ددروس معرفت نفس
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 052

در خدمتیم؛ اگر سؤالی هست، بفرمایید. اگر ممکن است میکروفون را برسانید. میکروفون هست؟ خواهش می‌کنم، خودم می‌آیم. کسی تشریف می‌برد؟ خدا به همراهشان باشد.

پرسش: استاد، ببخشید؛ حالا که میکروفون اینجا بود، ما هم سوءاستفاده کنیم! خیلی متشکرم. سلامت باشید. بیاناتتان ارزشمند بود. همین مورد آخری که فرمودید؛ اینکه «حی» در مراتب وجودی ما، به هر حال، آخرین مرتبه‌اش روح است. آن چیزی که باقی می‌ماند و إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ، همان روحی است که به روح اعظم می‌پیوندد و آن همیشه حی است. منظورتان همین بود؟

پاسخ: بله، همین است. اصلاً «حی» و «روح»؛ روح از چه می‌آید؟ یک بار اینجا بحث کردیم: وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي. از همان روح اعظم. «راح» است؛ «ریح» یا از باد می‌آید. فکر می‌کنم در همان سالن آمفی‌تئاتر هم بودیم. جلسه بسیار عجیبی شد و درباره ریشه روح بحث کردیم.

حال، همان روح در وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي، اگر ابدی نباشد، چگونه خدا آن را به خودش انتساب می‌دهد؟ اتفاقاً در شرح اسفار ملاصدرا، حضرت استاد در جلسه نود و نه یا نود و دو، فرمایش بسیار شیرینی دارند. همین امروز گوش می‌دادم. می‌فرمودند که درباره انسان کامل، حضرت فرمود: انسان کامل نه در بهشت است، نه در جهنم است، نه در زمین است، نه در آسمان است، نه در ملک است و نه در ملکوت است. همه متعجب ماندند که پس کجاست؟ انسان کجاست؟ انسان کامل کجاست؟ پیغمبر اکنون کجاست؟ ایشان فرمودند: فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍ.

این روح، حقیقتی ساده و کم‌اهمیت نیست. اما حیوانات این‌گونه نیستند، نباتات این‌گونه نیستند و جمادات این‌گونه نیستند؛ فقط انسان. الله اکبر. خدا چه کرده است!

سؤال بعدی، بفرمایید.

پرسش: فکر می‌کنم در کتاب «روح مجرد» بود. علامه تهرانی از علامه طباطبایی درباره فناء فی الله سؤالی پرسیده بودند. علامه تهرانی مکرر از علامه طباطبایی می‌پرسیدند که وقتی یک انسان، یک روح، در خدا فانی می‌شود، بازگشتش چگونه است؟ آیا چیزی از او باقی می‌ماند؟ علامه طباطبایی فقط یک پاسخ ساده می‌دادند که نه، چیزی می‌ماند که بازمی‌گردد. علامه تهرانی باز سؤال را تکرار می‌کردند و علامه فقط همین پاسخ ساده را می‌دادند. حال، فکر می‌کنم این در ارتباط با همین اصل هفتاد باشد که وقتی ذات از بین می‌رود، ماهیتش از بین می‌رود؛ پس ذات از بین می‌رود. این چگونه می‌شود؟ در بحث فنا، وقتی می‌گویید چیزی می‌ماند که بازمی‌گردد، این چیست؟ آنچه این‌سو می‌ماند روح است، آن‌سو می‌رود و فانی می‌شود؛ این چگونه است؟

پاسخ: فهم این مسئله در تفاوت میان حقیقت، ذات و اسما روشن می‌شود. ببینید، اسما در چه مرتبه‌ای بودند؟ ظهور ذات. همین که ذات ظهور می‌کند، مرتبه ظهور اسما پدید می‌آید. البته گفتیم که به این «اسم الاسم» می‌گویند، اما به‌صورت متعارف می‌گوییم اسما.

وقتی اسما ظهور می‌کنند، عینیت پیدا می‌کنند؛ یعنی نوعی عینیت می‌یابند و ماهیتی می‌گیرند تا عینیت پیدا کنند و شخص و فرد شوند. حال، وقتی عینیت برداشته شود، شخص به ذات بازمی‌گردد.

مثالش را این‌گونه می‌زنند: مانند موجی که از دریا بلند می‌شود. موج، شکنِ دریاست؛ از دریا جدا نیست. ظاهراً موج را جدا از دریا می‌بینید، اما همان دریاست؛ شکنِ آب است. آب شکن خورده و موج شده است. حال همان موج بازمی‌گردد و إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ؛ به دریا بازمی‌گردد. در حقیقت، خود دریا متلاطم شده است. یعنی ذات آنجا فانی می‌شود و دوباره تولد پیدا می‌کند؛ تولد در ذات. عینیتش را برمی‌دارند و دیگر کلی می‌شود.

مانند خود روح اعظم که روح کلی است، اما وقتی می‌آید و در اشخاص و افراد عینیت پیدا می‌کند، جزئی می‌شود. حال این روح می‌خواهد بازگردد، اگر به آن مقامات برسد. وگرنه مشرکان و منافقان بلایی بر سر خود آورده‌اند که در همان برزخ می‌مانند. اینها شهود و شنود دارند. قبلاً هم عرض کردیم که نه تعقل پیدا می‌کنند و نه فوق طور عقل؛ در همان مثال می‌مانند، بیچاره‌ها.

اما انسانی که به فناء في الله می‌رسد، اتفاقاً به بقا می‌رسد. چرا؟ چون عینیتش را برمی‌دارند؛ به اصل و ریشه‌اش می‌رود و به آن حالت کلی می‌رسد؛ کلی می‌شود.

اصلاً مگر ملائکه در عالم مجردات تام نیستند؟ عالم عقول. عالم مثال هم مجرد است، اما مجرد به نحو مثالی است، نه به نحو تجرد تام. عقول، تجرد تام دارند؛ یعنی حقیقت، کلی است. پس چرا باز می‌گوییم «ملائکه» و جمع می‌بندیم؟ آنجا کلی، نسبتِ یک حقیقت است. یک حقیقت کلی، نسبت به اینکه کدام شأنش بخواهد اکنون طرف واقع شود و با عینیت هر شیئی طرف شود، آن اسم را پیدا می‌کند.

مانند اینکه شما می‌بینید؛ نفس شما می‌بیند یا چشمتان؟ نفس شما می‌بیند. نسبت به اینکه کدام شأن از نفس بخواهد ظهور کند، طرف پیدا می‌کند و می‌شود این چشم در کاسه سر. می‌خواهم ببینم؛ اسمش چه می‌شود؟ «بصیر». حال همان نفس می‌خواهد شأنش عوض شود و این‌بار بشنود. می‌خواهد بشنود؛ اسمش عوض می‌شود و می‌شود «سمعی». طرفش هم گوش شما می‌شود. یا بالعکس، اگر بخواهید بگویید این گوش طرف می‌خواهد، طرفش چیست؟ نفس شماست. بدون طرف که نمی‌شود.

حال، خود حضرت‌عالی مگر یک وجود واحد نیستید؟ اینها شؤونات وجودی شماست. هرچه بالاتر می‌روید، این تعینات نیز از شما گرفته می‌شود؛ به قولی قاذورات. حال چه بگوییم؟ آلودگی، سایه‌ها، کثافات فلسفی؟ اینها از اضافات‌اند. طریق التوحید إسقاط الإضافات. یادتان هست این را یک بار گفتم؟ طریق التوحید إسقاط الإضافات که حضرت استاد فرمودند استادشان این را حدیث برزخی گرفته بودند. طریق التوحید إسقاط الإضافات.

هرچه اضافات را از شما می‌گیرند، به سمت اصلتان می‌روید. اگر بروید و برسید یا شما را به اصل برسانند، الحاق صورت می‌گیرد و دیگر كُلُّهُنَّ بِنُورٍ وَاحِدٍ می‌شود؛ یک حقیقت کلی.

دیگر این‌گونه نیست که دوباره بازگردید. شما یک بار می‌آیید، یک بار قوس نزول را طی می‌کنید، یک بار هم قوس صعود را، و تمام می‌شود. شخص دیگری، فرد دیگری می‌آید؛ دیگر شما نمی‌آیید.

پرسش: پس رجعت چه می‌شود؟

پاسخ: رجعت؟ وَمَا أَدْرَاكَ مَا الرَّجْعَةُ. این را یک جلسه از من طلب دارید.

از مطالبی که در جلسه گفتیم، حال به احترام سؤال خواهرمان عرض کنم که حضرت استاد رجعت جسمانی را در این نشئه طبیعت قبول ندارند. می‌فرمایند رجعت هست؛ رجعت می‌کنند، مانند جنگ بدر. می‌دیدند که: یا رسول‌الله، عده‌ای سوار، عده‌ای سفیدپوش و سوار بر اسب، دارند به ما کمک می‌کنند و با دشمن می‌جنگند. این رجعت است.

یا درباره شهید سید حسن نصرالله، فکر می‌کنم دامادشان بود یا پسرشان؛ پسرشان گفته بودند که اخیراً پدرشان را در خواب دیده‌اند و ایشان گفته‌اند: ما در حال آمادگی برای برگشتنیم تا به مقاومت کمک کنیم. این برگشتن، رجعت جسمی نیست. در خصوص حضرت مریم: فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا. برای حضرت مریم، جبرائیل که وجود مجرد است متمثل شد و کسی او را نمی‌دید. می‌آیند و کمک می‌کنند، اما با وجود ملکوتی‌شان، نه جسمانی. البته آدمی که در قالب جسم است می‌تواند آنها را ببیند، اما آنها قالب جسمی ندارند.

پرسش: امیرالمؤمنین را می‌توانند ببینند؟

پاسخ: چه کسی ببیند؟ امیرالمؤمنین، حاج قاسم؛ ما که ارتباط کردیم؟ بله، می‌توانند ببینند. آنهایی که پای رکابشان می‌مانند، مانند کسان دیگری. قطعاً آنهایی که اینجا، در نشئه طبیعت، پای رکاب حضرت هستند، رجعت حاج قاسم سلیمانی‌ها را می‌بینند، ان‌شاءالله. یا مرحوم مالک اشتر را می‌بینند.

پرسش: تمثلی؟

پاسخ: تمثلی می‌بینند. بله، اینها متمثل می‌شوند و ایشان می‌بینند.

پرسش: ولی کفار و مشرکان و منافقان چه؟ آیا می‌بینند؟

پاسخ: دیگر با خداست. می‌توانند ببینند، می‌توانند نبینند؛ با خداست.

پرسش: حدیث امام صادق در رؤیا؛ ابوالحسن ابن اشعری می‌بینند که از کناسه کوفه، از طرف زمین، رد می‌شود، در حالی که دارد خاک لباسش را می‌زند.

پاسخ: اینها همه تأویل دارد؛ تفسیر انفسی دارد. مانند إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ که گفتیم. حضرت استاد قبول ندارند که زمین بپاشد و از بین برود. این رساله را برای چه خواندیم؟ رساله ردّ و فتح ایشان. می‌گویند اصلاً دنیا دارِ حقیقت است و خواهد بود الی‌الابد. این دنیا هست، چون ادوار خلقت تمام‌شدنی نیست و «تا»بردار نیست. همان‌طور که «از کی» ندارد؛ اصلاً «از کی» ندارد. تا خدا بود، خلقش هم بود.

كَانَ اللَّهُ وَلَمْ يَكُنْ مَعَهُ شَيْءٌ وَالآنَ كَمَا كَانَ.

اکنون هم همان‌طور است؛ یعنی معیت با خدا ندارند. وگرنه اسم «الخالق» خدا نمی‌تواند معطل بماند؛ باید پیاده شود. تا ابد هم همین‌گونه است. همین‌طور خلقت پشت خلقت می‌آید؛ پس زمین هست. آن باید منظور باشد.

اکنون مثلاً درباره قبر گفته می‌شود: عذاب قبر. مگر متعارف نیست که منظور همین قبر فقهی است؟ ولی ما ثابت کردیم که اصل عذاب قبر مربوط به آن بدن برزخی است. اصلاً قبر، بدن برزخی ماست. البته درباره اثری که در بدن دنیایی دارد، به‌خاطر مجالست چندساله‌اش، گفتیم بنا بر نظر ملاصدرا، چون قوه خیال، گویی رشحه‌ای از نفس، هنوز در بدن مادی مانده است، آن بدنی هم که در قبر مقبور شده، در همین قبر فقهیِ خاکی، احساس درد یا لذت دارد. اما اصل فشار قبر، تنگی، ظلمت و روح و ریحان به بدن برزخی بازمی‌گردد. قبر، آن است. اینها تأویل‌بردارند. فرمایش شما هم همین‌گونه است.

سؤال دیگری هست؟ بفرمایید آقای فاطمی. میکروفن جلوی شماست.

پرسش: چیزی از حدیث حضرت امیر به یادم آمد که ایشان گفته بودند: «مَيِّتُ الْأَحْيَاءِ». درباره بعضی انسان‌ها، فکر می‌کنم می‌خواستم خودم از «ازاله ذات» تعبیر کنم. کسی که ذاتش ازاله شود، میت می‌شود، درست است؟ ذاتش چه می‌شود؟ ذات، کنه وجودی‌اش ازاله شود؛ یعنی از بین برود، بخواهد از بینش ببرد، ازاله شود. آیا چنین چیزی داریم؟ مثلاً اکنون مصداق عینی‌اش را در دنیا رژیم صهیونیستی بدانیم؛ شخصی مثلاً صهیونیست که این‌گونه همین‌طور دارد خون می‌ریزد. آیا این با ذات خلیفة‌الله، فکر نمی‌کنم یکی و یکسان باشد. درست است؟

پاسخ: بله، اینها مرده‌های متحرک‌اند؛ کَالْأَنْعَامِ، میت‌الاحیا. اصلاً کَالْأَنْعَامِ هم نه، بَلْ هُمْ أَضَلُّ. حیوانات که دیگر حشر عقلانی ندارند؛ در برزخ‌اند. وَحُشِرَتِ الْوُحُوشُ. درباره «حُشِرَت» عرض کردیم که حشر برزخی است، والسلام.

پرسش: اگر اینها را برنگردانم و بعد، به‌اصطلاح، کات بزنیم و وارد دنیای آخرت شویم، می‌خواهم بدانم روحشان چه می‌شود؟ إِنَّ دَارَ الْآخِرَةِ لَهِيَ الْحَيَوَانُ. می‌خواهم بدانم اصلاً آنها را آنجا راه می‌دهند؟ اینها که دیگر مرده‌اند. بعد گفتیم جایی که «حیوان» است، ضد خودش را نمی‌سازد. آیا اینها را آنجا راه می‌دهند یا راه نمی‌دهند؟ چگونه است؟ آن إِنَّ دَارَ الْآخِرَةِ لَهِيَ الْحَيَوَانُ برای گناهکاران و نیکوکاران است یا فقط جای صلحاست؟

پاسخ: نه، نه. درباره همان «حیوان»، حتی حضرت استاد می‌فرمودند جهنم هم حیوان است. آتش جهنم حیات دارد؛ یعنی زنده است. درخت بهشت حیات دارد، زنده است. یعنی مثلاً جسم و ماده و خاک نیست؛ ماده نیست. آنجا حیات محض است تا الی‌الابد؛ آن هم ابدی است.

منتها باید چیزی را در نظر بگیرید و آن اینکه اینها به مراتب عالیه عقلی، قلبی و مافوقِ طورِ قلب راه پیدا نمی‌کنند؛ یعنی مشرکان، منافقان، کفار و به‌خصوص دشمنان خدا. چون آن روح امانت است و اینها در امانت خیانت کرده‌اند، از آنها اخذ می‌شود؛ یعنی به‌صورت حیوان یا بَلْ هُمْ أَضَلُّ از حیوان درمی‌آیند. چیزی که به قول استاد، گاو و شیر و پلنگ‌اند؛ اصلاً معلوم نیست چه حیوانی‌اند. مسخ می‌شوند و با چهره‌های عجیب‌وغریب، هیئت برزخی پیدا می‌کنند و تمام. دیگر روحی برایشان نمی‌ماند؛ روح از آنها اخذ می‌شود.

اما اهل ایمان نه؛ روحشان متعالی می‌شود و بدن را رها می‌کند. مانند موشک که پوسته‌های رویینش را یکی‌یکی رها می‌کند و بالاتر می‌رود. دیده‌اید موشک چند پوسته از خودش جدا می‌کند؟ یا مانند مار که پیوسته پوست می‌اندازد. اهل ایمان به این شکل‌اند؛ به آن درجات عالیه می‌روند تا به آن روح اصلی برسند، چون روح دارند؛ روحشان مضمحل نشده و از آنها اخذ نشده است.

همان‌جا که در آیه شریفه فرمود:

إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ ۖ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا.

احسنت. این همان امانت است. از امام صادق علیه السلام سؤال کردند این امانت چیست؟ همان که فرمود:

إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ ۖ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا.

ترسیدند. این امانت چه بوده است؟ فرمود ولایت ما اهل‌بیت بوده است. ولایت، روح ولایت، همان روح اعظم است. پیغمبر به حضرت زهرا فرمود: تو روح منی، جان منی، روح بین دو پهلوی منی؛ یعنی جان منی.

گفتیم «ام‌ابیها»؛ پرورش پیغمبر نیز با نفس کل بوده و حضرت زهرا مصداق عینی نفس کل بوده است؛ لذا شد ام‌ابیها. آن روح کلی که آنجاست، انتظار این روح جزئی را که تعلق گرفته است می‌کشد و ما در إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ می‌رویم تا به آن ملحق شویم. بقیه، چون این برایشان امانت است، از آنها...

امانت که همیشه با شخص نمی‌ماند؛ اگر خیانت کند، آن را از او می‌گیرند. اسمش امانت است. روایتی در کافیِ مرحوم کلینی، اعلا الله مقامه الشریف، داریم که پاسخ سؤال شما را می‌دهد. می‌فرماید حتی مؤمن، وقتی به گناه می‌افتد، در لحظه گناه روح ایمان از او اخذ می‌شود. آن لحظه‌ای که مؤمن گناه می‌کند، روح ندارد؛ مرده است.

آن روح، همان روح، همان ولایت آل‌الله و همان روح جزئی است که از روح کل جدا شده است. امانت است؛ وقتی به آن خیانت می‌کنی، در آن لحظه بی‌روحی. لذا حتی مؤمن نیز این‌گونه است.

به‌محض اینکه پشیمان می‌شوی، نفس ملهمه می‌آید و نفس لوامه سراغت می‌آید. نفس ملهمه الهام می‌کند و لوامه سرزنشت می‌کند. اگر این سرزنش را پذیرفتی و قبول کردی که درست است و گفتی: «درست می‌گویی، من قابل سرزنشم»، این می‌شود روح توبه. سریع دوباره امانت را بازمی‌گردانند.

اما پیغمبر می‌فرماید همان دیگر نیست؛ یعنی به‌کلی همان نیست. بخشی از آن را به شما بازمی‌گرداند. شما به امانت خیانت کرده‌اید. برای همین می‌گوید: التائب من الذنب كمن لا ذنب له؛ مثل کسی که گناه نکرده، نه عین کسی که گناه نکرده است.

خلاصه اینکه، رفقا، دست به دامان آل‌الله شویم. هیچ راهی برای نجات جز انسان کامل نیست؛ نیست، نیست. انسان کامل هم پیغمبر عزیز عالم بود. بین ما دو یادگار گذاشت: قرآن و عترت؛ همین دو. راه دست پیدا کردن به عترت، قرآن است که بحث امروزمان بود. هیچ راه دیگری نداریم.

والحمد لله رب العالمین. صلوات. اللهم صل على محمد و آل محمد و سلم