یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات و آیات عربی، توسط مدل افزوده شدهاند و جزء سخنان استاد نیستند.
روح انسانی و انتساب آن به «روحی»
اصلاً «حی» و روح از کجا میآید؟ یک بار دربارهٔ ریشهٔ «روح» بحث کردیم و گفتیم با «ریح» و باد نسبت دارد.
در قرآن کریم آمده است:
«وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» (حجر، ۲۹؛ ص، ۷۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «و از روحِ خود در او دمیدم.»
این روح از همان روح اعظم است. اگر روح ابدی نباشد، چگونه خداوند آن را به خودش انتساب میدهد و میفرماید: «مِنْ رُوحِي»؟
در یکی از جلسات شرح اسفار ملاصدرا، حضرت استاد مطلب بسیار شیرینی میفرمودند. نقل میکردند که دربارهٔ انسان کامل گفته شده است: انسان کامل نه در بهشت است، نه در جهنم، نه در زمین، نه در آسمان، نه در مُلک و نه در ملکوت. پس انسان کامل کجاست؟ پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله اکنون کجاست؟
پاسخ این است:
«فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ» (قمر، ۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «در جایگاهی راستین، نزد فرمانروایی مقتدر.»
یعنی این روح، حقیقت کوچکی نیست. حیوانات اینگونه نیستند، نباتات اینگونه نیستند و جمادات نیز اینگونه نیستند؛ این شأن، مخصوص انسان است. اللهاکبر! خداوند با انسان چه کرده است!
فنا فیالله و بازگشت از عینیت به اصل
فهم مسئلهٔ فنا را باید در فرق میان حقیقت، ذات و اسماء جستوجو کرد.
اسماء در چه مرتبهای بودند؟ اسماء، ظهور ذاتاند. همینکه ذات ظهور میکند، مرتبهٔ ظهور اسماء پدید میآید. البته گفتیم که در اصطلاح دقیقتر، اینها «اسمِ اسم» هستند، اما بهصورت متعارف از آنها با عنوان اسماء یاد میکنیم.
وقتی اسماء ظهور میکنند، عینیت پیدا میکنند؛ یعنی برای تحقق عینی، تعیّن و ماهیتی میگیرند و به شخص و فرد تبدیل میشوند. حال اگر این عینیت برداشته شود، شخص به اصل و ذات بازمیگردد.
برای این مطلب مثال موج و دریا را میزنند. موجی از دریا بلند میشود. موج که چیزی جدا از دریا نیست؛ همان دریاست که شکن برداشته است. در ظاهر موج را جدا از دریا میبینید، اما حقیقت آن همان آب است؛ آب، موج برداشته است. سپس همان موج دوباره به دریا بازمیگردد.
«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» (بقره، ۱۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «ما از آنِ خداییم و به سوی او بازمیگردیم.»
در حقیقت، خود دریا متلاطم شده است. در بازگشت، عینیت شخصی برداشته میشود و حقیقت به حالت کلی خود بازمیگردد؛ مانند روح اعظم که روح کلی است، اما وقتی در اشخاص و افراد عینیت پیدا میکند، جزئی میشود.
حال اگر این روح در مسیر بازگشت به آن مقامات برسد، تعیّنهایش برداشته میشود. البته مشرکان و منافقان با خود کاری کردهاند که در همان برزخ میمانند. اینها از امور شهودی و شنودی است که قبلاً نیز دربارهاش سخن گفتهایم. آنان نه به مرتبهٔ عقلی میرسند و نه به مرتبهٔ فوقِ طور عقل؛ در همان عالم مثال باقی میمانند.
اما انسانی که به فناء فیالله میرسد، اتفاقاً به بقا میرسد. چرا؟ چون عینیت محدود او برداشته میشود و به اصل و ریشهٔ خود میرسد؛ به حالت کلی بازمیگردد و کلی میشود.
تجرد مثالی و تجرد تام
عالم مثال نیز مجرد است، اما تجرد آن، تجرد مثالی است و تجرد تام نیست. عالم عقول، عالم تجرد تام است؛ یعنی حقیقت در آنجا کلی است.
پس چرا دربارهٔ ملائکه باز هم تعبیر جمع بهکار میبریم؟ در آن مرتبه، حقیقتْ کلی و واحد است، اما نسبت به اینکه کدام شأن آن بخواهد با عینیت یک شیء طرف شود، اسمی متناسب با همان شأن پیدا میکند.
برای فهم این مطلب، به نفس خودتان نگاه کنید. آیا چشم شما میبیند یا نفس شما؟ حقیقتاً نفس میبیند؛ اما نسبت به اینکه کدام شأن نفس بخواهد ظهور کند، طرف و مظهر پیدا میکند.
وقتی میخواهید ببینید، این شأن نفس در چشمِ داخل کاسهٔ سر ظهور میکند و اسم آن شأن «بصیر» میشود. همان نفس وقتی میخواهد بشنود، شأن دیگری از آن ظهور میکند؛ اسم آن «سمیع» میشود و طرف آن گوش شماست.
یا اگر از سوی دیگر نگاه کنید، گوش نیز باید طرفی داشته باشد؛ طرف آن نفس شماست. بدون طرف و نسبت، این ظهور معنا ندارد.
با همهٔ این شئون، خود شما یک وجود واحد هستید. دیدن، شنیدن و دیگر قوا، شئون وجودی همان حقیقت واحدند.
برداشتهشدن تعیّنات و «اسقاط اضافات»
هرچه انسان بالاتر میرود، این تعیّنات بیشتر از او گرفته میشوند؛ تعیّناتی که میتوان از آنها به آلودگیها، سایهها، قذورات یا بهطور کلی اضافات تعبیر کرد.
در اینباره تعبیر معروفی را پیشتر عرض کردهام:
«التَّوحيدُ إسقاطُ الإضافات.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «توحید، فروانداختن و کنارزدنِ اضافات و نسبتهاست.»
حضرت استاد میفرمودند استادشان این عبارت را «حدیث برزخی» تلقی کرده بودند.
هرچه اضافات از انسان گرفته شود، به اصل خود نزدیکتر میشود. اگر انسان به آن اصل برسد، یا او را به اصل ملحق کنند، حقیقت به وحدت میرسد؛ یک حقیقت کلی.
پس چنین نیست که انسان بارها همین مسیر را از نو طی کند. یک بار قوس نزول را طی میکند و یک بار قوس صعود را؛ و این سیر به پایان میرسد. پس از آن، شخص و فرد دیگری میآید؛ نه اینکه همین شخص دوباره همان مسیر را از ابتدا آغاز کند.
اشارهای به رجعت
اما مسئلهٔ رجعت، بحث دیگری است:
«وَما أَدْراكَ مَا الرَّجْعَةُ!»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «و تو چه میدانی رجعت چیست!»
بحث رجعت، خودش یک جلسهٔ مستقل میطلبد.
رجعت وظهورِ تمثّلی در نشئهٔ طبیعت
حضرت استاد، رجعتِ جسمانی را در همین نشئهٔ طبیعت نمیپذیرند؛ اما اصل رجعت را قبول دارند و آن را بهصورت دیگری توضیح میدهند.
برای نمونه، در جنگ بدر کسانی مشاهده میکردند که گروهی سوار و سفیدپوش، سوار بر اسب، به یاری مسلمانان آمدهاند و با دشمن میجنگند. این را میتوان از سنخ رجعت دانست؛ یعنی حضور و امداد، نه با همین بدن مادی و جسمانی، بلکه با وجود ملکوتی و تمثّلی.
همچنین اخیراً نقل شده بود که یکی از نزدیکان شهید سید حسن نصرالله ـ ظاهراً پسر ایشان ـ او را در خواب دیده و از او شنیده بود که «در حال آمادهشدن برای بازگشت و کمک به مقاومت هستیم». مقصود از چنین بازگشتی، رجعت جسمانی نیست.
در ماجرای حضرت مریم علیهاالسلام نیز قرآن کریم میفرماید:
«فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا» (مریم، ۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «پس برای او به صورت انسانی خوشاندام و کامل تمثّل یافت.» Quran.com
جبرئیل، که وجودی مجرد است، برای حضرت مریم علیهاالسلام تمثّل یافت. دیگران او را نمیدیدند. بنابراین، ممکن است اولیای الهی برای یاری بیایند، اما با وجود ملکوتی خود، نه با قالب جسمانی.
البته انسانی که هنوز در قالب جسم است میتواند آنان را ببیند، ولی آنان لزوماً قالب جسمانی ندارند. کسانی که در رکاب حضرت قرار میگیرند، ممکن است در همین نشئهٔ طبیعت، رجعت و حضور کسانی مانند حاج قاسم سلیمانی یا مالک اشتر را به نحو تمثّلی ببینند. آنان متمثّل میشوند و شخصِ دارای استعداد مشاهده، آن تمثّل را میبیند.
اما اینکه کفار، مشرکان و منافقان نیز چنین ظهورهایی را ببینند یا نبینند، به ارادهٔ خداوند بازمیگردد.
تأویل انفسیِ حوادث اخروی
بسیاری از این مطالب، تأویل و تفسیر انفسی دارند؛ مانند بحثی که دربارهٔ زلزلهٔ زمین در قیامت مطرح کردیم. حضرت استاد نمیپذیرند که معنای این آیات لزوماً آن باشد که این زمین بهطور کلی از هم بپاشد و نابود شود.
در آن رسالهای که از ایشان خواندیم، بحث این بود که این دنیا «دارِ حقیقت» است و خواهد بود؛ زیرا ادوار خلقت پایانپذیر نیست. خلقت، «تا» و «مَتی» ندارد؛ همانطور که از حیث آغاز نیز نمیتوان برای آن زمانی در کنار خدا فرض کرد.
تعبیر معروف چنین است:
«كانَ اللهُ وَلَمْ يَكُنْ مَعَهُ شَيْءٌ، وَالآنَ كَما كانَ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «خدا بود و چیزی با او نبود، و اکنون نیز همانگونه است.»
معنای این سخن آن نیست که اکنون مخلوقات وجود ندارند؛ بلکه مخلوقات، معیّت و همعرضی با خدا ندارند. اسم «الخالق» الهی نمیتواند معطّل باشد؛ باید ظهور داشته باشد. تا ابد نیز خلقتی پس از خلقت دیگر خواهد آمد.
پس اصلِ زمین و نشئهٔ طبیعت نیز در ادوار خلقت وجود خواهد داشت و آیاتی که دربارهٔ دگرگونیهای عظیم زمین سخن میگویند، میتوانند معنایی فراتر از نابودی مادّیِ این کره داشته باشند.
قبر حقیقی و بدن برزخی
دربارهٔ قبر نیز معمولاً ذهن ما فوراً به همین قبر خاکی و فقهی منتقل میشود، اما پیشتر بحث کردیم که اصل عذاب قبر مربوط به بدن برزخی است. در حقیقت، قبرِ اصلی انسان همان بدن برزخی اوست.
البته بنا بر نظر ملاصدرا، بهسبب مجالست و پیوند چندینسالهٔ نفس و بدن، گویی رشحهای از قوهٔ خیال و آثار نفس همچنان با بدن مادی نسبتی دارد؛ ازاینرو ممکن است بدنی که در قبر خاکی دفن شده نیز به نحوی از آثار درد یا لذت متأثر شود.
اما اصلِ فشار قبر، تنگی، ظلمت و نیز «روح و ریحان»، به بدن برزخی بازمیگردد. قبرِ حقیقی همان است.
بنابراین، بسیاری از تعبیرهای مربوط به قبر و قیامت نیز تأویلبردارند و نباید همه را صرفاً به ظاهر مادی آنها محدود کرد.
«مَیِّتُ الأحياء» و سقوط از حقیقت انسانی
کسانی هستند که در ظاهر زندهاند، اما حقیقت انسانی خود را از دست دادهاند؛ اینها مردههای متحرکند. امیرالمؤمنین علیهالسلام تعبیر «مَيِّتُ الأحياء» را دربارهٔ انسانی بهکار میبرند که حقیقت انسانی در او مرده است. مؤسسة علوم نهج البلاغة +1
دربارهٔ چنین انسانهایی قرآن کریم میفرماید:
«أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» (اعراف، ۱۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «آنان مانند چهارپایاناند، بلکه گمراهترند.» Quran.com
حیوانات، حشر عقلانی ندارند؛ حشر آنان برزخی است. قرآن کریم میفرماید:
«وَإِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ» (تکویر، ۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «و آنگاه که حیوانات وحشی گرد آورده شوند.» Quran.com
این حشر، حشر برزخی است.
حیات حقیقیِ آخرت
حال اگر بخواهیم بدانیم حقیقت وجود چنین انسانهایی در آخرت چه میشود، باید به این آیه توجه کنیم:
«وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ» (عنکبوت، ۶۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «و همانا سرای آخرت، همان حیات حقیقی است.» Quran.com
آخرت سراسر حیات است. حضرت استاد میفرمودند حتی جهنم نیز «حیوان» است؛ یعنی آتش جهنم حیات دارد و زنده است. درخت بهشت نیز حیات دارد و زنده است. آنجا دیگر سخن از یک جسم مادی و خاک عنصریِ اینجهانی نیست؛ آن نشئه، حیات است و تا ابد استمرار دارد.
اما باید توجه داشت که منافقان، کفار و دشمنان خدا به مراتب عالیِ عقلی، قلبی و مراتب فوقِ طور قلب راه پیدا نمیکنند.
روح، امانتی الهی است. اگر کسی در این امانت خیانت کند، آن مرتبه از او اخذ میشود و صورت برزخی او میتواند به صورت حیوان، یا حتی چیزی فروتر و عجیبتر از حیوانات شناختهشده درآید؛ صورتهایی مسخشده و شگفت که حقیقت ملکات خود انسان را نشان میدهند.
اما اهل ایمان چنین نیستند. روح آنان متعالی میشود و بدنها و پوستههای مراتب پایینتر را رها میکند؛ مانند موشکی که در مسیر صعود، مرحلهبهمرحله پوستههای خود را جدا میکند، یا مانند ماری که پوست میاندازد.
اهل ایمان نیز مراتب را پشت سر میگذارند و به درجات عالیتر میروند تا به آن روح اصلی و کلی نزدیک شوند؛ زیرا روح آنان از میان نرفته و آن امانت از ایشان اخذ نشده است.
امانت الهی و ولایت
قرآن کریم دربارهٔ امانت میفرماید:
«إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا» (احزاب، ۷۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم؛ پس از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسناک شدند، ولی انسان آن را بر دوش گرفت؛ همانا او بسیار ستمگر و بسیار نادان بود.» Quran.com
در روایتی از امام صادق علیهالسلام دربارهٔ این آیه، «امانت» به ولایت امیرالمؤمنین علیهالسلام تفسیر شده است:
«هِيَ وِلايَةُ أَميرِ الْمُؤْمِنينَ عَلَيْهِ السَّلامُ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «آن امانت، ولایت امیرالمؤمنین علیهالسلام است.» مكتبة صحراء النجف +1
پس این امانت، ولایت است؛ و روحِ ولایت همان حقیقتی است که با روح اعظم نسبت دارد.
دربارهٔ حضرت زهرا سلاماللهعلیها نیز تعبیر «روح بین دو پهلو» آمده است؛ یعنی حضرت زهرا سلاماللهعلیها جانِ پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله است. از همین منظر میتوان معنای «اُمّأبیها» را نیز فهمید: پرورش پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله با نفس کل نسبت دارد و حضرت زهرا سلاماللهعلیها مظهر عینی نفس کل است.
آن روح کلی، اصل و مبدأیی است که این روح جزئیِ متعلق به بدن، در مسیر بازگشت باید به آن ملحق شود.
«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» (بقره، ۱۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «ما از آنِ خداییم و به سوی او بازمیگردیم.»
ما در این سیر بازمیگردیم تا به آن اصل ملحق شویم؛ اما این حقیقت برای کسانی که در امانت الهی خیانت کردهاند، به همان صورت باقی نمیماند.
امانتِ روح ایمان و اثر گناه
امانت، چیزی نیست که در هر حال و بهطور دائمی نزد امانتگیرنده باقی بماند؛ اگر در آن خیانت کند، از او گرفته میشود. خودِ تعبیر «امانت» نیز همین معنا را میرساند.
در الکافی مرحوم کلینی، أعلیاللهمقامهالشریف، روایتی هست که این مسئله را روشن میکند. دربارهٔ مؤمن نیز چنین است که وقتی به گناه میافتد، در همان لحظهٔ گناه «روح ایمان» از او جدا میشود:
«إِذَا زَنَى الرَّجُلُ فَارَقَهُ رُوحُ الإِيمَانِ.» (الکافی، ج ۲، باب الکبائر، ح ۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «هنگامی که انسان مرتکب زنا شود، روح ایمان از او جدا میشود.»
در آن لحظهای که مؤمن گناه میکند، از حیث روح ایمان، مرده است. آن روح، همان روحی است که دربارهاش سخن میگفتیم؛ همان ولایت آلالله و همان روح جزئیای که از روح کل نشئت گرفته است. این روح امانت است؛ وقتی در امانت خیانت میکنی، در همان لحظه از این روح بیبهره میشوی.
حتی دربارهٔ مؤمن نیز مسئله چنین است.
بازگشت روح ایمان با پشیمانی و توبه
اما بهمحض اینکه پشیمان میشوی، نفس ملهمه الهام میکند و نفس لوّامه به سراغت میآید و تو را سرزنش میکند. اگر این سرزنش را پذیرفتی و گفتی: «درست است؛ من شایستهٔ سرزنشم»، این حالت، روحِ توبه است. در اینجا دوباره آن امانت به انسان بازگردانده میشود.
البته وقتی کسی در امانت خیانت کرد، این مسئله به این معنا نیست که گویا هیچ اتفاقی نیفتاده است. تعبیر روایت دربارهٔ توبه نیز دقیق است:
«التَّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ كَمَنْ لَا ذَنْبَ لَهُ.» (الکافی، ج ۲، ص ۴۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «توبهکننده از گناه، مانند کسی است که گناهی ندارد.»
دقت کنید که میفرماید «كَمَنْ»؛ یعنی «مانندِ کسی که گناه نکرده است»، نه اینکه تعبیر، عینیت و یکسانبودن را برساند. انسان در آن امانت خیانت کرده و سپس با توبه به سوی خدا بازگشته است.
تنها راه نجات: تمسک به انسان کامل
خلاصهٔ سخن این است که باید دست به دامان آلالله شویم. برای نجات، راهی جز انسان کامل نداریم؛ حقیقتاً راه دیگری نیست.
انسان کامل، پیامبر عزیز عالم، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، در میان ما دو یادگار قرار داد: قرآن و عترت.
«إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ: كِتَابَ اللهِ وَعِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «من در میان شما دو چیز گرانبها به یادگار میگذارم: کتاب خدا و عترتم، اهلبیتم.»
این دو در کنار یکدیگرند. راه دستیابی به عترت، قرآن است و بحث امروز ما نیز همین بود. راه دیگری نداریم.
«وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «و ستایش مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است.»
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَسَلِّمْ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و سلام و سلامت بر آنان ارزانی دار.»
پاورقیِ تدوین: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزء سخنان استاد نیستند. گفتار، پرسشها و واکنشهای حاضران حذف شده و فقط سخنان استاد باقی مانده است. این نسخه فاقد Segments است.