ددرس‌گفتارها

یا رب اعوذبک من همزات الشیاطین و من شر نفسي و من شر خلقک.

بسم الله الرحمن الرحیم.

لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.

اللهم ایاک نعبد و ایاک نستعین.

الحمدلله على کل نعمه و اسأل الله من فضله.

السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته.

سلام علیکم و رحمة الله.

ما در انتهای مبحث لقاء الله هستیم.

و دلم نیومده بود که چند تا نکته رو در آخرین فصل فسوس الحکم ابن عربی پیرامون موضوع لقاء الله براتون عرض نکنم.

چنانچه خاطر شریفتون باشه.

اسم فصل چی بود؟

آخرین فصل پیرامون پیغمبر بود دیگه.

فصل حکمت فردی.

فی کلمة محمدی.

اللهم صل على محمد و آله.

[هم پوشانی گوینده‌ها] ما رسیده بودیم به بحث سه.

و چند تا نکته پیرامون بحث سه گفتیم که اولین افراد سه است.

گفتیم اولین عدد فرد سه و یک عدد حساب نمی‌شه در فلسفه، در ریاضیات می‌شه، در فلسفه نمی‌شه.

دلیلش رو هم عرض کردیم که بشه مجموع حاشیه عینش ضربدر یک دوم.

اینجا می‌فرماید اولین افراد سه است ذات احدیت و مرتبه الهیت و حقیقت روحانیت محمدی که عقل اول است.

اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

این‌ها رو گفتیم.

یه چند صفحه‌ای رد شدیم رسیدیم به این بخش که و چون حقیقت او یعنی پیغمبر عزیز عالم فردیت نخستین را می‌بخشد وی نشئه سه‌گانه دارد و از این روی در باب محبتی که آن اصل وجود است.

اصل وجود چیه؟

حواستون نیست مست که.

بخونم ببر دیگه.

و از این رو در باب محبتی که آن اصل وجود است.

پس اصل وجود چیه؟

محبته.

همون کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف.

احببت.

اصلاً سیر حبی‌ه عالم.

سیر حبی‌ه.

هر کسی به سمتی میره که اون رو دوست داره.

شما برای چی اینجایید؟

دوست داشتید کسی زورتون نکرد که.

پس در باب محبتی که آن اصل وجود است فرمود "حبب الي من دنياكم ثلاث".

دوست داشته شد بر من.

ترجمه‌ش اینه.

"حبب الي" نه یعنی من دوست دارم ها.

یعنی دوست داشته شد.

کأنَّ این امر شد.

کأنَّ این هبه شد.

کأنَّ این داده شد، اعطا شد، امتیازی شد برای پیغمبر.

که من بر من دوست داشت، داشته شد سه چیز از دنیای شما.

حالا ببینیم ما این سه تا چیز رو دوست داریم.

اصلاً رابطه ما با این سه تا چیز چیه؟

از دنیای شما سه چیز مرا دوست گردانیده شد.

بدان چه؟

بدان چه؟

از تثلیث که در اوست.

چی توشه الان؟

تثلیث.

ما از کجا اومدیم؟

از تثلیث.

اون هست کردیم احدیت، الهیت و فردیت پیغمبر.

این تثلیث.

دوباره اینجا پیغمبر چه عجیب که می‌فرماید باز بحث تثلیث.

می‌گه از دنیای شما سه چیز بر من محبوب گردانیده شد.

اونم باز سه چیز.

که در شرح این قطعه از فرمایش ابن عربی، علامه قیصری اینطوری می‌فرماید: چون حقیقتش حاصل از تثلیثی‌ست که بر آن آگاهی داده شد فرمود "حبب الي من دنياكم ثلاث".

یعنی همون راهو داره میره.

وای به خانواده‌ای که تثلیثی نیست.

اثناییه.

یعنی زن و شوهر تک.

اصلاً بچه نمی‌آرن.

حالا بچه‌ها رو همه رو یک وجود واحد بگیر فعلاً تو ت-تعدد بچه ما حرف نداریم.

کلاً داشتن بچه.

یک، دو، سه، چهار هرچی هست.

یادش بخیر قدیما مثلاً کسی پنج شش تا بچه داشت می‌زدن سرش.

می‌گفتن بیچاره.

اجاقش کوره.

ما مثلاً هفت تا خواهر برادر بودیم تا دو تامونم از دنیا رفته بودن.

یعنی نه تا بودیم دو تامون همون بچگی از دنیا رفتن.

نه تا.

الان از عجائب روزگاره یه کسی مثلاً چهار تا بچه داشته باشه.

متأسفانه.

خب می‌فرماید پس همین راه رو پیغمبر رفته.

همون راه تثلیث رو.

از دنیای شما سه چیز مرا دوست گردانیده شد و محبتی را که اصل وجود است در او ظاهر ساخت.

اصل وجود بر اساس محبته.

پیغمبر هم می‌فرماید اصلاً تو این سه چیزی که من بهش دلبستم همون محبت جاریه.

بحث حبیّه.

حالا فرمایش ابن عربی.

زن خب اولیش چی بود؟

زن.

دومیش چی بود؟

عطر.

سومیش چی بود؟

نماز حالا زن در اصل ظهورش عینش جزئی از مرد است.

حالا می‌خواد بگه که چرا زن رو بر پیغمبر محبوب داشته شد.

چرا؟

می‌فرماید زن در اصل ظهورش، از اصل که ظاهر شد ظهور پیدا کرد، منشأ شد، عینش جزئی از مرد است.

بعد این‌چنان می‌فرماید: سپس زنان و عطر را بیان داشت و بعد از آن فرمود روشنی چشمم در نماز قرار داده شده است.

قرة عینی في الصلاة.

ذکر زنان و عطر را مقدم داشت.

این تیکه‌ای که الان می‌خونم فرمایش علامه قیسریه داره شرح می‌ده.

ذکر زنان و عطر را مقدم داشت و در پایان فرمود روشنی چشمم در نماز است.

اینم یه نکته‌ست [سرفه] که زن و عطر رو مقدم می‌داره بر روشنی چشمش با نماز.

قابل توجه اونایی که صرفاً نماز می‌خونن معطر نیستن.

صرفاً اهل عبادتن، اهل زوجیت نیستن.

اینا ناقص‌اند.

بنابراین به ذکر زنان ابتدا کرد و نماز را آخر آورد.

این بدان جهت است که زن-- حالا علتش رو داره ابن عربی میگه.

این بدان جهت است که زن در اصل ظهور عینش جزئی از مرد است.

پس بدو اشتیاق می‌ورزد.

اشتیاق ورزیدن کل به جزئش.

بسیاری از بزرگان اهل معرفت من خوندم مثلا الان نیاوردم جلسه پیش همراهم بود.

ممد الهمه معز التحلمه حسن زاده علیه الرحمه والرضوان رو خوندم دیدم همینه.

[نفس عمیق] مرحوم جامی همینو داره میگه.

اینجا حالا این زیرنویس‌هاشو من دارم اینجا.

ارشه‌ها-- مرحوم حاجی سبزواری.

بسیار از بزرگان همین تاکید دارن اصلاً به خاطر همینه.

یعنی پذیرفتن این رو.

حرف، حرف درستیه.

پس بدو اشتیاق می‌ورزد.

اشتیاق ورزیدن کل به جزئش.

و چون گفت او یعنی پیغمبر فرمود ادل دلیله است بر پروردگارش.

یعنی پیغمبر دلیل‌ترین دلیل‌هاست بر پی-- بر پروردگارش.

چون حالا اونجا، اون صفحاتشو ما نخوندیم رد شدیم حوصله نداشتیم جلسه پیش.

ولی فرمود اوتیت جوامع الكلم دیگه.

به من داده شد جما-- جوامع کلمات.

یعنی تمام جمعیت کلمات نظام هستی به من عطا شد، داده شد.

یعنی من مجمعم از تمام اسماء خدا.

من جمع الجمعم.

من جامعیت دارم از حیث اینکه تمام اسماء که همون کلمات وجودی نظام هستی است که علم آدم الاسماء كلها و اون آدم اول و آخر و اون آدم اصلی خود پیغمبر عزیز عالم بعد امیرالمؤمنین همه بر همه در او جمع‌اند لذا او می‌شه کل و همه عالم می‌شن فرع، می‌شن جزء.

اون می‌شه اصل.

لذا فرمود که من رعانی فقط رأى الله.

هرکس منو دید به تحقیق نه کمن رأى الله مثل اینکه نه، بلکه به تحقیق الله رو دید.

همه‌چی در او جمعه.

آنچه خوبان دارند همه در او جمعه.

و می‌فرماید پس این، این فرمایشی که الان می‌خونم شرح علامه قیسریه در فرمایش ابن عربی.

و چون گفت او ادل دلیل است بر پروردگارش و نیز گفت و دلیل، دلیل است بر نفس خود.

یعنی آفتاب آمد دلیل آفتاب.

خودش بهترین دلیل بر دلالت خودشه و این سخنش که و چون حقیقت او فردیت نخستین را می‌بخشد چون حقیقت اون سه بود.

درسته؟

سومیش وجود پیغمبر بود.

اولیش احدیت، دومیش الهیت، سومین شخص شد فردیت ایشون.

اون سومی که عدد فرد، اولین عدد فرد هم می‌شه سه.

و چون حقیقت او فردیت نخستین را می‌بخشد، به گونه اعتراض واقع گشت بازگشت به سخن کرده و گوید این رو گوید.

کی گفت گوید؟

شیخ اکبر.

پس معرفت انسان به نفس خودش بر معرفت او به پروردگارش مقدم است.

احسنت.

رسیدیم به اون حدیث نبوی.

چرا؟

چرا به اینجا رسید؟

معرفت انسان به نفس خودش بر معرفت او به پروردگارش مقدم است.

چرا به اینجا رسید؟

چون نفس انسان جزءه.

درسته؟

اون نفس کلی که کله اسمش رو خودشه.

باید از جزء در مسیر ابتدایی ما که انسان کامل نیستیم از کل به جزء برسیم.

پیغمبر ازش فرمودن که آقا شما از آیه به حق رسیدید یا از حق به آیه؟

فرمود من از آیه، از حق آیات رو یافتم.

امیرالمؤمنین فرمود لم أعبد رباً لم أره.

مطلقا پروردگاری که نبینمش عبادتش نمی‌کنم.

اول از پروردگار شروع کرد.

باز فرمود خیلی حرف عجیبه و سنگینه.

جگری داشتم من اون اوایل که تازه به این مباحث با شما شروع کردم، همون اول با این جمله شروع کردم.

مولا فرمود ما رأيت شيئاً الا رأیت الله قبله و بعده و فیه.

تو بعضی جاها گفتن و معه هم داره.

هیچ چیزی رو ندیدم مگر اینکه قبلش، بعدش، همراهش و درش الله رو دیدم.

اونا هندسه شون این شکلیه.

ما نفس، ما نفوذ جزئیه هستیم.

می‌فرماید افلا ینظرون الی الابل كيف خلقت.

نگاه نمی‌کنی به شتر که چه جوری خلقش کردیم.

به ما نفوذ ضعیفه میگه از این آیه پی ببر به اون.

حالا ما خیلی زرنگ باشیم از آیت الله، از اون آیت عظما، از اون آیت عظما شروع کنیم به شناخت که آیت الله العظما وجود مقدس امیرالمؤمنین و وجود، وجود مقدس امام عصره.

خیلی هنر داشته باشیم از اونا میریم به بالا.

از اونا میشه کانال وجود.

بکم فتح الله و بکم یختم.

بکم ينزل القیس.

خب اینجا می‌فرمود که و معرفت انسان به نفس خودش بر معرفت او به پروردگارش مقدم می‌باشد.

زیرا معرفت او به پروردگارش نتیجه معرفت او به نفس خودش می‌باشد.

از این روی فرمود من عرف نفسه فقد عرف ربه.

هر که خویش را شناخت، پروردگارش را شناخته است.

حالا علامه قیسری این فرمایش ابن عربی رو توضیح می‌ده.

این پندار پیش نیاید که این از تطمیم دلیل پیش داشتن ذکر زنان و آخر آوردن نماز است چون هیچ رابطه‌ای بین آن دو نمی‌باشد.

و اگر می‌فرمود محبت انسان به خودش مقدم بر محبت غیر خودش است همین گونه بود.

بعد فرمایش ابن عربی دو مرتبه.

اگر خواهی قائل به عدم امکان معرفت در این خبر و ناتوانی از رسیدن باش زیرا در آن جایز است.

میگه جایزه که تو به این برسی که آقا چون من نمی‌تونم خودم رو بشناسم پس پروردگارم هم نمی‌تونم بشناسم.

این یه وجهشه.

میگه دوست داری اینطوری نگاه کن.

و اگر خواستی قائل به ثبوت معرفت باش.

یعنی چی ثبوت معرفت؟

یعنی اینکه نه امکانش هست که من بشناسم نفسم رو.

میگه هر دوتاش درسته.

بعد حالا میره جلوتر توضیح میده.

از چه جهت نمیشه نفس خودت رو بشناسی، فلذا خدا رو نمی‌تونی بشناسی؟

از حیث حقیقت.

حقیقت نفست رو چه می‌دونی چیه؟

همونطور که حقیقت حضرت حق رو نمی‌تونی چیه.

نمی‌دونی.

نمی‌تونی بفهمی.

ما یه رقیقتی داریم، یک حقیقت.

اون حقیقتمونو نمی‌تونیم بشناسیم.

اما از حیث صفات و اسماء و فعل و این‌ها چرا.

خودمون رو از این وادی می‌تونیم بشناسیم.

اون رساله صد وجه معرفت نفس علما رو نمی‌دونم کدوماتون دیدید.

عربی هم البته هست.

یه روز آوردم اینجا از روش براتون خوندم.

صد وجه از حدیث من عرف رو از تعلم بیان می‌کنه و می‌فرماید این از معجزات قولی مولاست.

البته هم پیغمبر این حدیث رو فرمودن هم مولا.

بعد یکی از اون وجوه اتفاقا همینه.

می‌فرماید اصلا شناخت خ-- نفس امکان‌پذیر نیست.

پس شناخت خدا ممکن.

اون از چه حیثیه؟

از حیث حقیقت نفس.

آقا سجاد سؤال داری؟

یعنی فرمودن که و ما عرفنا که حق معرفت.

احسن.

ما عرفنا که حق معرفت.

بله فرمودن که آقا رسول الله اگر خدا رو شناخت در اون لحظه دیگه خودش نبود.

در جایگاه کسی جز خود خودش بود.

بله الان به اون هم می‌رسیم.

البته شاید این جلسه نرسیم.

الان می‌رسیم به اونجا که اصلا چرا ما این بحث رو گرفتیم دست و چه ربطی به لا اله الا الله داره، همون فرمایش شماست.

بریم جلوتر.

علامه قیسری می‌فرماید اگر خواهی بگو معرفت نفس به حسب کمالات و صفاتش امکان‌پذیر است.

بلکه برای عارفان حاصل است.

بنابراین هرکس که آن را از حیث کمالاتش شناخت، پروردگارش را از حیث اسماء و صفات شناخته است.

در این صورت این نیز درست است.

میگه آقا ما بالا، بالاتر گفتیم که امکانش نیست، باشه.

بپذیر که امکانش نیست.

اون از حیث حقیقته.

نمیشه.

اما از حیث صفات و کمال، کمالات چرا می‌تونی.

مثل اون ف-- صحبتی که یکی دو ماه پیش اینجا جلسه کلاس معرفت نفس مسجد بلال تعطیل شد.

مسجد مشکلی داشت.

انبار حالا بنایی داشتن افتاد اینجا.

یادتونه؟

اینجا بحث معرفت نفس که رفتیم گفتیم که آخرش وقتی از شما میگن شما کی هستی؟

هی اشاره می‌کنی به حواس پنجگانه.

میگیم نه اینو کار نداریم از حیث کمالاتت نمیگیم.

از حیث ظهور و بروزت نمیگیم.

میگی من متخیلم.

میگه آقا با اینم کاری نداریم.

میگم، میگه متوهمم.

با ت-- وهمتم کاری، متعقلم با قل-- با عقلم کاری نداریم.

م-مغلبم و منقلبم با قلبتم کاری نداریم.

من روحم، اصلا روح دارم.

من آدمی هستم که روح دارم.

سر دارم.

سر و سر از اطوار وجودی خودشو میگه.

میگه آقا با اینا کاری نداریم.

اینا صفات و کمالاتتو هستن.

حقیقت وجود تو چیه؟

لال میشه آخرش.

میگه نمی‌دونم.

آخرش اشاره می‌کنه به او.

اون، اون، اون حقیقت اون، اون حقیقت.

اینو در خارج در وقتی پیاده کنی می‌رسی به، به اسم هوه.

این بحثو داشتیم با همدیگه.

خدا رو چگونه شناختی؟

از آسمان و زمین.

في خلق السماوات والأرض واختلاف الليل والنهار لآيات لأولي الألباب همینطور.

از این آسمان‌ها و زمین، از عوالم هستی، از کائنات اینا بررسی آیات.

میگه نه من اصلاً کاری به اینا ندارم.

خود خدا حقیقت خدا چیه؟

میگه خدا اونیه که دست به خلقت زده دیگه.

خلق، خلقه‌شو نگاه کن، آیاتشو نگاه کن.

میگم آقا من کاری به این ندارم.

حقیقت خدا چیه؟

تو داری از فعل حق، از صفات حق، از اسماء، از کمالات حق، حق رو به من می‌شناسونی.

من به اینا کاری ندارم.

حقیقت حق چیه؟

لال میشی.

هرچی هم اسم ببری الکریم‌ میگم با اسماء کاری ندارم.

آقا الله اسم الله درسته اسم جامع اما بازم اسمه.

الصمد است.

الذي لا جو فله همه جا رو پر کرده.

هو معکم ainama kuntum.

میگم آقا من با اینام کاری ندارم.

اینها هم باز به یک معنا از قید میشه گفت اون از حالت درسته اطلاقیه اما مقید به قید اطلاق میکنه خدا رو.

مقید قیده.

الله قید اسمه.

از این کانال ظهور کرده، از این اسماء ظهور کرده.

نه.

خود حقیقتش چی بوده؟

میگی نمیدونم.

آخرش میگی چی؟

هو.

اون هو اشاره به ذات غیبیه.

هیچکس خبر از اون ذات غیبی نداره.

اگر کسی پرسید مگر اهل بیت اسم جامع نیستند؟

مظهر اسم الله نیستند؟

بله.

پس چگونه اینها قائل به این نیست که شما تو نمازتون می‌خونید و تقب، و تقب چی؟

تقبل الله یا ورفع درجته.

ورفع درجته هو.

خدایا درجات پیغمبر رو بالا ببر.

خب مگه نمیگید اون انتها رفته تا انتها چگونه بالا بره؟

مگه همه اسماء رو در خودش جمع نکرده؟

میگیم آقا پیغمبر داره میره به سمت اون هوی، اون هوی، اون در حقیقت ذات غیبی، اون اسم مستعفره حضرت حق.

البته اینجا علامه حسن زاده روحش شاد یه نظر خیلی شیرین و عالی دارن.

هرکسی این نظر رو نداره.

ایشون می فرما تک تک اسماء اسم مستعفره‌اند.

تمام اسم الکریم تمام اسم العلیم در انسان کامل پیاده نشده.

چرا؟

کریم پیغمبره، اهل بیته.

اما الکریم فقط خداست.

الف و لام که میاد یعنی همه کرم.

نه.

اشتباه نکنین.

این فرمایش علامه حسن زاده است.

من امانتدارم به شما گفتم.

پس تمام اسماء میشن اسم مستعفره.

اگر اینو نپذیریم باز میگیم که پیغمبر رفته به، به سمت اون اسم مستعفره حضرت حق.

بعد در حر-- باز اون هم حد یقف نداره.

متوقف نیست.

داره حرکت میکنه.

شبای جمعه امام حسن کجا تشریف میبرن؟

مرحوم علامه همدانی در کتاب الشمس الطالعه چی می فرماید؟

بارها عرض کردیم معراج میره.

میره محضر اجدادش اخذ علم میکنه.

اِ!

اخذ علم میکنه امام حسن.

مگه همه علوم نزد حضرت نیست؟

مگه نمیگی العلیم در حضرت پیاده شده؟

نه، اون‌ها متوقف نیستن.

درجات طی می‌کنند.

اصلاً معنا نداره توقف.

سکون معنا نداره.

سکون فقط در حضرت حق.

حالا یه جمله‌ای هم در گوشه خدمتتون عرض کنم در همین کتابی که دست منه البته این شرح بر فسوسه.

تو خود متن فسوس ابن عربی، ببخشید در فتوحات، در فتوحاتش ابن عربی می فرماید که اون اسم مستعفره‌ای که پیغمبر و این سیزدهم اصو به سمتش در حرکتند خودشونن.

اینو من دیگه رد میشم ازش.

من خودمم نمیفهمم چی گفتم.

امانت دار بودم گفتم شاید یکی از شما فهمید.

خودشونن.

چون اسمه دیگه.

ذات که نیست باز اسمه.

اسم، اطلاقی هست.

بی‌انتها هست اما مقید به قید اطلاقه.

مثل صادر اول.

صادر نخستین که واسطه فیض به، بین حق و خلقه.

اون هم مطلقه اما مقید به قید اطلاقه.

خدا چی؟

خود ذات غیبی چی؟

مطلقه.

بی‌انتهاست.

اطلاقیه.

خب این بی‌انتها.

ته نداره.

بچه ganesh اینه.

ته نداره.

اما مقید به قید اطلاق هم نیست.

میگه خدا.

اما چی بگیم؟

بالاخره چی بگیم؟

در خصوص خدا چی بگیم؟

لالیم.

حرفی نداریم برای گفتن.

انشاالله می‌چشیم.

کی می‌چشیم؟

و انّا له راجون.

یه لحظه‌ای هست.

یادمه اولین باری که من در بین مناجات این روایت رو گفتم، یه خواهری غش کرد.

بعداً همسرش اومد به ما گفت خب رفته بودیم خونه حالش خراب بود و اینا.

که چی؟

یه زمانی میرسه برای همه هم هست.

خوب و بد، کافر و مؤمن خدا رو زیارت می‌کنند.

کیه؟

لحظه ورودشون به عالم برزخه.

اون لحظه، لحظه خاصیه.

اگه زیرک باشی حالیت، رفیق باشی بهتره.

رفیق باشی اون لحظه به داد رفیقت می‌رسه.

به داد مادرت و پدرتو.

الان که متاسفانه میبرن تو ICU و CCU و چه می‌گم یه کنجی و اصلاً نمیذارن بری کنار عزیزت.

اما اگه دور از جون عزیزانتون تو خونه یه وقت عزیزت داره حالت احتضاره، اون لحظه‌ایست که داره میره به دیدار.

اون لحظه‌ای نیست که میذارن تو قبر.

اشتباه نشه.

نه، اون نه.

اونم برنامه داره.

اونم حرف توش داره که دیروز عزیزانی که مثل آقای اقبالی عزز مسجد بلال بودند از ملاصدرا از کتاب شواهد الوهیه و شرح کبیر ملاصدرا یک صفحه و نیم در خصوص اون حرف زدیم که چی میشه اون بدنی که داخل قبر گذاشته میشه چیه؟

پیغمبر بهش فرمود چی؟

چه لقبی رو به اون داد؟

چه اسمی رو گذاشت روش به اون بدن این بدنی تفاله بدن ما که گذاشته میشه تو قبر عجب الذنب پیغمبر فرمود.

حالا برید اگه دسترسی پیدا کردید ببینید دیروز چه ولوله ای شد تو مسجد بلال با خوندن همون یه صفحه و نیم فرمایش ملاصدرا در خصوص اون بدنی که خاک میشه.

اون تکلیفش چی میشه؟

نظر ملاصدرا.

خیلی عالی.

در هر حال اون لحظه ای که به دیدار خدا میری خودتی و خدا.

هیچ چیزی نیست.

هیچ حائلی نیست.

تویی و خدا.

نفس تو با خدا.

و انّا الیه راجعون.

اونجا شهوده.

شهود حق اتفاق میفته.

خیلی لحظه عجیبیه رفقا رو این کار کنید رو این فکر کنید.

المؤمن و رأت المؤمن.

اونجا مثل دو تا آینه همدیگه رو می‌بینید.

تو خدا رو، خدا تو رو.

خدا خودش رو در تو می‌بینه.

تو خودت رو در خدا می‌بینی.

بگذرم ازش.

در حد اندازه دهن من نیست.

ادامه بدیم.

چه خوب که دارید پذیرایی می‌کنید.

من خودم خواستم.

خیلی هم خوب که معطل نشید اما حواستون پرت نشه به چای خوردن.

بخورید ولی حواستون اینجا باشه.

"پس بنابر اول این که بدانی نفست را نخواهی شناخت، پس پروردگارت را نخواهی شناخت.

و بنابر دوم این که نفس خود را بشناسی پس رب خود را بشناسی." یعنی شرح قیصری، علامه قیصری علیه الرحمة.

"بنابر اول این که بدانی نفست یعنی حقیقت آن را نخواهی شناخت، پس حقیقت پروردگار را نخواهی شناخت.

و بنابر دوم این که نفست را به صفات و کمالاتش بشناسی، پروردگارت را خواهی شناخت." اما از حیث توحید صفاتی و افعالی و این‌ها.

بعد ادامه میده.

پس این فرمایش ابن عربی.

"پس محمد صلى الله عليه و آله و سلم [مکث] واضح‌ترین دلیل بر پروردگارش بود زیرا هر جزئی از عالم دلیل بر اصل خودش که پروردگارش است می‌باشد.

این را نیک بفهم." افهم.

به ما یه روزی میگن.

وقتی که میذارن تو خاک شونه‌هامونو می‌گیرن تکون میدن.

اول میگن اسمع بشنو.

این گوش، گوش، جایگاه گوش.

سه بار میگن اسمع، اسمع، اسمع، افهم.

يا فلان بن فلان.

که ما فکر می‌کنم دو یا سه جلسه در خصوص همین اسمع تو مسیر سیر معرفت نفس حرف زدیم.

که اونجا این شنود و شهود رو با هم قیاس کردیم.

خیلی حرف، حرف بالاییه.

حالا میریم سراغ جمله ای که بیشتر دنبال اون بودیم از این خوانش کتاب این رو بگم و آماده بشید برای جلسه بعد.

یه لحظه.

دیگه ورود نمی‌کنم به بحث چون وقتمون گذشته فقط تو گوشه ذهنتون داشته باشید جلسه بعد بازش کنیم.

خیلی این به دردتون می‌خوره.

اشتیاق به زن.

حالا اینا رو توضیح داد.

که از معرفت خودت به معرفت پروردگار می‌رسی.

تو جزئی، او کل.

اشتیاق به زن از باب اشتیاق کل است به جزء خود.

دوستی زنانش.

ببخشید.

دوستی زنان برایش محبوب شد.

برای کی؟

پیغمبر.

دوستی زنان برایش محبوب شد لذا به آنان اشتیاق یافت زیرا آن از باب اشتیاق کل است به جزء خود.

پس او یعنی پیغمبر به این سخن از حقیقت امر در نفس خودش از جانب حق تعالی در فرمودش "و نفخت فيه من روحي" و از روح خویش در او دمیدم آیه بیست و نه سوره حج.

در این اشعه انسانی عنصری پرده برداشت.

حالا این جمله فرمایش علامه قیصری رو در شرحش بخونم کیف کنید.

"زن به اعتبار حقیقت عین مرد است." هیچ دویتی نیست.

"و به اعتبار تعین هر یک از، از، از آن دو از دیگری امتیاز می‌یابد.

و چون زن در اصل از مرد ظاهر شده است مانند جزئی از اوست که جدا شده و به صورت انوثت و مادگی آشکار گردیده است.

بنابراین اشتیاق آن حضرت به آنان از باب اشتیاق کل است به جزء خودش.

لذا پیغمبر بدان سخن از حقیقت امر در نفس خویش پرده برداشت و آشکار شد.

آشکار نمود." چی رو؟

این که زن از مرد خلق شده.

حالا جلوتر بریم روایتشو میگیم براتون.

زن از مرد خلق شده.

خلقت زن، انشای مردانه است.

میشه جزء از جهت تعیین و حقیقتش نه، حقیقتش، یه حقیقته.

از جهت تعیین اینکه معین شد، تعیین گرفت، عینیت پیدا کرد، شد شخص و فرد و اشخاص و افراد و.

از این حیث انشای دست مرده، زن.

و چون کل عاشق به جزءشه، پیغمبر عاشق به جزءش شده که زنه، جنس زن.

حالا اینو می‌بره جلو حواستون جمع باشه چه ربطی به لقاءالله داره.

همین اصلو می‌گیره خیلی زیرکانه عمل کرده.

همین اصل عشق کل به جزءو می‌گیره.

همون که اولیای خدا از اون مسیر توحید رو رفتن، خدا رو پیدا کردن، حالا رفتن سراغ آیاتش.

عاشق آیات خدا هم شدن.

ما بالعکسیم.

میریم از آیات میریم به سمت خدا چون نفوس ضعیفه است.

اونا از کل به جزء رسیدن.

عاشق کل شدن رسید-- عاشق جزء هم شدن.

اینو می‌بره می‌زنه به لقاءالله.

میگه حالا شما الان این سؤال منو جواب بدید.

چه خواهر، چه برادر.

با توجه به حرفایی که الان ما زدیم به نظر شما خدا عاشق‌تره به لقاء بنده‌ش یا بنده عاشق‌تره به لقاء خداش؟

خدا.

خواهرها نظری ندارن.

خدا.

هم خواهرها میگن خدا.

چرا؟

چون کله.

آفرین.

پس درسو قشنگ گرفتید همه.

چون او کله، بقیه جزء‌اند.

از حیث اینکه کل عاشق جزءه، همون حیثیت که برای پیغمبر اثبات کرد.

پیغمبر از این جهت میگه من بر من محبوب داشته شد جنس زن به خاطر اینکه عشق کل به جزءه.

بعد اینو ابن عربی با زیرکی می‌برش سمت ملاقات با خدا.

میگه پس خدا عاشق‌تره به تو‌ها.

برای همین می‌فرماید "فتمنوا بالموت ان کنتم صادقین ها".

اگه صادقی تمنای موت کن ها.

اگه می‌خوای منو ببینی عاشق دیدن منی، بسم الله.

من از تو عاشق‌ترم.

الان بگه آقا اصلاً برا چی خدا موت رو قرار داده؟

خب چون عاشقته.

چیکار کنه؟

می‌خوای چیکار کنی؟

بده خدا عاشقته؟

بده خدا عاشق بندشه؟

الان یه چیزکی داریم می‌فهمیم.

چرا به موسی فرمود موسی اگر بندگان من می‌دانستند با چه شوقی منتظر برگشتن اون‌ها هستم.

اینو در کتاب جواهر الثنیه فی احادیث القدسی حاج حسین آقا بچه‌هایی که مدعی می‌کنن اینو یاد بگیرن به درد مدعیاتون می‌خوره.

جواهر الثنیه فی احادیث القدسی شیخ حر عاملی تو حرم امام رضا صحن انقلاب اون پایین دفنه.

که امام رضا، امام، امام زمان بهش جره آب داد زنده شد.

صد و هفتاد کتاب نوشت یکیش اینه.

پس جواهر الثنیه فی احادیث القدسی.

اونجا فرمودن کی روایت میاره در کتاب وسائل الشیعه.

خیلی روایت عجیبیه.

که من بچه بودم اینو کتابو خوندم خیلی گریه کردم با این روایت.

فرمود موسی به بندگان، تازه میگه بندگان گناهکار من، به بندگان گناهکار، گناهکار من پیام من خدا رو برسون.

اگر می‌دانستند با چه شوقی منتظر برگشت اون‌ها هستم، من خدا، هر آینه از این شوق بند از بند وجودشون جدا می‌شد و می‌مردند.

خدا خطاب به گناهکارا از بندگانش.

الله اکبر.

آدم جا داره این روایتو می‌شنوه بزنه به بیابون.

یه بار دیگه می‌خونم حاج حسین گریه‌اش گرفت.

آقا سجاد گریه‌اش گرفت.

باید هم گریه کرد با این حرف.

عشق این، این عشق شوقه.

بعد خدا، خدا اجازه بده به من بگم که خدا بیشتر از شما گریه می‌کنه.

بیشتر از شما اشک می‌ریزه.

اشک شوق می‌ریزه برای دیدن شما.

اجازه بدید حوصله کنید این بحث لقاءالله در فصل آخر فصوص الکمو بریم جلو ببینید چه جور دیوونتونو می‌کنه.

دیوانه لقاء خدا تون می‌کنه.

آقا نمی‌تونه اصل، اصل برهان عقلیه.

نمی‌تونی برش داری.

چرا تو انقدر عاشق بچتی؟

چرا من عاشق بچه تو اونقدری نیستم که تو عاشق بچتی؟

بذار اینطوری بگم.

میام میگم آقا یه بار اینجا گفتم به خدا قسم هم خوردم گفتم بچه‌های شما عین بچه‌های منن.

ای کاش داشتم براشون حساب پس‌انداز باز می‌کردم.

بیمه عمرشون می‌کردم.

براشون خونه، از این خیالات و اینا برای خودم داشتم.

چند بار به این بچه‌ها واقعاً هم گفتم فیلم بازی نکردم.

خب؟

اما این شوق من غریبه به بچه شماست.

خودت چی؟

خودت جانتو، جانتو تقدیم بچت می‌کنی.

من نمی‌دونم دیگه چی بگم.

خودت رو فدای بچت می‌کنی.

چرا؟

عزیزترین چیزتو به پای بچت می‌ریزی.

چرا؟

دار و ندارتو پای بچت می‌ریزی.

چرا؟

هیچکسو مثل بچت دوست نداری.

چرا؟

چون تو کلی و اون جزئی از تو.

حالا خدا عزیزترین کساشو ریخته پای ما.

دار و ندارشو ریخته به پای ما.

نظام‌آبادی بگم خدا یه تیکه رو ببخشه.

قمار کرده.

قمار عشق با بندگانش.

نرد عشق باخته.

یعنی آبرویی مایه گذاشته.

آبروشو خرج من و تو کرده.

آبروی دو عالم.

یه بار دیگه حدیثو میگم.

عشق بجوشه برکت کنه اینطوری می‌شه.

جلسه هم از دست ما خارج می‌شه.

موسی به بندگان گناهکار من، آقا من تو گناهکار هستی یا نه؟

تعارف که نداریم.

خب بسم الله.

خطاب به همه ماست.

موسی به بندگان گناهکار من بگو اگر می‌دانستند که با چه شوقی منتظر برگشتن اون‌ها هستم، هر آینه بند از بند وجودشان جدا می‌شد و می‌مردند.

این عشق کل به جزءه.

آبروی دو عالم.

چه آبرویی برای ما مایه گذاشته.

[صدای محیط]