یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این فایل توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
«من» در معرفت نفس چه کسی است؟
در تعبیر مشهورِ معرفت نفس آمده است:
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس نفسِ خود را بشناسد، پروردگارش را شناخته است. Albahjat +1
اینجا یک پرسش اساسی پیش میآید: کسی که قرار است نفس خودش را بشناسد، کیست؟ آیا نفس، خودش را میشناسد؟ در عبارت «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ»، از یک سو «نفس» چیزی است که باید شناخته شود؛ اما از سوی دیگر، این «مَن» که نفس را میشناسد، کیست؟ آیا خودِ نفس است؟ یا مثلاً روح است که نفس را میشناسد؟
برای رسیدن به پاسخ کامل این پرسش، باید بخش قابلتوجهی از مباحث «سیر معرفت نفس» و درسهای مربوط به آن را طی کنیم. اما فعلاً میتوان پاسخی اجمالی داد.
حقیقت وجودی انسان و شئون آن
قبلاً عرض کردم که ما یک حقیقت کلی داریم که ذات وجودی و سرشت اصلی ماست و از حقیقت آن بیخبریم.
فرض کنید از کسی بپرسم: «شما چه کسی هستید؟ خودتان را برای من معرفی کنید.» میگوید: «اسم من فلان است.» میگویم: من با اسم شما کاری ندارم؛ خودتان را معرفی کنید. میگوید: «این علم و تخصص را دارم.» میگویم: با علم و تخصص شما کاری ندارم؛ خودِ شما چه کسی هستید و چه حقیقتی دارید؟
ممکن است بگوید: «قد، وزن و شکل من اینگونه است.» باز میگویم: اینها را نمیخواهم؛ حقیقت وجودی خودتان چیست؟
سپس میگوید: «من ظاهر دارم، باطن دارم، بدن دارم و قوایی دارم.» میگویم: اینها شئون و اطوار وجودی شما هستند؛ من حقیقت وجودی خودِ شما را میپرسم.
قوّهٔ خیال
ممکن است انسان در مرتبهای بگوید: من آن کسی هستم که از طریق قوّهٔ خیال ــ که بهمنزلهٔ دوربین عکسبرداریِ نفس ناطقه است ــ از بیرون صورت میگیرم و ادراک میکنم. من مُدرِکم و اشیای بیرونی مُدرَک مناند. از طریق قوّهٔ خیال، صورتها و شکلهایی از آنها در خود ایجاد میکنم و آنها را میبینم.
آنچه در قوّهٔ خیال من است، معلوم بالذات است و آنچه در بیرون قرار دارد، معلوم بالعرض.
اما باز میگوییم: این نیز یکی از شئون وجودی شماست. حقیقت وجودی شما چیست؟ آن را بگویید.
مرتبهٔ عقل
انسان یک مرتبه باطنیتر و کلیتر میرود و میگوید: «من عقل دارم؛ انسانی عاقل هستم که میتوانم کلیات را بفهمم.»
مثلاً وقتی دربارهٔ خودِ زیبایی سخن میگویند، کلیت زیبایی را میفهمم؛ نه فقط یک مصداق خاص را.
اما باز میگوییم: شما دوباره دست روی یکی از شئون وجودی خود گذاشتید. آن حقیقت کلیتر چیست؟
مرتبهٔ قلب
انسان میبیند باید باز هم کلیتر نگاه کند و میگوید: «من قلبی نیز دارم.» حقایق در آنجا باز و منبسط میشوند و ادراک در آن مرتبه تحقق پیدا میکند.
باز میگوییم: با قلب نیز کاری نداریم؛ زیرا قلب هم مرتبهای از مراتب وجود شماست.
مرتبهٔ روح و کمالات وجودی
بعد انسان متوجه روح میشود. مثلاً من میدانم دو ضربدر دو میشود چهار؛ اما اکنون توجهی به ریاضی ندارم و مشغول نقاشی هستم. این دانسته اکنون کجاست؟
میگوییم در روح من است. هنگامی که نیاز پیدا میکنم، به آن دانسته توجه میکنم. آن دانسته برای من بهصورت ملکهٔ وجودی درآمده است.
اصلاً یکی از معانی اسماء، همین کمالات وجودی است. یکی از کمالات وجودی من این است که ریاضی میدانم. این کمال اکنون کجاست؟ در روح من است. هنگامی که وارد حوزهٔ قلب و توجه میشود، به یاد میآورم که دو ضربدر دو میشود چهار.
پس ممکن است بگویم: «من آن کسی هستم که دانستهها، داشتهها و داراییهایم ــ یعنی کمالاتم ــ به یک معنا در روحم جمع شدهاند.»
اما باز میگوییم: دوباره دست روی یکی از شئون وجودی خود گذاشتید. درست است که روح مرتبهای بسیار کلی است و مراتب پایینتر را دربرمیگیرد، اما هنوز حقیقت نهاییِ شما نیست.
مرتبهٔ «سرّ» و فراتر از آن
انسان باز میپرسد: کلیتر از روح چیست؟ با تأمل میبیند مرتبهای به نام سرّ دارد که مافوق روح است. میتوان گفت «سرّ» در این بیان، مدیرِ روح است و آنچه روح دارد، از این مرتبه به آن میرسد؛ گویی رازقِ روح است.
قدر و اندازهٔ روح، سعه و ضیق آن و آنچه در آن تحقق پیدا میکند، تحت امرِ این مرتبه است. «سرّ» اندازهٔ آن را مشخص میکند.
برای تقریب این معنا میتوان از تعبیر قرآنی استفاده کرد:
«هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ» (حشر، ۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست خدا؛ آفریننده، پدیدآورنده و صورتبخش. Quran.com
در این مثال، «خالق» نقشه و اندازه را معین میکند، «بارئ» آن را از یکدیگر تمییز و پدید میآورد و «مصور» صورت میبخشد. برای تقریب به ذهن، مانند کسی که الگو را تعیین میکند، برش میدهد و صورت نهایی را پدید میآورد. در این بیان، چنین کاری را برای مرتبهٔ «سرّ» نسبت به روح در نظر میگیریم.
اما باز هم میگوییم: با خودِ «سرّ» نیز کاری نداریم؛ زیرا این هم یکی از اطوار وجودی است و کاری انجام میدهد. آن حقیقت کلیِ وجودی که «سرّ» نیز تحت آن است، چیست؟
حتی اگر نام آن را «سرِّ سرّ» یا اخفی بگذاریم، باز پرسش باقی است.
اینجا چه میتوان گفت؟ آیا اصلاً میتوان از آن حقیقت سخن گفت؟
در نهایت میگوییم: نمیدانیم.
اگر از من بپرسند: «خودِ تو چه کسی هستی؟ حقیقت اصلیِ تو چیست؟» در نهایت میگویم: «همان؛ آن حقیقت.» اگر بپرسند «آن چیست؟» میگویم: نمیدانم؛ زیرا شما حقیقت اصلی را خواستهاید و من از حقیقت آن بیخبرم.
از حقیقت انسان تا بحث اسماء الهی
دربارهٔ حضرت حق نیز اسماء فراوانی مطرح است؛ حتی در بحث «بسم الله الرحمن الرحیم» به مسئلهٔ اسماء میرسیم.
در اصول کافی، در «باب حدوث الأسماء»، روایتی از امام صادق علیهالسلام نقل شده است که میفرمایند خداوند اسمی را آفرید و آن را کلمهای تام بر چهار جزء قرار داد؛ سه اسم از آن را بهسبب نیاز خلق آشکار کرد و یکی را ــ که «اسم مکنون مخزون» بود ــ در حجاب قرار داد. در ادامهٔ همان روایت آمده است:
«فَأَظْهَرَ مِنْهَا ثَلَاثَةَ أَسْمَاءٍ لِفَاقَةِ الْخَلْقِ إِلَيْهَا، وَحَجَبَ مِنْهَا وَاحِدًا وَهُوَ الِاسْمُ الْمَكْنُونُ الْمَخْزُونُ، فَهَذِهِ الْأَسْمَاءُ الَّتِي ظَهَرَتْ، فَالظَّاهِرُ هُوَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس از آن، سه اسم را بهسبب نیاز خلق به آنها آشکار ساخت و یکی را ــ که همان اسم پوشیده و ذخیرهشده است ــ در حجاب قرار داد. پس اینها اسمهایی هستند که آشکار شدند، و ظاهر «الله، تبارک، تعالی» است. (الکافی، ج ۱، کتاب التوحید، باب حدوث الأسماء، حدیث ۱) Thaqalayn
من دیروز جلسهٔ هفتادوهشتمِ شرح اسفار علامه را گوش میدادم. ایشان این نکته را بارها در درسها و بحثهای خود مطرح کردهاند و دربارهٔ اعرابگذاری و چاپ اصول کافی توضیح میدهند که اعرابگذاری روایات کار بسیار دشواری است.
ایشان میفرمودند ما کتاب را اعرابگذاری کرده بودیم، اما در چاپ بهگونهای درآمد که عبارت چنین فهمیده میشد: «الله تبارک و تعالی»؛ یعنی «تبارک و تعالی» وصفِ «الله» گرفته شده و «الله» موصوف شده است.
در حالی که بر اساس قرائتی که ایشان بیان میکردند، مقصود چنین است: «الله، تبارک، تعالی»؛ یعنی این سه، اسمهایی هستند که ظهور یافتهاند. در شروح اصول کافی نیز این قرائت بهعنوان یکی از وجوه تفسیر عبارت مطرح شده است. مكتبة صحراء النجف
پس آیا میتوان گفت حقیقت خدا همان «الله» است؟ این دقیقاً مانند آن است که انسان بگوید: «من همان روحم.» در حالی که روح، جلوه و مرتبهای از حقیقت انسان است، نه تمام حقیقت او.
پس در این بیان، «الله» نیز اسم است؛ اما سخن بر سر آن حقیقت و ذات واجب است. اگر بپرسیم آن حقیقت چیست و چه نامی میتوان بر آن گذاشت، دوباره به همان مسئلهٔ اصلی میرسیم: حقیقتی فراتر از اسم و مرتبهای که با این نامها از آن حکایت میکنیم.
«هُوَ» و مرتبهٔ پنهان حقیقت
اگر «الله» اسم جامع است و همهٔ اسماء الهی در ذیل آن قرار میگیرند، پس آن حقیقتی که ورای این اسم است چیست و چگونه باید از آن یاد کرد؟ میگویند: «هُوَ»؛ «او».
هُوَ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «او».
از همین جهت دربارهٔ «هُوَ» سخن از اسم اعظم به میان میآید. اگر همان کتاب معرفت نفس علامه طباطبایی را تهیه کرده باشید، در آغاز آن با «هُوَ» مواجه میشوید. این تعابیر اسراری دارند و اشارهشان به همان مرتبه است.
وقتی میخواهی دربارهٔ خدا سخن بگویی، میپرسی: خدا چیست؟ نمیدانم؛ «هُوَ»، او. دربارهٔ خودت نیز همین مسئله مطرح است. اسم اعظمِ وجودیِ ما، آن سرّ مکنون و آن رتبهٔ اخفا، همان «او» است. حقیقت خودت را نیز نمیشناسی؛ تو جلوهای از «هُوَ» هستی و از آن حقیقت خویش بیخبری.
حالا همین «او» قرار است نفس را بشناسد؛ در حالی که ما از خودِ این «او» بیخبریم. این مسئله بسیار جدی است و شاخههای فراوانی پیدا میکند.
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ» و دشواری شناخت حقیقت نفس
یکبار عرض کردم که علامه حسنزاده آملی دربارهٔ روایت مشهور «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» رساله و بحث مفصلی دارند و وجوه فراوانی برای معنای آن بیان کردهاند؛ در برخی منابع از نود و یک وجه برای تبیین این کلام یاد شده است. Rafed Books +1
مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس نفسِ خود را بشناسد، پروردگارش را شناخته است.
یکی از آن وجوه این است که وقتی میگوییم «کسی که او را بشناسد»، باید پرسید: آن کسی که میخواهد بشناسد کیست؟ خودِ آن شناسنده نیز برای ما ناشناخته است. پس چگونه میخواهی حقیقت نفس را بشناسی؟
اگر «او» را شناختی، پروردگارت را نیز میشناسی؛ اما تو هنوز در همین مرتبهٔ کوچکترِ وجود خود ماندهای و میخواهی اصلِ آن را بشناسی. یکی از وجوهی که در تفسیر این کلام مطرح میشود، همین دشواری ــ بلکه از جهتی ناممکنبودن ــ شناختِ کنه حقیقت نفس است.
حاقّ قضیه را نمیتوان شناخت؛ آن اصل، آن لُبّ و مغز حقیقت را حتی نمیدانیم چگونه باید تعبیر کنیم. با این همه، قرار است همین «او» نفس را بشناسد.
نفس؛ مرتبهٔ تعلّق روح به بدن
نفس چیست؟ گفتیم نفس یک رتبهٔ تعلّقی است. اگر بخواهیم تعبیر را روشنتر کنیم، از «روح» سخن میگوییم: روح، آن وجه اصلی وجود شماست؛ و آن مرتبهای از روح که به بدن تعلق و توجه دارد، بدن را تدبیر میکند و میخواهد آن را همراه خود بالا ببرد، «نفس» نامیده میشود.
اکنون این بدن جسمانی را از انسان بگیرید و اصطلاحاً موت حاصل شود. آیا دیگر نفس وجود ندارد؟ روح دیگر به این بدن مادی تعلق ندارد و این بدن بدون نفس میشود؛ اما باز هم برای انسان نفس مطرح است. چرا؟ چون بدن برزخی دارد و روح به بدن برزخی تعلق و توجه پیدا میکند.
در خواب نیز نمونهای از این معنا را میبینید. توجه نفس ــ یا به تعبیر دیگر، روح ــ از این بدن مادی برداشته میشود؛ این بدن بیحال میافتد و حالتی شبیه مرده پیدا میکند، در حالی که بدن برزخی فعال میشود و انسان با آن در خواب رفتوآمد و مشاهده میکند.
پس در آنجا نیز نفس داریم. نفس همان مرتبهٔ تعلّق است؛ مرتبهای که باید آن را بشناسیم، در حالی که اطوار و شئون وجودی آن بسیار فراوان است.
حدود وصول به اسماء الهی
در این مسئله دو معنا را میتوان از سخنان بزرگان استفاده کرد.
یک معنا این است که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله به مرتبهٔ اسم جامع «الله» رسیده و مظهر جامع اسماء و صفات الهی شده است. در روایت مشهور آمده است:
مَنْ رَآنِي فَقَدْ رَأَى الْحَقَّ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس مرا ببیند، حقیقت را دیده است.
این عبارت در منابع حدیثی با تعبیر «مَنْ رَآنِي فَقَدْ رَأَى الْحَقَّ» نقل شده است. dorar.net +1
بر اساس این معنا، پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله مظهر جامع اسماء و صفات حسنا و الهی شد؛ اما آیا به آن «هُوَ» رسید، به این معنا که کنه آن حقیقت را مشاهده کرد؟ نه؛ بحث اینگونه نیست. در این تفسیر، سخن از ظهور «الله» در وجود پیامبر است، نه احاطه بر حقیقت غیبیِ «هُوَ».
اسماء الهی و اطلاق آنها
معنای دیگری نیز میتوان مطرح کرد. خودِ اسمهایی مانند «الله»، «الکریم»، «العلیم»، «الستّار»، «الغفور»، «الودود» و «الرحمن» را در نظر بگیرید. وقتی این اسماء در کمال اطلاق لحاظ میشوند، سخن از تمامیتِ رحمت، علم، مغفرت و دیگر کمالات است.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله که به تمام علم ذاتی و نامتناهی خداوند احاطه پیدا نکرده است؛ بلکه به آن مقداری از این اسماء و کمالات رسیده که امکان ظهور در مظهر انسانی را داشته است. به تعبیر روشنتر، آن مقداری از حقیقت اسماء که قابلیت ظهور داشته، در وجود ایشان تحقق یافته است.
از همینجا بحث «اسماء مستأثره» مطرح میشود.
اسماء مستأثره در مصباح الأنس
در مصباح الأنس نیز بحثی نزدیک به همین معنا مطرح شده است. سخن از قسمی از علم است که انسان نمیتواند مستقلاً و به نحو مطلق به آن احاطه پیدا کند:
لَا يَسْتَقِلُّ الْإِنْسَانُ مُطْلَقًا بِإِدْرَاكِهِ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): انسان بهطور مطلق، مستقلاً قادر به ادراک آن نیست.
و سخن از این است که آن حقیقت:
عَلَى نَحْوِ تَعَيُّنِهِ فِي عِلْمِ الْحَقِّ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگونه که در علم حق تعیّن دارد.
یعنی انسان به اندازهٔ طاقت بشری خویش میفهمد. هر کسی به اندازهٔ سعه و طاقت وجودی خود از علم الهی بهره میبرد.
بشر، چون محدود است، نمیتواند هیچ حقیقتی را به صورت مطلق، مرسل، کنهی و نامتناهی تحصیل کند. رسیدن به قدرت، علم، ادراک و دیگر صفات کمالی به نحو مطلق و بدون تقید به مجالی و مظاهر برای بشر ممکن نیست. این صفات در اطلاق و نامحدودبودنشان تنها برای پروردگارند.
پس ما به اندازهٔ سعهٔ وجودی خود به آنها دست پیدا میکنیم؛ مظاهر و شمهای از آنها را میتوانیم ادراک کنیم، نه حقیقت مطلق و نامتناهی آنها را.
در بحث اسماء مستأثره نیز مصباح الأنس اسماء ذات را به اسمائی که حکم و اثرشان تعیّن یافته و اسمائی که اثرشان برای خلق تعیّن نیافته تقسیم میکند و قسم دوم را با تعبیر «أَوِ اسْتَأْثَرْتَ بِهِ فِي عِلْمِ الْغَيْبِ عِنْدَكَ» مرتبط میداند. Ahlulbayt Library
آیا تنها یک اسم، مستأثر است؟
پس نباید مسئله را صرفاً اینگونه فهمید که خداوند تنها یک «اسم مستأثر» دارد و سایر اسماء بهطور کامل در دسترس مظهر انسانیاند. یک معنا این است که انسان کامل به اسماء رسیده و به «الله» نیز رسیده است، اما آن اسم مستأثر ــ آن مرتبهٔ «هُوَ» که ما از آن بیخبریم ــ برای او در دسترس نیست.
اما علامه حسنزاده در درس مصباح الأنس منظر دیگری را نیز مطرح میکنند: همهٔ اسماء حق، در مرتبهٔ اطلاق نامتناهی خود، مستأثر و مختص به حقاند؛ یعنی هیچ مخلوقی نمیتواند آنها را در همان اطلاق و نامتناهیبودنی که برای ذات حق است دارا باشد. از ایشان در تبیین اسماء مستأثره نقل شده است که هر یک از اسماء الهی در مرتبهٔ غیرمتناهی خود «برگزیدهٔ حق» هستند و آن مرتبه در عالم ظاهر نمیشود. Emam.com +1
همانگونه که «وجود بالذات» مختص حق تعالی است، اطلاق نامتناهی این اسماء نیز مختص اوست.
در دعای معروف نیز آمده است:
أَوِ اسْتَأْثَرْتَ بِهِ فِي عِلْمِ الْغَيْبِ عِنْدَكَ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا آن [نام] را در علم غیب نزد خود، ویژه و مخصوص خویش قرار دادهای.
این عبارت در دعای منقول از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در ضمنِ «أَسْأَلُكَ بِكُلِّ اسْمٍ هُوَ لَكَ...» آمده است. dorar.net +1
پس اگر از این منظر نگاه کنیم، «العلیم» در اطلاق حقیقی و نامتناهی خود فقط خداست. اهلبیت علیهمالسلام «علیم» هستند و مظهر علم الهیاند، اما «العلیم» به معنای حقیقت مطلق و نامتناهیِ علم، تنها حق تعالی است.
بر این اساس، پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نیز به قدر طاقت و سعهٔ وجودی خویش اسماء الهی را احصا و متحقق کرد، نه اینکه به مرتبهٔ نامتناهی و مستأثرِ آن اسماء احاطه پیدا کرده باشد.
پایان جلسه
وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ ستایشها مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و سخن استاد نیستند. گفتار و پرسشوپاسخ حاضران حذف شده و فقط سخن استاد باقی مانده است. این نسخه فاقد Segments است.