اجباری نیست سؤال بپرسید. اگر واقعاً سؤالی هست، بپرسید.
پرسش: حاجآقا، باز هم خدمتتان تسلیت عرض میکنیم. خدا پدر بزرگوارتان را بیامرزد؛ انشاءالله با امیرالمؤمنین محشور شوند. حاجآقا ببخشید، من در مورد نفس سؤالی دارم که قبلاً هم پرسیدم، ولی هنوز برای من جای سؤال دارد. ما میگوییم این نفس، بههرحال، شئون متفاوتی دارد؛ جایی به آن روح میگوییم و در جاهای دیگر از شأنهای متفاوتش سخن میگوییم. اکنون وقتی میگوییم «من عرف نفسه»، بالاخره آن «من»ی که نفس را میشناسد، روح است که باز شأنی از خود همین نفس است. این تفاوتها چگونه است؟ در نهایت و در آخرِ آخر، این چه حالتی است و چه شکلی دارد؟
پاسخ: سؤال بسیار خوبی است. احسنت. دقت کنید، سؤال شما واقعاً سؤال بسیار خوبی است. من دوباره آن را مطرح میکنم: «من عرف نفسه اول عرف ربّ». کسی که نفس خودش را بشناسد، چه کسی میخواهد نفس خودش را بشناسد؟ آیا نفس، نفس را میشناسد؟ یعنی نفس شما خودش را میشناسد؟ چه کسی، چه کسی را میشناسد؟
اولاً میگوید «من عرف نفسه»؛ یعنی نفس باید شناخته شود. این یک؛ اینکه نفس چیست. دوم، این «من» کیست؟ نفس است؟ یعنی نفس خودش را بشناسد یا مثلاً روح، نفسش را بشناسد؟ سؤال بسیار خوبی است. البته فکر میکنم اگر حداقل هفتاد، هشتاد جلسه از همین جلسات سیر معرفت نفس و کتاب علامه را بخوانیم، پاسخ را متوجه میشویم. فعلاً پاسخ مختصری عرض میکنم تا در سیر بحث به آن برسیم.
ببینید، قبلاً هم عرض کردم که ما یک حقیقت کلی داریم که ذات وجودی ما و سرشت اصلی ماست و ما از آن بیخبریم. مثل اینکه اکنون من از شما بپرسم: «آقای روحانی، شما چه کسی هستید؟ خودتان را برای من معرفی کنید.» میگویید: «اسم من...» میگویم: «من با اسم شما کاری ندارم. خودتان را برای من تشریح کنید.» میگویید: «من این علم و این تخصص را دارم.» میگویم: «من کاری به علم شما ندارم؛ خودتان را به من بشناسانید. چه کسی هستید؟ چه هستید؟» میگویید: «قد و وزن و شکلم را ببین.» میگویم: «من با اینها کاری ندارم. خود آن چیزی که هستید، حقیقت وجودیتان چیست؟» میگویید: «آن را میخواهید؟ حقیقت وجودی من این است که ظاهر دارم، باطن دارم، بدن دارم و قوایی دارم.» میگویم: «اینها شئون شما و اطوار وجودی شماست. من با اینها کاری ندارم. حقیقت وجودی خودت چیست؟» درست است؟
مثلاً میگوید: «من آن کسی هستم که میتوانم از طریق قوه خیال، که قوه یا دوربین عکسبرداری نفس ناطقه من است، از بیرون عکسبرداری و درک کنم. من مُدرِک هستم. بیرون از من، مُدرَک من است. مدرکات خودم را درک میکنم، از طریق قوه خیال میبینم و صورت و اشکالی از آنها در خودم ایجاد میکنم و آنها را میبینم؛ یعنی آنها معلومِ به ذات من باشند. آنچه در قوه خیالم است، معلوم به ذات است و آنچه بیرون است، معلوم بالعرض میشود.»
میگویم: «من کاری به آن ندارم. این هم شأنی از شئون وجود شماست. حقیقت وجودی شما چیست؟ آن را به من بگو.» دوباره به مرتبهای باطنیتر و کلیتر از خودش میرود و میگوید: «من عقلم. من عقل دارم. من انسان عاقلی هستم که میتوانم کلیات را بفهمم. وقتی میگویند زیبایی خوب است یا نه، میگویم بله؛ کلیت زیبایی را میفهمم.» میگویم: «باز هم دست روی یکی از شئون وجودی خودت گذاشتی. آن حقیقت کلی چیست؟» میگوید: «مثل اینکه باید کلیتر از این نگاه کنم.»
بعد میگوید: «من قلبی هم دارم که همه حقایق آنجا دیده میشوند، باز میشوند، انبساط پیدا میکنند و ادراک آنجا اتفاق میافتد.» میگویم: «من با آن هم کاری ندارم.»
یاد روحش میافتد و میگوید: «مثلاً اکنون میدانم دو دوتا چهارتاست، اما در حال حاضر توجهی به ریاضی ندارم و دارم نقاشی میکنم. این دانسته اکنون کجاست؟ در روح من است. وقتی نیاز دارم به آن دانسته خودم توجه کنم، که ملکه وجود من است و اصلاً یکی از معانی اسماء همین است؛ کمالات وجودی. یکی از کمالات وجودی من این است که ریاضی بلدم. این کجاست؟ این کمال اکنون کجاست؟ در روح من است. وقتی وارد حوزه قلب میشود، یادم میآید که دو دوتا چهارتاست.» توجه کردید؟
حالا میگوید: «من آن کسی هستم که این دانستهها، داشتهها و داراییهای خودم، به یک معنا کمالاتم، در روحم جمع شده است.» میگویم: «دوباره دست روی یکی از شئون وجودی خودت گذاشتی. درست است که آن دیگر بسیار کلی است و همه مراتب زیر و بالا از آن پر است، اما من با آن هم کاری ندارم.» میگوید: «عجب! کلیتر از آن چیست؟»
کمی فکر و بررسی میکند و میگوید: «راستی، من سِرّی هم دارم که مافوق روح است. میشود گفت سِرّ، مدیر روح من است. آنچه روح دارد، از اوست و او در حقیقت رازق روح من است. قدر و اندازهاش، سعهاش، ضیقش و هرچه هست، تحت امر سِرّ است. سِرّ اندازه آن را مشخص میکند. سِرّ من است که هو الله الخالق البارع المصور. خالق یعنی نقشه میکشد و الگو میکشد؛ بارع برش میدهد؛ مصور میدوزد. اینها کار سِرّ من است که نقشه روح مرا معلوم کرده، آن را میبُرد و میدوزد. هو الله الخالق.»
میگویم: «من با آن هم کاری ندارم. شما دوباره یکی از اطوار وجودی را بیان میکنید که کارهایی انجام میدهد. من با آن کاری ندارم. آن حقیقت کلی وجودیات که سِرّت زیر نظر آن است، چیست؟ اصلاً اسمش را بگذار سِرّ روی سِرّ؛ بگذار اخفا.»
اینجا چه باید گفت؟ چه باید گفت، آقای روحانی؟ اصلاً میشود حرفی زد؟ لالیم. میگوییم نمیدانیم. بالاخره چگونه بگویم چیست؟ میگویم: «آن، آن.» میپرسد: «آن چیست؟ من از شما میپرسم شما چه کسی هستید؟ چه هستید؟» میگویید: «من آنم؛ آن.» میگوید: «یعنی چه که آنم؟» میگویم: «نمیدانم؛ چون شما آن حقیقت اصلی را خواستید و من از آن بیخبرم.»
در خصوص حضرت حق، این همه اسماء از او هست و هر تل موجودات عن بسم الله الرحمن الرحیم. حتی خود بسم الله هم فرمود در اصول کافی از امام صادق، کشاف احوال، امام حق ناطق روایت داریم که اولین اسمی که از خدا منتشر شد الله و تبارک و تعالی است.
دیروز جلسه هفتادوهشت شرح اسفار علامه را گوش میدادم. ایشان برای چندمین بار ـ که در همه درس و بحثهایشان این را فرمودهاند ـ آه میکشند و میگویند در شرح آن اصول کافی که ما معربش کردیم، اعراببندی بسیار سخت است؛ اینکه شما روایات را درست اعراب بدهید. ما اعراببندی کردیم و با اینکه اعراب درست نوشته بودیم، در چاپ اینگونه درآمده است: «اولین اسمی که از حق منتشر شد الله تبارک و تعالی بود.» یعنی «تبارک و تعالی» را صفتِ «الله» گرفتهاند و «الله» موصوف شده است. در صورتی که علامه میگویند اینطور نیست و اشتباه چاپ شده است. «الله و تبارک و تعالی»؛ یعنی این سه اسم، اولین اسمهایی بودند که از خدا منتشر شدند.
آیا خدا «الله» است؟ به نظر شما خدا «الله» است؟ دقیقاً مثل این است که شما بگویید: «من روحم.» چه کسی گفته شما روح هستید؟ روح یک جلوه از شماست. خدا «الله» نیست. خدا یعنی آن حقیقت، آن ذات واجب. آن چیست؟ اسمش را چه بگذاریم؟ میگوید: «آقا، خب...»
اگر «الله» نیست، اگر «الله» اسم جامع است و همه اسمها زیر بال و پر آناند، پس آن چیست؟ چگونه بخوانیمش؟ میگوید بگو «هو» و «او»؛ او. برای همین میگویند اسم اعظم. اگر همان کتاب معرفت نفس علامه طباطبایی را تهیه کرده باشید، مقدمهاش با چه چیزی شروع شده است؟ «هو»؛ با «هو». اینها اسراری دارد. به آنجا رسیده است. میخواهی در خصوص خدا چه بگویی؟ خدا چیست؟ نمیدانم؛ «هو»، او.
در خصوص خودت هم همین را میگویی. اصلاً اسم اعظم وجودی ما، آن سرّ مکنون و آن رتبه اخفا، همان است؛ اوست، او. خودت هم همان خودت هستی؛ یک جلوهای از «هو». ما از آن بیخبریم.
حالا به آن چه میگویند، آقای روحانی؟ «او». او قرار است نفس را بشناسد؛ همان اویی که ما از او بیخبریم، یعنی از خود. اتفاقاً خوب است بدانید سؤال بسیار زیبا و جدی است و شاخوبرگ زیادی پیدا میکند. یک بار هم عرض کردم علامه رسالهای در خصوص «من عرف» دارد. در رساله «من عرف» صد وجه از معانی و ترجمههایی را که از این روایت شده، نوشته است. عربی هم هست.
اتفاقاً یکی از ترجمههایی که علامه از آن صد وجه آورده، این است که میفرماید: یعنی چون کسی که بشناسد او را... [صدای در] حالا آن کسی که میخواهد بشناسد کیست؟ نمیدانم. پس نمیتوانی بشناسی. اگر او را شناختی، پروردگارت را میشناسی. یعنی تو در این جزء کوچکش ماندهای و میخواهی اصل آن را بشناسی. یکی از وجوهی که علامه بیان میکند اصلاً همین است. میگوید پس یکی از معانی این «من عرف» این است که نمیشود شناخت. معنایش این است.
اما حاق قضیه را نمیشود شناخت. آن اصل، آن لب، آن مغز و آن... نمیدانیم چه بگوییم. حالا او قرار است نفس را بشناسد. نفس چیست؟ اکنون باید حاضر جواب باشیم. گفتیم نفس رتبه تعلقی و باطن ظاهر است؛ یعنی آن «او». حالا برای اینکه بتوانیم صحبت کنیم، بگوییم روح. آن روح، آن وجهه اصلی شماست؛ یعنی آن رتبهای که به بدن تعلق خاطر دارد و میخواهد بدن را با خودش بالا بکشد و رتقوفتق کند. به آن رتبهای که به بدن تعلق دارد، نفس میگویند.
حالا شما این بدن جسمی را از آن بگیرید و اصطلاحاً موت حاصل شود. نفس دارید یا ندارید؟ اگر این بدن را بردارید، روح شما دیگر به این بدن تعلق ندارد؛ یعنی این بدن بدون نفس میشود.
اما دوباره نفس دارید. چرا؟ چون بدن برزخی دارید. روح شما به بدن برزخی شما تعلق یا توجه دارد؛ مثل اینکه در خواب، توجه نفس شما، یا به عبارتی روح شما، از این بدن برداشته میشود و به بدن برزخیتان میافتد. بنابراین این بدن بیحال میشود و میافتد؛ اصطلاحاً میمیرد و شبیه میت میشود. آن بدن برزخی فعال میشود و با آن در خواب اینطرف و آنطرف میروید. باز اینجا نفس دارید.
نفس، رتبه تعلق ظاهر به باطن است. آن رتبه تعلق ظاهر به باطن را ما باید بشناسیم که اینهمه اطوار وجودی دارد. امیدوارم توانسته باشم پاسخ قانعکنندهای داده باشم.
پرسش: با این صحبتهایی که فرمودید، خدا در قرآن به آن مضمونی میگوید که پیامبر دید آن چیزی را که چشمش هم به او دروغ نگفت. یعنی پیامبر اسم جامع «الله» را دید و بعد از این شناخت به سمت «هو» حرکت کرد. این برداشت ما درست است؟
پاسخ: دو معنا وجود دارد. سؤال دومت هم زیباست. بزرگان دو معنا از این کردهاند. یکی اینکه درباره تمام اسماء، آنجا که فرمود «من رأنی فقد رأى الله»، هرکس من را دید، پس به تحقیق «الله» را دیده است، پیامبر فرمود؛ یعنی چون خودش «الله» را دید، مستجمع جميع اسماء و صفات حسنی و الیاه الهی شد.
اما آیا پیامبر به آن «هو» رسید؟ یعنی «هو» را دید؟ نه، اینطور نیست. «الله» را دید و «الله» در او پیاده شد، نه «هو». این یک معناست.
معنای دیگر میگوید اصلاً خود «الله»، خود «الکریم»، «العلیم»، «الاستار»، «الغفور»، «الودود»، «الرحمن»، اینها هم وقتی الف و لام بر سرشان میآید، یعنی همه رحمت عام، همه رحمت خاص، همه رأفت خاص و همه علم خدا. پیامبر که به همه علم ذاتی خدا نرسید؛ به آن مقداری رسید که امکان ظهورش بود، امکان خروجش از ذات الهی بود. اینگونه بگوییم تا همهفهم شود.
برای همین میگویند تمام اسماء الهی، اسماء مستثنیه حقاند. فکر میکنم اکنون همراهم باشد. امروز «مسبار الأنس» را میخواندم. فکر میکنم چنین مطلبی در همین «مسبار الأنس» آمده باشد. این همان کتابی است که دست ماست؛ «مسبار الأنس». بله، احسنت، همین است. اجازه بدهید از همینجا برایتان بخوانم:
«اسماء مستثنیه الهی. حق تعالی خواست علم مختص به قسم ثانی را به کمال رساند و برخی از بندگان خویش را به علم کامل گرداند.»
مراد از قسم ثانی در رساله مصحف این بوده است: قسمی که «لا یستقل الانسان مطلقاً بادراکه» و این قسم را «علی نحو تعینه فی علم الحق»؛ یعنی آنگونه که واقعِ علم است، به اندازه طاقت بشری بفهمد. هرکسی به اندازه طاقتش علم الهی را احصا کند.
البته بشر چون محدودیت دارد، نمیتواند هیچ حقیقتی را به صورت اطلاقی و مرسله و اکناهی و بینهایت تحصیل کند. رسیدن به قدرت و علم و ادراکات و دیگر صفات کمالیه به طور اطلاقی، بدون تقید به مجالس و مظاهر، برای بشر ممکن نیست و تنها این صفات برای پروردگار حاصلاند. این صفات مطلقاً فقط برای پروردگار حاصلاند. پس به اندازه سعه وجودی خویش به آنها دست پیدا میکنیم. مظاهر آنها و شمهای از آنها را میتوانیم ادراک کنیم.
اینجا تمام حرف همین است: همه اسماء حق، همه اسماء. نه اینکه بگوییم خدا یک اسم مستعصره دارد. یک معنا از فرمایش شما این است که پیامبر به همه اسماء رسید، به «الله» هم رسید، اما به اسم مستعصره، همان «هو» که ما از آن بیخبریم، نرسید. این یک معناست.
اما علامه اینجا منظر جدیدی پیش روی ما باز میکند که اکنون دربارهاش بحث میکردیم: همه اسماء حق مستعصرهاند و مختص به اویند و حق آنها را برای خویش برگزیده و دیگری نمیتواند آنها را داشته باشد. همانطور که وجود بذات از اسماء مستعصره الهی است و در دعا هم اسماء مستعصره را استثنا کرده یا سوگند به آنها داده و فرموده است «به اسماء التي است-استسرتهَا» و بقیه دعا همینطور.
اکنون همین حرف را میزند. «العلیم» فقط خود خداست. اهلبیت علیم هستند، اما «العلیم» نه. اگر اینگونه نگاه کنیم، پیامبر باز به قدر طاقت خودش اسماء الهی را احصا کرد، نه به آن اسماء مستعصره.
تقریباً دو سه دقیقه هم از وقت گذشت. ببخشید. انشاءالله همهتان موفق باشید. والحمد لله رب العالمين. صلوات بفرستید. اللهم صل علی محمد و آل محمد