ددروس معرفت نفس

کلاس معرفت نفس — ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴ (پرسش‌وپاسخ)

موضوع: «من عرف نفسه» — عارف کیست؟ · شؤون وجود (خیال، عقل، قلب، روح، سرّ، اخفا) · الله و هو · نفس تعلّقی و بدن برزخی · اسماء مستأثره


متن کامل جلسه (پاکسازی‌شده)

اجباری نیست سؤال بپرسیدها. اگر واقعاً سؤالی هست اجباری نیست.

حاج آقا باز هم تسلیت عرض می‌کنیم خدمتتان. خدا بیامرزد پدر بزرگوارتان را؛ ان‌شاءالله که — دم شما گرم — با امیرالمؤمنین محشور بشوند.

سؤال: در «من عرف نفسه» عارف کیست؟ روح یا شأنی از نفس؟

حاج آقا ببخشید؛ من در مورد نفس یک سؤال قبلاً هم پرسیدم ولی هنوز برای من جای سؤال است. ما این نفس را می‌گوییم خب به هر حال شؤون متفاوتی دارد. یک جایی بهش می‌گوییم روح، یک جایی می‌گوییم حالا شأن‌های متفاوتش را. الان ما وقتی می‌گوییم «من عرف نفسه» بالاخره آن «منی» که نفس را می‌شناسد، آن روح است، شأنی باز از خود همین نفس است. این تفاوت‌ها چجوری می‌شود؟ در نهایت آن آخرِ آخرش، این چه حالتی است؟ چه شکلی بهش…؟

خیلی سؤال خوبی است. خیلی سؤالتان خوب است. خیلی. احسنت. البته که دقت کنید سؤالتان خیلی سؤال عالی است. من دوباره می‌پرسم. آقا: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه.» کسی که نفس خودش را بشناسد؛ خب کی می‌خواهد نفس خودش را بشناسد؟ نفس، نفس را می‌شناسد؟ یعنی نفس شما خودش را می‌شناسد؟ کی، کی را می‌شناسد؟ اولاً می‌گوید «من عرف نفسه»، یعنی نفس باید شناخته بشود. این یک؛ که حالا نفس چیست. دو، این «من» کیست؟ «نفسه»؟ یعنی نفس خودش را بشناسد یا روح مثلاً نفسش را بشناسد؟ سؤال خیلی خوبی است.

این را البته فکر می‌کنم مثلاً حداقل یک هفتاد هشتاد جلسه از همین جلسات سیر معرفت نفس کتاب علامه را که بخوانیم متوجه می‌شویم جواب را. یک جواب کوچکی بدهم تا حالا در سیر بحث.

حقیقت کلی وجودی؛ شؤون و اطوار

ببینید من قبلاً هم عرض کردم: ما یک حقیقت کلی داریم که ذات وجودی ماست، آن سرشت اصلی ماست که آن را ما ازش بی‌خبریم. مثل اینکه الان من از شما می‌پرسم آقای روحانی شما کی هستی؟ خودت را برای من… می‌گویی من اسمم را… می‌گویم من با اسم شما کاری ندارم که. شما خودت را برای من تشریح کن. می‌گویی من این علم را دارم، این تخصص… می‌گویم آقا من کاری به علم شما ندارم که. خودت را به من بشناسان. کی هستی؟ چی هستی؟ می‌گوید آقا نگاه کن قد و وزن و شکل‌ام را ببین. می‌گویم آقا من با این‌ها کاری ندارم که. خودِ آن چیزی که هستی، حقیقت وجودی‌ات چیست؟ می‌گوید آهان آن را می‌خواهی؟ خب من حقیقت وجودی‌ام این است که با ظاهر دارم، باطن دارم، بدن دارم مثلاً بعد قوا… می‌گویم آقا من با این‌ها؛ این‌ها شؤون شما، اطوار وجودی شما. من با این‌ها کاری ندارم. حقیقت وجودی خودت چیست؟ درست است؟

مثلاً می‌گوید آقا من آنی‌ام که می‌توانم به طریق قوهٔ خیال — که قوه یا دوربین عکس‌برداری نفس ناطقه‌ام — از بیرون عکس‌برداری کنم، درک کنم. این من مُدرِکم. بیرون از من مُدرَک من است. من مدرکات خودم را درک کنم. از طریق قوهٔ خیال ببینم. این‌ها را صورت و اشکال در خودم از آن‌ها ایجاد کنم، بگذارم آن‌ها را ببینم. یعنی آن‌ها باشند معلوم به ذات من. این که تو قوهٔ خیالم هست. بیرون می‌شود معلوم در عرض. کاری به آن ندارم. من اصلاً کاری… می‌گوید آقا من به این کار… این هم یک شأنی از شؤون وجود شماست. حقیقت وجودی شما که چیست؟ آن را به من بگو.

دوباره می‌رود باطن‌تر از رتبه، باطن‌تر و کلی‌تر از خودش می‌گوید من عقلم. من عقل دارم. من انسان عاقلی هستم که کلیات را می‌توانم بفهمم. وقتی می‌گویند زیبایی خوب است یا نه؟ می‌گویم بله. کلیت زیبایی را می‌فهمم. می‌گویم باز دوباره دست گذاشتی رو یکی از شؤون وجودی خودت. آن حقیقت کلیت چیست؟ می‌گوید مثل اینکه باید کلی‌تر از این نگاه کنم.

بعد می‌گوید خب من یک قلبی هم دارم که همه حقایق آنجا صاف دیده می‌شوند، باز می‌شوند، انبساط پیدا می‌کنند، درک آنجا اتفاق می‌افتد این‌ها. می‌گویم آقا من با آن هم کاری ندارم عزیزم.

یاد روحش می‌افتد. می‌گوید خب این که می‌آید تو قلب من؛ مثلاً من الان دارم دو دو تا چهارتا. اما الان توجه به ریاضی ندارم، دارم نقاشی می‌کشم. این الان کجاست؟ تو روح من است. وقتی نیاز دارم توجه کنم به آن دانسته‌ی خودم که ملکهٔ وجودم است و اصلاً اسم یکی از معانی اسماء همینه — کمالات وجودی. من یکی از کمالات وجودی من این است که ریاضی بلدم. خب این کجاست الان؟ این کمال کجاست؟ تو روحم است. وقتی وارد حوزهٔ قلب می‌شود من یادم می‌آید دو دو تا چهار تا. توجه کردید؟ حالا من آنی‌ام که این‌ها، این دانسته‌ها، داشته‌ها، دارایی خودم. این به یک معنا کمالاتم تو روحم جمع شده. می‌گویم آقا دوباره دست گذاشتی تو یکی از شؤون وجودی خودت. که درست است آن دیگر خیلی کلی است، همه زیر و بالا پرِ آن‌اند. اما من با آن هم کاری ندارم.

می‌گوید عجب! کلی‌تر از آن چیست؟ یک ذره فکر می‌کند، بررسی می‌کند می‌گوید آقا آها راستی من یک سرّی هم دارم که مافوق روح است. سرّ، سرّ دیگر می‌شود گفت مدیر روح من است. آن، آن است که آنچه که روح دارد بهش در حقیقت رازق روح من است. روح من قدرش، اندازه‌اش، سعه و ضیقش هرچه که هست تحت‌الامر سرّ است. سرّ اندازه‌اش را مشخص می‌کند. سرّ من است که:

«هُوَ ٱللَّهُ ٱلْخَٰلِقُ ٱلْبَارِئُ ٱلْمُصَوِّرُ…» (حشر/۵۹:۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست خدا، آفریننده، پدیدآورنده، صورت‌گر…

خالق یعنی نقشه می‌کشد، الگو می‌کشد. بارئ برش می‌دهد. مصوّر می‌دوزد. این‌ها کار سرّ من است که روح من را نقشه‌اش را معلوم کرده، می‌بُرش، می‌دوزش. «هو الله الخالق…» آقا من با آن هم دوباره کاری ندارم. شما دوباره داری یکی از اطوار وجودی‌ات کارایی دارد انجام می‌دهد. من کاری با آن ندارم. آن حقیقت کلی وجودی‌ات که سرّت زیر نظر آن است. اصلاً اسمش را بگذار سرّ روی سرّ. بگذار اخفا. اینجا چی باید گفت؟ چی باید گفت آقای روحانی؟ می‌شود اصلاً حرفی زد؟ لالیم. می‌گوییم نمی‌دانیم. خب بالاخره من چجوری بگویم چی؟ می‌گویم آن، آن. آن چیست آقا؟ می‌گوید من شما کی هستی؟ چی هستی؟ می‌گویی من آنم، آن. خب یعنی چی آنم؟ نمی‌دانم. چون شما آن حقیقت اصلی را خواستی من بی‌خبرم.

الله، تبارک و تعالی، و هو؛ اسم اعظم

در خصوص حضرت حق این همه اسماء ازش هست و هر کلّ موجودات عین بسم الله الرحمن الرحیم. حتی خود بسم الله هم فرمود در اصول کافی از امام صادق — کشّاف احوال، امام حق ناطق — روایت داریم که اولین اسمی که از خدا منتشر شد الله و تبارک و تعالی است. که علامه هم دیروز من داشتم جلسهٔ هفتاد و هشت شرح اسفار علامه را گوش می‌دادم. ایشان برای چندمین بار در همه درس و بحث‌هایش فرموده این را؛ آه می‌کشد می‌گوید تو شرح آن اصول کافی که ما معرّبش کردیم اعراب‌بندی خیلی سخت است. شما روایات را اعراب درست بدهی. ما اعراب‌بندی کردیم با اینکه اعراب درست نوشته بودیم تو چاپ رفته خورده: «اولین اسمی که از حق منتشر شد الله تبارک و تعالی بود» — یعنی تبارک و تعالی را صفت گرفتن بر الله. الله شده موصوف. در صورتی که علامه می‌گویند این‌طوری نیست. اشتباه چاپ شده. «الله و تبارک و تعالی» یعنی این سه اسم اولین اسم‌هایی بودند که از خدا منتشر شدند.

خب یعنی خدا الله؟ به نظر شما خدا الله؟ دقیقاً مثل این است که شما بگویی من روحم. کی گفته شما روحی؟ روح یک جلوه‌ای از شماست. خدا الله نیست. خدا یعنی آن حقیقت، آن ذات واجب. آن چی اسمش را چی بگذاریم؟ می‌گوید آقا خب الله اگر نیست، اگر الله اسم جامع است، همه اسما زیر بال و پرش‌اند پس آن چیست؟ چجوری بخوانیمش؟ می‌گوید بگو هو و او، او. برای همین می‌گویند اسم اعظم. شما کتاب، همان کتاب معرفت نفس علامه حسن‌زاده را اگر تهیه کردید تو مقدمه‌اش با چی شروع شده؟ هو — با هو. این‌ها اسرار دارد دیگر. زده‌اش به آنجا. می‌خواهی در خصوص خدا چی بگویی؟ خدا چیست؟ نمی‌دانم. هو — او. در خصوص خودت هم همین را می‌گویی. اصلاً اسم اعظم وجودی ما، آن سرّ مکنون، آن رتبهٔ اخفا همان است. آن است، او. خودت هم‌ها خودت. یک جلوه‌ای هستی از هو. ما بی‌خبریم.

حالا آن باهاش، بهش می‌گویند چی آقای روحانی؟ او، او قرار است نفس را بشناسد. او که ما ازش بی‌خبریم یعنی از خود. اتفاقاً خوب است بدانید سؤال خیلی قشنگ و جدی است، این چه شاخ و برگ پیدا می‌کند.

رسالهٔ «من عرف»؛ یک وجه: نمی‌شود شناخت

یک بار هم عرض کردم علامه یک رساله‌ای دارد در خصوص «من عرف». رسالهٔ «من عرف» صد وجه از معانی‌ای که ترجمه‌هایی که از این روایت شده را نوشته. عربی هم هست. اتفاقاً یکی از ترجمه‌ها که آنجا آورده علامه از آن صد وجه، یک وجهش می‌فرماید یعنی چون کسی که بشناسد او را… خب آن کی است که می‌خواهد بشناسد؟ نمی‌دانم. پس نمی‌توانی بشناسی. اگر او را شناختی پروردگارت را می‌شناسی؛ یعنی تو این کوچولویش ماندی می‌خواهی آن… تو جزئش ماندی تو اصلش می‌خواهی بشناسی. یکی از وجوه علامه اصلاً همین است. می‌گوید پس یکی از معانی این «من عرف» یعنی آقا نمی‌شود شناخت. این معنیش این است. اما خب حاقّ قضیه را نمی‌شود شناخت. آن اصل و آن لب و آن مغز و آن… نمی‌دانیم چی بگوییم.

نفس = رتبهٔ تعلّق؛ بدن برزخی

حالا او قرار است بشناسد نفس را. نفس چیست؟ الان باید حاضر جواب باشیم. نفس گفتیم رتبهٔ تعلّقیه، باطن ظاهر است. یعنی آن او. حالا بگوییم روح که بشود صحبت کرد. آن روح، آن وجههٔ اصلی شما از… یعنی آن رتبه‌ای که تعلّق خاطر دارد به بدن که می‌خواهد بدن را با خودش بکشد بالا، رتق و فتق کند؛ به آن رتبه که تعلّق به بدن دارد می‌گویند نفس.

حالا شما این بدن جسمی را ازش بگیر. موت اصطلاحاً حاصل بشود. نفس داری یا نداری؟ این را برداری، این بدن را برداری، روحت تعلّق به این بدن دیگر ندارد. یعنی این بدن می‌شود بدون نفس — اما نفس دوباره داری. چرا؟ چون بدن برزخی داری. روح شما تعلّق یا توجه به بدن برزخی شما؛ مثل اینکه تو خواب، تو خواب توجه نفس شما یا به عبارتی روح شما از این بدن برداشته می‌شود می‌افتد به بدن برزخی‌ات. لذا این بی‌حال می‌شود می‌افتد اصطلاحاً می‌میرد شبیه میّت می‌شود؛ آن بدن برزخی فعال می‌شود با آن تو خواب این‌ور آن‌ور می‌روی. باز اینجا نفس داری. نفس رتبهٔ تعلّق ظاهر به باطن است. خب آن رتبهٔ تعلّق ظاهر به باطن را ما باید بشناسیم که اطوار وجودی‌اش این همه است. امیدوارم که توانسته باشم جواب قانع‌کننده‌ای داده باشم. جانم.

سؤال دوم: پیامبر الله را دید و به سوی هو؟ اسماء مستأثره

صحبت که می‌کنیم با این صحبت‌هایی که فرمودید: خدا تو قرآن به آن مضمونی می‌گوید که پیامبر دید آن چیزی را که چشمش هم بهش دروغ نگفت. یعنی پیامبر دید اسم جامع الله را و حرکت کرد بعد از این شناخت به سمت هو. این درست است برداشت ما؟

«مَا كَذَبَ ٱلْفُؤَادُ مَا رَأَىٰ» (نجم/۵۳:۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دل آنچه را دید دروغ نگفت.

«مَا زَاغَ ٱلْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ» (نجم/۵۳:۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چشم منحرف نشد و از حد نگذشت.

دو تا معنا هستند. سؤال دومت هم قشنگ است. دو تا معنا از این بزرگان کرده‌اند. یکی اینکه تمام اسماء را؛ اینکه فرمود «من رآنی فقد رأى الله» — هر کس من را دید پس به تحقیق الله را دیده — پیغمبر فرمود یعنی چون خودش الله را دید مستجمع جمیع اسماء و صفات حسنی و ولایهٔ الهی شد. اما آیا پیغمبر به آن هو رسید؟ یعنی هو را دید؟ نه، این‌طور نیست. الله را دید و الله در او پیاده شد، نه هو. این یک معناست.

یک معنای دیگر می‌گوید آقا اصلاً خود الله، خود الکریم، العلیم، الستّار، الغفور، الودود، الرحمن — این‌ها هم الف و لام که سرش می‌آید یعنی همه رحمت عام، همه رحمت خاص، همه رأفت خاص، همه علم خدا. پیغمبر که به همه علم ذاتی خدا نرسید که. به آن مقداری رسید که امکان ظهورش بود، امکان خروجش از ذات الهی بود. این‌طوری بگوییم همه فهم بشود. خب برای همین می‌گویند تمام اسماء الهی اسماء مستأثرهٔ حق‌اند.

فکر کنم مثلاً الان همراهم باشد. من امروز داشتم مصباح الأنس را می‌خواندم. فکر می‌کنم به همچین چیزی تو همین مصباح الأنس — این همان کتابی که دستمان است مصباح الأنس. بله. احسنت بله همین. اجازه بدهید از همین جا برایتان بخوانم. اسماء مستأثرهٔ الهی.

حق تعالی خواست علم مختص به قسم ثانی را به کمال رساند و برخی از بندگان خویش را به علم کامل گرداند. مراد از قسم ثانی در رسالهٔ مصحف این بوده است: قسمی که «لا یستقلّ الانسان مطلقاً بادراکه» و این قسم را علی نحو تعیّنه فی علم الحق — یعنی آنگونه که واقع علم به اندازهٔ طاقت بشری است، به اندازهٔ طاقت بشری است — بفهمد. هرکسی به اندازهٔ طاقتش علم الهی را احصا کند. البته بشر چون محدودیت دارد نمی‌تواند هیچ حقیقتی را به صورت اطلاقی و مرسله و اکنهی و بی‌نهایت تحصیل کند. رسیدن به قدرت و علم و ادراکات و دیگر صفات کمالیه به طور اطلاقی بدون تقیّد به مجالی و مظاهر برای بشر ممکن نیست و تنها این صفات برای پروردگار حاصل‌اند. این صفات مطلقاً فقط برای پروردگار حاصل‌اند. پس به اندازهٔ سعهٔ وجودی خویش به آنها دست پیدا می‌کنیم. مظاهر آنها و شمه‌ای از آنها را می‌توانیم ادراک کنیم.

و به طور مطلق همه اینجا این همه حرف است. همه اسماء حق، همه اسماء. نه اینکه بگوییم خدا یک اسم مستأثره دارد. یک معنا از این فرمایش شما این است که همه اسماء را رسید به الله هم رسید اما اسم مستأثره را — آن که ما ازش بی‌خبریم — آن را نرسید. یک معناست. اما علامه اینجا یک منظر جدیدی را به رویمان باز می‌کند که الان داشتیم بحث می‌کردیم: همه اسماء حق مستأثره‌اند و مختص به اویند و حق آنها را برای خویش برگزیده و دیگری نمی‌تواند آنها را داشته باشد. همان‌طور که وجود بذات از اسماء مستأثرهٔ الهی است و در دعا هم اسماء مستأثره را استثنا کرده یا سوگند به آنها داده و فرموده است به اسماء التی استأثرتها… بقیه دعا همین‌طور. که الان دارد همین حرف را می‌زند. یا العلیم خود خداست فقط. علیم اهل بیت هستند اما «العلیم» نه. اگر این‌طوری نگاه کنیم پیغمبر باز به قدر طاقت خودش اسماء الهی را احصا کرد. نه به آن اسماء مستأثره.

دیگر دو دقیقه سه دقیقه هم تقریباً از وقت گذشت. ببخشید ان‌شاءالله که همه‌تان موفق باشید. والحمد لله ربّ العالمین. صلوات بفرستید. اللهم صلّ علی محمد و آل محمد.


یادداشت پایانی

  • ASR با ElevenLabs `scribe_v2` (auto) پاکسازی و برای خوانایی ویرایش شده؛ ایده‌های استاد حفظ شده‌اند.
  • Segments خام حذف شده‌اند.
  • ترجمه‌های فارسی زیر آیات توسط مدل‌اند، نه استاد.

Corrections log

مورداصلاحمنبع
من عرف نفسه اول عرف ربّمن عرف نفسه فقد عرف ربّهروایت مشهور عرفانی
هو الله الخالق البارع المصورهو الله الخالق البارئ المصور حشر ۵۹:۲۴quran.com / surahquran
حتی / даже خود بسم اللهحتی خود بسم اللهاصلاح ASR (نویز روسی)
sand دیدهصاف دیدهبافت جلسه
شعون / سریشؤون / سرّاصطلاح عرفانی
قدرش… سه‌اش، ضیقشقدر · اندازه · سعه و ضیقبافت جلسه
معرفت نفس علامه طباطباییمعرفت نفس علامه حسن‌زادهکتاب درسی همین دوره
مسبار الأنسمصباح الأنسکتاب فناری / قونوی
اسم مستعصره / مستعصره‌انداسماء مستأثرهاصطلاح عرفانی · دعا
استسرتهَااستأثرتهادعا (الأسماء التي استأثرتها)
چشم دروغ نگفتما کذب الفؤاد ما رأی · ما زاغ البصر نجم ۵۳:۱۱، ۱۷quran.com
من رأنی فقد رأى اللهمن رآنی فقد رأى الله (گفتۀ استاد؛ صورت مشهور خواب: فقد رأى الحق)بخاری/مسلم برای «الحق»؛ بافت جلسه برای الله
تق-تقید به مجالستقیّد به مجالی و مظاهربافت مصباح الأنس