ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 134

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه

ما در انتهای مبحث لقاءالله هستیم. دلم نیامده بود چند نکته را در آخرین فصلِ فصوص‌الحکم ابن‌عربی، پیرامون همین موضوع لقاءالله، برای شما عرض نکنم.

«يَا رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ ٱلشَّيَاطِينِ وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسه‌های شیاطین و از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت به تو پناه می‌برم.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَـٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (سورهٔ فاتحه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ نیرو و توانی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.

«إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (سورهٔ فاتحه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَةٍ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدا را بر هر نعمتی، و از فضل او درخواست می‌کنم.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ ءَايَاتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

«سَلَامٌ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.

فصل آخر فصوص: حکمت فردیه در کلمهٔ محمدیه

چنان‌که خاطر شریفتان باشد، اسم آخرین فصل چیست؟ آخرین فصل پیرامون پیامبر است: فصّ حکمت فردیه در کلمهٔ محمدیه.

«فَصُّ حِكْمَةٍ فَرْدِيَّةٍ فِي كَلِمَةٍ مُحَمَّدِيَّةٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فصلی از حکمتِ فردی در کلمهٔ محمدی.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

ما رسیده بودیم به بحث «سه». چند نکته پیرامون بحث سه گفتیم. اولین افراد، سه است. گفتیم اولین عدد فرد سه است؛ و «یک» در فلسفه عدد حساب نمی‌شود — در ریاضیات می‌شود، در فلسفه نمی‌شود. دلیلش را هم عرض کرده بودیم.

اینجا می‌فرماید: اولین افراد سه است: ذات احدیت، و مرتبهٔ الوهیت، و حقیقت روحانیت محمدی که عقل اول است.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.

این‌ها را گفتیم. چند صفحه‌ای رد شدیم و رسیدیم به این بخش.


نشئهٔ سه‌گانه و اصل وجود که محبت است

و چون حقیقت او — یعنی پیامبر عزیز عالم — فردیت نخستین را می‌بخشد، وی نشئهٔ سه‌گانه دارد؛ و از این‌روی در باب محبتی که آن اصل وجود است…

اصل وجود چیست؟ حواستان هست؟ اصل وجود محبت است. همان:

«كُنْتُ كَنْزًا مَخْفِيًّا فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گنجی نهان بودم؛ پس دوست داشتم شناخته شوم.

«احببت». اصلاً سیر عالم، سیر حبی است. سیر حبی است. هر کس به سمتی می‌رود که آن را دوست دارد. شما برای چه اینجایید؟ دوست داشتید؛ کسی زورتان نکرد.

پس در باب محبتی که آن اصل وجود است فرمود:

«حُبِّبَ إِلَيَّ مِنْ دُنْيَاكُمْ ثَلَاثٌ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از دنیای شما سه چیز بر من محبوب گردانیده شد.

دوست داشته شد بر من. ترجمه‌اش این است. «حُبِّبَ إِلَيَّ» نه یعنی «من دوست دارم»؛ یعنی دوست داشته شد. کأنّ این امر شد؛ کأنّ این هبه شد؛ کأنّ این داده شد، عطا شد، امتیازی شد برای پیامبر: که از دنیای شما سه چیز مرا دوست گردانیدند.

حالا ببینیم ما این سه چیز را دوست داریم یا نه. اصلاً رابطهٔ ما با این سه چیز چیست؟


تثلیث در مبدأ و تثلیث در حدیث

بدان چه؟ از تثلیثی که در اوست. ما از کجا آمدیم؟ از تثلیث. آن هستی‌کردیم: احدیت، الوهیت، و فردیت پیامبر. این تثلیث.

دوباره اینجا پیامبر چه عجیب که می‌فرماید؛ باز بحث تثلیث. می‌گوید از دنیای شما سه چیز بر من محبوب گردانیده شد. آن هم باز سه چیز.

در شرح این قطعه از فرمایش ابن‌عربی، علامه قیصری این‌طور می‌فرماید: چون حقیقتش حاصل از تثلیثی است که بر آن آگاهی داده شد، فرمود «حُبِّبَ إِلَيَّ مِنْ دُنْيَاكُمْ ثَلَاثٌ». یعنی همان راه را دارد می‌رود.

وای به خانواده‌ای که تثلیثی نیست؛ اثنینیه است. یعنی زن و شوهرِ تک؛ اصلاً بچه نمی‌آورند. حالا بچه‌ها را همه را یک وجود واحد بگیر؛ فعلاً در تعدد بچه ما حرف نداریم. کلاً داشتن بچه — یک، دو، سه، چهار، هرچه هست.

یادش بخیر قدیم‌ها مثلاً کسی پنج‌شش تا بچه داشت می‌زدند سرش؛ می‌گفتند بیچاره، اجاقش کور است. ما مثلاً هفت تا خواهر و برادر بودیم تا دوتایمان هم از دنیا رفته بودند؛ یعنی نه تا بودیم، دوتایمان همان بچگی از دنیا رفتند. نُه تا. الان از عجایب روزگار است که کسی مثلاً چهار تا بچه داشته باشد. متأسفانه.

پس می‌فرماید پیامبر همین راه را رفته؛ همان راه تثلیث را. از دنیای شما سه چیز مرا دوست گردانیده شد و محبتی را که اصل وجود است در او ظاهر ساخت. اصل وجود بر اساس محبت است. پیامبر هم می‌فرماید اصلاً در این سه چیزی که من به آن دلبستم، همان محبت جاری است. بحث حبّیه.


زنان، عطر، و روشنی چشم در نماز

حالا فرمایش ابن‌عربی. اولی‌اش چه بود؟ زن. دومی‌اش چه بود؟ عطر. سومی‌اش چه بود؟ نماز.

زن در اصل ظهورش، عینش جزئی از مرد است. حالا می‌خواهد بگوید چرا زن بر پیامبر محبوب داشته شد. چرا؟ می‌فرماید زن در اصل ظهورش — از اصل که ظاهر شد، ظهور پیدا کرد، منشأ شد — عینش جزئی از مرد است.

سپس زنان و عطر را بیان داشت و بعد از آن فرمود روشنی چشمم در نماز قرار داده شده است.

«وَجُعِلَتْ قُرَّةُ عَيْنِي فِي ٱلصَّلَاةِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و روشنی چشم من در نماز قرار داده شد.

ذکر زنان و عطر را مقدم داشت. این تکه‌ای که می‌خوانم فرمایش علامه قیصری است که دارد شرح می‌دهد: ذکر زنان و عطر را مقدم داشت و در پایان فرمود روشنی چشمم در نماز است.

این هم یک نکته است که زن و عطر را مقدم می‌دارد بر روشنی چشمش با نماز. قابل توجه آن‌هایی که صرفاً نماز می‌خوانند و معطر نیستند؛ صرفاً اهل عبادت‌اند و اهل زوجیت نیستند. این‌ها ناقص‌اند. بنابراین به ذکر زنان ابتدا کرد و نماز را آخر آورد.


اشتیاق کل به جزء خود

این بدان جهت است که زن در اصل ظهور، عینش جزئی از مرد است. پس بدو اشتیاق می‌ورزد: اشتیاق ورزیدن کل به جزئش.

بسیاری از بزرگان اهل معرفت را خواندم — جلسهٔ پیش همراهم بود. «ممد الهمم» علامه حسن‌زاده علیه‌الرحمه والرضوان را خواندم؛ دیدم همین است. مرحوم جامی همین را می‌گوید. مرحوم حاجی سبزواری. بسیاری از بزرگان همین تأکید را دارند؛ اصلاً به خاطر همین است. یعنی پذیرفتن این را. حرف، حرفِ درستی است.

پس بدو اشتیاق می‌ورزد. اشتیاق ورزیدن کل به جزئش.

و چون گفت او — یعنی پیامبر — ادلّ دلیل است بر پروردگارش. یعنی پیامبر دلیل‌ترین دلیل‌هاست بر پروردگارش. چون آن صفحاتش را جلسهٔ پیش نخواندیم و رد شدیم؛ اما فرمود:

«أُوتِيتُ جَوَامِعَ ٱلْكَلِمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جوامع کلمات به من داده شد.

به من داده شد جوامع کلمات. یعنی تمام جمعیت کلمات نظام هستی به من عطا شد. یعنی من مجمعم از تمام اسماء خدا. من جمع‌الجمعم. من جامعیت دارم از این حیث که تمام اسماء — که همان کلمات وجودی نظام هستی است —

«وَعَلَّمَ ءَادَمَ ٱلْأَسْمَآءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى ٱلْمَلَـٰٓئِكَةِ فَقَالَ أَنۢبِـُٔونِى بِأَسْمَآءِ هَـٰٓؤُلَآءِ إِن كُنتُمْ صَـٰدِقِينَ» (سورهٔ بقره/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ نام‌ها را به آدم آموخت؛ سپس آن‌ها را بر فرشتگان عرضه کرد و گفت: اگر راست می‌گویید، نام اینان را به من خبر دهید.

و آن آدمِ اول و آخر، و آن آدمِ اصلی، خود پیامبر عزیز عالم است؛ بعد امیرالمؤمنین. همه در او جمع‌اند. لذا او می‌شود کل و همهٔ عالم می‌شوند فرع، می‌شوند جزء. او می‌شود اصل.

لذا فرمود که هر کس مرا دید، به تحقیق خدا را دید — نه «کَمَنْ رَأَى اللَّهَ»، مثل این‌که؛ بلکه به تحقیق الله را دید. همه‌چیز در او جمع است. آنچه خوبان دارند همه در او جمع است.

«مَنْ رَآنِي فَقَدْ رَأَى ٱللَّهَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس مرا دید، به تحقیق خدا را دیده است.

پیامبر دلیل بر نفس خود؛ معرفت نفس مقدم بر معرفت رب

و چون گفت او ادلّ دلیل است بر پروردگارش، و نیز گفت دلیل، دلیل است بر نفس خود. یعنی آفتاب آمد دلیل آفتاب. خودش بهترین دلیل بر دلالت خویش است.

و این سخنش که «و چون حقیقت او فردیت نخستین را می‌بخشد» — چون حقیقت او سه بود. درست است؟ سومی‌اش وجود پیامبر بود. اولی‌اش احدیت، دومی‌اش الوهیت، سومین شخص شد فردیت ایشان. آن سومی که عدد فرد است؛ اولین عدد فرد هم می‌شود سه.

و چون حقیقت او فردیت نخستین را می‌بخشد، به گونهٔ اعتراض واقع گشت؛ بازگشت به سخن کرده و گوید — کی گوید؟ شیخ اکبر. پس معرفت انسان به نفس خودش بر معرفت او به پروردگارش مقدم است.

رسیدیم به آن حدیث نبوی. چرا به اینجا رسید؟ معرفت انسان به نفس خودش بر معرفت او به پروردگارش مقدم است. چرا؟ چون نفس انسان جزء است. درست است؟ آن نفس کلی که کل است، اسمش خود اوست.

باید از جزء، در مسیر ابتدایی ما که انسان کامل نیستیم، از جزء به کل برسیم. پیامبر را از او فرمودند که آقا شما از آیه به حق رسیدید یا از حق به آیه؟ فرمود من از حق، آیات را یافتم. امیرالمؤمنین فرمود:

«لَمْ أَعْبُدْ رَبًّا لَمْ أَرَهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگاری را که ندیده‌ام نپرستیدم.

مطلقاً پروردگاری که نبینمش عبادتش نمی‌کنم. اول از پروردگار شروع کرد. باز فرمود خیلی حرف عجیب و سنگینی است. جگری داشتم من آن اوایل که تازه به این مباحث با شما شروع کردم؛ همان اول با این جمله شروع کردم. مولا فرمود:

«مَا رَأَيْتُ شَيْئًا إِلَّا وَرَأَيْتُ ٱللَّهَ قَبْلَهُ وَبَعْدَهُ وَفِيهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ چیزی ندیدم مگر آن‌که خدا را پیش از آن و پس از آن و در آن دیدم.

در بعضی جاها «وَمَعَهُ» هم دارد. هیچ چیزی را ندیدم مگر این‌که قبلش، بعدش، همراهش و درش الله را دیدم. هندسهٔ آن‌ها این شکلی است.

ما نفوس جزئیه‌ایم. می‌فرماید:

«أَفَلَا يَنظُرُونَ إِلَى ٱلْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ» (سورهٔ غاشیه/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا به شتر نمی‌نگرند که چگونه آفریده شده است؟

نگاه نمی‌کنی به شتر که چه جوری خلقش کردیم. به ما نفوس ضعیفه می‌گوید از این آیه پی ببر به آن.

حالا ما خیلی زرنگ باشیم از آیت‌الله، از آن آیت عظمی شروع کنیم به شناخت؛ که آیت‌الله العظمی وجود مقدس امیرالمؤمنین است و وجود مقدس امام عصر. خیلی هنر داشته باشیم از آن‌ها می‌رویم به بالا. از آن‌ها می‌شود کانال وجود.

«بِكُمْ فَتَحَ ٱللَّهُ وَبِكُمْ يَخْتِمُ وَبِكُمْ يُنَزِّلُ ٱلْغَيْثَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا به شما گشود و به شما ختم می‌کند، و به شما باران را فرو می‌فرستد.

من عرف نفسه فقد عرف ربه

اینجا می‌فرمود که معرفت انسان به نفس خودش بر معرفت او به پروردگارش مقدم می‌باشد؛ زیرا معرفت او به پروردگارش نتیجهٔ معرفت او به نفس خودش می‌باشد. از این‌روی فرمود:

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که خویش را شناخت، پروردگارش را شناخته است.

حالا علامه قیصری این فرمایش ابن‌عربی را توضیح می‌دهد. این پندار پیش نیاید که این از تتمیم دلیلِ پیش داشتن ذکر زنان و آخر آوردن نماز است؛ چون هیچ رابطه‌ای بین آن دو نمی‌باشد. و اگر می‌فرمود محبت انسان به خودش مقدم بر محبت غیر خودش است، همین‌گونه بود.

بعد فرمایش ابن‌عربی دوباره: اگر خواهی قائل به عدم امکان معرفت در این خبر و ناتوانی از رسیدن باش؛ زیرا در آن جایز است. می‌گوید جایز است که تو به این برسی که آقا چون من نمی‌توانم خودم را بشناسم، پس پروردگارم را هم نمی‌توانم بشناسم. این یک وجهش است. می‌گوید دوست داری این‌طوری نگاه کن.

و اگر خواستی قائل به ثبوت معرفت باش. یعنی چه ثبوت معرفت؟ یعنی این‌که نه، امکانش هست که من نفسم را بشناسم. می‌گوید هر دوتایش درست است. بعد حالا می‌رود جلوتر توضیح می‌دهد.


دو وجه: حقیقت نفس، و صفات و کمالات

از چه جهت نمی‌شود نفس خودت را بشناسی، فلذا خدا را نمی‌توانی بشناسی؟ از حیث حقیقت. حقیقت نفست را چه می‌دانی چیست؟ همان‌طور که حقیقت حضرت حق را نمی‌توانی بدانی چیست. نمی‌دانی. نمی‌توانی بفهمی.

ما یک رقیقتی داریم و یک حقیقت. آن حقیقت‌مان را نمی‌توانیم بشناسیم. اما از حیث صفات و اسماء و فعل، چرا؛ خودمان را از این وادی می‌توانیم بشناسیم.

آن رسالهٔ صد وجه معرفت نفس را علما — نمی‌دانم کدام‌تان دیدید؛ عربی هم البته هست — یک روز آوردم اینجا از رویش برایتان خواندم. صد وجه از حدیث «من عرف» را بیان می‌کند و می‌فرماید این از معجزات قولی مولاست. البته هم پیامبر این حدیث را فرموده‌اند هم مولا.

بعد یکی از آن وجوه اتفاقاً همین است. می‌فرماید اصلاً شناخت نفس امکان‌پذیر نیست؛ پس شناخت خدا ممکن نیست. آن از چه حیثی است؟ از حیث حقیقت نفس.

و فرموده‌اند:

«وَمَا عَرَفْنَاكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو را آن‌گونه که حق شناخت توست نشناختیم.

اگر رسول خدا در آن لحظه خدا را شناخت، دیگر خودش نبود؛ در جایگاه کسی جز خودِ خودش بود. الان به آن هم می‌رسیم. البته شاید این جلسه نرسیم. الان می‌رسیم به آنجا که اصلاً چرا ما این بحث را گرفتیم دست و چه ربطی به «لا إله إلا الله» دارد.

«لَا إِلَـٰهَ إِلَّا ٱللَّهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ معبودی جز خدا نیست.

علامه قیصری می‌فرماید: اگر خواهی بگو معرفت نفس به حسب کمالات و صفاتش امکان‌پذیر است؛ بلکه برای عارفان حاصل است. بنابراین هر کس که آن را از حیث کمالاتش شناخت، پروردگارش را از حیث اسماء و صفات شناخته است. در این صورت این نیز درست است.

می‌گوید آقا ما بالاتر گفتیم که امکانش نیست؛ باشد. بپذیر که امکانش نیست. آن از حیث حقیقت است؛ نمی‌شود. اما از حیث صفات و کمالات چرا می‌توانی.


تمرین معرفت نفس: از حواس تا هو

مثل آن صحبتی که یکی‌دو ماه پیش اینجا، جلسهٔ کلاس معرفت نفس مسجد بلال تعطیل شد — مسجد مشکلی داشت، انبار، حالا بنایی داشتند — افتاد اینجا. یادتان هست؟

اینجا بحث معرفت نفس که رفتیم گفتیم آخرش وقتی از شما می‌گویند شما کی هستی؟ هی اشاره می‌کنی به حواس پنج‌گانه. می‌گوییم نه، با این کار نداریم؛ از حیث کمالاتت نمی‌گوییم؛ از حیث ظهور و بروزت نمی‌گوییم.

می‌گویی من متخیلم. می‌گوید آقا با این هم کاری نداریم. می‌گویی متوهمم. با وهمت هم کاری نداریم. متعقل‌ام؛ با عقلم کاری نداریم. منقلب‌ام؛ با قلبت هم کاری نداریم. من روحم، اصلاً روح دارم. سر دارم. سرّ و سر از اطوار وجودی خودش را می‌گوید. می‌گوید آقا با این‌ها کاری نداریم. این‌ها صفات و کمالات تو هستند.

حقیقت وجود تو چیست؟ لال می‌شود آخرش. می‌گوید نمی‌دانم. آخرش اشاره می‌کند به او. آن، آن حقیقت. این را در خارج وقتی پیاده کنی می‌رسی به اسم «هو». این بحث را با همدیگر داشتیم.


حقیقت حق و قید اسماء

خدا را چگونه شناختی؟ از آسمان و زمین.

«إِنَّ فِى خَلْقِ ٱلسَّمَـٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَٱخْتِلَـٰفِ ٱلَّيْلِ وَٱلنَّهَارِ لَـَٔايَـٰتٍ لِّأُو۟لِى ٱلْأَلْبَـٰبِ» (سورهٔ آل‌عمران/۱۹۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا در آفرینش آسمان‌ها و زمین و آمد و شد شب و روز، برای خردمندان نشانه‌هایی است.

از این آسمان‌ها و زمین، از عوالم هستی، از کائنات؛ این‌ها بررسی آیات. می‌گوید نه، من اصلاً کاری به این‌ها ندارم. خود خدا، حقیقت خدا چیست؟ می‌گویی خدا آنی است که دست به خلقت زده. خلقه‌اش را نگاه کن، آیاتش را نگاه کن. می‌گویم آقا من کاری به این ندارم. حقیقت خدا چیست؟ تو داری از فعل حق، از صفات حق، از اسماء، از کمالات حق، حق را به من می‌شناسانی. من به این‌ها کاری ندارم. حقیقت حق چیست؟ لال می‌شوی.

هرچه هم اسم ببری — الکریم — می‌گویم با اسماء کاری ندارم. آقا «الله» اسم جامع است اما باز هم اسم است. الصمد است؛ الذی لا جوف له؛ همه‌جا را پر کرده.

«ٱللَّهُ ٱلصَّمَدُ» (سورهٔ اخلاص/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا بی‌نیاز است.

«وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ» (سورهٔ حدید/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او با شماست هر کجا که باشید.

می‌گویم آقا من با این‌ها هم کاری ندارم. این‌ها هم باز به یک معنا از قید می‌شود گفت. آن از حالت اطلاقی است اما مقید به قید اطلاق می‌کند خدا را. مقید، قید است. الله قید اسم است. از این کانال ظهور کرده، از این اسماء ظهور کرده. نه. خود حقیقتش چه بوده؟ می‌گویی نمی‌دانم. آخرش می‌گویی چه؟ هو. آن «هو» اشاره به ذات غیبیه. هیچ‌کس خبر از آن ذات غیبی ندارد.

«هُوَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او.

اسم مستأثر و بالا رفتن درجات پیامبر

اگر کسی پرسید مگر اهل بیت اسم جامع نیستند؟ مظهر اسم الله نیستند؟ بله. پس چگونه این‌ها قائل به این‌اند که شما در نمازتان می‌خوانید:

«وَٱرْفَعْ دَرَجَتَهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و درجهٔ او را بالا ببر.

خدایا درجات پیامبر را بالا ببر. خب مگر نمی‌گویید او تا انتها رفته؛ چگونه بالا برود؟ مگر همهٔ اسماء را در خودش جمع نکرده؟

می‌گوییم آقا پیامبر دارد می‌رود به سمت آن «هو»، آن در حقیقت ذات غیبی، آن اسم مستأثر حضرت حق. البته اینجا علامه حسن‌زاده روحش شاد یک نظر خیلی شیرین و عالی دارند. هر کسی این نظر را ندارد. ایشان می‌فرمایند تک‌تک اسماء، اسم مستأثرند. تمام اسم «الکریم»، تمام اسم « العلیم» در انسان کامل پیاده نشده. چرا؟ کریم پیامبر است، اهل بیت است. اما «الکریم» فقط خداست. الف و لام که می‌آید یعنی همهٔ کرم. نه. اشتباه نکنید. این فرمایش علامه حسن‌زاده است. من امانت‌دارم؛ به شما گفتم.

پس تمام اسماء می‌شوند اسم مستأثر. اگر این را نپذیریم باز می‌گوییم که پیامبر رفته به سمت آن اسم مستأثر حضرت حق. بعد باز آن هم حدّ یقف ندارد. متوقف نیست. دارد حرکت می‌کند.


معراج شب‌های جمعه و صادر نخستین

شب‌های جمعه امام حسن کجا تشریف می‌برند؟ مرحوم علامه همدانی در کتاب الشمس الطالعه چه می‌فرماید؟ بارها عرض کرده‌ایم: معراج می‌رود. می‌رود محضر اجدادش اخذ علم می‌کند. اِ! اخذ علم می‌کند امام حسن. مگر همهٔ علوم نزد حضرت نیست؟ مگر نمی‌گویی العلیم در حضرت پیاده شده؟ نه؛ آن‌ها متوقف نیستند. درجات طی می‌کنند. اصلاً معنا ندارد توقف. سکون معنا ندارد. سکون فقط در حضرت حق.

حالا یک جمله‌ای هم در گوشه خدمتتان عرض کنم. در همین کتابی که دست من است — البته این شرح بر فصوص است — در فتوحات ابن‌عربی می‌فرماید که آن اسم مستأثره‌ای که پیامبر و این سیزده معصوم به سمتش در حرکت‌اند، خودشان‌اند. این را من دیگر رد می‌شوم از آن. من خودم هم نمی‌فهمم چه گفتم. امانت‌دار بودم گفتم؛ شاید یکی از شما فهمید. خودشان‌اند. چون اسم است دیگر. ذات که نیست؛ باز اسم است. اسم، اطلاقی هست، بی‌انتها هست، اما مقید به قید اطلاق است.

مثل صادر اول. صادر نخستین که واسطهٔ فیض بین حق و خلق است. آن هم مطلق است اما مقید به قید اطلاق است. خدا چه؟ خود ذات غیبی چه؟ مطلق است. بی‌انتهاست. اطلاقی است. این بی‌انتها ته ندارد. اما مقید به قید اطلاق هم نیست. می‌گویی خدا. اما چه بگوییم؟ بالاخره در خصوص خدا چه بگوییم؟ لالیم. حرفی نداریم برای گفتن. ان‌شاءالله می‌چشیم. کی می‌چشیم؟

«وَإِنَّآ إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (سورهٔ بقره/۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ما به‌سوی اوییم بازگشت‌کنندگان.

لحظهٔ ورود به برزخ؛ تو و خدا

یک لحظه‌ای هست. یادم است اولین باری که من در بین مناجات این روایت را گفتم، یک خواهری غش کرد. بعداً همسرش آمد به ما گفت حالش خراب بود. که چه؟ یک زمانی می‌رسد برای همه هم هست. خوب و بد، کافر و مؤمن، خدا را زیارت می‌کنند. کی؟ لحظهٔ ورودشان به عالم برزخ است.

آن لحظه، لحظهٔ خاصی است. اگر زیرک باشی حالیت می‌شود؛ رفیق باشی بهتر است. رفیق باشی آن لحظه به داد رفیقت می‌رسد؛ به داد مادرت و پدرت. الان که متأسفانه می‌برند تو آی‌سی‌یو و سی‌سی‌یو و یک کنجی، و اصلاً نمی‌گذارند بروی کنار عزیزت. اما اگر — دور از جان عزیزانتان — تو خانه یک وقت عزیزت دارد حالت احتضار است، آن لحظه‌ای است که دارد می‌رود به دیدار.

آن لحظه‌ای نیست که می‌گذارند تو قبر. اشتباه نشود. نه، آن نه. آن هم برنامه دارد؛ آن هم حرف توش دارد. دیروز عزیزانی که مثل آقای اقبالی عزیز مسجد بلال بودند، از ملاصدرا از کتاب شواهد الربوبیه و شرح کبیر ملاصدرا یک صفحه و نیم در خصوص آن حرف زدیم که چه می‌شود آن بدنی که داخل قبر گذاشته می‌شود چیست؟ پیامبر به آن چه لقبی داد؟ چه اسمی گذاشت روش؟ به آن بدن — این بدنِ تفالهٔ بدن ما که گذاشته می‌شود تو قبر —

«عَجْبُ ٱلذَّنَبِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): استخوان دنبالچه؛ عَجْبُ‌الذَّنَب.

پیامبر فرمود. حالا بروید اگر دسترسی پیدا کردید ببینید دیروز چه ولوله‌ای شد تو مسجد بلال با خواندن همان یک صفحه و نیم فرمایش ملاصدرا در خصوص آن بدنی که خاک می‌شود. آن تکلیفش چه می‌شود؟ نظر ملاصدرا. خیلی عالی.

در هر حال آن لحظه‌ای که به دیدار خدا می‌روی، خودتی و خدا. هیچ چیزی نیست. هیچ حائلی نیست. تویی و خدا. نفس تو با خدا.

«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (سورهٔ بقره/۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و به‌سوی او بازمی‌گردیم.

آنجا شهود است. شهود حق اتفاق می‌افتد. خیلی لحظهٔ عجیبی است رفقا؛ روی این کار کنید، روی این فکر کنید.

«ٱلْمُؤْمِنُ مِرْآةُ ٱلْمُؤْمِنِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مؤمن آینهٔ مؤمن است.

آنجا مثل دو تا آینه همدیگر را می‌بینید. تو خدا را، خدا تو را. خدا خودش را در تو می‌بیند. تو خودت را در خدا می‌بینی. بگذرم از آن. در حد اندازهٔ دهن من نیست. ادامه بدهیم.


جمع‌بندی دو وجه معرفت

پس بنابر اول این‌که بدانی نفست را نخواهی شناخت، پس پروردگارت را نخواهی شناخت. و بنابر دوم این‌که نفس خود را بشناسی پس رب خود را بشناسی. یعنی شرح قیصری، علامه قیصری علیه‌الرحمه.

بنابر اول این‌که بدانی نفست — یعنی حقیقت آن را — نخواهی شناخت، پس حقیقت پروردگار را نخواهی شناخت. و بنابر دوم این‌که نفست را به صفات و کمالاتش بشناسی، پروردگارت را خواهی شناخت؛ اما از حیث توحید صفاتی و افعالی و این‌ها.

بعد ادامه می‌دهد. پس این فرمایش ابن‌عربی: پس محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم واضح‌ترین دلیل بر پروردگارش بود؛ زیرا هر جزئی از عالم دلیل بر اصل خودش که پروردگارش است می‌باشد. این را نیک بفهم. افهم.

«ٱفْهَمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بفهم.

به ما یک روزی می‌گویند. وقتی که می‌گذارند تو خاک، شانه‌هایمان را می‌گیرند تکان می‌دهند. اول می‌گویند اسمع؛ بشنو. این گوش، جایگاه گوش. سه بار می‌گویند:

«ٱسْمَعْ ٱسْمَعْ ٱسْمَعْ ٱفْهَمْ يَا فُلَانَ بْنَ فُلَانٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بشنو، بشنو، بشنو؛ بفهم، ای فلان پسر فلان.

که ما فکر می‌کنم دو یا سه جلسه در خصوص همین «اسمع» تو مسیر سیر معرفت نفس حرف زدیم. که آنجا این شنود و شهود را با هم قیاس کردیم. خیلی حرف، حرف بالایی است.


اشتیاق به زن از باب اشتیاق کل به جزء

حالا می‌رویم سراغ جمله‌ای که بیشتر دنبال آن بودیم از این خوانش کتاب. این را بگویم و آماده شوید برای جلسهٔ بعد. دیگر ورود نمی‌کنم به بحث چون وقتمان گذشته؛ فقط تو گوشهٔ ذهنتان داشته باشید جلسهٔ بعد بازش کنیم. خیلی این به دردتان می‌خورد.

اشتیاق به زن. حالا این‌ها را توضیح داد که از معرفت خودت به معرفت پروردگار می‌رسی. تو جزئی، او کل.

اشتیاق به زن از باب اشتیاق کل است به جزء خود. دوستی زنان برایش محبوب شد. برای که؟ پیامبر. دوستی زنان برایش محبوب شد لذا به آنان اشتیاق یافت؛ زیرا آن از باب اشتیاق کل است به جزء خود.

پس او — یعنی پیامبر — به این سخن از حقیقت امر در نفس خودش از جانب حق‌تعالی در فرمودهٔ او پرده برداشت:

«فَإِذَا سَوَّيْتُهُۥ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُوا۟ لَهُۥ سَـٰجِدِينَ» (سورهٔ حجر/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را درست کردم و در او از روح خود دمیدم، برای او سجده‌کنان بیفتید.

در این نشئهٔ انسانی عنصری پرده برداشت. حالا این جمله فرمایش علامه قیصری را در شرحش بخوانم کیف کنید:

زن به اعتبار حقیقت عین مرد است. هیچ دوئیتی نیست. و به اعتبار تعیّن، هر یک از آن دو از دیگری امتیاز می‌یابد. و چون زن در اصل از مرد ظاهر شده است مانند جزئی از اوست که جدا شده و به صورت انوثت و مادگی آشکار گردیده است. بنابراین اشتیاق آن حضرت به آنان از باب اشتیاق کل است به جزء خودش. لذا پیامبر بدان سخن از حقیقت امر در نفس خویش پرده برداشت و آشکار نمود.

چه را؟ این‌که زن از مرد خلق شده. حالا جلوتر برویم روایتش را می‌گوییم برایتان. زن از مرد خلق شده. خلقت زن، انشای مردانه است. می‌شود جزء از جهت تعیّن؛ و حقیقتش نه — حقیقتش یک حقیقت است. از جهت تعیّن که معین شد، تعیّن گرفت، عینیت پیدا کرد، شد شخص و فرد و اشخاص و افراد، از این حیث انشای دست مرد است زن.

و چون کل عاشق به جزئش است، پیامبر عاشق به جزئش شده که زن است؛ جنس زن.


همین اصل و لقاءالله: خدا عاشق‌تر است

حالا این را می‌برد جلو. حواستان جمع باشد چه ربطی به لقاءالله دارد. همین اصل را می‌گیرد؛ خیلی زیرکانه عمل کرده. همین اصل عشق کل به جزء را می‌گیرد. همان که اولیای خدا از آن مسیر توحید را رفتند، خدا را پیدا کردند، حالا رفتند سراغ آیاتش. عاشق آیات خدا هم شدند.

ما بالعکسیم. می‌رویم از آیات می‌رویم به سمت خدا چون نفوس ضعیفه است. آن‌ها از کل به جزء رسیدند. عاشق کل شدند، عاشق جزء هم شدند.

این را می‌برد می‌زند به لقاءالله. می‌گوید حالا شما این سؤال را جواب بدهید؛ چه خواهر، چه برادر. با توجه به حرف‌هایی که الان زدیم، به نظر شما خدا عاشق‌تر است به لقاء بنده‌اش یا بنده عاشق‌تر است به لقاء خدا؟ خدا. چرا؟ چون کل است. آفرین. پس درس را قشنگ گرفتید همه.

چون او کل است، بقیه جزءاند. از حیث این‌که کل عاشق جزء است، همان حیثیتی که برای پیامبر اثبات کرد. پیامبر از این جهت می‌گوید بر من محبوب داشته شد جنس زن، به خاطر این‌که عشق کل به جزء است. بعد این را ابن‌عربی با زیرکی می‌برد سمت ملاقات با خدا. می‌گوید پس خدا عاشق‌تر است به شما.

برای همین می‌فرماید:

«فَتَمَنَّوُا۟ ٱلْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَـٰدِقِينَ» (سورهٔ بقره/۹۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس اگر راست می‌گویید مرگ را آرزو کنید.

اگر صادقی تمنای موت کن. اگر می‌خواهی مرا ببینی، عاشق دیدن منی، بسم الله. من از تو عاشق‌ترم.

الان بگو آقا اصلاً برای چه خدا موت را قرار داده؟ خب چون عاشقت است. چه کار کند؟ می‌خواهی چه کار کنی؟ بده خدا عاشق توست؟ بده خدا عاشق بنده‌اش است؟ الان یک چیزکی داریم می‌فهمیم.

چرا به موسی فرمود موسی اگر بندگان من می‌دانستند با چه شوقی منتظر برگشتن آن‌ها هستم…


حدیث قدسی موسی و بندگان گناهکار

این را در کتاب الجواهر السنیة فی الأحادیث القدسیة حاج حسین آقا — بچه‌هایی که مدعی می‌کنند این را یاد بگیرند، به درد مدعیاتتان می‌خورد. الجواهر السنیة فی الأحادیث القدسیة، شیخ حر عاملی؛ تو حرم امام رضا، صحن انقلاب، آن پایین دفن است. که امام زمان به او جرعهٔ آب داد زنده شد. صد و هفتاد کتاب نوشت؛ یکی‌اش این است. پس الجواهر السنیة فی الأحادیث القدسیة. آنجا فرموده‌اند. کی روایت می‌آورد در کتاب وسائل الشیعه. خیلی روایت عجیبی است. که من بچه بودم این کتاب را خواندم؛ خیلی گریه کردم با این روایت.

فرمود موسی به بندگان — تازه می‌گوید بندگان گناهکار من — به بندگان گناهکار من پیام منِ خدا را برسان. اگر می‌دانستند با چه شوقی منتظر برگشت آن‌ها هستم، منِ خدا، هر آینه از این شوق بند از بند وجودشان جدا می‌شد و می‌مردند. خدا خطاب به گناهکارها از بندگانش.

«ٱللَّهُ أَكْبَرُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا بزرگ‌تر است.

آدم جا دارد این روایت را می‌شنود بزند به بیابان. یک بار دیگر می‌خوانم. باید هم گریه کرد با این حرف. عشق، این عشقِ شوق است. بعد خدا — اجازه بدهید به من بگویم که خدا بیشتر از شما گریه می‌کند. بیشتر از شما اشک می‌ریزد. اشک شوق می‌ریزد برای دیدن شما.

اجازه بدهید حوصله کنید این بحث لقاءالله در فصل آخر فصوص الحکم را برویم جلو ببینید چه جور دیوانه‌تان می‌کند. دیوانهٔ لقاء خدا تان می‌کند.

آقا نمی‌توانی اصل برهان عقلی را برداری. چرا تو این‌قدر عاشق بچه‌ات؟ چرا من عاشق بچهٔ تو آن‌قدری نیستم که تو عاشق بچه‌ات؟ بگذار این‌طوری بگویم. یک بار اینجا گفتم، به خدا قسم هم خوردم، گفتم بچه‌های شما عین بچه‌های من‌اند. ای کاش داشتم برایشان حساب پس‌انداز باز می‌کردم؛ بیمهٔ عمرشان می‌کردم؛ برایشان خانه — از این خیالات برای خودم داشتم. چند بار به این بچه‌ها واقعاً هم گفتم؛ فیلم بازی نکردم. اما این شوق منِ غریبه به بچهٔ شماست. خودت چه؟ خودت جانت را تقدیم بچه‌ات می‌کنی. خودت را فدای بچه‌ات می‌کنی. چرا؟ عزیزترین چیزت را به پای بچه‌ات می‌ریزی. دار و نداری‌ات را پای بچه‌ات می‌ریزی. هیچ‌کس را مثل بچه‌ات دوست نداری. چرا؟ چون تو کلی و او جزئی از تو.

حالا خدا عزیزترین کسانش را ریخته پای ما. دار و ندارش را ریخته به پای ما. نظام‌آبادی بگویم خدا یک تیکه را ببخشد: قمار کرده. قمار عشق با بندگانش. نرد عشق باخته. یعنی آبرو مایه گذاشته. آبرویش را خرج من و تو کرده. آبروی دو عالم.

یک بار دیگر حدیث را می‌گویم. عشق بجوشد برکت کند این‌طوری می‌شود. جلسه هم از دست ما خارج می‌شود. موسی به بندگان گناهکار من — آقا من و تو گناهکاریم یا نه؟ تعارف که نداریم. خب بسم الله. خطاب به همهٔ ماست. موسی به بندگان گناهکار من بگو اگر می‌دانستند که با چه شوقی منتظر برگشتن آن‌ها هستم، هر آینه بند از بند وجودشان جدا می‌شد و می‌مردند. این عشق کل به جزء است. آبروی دو عالم. چه آبرویی برای ما مایه گذاشته.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.