یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
استعاذه، بسمالله و سلام بر امام عصر
جلسهای از سلسلهٔ لقاء الله، سخنرانی شب جمعهٔ شهادت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله؛ حجتالاسلام بیات. جلسهٔ صد و بیست و هشتم.
خود را به خدای منّان میسپاریم و سخن را با استعاذه و بسمالله آغاز میکنیم.
«يَٰرَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَٰتِ ٱلشَّيَٰطِينِ وَمِن شَرِّ نَفْسِى وَمِن شَرِّ خَلْقِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسههای شیاطین و از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت به تو پناه میبرم.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِىِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.
«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰدَاعِىَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِىَّ ءَايَٰتِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده بهسوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.
هدیه به پیشگاه حضرت حجت ارواحنا فداه. انشاءالله حضرتش هر کجا تشریف دارند حالشان خوب باشد و خدا غم از دل آقا بردارد. همین الآن در عموم حالاتشان برایشان دعا کنید؛ صلواتی بفرمایید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.
بازگشت به بحث لقاءالله؛ فقر عارف
متأسفانه به دلایلی که دوستان میدانند، جلسات پیش که این مدت چند وقتی پیرامون لقاءالله — البته جسته و گریخته — صحبتهایی کردیم، در کانال نیامد. من هم الآن دقیقاً یک مقدار هاج و واجم که کجای بحثیم؛ اما در ذهنم هست که رسیده بودیم به فقر عارف.
در بحث لقاءالله دیگر شبیه بحث است؛ آخرش است دیگر. البته اگر بخواهیم آن پانزده راهکاری را که حضرت استاد میدهند برای ملاقات خدا، برای هموار کردن طریق ملاقات الهی، هر شب یکیاش را بگوییم، پانزده شب هم آن میگیرد. نمیدانم اگر دوست داشتید آنها را هم بگوییم؛ نه که کلاً مبحث لقاءالله را جمع کنیم.
تا آنجا که خاطرم هست رسیدیم به آخرین نوع فقر در مسیر لقاءالله که فقر عارف بود. فقر عارف و آخرین قسمتش. فرمود سه قسمت داشت؛ دو تایش را گفتیم، امشب آخریاش.
والاحتباس فی قید التجرید
میفرماید:
«وَصِحَّةُ ٱلِٱضْطِرَارِ وَٱلْوُقُوعُ فِى يَدِ ٱلتَّقَطُّعِ ٱلْوِحْدَانِىِّ وَٱلِٱحْتِبَاسُ فِى قَيْدِ ٱلتَّجْرِيدِ وَهَٰذَا فَقْرُ ٱلصُّوفِيَّةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و درستیِ اضطرار، و افتادن در دستِ گسستگیِ وحدانی، و حبس شدن در قید تجرید؛ و این فقر صوفیه است.
«والاحتباس» از حبس میآید. حبس. میگویند حبس نفس کن. «والاحتباس فی قید تجرید». برایتان یک مقدار ثقیل است؛ نترسید، بازش میکنیم. خودت را حبس کنی در قید و بند تجرید. یعنی بکنی از ماده.
امشب این حالاتی که دست داد به مجموعهٔ هیئت ما — من هم قاطی شما — میتوانیم دست روی قرآن بگذاریم قسم بخوریم که ما از قید ماده لحظاتی خارج شدیم، رفتیم توی عالم تجرد؛ و الا این حال اصلاً پیش نمیآید. آدم خشکش میزند و مات و مبهوت؛ اصلاً هیچی حالیش نمیشود، چون توی ماده است.
باید زبان ماده، صورت ماده، صوت ماده، لمس ماده، شمّ ماده — یعنی بو — ذوق، چشیدن، اینها. شنیدن صوت، دیدن صورت؛ اینها همه برگردد به زبان نفس. به زبان نفس. چون نفس چیست؟ مجرد است.
نفس مجرد؛ خواب بدن و بیداری ملکوت
شما وقتی میخوابی، قربانت بروم، بدنت که خسته است میخوابد. نفس که خواب نیست. خواب نیست که خواب میبینی. خواب نیست که بدن هنوز زنده است. نفس تدبیر بدن میکند. خواب نیست که قوای نفست در کارند.
قوای ملکوتیش — البته این حواس ظاهریِ بدنیات از کار میافتد. شنود و شهودت ظاهراً از کار میافتد. ملکوتیها بیدارند، زندهاند؛ چون نفس زنده است. نفس مجرد است.
نفس اینهایی را که عرض کردیم برمیگرداند، تجرید میکند، به زبان عالم بالا درمیآورد؛ که شما بتوانی بچشی: روضه را بچشی، مناجات را بچشی، حرف مرا الآن بفهمی. الآن اصطلاحاً این چیزی را که داری میشنوی بچشی، به آن برسی.
از علم به معرفت؛ کار نفس
اگر این که بنده الآن برای شما انتقال میدهم علم باشد — اگر انشاءالله منتقل بشود؛ زور من برسد و زور نفس شما هم برسد که این انتقالات را منتقل کند و القا کند به وجود خودت — آن موقع است که این علم، وقتی رفت وارد وادی نورانی وجود شما که روح شماست شد، شما چشیدی، رسیدی، دارا شدی؛ نه دانا.
دانایی مالِ الآن است: من دارم میگویم، شما دانا میشوید. این اگر علم باشد شما دانا میشوید. وقتی رفت، رسید، اصابت کرد به روح، روح میچشد. کی این را میرساند؟ نفس.
آن موقع شما میچشی، میرسی به آن حقیقت. آن موقع دیگر علم نیست. آن موقع چیست؟ معرفت است. چشیدهها دیگر میشود معرفت.
«وَمَا خَلَقْتُ ٱلْجِنَّ وَٱلْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» (ذاریات/۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و جن و انس را نیافریدم جز برای آنکه مرا بپرستند.
«أی لیعرفون»: یعنی تا بشناسند. عرفان، معرفت. اصلاً وادی، وادی عرفان است. قرآن، برهان، فلسفه، حکمت؛ اینها همه باید ما را هل بدهد به سمت عرفان. کی این کار را میکند؟ نفس. که چه بشود؟ که از عالم ماده — یعنی اینجا — این صوت را که الآن داری میشنوی، این صوت مادی است، به زبان تجرد، به زبان ملکوتی درش بیاورد، بخوردِ روح بدهد. این کار نفس است.
اگر کسی بخواهد برسد به آن فقر نهایی که نصیب عارفان میشود — یعنی فقر عارف — راهش همین است که دارم عرض میکنم. خود را حبس کند؛ اصلاً حبس کند. حبس نفس. اصطلاحاً در مسیر سیر و سلوک اسمش میشود حبس نفس. اصلاً حاضر نشود از عالم تجرد بیاید پایین.
نالهٔ آیتالله بهجت در پایان نماز
چرا آقای بهجت وقتی نمازش دارد تمام میشود نالهاش بلند میشود؟ غربتتان به اتفاق؛ نماز ایشان را درک کردید در قم. نالهاش هرچه میرفت به آخر نماز بیشتر میشد. دیگر آن «السلام علیکم» آخر را با آن حالِ سخت تمام میکرد. چرا؟ دارد از عالم تجرد میآید دوباره توی عالم ماده.
باید از هیئت — اینکه آخر سر حالا از مناجات، از روضه، از سینهزنی، از همه فرار کردیم — عرض کردم. اما آخر سر گفتم نمیخواهم؛ اینجا را دیگر دلم نمیخواهد فرار کنیم، سفره را جمع کنیم. چرا؟ چون از عالم تجرد میخواهی وارد بشوی به عالم ماده. نخیر؛ حاضر نشو.
البته این حساب و کتاب دارد. بپرس به صاحب جلسه. تو به اذن او حق داری سفره را جمع کنی؛ و بیاذن او هم حق نداری سفره را ادامه بدهی. قابل توجه ذاکرها و خوانندهها، چیرهپنجه به دستها، منبریها: که هم در عشقشان میکشند و مجلس را ادامه میدهند، ادامه، همه خسته و کوفته، با بریدنِ جمع. نفسشان بند آمده؛ بس است دیگر، از نفس افتادهاند، بس است. حالا تو چون اقتضای وجود تو، نفست و شعرت اینها، بخواهی امر را معطل نگه داری. حساب و کتاب دارد خلاصه؛ بیحساب و کتاب نیست.
در هر حال این حبس نفس خیلی مهم است. کار کنیم یک ذره رویش. یعنی الآن ما وقتی هیئت تمام شده، داریم رفتهرفته دیگر حرف من هم تمام میشود، دیگر کلاً تلپی میافتیم توی عالم مادی و ماده. تمام شد. مخصوصاً که دیگر از این هیئت برویم بیرون. دیگر مادهٔ محض و دنیای محض و محضِ دنیا.
هندسهٔ معرفت؛ از خدا به آیات، نه از آیات به خدا
بعد میگوید پررو پررو میگوید:
«وَفِى ٱلْأَرْضِ ءَايَٰتٌ لِّلْمُوقِنِينَ» (ذاریات/۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در زمین برای اهل یقین نشانههایی است.
میروم در بندِ این کوهها را که میبینم:
«أَفَلَا يَنظُرُونَ إِلَى ٱلْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ وَإِلَى ٱلسَّمَآءِ كَيْفَ رُفِعَتْ وَإِلَى ٱلْجِبَالِ كَيْفَ نُصِبَتْ» (غاشیه/۱۷–۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا به شتر نمینگرند که چگونه آفریده شده؟ و به آسمان که چگونه برافراشته شده؟ و به کوهها که چگونه برپا داشته شده؟
نگاه کن. این کوهها. من دارم اینقدر حالیش نیست که:
«يَٰمَنْ دَلَّ عَلَىٰ ذَاتِهِۦ بِذَاتِهِۦ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسی که با ذات خود بر ذات خود دلالت کردی.
«بِكَ عَرَفْتُكَ وَأَنتَ دَلَلْتَنِى عَلَيْكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به تو تو را شناختم، و تو خود مرا بر خودت دلالت کردی.
هندسهٔ معرفت بالا به پایین است. قاطی کردی تو. این مال مبتدیهاست، مال بیچارههاست که مجبورند با آیات الهی نگاه کنند، از اثر پی به مؤثر ببرند. نمودار دارایی هر کسی اثرش است. حالا این آثار حضرت حقاند، آیاتاند، مجالیاند، کلماتاند، اطوارند. همهٔ آن حرفهایی که قبلاً داشتیم.
میخواهی اینها را ببینی؟ بله. اما از پیغمبر پرسیدند شما از آیات به خدا رسیدی؟ فرمود نخیر؛ من از خدا به آیات رسیدم.
فرمایش سیدالشهدا یادتان هست در دعای عرفه؟
«إِلَٰهِى تَرَدُّدِى فِى ٱلْءَاثَارِ يُوجِبُ بُعْدَ ٱلْمَزَارِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، آمدوشد من در آثار، دوریِ زیارت را موجب میشود.
باعث میشود که من همین که نگاه به آیاتت میکنم، بعدِ مزار بیاورد؛ مرا دور کند از زیارت تو. سیدالشهدا برعکس دارد میگوید. بکشی خودت؛ تو عالم مادهای آقا. پررو نشو. نگو نه، من اینها را میبینم یاد خدا میافتم. پس چطور میفرمود:
«فَتَمَنَّوُا۟ ٱلْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ» (بقره/۹۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس اگر راست میگویید مرگ را آرزو کنید.
اگر صادقی تمنای موت کن. یعنی برو به عالم مجردات آقا؛ ول کن. چه دردت خود این ماده؟ همهاش درد و بدبختی؛ و اوج لذتش که شهوت و شکم است، آخرش درد و پریشانی است و ضعف قوای وجودی و بیچارگی. چه دارد؟
کلمات مولا دربارهٔ عسل و شهوت
عجیب کلماتی دارد مولا؛ ما زانو بزنیم. میفرمود چند تا جمله دارد خیلی عجیب، عجیب آقا. این کلمات را خدا به لسان علی جاری کرده. صلواتاللهعلیه و علی آله.
فرمود دیگر خوشگوارترین نوشیدنیها و خوردنیها عسل است. از کجا میآید بیرون عسل؟ دفعِ بدن یک حیوان خداست. این فرمایش مولاست ها. بعد میفرماید اوج لذت که شهوت و غریزهٔ شهوانی باشد، از به هم رسیدن پستترین و کثیفترین جاهای بدن است.
آدم نگاه به این چیزها یک ذره میکند. خب این مولا این صحبتها را با کی فرموده؟ برای آن عرب سوسمارخورِ زباننفهمی که حضرت فرمود:
«سَلُونِى قَبْلَ أَن تَفْقِدُونِى»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از من بپرسید پیش از آنکه مرا از دست بدهید.
بعد فرمود ریشهای من یا موهای من چندتاست — برای آنها یا برای شماها؟ برای یا زهرا؛ برای امت آخرالزمان. حبس نفس آقا. باید زحمت کشید، باید تلاش کرد.
فرمایش علامه؛ ریاضیات در تقویت نفس مجرد
من یک روز جمعه — شاید از نظر شما بیربط باشد — اما یک جمله خواندم اینقدر برایم عجیب بود که حتی به محرم زندگیام هم این را خواندم؛ گفتم ببین علامه چه میگوید. ایشان مثلاً مال هزار نکته هم هست؛ هزار و یک نکتهشان آنجاست. منتها خب متأسفانه از ذهنم رفته بود. خیلی وقت پیش این را خوانده بودم ولی الآن برایم انگار تازه است؛ مثل آیات قرآن تا هرچه میخوانی تازهتر است، انگار تازه نازل شده.
میفرماید — قطعاً تعجب میکنید؛ این را گوش بدهید فرمایش علامه را — علم به قوانین حسابی و قواعد مسائل عددی، کلاس ریاضیات نیست ها. اما علم به قوانین حسابی و قواعد مسائل عددی در تقویت نفس انسانی از چیست اگر گفتید؟ در تقویت چه انسانی؟ نفس انسانی که رتبهاش جزو مجردات است.
این ریاضیات ماده است. دو دوتا چهارتا. ول کن آقا؛ من اصلاً بدم میآید از ریاضیات و هندسه، از جبر و مثلثات. ولم کن. من خودم یک زمانه مثلاً برای یک سری درس میدادم؛ یادم است جبر، مثلثات، ریاضیات، ولی بدم میآمد. یادم است که خوشم نمیآمد از ریاضیات. همه هم معمولاً از ریاضیات فراری بودیم. خب؟ البته من دیپلمم ریاضی بود. بعد دانشگاه پل زدم که مثلاً پزشکی قبول شدم ولی دیپلمم ریاضی بود. معمولاً ما بدممان میآید. درست است؟ حالا مگر نوچ و پوچی که نیست؛ یکی دو نفر مثلاً ریاضیدان شاید در جمع ما باشند.
میفرماید: علم به قوانین حسابی و قواعد مسائل عددی در تقویت نفس انسانی — بشنوید، تعجب کنید — از اعظم وسایل است. برای همین ما تنبل بار آمدیم. میگویم اصلاً چطور است مبحث بعد از لقاءالله را بگذاریم هندسه، ریاضیات، جبر، آنالیز و همین چیزهایی که یادم هست. بله؛ عالم، عالم است. اصلاً دین دین ریاضیات است. حالا فعلاً کاری به این نداریم؛ فرمایش علامه را گوش بدهید.
بهخصوص — تازه آن «اعظم» است؛ بعد یک خصوص میخورد اختصاصی — بهخصوص علم هندسه. اه، انقدر من بدم میآمد از این هندسه. رفتم از زمان دبیرستان. حالا نمرهام بیست بود ها. حالا ما را چپچپ نگاه نکنید؛ نمرهام بیست بود. درسم میدادم ولی بدم میآمد.
بهخصوص علم هندسه که در تعدیل و تقویم ذهن و فکر و قلم و بیان تأثیری بهسزا دارد. آقا چه ربطی دارد آخر به قلم، به بیان، به تعادل وجودی؟
نفس مدبّر؛ فص فاطمی و نفس کل
حکما و فلاسفهٔ بزرگ گفتهاند برای رسیدن به معرفت — الان بحث چه بود؟ معرفت. جایش کجا بود؟ توی روحت. کی میرساند توی روحت این را؟ نفس. ماده را تجرید میکند. قربان این نفس بروم. فدایش بشوم الهی. نفس، نفس، نفسِ مدبّر وجود انسان است. تدبیرکننده است.
که نفس کل کی بود؟ در فصّ حکمة عصمتیة فی کلمة فاطمیة حضرت استاد فرمودند حضرت زهراست. درست شد؟
«فَصُّ حِكْمَةٍ عِصْمَتِيَّةٍ فِى كَلِمَةٍ فَاطِمِيَّةٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فصّ حکمت عصمتی در کلمهٔ فاطمی.
میفرماید برای رسیدن به معرفت حقایق اشیا — حقایق اشیا چیست؟ آقا چه قلم؛ ببین کلمه کلمه توش حرف هست. حقایق اشیا، علم به احوال اعیان موجودات میشد چه؟ حکمت.
«يُؤْتِى ٱلْحِكْمَةَ مَن يَشَآءُ ۚ وَمَن يُؤْتَ ٱلْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِىَ خَيْرًا كَثِيرًا» (بقره/۲۶۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حکمت را به هر که بخواهد میدهد؛ و هر که حکمت داده شود، بهراستی خیر فراوان داده شده است.
هرکس به او حکمت دادید یعنی خیر کثیر به او دادید. خیر کثیر کیست؟ حضرت زهراست. او برزخ بین حق و خلق است. او واسطهٔ فیض است. او اصلاً نفسِ اوست. جنس نفس از نفس کل دیگر. حضرت زهرا دارد کمک میکند تو از ماده به تجرد بروی. این حبس نفس دست خانم است؛ کمک بخواه از او. حرفهای مهمی دارد زده میشود ها. این حرفها هم به برکت زیارت شما دارد بیرون میآید از زبان من.
ورزش فکر با ریاضی؛ کمگویی و دیرگویی
خب، برای رسیدن به معرفت حقایق اشیا که حکمت است، فکر را باید به علوم ریاضی ورزش داد. تفکر میخواهد؛ آن هم به علوم ریاضی. انسانهای ورزیده در علوم ریاضی صاحب رأیی صائب و نظری ثاقب میشوند؛ و کمگوی — دقت کنید — و کمگوی و گزیدهگوی و دیرگوی و نیکوگوی میشوند. عجب! چه خصوصیاتی.
یک بار دیگر. انسانهای ورزیده در علوم ریاضی — آنهایی که در علوم ریاضی ورزیدهاند — میفرماید صاحب رأی صائب و نظری ثاقب و کمگوی و گزیدهگوی و دیرگوی و نیکوگوی میشوند. عجب! الان تازه داریم میفهمیم که چرا انقدر معلمهای ریاضی ما جلالت داشتند؛ میترسیدیم ازشان. خودبهخود کمگوی و گزیدهگوی. آدمی که کم صحبت میکند جلالت میگیرد. برعکس، آدمِ پرحرف میشکند جلالش.
دیرگویی. هنوز سؤالش تمام نشده من پررو شروع میکنم جوابش را دادن. دیرگو باش. صبر کن.
من بسیار در حالات بزرگان حرم — مثلاً آقای بهجت؛ خود من بارها خدمتشان رسیدم. سؤالهای مهم ازشان پرسیدم. باور میکنید سؤالم را میپرسیدم، یک نگاه به من میکرد، مشغول عبادتش میشد. یک ساعت مینشستم تا آقا نوبت برسد جواب مرا بدهد. حالا دارد ذکر میگوید، سجده میرود، حالِ خودش را میکند. حتی توی راه ازش سؤال میپرسیدیم. یک نگاه تند به ما میکرد. دنبال سرش میرفتیم. جواب نمیداد که. میرفتیم توی حرم مینشست. رفتهاید حتماً دیدید دیگر. دو ساعت توی حرم مینشست آقا کنار حضرت معصومه یا پیش امام رئوف علیهما صلوةالله و سلامه — انشاءالله به زودی زیارتشان نصیبمان بشود با معرفت؛ دلتنگشانیم. بعد دو ساعت مینشستیم؛ آخرش که داشت میرفت یک اشاره میکرد بیا. میرفتیم یک کلمه یهو جواب میداد به ما. دیرگویی. بگذار سؤال پخته بشود.
حتی سؤال شما. شما که میروید از معلمتان سؤال میپرسید. حضرت استاد میفرمودند آقا بگذار سؤال توی وجودت پخته بشود. طرف میآید به من میگوید حاجآقا من هر وقت از شما سؤال دارم میآیم پیش شما یادم میرود. میگویم الحمدلله که یادت میرود. معلوم است که این سؤال، سؤال نیست. بیخوده. اگر سؤال بود پخته شده بود توی وجودت، بیچارهات میکرد، درگیرت میکرد، روز و شبت را یکی میکرد. آن موقع سؤال باید پرسیده بشود. نه الکی معلم بیچاره را وقتش را میگیرد هی سؤال پشت سؤال. بیخود اندر بیخود.
سردر سرای افلاطون؛ آکادمی و زحمت راه
خب حالا این جملهٔ آخر: و گفتهاند در سرای افلاطون نوشته بود. افلاطون کی بوده؟ افلاطون و ارسطو؛ عرض کردیم سید ابن طاووس فرمودند «کانا منّا» دیگر، دو تا. «کانا من الأنبیاء». این دو از انبیا بودند. بعد طرف متأسفانه توی لباس پیغمبر هم هست؛ تا اسم افلاطون و ارسطو میشنود فحش میدهد. العیاذ بالله حالیش نیست دیگر. آدم حرف را از زبان فهم بشنود نه از زبان نفهم.
فرمودند که بر سر در سرای افلاطون نوشته بود. به نظر شما سردر سرای افلاطون که استاد ارسطو هم بوده چه نوشته بود؟ که حالا یک جای دیگر از خود استاد توی یکی از این صوتهاشان فکر میکنم صوت جلسات شرح فصوص ابن عربی ایشان بود. شنیدم که فرمود بیرون از شهر؛ افلاطون بیرون از شهر یک جایی مخصوص درس و بحث داشت بیرون. که طرف زحمت بکشد، جان بکند، راه برود یک ذره.
اینهایی که از راه دور میآیند یا زهرا — مثل آقای ثروتی که از حسنآباد قم پا میشود، از همهتان هم زودتر میآید دیرتر میآید؛ حجت میشود قیامت بر ما. بعد این بغل گوشمان است، خدا نکند هیئت یهو بیفتد مثلاً یک ذره آنورتر. فحشی که نفرینی که نثار حاجتتان میشود: ما را محروم کرد از هیئت. حالا چه شده چهار تا کوچه آنورتر افتاده هیئت. یا مثلاً یک گوشهٔ شهر افتاده. یک ذره زحمت بکش آقا. وقت بگذار. حرکت کن برو.
اینهایی که اخیراً مهمان میشوند توی یا زهرا و این درس و بحثها، اینها از شهرستانهای مختلف بعضاً میآیند که ما ازشان خواهش کردیم ماهی یک بار بیاید، هر هفته نیاید. اینها حجتاند بر من و شما.
بیرون از شهر یک جا را اسمش هم آکادمی بود که الان کشورهای خارجی، اروپایی، آمریکایی میگویند آکادمی؛ این را از افلاطون دزدیدند. ما فکر میکنیم که نه، آکادمی مال آنها بوده. محل درس و بحث بوده. شما هیچوقت سر در یا زهرا مینویسی آکادمی یا زهرا؟ میگویند اینها اروپایی شدهاند، غربزده شدهاند. در صورتی که افلاطون اولین کسی بود که آکادمی زده بود. اصلاً از آنها برداشتند.
خب حالا سردرش چه نوشته بوده به نظر شما؟ نوشته بود: هر کس هندسهدان نیست به منزل ما وارد نشود. پس از شب جمعهٔ هفتهٔ بعد ما سر در هیئت بنویسیم هر کس هندسه بلد نیست ورود ممنوع. بعد خودم هم دیگر نباید بیایم.
چرا من این حرفها را زدم؟ چه ربطی داشت به بحث؟ بحث اینجا بود که باید زحمت کشید، باید تلاش کرد، باید جهاد کرد تا یک چیزی گیرت بیاید.
صاحبان همت؛ جان به لب تا جام به لب
به قول استاد — همیشه وقتی میگویم مطلقاً میگویم استاد، استاد اشراقیهٔ همهتان. انشاءالله به نحو اشراقی هدایتش؛ همه دست از تکتک شما یا زهریها را دست گرفته. در ملکوت دست ایشان بازتر از ملک؛ نگران نباشید اگر در ملک جلسات ایشان را درک نکردیم.
حضرت استاد میفرمودند که یک صلوات بفرستید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
حضرت استاد در خصوص جهد و تلاش میفرمود صاحبان همتاند که به جایی میرسند. بعد همیشه میفرمودند که جان به لب رسید تا جام به لب رسید. یعنی تا من جانم به لبم رسید تا یک جرعهای بتوانم بنوشم.
حالا من و شما چه زحمتی ما در راه حبس نفس تا حالا کشیدهایم و میکشیم. فقط ژست عارفانه میگیریم. قربانتان بروم باید زحمت کشید. به خاطر همین تو توجه کن من بحث هندسه و ریاضی و اینها را برایت رو کردم و ببین چه میکردند. یعنی برای تجرد و حبس نفسشان میرفتند سراغ همین علوم متداول مثل ریاضی و هندسه و فلان.
الان من تازه بیشتر دارم یک ذره بیشتر میفهمم که مثلاً توی همشیرههای بنده یکیشان هست ریاضی محض خوانده. او همیشه دقت نظرش توی مسائل دینی عمیقتر بود. عجیب است. بعد حالا برویم به فکر بچههامان بکنیم که از ریاضی و هندسه بیزار و فراریاند و اه اسمش که میآید — و خودمان هم اینطوری بودیم دیگر. به فکر حال خودمان بکنیم و بچههامان.
رنگ گرفتن در صلب پدر و رحم مادر
چون امیرالمؤمنین علیهالصلاة والسلام یکی آمد پیش آقا گفت آقا چه کنیم بچههامان خوب بشوند و فلان. فرمود صبر کن آقاجان. بچههای شما همانی میشوند که خودتان هستید. خودت چی هستی؟ بچهات هم همان میشود. فاطمه است که فرزندش حسین میشود.
اینکه ما در قوس نزول اولین جایی که رنگ گرفتیم کجا بود؟ حالا جسارت به پدر و مادرهامون هم یک وقت نشود. الان شما در بحث نور و علم و فضیلت و تقوا و معرفت نشستهاید. اینجا موج میزند معنویت و نورانیت. نه اینجا؛ همهٔ جلساتی که متعلق به آنهاست، مخصوصاً جلسات شهدا، ولایی.
خب اینجا نشستی. اولین جایی که رنگ گرفتی در قوس نزول — «إنا لله» — کجا بود؟ همیشه گفتیم دیگر. صلب پدر، بعد رحم مادر.
«أَشْهَدُ أَنَّكَ كُنتَ نُورًا فِى ٱلْأَصْلَابِ ٱلشَّامِخَةِ وَٱلْأَرْحَامِ ٱلْمُطَهَّرَةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گواهی میدهم که تو نوری بودی در پشتهای بلندمرتبه و زهدانهای پاک.
«کنت» شما بودید در کجا؟ اصلاب شامخه و ارحام مطهره. خیلی مهم است پدر، مادر؛ رحم مادر، صلب پدر خیلی مهم است. اولین جا آنجا ما رنگ گرفتیم؛ ظرفهمان و وسع وجودیمان در عالم مقدرات، در عالم قدر.
«وَإِن مِّن شَىْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَآئِنُهُۥ وَمَا نُنَزِّلُهُۥٓ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ» (حجر/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیز نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست، و فرو نمیفرستیمش مگر به اندازهای معلوم.
قدر معلوممان مشخص شد. پدر و مادر اگر این کاره نبودند شما الان حضرت زهرایی نبودی. برو خانه بیفت به پایشان، دست و پایشان را ببوس که الان نشستهای سر سفرهٔ امیرالمؤمنین. میلیارد میلیارد آدم زندگی دارد میکند؛ خوک و سگی و حلزونی دارند زندگی میکنند. چرا شماها سر سفرهٔ توحید ناب و ولایت کلیهاید؟ چند میلیوناند مگر شیعهٔ اثنیعشری، چند نفرند؟ پیداست که پدر و مادرها پاک بودند.
میدانستید قیامت به نام مادرهاتان صداتان میزنند؟ مادر، مادر حرف اول را میزند. خوشا به حال آنهایی که دارند. قدر بدانید؛ و بیچاره امثال منی که از دست دادیم. که من به یک سری میگفتم تا مدتها من شبها تا صبح سر خاک مادرم بودم. نمیتوانستم ول کنم بیایم. میگفتند بیکار بودی؟ نخیر؛ شما بیکاری که نمیفهمی مقام مادر را. بهشت زیر پاست؛ شوخی است مگر.
اولین جا آنجا ما رنگ گرفتیم. حالا ذیوسع وجودی آنجا مشخص شد. دیگر بقیهاش را گردن پدر و مادر نینداز. اگر پدر و مادر اصالت نداشتند، نورانیت نداشتند، طهارت نداشتند —
«لَّا يَمَسُّهُۥٓ إِلَّا ٱلْمُطَهَّرُونَ» (واقعه/۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز پاکان به آن دست نمیسایند.
دست من و شما به ولایت اهل بیت نمیرسید. والله قسم. پس کار آن شاهراه را آنها ما را دستمان را گرفتند بردند. یعنی اوج را آنها ما را بردند. بهترین، اساسیترین، اصولیترین؛ اصل کار را آنها انجام دادند. دیگر بقیهاش با خودمان بوده اگر خرابکاری کردیم.
پس حتماً قدرشناس و قدردان پدر و مادرهامون باشیم. و من هم که متأسفانه پدر و مادرم بدنشان زیر خاک است و انشاءالله امشب مهمان اهل بیت عصمت و طهارت باشند؛ و بعضی از شما دوستان که اینجا مثل آقا سید که پدرشان از دنیا رفته و آقای ثروتی که پدرشان، آقای اسکندری که مادرشان و عزیزان دیگر — پدر و مادر آقا رضا — این را امیدوارم که امشب یک خلوتی برایشان داشته باشیم.
به شکرانهها؛ به شکرانهٔ حداقل این حرفی که از من امشب شنیدی یک هدیهٔ ویژه. نگو حالا بگویی حالا یک تهمانده از نماز شب ما هدیه به پدر و مادر. یا یک سورهٔ واقعه خواندیم برایش. بخورد به کمرت. این چه کاری است؟ شب تا صبح درد سر و کمر و پا و آهت بلند میشد؛ مادر تا صبح نمیخوابید پای تو. عذرخواهی میکنم؛ اگر گند و کثافتهای ما را مادر نمیشست چند سال ما چه میکردیم؟ هرکی خادمتر است به پدر و مادرش پیش خدا عزیزتر است. شوخی ندارد آقا.
خاک بودن در برابر پدر و مادر
باز یک عده تعجب کردند که لب دفن پدر ما. من از پدرم فارغ شدم. اصلاً دیگر غم پدر رفت. استخوانهای مادرم را که بغل کردیم آن حالت برای ما پیش آمد و حالت نزدیک به غش بود؛ و اصلاً روضهٔ حضرت زهرا ما را برگرداند. به دوستان گفتم حالاتمان را آنجا همه تعجب کردند. حتی یک سری اشکال کردند به من؛ گفتند پیام دادند حتی. حتی یکی از دوستانم زنگ زد: این چیست؟ این چه عکسی است دوستان گذاشتهاند توی کانال. شما بغل قبر پدر و مادرت دراز کشیدی روی خاکها. جمع کن زشت است. شما عالمی.
بخورد توی سرم این علم و این عرفان. این حرفها چیست؟ در برابر پدر و مادر باید خاک باشی. خاک. چه کنم با زبان نفهمها؟ چه کنم؟
رزق در آسمان؛ سفرهٔ صاحبزمان
میخواهم بحث را جمع کنم. بحث که تمام شد یک جملهٔ پایانی بگویم. امشب مناجات عجیب بود. روضه عجیب بود. فضای جلسه عجیب بود که من هم دست و پایم را گم کردم. اصلاً فرار کردم از همهچیز؛ و سینهزنی و منبرمان هم عجیب از آب درآمد. میخواهم به شما بگویم:
«وَفِى ٱلسَّمَآءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ» (ذاریات/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و روزی شما و آنچه وعده داده میشوید در آسمان است.
رزق و آنچه که به شما وعده داده شده، در آسمان است. نمیدانم در زیارت اربعین پیش ارباب چه کردی که امام حسین ما را هم قاطی شماها امشب تفضل کرد، عنایت کرد. نمیدانم.
«ٱللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ ٱلزَّمَانِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا برای مولای ما صاحبزمان برکت ده.
این را فرمودند وقتی غذا میخوری سر سفره بگو. چه سفرهای بالاتر از سفرهٔ معنویت.
«فَلْيَنظُرِ ٱلْإِنسَٰنُ إِلَىٰ طَعَامِهِۦ» (عبس/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس انسان باید به خوراک خود بنگرد.
قرآن است. امام باقر فرمود:
«عِلْمُهُ ٱلَّذِى يَأْخُذُهُ عَمَّن يَأْخُذُهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دانش اوست که فرامیگیرد؛ بنگرد از چه کسی فرامیگیرد.
به علمش نگاه کند که از کجا اخذ میکند. الان سر سفرهٔ علم و معرفت و نور ولایت نشستهاید. پس «اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان». یعنی خدایا برکت بده به مولامان امام زمان. این سفره، سفرهٔ اوست.
«ٱللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ ٱلزَّمَانِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا برای مولای ما صاحبزمان برکت ده.
«وَٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فاتحه/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ستایش خدای را، پروردگار جهانیان.
صلوات.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.