یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
استعاذه، بسمالله و سلام بر امام عصر
جلسهای از سلسلهٔ لقاء الله، سخنرانی شب جمعه ۲۴ مهر ۱۴۰۴؛ حجتالاسلام بیات. جلسهٔ صد و سی و پنجم.
خود را به خدای منّان میسپاریم و سخن را با استعاذه و بسمالله آغاز میکنیم.
«يَٰرَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَٰتِ ٱلشَّيَٰطِينِ وَمِن شَرِّ نَفْسِى وَمِن شَرِّ خَلْقِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسهها و ضربههای شیاطین و از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت به تو پناه میبرم.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِىِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.
«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَةٍ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمت؛ و از فضل او درخواست میکنم.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰدَاعِىَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِىَّ ءَايَٰتِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده بهسوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر شما و رحمت خدا.
هدیه به پیشگاه حضرت حجت ارواحنا فداه. در این شب رحمت، شب جمعه، انشاءالله حضرتش در معراج یاد ما باشند. نثار حضرتشان برای سلامتیشان، دفع بلا از وجود نازنینشان، تعجیل در امر فرجشان، و خواری و رسوایی و ریشهکنی دشمنانشان صلواتی هدیه بفرمایید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.
بازگشت به فصّ حکمت فردیه در کلمهٔ محمدیه
ما در بحث لقاءالله — که دیگر انتهای بحثمان است — رسیده بودیم به فصل حکمت فردیه در کلمهٔ محمدیه صلیاللهعلیهوآلهوسلم. بعضی از قسمتهای این فصل را که مرتبط و منظور نظر ما پیرامون لقاءالله است داریم میگوییم.
امشب همین تکه را عرض میکنیم. فرمایش شیخ اکبر در فصوص:
«وَإِنَّمَا حُبِّبَ إِلَيْهِ ٱلنِّسَاءُ فَحَنَّ إِلَيْهِنَّ لِأَنَّهُ مِن بَابِ حَنِينِ ٱلْكُلِّ إِلَىٰ جُزْئِهِ فَأَبَانَ بِذَٰلِكَ عَنِ ٱلْأَمْرِ فِى نَفْسِهِ مِن جَانِبِ ٱلْحَقِّ فِى قَوْلِهِ فِى هَٰذِهِ ٱلنَّشْأَةِ ٱلْإِنسَٰنِيَّةِ ٱلْعُنصُرِيَّةِ: وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و جز این نیست که زنان بر او محبوب داشته شدند، پس به آنان اشتیاق یافت؛ زیرا این از باب اشتیاق کل به جزء خویش است. پس با این سخن از حقیقت امر در نفس خود، از جانب حق، پرده برداشت؛ در این نشئهٔ انسانی عنصری، به قول خداوند که فرمود: و از روح خود در او دمیدم.
ترجمهٔ حضرت استاد را ذیل این فرمایش شیخ اکبر برایتان میخوانم.
حبّ نساء برای او مقرّر شد؛ یعنی زنان را محبوب او گردانیدند و تحبیب کردند تا به آنان میل کرد. این از باب میل کل به جزء خود است. پس رسولالله صلیاللهعلیهوآله به این قول خود از یک نفسالأمر واقعی از جانب حق سبحانه در این نشئهٔ انسانیهٔ عنصریه اظهار کرد که فرمود:
«فَإِذَا سَوَّيْتُهُۥ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُوا۟ لَهُۥ سَٰجِدِينَ» (حجر/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را درست کردم و از روح خود در او دمیدم، برای او به سجده درافتید.
چه این بیان حقتعالی معرِب و مشعر است به همان ارتباط میان کل و جزء. یعنی «ونفخت فیه من روحی» دالّ است بر نسبت آدم به ربّ خود؛ که به عینه نسبت جزء به کل و فرع به اصل است. هر کل به جزء خود میل مینماید و هر اصلی به فرع خود. ارتباط میان دو طرف حاصل میگردد که هر یک از دو طرف از وجهی محبّ است و از وجهی محبوبِ طرف دیگر.
این توضیح حضرت استاد تمام شد. شرح علامه است بر فرمایش شیخ اکبر.
حنین کل به جزء؛ چرا نساء محبوب پیامبر شد
شیخ اکبر از علت محبوب داشته شدن زنان پیش پیامبر شروع میکند؛ همان حدیث:
«حُبِّبَ إِلَىَّ مِن دُنْيَاكُمْ ثَلَاثٌ: ٱلنِّسَاءُ وَٱلطِّيبُ وَجُعِلَتْ قُرَّةُ عَيْنِى فِى ٱلصَّلَاةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از دنیای شما سه چیز بر من محبوب داشته شد: زنان و بوی خوش؛ و روشنی چشم من در نماز قرار داده شد.
«حُبِّبَ إِلَیَّ» یعنی دوست داشته شد برای من؛ نه اینکه از پیش خودم دوست دارم. کأنّ این امر الهی است؛ کأنّ هبه شد، اعطا شد، امتیازی شد برای پیامبر. سه چیز از دنیای شما بر من محبوب گردانیده شد. یکیاش نساء بود.
فرمایش شیخ اکبر — و حضرت علامه هم همان را تصریح میکنند — این است که علت این امر به پیامبر، دوست داشتن کل به جزء است. چون زن از مرد به وجود آمده است. ابتدا مرد به وجود میآید؛ ایجاد مرد توسط حضرت حق. وقتی مرد ایجاد میشود، از گلِ مرد زن به وجود میآید. خلقت زن از آدم است؛ حضرت حوا جزئی از وجود آدم میشود.
آن وجودی که ابتدا به ساکن، بیهیچ واسطهای، ایجاد و خلق میشود مرد است. لذا مرد مبدأ فیض شد، منبع فیض شد؛ عقل شد، منبع تدبیر شد. مرد شد کسی که بذر و دانه را — که به عنوان فیض است — میدهد. گیرنده شد زن که فیض را دریافت میکند.
اول فیض وجود خودش را از دامن مرد گرفت، خلق شد، شد جزئی از کل. بعد مهمترین وظیفه به دوشش نهاده شد: پرورش. آن دهشی را که از مرد میگیرد، میپروراند. محل پرورش میشود؛ و از همین جهت به جنس زن میگویند نفس کل. مقام سبطیه و مقام شهیده است. زنهای ما باید از این جهت افتخار کنند که در مقام پرورشاند.
حضرت استاد ذیل فرمایش شیخ اکبر میفرمایند اصلاً علت اینکه «حبب إلی من دنیاكم ثلاث» اول از همه نساء را میآورد همین است: از حیث عشق کل به جزء. بعد این را میبرد سمت عشق حضرت حق به بندگانش؛ آن هم از جنس عشق کل به جزء. میزند به آیهٔ نفخ روح.
نفخ روح؛ انسان جزء کل است
پروردگار سبحان از روح اعظم خودش نفخ کرد، دمید در انسان. از این جهت انسان جزء است؛ اگرچه اکبر آیات است. انسان آیةالله عظماست نسبت به موجودات دیگر؛ یعنی بزرگترین آیهٔ خداست. حالا میان خود انسانها هم آیةالله العظمی امیرالمؤمنین است که به تبع پیامبر به آن مقام عظما رسید. مولا فرمودند:
«مَا لِلَّهِ ءَايَةٌ أَكْبَرُ مِنِّى أَنَا ءَايَةُ ٱللَّهِ ٱلْكُبْرَىٰ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا را آیهای بزرگتر از من نیست؛ من آیهٔ اکبر خدایم.
این در سلک انسانهاست. اما در میان موجودات، خود انسان آیهٔ اکبر از همهٔ موجودات است. همین آیهٔ اکبر نسبت به انشاءاش به توسط حضرت حق جزئی است از کل.
سلسلهٔ طولیهٔ وجود را که بگیرید:
«وَإِن مِّن شَىْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَآئِنُهُۥ وَمَا نُنَزِّلُهُۥٓ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ» (حجر/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیز نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست؛ و آن را فرو نمیفرستیم مگر به اندازهای معلوم.
درست است همه به یک اندازهٔ مقداری نازل میشوند و میآیند. به یک معنا همه جزء حضرت حقاند؛ اما این را نمیگویند. به جهت تشریف و تکریم مقام الهی میگویند همه جزئی از انساناند. انسان معنای کلی میگیرد؛ همه شأنی از شئون انسان میشوند. بعد انسان میشود جزئی از کل: انسان را بگیر شروع کثرت؛ وحدت را بگیر آن الوهیت نظام هستی. انسان میشود جزئی از کل. به همین خاطر چون کل عاشق به جزء خویش است، خدا عاشق توست.
یحبّهم و یحبّونه؛ حبّ حق مقدم است
اشاره به همین آیه میکند:
«يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُۥ» (مائده/۵۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان را دوست میدارد و آنان او را دوست میدارند.
اول «یحبّهم». ضمیر «هم» میخورد به انسانها، به اهل ایمان. کی را دوست میدارد؟ حضرت حق. کیا را؟ آنان را؛ انسانها را، اهل ایمان را. اول خدا عاشقشان میشود؛ در آیه اینطور آمده. بعد «و یحبّونه»: و آنان او را دوست میدارند. «هو» میخورد به خدا. اهل ایمان همه عاشق خدایند، همه دوستش دارند. اما این حب از کجا آمد؟ این سیر حبّی از کجا آمد؟ از کنز مخفی.
«كُنتُ كَنزًا مَخْفِيًّا فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ فَخَلَقْتُ ٱلْخَلْقَ لِكَىْ أُعْرَفَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گنجی پنهان بودم؛ دوست داشتم شناخته شوم؛ پس خلق را آفریدم تا شناخته شوم.
جلوتر شیخ اکبر به همین هم اشاره میکند. اصل وجود محبت است. سیر عالم سیر حبّی است. هر کسی به سمتی میرود که آن را دوست دارد.
و اصل این است که «یحبّهم» مقدم است؛ یعنی اول او ما را دوست میدارد و ما محبوب اوییم. تا او ما را دوست نداشته باشد محال است که ما او را دوست بداریم. فافهم. این فرمایش حضرت علامه است.
تا اینجا مشخص بود. بعد میفرمود فافهم: حواست باشد، نکتهٔ بسیار مهمی را به تو گفتیم. این را بفهم که چرا پیامبر را امر شد زنان را دوست داشته باشد. حواست جای دیگری نرود. نکتهٔ دوم: خدا به تو عاشقتر است از تو به خودت.
شدت شوق حق به لقاء بندگان
بعد جلوتر که میرود میفرماید:
«ثُمَّ وَصَفَ ٱلْحَقُّ نَفْسَهُ بِشِدَّةِ ٱلشَّوْقِ إِلَىٰ لِقَائِهِ فَقَالَ لِلْمُشْتَاقِينَ: يَٰدَاوُۥدُ إِنِّى أَشَدُّ شَوْقًا إِلَيْهِمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس حق سبحانه خود را به شدت شوق به لقاء خویش وصف فرمود؛ و دربارهٔ مشتاقان به او فرمود: ای داوود، من به آنان مشتاقترم.
فرمایش خدا به حضرت داوود را شیخ اکبر میآورد. سپس حق سبحانه خود را وصف فرمود به شدت شوق به لقای خود؛ و دربارهٔ مشتاقان فرمود: «یا داود إنی أشد شوقاً إلیهم» یعنی به مشتاقان به او.
این لقاء، لقاء خاص است؛ لقاء حقتعالی است. اگر کسی درست دقت کرده باشد باید بگوید: این عشق خدا برای لقای بندهاش، لقاء حقتعالی است که خود را در صورت محبّ مشتاق میبیند. همان حبّ کل به جزء.
اگر «فافهم» استاد را گرفته باشی باید حاضر جواب باشی. خدا عاشق ملاقات بندهاش است. چرا؟ از حیث عشق کل به جزء. میخواهد جزء را برای چه ببیند؟ چون میخواهد خودش را ببیند.
«وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى» (حجر/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از روح خود در او دمیدم.
از روح خودش دمیده در انسان. از این جهت عاشق دیدار خویش است. سیر، سیر حق است. «فأحببت أن أعرف»: عشقم این بود که شناخته شوم. «و خلقت الخلق لکی أعرف»: تا شناخته شوم خلق کردم. باز برمیگردد به خودش. بعد دستپروردهٔ خودش را میبیند به عنوان شأنی از شئون خودش. دوست دارد؛ عاشق بندهاش است.
لعن از زبان حق؛ نه از زبان جزء
تو لعن میکنی حتی شیطان را. اما تو لعن نکن؛ بگذار خدا لعن کند. ببین آیهٔ قرآن چیست:
«أَلَا لَعْنَةُ ٱللَّهِ عَلَى ٱلظَّٰلِمِينَ» (هود/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آگاه باشید که لعنت خدا بر ستمکاران است.
عرفا از این آیه اقتباس کردهاند؛ مستمسکشان همین آیه است. از خودت نگو «لعنت بر شیطان». بگو «لعنت خدا بر شیطان». چرا؟ چون او هم جزئی از کل است؛ حالا به بیراهه رفته. همهٔ عالم کلمات وجودی نظام هستیاند.
«ٱللَّهُمَّ ٱلْعَنْ أَوَّلَ ظَالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ وَلَعَنَ ٱللَّهُ أُمَّةً ظَلَمَتْهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، لعنت کن نخستین ستمگری را که به حق محمد و خاندان محمد ستم کرد؛ و خدا لعنت کند امتی را که به آنان ستم کرد.
ببین همهاش میگوید الله لعنت. سری در آن است؛ حساب و کتاب دارد. همینطوری بیحسابکتاب حتی لعن نکن.
بعد چقدر قسیالقلباند پدر و مادرهایی که بچهشان را لعن کنند. در همین فامیلها دیدهام؛ تنم میلرزد. چه نفرینی هم میکنند به بچه: الهی بروی زیر تریلی هجدهچرخ.
بیخود نیست خدا فرموده نفرین مادر تا سه بار نمیگیرد؛ چون همینطوری از جگر زده میگوید الهی زیر تریلی بروی. پدر اینطور نیست؛ پدر دندان میفشارد. اما امان از اینکه پدر آه بکشد، پدر لعن کند؛ همان آن میگیرد. نفریناش اینطور است. دعای پدر را هم فرمودهاند مثل دعای پیامبر در حق امتش است.
دعای پدر؛ عشق کل به جزء در خانه
علی یاسینمان حاجتی داشت. هی به من میگفت دعایم کن. من به او نمیگفتم دعا کردهام که ضایع نشویم؛ دعا کنیم بعد نشود. دعایش کردیم، بعد دستش را گرفتیم بردیم پیش شهدای گمنام. وردآورد؛ آنجا. شبهای جمعه همه را چرخیدهایم. بردمش گفتم از این شهدا، این شهدای گمنام در درگاه خدا، از اینها بخواه. حاجتش را خواست. رفتیم در مغازهای خرید کنیم؛ همانجا به حاجتش رسید. آن درخواستی که حالا معذورم بگویم، همان چیزی که میخواست همانجا خدا در معرضش قرار داد و رسید. آن بابایی که آنجا فروشنده بود آدمی بود که گره پسر ما با دست او باز میشد. اصلاً مات و مبهوت. گفت به بابا، من هنوز به شهدا حرف نزده چه زود حاجتم را دادند. دیگر من به او نگفتم که قبل از شهدا بابات دعایت کرده. البته دعای شهداست؛ اما دعای پدر خیلی گیراست.
از حیث شوق و عشق کل به جزء، فرزندان شما اجزاء شما حساب میشوند.
لن یری ربّه حتی یموت
ادامه میدهند — این دیگر توضیح علامه است ذیل فرمایش شیخ. چه اینکه رسولالله صلیاللهعلیهوآله در حدیث دجال فرمود:
«إِنَّ أَحَدَكُمْ لَنْ يَرَىٰ رَبَّهُ حَتَّىٰ يَمُوتَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچیک از شما پروردگارش را نمیبیند مگر آنکه بمیرد.
«لن یری»: احداً نمیبیند؛ مطلقاً نمیبیند. نفی ابد است. «حتی یموت»: مگر اینکه بمیرد؛ تا آن لحظه که بمیرد.
خب حالا این موت را بالاخره چه کنیم؟ یعنی منتظر باشیم
«كُلُّ نَفْسٍ ذَآئِقَةُ ٱلْمَوْتِ» (آلعمران/۱۸۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر نفسی چشندهٔ مرگ است.
آن موت اجباری را تا پروردگارمان را ببینیم؟ پس این همه از ملاقات خدا حرف زدی؛ صد و چند جلسه، نزدیک به صد و چهل جلسه دارد میشود وقت ما را حاجآقا گرفته در شبهای جمعه که این را بگویی؛ خب قرار است همهمان بمیریم و ملاقات کنیم، دیگر صد و چهل جلسه چه وقت؟
نخیر. صبور باشید تا رمزگشایی صورت بگیرد.
پس کسی که این حالت — یعنی لقاء خاص — صفت اوست، ناگزیر شوق به موت دارد. وقتی حضرت حق لقای خاص صفتش میشود قطعاً شوق به موت دارد. شوق به چه دارد؟ موت بندهاش. عاشق موت بندهاش میشود.
بیان علامه: آن کس که این لقاء خاص صفت اوست حق سبحانه است؛ و شوق او به موت عبد بیان حقیقت یا حقانیت موت است در متن نظام کیهانی عالم که الموت حق.
«وَأَنَّ ٱلْمَوْتَ حَقٌّ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینکه مرگ حق است.
در زیارت آل یاسین هم هست: و أن الموت حق. و چون موت عبد سبب خلاصی وی از مضایق امکان است — آن فشارهای امکانی، آن ضیقها و تنگیهای دنیا — و از عوارض عالم طبیعت — آن چیزهایی که از عالم طبیعت به ما عارض میشود، سختیها — از این معنی تعبیر به اشتیاق رب به موت شده است؛ که ملاقات میان عبد و ربّش موقوف بر موت است. پس مشتاق به موت است که إن الموت حق.
شوق به موت ارادی و طبیعی
و اگر مراد از آن کس را که این لقاء صفت اوست عبد بگیریم — اگر بگیریم که این لقاء خاص صفت عبد است؛ چون او هم به ملاقات خدایش گفته میشود — معنی روشن است که عبد باید مشتاق موت ارادی و طبیعی خود باشد. یعنی هر دو.
اینجا را دقت کنید؛ اینجا رمز باز میشود. حواستان پرت نشود.
ما خیلی هنر کنیم مشتاق آن موت طبیعی یا اجباری بشویم؛ آن موت آخر که سراغ همهمان میآید، عاشق آن بشویم. اما حضرت استاد میفرمود نه، حواست باشد، کلاه سرت نرود: مشتاق موت ارادی هم باش.
یعنی چه؟ همان حدیث شریف:
«مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بمیرید پیش از آنکه بمیرانندتان.
قبل از اینکه بیایند سراغت، خودت سراغ مرگ را بگیر. حالا عرض میکنم یعنی چه.
بعد شیخ اکبر میفرمود:
«فَشَوْقُ ٱلْحَقِّ أُولَٰئِكَ ٱلْمُقَرَّبِينَ مَعَ كَوْنِهِ يَرَاهُمْ فَيُحِبُّ أَن يَرَوْهُ وَيَأْبَى ٱلْمَقَامُ ذَٰلِكَ فَأَشْبَهَ قَوْلَهُ حَتَّىٰ نَعْلَمَ مَعَ كَوْنِهِ عَالِمًا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شوق حق به این مقربان است با آنکه آنان را میبیند؛ پس دوست دارد که آنان او را ببینند، و مقام دنیوی از آن ابا دارد. پس شبیه است به قول خداوند سبحان که فرمود «تا بدانیم» با آنکه خود عالم است.
خدا در قرآن فرموده «حتی نعلم» تا من بدانم؛ در حالی که عالم است:
«وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّىٰ نَعْلَمَ ٱلْمُجَٰهِدِينَ مِنكُمْ وَٱلصَّٰبِرِينَ وَنَبْلُوَا۟ أَخْبَارَكُمْ» (محمد/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شما را میآزماییم تا مجاهدان و صابران از شما را بدانیم، و خبرهایتان را بیازماییم.
اینجا شیخ اکبر چه میگوید؟ اجازه بدهید شرح خود استاد را بخوانم بعد توضیح بدهم.
یعنی خداوند با اینکه مقربان را به شهود ازلی میبیند، دوست دارد که مقربان او را در صور تجلیات و مظاهر اسماء و صفاتش ببینند؛ و مقام دنیوی مقام حجاب است، نمیگذارد.
حق، پروردگار سبحان، دوست دارد که مقربانش به شهودشان در تجلیات حضرت حق — در افعال و صفات و ذاتش — پروردگار سبحان را ببینند. البته اینجا میآورد در صور تجلیات و مظاهر اسماء و صفاتش؛ من همان را باز کردم.
خدا دوست دارد تو را ببیند از همان جهتی که تو دوست داری خدا را ببینی. حالا خدا دوست دارد که تو قبل از آن موت اجباری یا موت طبیعی، به موت ارادی تجلیات حضرت حق را پیرامون خودت ببینی و در خودت ببینی.
اینجا استاد لفظ «موت ارادی» را نیاورد؛ ولی ترجمه و معنایش موت ارادی است.
تجلیات؛ فنای افعال و صفات و ذات
دوست دارد خدا که تو ببینی افعالت فانی در افعال حق است:
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا.
صفات و اسماء و کمالات وجودی تو فانی و مستغرق و مستهلک در صفات و اسماء الهیه:
«لَا إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایی جز الله نیست.
و ذات تو فانی در ذات خداست:
«لَا هُوَ إِلَّا هُوَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او جز او نیست.
دوست دارد خدا تو این را ببینی. به این چیزی که الان گفتیم اگر کسی برود سمتش، اصطلاحاً میگوید همینجا، قبل از آن موت که:
«لَّقَدْ كُنتَ فِى غَفْلَةٍ مِّنْ هَٰذَا فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَآءَكَ فَبَصَرُكَ ٱلْيَوْمَ حَدِيدٌ» (ق/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قطعاً از این در غفلت بودی؛ پس پردهات را از تو برداشتیم و دیدهات امروز تیز است.
قبل از اینکه آن پرده بیفتد و همه — مؤمن و کافر — به رؤیت بیفتند، همینجا تو به رؤیت بیفتی. خدا این را دوست دارد. یعنی موت ارادی.
موت ارادی غیر از چشم برزخی است
بله، چشم برزخی نتیجهٔ آن است؛ همان نیست. میشود کسی به این تجلیات رسیده باشد، تجلیات الهی را ببیند، اما چشم برزخی هم پیدا نکند؛ یعنی چشمش به برزخ هم باز نشود. میشود. اما باز میشود کسی چشم برزخی هم پیدا کند اما هنوز به آن موت ارادی نرسیده باشد. اینها را با هم قاطی نکنیم.
چون با ریاضتهای غیرشرعی هم میشود انسان به یک قدرتهایی دست پیدا کند که مثلاً باطن یکی را ببیند. اینها خیلی هنر نیست. برای همین دنبال این چیزها هیچوقت نباشیم. ما باید دنبال موت ارادی باشیم.
تعریف ملاصدرا از موت ارادی
موت ارادی را اجازه بدهید از زبان ملاصدرا برایتان بخوانم؛ از اسفار، باب الموت.
«ٱلْمَوْتُ هُوَ ٱنْقِطَاعُ ٱلنَّفْسِ عَن تَدْبِيرِ ٱلْبَدَنِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مرگ عبارت است از گسستن نفس از تدبیر بدن.
اصلاً معنای موت قطع است؛ قطع تدبیر بدن توسط نفس. این معنای کلی موت است. حالا موت ارادی:
«وَٱلْمَوْتُ ٱلْإِرَادِىُّ هُوَ صَرْفُهَا عَن تَعَلُّقَاتِ ٱلْبَدَنِ مَعَ بَقَاءِ ٱلتَّعَلُّقِ ٱلتَّدْبِيرِىِّ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و مرگ ارادی آن است که نفس را از تعلقات بدن برگردانی، در حالی که تعلق تدبیری همچنان باقی است.
دقت بفرمایید: هنوز در این نشئه است. نفس هنوز در این نشئه است. تعلقش را از بدن برمیدارد، علاقهاش را میکند؛ در حالی که هنوز تدبیر بدن را به دست دارد.
اگر تدبیر بدن را رها کند میشود موت طبیعی، موت اجباری؛ تمام میشود کار. نفس تدبیر بدن را رها کند یعنی توجهاش را از بدن بردارد، انصراف بدهد از بدن، ول کند بگوید نمیخواهت دیگر، تمام. چه میشود؟ میشود موت اجباری یا طبیعی.
اما نه: اگر چنانچه در حالی که هنوز تدبیر بدن را دارد نفس — یعنی هنوز تو زندهای — تعلقش را از بدن بردارد، علاقهاش را بکند، آن موقع میشود موت ارادی.
تعلق؛ رأس هر خطا
هرچه هست در تعلق خلاصه میشود. هرچه هست در تعلقات ماست.
خوابم میآید؟ بفرمایید بخوابید. برایتان چنان تشکی پهن کنم از پر قو، متکا، پتو. گرسنهام؟ بفرمایید چه دوست داری. این را میخواهم، آن را میخواهم. من دوست دارم اینجا را نگاه کنم؛ چقدر اینجا خوشگل است، چقدر فلانی زیباست. بفرمایید در خدمتم.
ول کرده بدن را؛ ول کرده هرچه عشقش است میبیند، میخواهد، خوشش میآید، میشنود، لمس میکند، میبوید، میخورد، میچشد، خیال میکند. این میشود علاقهٔ بیمورد نفس به بدن.
مثل پدر و مادری که بچهشان را لوس بار میآورند؛ اصطلاحاً میگوییم تو پر قو بار میآورند. ما اصطلاحمان تهرانیها برای بعضی از بالاشهریها این است که میگوییم اینها با دستمال کاغذی بزرگ شدهاند. مثل ما بچههای پایینشهر سختی نکشیدهاند، تو کوره بزرگ نشدهاند؛ ارادهشان ضعیف است. نفس هم این بلا را سر بدن میآورد: هر کاری دوست داری بکن. ولش میکند چون علاقهٔ بیش از حد به آن پیدا کرده.
تا وقتی این هست تعلق هست؛ لذا تعقل نیست؛ و لذا دسترسی به عالم عقول هم نیست. شهودی نیست، شنودی نیست، الهامی نیست، القای الهی نیست، ایحایی نیست، اعلام الهی نیست. هیچکدام از اینها نیست. فلذا انسان یکدفعه مرگ میآید سراغش در حالی که آمادگی ندارد. فلذا «فبصرك الیوم حدید»: تیز میشود چشم. اما اگر نه، همینجا به موت ارادی رفت، دیگر چه تیزیای دارد؟
علاقهاش میرود به سمت دنیا. رأس کل خطایاست دیگر:
«حُبُّ ٱلدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دوست داشتن دنیا سر هر گناهی است.
حضرت امام خیلی این حدیث را میخواند در فرمایشاتش.
شهید و موت ارادی
شهادت میشود همینجا. میشود همان موت ارادی همینجا، قبل از موت طبیعی. منتها شهید قطعاً به موت ارادی میرسد قبل از موت طبیعیاش؛ قطعاً میرسد. شاید چهل سال قبل از شهادتش رسیده باشد؛ کسی هم خبر ندارد، خودش فقط میداند. شاید یک آن قبل از موت اجباری و طبیعیاش رسیده باشد؛ ولی قطعاً میرسد. چون مقام شهود است. شهید قبل از موت طبیعیاش — یادتان باشد — قطعاً به موت ارادی میرسد. شاید یک آن قبل از موت طبیعیاش رسیده باشد. ماها نمیدانیم؛ شاید هم چهل سال قبل.
یعنی سالک به مقام فناء فیالله میرسد و از نفس خویش تهی میگردد. این موت مفتاح حیات عقلانی است. حیات عقلانی شروع میشود؛ میافتد به شهود عقلانی.
توحید خالص در دعای سحر
در دعای سحر داریم:
«ٱللَّهُمَّ ٱرْزُقْنِى ٱلتَّوْحِيدَ ٱلْخَالِصَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، توحید خالص را روزی من کن.
این توحید خالص چیست؟ همین سیری که الان عرض کردیم. همین موت ارادی است. دیدن تجلیات الهیه؛ چه در سیر آفاقی، چه در سیر انفسی. افعال را فانی در افعال حق؛ صفات و اسماء و کمالات خلایق را فانی در صفات و اسماء حق؛ ذات هر شیئی منجمله نفس خودت را فانی در ذات حق. این میشود توحید خالص که در دعای سحر این را از خدا میخواهی.
حالا بعضی از علمای اخلاق — فلاسفه نه — آمدهاند چهار مرحلهاش کردهاند. گفتهاند اول تزکیهٔ نفس؛ یعنی قطع شهوت و غضب. بعد ترک تعلقات مالی و مادی و نفسانیه؛ تعلقاتت را از دنیا، مال، هرچه که مادی و نفسانی است بکنی. سوم فرمودهاند فنای ارادی در ذکر و مشاهدهٔ حق؛ خودت را مستغرق در مشاهده و شهود و ذکر حضرت حق کنی؛ دائمالذکر باشی به یاد خدا. چهارمیاش هم فرمودهاند حیات جدید عقلانی که همان بقاء بالله است. یعنی دیگر همهچیزت بوی عقل بدهد: نگاهت، شنیدنت، لمست، بوییدنت، خوردنت، حرف زدنت، سکوتت، خندهات، گریهات، خوابیدنت، بیداریات؛ همهچیزت بوی عقل بدهد. میافتی به کشف و شهود عقلانی.
بعضی آمدهاند این را چهار اسم گذاشتهاند روش؛ یا به عبارتی چهار مرحله. به ترتیب سختیاش بخواهیم برویم جلو — توضیحش دیگر باشد بعدها؛ وقت ما گذشته — بعضی آمدهاند گفتهاند این اولین مرحلهاش، حالا اسمایی که گذاشتهاند: موت ابیض، موت اسود، موت اخضر، موت احمر. موت سفید، موت سیاه، موت سبز، موت قرمز.
موت احمر؛ مخالفت با هوای نفس
موت احمر را گرفتهاند اولین مرحله. گفتهاند موت احمر از همهاش سادهتر است تازه. چیست؟ مخالفت با هوای نفس. مخالفت با نفس که پیامبر عزیز عالمین جهاد اکبر فرمودند. تازه این از همهاش آسانتر است در موت ارادی؛ این جهاد اکبر است. هرچه خواهش نفست را بگو نه؛ مخالفت کن.
اینها مراتب دارد؛ راههایی باید برود تا آنجا برسد. مثل حضرت امام — حالا فردا شما این کار را ما نکنیم.
طرف رسیده بود به حضرت امام در چلهٔ تابستان و گرما. دیده بود جلو امام هندوانهٔ قاچخورده گذاشته، خیلی سرخ و خوشگل، چشمک میزند. این هم تشنه نشسته. هرچه امام تعارف نمیزند. حضرت امام علیهالرحمه تعارف نمیزند به ایشان. تعجب کرد؛ امام همیشه مهماننواز بود، چرا تعارف نمیزند؟ منتظرش بود تا امام از حجره رفت بیرون؛ پرید خلاصه چنگول زد یک قاچ هندوانه برداشت گذاشت تو دهانش. تا یک ذره خورد بالا آورد. چرا؟ شور شور بود؛ نمک زده بود. این میشود مخالفت با هوای نفس.
موت اخضر؛ صبر
بعد میشود موت اخضر یا سبز. آن چه موتی است؟ یعنی صبر کردن: صبر کردن بر مصیبتها، صبر کردن بر معصیتها، صبر کردن بر بلاها و ناخوشیها؛ انواع و اقسام صبر.
«وَتَوَاصَوْا۟ بِٱلْحَقِّ وَتَوَاصَوْا۟ بِٱلصَّبْرِ» (عصر/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و یکدیگر را به حق سفارش کردند و یکدیگر را به صبر سفارش کردند.
موت ابیض؛ گرسنگی و کمخوری
بعد میشود موت ابیض، سفید. به ترتیب سختی و اهمیتش داریم میرویم جلو. موت ابیض چیست؟ یعنی گرسنگی؛ یعنی روزهداری؛ یعنی پرنخوردن. اولش از پرنخوردن شروع میشود.
پیامبر فرمود تا حدی بخور که هنوز جا داری؛ یعنی یک لقمهٔ دیگر بخوری سیر میشوی. من به شما عرض میکنم این را چطور بفهمیم؟ آن لحظهای که آخرین آن لقمهای که خوردی دیدی لذت خوردنت کم شد — لذتت از خوردن کم شد — بدان آن آستانهای است که دیگر نباید بخوری. یعنی معده راحت، خیلی راحت به آدم آلارم میدهد. آدم متوجه میشود که الان آستانه است، دیگر نباید ادامه بدهی. از الان به بعد میشود امتلاء شکم؛ پر کردن این دیگ شکم به قول استاد.
کم خوردن: اسلام موافق کم خوردن است، اما موافق خوب خوردن. یعنی چیزهای مقوی بخور، کم بخور: خرما بخور، پسته بخور، عسل بخور، شربت بخور. روایت هم داریم:
«صُومُوا تَصِحُّوا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزه بگیرید تا تندرست بمانید.
تمام دردها مال پر شدن شکم است. یکی از علتهایی که ما سحرها حال پا شدن نداریم — پا هم که میشویم حال نماز نداریم — پر بودن شکم قبل از خواب است.
شیخالرئیس در قانون میفرمود که اگر هم خوردی تا دو ساعت نخواب؛ صبر کن. همین که تا خورد میخوابد و بعد هم خروپف، و توقع دارد بیدار شود. ساعت بدبخت تا هرچه آلارمش صدا درمیآورد میکوبد تو ساعت: خفه شو بگذار بخوابم. حالات خودم را دارم به شما میگویم؛ من که در خلوت شماها نیستم.
موت اسود؛ تحمل اذیت و تهمت
و آخری و سختترینش هم موت اسود، سیاه. آن چیست؟ هر کسی مردش نیست. هر کسی مردش نیست. آن سختترین نوع موت است؛ از همه درجهاش بالاتر است. و کسی به این رسید و واقعاً راضی بود — گلایه کرد نه. امکان دارد کسی برسد همهاش گلایه کند؛ نه. راضی بود و دم فرو بست و از خودش دفاع نکرد؛ ساکت بود و سپرد به خدا. این معلوم است که رشحاتی از موت ارادی به او رسیده یا آماده است برای تجلیات و شهود و کشف.
آن این است که اذیت و آزار و تهمت و حرف و حدیث مردم را بشنوی، هیچی نگویی و راضی باشی، دم فرو ببندی.
«رَضِيتُ بِقَضَائِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به قضای تو راضیام.
یادش بخیر رفتم محضر — خدا رحمت کند روحش شاد — آیتالله آقا مرتضی تهرانی. آن موقعی که اوج حرف و حدیثهایی بود که بر علیه من بهترین رفقایمان ساخته بودند و خیلی روزها و شبهای خوشی داشتیم. خیلی شیرین بود. دیگر هیچی نبود که به من نبسته باشند. بهترین رفقا. جریانهایش را بعضیشان میدانید. به خاطر حفظ هیئت فقط — که هیئت هست بالاخره عمرمان را گذاشته بودیم — رفتیم محضر آقا مرتضی کسب تکلیف کنیم.
ایشان اجازه ندادند که ادامه بدهم حرفهایم را. فرمودند بس کن؛ من درونت را دیدم. یک سری توصیهها کرد. بعد از ایشان خواستم که هیئت را چه کنم؟ این همه حرفهایی که بر علیه من زدند؛ یک سری گفتند اگر حاجی نگوید اینها درست است یا درست نیست، از خودش دفاع نکند، یعنی تأیید کرده و ما قیامت جلویش را میگیریم.
ایشان فرمودند همه را واگذار کن به حضرت حق. برو یک راه جدید و یک هیئت جدید و یک جمعیت جدید را شروع کن با یک روش جدید؛ و مطلقاً دیگر از این حرفهای درگوشی به احدی نزن. بسپار به خدا.
خیلی سخت بود. یعنی جلسهای گذاشتند ما را خواستند. هرچه که بگویی به ما بستند. من زبانم لال است بخواهم بگویم. و من فقط تا آخر جلسه اشک میریختم. هیچی نگفتم. گریه میکردم. از جلسه آمدم بیرون.
شماها نمیدانید چهها به ما دادند خدا و آل الله. سر همان صبری که آقا مرتضی شاخک ما را تیز کرد و تکهتکه شد وجودم زیر آن سختیها. تا جایی که همین مساجدی که الان اسم مرا با سلام و صلوات میآورند، همین مساجد میرفتم تعقیب نماز بخوانم سریع میرفتند با هیئت امناء و امام جماعت مسجد جلسه میگذاشتند — همین بچههای حزباللهی ریشوی تصمیمبهدست — که ایشان مشکل دارد، ایشان منافق است، ایشان چیست و امثال این.
ولی خیلی سخت بود. اما شما نمیدانید چه لطفی از سمت حضرت حق به بنده بود. آن هم در جوانی؛ نه که ریشسفید مثل الان. الان که همهاش داریم بهبه و چهچه میشنویم؛ همهاش همه قربان صدقهٔ ما میروند.
خاتمه؛ ادامهٔ موت ارادی جلسهٔ بعد
بحث موت ارادی نیمهکارمان مانده؛ انشاءالله جلسهٔ بعد ادامه میشود.
«ٱللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ ٱلزَّمَانِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا برای مولای ما صاحبزمان برکت ده.
«ٱللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ ٱلزَّمَانِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا برای مولای ما صاحبزمان برکت ده.
«وَٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فاتحه/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ستایش خدای را، پروردگار جهانیان.
صلوات.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.