قبل از اینکه خلق باشد؛ یعنی قبل از خلقت ما هم آنجا آموزشی بوده؟ یا اینکه نه، مفهوم زمان را برداریم و بگوییم در عمق همین عالم بررسی کنیم، می‌توانیم؟

پاسخ: احسن. خیلی... به نظرم عالی‌ترین سؤالی بود که در این سی‌ودو جلسه از بنده پرسیده شد.

انتهای آموزش چه می‌شود؟ علم اخذ می‌کنی از سیاهی قلم و کتاب و درس و بحث و... آخرش چه می‌شود؟ آخر این تحصیل علم ما را به کجا می‌کشاند؟

مرتبه آخر چه بود؟ گفتیم که تشکیک اولیای خدا، آن مراتب تشکیکی، به آنجا می‌رسد...

خوره، شهود. آن آخرش باید ما را به شهود برساند. یعنی این چیزی که ما داریم می‌خوانیم، علم فکری ماست؛ باید آن را بچشیم، به آن برسیم، آن را ببینیم. این مرتبه، مرتبه شهودی است.

بعد از مرتبه شهود هم داریم یا نداریم؟ چیست؟ فنا.

خواهرها بلند.

فنا.

احسنت. این تأثیر مباحثه است‌ها، باز هم می‌گویم. فنا.

اصلاً دیگر دویّت نیست؛ یک حقیقت کلی، ذاتِ مراتب. اصلاً دیگر می‌شود... حالا اجازه بدهید درباره‌اش حرف نزنیم. چندین بار گفتیم دیگر. «نحن هو و هو نحن» می‌رسد تا آن مراتب. یک فناست که بعد از آن، به جهت بقای خود حضرت حق، فانی‌الله، بقاءبالله پیدا می‌کند.

خب، در همین رتبه، در همین دنیا هم می‌شود. اولیای خدا به آنجا رسیده‌اند. راهش چیز عجیبی نیست؛ در سیر و سلوک جواب می‌دهد.

پس آخرش می‌شود آنجا که برسی؛ شهود تو را می‌کشاند به فنا که باقی می‌شوی.

حالا وقتی شما باقی بودی از اول، یعنی به یک معنا می‌توانیم بگوییم ازلی بودی؛ ازلی بودی از حیث حقیقت وجودیت، نه ماهیتت، نه از حیث طور وجودیت که الآن به این شکل در این عالم پیاده شدی. این که ازلی نیست؛ این تازه چند سالت است.

ازلی بودی از حیث «اما یشاء الله عندنا خزائنه». خب، آنجا مرتبه چیست؟ بقاء بعد از فنا در شهود است.

پس آموزشی که سؤال خواهرمان این بود، این بود که امتحان را بعد از آموزش می‌گیرند. آموزشی که مدنظر شماست، که اینجا انتهایش باید ما را به آنجا بکشاند، از ابتدا بود؛ به نحو شهودی. در کجا؟ در صغرای ذات.

شما، از کجا آمدی؟ از ذات. کی؟ کی ندارد. «كان الله ولم يكن معه شيء». خدا بود، در حالی که شیئی معیت با او نداشت.

این یعنی خدا بود و هیچ‌کس نبود؟ اصلاً رب مطلق بدون مظاهر امکان ندارد باشد. اسم از ظاهر می‌شود معلق بماند، پیاده نشود؟ رب مطلق بدون مظاهر، بارها حضرت استادم فرمودند در درس و بحثشان، اصلاً امکانش نیست؛ مطلقاً نشدنی است.

پس فرمود: «كان الله ولم يكن معه شيء». ولی این را هم داشته باش: الآن هم کما کان. الآن هم که این همه کثرات هست، مثل همان موقع است.

پس پیداست منظور از آن معیت چیز دیگری است. معیت قیومیه است. معیت قیومیه فقط خدا دارد. خدا مع همه است. همه قائم به او هستند.

این منظور است: «كان الله ولم يكن معه شيء». احسنت. هیچ‌کس مع خدا نیست. خدا مع همه است.

حالا امکان دارد شما برگردی بگویی که نه، آنجا که فرمود: «لي مع الله وقت لا يسعني فيه، لا يسعني فيه ملك مقرب ولا نبي مرسل».

پیغمبر فرمود: «لي مع الله وقت، لي مع الله وقت». برای من با خدا وقت‌هایی هست که اصلاً... «لا نبي»؛ نفی است، سیاق نفی است.

جان؟ اصلاً هیچ‌کس جز او نیست. آنجا می‌شود «نحن هو و هو نحن»، مرتبه وجود است آنجا. دوباره رفته در همان، یعنی قوس را کامل کرده و «إنا إلى ربنا راجعون» رفته، رسیده به اصلیتش. به آنجا رسیده که می‌گوید آن هم می‌گوید وقت؛ همیشه این‌طوری نیست.

ولی یک اشکالی هم هست که ما متأسفانه توجه نداریم: به یک ولی خدا، حتی خود حضرت استاد؛ فکر کن اینجا تشریف داشته باشند، فکر می‌کنیم خود ایشان این را فرمودند. فکر می‌کنیم که حالا...

اگر دوست داشتید صوتش را یک جلسه برایتان می‌گذارم. چندین بار من این را گوش دادم. تأکید می‌کند: فکر نکنید همیشه این‌گونه چشمشان باز است، همیشه در شهودند، همیشه «یدین» هستند، دستشان باز است. این‌گونه نیست. آن انسان کامل است که همیشه... تازه آن هم به اذن‌الله.

یعنی این‌گونه نیست که هر وقت بخواهد تشخیص بدهد، بتواند تصرف کند.

مگر پیغمبر شترش گم نشد؟ پرسیدند: «بروید ببینید شتر من کجاست.» گفتند: «یا رسول‌الله، مگر خودتان نمی‌دانید؟» گفت: «بروید، من نمی‌دانم کجاست. بروید خودتان بگردید، پیدا کنید.»

این‌ها رفتند و در راه با هم گفت‌وگو کردند. گفتند: «این چه پیغمبری است که می‌گوید من راه‌های آسمان را بلدم، بعد شترش را بلد نیست روی زمین پیدا کند؟» العیاذ بالله.

آدم زبان‌نفهم این‌گونه می‌شود. پیغمبر به علم انائی حضرت حق متوجه این گفت‌وگوی آن‌ها شد. این‌ها برگشتند و پیدا نکردند. فرمود: «بروید فلان‌جا ببینید که شترم افسارش گیر کرده به یک درختی، بوته‌ای، چیزی؛ آنجا بیاوریدش.»

بعد حضرت استاد همین را مستمسک قرار دادند برای اینکه: آقا، آن‌ها علمش را دارند، اما اجازه استفاده از این علم را هر وقتی ندارند؛ حتی آن‌ها. چه برسد به دیگران.

به غیر معصوم که اصلاً هر وقتی این حالات را ندارد. این هم هست.

حتی مستخیر یا کسی که استخاره می‌زند. شما می‌روی: «آقا استخاره کن.» استخاره‌زننده می‌بینی اگر او در آن حالت نیست، نباید بزند. مثلاً یکی از راه‌هایی که شما تشخیص بدهید این آقایی که استخاره می‌زند واقعاً استخاره‌اش استخاره است یا نه، همین است. هر وقت بگویی می‌زند؛ این معلوم است که یک جای کار می‌لنگد. هر وقتی نیست آقا، اوقات خاصی است.

اینجا هم همین شکل است. پس بحث را اطاله سخن نکنیم. اینکه آنجا آموزشی که مدنظر خواهرمان بود، به نحو شهودی بود. اصلاً بود؛ عیناً در ذات الهی، شهود محض بود.

حالا چرا پس زبان حال ما اقتضا کرده این را؟ آن هم به جهت اراده و مشیت و خواست الهی. عملاً اینکه فرمود: «كُلًّا نُمِدُّ هَؤُلَاءِ وَهَؤُلَاءِ».

مثل اینکه حالا یک مثالی بزنیم؛ «تلك الأمثال نضربها للناس» دیگر. یک مثالی بزنیم همه بفهمند.

مثل اینکه آقا از دور به ما نشان بدهند: اینجا صد سال هستی. در این صد سالی که اینجا هستی، می‌توانی هیچ چیزی نخوری، گرسنگی را تحمل کنی، سختی را، غربت و مصیبت و مشکلات و ریاضت و عبادت و این‌ها را همه به جان بخری، فحش بشنوی، سنگ بخوری. چقدر اولیای خدا اذیت شدند؛ این همه، این همه.

ولی از آن طرف ببین آن‌طرف چه خبر است. اما نه، می‌توانی؛ این اختیار را ما به تو دادیم. این صد سال اینجا بخور و بخواب. قارون شو، تمام ثروت عالم مال تو. کیف کن، نوش کن، عبادت هم نکن. هر کاری عشقت می‌خواهد بکن. همه را بزن، بکش، هر کاری عشقت می‌خواهد بکن. ولی آن‌طرف جایت آنجاست. آن جهنم را می‌بینی آنجا.

خب، این اختیار را کی کرد؟ کی این انتخاب را کرد؟ وقتی به این شهود رسید، به او نشان دادند، به او گفتند؛ یعنی آموزش... شهود بود، حالا اختیار کرد.

این می‌شود زبان حالش. «من همین عیش و نوش دنیا را، من همین عرق و ورق دنیا را می‌خواهم آقا؛ آن‌طرف را نخواستم.» اما آن می‌گوید: «نه آقا، من همه این سختی‌ها را تحمل می‌کنم. من آن‌طرف را می‌خواهم.»

چرا این آن‌طرف را می‌خواهد، این آن‌طرف را نمی‌خواهد؟ باز این سؤال است.

اولاً این سؤال، سؤال خیلی سختی است. این را امام معصوم باید جواب بدهد. ماها نمی‌توانیم. همه سؤال‌ها را که ما نمی‌توانیم حاضر جواب باشیم. امام معصوم باید اینجا جواب بدهد. ماها نمی‌توانیم.

اما یک چیزی می‌توانیم حدس بزنیم. آن هم اینکه آن‌ها، مثل اینکه ما «أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ» یا «يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ»، مطلق انسان را هم استفاده می‌کند. «كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ...»؟

چه کسی تو را فراموش کرد نسبت به پروردگارت که «رَبِّكَ كَرِيمٌ»، پروردگار تو کریم است؟

جواب چیست؟ آفرین، کریم.

می‌شود این‌طور حدس زد: آن‌ها کریم...

دم حضرت حق را دیدند، حتی بدان. مثل بچه‌ای که می‌گوید: «بابا، آره بابا، بابام کریمه.» حالا گوشم را پیچاند، خیالی نیست؛ آخرش قصه این‌گونه شده است. قصه این است.

ولی خب، از ابتدا شهود بوده و اگر بخواهیم همه را در یک جمله جمع کنیم، سوءاستفاده از رحمت ذاتی حضرت حق توسط بندگان، اکثر بندگان، صورت گرفته است. «یا من سبقت رحمته غضبه».

بندگان خدا... البته این قسمت آخر حدسیات من است، اما بر مبانی معارف که حق است؛ اینکه این‌ها به شهود دیدند که غضب او هم ذاتی نیست. باباست. گوش بچه را می‌پیچاند، اما از روی عشق می‌پیچاند.

می‌گوید: «خب، من که می‌دانم تو عاشق منی؛ پس حالا عشق است. می‌خواهم بچرم و بخورم و بخوابم.» که این سوءاستفاده است.

این‌گونه که نگاه کنیم، نظر اولیای خدا درست است. می‌گویند همه در نهایت بهشتی‌اند. البته یک «الا» می‌آورند؛ آن «الا» را هم دیگر جرئت نمی‌کنند نیاورند. می‌گویند: الا قاتلین اهل بیت، اصحاب تابوت. دوازده نفرند که آتش جهنم از آن‌هاست.

باز چه کنیم؟ چه کنیم؟

آخرش هم به شما بگویم؛ تا اینجایی که این‌قدر جلو رفتیم، آخرش را هم به شما بگویم. یکی مثل آقای دولابی هم پیدا می‌شود. می‌گوید: نه آقا، همه بهشتی می‌شوند.

آن چند نفر، آن چند نفر به صورت فانی می‌شوند. آن‌ها به صورت یک تمثالی، چه بگویم؟ تندیسی از خباثت؛ آن‌ها. آن‌ها در جهنم باقی می‌مانند.

مثل اینکه می‌گوید: «این را نگاه کن، درس عبرتت بشود.» یعنی باز این‌طور نیست که بگویی این جهنم باقی است و هست و این نظر آقای دولابی است؛ نه اینکه آن‌ها بهشتی بشوند.

این بعداً از حرف ما درنیاید که: «آره، قاتلین اهل بیت هم حاجی گفت بهشتی می‌شوند.» همان تهمتی که درباره آقای صمدی زده شد و بعد ایشان انکار کردند. نه، حرف من این نیست. می‌گویم این اتفاق می‌افتد.

یعنی آخرش یک حرف آخر را آقای دولابی زده است. بالاتر از ایشان من ندیدم کسی بگوید؛ زیباتر از ایشان.

می‌گوید: این چند تا خالدین نفی‌ها، همین چند نفرند. می‌روند جهنم. اکثراً می‌روند جهنم.

این را توجه داشته باشید، اشتباه نشود. اکثراً می‌روند جهنم، اما اکثراً برمی‌گردند به بهشت. رفت و برگشت است.

آن‌هایی که خالدین نفی‌ها هستند، چند نفرند.

آن‌ها کشندگان اهل بیت‌اند که تندیسی از خباثت از آن‌ها باقی می‌ماند؛ آن می‌شود جهنم عبرت برای دیگران. الا همه می‌روند بهشت.

حالا آن بهشت، آن رحمت ذاتی حضرت حق، آن سبب شده موجبات سوءاستفاده بندگان خدا فراهم شود.

عجب حرف‌هایی زدیم امروز. به قول یکی از رفیق‌هایم: «عجب صحبتی کردی.» با لهجه شمالی: «عجب صحبتی کردی.»

اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان.

بعضی سؤالات نفس‌گیرند. یعنی سؤال این خواهرمان نفس من را گرفت، خدا می‌داند.

اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان والحمد لله رب العالمين.

صلوات.