یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه؛ استعاذه و استغاثه
جلسهای از سلسلهٔ لقاء الله، بخش اول سخنرانی شب دوم قدر هزار و چهارصد و چهار؛ حجتالاسلام بیات.
«يَا رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ ٱلشَّيَاطِينِ وَمِن شَرِّ نَفْسِي وَمِن شَرِّ خَلْقِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از ضربهها و وسوسههای شیاطین و از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت به تو پناه میبرم.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.
«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَةٍ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدا را بر هر نعمتی، و از فضل او درخواست میکنم.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ وَزِدْ وَبَارِكْ عَلَىٰ صَاحِبِ ٱلدَّعْوَةِ ٱلنَّبَوِيَّةِ وَٱلثَّقَلِ ٱلْحَيْدَرِيَّةِ وَٱلْعِصْمَةِ ٱلْفَاطِمِيَّةِ وَٱلْحِلْمِ ٱلْحَسَنِيَّةِ وَٱلشَّجَاعَةِ ٱلْحُسَيْنِيَّةِ وَٱلْعِبَادَةِ ٱلسَّجَّادِيَّةِ وَٱلْمَآثِرِ ٱلْبَاقِرِيَّةِ وَٱلْآثَارِ ٱلْجَعْفَرِيَّةِ وَٱلْعُلُومِ ٱلْكَاظِمِيَّةِ وَٱلْحُجَجِ ٱلرَّضَوِيَّةِ وَٱلْجُودِ ٱلتَّقَوِيَّةِ وَٱلنَّقَاوَةِ ٱلنَّقَوِيَّةِ وَٱلْهَيْبَةِ ٱلْعَسْكَرِيَّةِ وَٱلْغَيْبَةِ ٱلْإِلَٰهِيَّةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، درود و سلام بفرست و بیفزای و برکت ده بر صاحب دعوت نبوی، و ثقل حیدری، و عصمت فاطمی، و حلم حسنی، و شجاعت حسینی، و عبادت سجادی، و مآثر باقری، و آثار جعفری، و علوم کاظمی، و حجج رضوی، و جود تقوی، و نقاوت نقوی، و هیبت عسکری، و غیبت الهی.
«ٱللَّهُمَّ عَجِّلْ فَرَجَهُ وَسَهِّلْ مَخْرَجَهُ وَٱجْعَلْنَا مِنْ خَيْرِ أَعْوَانِهِ وَأَنْصَارِهِ وَشِيعَتِهِ وَٱلْمُسْتَشْهَدِينَ بَيْنَ يَدَيْهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا فرج او را شتاب ده و خروجش را آسان گردان، و ما را از بهترین یاوران و انصار و شیعیان او و از شهیدان در پیشگاه او قرار ده.
«ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ ٱلزَّمَانِ، ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ ٱلزَّمَانِ، ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ ٱلزَّمَانِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فریادرس تویی ای صاحبزمان؛ فریادرس تویی ای صاحبزمان؛ فریادرس تویی ای صاحبزمان.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ. ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تَحْمَدُ وَتَسْتَغْفِرُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو ای دعوتکننده بهسوی خدا و ای ربّانیِ آیات او. سلام بر تو آنگاه که حمد میگویی و آمرزش میطلبی.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.
اشاره به حضرت صدیقهٔ شهیده فاطمه زهرا، صاحب این بیرق، و مادرشان حضرت خدیجه که امسال سفرهدار این هیئت بودند. از صمیم قلب صلواتی هدیه بفرمایید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
یا زهرا سلام.
بزرگترین مانع ظهور؛ تألیف قلوب
عرض میکردیم که بزرگترین مانع ظهور، عدم اجتماع قلوب اهل ایمان است. تا میتوانیم باید تألیف قلوب ایجاد کنیم میان مؤمنین و مؤمنات. هر کسی هم از خودش شروع کند: صاحبان حق را ببخشد، حلال کند، بدیها را ندید بگیرد؛ از همینجا شروع کند. از دیگری توقع بخشش نکند؛ خودش ببخشد. کینهها را از قلبش بیرون بریزد. و این بزرگترین کاری است که ما میتوانیم جهت زمینهسازی ظهور حضرت انجام دهیم.
این بحث لقاء الله است؛ ادامهٔ بحثهای شب جمعه. قول داده بودیم که انشاءالله برویم سراغ کتاب شریف منازل السائرین خواجه عبدالله؛ دندهٔ پنج زدیم، داریم دندهٔ کمکی میرویم تا بحث لقاء الله را جمع کنیم. برای همین این شبها همان را پی میگیریم.
روایت کنز الفوائد؛ شبیهترین مردم به پیامبر
به همین مناسبت اجازه میخواهم از کنز الفوائد، جلد دو، صفحهٔ یازده، روایت خیلی شیرینی را تقدیم کنم از پیامبر عزیز عالم. فرمودند:
«قَالَ: أَلَا أُخْبِرُكُم بِأَشْبَهِكُم بِي خُلُقًا؟ قَالُوا: بَلَىٰ يَا رَسُولَ ٱللَّهِ. قَالَ: أَحْسَنُكُمْ خُلُقًا، وَأَعْظَمُكُمْ حِلْمًا، وَأَبَرُّكُم بِقَرَابَتِهِ، وَأَشَدُّكُمْ حُبًّا لِإِخْوَانِهِ فِي دِينِهِ، وَأَصْبَرُكُمْ عَلَى ٱلْحَقِّ، وَأَكْظَمُكُمْ لِلْغَيْظِ، وَأَحْسَنُكُمْ عَفْوًا، وَأَشَدُّكُم مِن نَفْسِهِ إِنْصَافًا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرمود: آیا شما را خبر ندهم که شبیهترینتان به من از جهت خوی و منش کیست؟ گفتند: بله، ای رسول خدا. فرمود: نیکوخُلقترینتان، بردبارترینتان، نیکوکارترینتان به خویشاوندانش، شدیدترینتان در محبت به برادران دینیاش، شکیباترینتان بر حق، فروخورندهترینتان خشم را، نیکوترینتان در گذشت، و انصافگرترینتان نسبت به نفس خویش.
میخواهید به شما بگویم شبیهترین شما خلقاً — از جهت خوی و منش و اخلاق — به من کیست؟ همه گفتند: بله یا رسولالله. چه بهتر از این. کی از همه شبیهتر است به شما؟
آن شبیهتر، به سیر بحث حکمت و عرفان که قبلاً داشتیم، در حقیقت میشود تلبّس به اسماء الله. گفتیم لباس اسماء را که به تن کنی، به پیغمبر عالم شبیهتری؛ و آن «قربتاً الی الله» اصلاً یعنی همین.
تلبّس به اسماء؛ قربتاً الی الله
این
«ٱللَّهُمَّ غَيِّرْ سُوءَ حَالِنَا بِحُسْنِ حَالِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بدی حال ما را به نیکویی حال خودت دگرگون کن.
به قول عارف عربی در فتوحاتش، یعنی همین. مگر خدا حال دارد؟ «بحسن حالک»؛ آن حال خدا میشود حال پیغمبر. یعنی چه حال پیغمبر؟ حال را از حیث عرفان میگویند، نه حال اخلاق. در اخلاق، حال چیز خوبی نیست، مقام خوب است. اما در عرفان، حال خیلی خوب است. همان نسبت در وجود ایجاد میشود که حال همیشه همراه آدم است؛ اینکه شبانهروز حالش خوب باشد.
این حال پیغمبر یعنی اسمائی که از خدا در او پیاده شده؛ یعنی کمالات ذاتی خدا در او پیاده شده به نحو اتم. او شده جلوهٔ اتم همهٔ اسماء. لذا ربّ پیغمبر شد الله.
«إِنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ ٱلرُّجْعَىٰٓ» (علق/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا بازگشت بهسوی پروردگار توست.
«وَأَنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ ٱلْمُنتَهَىٰ» (نجم/۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینکه نهایت و پایان بهسوی پروردگار توست.
منتها ربّ توست که الله است. بقیهٔ اربابها — ربّ هر کسی — در طول آن ربّ کلّی است. اسمی که در تو ظهور تام پیدا کند، سلطان وجود تو بشود — به قول حضرت علی علیهالرحمة والرضوان — و سلطنت وجود تو را دست بگیرد، مالکیت تو را دست بگیرد، ربّ تو بشود، آن اسم میشود ربّ؛ میشود اسم اعظم وجودی تو؛ میشود حصهٔ وجودی تو؛ کانال ارتباطی تو با الله. و تو حداقلش وقت موت آن را زیارت میکنی. این بحثها بین ما گذشت.
پس این «أشبهکم بی خلقاً» یعنی میخواهید به شما بگویم کی بیشتر از همه اسماء الهی را در خودش پیاده کرده؟ نزدیکتر شده به من. یا به یک معنا: میخواهید به شما بگویم کی قربش به خدا بیشتر است؟ «قربتاً الی الله» دعا میکنم؛ دو رکعت نماز صبح اقامه میکنم، واجب، قربتاً الی الله. اوه اوه چه خبر است؟ قربتاً الی الله یعنی اسم جامع دیگر: الله. یعنی همهٔ اسماء را آمدهام در خودم پیاده کنم. یعنی من هم بشوم جلوهای از الکریم، از اسم العلیم، الحکیم، القدیر، المتکلم، المرید — ارادهام غوغا کند — السمیع البصیر و امثالهم.
قرب نوافل و قرب فرائض
عرض کردیم در قرب نوافل خدا میشود سمع و بصر تو، دست و پایت؛ و در قرب فرائض دیگر تو زحمت میکشی، نمیگذاری خدا تنزل کند. تو میروی؛ تو تلاش میکنی میروی بالا، معراج میروی، و تو میشوی یدالله. تو میروی بشوی اسم الله.
البته که
«ظَهَرَتِ ٱلْمَوْجُودَاتُ عَن بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): موجودات از بسمالله الرحمن الرحیم ظهور یافتند.
همه ظهور بسماللهاند. اما هرچه این اسم در من و شما بیشتر جا بیفتد، قرب ما به الله بیشتر است و ما وقت موتمان همان اسم را زیارت میکنیم؛ حقیقتش را. پس این معنا را از جهت حکمی و عرفانی عرض کردیم. یعنی چه؟ میخواهید به شما بگویم کی از همهٔ شما به من شبیهتر است؟ یعنی قربش به خدا بیشتر است؛ یعنی اسماء را در خودش پیاده کرده.
أحسنکم خلقاً؛ شیرینی معاشرت
خب بله، بفرمایید یا رسولالله. فرمود: «أحسنکم خلقاً». آن کسی از شما به من شبیهتر است که اولاً أحسنکم خلقاً؛ اخلاقش نیکو است. یعنی کسی با او میگردد شیرین است، مثل عسل است، تلخ نیست. بدت نمیآید با او بنشینی، برخیزی، مسافرت بروی، مؤانست کنی، مصاحبت کنی، مجالست کنی. این ترجمهاش میشود.
أعظمکم حلماً؛ حلم در پس علم
و «أعظمکم حلماً». حالا منظورم آن یک تکهٔ آخر روایت است؛ اینها را سریع رد میشوم. آن کسی که حلمش از همه بیشتر است؛ أعظمکم: عظیمتر است حلمش، بردباریاش. البته میدانید حلم را چه میآورد برای آدم؟ علم. بیعلمی جهل است. جهل است که انسان را پرخاشگر میکند، عصبی میکند، ناآرام میکند، بیصبر میکند. حلم در پس علم است.
أبرکم بقرابته؛ خیر به نزدیکان
و «أبرکم بقرابته»: کسی که به نزدیکانش از همه بیشتر خوبی میکند. در این جمع کسی به پیغمبر نزدیکتر است که خیرش به نزدیکانش بیشتر از دیگری رسیده. پدر و مادرت چقدر از تو خیر بردهاند؟ همسرت، فرزندانت، خواهر، برادرت، خانوادهٔ خودت.
من خیلی خوشحالم از این حیث؛ شاکرم. لطف خدا شامل حال ما شد که اصلاً هیئت را در خانهٔ خودمان ابتدا راه انداختیم. با صدای کلاغی قارقارکنان میخواندم؛ پدرم و برادر و خواهرها مینشستند و تحمل میکردند. همینجوری شد این. و یک بار در مسجد نماز شکر خواندم، اشک شوق ریختم که بعد از چندین سال مجاهدت و توسل، همه را — پدر و خواهر و برادر و داماد و همه را — یکباره در مسجد، در نماز جماعت دیدم. همه با هم بودیم.
أشدکم حبّاً للإخوان فی الدین
و اینجا را میخواستم بگویم: «أشدکم حبّاً لإخوانه فی دینه». آن کسی که أشدکم است؛ شدیدترین شما حبّاً لإخوانه فی الدین. آن کسی که در مسیر دین، در راه دین، شدیدترین محبت را به برادران دینیاش دارد — حالا خواهرها به خواهرهای دینی — این شدیدترین محبت را آن کسی که دارد، او به پیغمبر شبیهتر است. و شبیهتر، چون مسانخت است دیگر؛ همسنخی است. شفاعت به دنبال میآورد. به دنبال خودش شفع: جفت، جفت شدن. آن شفاعت به معنای پارتیبازی با استاد نیست. اصلاً خودبهخود مؤانست و مصاحبت پیدا میکنی؛ همنشینی، قرابت پیدا میکنی با پیغمبر. اجازه میدهند تا مقداری که شبیه او هستی به او نزدیک شوی.
آقا، ما ربّ خودمان را هنگام موت که زیارت میکنیم — بحث لقاء الله دیگر —
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلْإِنسَٰنُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًۭا فَمُلَٰقِيهِ» (انشقاق/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای انسان، تو بهسوی پروردگارت سخت کوشندهای، پس او را دیدار میکنی.
برود ملاقات کند پروردگار خودش را. خب همهٔ اسماء الهی لا یتناهیاند؛ اصلاً انتها ندارند، بیانتهایند. چه مقدار از آن اسمی که در تو پیاده شده، شده ربّ تو و تو را دارد میپروراند، زیارتش میکنی؟ چه مقدار؟ به نحو اتم؟ نه. آن مال فقط اهل بیت است. به میزانی که شبیه به پیغمبر شدی. این هم یک خروجی از بحث.
به یک معنا بگوییم: اگر همهٔ اسماء نورند، وقت ملاقات — یعنی موت — وقت ملاقات ربّت چقدر نور تو را میپوشاند؟ چقدر سهم فیض از خدا اخذ میکنی؟ چقدر نور، حلههای نور به تو میپوشاند؟ رتبهٔ نوری تو چقدر است؟ به میزان تشبّهت به پیغمبر است. اینطوری است.
حالا اینجا میفرماید که آن که شدیدترین حب را به اخوانش، به برادرانش دارد در دین، آن شبیهترین است به من. چقدر جالب. اینهایی که تکبر دارند، غرور دارند، تبختر دارند، خودبرتربینی و خودپسندی و خودشیفتگی — و یک حالت حالا چهار تا عنوان اجتماعی هم پیدا کردهاند، حاجآقا علیهالسلام و اینها دیگر پشتشان گم میکنند — اینها بهرهای از همنشینی با پیغمبر ندارند. معراجی ندارند. توی سرشان هم میزنند ملائکه. اصلاً راه ندارد.
تکبّر؛ سر سوزن و خادمی در هیئت
سر سوزن پیغمبر عزیز عالم فرمود — یک ذره بترسیم — سر سوزن کسی تکبر داشته باشد بوی بهشت را استشمام نمیکند، چه برسد که وارد شود. سر سوزن یعنی دیگر کمترین چیز. تکبر.
«لَا يَدْخُلُ ٱلْجَنَّةَ مَن كَانَ فِي قَلْبِهِ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ مِن كِبْرٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسی که در دلش هموزن ذرهای کبر باشد وارد بهشت نمیشود.
لذا یکی از کارهای قشنگی که در این هیئتها هست همین خادمی کردن است: خدمت کردن، نوکری، دیگ شستن، جارو کردن. خیلی عذرخواهی میکنم: چندتامان تا حالا بهجای اینکه بیاییم پیشانی مجلس بشویم، روی منبر حتماً بلندگو دستمان بگیریم و آقای فلانی، خانم فلانی، مسئول فلانی، گمنام رفتهایم سرویسهای بهداشتی را شستهایم؟ بهترین کار برای شکستن، تخریب، بههمریختن آن چارچوب بیخودی که در وجود خودمان درست کردهایم. چندتامان این کارها را میکنیم؟ چند تا از شهدا بودند مثل شهید همت که سحر میرفتند گمنام، نصف شب میشستند کسی نفهمد.
أصبرکم علی الحق؛ حکومت و انفجار نور
و البته «أصبرکم علی الحق»: کسی که از همه بر حق صبورتر است؛ در مسیر حق صبرش بیشتر است. آقا تشخیص داد؛ جا الحق. حق آمد، تمام شد. این حکومت تنها حکومت شیعهٔ اثنیعشریه بعد از حکومت امیرالمؤمنین است — یا به یک معنا امام حسن یک ششماهی مثلاً — دیگر نداشتیم. حق است. انفجار نور است.
«سَلَٰمٌ هِىَ حَتَّىٰ مَطْلَعِ ٱلْفَجْرِ» (قدر/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن شب تا طلوع فجر سلام است.
آن انفجار نور است به قول علامه؛ آن فجر آخر. به قول امام انفجار نور است. خب صبر کن بر حقایقش. بر حق بودن این راه صبر کن. جا خالی نکن. محکم باش. مستحکم باش. با آدمهایی بگیر که محکمت میکنند؛ استحکام به تو میدهند.
قرآن یکپارچه حکمت است، حکم است. یقیناً حکم است یعنی محکم است. حکومت خدا هم از حکم میآید دیگر.
«وَلَا يُمْكِنُ ٱلْفِرَارُ مِن حُكُومَتِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گریختن از حکومت تو ممکن نیست.
اصلاً مگر میشود جایی را سست پیدا کرد در حکومت تو؟ همهجا استحکام دارد.
«يسٓ وَٱلْقُرْءَانِ ٱلْحَكِيمِ» (یس/۱–۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یس. سوگند به قرآنِ استوار و سراسر حکمت.
قرآن یکپارچه حکمت محض است. یعنی محکم است، مستحکم است؛ حکم الهی پشتش است. بگذار همه در این دنیا غرق در شهوات و ثروت و قدرت و شهرتشان باشند. تو صبور باش سر حق. ببین؛ چند سالی هم پیش نیست. اصلاً نمیشود قیاس کرد. آنور ابد است به قول علامه طباطبایی. اینور حال. چهجوری میخواهی قیاس کنی؟ هر عددی تقسیم بر بینهایت چقدر است؟ اصلاً اینجا را بگیر صد سال. خیلی ما عمر کنیم صد. صد را تقسیم بر بینهایت کن. آنور ابد دیگر. میشود چه؟ صفر. یعنی من صفر، صفر، عمرم صفر است نسبت به ابد؟ بله. یعنی من صفر ثانیه تحمل میکردم — یک ذره درکش مشکل است ها. حالا بگو یکصدم ثانیه برای اینکه بتوانیم درک کنیم، نگوییم صفر. یکصدم ثانیه من تحمل میکردم کار تمام بود. آنور به اولیای خدا میرسد بله. تو ابدی دیگر.
اسم از آسمان میآید؛ دستبوسی در قوهٔ خیال
مثالی که الان برای شما زدم. خدا رحمت کند یکی از بچهها زمان جنگ که در شلمچه تیر خورد تو صورتش، برای من میگفت. مرا علی صدا میکرد زمان جنگ؛ میگفت علی. به من میگفت چرا خانوادهات به تو میگویند اکبر؟ میگفتم چون یک داداش دیگر دارم به نام علیرضا؛ سهم او شده علی. میگفت نه، تو علی. و حالا دم رفقای خوب من گرم که به من میگویند علیاکبر؛ کاملش را میگویند. آدم کیف میکند. این اسم است.
«ٱلْأَسْمَاءُ تَنْزِلُ مِنَ ٱلسَّمَاءِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نامها از آسمان فرو میآیند.
اینها از آسمان میآیند رزق ما میشوند. خدا انداخته به دل پدر و مادرت اسم تو را. بگذارد محمدتقی. به به. شاکر باشیم؛ دست پدر و مادرمان را در قوهٔ خیالمان الان ببوسیم. میشود؟ تا تو در قوهٔ خیالت دست پدر و مادر را نبوسی، در نشئهٔ طبیعت که مادون آن است نمیبوسی. یعنی چه؟ یعنی در خلوتت دستبوسی. مثل اینکه الان شما اینجا در خلوتتان کربلا را میبینید. در قوهٔ خیالتان میبینید دیگر. یعنی یک رتبه باطنتر. این مهمتر است تا طبیعتاً در کربلا میبودی. چون نشئهٔ طبیعت خیر و شر مشوباند؛ یکهو میرفتی سمت شر. چه کار میخواستی بکنی؟ اما آنجا یکپارچه نور است.
قوهٔ خیال آنجا ملکوت وجود انسان است؛ رتبهٔ مثالی ماست. یکپارچه حق است و نور است. مگر آلودگی از پایین بیاید برود بالا: چشم آلودهاش کند، گوش آلودهاش کند — که بحثهایش گذشته. همین الان در قوهٔ خیالت صورت و شکل انشا کن به قدرت نفست: دست مادرت را بگیر ببوس. حسابی دست بابایت را بگیر ببوس در قوهٔ خیالت. این خیلی ارزشش بالاست.
یا لیتنی کنت معکم؛ فقد نبی در نشئهٔ طبیعت
ما درکمان از روضهها طبیعی که نیست؛ چون از جهت نشئهٔ طبیعت عقب افتادهایم، نبودیم.
«يَا لَيْتَنِي كُنتُ مَعَكُمْ فَأَفُوزَ فَوْزًا عَظِيمًا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کاش با شما میبودم تا به رستگاری بزرگ نائل میشدم.
نبودیم؛ عقب افتادیم. امام زمان علیهالصلاة والسلام با آن عظمت در ناحیهٔ مقدسه میفرماید: یا جدّا، زمانه مرا از تو جدا انداخت. زمانه؛ زمانهٔ من زمانهٔ شما نبود. نشد که باشم جانم را فدایت کنم.
در قوهٔ خیالت امشب میروی منزل امیرالمؤمنین، آقا را زیارت میکنی. این خیلی ارزشش بالاتر است. کسی که طبیعتش آلوده است، فاقد امام است، دور از امام است، بیامام است؛ فقد امام دارد، فقد نبی دارد، فقد ولی دارد.
«ٱللَّهُمَّ إِنَّا نَشْكُو إِلَيْكَ فَقْدَ نَبِيِّنَا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، ما از فقدان پیامبرمان به تو شکایت میکنیم.
فقد دارد؛ ندارد. در نشئهٔ طبیعت بیامام است؛ در قوهٔ خیالش هم بیامام است. اما اگر کسی در قوهٔ خیالش — که رتبهٔ مثالیاش است، ملکوت وجودش است، برزخ وجودیاش است — از همانجا ارتباط بگیرد با قدس عالم و با عالم عقول، فیض را از همانجا درک میکند و میگیرد. الان اگر چیزی از حرف من میفهمد، دارد از ملکوت وجود خودش استمداد میکند. خدا دارد به او میفهماند.
این اگر طبعاً هم طبیعتاً در نشئهٔ طبیعت همراه امام باشد — همانطور که در قوهٔ خیالش قربون امامش میرود، دور امامش میگردد، فدایش میشود، دیوانهاش است، جان برایش فدا میکند، گریه میکند، اشک میریزد — این همانطور هم در نشئهٔ طبیعت همینجوری میشود. اشک که ظاهری نیست که.
دستور آقای بهجت برای اشک
آن شخص با آقای بهجت گفته بود: چه کار کنم گریه هم نمیآید، اشکم نمیآید. یادتان هست؟ خیلی کوچولو بودیم؛ کوچولوتر از الان بودم، من و شما هم بچهتر. این فرمایش آقای بهجت را گفتیم، تحلیلش کردیم. من نظر خودم را گفتم؛ شاید شما نظر چیز دیگری شد. چرا آقای بهجت به او فرمود که یک کاسه آب بگذار کنار خودت، هی دست بزن تو این آب، بکش روی صورتت. آخر این چه دستورالعملی است؟ یعنی فیلم بازی کند؟ نه. یک حرفی که بزرگان میزنند بطن دارد، عمق دارد، معنا دارد. یعنی اینکه آقا اشک از بیرون که نمیآید که. اشک از درون میجوشد. اشکی که از چشم میآید از درون میجوشد. اگر قوهٔ خیالت آلوده باشد نمیتواند بجوشد از درون. اشک خشک میشود. کسی که در قوهٔ خیالش همراه و معیت دارد با امامش، اصلاً میبیند در قوهٔ خیالش.
جلال دیوانه؛ کشف در رتبهٔ مثال
خدا رحمت کند مادر داداش جلالمان، معروف به جلال دیوانه. به او میگفتیم دیوانهٔ امام حسین. عجیب گریههایی پایین منبر داشت. مادرش چند وقت پیش به رحمت حق رفتند. گفتند حاجی یادشان کنید؛ گردن ما حق دارد ایشان. خیلی زحمت بر این ید کشید آقای قسمتی.
یک وقتی من یادم است مسجد سقافه علیهالصلاة والسلام روضه میخواندم؛ روضهٔ حضرت زهرا میخواندم. ایشان بغل منبر نشسته بود، حالش به هم ریخت. ریخت به هم. با سر رفت تو منبر، خودش را میزد. بچهها ریختند گرفتندش. گفتم داداش جلال به خودت مستولی باش؛ حالا داد بزن، همین دیگر، این کارها را مراقبت کن. گفت حاجی دست خودم نبود. شروع کردم برای خودم.
آن موقع اصلاً نه درس و بحثی ما در این زمینهها داشتیم که بفهمیم مثلاً قوهٔ خیال، رتبهٔ مثالی وجود است، برزخ وجود است؛ رتبهاش برزخ است میان عالم عقول یا جبروت — که عالم امیرالمؤمنین است — با نشئهٔ طبیعت. برزخ است. رتبه چیست؟ حضرت صدیقهٔ شهیده است. ملکوت. آن عالم، عالم رتبهٔ مثال. آنجا کار، کار دست حضرت زهراست. اصلاً نمیشود به امیرالمؤمنین دسترسی پیدا کرد — مگر چه، عالم جبروت و عقول — مگر از طریق حضرت صدیقهٔ شهیده.
ایشان میفرمود که سقا مولد علیه. میگفت شما که من تصویرسازی میکردم، شما روضه میخواندی، خودم را پشت در خانهٔ حضرت زهرا دیدم. نشستم بعد دارم میزنم به در. در میزنم. رو خاک خودم را انداختم، در میزنم، با خانم حرف میزنم. یکدفعه در باز شد و آن صحنهها را من دیدم دیگر؛ کنترل نداشتم. اینطوری است. به یک معنا میشود گفت یک رگهای از کشف است. بعد روی خودت کار کنی به شهود کشیده میشود؛ مثلاً همان را بیرون میبینی، بیرون از خودت.
نماز استغاثه به حضرت زهرا
عزیزانی که من بهشان گفته بودم که نماز استغاثه به حضرت صدیقهٔ شهیده این شبها خیلی کارگشاست — که یک عزیزی هم نمیشناسم من اصلاً، نمیشناسم اینها را — دیدم عزیزان پیام گذاشته بودند تو کانال خیریه. اما نامهای از یک عزیزی در نجف، عکس حرم مولا را انداخته بود که حالا نمیدانم امشب گذاشتهاند؛ حالا کی خوانده دیشب، امشب نمیدانم. نماز استغاثه به حضرت زهرا را در حرم مولا خوانده به نیت شما. یک بار هم شماها را ندیده. همین فضای مجازی شما را دیده، هیئت را دیده.
اینها را امتحان کنید. یک تجربهٔ شخصی بنده است. چون سجده بعد از نماز استغاثه به خانم سجدهٔ واجب که نیست. بگویی آن حرفها چیست زدی؟ دستت حرکت کند سجده باطل است. پس نه؛ تو هر جور دوست داری تو سجده بیفت. در نماز استغاثه تمام سینهات را هم بچسبان به زمین مثل امام سجاد، این زرهحل و اینها را همه را بچسبان؛ یا نه، مثل قشنگ نماز واجب که چه جوری سجده هستی آنطوری. هر طور دوست داری راحت باش. یک دستت تسبیح باشد اشکال ندارد. با هر
«يَا مَوْلَاتِي يَا فَاطِمَةُ أَغِيثِينِي»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای سرور من، ای فاطمه، به فریادم برس.
که میگویی، یک بار این کار را امتحان کن: به نیت اینکه داری در خانهٔ حضرت زهرا را میکوبی، یک بار بزن با این یکی دستت که آزاد است در سجده بزن به زمین و ببین چه انقلابی در وجودت ایجاد میشود.
اینها قوهٔ خیال ما را پاک میکند. چقدر این قوه به گناه فکر کرده متأسفانه قوهٔ خیال: افکار زشت و پلید، اشکال و صور زشت و قبیحه. باید با این صورتگریها از بینش ببریم. و برزخ ما همین صورت و اشکالی است که به آن مأنوسیم. بترسیم یک ذره. از حیث بیرون از این جلسات، از حیث داخل جلسات، کلاً ما از این آسمان نه؛ اصلاً دست و پای مادرمان و پدرمان را ببوسیم که در این جلسات دیگر حداقل خیال ما میرود مدینه، میرود نجف، میرود خانهٔ امیرالمؤمنین.
مگر اصلاً نمیشود تو درک کنی سر سوزن از داستانی که ما از هزار و چهارصد سال پیش داریم میگوییم؟ چگونه تو درک میکنی؟ تو درونت میبینی. کجا میبینی؟ در قوهٔ خیالت مولا را میبینی. بله. هرچه قوهٔ خیال پاکتر، آن صورت و شکل که نفست انشایش میکند زلالتر؛ یعنی به اصلش نزدیکتر است.
پاکی خیال و رؤیت امام عصر
چرا خیلیها امام عصر را که میبینند میگویند عه، این آقا را ما بارها دیده بودیم. یعنی واقعاً دیدهاند بارها؟ نه. در قوهٔ خیالشان دیدهاند. همان. این را از من یادگار داشته باشید. آنقدر نفس پاک شده، آنقدر قوهٔ خیال را پاک کردهاند — راههایش در رسالهٔ سیر و سلوک سید بحرالعلوم آنجا عرض کردیم؛ به قول علامه شعرانی گفتند از ما عمل کردن، از شما. ما که خودمان آلودهایم حسابی؛ خدا رحم کند به ما — آنقدر نفس پاک شده، آنقدر قوهٔ خیال پاک شده، عیناً عکس خود حضرت را انشا میکند در نفس و تو میبینی آقا را در قوهٔ خیالت. وقتی حضرت ظهور کرد میبینی همانی است که در قوهٔ خیالت میدیدیاش.
بعد روی خودت کار کنی به عالم عقول دسترسی پیدا میکنی که عالم سلطنت مولایمان امیرالمؤمنین علیهالصلاة والسلام است؛ عالم ملائکه، جبروت. از طریق حضرت زهرا. بعد دیگر چه غوغایی میشود؟ آنجا میافتی به شهود. قشنگ دیگر میبینی. یک ذره فاصله گرفتیم از بحث، اشکال ندارد.
أکظمکم للغیظ و أحسنکم عفواً
و بعد ادامهاش فرمود: «أکظمکم للغیظ». هرکی کظیمتر است، هرکی کظم غیظش بیشتر است، یعنی بیشتر خشمش را نگه میدارد. و «أحسنکم عفواً»: هرکی عفوش، بخششش نیکوتر است. حالا یکی میبخشد بعد میگوید برو، نمیخواهم قیافهات را دیگر ببینم؛ آقا حالا بخشیدمت. این عفوِ أحسن نیست که. «أحسنکم عفواً» یعنی میبخشد، با آغوش هم میکشد. اصلاً نمیگذارد طرف یادش بیاید خطایی که کرده.
أشدکم من نفسه إنصافاً؛ امانت الهی به خودت
و «أشدکم من نفسه إنصافاً»: در خصوص خودش هم بیانصافی نمیکند. نگوید پستتر از من نیست. این حرف غلط است که میگویی. بله، بین محبین اهل بیت شاید پستتر از من نباشد. اما دیگر تو که از شیطان که پستتر نیستی. تو که از آن کسی که دست روی مادر کائنات بلند کرد که پستتر نیستی. انصاف را در خصوص خودت رعایت کن. بیادبی در خصوص خودت نکنی. تو خودت هم مال خودت نیستی. اینها نکته است ها. تو هم ودیعهٔ الهی، امانت الهی به خودت. خدا تو را به خودت امانت سپرده. در خصوص خودت هم حق نداری بیادبی کنی، بیانصافی کنی، به نفس خودت جسارت کنی.
من هیچی نمیفهمم از این فلسفه و عرفان. چرا به خودت بیادبی میکنی؟ چرا به خودت بیحرمتی میکنی؟ پس خدا عقل را برای چه به تو داده؟ یک ذره زحمت بکش، تلاش کن ببینی، میفهمی. خودت را راحت نکن. اصلاً فکر نکرده میگوید من نمیفهمم. اصلاً وقت نگذاشته.
چندین بار مثال را زدم. شاید من بودم؛ صورت مثالی من بوده آنجا نشسته بوده پیش امام صادق صلواتاللهعلیه. به آقا گفت: آقا ما حرفهای شما را نمیفهمیم. حضرت فرمودند چه؟ فرمودند: میشود بفهمی شما چه بهرهای از فکر کردن بردهای که میگویی نمیفهمم؟ تا یک کسی بگوید نمیفهمم که فکر کند، اهل تفکر و تأمل باشد، توکل باشد؛ بعد بگوید هرچه زور زدم نفهمیدم. اصلاً فکر نمیکنی چه بهرهای بردی از فکر؟ بیحرمتی نکن به خودت.
این قوهٔ خیال وقتی پاک شد رفقا، قربان همتان بروم، بلای عشق تو سرت میریزد. به خدا تمام صحنههای کربلا را نشانت میدهند. صحنههای خانهٔ امیرالمؤمنین را بهت نشان میدهند.
سخن با خدا و امام عصر؛ توحید صمدی
الان یکی از رموز — دیگر یواشیواش برویم سر نجات، بس است — یکی از رموز این شبها که به نظر من رمز هم فقط نیست، کنز است، گنج است: صحبت با خدا، با امام عصر، با حضرت زهراست. با زبان دل، با زبان حال. فیلم هم بازی نکن. خیلی خودمانی حرف بزن با آنها.
عرض کردم خدمتتان قبلاً که شهید سید حسن نصرالله روحش شاد، وقتی پیش رهبر عزیزمان، پیش آقا تشرف پیدا کرده بودند، شرف حضور پیدا کرده بودند، از آقا دستور و درخواست دادند. آقا فرموده بودند که بنشین با خدا حرف بزنی. چرا همهاش دنبال کار عجیب و غریبید؟ با خدا حرف بزن. ما هم رفتیم — خود شهید نصرالله میگوید رفتیم این کار را امتحان کردیم. با خدا شروع کردیم حرف زدن. همینطوری محاورهای با خدا. دمدستترین؛ از هر کسی به ما نزدیکتر است.
«وَلَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَٰنَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِۦ نَفْسُهُۥ ۖ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ ٱلْوَرِيدِ» (ق/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی انسان را آفریدیم و میدانیم نفسش به او چه وسوسه میکند، و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم.
از تو به خودت نزدیکتر است. بر اساس توحید صمدی اصلاً تو خودت ظهور حقی؛ جدایی از حق نیستی که. حالا از کتاب شریف بانو مجتهده امین هم در همین خصوص نکتهای را آماده کرده بودم؛ فرصت گذشت. حالا شبهای بعد. که از طریق روحت میتوانی با روح عالم ارتباط بگیری. روح اعظم هم که حضرت صدیقهٔ شهیده بود. بیبی جان.
میگوید ما حرف زدیم؛ با خدا حرف زدیم. آقا خدا دشمن حمله کرده ما چه کنیم؟ یک کاری کمک کن؛ من بیچارهام، من گرفتارم؛ رزمندهها دارند شهید میشوند فلان. فرج و نصرت الهی را پشت سر هم دیدیم. امتحان کنید.
امشب با آقا حرف بزنید. بعد اگر قوهٔ خیال پاک باشد وقتی شروع میکنی با امام عصرت امشب صحبت کردن، اصلاً دیگر هیچکس را نمیبینی؛ آقات را میبینی کنار دستت نشسته، نوازشت میکند مثل یک پدر مهربان. دست به سرت میکشد. درد دلت را میشنود. آرامت میکند. تو گوشت چیزی میگوید. هرچه که مطلوبت است بهت میگوید — تا مطلوبت چه باشد. یک چند بار از او التماس کن اصلاً. بگو آقا التماست میکنم، خواهش میکنم ازت. یک چند بار اینطوری چیزهایی که برایت مهم است.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.