یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
افتتاح جلسه
«يَٰرَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَٰتِ ٱلشَّيَٰطِينِ وَمِن شَرِّ نَفْسِى وَمِن شَرِّ خَلْقِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسهها و ضربههای شیاطین و از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت به تو پناه میبرم.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِىِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.
«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَةٍ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمت؛ و از فضل او درخواست میکنم.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰدَاعِىَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِىَّ ءَايَٰتِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده بهسوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر شما و رحمت خدا.
شب جمعه و زیارت ابیعبدالله
شب جمعه است؛ شب زیارتی ابیعبدالله علیهالسلام. الحمدلله، بعد از اشک و ناله بر اربابمان، جلسهٔ درس و بحث شروع میشود. همین خودش موجب برکت است؛ انشاءالله این حقایق به جانمان بنشیند.
به حسب وظیفه، دست حاج حسین عزیز و همهٔ شما را که به این جلسه وفا کردید میبوسم؛ گریان و نالان، همانهایی که کمک کردند از درون بشکنیم. خداوند حق شما را بر ما حلال کند انشاءالله.
بارگذاری نشدن مباحث لقاء الله
متأسفانه حدود شش ماهی میشود که مباحثی که پیرامون لقاء الله اینجا گفتیم — و خیلی هم مهم بود؛ بعد از فاطمیه دیگر تقریباً به اوج رسید و ادامه پیدا کرد — هیچکدامش در کانال بارگذاری نشد. این خوب نیست. دوستانی که پیگیر مباحثاند جا میمانند. ولی ما وظیفهمان را انجام میدهیم. صوت نرسیده باشد هم، نشستن سر این سفره وظیفهای است که زمین نمیگذاریم.
آدمی که تشنهٔ یک سلسله معارف باشد، تا کوه قاف هم که باشد میرود. نباشد، پشت فرمان ماشینش لمیده میگوید: «چرا این صوتها باز بارگذاری نشده تا گوش بدهیم و بخوابیم؟» یا وقت پرتِ پشت فرمان را با صوت پر کند. بهجای تشکر و دستبوسی و شکرگزاری از بچههایی که زحمت بارگذاری میکشند، فحش هم میشنوند؛ تازه با پررویی تمام انتقاد هم میکنند که این چه وضعی است، بلد نیستید کانال را اداره کنید، یکی دیگر را بیاورید. بماند.
مرور: ربط فقر با لقاء الله
چنانچه خاطر شریفتان باشد، رسیدیم به ربط فقر و فقر ذاتی با لقاء الله؛ و از کتاب منازل السائرین خواجه عبدالله انصاری انواع فقر را میگفتیم. فقر زاهد و فقر عدمی را اجمالاً توضیح دادیم. امشب سومین و آخرین نوع فقر را که به نام فقر عارف است در رابطه با آن صحبت میکنیم.
امیدوارم با دقت توجه داشته باشید. اگر کسی دنبال این میگردد که به مدارج عالیه برسد — که نتیجهٔ نشستن حقایق ناب این معارف عرشی در وجود ما همین مدارج است — چارهای ندارد. اگرچه ما پیِ رسیدن به درجات نیستیم و نباید هم باشیم؛ اما ناخواسته این اتفاق میافتد. حداقلش این است که عاشق این باشد که این حقایق در وجودش بنشیند و دارا بشود؛ به قول حضرت استاد، نه صرفاً دانا. چارهای جز رسیدن به این مرحله از فقر ندارد.
عالیترین نوع فقر است؛ اسمش هم روی خودش است: فقر عارف. ببینیم مشخصاتش چیست و چه باید کرد. چنین کسی به عالیترین نوع لقاء الله خواهد رسید؛ چه در همین نشئه، چه بعد از موتش.
فقر عارف؛ الدرجة الثالثة
«ٱلدَّرَجَةُ ٱلثَّالِثَةُ صِحَّةُ ٱلِٱضْطِرَارِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): درجهٔ سوم: درست بودن و بهسلامت بودنِ اضطرار.
سومین نوع فقر، که فقر عارف است، از نظر این عزیز — که خودش هم عارف بالله و عارف واصل شناخته میشود میان بزرگان — «صحة الاضطرار» است.
قاعدهٔ اضطرار در قرآن از مهمترین، بلکه اهمّ قاعدههاست؛ تا جایی که استجابت را خدا منوط به اضطرار کرده است.
«أَمَّن يُجِيبُ ٱلْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ ٱلسُّوٓءَ» (نمل/۶۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا کیست آنکه درمانده را چون بخواندش پاسخ میدهد و بدی را برمیدارد؟
یعنی اگر کسی دنبال استجابت است، خیلی دنبال این نباشد که یک ذکر خاص بردارد و آن را ورد کند، لبش دائم تر باشد تا مثلاً استجابت شود. نه. طبق صریح آیهٔ قرآن، استجابت جایی است که اضطرار هست. شما هزارویک ذکر بگو، توسل کن؛ اما اگر به آن حالت اضطرار نرسیده باشی، عزیز دلم، نتیجهٔ مطلوب نمیگیری.
حالا اضطرار یعنی چه؟ مضطر شدن یعنی چه؟ نشانهاش چیست؟ اینجا اولین نشانهٔ فقر عارف، مضطر شدن است: صحة الاضطرار؛ اضطراری که صحیح باشد، نه ساختگیاش.
صحة الاضطرار؛ نه اضطرار ساختگی
طرف خودش را به بیچارگی میاندازد؛ از این هیئت به آن هیئت. معذرت میخواهم، یللیتللی اینها؛ بعد دنبال کار و تلاش نمیرود؛ بعد از جهت اقتصادی مضطر میشود. این که صحة الاضطرار نیست. حواسمان جمع باشد.
دیروز هم در مسجد بلال سؤال پیش آمد. خوشحالم امشب حداقل دو تن از عزیزان همان جلسه اینجا حاضرند؛ چشممان به جمالشان روشن شده. آدمی که تشنهٔ معارف باشد تا کوه قاف هم میرود.
آنجا یکی سؤال کرد: شما این هدایایی را که تقدیم میکنی و میگویی از اساتیدتان و مشایختان و بزرگان اهل معرفت است و غالباً سینه به سینه است، چرا بعضیهایش را که بعضاً انجام میدهیم نتیجه نمیگیریم؟
جواب حاضر و آماده است. اگر کسی به حالت اضطرار رسید، جواب میگیرد. البته آن اذکار، کلیدواژهها و در حقیقت رمزهایی هستند برای باز شدن آن قفل. حالا شما قفل را باز کردی، درِ صندوقچه را باز کردی، دیدی توش خالی است. چه؟ اگر اضطرار نباشد، دری به رویت باز میشود چون داری میکوبی در را. ذکر گفتن — مخصوصاً اگر ذکر به اصلِ تردد برگردد، ورود و خروج اتفاق بیفتد و بشود ورد — هی این را تکرار کند، در بالاخره باز میشود؛ بهخاطر آن کریمهٔ «ادعونی». درِ بسته را اگر پیوسته بکوبی، باز میشود. ولی این در که باز شد، معلوم نیست آن چیزی که نصیب شده مطلوب خاطرت باشد یا همان چیزی که واقعاً دنبالش هستی. صندوقچه را باز کردی و خالی دیدی. چرا؟ چون اضطرار نداری. کلید کار کرد؛ گنج نبود.
پس استجابت جایی است که اضطرار هست.
دو آیه کنار هم؛ علامه طباطبایی
چه جالب که در جایی میفرماید:
«ٱدْعُونِىٓ أَسْتَجِبْ لَكُمْ» (غافر/۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مرا بخوانید تا اجابتتان کنم.
آنجا میگوید مرا بخوانید تا اجابت کنم شما را. اینجا میگوید:
«أَمَّن يُجِيبُ ٱلْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ ٱلسُّوٓءَ» (نمل/۶۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا کیست آنکه درمانده را چون بخواندش پاسخ میدهد و بدی را برمیدارد؟
آنجا «ادعونی» است، اینجا «إذا دعاه». کسی که در حالت اضطرار او را بخواند، کشف سوء رخ میدهد.
به قول علامه طباطبایی علیهالرحمه، باید آیات قرآن را کنار هم دید. اگر فقط «ادعونی أستجب لکم» را ببینی، گول میخوری؛ فکر میکنی دعا کردن کافی است و دعا همین است که بیفتی به گدایی و گداصفتی راه بیندازی در درگاه خدا؛ بعد یک عمر بندگی هم پررو شوی بگویی چه به من دادی؟ این همه آمدم، آخرش چه شد؟ بگوییم الان چه دارم من؟ این گداصفتی خوب نیست.
اما اگر درست ببینی و این دو آیه را کنار هم بگذاری، یعنی مضطر شدی و خواندی او را؛ حالا «یکشف السوء»: سوء برطرف میشود؛ یعنی استجابت رخ میدهد. یعنی میفهمی که تو باید بروی به سمت اضطرار. اصلاً خواندن — ادعونی یا دعاه — صرفاً این نیست که بگویی این را میخواهم، آن را میخواهم، این را نمیخواهم، آن را نمیخواهم. این، جسارتاً، بچهبازی است. خوب است، اما مال بچههاست؛ مال چیزندیدههاست.
صاحبخانه، نه سفره و دکوراسیون
میشود تو بروی خانهٔ کسی که خیلی برایت عزیز است، بعد گرفتار در و دیوار و دکوراسیون خانهاش بشوی؟ خیلی بیچارهای. تو پس گرفتار آن شخص نشدی. مطلوب خاطرت میزبان آن جلسه نبود که تو مهمان شدی. مطلوب خاطرت غذا و طعام و سفره و دکوراسیون خانه بود: عجب خانهای، عجب ماشینی، عجب فرشی. اصلاً حواست به صاحبخانه نیست. بیادبی است؛ مال بچههاست.
اصلاً کسی که عاشق صاحبخانه شد، همین که صاحبخانه راهش داده برایش بس است. دیگر دنبال چیز دیگری نیست. عزیز دلم!
پس دایرهٔ تسلیم کجاست؟ کجا باید تسلیم باشیم؟ اگر قرار باشد هر جا گرفتار شدیم دست ببریم به داراییمان — مثلاً گمان کنید یک کلتی داریم و مجوز استفاده از آن را هم به ما دادهاند — هر جا عصبانی شدیم برداریم تق بزنیم تو سر طرف مقابل؟ حق نداریم از این هر جایی استفاده کنیم. اذن باید باشد؛ اجازه باید باشد؛ حتی اگر اجازه داشته باشی، امر باید باشد.
وقتی خیلی رشد کنی — نمیگویم خیلی رشد کردهام و در آن مقامم؛ نه، اینطور برداشت نشود؛ ولی ابعادش را سعی میکنیم دربیاوریم — به جایی میرسی که میگویی: آقا، هر چه او بخواهد.
رشتهٔ دوست؛ یحبّهم و یحبّونه
رشتهای بر گردنم افکنده دوست. دوست، آقا، دوستِ محبّ حسین؛ یعنی دوست حسین، که آن هم دوست من است؛ به قاعدهٔ:
«يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُۥ» (مائده/۵۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان را دوست دارد و آنان او را دوست دارند.
«یحبّهم» اول: او عاشق اینها شده؛ بعد «یحبّونه»: بعد اینها عاشق شدهاند. اول امام حسین دوست ما بوده که ما دوستش شدیم. او عاشق ما شده که ما عاشقش شدیم. این قاعدهٔ قرآنی است.
حالا رشتهای بر گردنم افکنده دوست؛ یعنی حسین بن علی. میکشد هرجا که خاطرخواه اوست. عشق است. منو اینطوری دوست دارد؛ عشق است.
موسی و ولیّ خدا کنار ساحل
مثل حضرت موسی که از اولیای خدا را خواست ببیند. آدرس که را به او دادند؟ یک آدم مرفه در اوج دارایی و مکنت و عافیت؟ اولاً آدرس خیلی دور دادند. بیچاره شد تا به آنجا رسید. به راحتی در این بارگاه چیزی درخور نمیدهند. چرا؟ چیپس و پفک را راحت بهت میدهند؛ تو هم راحت میگیری و با پررویی میروی، فکر میکنی همهچیز را گرفتهای. اما طلا و نقره را به هر کسی نمیدهند. کیمیا را هم به اَحَدی نمیدهند مگر اَوحَدی. کیمیا خودش طلاسازی است.
چقدر رفت تا این را پیدا کرد. آخر دید زنی است، گوشهکنار ساحلی، مشغول مناجات. نگاه کرد: این زن فلج است؛ دستها هم خیلی نمیتواند حرکت بدهد؛ نابیناست؛ اصلاً تکان نمیتواند بخورد؛ طوری که پرندگان میآیند غذا برایش میآورند. دارد مناجات میکند. داستانش مفصل است. اشک میریزد و میگوید: خدایا از تو ممنونم که بین این همه چشم، چشم مرا انتخاب کردی و گرفتی. نگاه را ببین. بین این همه پا، پای مرا گرفتی.
کی این حالت را دارد؟ با ادعا کردن، عزیز دلم، کار درست نمیشود. تا لب مرگ میشود ادعا کرد. از آنجا به بعد دیگر کار ادعا نیست.
دعا یا ادعا؛ سرّ دعای کمیل
خیلی از دعاهای ما هم ادعای ماست. دعا میکنیم خدایا ما را با شهدا محشور کن و فلان. خب فرمودهاند دعا کنیم؛ یک بحث است. امر، امر مولاست؛ میخوانم. چشم؛ به نیت خودت میخوانم مولا جان؛ وگرنه من کیم که بگویم صبر میکنم.
«صَبَرْتُ عَلَىٰ حَرِّ نَارِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر سوزندگی آتش تو صبر کردم.
حرّ نارت؛ یعنی آن سوزانندگی آتش، نه صرفاً بر شعله. میشود آدم بر شعله صبر کند؟ در وضعیتی قرار بگیرد که شعله هی بسوز و نسوز داشته باشد. اما سوختنش را که نمیشود صبر کرد. حرّ نارک یعنی دارم میسوزم و صبر میکنم بر آن سوختن. اما:
«فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَىٰ فِرَاقِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چگونه بر دوری و فراق تو صبر کنم؟
تو همین کمیل که الان نقلِ زبانمان شده و تعقیبات نماز و مستحبمان شده، تندوتند همینطور میخوانیم و ساعت را نگاه میکنیم کی تمام میشود. با همین خواندنهایمان اگر آتشی نشویم خیلی به ما رحم کردهاند؛ یعنی نیندازندمان جهنم که سرّ ادعیه را به بازی گرفتیم. به قول حضرت امام، کمیل سرّ ادعیه است. خیلی از دعاهای ما اینطور است. ما کجا هستیم؟ اصلاً دعاهای ما خیلیاش ادعاست. مثلاً تو در این حد نیستی؛ چه خبرت است؟ شلوغش کردی؟
ارتباط با برزخ و طلب وجودی
میخواهید بهترین راه ارتباط با برزخ را امشب به شما بگویم؟ اگر سریع بگویی «بگو»، خیلی پررویی. اگر بگویی «نه، نمیخواهم»، باز بیچارهای. طلب وجودی باید داشته باشی. ریشها دارد سفید میشود. ما قرار است این راه را برویم.
«وَإِنَّآ إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ما بهسوی اوییم، بازگشتکنندگان.
قوس صعود باید از عالم مثال رد شویم — عالم برزخ است دیگر — تا به عالم عقول برسیم. بعد من وقتی به شما این را بگویم بدون دستورالعملش، یعنی چطور؟ بگویم این کار را باید انجام بدهید، همه میخندید: «اِ، اینه؟» همین «اِ اینه» که تو ذهنت میآید، خیلی بدبختم من. یعنی ما معارف را تو ذهن خودمان طبقهبندی کردهایم؛ ادعیه را هم.
صلوات؛ نسخهٔ آیتالله بهجت
همین امشب برو خانه، چهار تا فیلم باز کن؛ جستجو کن فرمایشات آقای بهجت را به آدمهای مختلف در حوزههای متعدد. یکی آمده میگوید من معتاد بودم؛ سی سال حشیش و هروئین میکشیدم؛ بیچاره بودم؛ خودم را داغان کردم؛ آقای بهجت دستم را بگیر نجاتم بده. میگوید صلوات بفرست. برو صلوات؛ تا میتوانی صلوات بفرست. یکی دیگر آمده میگوید من خیلی فقیرم، خیلی داغانم. تا میتوانی صلوات. یکی آمده میگوید قرآن میخواهم بخوانم هیچ لذتی نمیبرم؛ یا اصلاً بلد نیستم قرآن بخوانم. میگوید صلوات بفرست. میگوید آخر من از قرآن خواندن لذت ببرم. باز میگوید صلوات بفرست آقا.
ما تو ذهنمان صلوات چیز کمی است. در حالی که در زیارت جامعه میخوانیم:
«وَجَعَلَ صَلَوَاتِنَا عَلَيْكُمْ وَمَا خَصَّنَا بِهِ مِن وِلَايَتِكُمْ طِيبًا لِخَلْقِنَا وَطَهَارَةً لِأَنفُسِنَا وَتَزْكِيَةً لَنَا وَكَفَّارَةً لِذُنُوبِنَا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و درودهای ما را بر شما، و ولایت شما را که به ما اختصاص داده، مایهٔ پاکی آفرینش ما، پاکی جانهای ما، تزکیهٔ ما و کفارهٔ گناهان ما قرار داد.
این چهار پیامد چیز کمی است؟
طیب خلقنا؛ نطفه و دخالت شیطان
آقا میگوید زن و مرد وقت مجامعت اگر بسم الله الرحمن الرحیم نگویند، شیطان دخالت میکند. این نطفه ناپاک میشود. حرام نیستها؛ یعنی بچه حرامزاده نیست؛ اما نطفه ناپاک است. تخیلات و متخیلات فاسد تو ذهنش موج میزند. حقایق را نمیتواند بگیرد. هرچه برنامه میریزد درجا میزند. ذکر به او مزه نمیدهد. برعکس، گناه خیلی به مذاقش خوش میآید و فراری است از مسجد و هیئت و حقایق؛ آخوند میبیند در میرود؛ فحش میکشد این و آن. بس. همین. شیطان دخالت کرده.
راهش چیست؟ خب دخالت کرد؛ من بیچاره چه خاکی به سرم بریزم؟ «طیباً لخلقنا». خلقت ماست دیگر. آن لحظه خلقت من و شما آغاز میشود. قوس نزولمان شروع میشود در نشئهٔ طبیعت. آمده در عالم مثال، میخواهد بیاید به نشئهٔ طبیعت. خب آن نطفه ناپاک است. میگوید طیباً لخلقنا: پاک میکند خلق ما را؛ یعنی نطفه را. تا این حد اثر دارد؛ آخر من چه بگویم دیگر. بعد میرود دنبال چیزهای عجیبغریب میگردد.
طهارة أنفسنا؛ نفس برزخ ظاهر و باطن
بعد میرود به طهارة أنفسنا.
«لَّا يَمَسُّهُۥٓ إِلَّا ٱلْمُطَهَّرُونَ» (واقعه/۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز پاکشدگان آن را مس نمیکنند.
پاکیزگی میآورد برای جانهای ما. نفس، مرتبهٔ برزخ است. البته دقت داشته باشید: از رتبههای باطنی ماست نفس. کدام رتبه است؟ مرتبهٔ تعلق روح به بدن. یعنی آن مرتبهای از روح که تعلق دارد، علقه دارد به بدن و میخواهد این بدن را با خودش بکشد بالا.
علت اینکه هر جا بدن میت را میبرند روح با آن میرود، تا میرود تو آن قبر، خودبهخود — نه ناخودآگاه؛ اصلاً خود طرف نخواسته — کشیده میشود: عین روایت میگوید روح کشیده میشود، با بدن میرود. آن لحظه سرِ قبر که میگویند کشیده میشود با بدن میرود تو آن قبر. فقیهها آن قبر خاکی را میگویند؛ البته آن قبری که عذاب و ثواب بر آن مترتب است این نیست. آن قبر، قبر برزخی است که میشود قالب مثالی؛ دربارهاش سخن گفتیم. علت این کشیده شدن همین علقه است. علقه: یک عمر با این بدن بوده، تعلق داشته. مرتبهٔ تعلق روح به بدن را به آن میگویند نفس. چیز کمی نیست. برزخ بین بدن و روح است. برزخ بین ظاهر و باطن است.
اگر این کارکردش درست نباشد، من و شما از این مرتبه راه به شهود نمیبریم.
حضرات خمس
دیروز تو مسجد بلال عرض کردیم حضرات خمس عالم:
حضرت شهود مطلقه همین عالم ملک است؛ عالم طبیعت. شهود مضاف یا مقیده عالم مثال است یا برزخ. غیب مضاف عالم عقول است. غیب مطلقه دیگر ذات است یا عالم اله. و آن جامع بین غیب و شهود میشود کون جامع یا برزخ جامع یا انسان کامل. این حضرات خمس.
اینها را ما باید برویم؛ باید طی کنیم. راهی است که باید برویم. از ملک تا مثال، از مثال تا عقول، و از آنجا به غیب مطلق؛ و انسان کامل جامع اینهاست. این طبقهبندی را ذهنی نگه ندار؛ باید در وجود پیاده شود.
«إِنَّآ إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما بهسوی او بازمیگردیم.
باید برویمها. از آن رتبهٔ عالم طبیعت باید بروی به عالم مثال، برزخ. الان ارواح ما آنجا هستند. البته برای ما آشناست؛ چون در قوس نزول این رتبه را طی کردهایم، آمدهایم. به آن میگویند ذرّ نزولی: عالم مثال در قوس نزول که آمدهایم. یک وقت اتفاقی میافتد، میگویی یک بار دیگر این برای من رخ داده بود انگار. مال آنجاست. خودش جای شرح و بسط دارد این حرف.
حالا از حرف دور نشویم. برای اینکه این مراتب را طی کنیم، از نشئهٔ طبیعت بخواهیم برویم به یک رتبهٔ بالاتر، باطنتر — عالم مثال یا برزخ بیرون، که اصطلاحاً میگویند برزخ خارج. برزخ داخل: قوهٔ خیال؛ مثال متصل. برزخ خارج: مثال منفصل؛ بیرون از ما.
هیچ چارهای جز پیادهسازی این حقایق تو وجود خودمان نداریم. اینهایی که داریم میگوییم باید دودوتا چهارتا، قشنگ شناسایی بشوند؛ بعد درست هم پیاده بشوند. هیچ چارهای هم نداریم.
ما هنوز فقر عارف را درست بیان نکردهایم. تو همان اول، پلهٔ اولش ماندهایم. اشکالی هم ندارد. اگرچه نیت کردم هر سه نشانه یا درجهاش را عرض کنم، نشد. حالا همین اولیاش را بفهمیم: صحة الاضطرار.
طهارت نفس و ملکوت حضرت زهرا
به همین جهت رفتیم تو بحث صلوات. طهارة أنفسنا؛ دیگر «لا یمسّه إلا المطهّرون». گفتیم به این رتبه نمیشود رسید. رتبهٔ باطنی است دیگر؛ عالم مثال. نفس، رتبهٔ باطنی است. طهارة أنفسنا یعنی کمک میکند که مس کنی ملکوت را.
ملکوت عالم کیست؟ حضرت زهراست دیگر. این حرفها دیگر تو فاطمیه بین ما گذشت. با زور زوری نیست که روضهاش را بخوانی بعد بتوانی ارتباط بگیری با حضرت صدیقهٔ شهیده. لا یمسّه إلا المطهّرون.
حالا این طهارت نفس را — چون عرض کردیم نفس برزخ است بین ظاهر و باطن ما — چطور میتوانیم از ظاهر به باطن پل بزنیم؟ یعنی با حضرت زهرا ارتباط بگیریم. باید تطهیر بشود نفس ما. طهارة أنفسنا در پی چه بود؟ صلوات، که معنای اتمّش میشود ولایت؛ چون «وما خصّنا به من ولایتکم». صلوات ظاهری نه.
باطن صلوات: ولایت و تسلیم
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ صَلُّوا۟ عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا۟ تَسْلِيمًا» (احزاب/۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، بر او درود فرستید و به تمام و کمال تسلیم باشید.
«صلّوا علیه» میشود صلوات ظاهری. «صلّوا علیه» تمام شد دیگر. «و سلّموا تسلیماً» دیگر چیست؟ امام صادق صلواتاللهعلیه فرمود: باطن، ولایت است. یعنی همان باطن صلوات. باطن صلوات یعنی ولایت؛ یعنی تسلیم.
تسلیم باش آقا. تا یک مشکلی برایش پیش میآید سریع میخواهد دست به ذکر بشود این مشکل را برطرف کند. اباعبدالله نمیتوانست ذکر بگوید همه سوسک بشوند تو کربلا؟ همه سهمی بشوند؟ نمیتوانست؟ الان هرکی مشکل پیدا میکند توسل به امام زمان پیدا نمیکند. امام عصر نمیتواند از خدا ظهورش را بخواهد؟
«أَكْثِرُوا ٱلدُّعَاءَ بِتَعْجِيلِ ٱلْفَرَجِ فَإِنَّ ذَٰلِكَ فَرَجُكُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فراوان دعا کنید برای تعجیل فرج؛ که همان فرج شماست.
«فأکثروا الدعاء بتعجیل الفرج» را از ما خواسته؛ آن هم اکثارش را. «فإن ذلک فرجکم»: آن فرج شماست. چه؟ این اکثارِ تعجیل فرج. آن هم فرجکم؛ فرج شماست، نه فرج آقا. فکر نکنی تو به جایی رسیدهای که میتوانی با دعا کردنت فرج آقا را از خدا بگیری. احدی نمیتواند. آن کار خودش است. آخرش هم خودش دعا میکند.
پنجرهٔ فولاد؛ اذن و رضای خدا
مثلاً این همه مریض میروند پنجرهٔ فولاد، خودشان را میبندند به پنجرهٔ فولاد. از هزار تا مریض شاید یک نفر، یک نصفهای شفا بگیرد. یعنی امام رضا بقیه را بیمحل کرد؟ همان یکی را؟ بقیه از چشم امام رضا افتادند؟ نه اینطوری نیست که.
«وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ» (ضحی/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما نعمت پروردگارت را بازگو.
این حدیث کن: نعمت خدا بهت میدهد بیان کن، حدیث کن. نعمت ولایت را که در عالم ظهور و شهادت مطلقه حضرت دارد هنوز هم با آیات قرآن عمل میکند. امام رئوف دارد با آیهٔ قرآن عمل میکند. یک نفر را شفا میدهد که این قدرت را خدا به او داده؛ اما به اذن الله. خدا باید اجازه بدهد. خداست و دارد خدایی میکند. تو خودت را بکش. همهٔ اوراد و اذکار را دست بگیر. خودت را بکش جلو امام معصوم. تا خدا اذن و اجازه ندهد.
حالا آن اجازهٔ تکوینیاش که همیشه همراهش است. راضی نباشد بهتر است بگوییم. تا خدا راضی نباشد امام رضا از خدا طلب تو را نمیکند. تا خدا راضی نباشد امام عصر لب تر نمیکند برای دعای فرج.
امیرالمؤمنین و ارادهٔ رب
از امیرالمؤمنین سؤال کردند که آقا شما مگر صاحب کون و مکان نیستی؟ مگر صاحب اسرار زمین و آسمان نیستی؟ مگر اسم اعظم پیش شما نیست؟ چرا؟ بارها این را خدمت شما عرض کردهام در مباحث دیگر. چرا با همین قدرت معنویتان را نشان نمیدهید معاویه را از کرسی بکشید پایین؟
حضرت فرمود: من اراده کنم به خاک سیاه مینشانمش، بدون اینکه قصد دست به قبضهٔ شمشیر ببرم. آنها ارادة الربّاند. ارادهٔ خدا ارادهٔ آنهاست. خب؟ اما فرمود نکتهٔ خیلی پررمز: فرمود تا یقین نکنیم این دعایی که میخواهیم بکنیم رضایت خدا صددرصد باشد یا نه، ما نمیکنیم. خداست و خدا دارد آقا. دارد خدایی میکند. عالم خدا دارد؛ خدا هم دارد خدایی میکند. تو برو خودت را بکش پیش امام معصوم. میگوید خدا باید رضایت کامل داشته باشد.
امام معصوم از خدا برای تو چیزی نمیگیرد مگر یقین کند که گرفتن این چیز از خدا برای شما مورد رضایت خداست. یعنی خدا راضی است از اینکه امام این را از او طلب کند. چون امام لب تر کند، خدا «نه» نمیگوید. اسم اعظم است دیگر.
حالا اگر یک چیزی از خدا برای شما خواست به دردت نخورد چه؟ برایت خوب نبود چه؟ یکهو رو دلت کرد چه؟ مثل اینکه به یک بچهٔ شیرخواره چلوکباب بدهند. میآید رو معدهاش؛ خفه میشود؛ اصلاً نمیتواند بخورد. بسیاری از چیزهایی که ما میخواهیم مثل این است. ما بچهٔ شیرخواری هستیم که از خدا چلوکباب طلب کردهایم. حالا امام معصوم باید این کباب را بکند تو حلق این بچهٔ شیرخوار تا خفه شوی؟ حکمت پس کجاست؟ تا راضی نشود خدا، تا مطمئن نشود خدا راضی است، نمیگیرد برایت.
پس تسلیم باش آقا. بسپار خودت را به اهل بیت، به خدا. نمیدانم حالا چه شد یکدفعه بحث ما آمد به اینور و به اینجا کشید. حرفها، حرفهای بهدردبخوری هم هست. اینطوری نیست که بگوییم حالا اشتباه کردیم این حرفها را زدیم. نه.
اضطراب و اضطرار
در خصوص صحة الاضطرار داشتیم سخن میگفتیم که معنایش چیست. حالا یکی از نشانههای فقر عارف، صحة الاضطرار است؛ یعنی کاملاً، آن هم اضطرار صحیح.
خودش را ببینید: ما یک اضطراب داریم، بد است، خوب نیست. یک اضطرار داریم. مضطرب بودن بد است؛ نشانهٔ دوری از خداست. مضطرب بودن یعنی آرامش ندارد؛ یعنی به اطمینان قلبی نرسیده؛ از خدا دور است؛ پوچگراست؛ فکر میکند بعد مرگ دیگر زندگی و حیاتی وجود ندارد. نه. اضطراب یعنی این؛ خیلی بد است. اما اضطرار، مضطر شدن، خیلی خوب است.
مضطر شدن یعنی چه؟ یعنی اینکه تو بیچارهٔ خدا باشی.
أنا بدّک اللازم
«أَنَا بُدُّكَ ٱللَّازِمُ يَٰمُوسَىٰ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من چارهٔ لازم توام، ای موسی.
حضرت حق جلّ اسمه به حضرت موسی چه فرمود؟ أنا بدّک. بد یعنی چاره. میگوییم لابد یعنی ناچار، بیچاره. خب. أنا بدّک اللازم: من چارهٔ لازم توام یا موسی. تو مضطر بشوی یعنی بیچاره بشوی. چارهٔ اصلیات را خدا بدانی. نه مثل من که چارهٔ خودش را همه را میبیند جز خدا؛ گرفتار اسباب و لوازم.
خلفاء الأرض؛ فقر ذاتی
اگر نگاه کنی، همان آیه میفرماید مضطر را شما را قرار میدهیم به عنوان خلفای خدا در زمین:
«أَمَّن يُجِيبُ ٱلْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ ٱلسُّوٓءَ وَيَجْعَلُكُمْ خُلَفَآءَ ٱلْأَرْضِ ۗ أَءِلَٰهٌۭ مَّعَ ٱللَّهِ ۚ قَلِيلًۭا مَّا تَذَكَّرُونَ» (نمل/۶۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا کیست آنکه درمانده را چون بخواندش پاسخ میدهد و بدی را برمیدارد و شما را جانشینان زمین میگرداند؟ آیا معبودی با خداست؟ چه اندک پند میگیرید.
«أإله مع الله»: آیا معبودی جز الله هست؟ «قلیلاً ما تذکّرون»: عدهٔ کمی این را میدانند و متذکر میشوند. یعنی مثلاً آن که میگوید آقای دکتر، اول خدا بعد شما. تمام شد دیگر. این دیگر اضطرار نیست.
یک شب گفتم شما میتوانید خلیفةالله بشوید. بعضیها تعجب کردند. بیا این آیهاش. «یجعلکم خلفاء الأرض»: ما شما را خلیفهٔ خودمان روی زمین قرار میدهیم.
خلیفه به که میگویند؟ حضرت استاد فرمودهاند کسی است که — کلاً خلیفه میگویند به صفاتِ مستخلَفعنه باشد خلیفه. یعنی همهٔ صفات آن کسی که این را خلیفهٔ خودش قرار داده در او پیاده شده باشد.
مثلاً حاج حسین آقا، کرسی ذکر و ذاکری و امارت مداحی دستش باشد. که را جای خودش مینشاند وقتی نیست؟ کسی که صفت مداحی را پرورانده باشد تو خودش؛ یک مداح بر وزن فعّال، یعنی بهشدت مدحکننده؛ بلد باشد چگونه اهل بیت را به مردم مدح و ثنایشان را یاد بدهد، ذکر آنها را بکند. حاج حسین آقا شما بلندگو به کسی که بلد نیست میدهی؟ یا میگویی آقا من نبودم شما؟ تمام شد دیگر. عقل سلیم هم این را میفهمد دیگر. یعنی صفات خدا باید در تو پیاده بشود. خیلی جالب است.
حالا اصلاً از اینجا اینجوری استفاده کنیم. کی ما خلیفه میشویم؟ کی صفات خدا در ما پیاده میشود؟ کی جانشین خدا میشویم؟ کی امام عصر روی ما حساب باز میکند که به ما کار بدهد، نامهرسان آقا بشویم، به ما مأموریت بدهد و جانشین بشویم؟ جانشینان امام عصر کیاناند الان؟ کی؟ مضطر، مضطر، مضطر بشویم. این یکی از نشانههای فقر عارف است. مضطر باشد. بیچاره باشد. هیچ چارهای نداشته باشد جز خدا.
پز اسباب؛ ذکر بیروح
ولی ما به مالمان — ببخشید دیگر جسارت میکنم — پز مالمان را میدهیم، پز مدرک تحصیلیمان را میدهیم، پز قبیله و پدر و مادر و نسب و حسب را میدهیم، پز رفیقهامان و پز خانهمان و ماشینمان و شغلمان و مناسبات اجتماعی و همهچیز. این همه چاره داری تو که. پس تو بیچاره نشدی. حالا بشین هی ذکر بگو. کی اثر میکند این ذکر؟
چنین کسی به نظر شما الله را ملاقات میکند؟ مثلاً من تو هیئت باشم که دلم هم بیاید، به زحمت نیایم. ماشاءالله چه هیئتی و چه بچههایی احترام دارند. آفرین. از مستهجنان فاصله بگیرم. احسنت. اصلاً چنین کسی ولو به قول حاج حسین عزیز تو مخیّلهاش، تو قوهٔ خیالش دارد پردازش میکند که بهبه، مثلاً من تو هیئتم چه جایگاهی دارم و چقدر تحویلم میگیرند. به این خوش است. تو خودش دارد پزش را میدهد ولو نمیگوید ها. خب همین هم به آن اضطرار نرسیده؛ ذکرش روح ندارد؛ هرچه ختم و خطوم جواب نمیگیرد و به لقاء الله هم نمیرسد، چون به این فقر عارفی نرسیده.
اگر برسد به آن — مگر به فقر زاهد و فقر عدمی رسیده باشد که مشخصاتش را قبلاً گفتیم — آنها هم به ملاقات الله میرسند. اما نه آن الوهیت جامعهای که ربّ العالمین است؛ ربّ همهٔ عوالم هستی.
الوهیت؛ ربّ العالمین
اصلاً الوهیت به قول حضرت علامه حسنزاده علیهالرحمه در جایجای شرح و بحثشان در کتب متعدد و صحف نوریهٔ عرفانیه، مخصوصاً اسفار ملاصدرا — اخیراً دوباره هم به آخرین صوت که داشتم به ایشان گوش میدادم باز همین را فرمودند — الوهیت یعنی کسی که ربّ همهٔ عالم است. رب یعنی رازقش، قادرش، مدیرش، شافیش، شافعش، حافظش. همهٔ اینها به او برمیگردد. چون ربّ است، پرورشدهنده است. او به حکمتش این را میدهد، این را نمیدهد. رزقش را بر اساس حکمتش تنظیم میکند. چنین کسی ربّ است. کی ربّ العالمین است؟ الله.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فاتحه/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را، پروردگار جهانیان.
من و شما هم رب داریم؛ اما در طول آن ربّ العالمین است. آن ربّ من و شما را که قطعاً او را ملاقات میکنیم:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلْإِنسَٰنُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًۭا فَمُلَٰقِيهِ» (انشقاق/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای انسان، تو بهسوی پروردگارت سخت در تلاشی، پس او را دیدار خواهی کرد.
همه قطعاً او را ملاقات میکنیم، صددرصد. آن ربّ خودمان است. یعنی آن اسمی از اسامی حضرت حق که در ما پیاده شده — بارها دربارهاش حرف زدیم. کانال ارتباطی ما، جدول وجودی ماست که ارتباط با حضرت حق دارد. از آنجا فیض به ما میرسد. از وجود منبسط، فیض منبسط، صادر اول، واسطهٔ فیض حق و خلق که پیامبر میشود، از آن به ما میرسد. از آن ربّ وجودیمان. و ما او را ملاقات میکنیم قطعاً. اما الله را نه.
الله را باید به این مدارج فقری، حداقل به یک درجهاش، رسیده باشی تا زیارت کنی. ملاقات ربّ شخصی قطعی است؛ ملاقات اللهِ ربّ العالمین مشروط است به فقر. ما تو اینجاییم دیگر. یعنی تو این بحثیم الان. از کجا این جرقهاش خورد؟ به برکت گریههای شما و روضههای عزیزانم اینجا تو فاطمیه این جرقهاش خورد و عزم گرفتیم رو این وادی کنیم و حرفش را بزنیم. حرف بسیار مهم و استخوانداری است. امیدوارم قدر بدانیم.
خاتمه
«وَٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فاتحه/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ستایش خدای را، پروردگار جهانیان.
صلوات بفرستید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.