یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه؛ استعاذه و سلام فاطمی
جلسهای از سلسلهٔ لقاء الله، بخش هفتم، سخنرانی شب اول فاطمیهٔ دومِ هزار و چهارصد و سه؛ حجتالاسلام بیات.
«يَا رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ ٱلشَّيَاطِينِ وَمِن شَرِّ نَفْسِي وَمِن شَرِّ خَلْقِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از ضربهها و وسوسههای شیاطین و از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت به تو پناه میبرم.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.
«إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَةٍ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدا را بر هر نعمتی، و از فضل او درخواست میکنم.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده بهسوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.
انشاءالله نه فقط حضرت صدیقهٔ شهیده، که مادرشان حضرت خدیجه هم در این شبها همهٔ ما را دعا کنند. به مثالشان صلواتی هدیه بفرمایید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرجشان را شتاب بخش.
تشکر میکنیم از همهٔ دوستانی که واسطهٔ فیض شدند و کاری کردند که این چراغ روشن بشود؛ مخصوصاً از عزیز دلمان آقا هادی عزیز که با این نفس پاکش حال ما را عوض کرد. برای سلامتی همهشان صلواتی ختم کنید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرجشان را شتاب بخش.
ترس از بدفهمیِ رفع حجاب نور
چنانکه خاطر شریفتان باشد، نکتهای را در خصوص رفع حجاب در شب جمعهٔ هفتهٔ پیش عرض کردیم. بعد از جلسه، در خلوت، به آنچه گفته بودم فکر کردم. ترسیدم بعضیها متوجه موضوع نشده باشند و برایشان بد جا بیفتد. دو مرتبه، با یک روایت، موضوعِ رد شدن از تجلیات و دیدن تجلیات الهی در کنار ذات را با مثالی همهفهم عرض میکنم.
موضوع چه بود؟ به نظر حضرت آیتالله سعادتپرور — پهلوانی — حجاب نور عبارت است از شهود تجلیات و کمالات الهی. خب تجلی اعظم خدا کیست؟ انسان کامل. قرآن و انسان کامل، اینها تجلی اعظم خدایند.
ما نگفتیم از امام رد شوید. حضرت آیتالله پهلوانی میفرماید باید آنها را از دیدهٔ دل بزداید. رفع حجاب، حجاب نورانی. باید آنها را از دیدهٔ دل بزداید و با شهود ذات الهی، تجلیاتش را در عینیت با ذات او مشاهده نماید.
برای اینکه همه بفهمید این بزرگان چه فرمودهاند، مثال حضرت زینب صلواتاللهعلیها را زدیم که در کربلا امام حسین را در پیشگاه خدا یک قربانیِ کم دانستند و عرض کردند: خدایا این قربانی کم را — این پیشکش کم را — از ما بپذیر. یعنی تو کجا، حسین ما کجا.
با این مثال گفتیم باید از تجلیات رد شد. از همین جا ترسیدم: یعنی از امام رد شد؟ یعنی ما باید از امام رد شویم تا حجاب برداشته شود؟ یعنی کاری که حضرت زینب کرد، رد شدن از امام است؟ میخواهم با یک روایت این را جواب بدهم که حتی بچهها متوجه بشوند.
اتفاقاً همین روایت جوابی هم هست بر آنها که گمان میکنند اینجور مباحث برای بچهها و نوجوانها — و خود ما ریشسفیدها — سنگین است. نمیدانم کی دیگر نوبت ما میرسد این حرفها را بشنویم.
روایت نوجوان نابالغ؛ اثر نفس پیامبر
جالب است بدانید روایتی که تقدیم میکنم را علامه مصباح — روحش شاد — نقل میکردند و میفرمودند: ببینید اثر تعلیم پیامبر در آن زمان چگونه بود که در بچههایی زیر سن بلوغ چنین تأثیر کرده بود. تعلیم و تربیت و نفس پیامبر.
وقتی علامه مصباح با این تأکید میگویند، چرا ما نگوییم؟ دیگر با خیال راحت روایت را بیان میکنیم. چون ظاهراً اگر این روایت را بدون اینکه یک بزرگِ جامعالاطرافی گفته باشد ما بگوییم، میگویند برو سند روایت را ببین؛ مگر میشود چنین چیزی؟ چرا نگاه ما سطحی است؟
روایت چیست؟ پیامبر اعظم از کوچهای در شهر اسلام رد میشدند. بچهها جمع بودند و بازی میکردند. روایت میگوید کودکی خرد — زیر سن بلوغ؛ ظاهراً حدود سیزده ساله — تا پیامبر را میبیند میآید جلو میایستد، زل میزند توی چشمان مبارک پیامبر و لبخند میزند. به به.
پیامبر هم همینطوریش عاشق بچهها بود؛ چه رسد که کودکی بیاید روبهرو بایستد، نگاهش کند، زل بزند، لبخند بزند. حالا ما باشیم میگوییم برو کنار بچه. اما پیامبر — چه قربونش برویم.
میخواهید در این هیئت به شما نظر شود؟ کاری که من میکنم را بکنید. از روی حس میگویم من این کار را میکنم؛ دیده باشید از راه من. اصلاً میآیم تو، اول با این بچهها قربون صدقهشان میروم: دستشان را میبوسم، بغلشان میکنم، فدایشان میشوم، دورشان میگردم؛ کوچولوها. بعد میآیم سراغ شما. این بچهها را باید از عاطفه سیراب کنید.
همانطور که آن کودک زل زد و لبخند زد، پیامبر هم خوششان آمد. چه سؤالی کردند.
«أَتُحِبُّنِي يَا فَتَىٰ؟»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای جوان، آیا مرا دوست داری؟
نردبان پرسش: چشم، پدر، مادر، جان، خدا
فرمودند: عزیزم، مرا دوست داری؟ کودک دوباره لبخند زد و عرض کرد: بله خیلی؛ خیلی شما را دوست دارم.
«إِي وَٱللَّهِ يَا رَسُولَ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آری، به خدا سوگند ای رسول خدا.
پیامبر فرمودند: مرا بیشتر دوست داری یا چشمانت را؟ بدون تفکر و تأمل گفت: معلوم است شما را؛ شما را بیشتر دوست دارم.
«مِثْلَ عَيْنَيْكَ؟ — أَكْثَر»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به اندازهٔ دو چشمت؟ — بیشتر.
پیامبر فرمودند: مرا بیشتر دوست داری یا پدرت را؟ داریم میرویم جای حساس. این بچه باز هم با کمالِ بیپروایی گفت: شما را یا رسولالله؛ شما را بیشتر از بابام دوست دارم.
«مِثْلَ أَبِيكَ؟ — أَكْثَر»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به اندازهٔ پدرت؟ — بیشتر.
پیامبر بیشتر خوششان آمد. فرمودند: تو مرا بیشتر دوست داری یا مادرت را؟ مادر دیگر خیلی حساس است. بچه در این سن همهچیزش مادر است. باز بدون تأمل گفت: یا رسولالله، شما را بیشتر از مادرم هم دوست دارم.
«مِثْلَ أُمِّكَ؟ — أَكْثَر»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به اندازهٔ مادرت؟ — بیشتر.
عجب بچهای بوده. سالهای پیش که این روایت را دیدم، هرچه گشتم — خیلی هم گشتم — ببینم این بچه در تاریخ کی بوده، پیدایش نکردم. مثل آن کودکی که پیامبر دید جای پای امام حسین را توی کوچه میبوسد. پیامبر خواستش، بغلش کرد و بوسیدش. گفتند چرا به این بچه اینقدر تفقد کردی؟ فرمود جای پای حسینم را توی کوچه میبوسید؛ و همین شد کی؟ یکی از شهدای کربلا. بعضیها گفتند مسلم بن عوسجه بوده. حالا در هر حال.
پیامبر سؤال بعدی را پرسیدند. سختترش کردند. چون ما معمولاً به خودمان عاشقتر از هرکسی هستیم. خودمان را خیلی دوست داریم؛ چون به یک معنا عزیزیم. پیامبر پرسیدند: ببینم عزیزم، تو مرا بیشتر دوست داری یا جان خودت را؟ گفت: ببینید یا رسولالله، من شما را که رسول خدایی از جان خودم هم بیشتر دوست دارم.
«مِثْلَ نَفْسِكَ؟ — أَكْثَرُ وَٱللَّهِ يَا رَسُولَ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به اندازهٔ خودت؟ — به خدا سوگند بیشتر، ای رسول خدا.
حالا سؤال را پیامبر خیلی دیگر سخت میکنند. مقصود هم دارند. فرمودند: خب حالا که اینطور، بگو ببینم مرا بیشتر دوست داری یا خدا را؟ یکدفعه چشمان بچه چهارتا شد. سه بار گفت: الله، الله، الله. دو تا روایت من دیدم در دو کتاب مختلف. یکیاش این سه تا «الله» را نیاورده؛ میگوید بچه فقط زل زد. یکیاش هم میگوید سه بار گفت الله. بعد به پیامبر — عجب جمله، چه جسارت، چه جرئت، چه درونمایهای — عرض کرد: اصلاً نه شما، بلکه اصلاً هیچکس سزاوار این نیست که به قدر خدا دوستش داشته باشند. من شما را هم بهخاطر خدا دوست دارم؛ چون رسول خدایی.
«ٱللَّهُ، ٱللَّهُ، ٱللَّهُ يَا رَسُولَ ٱللَّهِ، لَيْسَ هَٰذَا لَكَ وَلَا لِأَحَدٍ، وَإِنَّمَا أَحْبَبْتُكَ لِحُبِّ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا، خدا، خدا ای رسول خدا؛ اینگونه دوستی نه برای توست و نه برای هیچکس. من تو را فقط بهخاطر دوستی خدا دوست داشتم.
الله اکبر. پیامبر این بچه را بغل کردند، بوسیدند، مورد تفقد ویژه قرارش دادند. خوشا به حالش. خدا ذرهای از این زبان را به ما بدهد وقتی با آقا روبهرو میشویم. حداقل لب مرگ که روبهرو میشویم. نگویید زهی خیال باطل. هرچه آقا لب مرگ از ما سؤال کند بگوییم فدایت شوم. بگوید باشد حالا این با آن… قربانت بروم. آقا بگوید باشد حالا دورت بگردم. هی فدایش بشوی، قربون صدقهاش بروی. آخر هم بگوید بابا این را بردارید ببرید. جوان که نیستیم بگوییم آرزو بر جوانان عیب نیست؛ ریشهایمان سفید شده.
پیامبر رو کردند به جماعتی که با ایشان بودند و فرمودند: خدا را اینطور دوست داشته باشید.
«هَٰكَذَا كُونُوا. أَحِبُّوا ٱللَّهَ لِإِحْسَانِهِ إِلَيْكُمْ وَإِنْعَامِهِ عَلَيْكُمْ، وَأَحِبُّونِي لِحُبِّ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اینگونه باشید. خدا را بهخاطر احسان و انعامش بر شما دوست بدارید، و مرا بهخاطر دوستی خدا دوست بدارید.
منبع این نقل را علامه مصباح از ارشاد القلوب دیلمی آوردهاند؛ همان روایتی که با تأکید بر اثر نفس پیامبر برای نوجوان نابالغ میخواندند.
معنای رفع حجاب: امام در طول خدا، نه در عرض
این منظورِ همان فرمایش کیست؟ علامه پهلوانی. به همین راحتی. این دیگر به زبان همهفهم است. این بچه در سن سیزدهسالگی حجابهای نور را ریخته. ببین نفس پیامبر با آدمها چه میکند.
برای همین است که ما لعن میکنیم، نفرین میکنیم بنیامیه و بنیالعباس و آل مروان را: چون دست ما را از ولایت کوتاه کردند. وگرنه — جسارت نکنم — شما الان چقدر غریبید. چه بگویم که الان پای صحبت و درس بیچارهای مثل من نشستهاید. وگرنه شما الان باید مینشستید پای منبر پسر رسول خدا؛ پای منبرِ
«مُحْيِي مَعَالِمِ ٱلدِّينِ وَأَهْلِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زنده کنندهٔ نشانههای دین و اهل دین.
بقیةالله الاعظم، پیش ایشان.
«أَيْنَ بَقِيَّةُ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کجاست باقیماندهٔ خدا؟
آصف، تخت بلقیس را — تختی که فقط پانصد نفر تکانش میدادند — به یک چشم به هم زدن آورد. قرآن آورده که نزد او علمی از کتاب بود؛ نه همهٔ کتاب. علمی از کتاب پیشش بود که توانست.
«قَالَ ٱلَّذِي عِندَهُۥ عِلْمٌ مِّنَ ٱلْكِتَٰبِ أَنَا۠ ءَاتِيكَ بِهِۦ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ» (نمل/۴۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن کس که نزد او دانشی از کتاب بود گفت: من آن را پیش از آنکه چشم بر هم زنی نزد تو میآورم.
بعد حضرت فرمودند: نزد او حرفی بود، و تمام کتاب نزد ماست.
«وَمَنْ عِندَهُۥ عِلْمُ ٱلْكِتَٰبِ» (رعد/۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن کس که علم کتاب نزد اوست.
چقدر باید بیچاره شد. چقدر باید لعن کنیم، نفرین کنیم آنها را که دست ما را کوتاه کردند. چه خسرانی.
برای همین شاید برزخ ما خیلی طول بکشد. چون برزخ باید فاصلهای که بین ما و امام افتاده طی شود. فاصلهٔ بین ما و امام — تعبیر تازهای است از بنده در خصوص عالم برزخ؛ بعداً دربارهاش صحبت میکنیم؛ اخیراً خودم به آن رسیدهام — هرچه بیشتر باشد، برزخ بیشتر است، طولانیتر است. مثلاً شهید یک آن برزخ را طی میکند؛ چون دیگر فاصلهای بین او و امامش نیست. به مقام شهود رسیده.
ببینید این است. اینکه حضرت آیتالله سعادتپرور — روحش شاد — میفرماید باید آنها را از دیدهٔ دل بزداید، چه را؟ تجلیات الهیه؛ یعنی شهود تجلیات و کمالات الهی را از دیدهٔ دل بزداید. یعنی چه؟ یعنی همان که میگوید با شهود ذات الهی، تجلیاتش را در عینیت با ذات او مشاهده نماید.
تجلی اعظم خدا انسان کامل است؛ یعنی او را در عرض خدا نبینی. یعنی این. اما این در حرف نه؛ که من دارم به این راحتی میزنم. در عمل او را در طول ببین — مثل آن بچه. دیگر چه بگوییم؟ مثل آن بچه. امشب افتخار میکنیم به آن بچه، هرکه بوده. حجت خدا را در طول خدا ببین. این را ببین.
تو وقتی حجت خدا را تجلی اعظم حق دیدی و در عینیت ذات دیدی، آن موقع میگویی او هم تجلی اعظم است؛ در کنار ذات که میبینی، میگویی او پیاده شده از ذات غیبیه. چقدر حرمت برای ذات غیبی قائلی؟ بینهایت. اصلاً نمیشود گفت. خب همان را هم برای این آقا قائل شو؛ چون در طول اوست.
با این تفکر وقتی شما بروید جلو — نه اسمِ «اسلام رحمانی» که امروزه مد شده؛ نه آن؛ اشتباه نشود — برای همهچیز حرمت قائلی. حتی اسم شیطان هم در قرآن است. بدون وضو دست نمیتوانی بزنی به اسم شیطان که در قرآن است. روی این فکر کن. میگوید شیطان پلید نیست؟ چرا بزرگان گفتهاند نگو «لعنت بر او»؛ بگو «لعنة الله علیه». به شیطان هم تو جرئت نکن بگو لعنت بر او؛ بگو لعنت خدا بر او. بسپارَش به خدا. تو چهکارهای؟
إرادة الرب؛ هندسهٔ بالا به پایین
عالم، خدا دارد. خداست و خدایی میکند. اینهمه آدم میروند حرم. میلیونها آدم میروند حرم. همه هم درد دارند؛ مریض؛ هیچکدام بیدرد نیستند. خب چرا یکیشان و دوتاشان، تکوتوک، اهلبیت شفا میدهند؟ چون خداست و خدایی میکند. آنها بدون اذن خدا کاری نمیکنند. یعنی تا خدا نخواهد آنها به کسی شفا نمیدهند. خدا بخواهد میدهند. چشم.
تازه آن خواستن امام هم مبتنی بر رضای خداست. یعنی امام وقتی یقین کرد — یقین از نوع امامان، نه ما؛ یقین کامل کرد — که خواستن او از خدا شفای تو را عین رضایت خداست، میخواهد. وقتی یقین ندارد نمیخواهد؛ چون إرادة الرب است.
إرادة الرب میدانید یعنی چه؟ قدیمها به امام میگفتند مظهر خدا، جانشین خدا، حجت خدا. الان هم بله، درست است این حرفها. ولی قشنگترینش همین إرادة الرب است. یعنی خدا اراده کند، بدون فاصله او اراده کرده. یعنی ارادهٔ خدا مستقیم ارادهٔ ایشان. تمام.
ببینید یک وقت هندسه پایین به بالاست. میگوییم رضای ما به رضای خداست. ما میتوانیم ادعا کنیم من راضیم به رضای خدا. درست شد؟ اما اگر هندسه بالا به پایین شد چه؟ خدا بگوید من راضیم به رضای فلانی. توجه کردی چه شد؟ خیلی قصه فرق میکند. خدا بگوید رضایت من در رضایت فاطمه سلاماللهعلیهاست.
«رِضَى ٱللَّهِ رِضَى فَاطِمَةَ وَغَضَبُ ٱللَّهِ غَضَبُ فَاطِمَةَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خشنودی خدا خشنودی فاطمه است، و خشم خدا خشم فاطمه.
خشم و غضب من هم خشم و غضب زهرا صلواتاللهعلیهاست. مگر شوخی است این حرف؟ این یعنی إرادة الرب. یعنی این آقا از هرکه راضی باشد خدا از او راضی است. این آقا به هرکه بخندد خدا به او خندیده. این آقا به هرکه غضب کند خدا به او غضب کرده. این آقا رویش را از هرکه بگرداند خدا از او رو برگردانده. این آقا دست هرکه را بگیرد خدا دستش را گرفته. این آقا به هرکه نظر کند، توجه کند، عنایت کند، نظر و توجه و عنایت خدا شامل حالش شده.
به این میگویند چه، عزیز دلم؟ پس چیز سختی نبود. چیزی که ما همیشه ادعایش را میکنیم، ولی حداقل سیر نظریاش را رفته باشیم. بعداً کتاب دستمان — چهار تا کتاب مثل این کتاب نور وحدت را که توصیهٔ همهٔ بزرگان بوده که این را بخوانید — اگر دستمان گرفتیم، بعد یکدفعه کف نکنیم: آقا این چه دارد میگوید؟ یعنی چه از تجلی رد شو؟ این هم حجاب است؟ یعنی من از امامم رد شوم؟
نه داداش. نه به آن معنایی که تو فکر میکنی. این، این چیزی است که الان ما داریم میگوییم: امام را در عرض خدا نبین.
و این باید در تمام حالات — حتی زیارت ما، عشقبازی ما با امام — باشد. مثلاً شما بروی از امام رئوف چیزی را بخواهی، آقا بهت ندهد. با امام قهر کنی؛ بعد بیایی بگویی خب وقت نماز است، الله اکبر. حق دارند ملائکه بکوبند توی صورتت بگویند دروغگو، صدایت را بیاور پایین. با امام، با حجت خدا قهر کردی، بعد آمدهای با خدا خلوت میکنی؟ دروغگو. تو امام را در عرض خدا قرار دادی. این به همین راحتی. این حجاب است. یکی از بدترین حجابهاست.
این مثال را زدم که یک وقت اشتباه نشود. این همیشه توی چشم ما باشد؛ نصبالعین ما باشد.
نصبالعین زینب در گودی قتلگاه
چه؟ فرمایش دختر امیرالمؤمنین در گودی قتلگاه — که باز تأکید میکنیم رویش فکر کنید در خلوتتان؛ بال و پرَتان باید بریزد با تفکر بر این موضوع — که دست ببرد زیر بدن پارهپاره. دیگر هیچی نمانده از بدن. بیاورد بالا.
اینها همهاش فلسفه دارد. چرا از زمین بیاورد بالا؟ چرا دست زیر بدن بگیرد؟ خانم نمیدانست که الان این بدن را نمیشود بلند کرد؛ اما برد و از زمین هم کند، به سمت بالا آورد تا جایی که امکانش بود. بعد به خدا عرض داشت:
«ٱللَّهُمَّ تَقَبَّلْ مِنَّا هَٰذَا ٱلْقَلِيلَ مِنَ ٱلْقُرْبَانِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، این قربانی اندک را از ما بپذیر.
الله اکبر. یعنی این قربانی کم را از ما بپذیر. خلاصه این مطلب خیلی کمکحال ماست رفقا.
مخلصش و لبّش و جانش و عصارهاش را اجازه بدهید در جملات بعدی تقدیمتان کنم؛ که البته قطعاً امشب تمام نمیشود. جلسات بعد، شبهای بعد. وعدهای که داده بودم در خصوص وسیلهای که ما باید در خانهٔ خدا ببریم تا بتوانیم خدا را ملاقات کنیم. آن وسیله چیست؟ حتی در خانهٔ امام عصرمان هم باید با این وسیله برویم وگرنه خدا را نمیتوانیم ملاقات کنیم. اگر این وسیله را همراه خودمان نداشته باشیم، ما حجابهای نورانی را برنداشتهایم، خرق نکردهایم. لذا در حجابیم و ملاقات الله برای ما میسور نیست و شهید هم نخواهیم شد. دیگر اینها را چون جلسات پیش گفتیم، الان راحت میتوانیم دم بزنیم و ادعا کنیم.
ابتغوا إلیه الوسیلة؛ ملاقات رب و ملاقات الله
حالا آن وسیله چیست؟ آیه را که من بخوانم، معمولاً آنچه متداول بوده و تا حالا دربارهاش فکر میکردهاید، آن توی ذهنتان میآید. اما توجه کنید. آیهٔ شریفه میفرماید:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ وَٱبْتَغُوٓا۟ إِلَيْهِ ٱلْوَسِيلَةَ» (مائده/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، از خدا پروا کنید و بهسوی او وسیله بجویید.
اگر خواستید ببینید آیه را، آیهٔ سی و پنج سورهٔ مائده است. ای کسانی که ایمان آوردهاید از خدا پروا داشته باشید، تقوا پیشه کنید، و در جستوجوی وسیلهای باشید برای نزدیک شدن به ساحت او. «إلیه» و «إنا إلیه راجعون». «إلیه» و «وابتغوا إلیه الوسیلة». «إنا إلیه راجعون».
«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و بهسوی او بازمیگردیم.
برای اینکه رجعت کنی به کی؟ إنا لله. پس إنا إلیه راجعون میشود إنا إلی الله راجعون. همهٔ ما به سمت الله. حالا اگر چنانچه با این «وابتغوا إلیه الوسیلة»، با این الوسیلة نروی در خانهٔ خدا، تو به «إلیه راجعون» — یعنی إلی الله — نمیرسی. ربّ خودت را فقط ملاقات میکنی، نه الله را. که آن هم برای همه هست.
این نتانیاهوی ملعون خبیثِ پستفطرت — که دیگر روی یزید را سفید کرده، ملعون — این الان بمیرد، به درک واصل شود انشاءالله به زودی، تو همین فاطمیه، به دعای شماها. چه را زیارت میکند؟ او یعنی خدا را زیارت نمیکند؟ فَمُلَاقِیهِ که قطعی است دیگر. فملاقیه قطعاً؛ إلی ربک؛ به سمت پروردگار.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلْإِنسَٰنُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَٰقِيهِ» (انشقاق/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای انسان، تو بهسوی پروردگارت سخت کوشانی، پس او را دیدار میکنی.
پروردگار آن ملعون خبیث کیست؟ ربّش کیست؟ القهار، شدید العقاب، ذو انتقام. درست است؟ ربّش این است. این را زیارت میکند. به شدت میشکندش ربّش. لبیک هم میگوید. تمام اعمال یک عمرش خواندن اسم القهار بوده. خدا هم دائم لبیک گفته؛ با هر لبیکش دهانش را میشکند، اما آنطرف. توجه کردید؟ این میشود ملاقات ربّش.
ملاقات ربّ و ملاقات الله
اما الله را کی زیارت میکند؟ الله ربّ پیامبر بود. کسی که حجابهای نورانی را بردارد. این بحث فاطمیهٔ اول ما بود.
حالا این وسیلهای که باید رفت در خانهٔ خدا — حتی در خانهٔ حجت خدا — تا خرق حجب بشود و تا الله زیارت بشود، تو این آیه آمده. خب بعضی روایات داریم، همه دیدهایم در تفاسیر، که گفتهاند این وسیله اهلبیتاند، امام زمان است، حضرت زهراست؛ درست هم هست. اما این یک تأویلش است. حالا اگر شما خواستی بروی در خانهٔ حضرت زهرا چه؟ در خانهٔ خود امام عصر خواستی بروی چه؟ آنجا وسیلهات چیست؟ آنها باب اللهاند دیگر.
«سُدَّتِ ٱلْأَبْوَابُ إِلَّا بَابَهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): درها بسته شد جز درِ او.
«أَيْنَ بَابُ ٱللَّهِ ٱلَّذِي مِنْهُ يُؤْتَىٰ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کجاست آن درِ خدا که از آن در وارد میشوند؟
باب الله که همه از آن در وارد میشوند. خب باید این الوسیله را با خودت ببری.
تفسیر علامه طباطبایی: تحقق به حقیقت عبودیت
اجازه بدهید چون مجلس خیلی شریف است از خودم حرف نزنم. نظر حضرت علامه طباطبایی — علیه رحمة و رضوان و درجات رفیعه — استاد حضرت علامه حسنزاده را برایتان بخوانم. علامه طباطبایی میفرماید — جملهٔ ایشان است؛ دارد توضیح میدهد این وسیله چیست:
«فَٱلْوَسِيلَةُ هِيَ ٱلتَّحَقُّقُ بِحَقِيقَةِ ٱلْعُبُودِيَّةِ وَتَوْجِيهُ وَجْهِ ٱلْمَسْكَنَةِ وَٱلْفَقْرِ إِلَىٰ جَنَابِهِ تَعَالَىٰ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس وسیله همان تحقق یافتن به حقیقت بندگی است، و روی مسکنت و فقر را بهسوی جناب او — تعالی — کردن.
ترجمهای که شاگرد ایشان نوشته را برایتان میخوانم؛ از خودم باز ترجمه نکنم. وسیلهای که خدا در این قرآن فرمود «وابتغوا إلیه الوسیلة»: وسیله عبارت است از اینکه انسان حقیقت عبودیت را در خود تحقق دهد.
عبودیت، نه عبادتِ محض
عبودیت چیست؟ عبادت است؟ به نظر شما عبودیت عبادت است؟ حتی محضش؟ میشود آدم عابد باشد اما به مرحلهٔ عبودیت نرسیده باشد. چرا؟ چون عبد نیست. منظور از عبودیت، عبدِ محض شدن است، نه عبادتِ محض. شیطان هم عبادت کرد. الاّ شش هزار سال؛ فقط میگویند یک سجدهاش حالا. کی را پیدا میکنی؟ ولی الان ملعون از ازل تا ابد شده. خب پس منظور از عبودیت عبادت نیست؛ عبد بودن است.
لذا در تشهد هر روز داری این را تکرار میکنی به خودت. اصلاً تلقین است. خودت داری به خودت تلقین میدهی که گذاشتنت توی قبر، خودت روزی پنج بار تلقین کرده باشی این را به خودت — بلکه بیشتر با نمازهای مستحبی و چه و چه. چه؟
«أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گواهی میدهم که محمد بندهٔ او و فرستادهٔ اوست.
نفرمود من شهادت میدهم پیامبر عابد بود. فرمود بندهٔ او بود؛ که شد رسول او. چون عبد بود شد رسول. پس این یک نکته.
حالا خیلی شیرین کمک میکند ما را علامه — روحش شاد — که ما شاید باز اینجا نتوانیم متوجه بشویم یعنی چه. این عبودیت، عبدِ محض بودن، یعنی چه؟ خیلی شیرین کمکمان کرده علامه. خب چرا ما اینها را نخوانیم؟
پس تا اینجا چه شد؟ «هی التحقق بحقیقة العبودیة». دیگر چه؟ و به درگاه خدای تعالی وجههٔ فقر و مسکنت به خود بگیرد. «و توجیه وجه المسکنة والفقر إلی جنابه تعالی».
فقر ذاتی؛ نه منِ فقیر
پس حالا وسیله چه شد؟ درونمایهٔ آن عبودیت چه شد؟ لب، مغز، عصاره، چکیده، چه شد؟ فقر ذاتی. فقر ذاتی.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ أَنتُمُ ٱلْفُقَرَآءُ إِلَى ٱللَّهِ ۖ وَٱللَّهُ هُوَ ٱلْغَنِيُّ ٱلْحَمِيدُ» (فاطر/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای مردم، شمایید نیازمندان بهسوی خدا؛ و خداست که بینیازِ ستوده است.
همهٔ فقر در توست؛ آن هم ذاتی. صفت تو نیست؛ ذاتی توست.
عین الفقر؛ نه صفت فقر
من حالا بندهای هستم آمدهام در درگاه تو که دستم خالی است. این که شد صفت. من خدایا بندهای هستم که فقیرم. این هم شد صفت. به خودت اضافهاش کردی. اضافه است این. نه: من اصلاً عین الفقرم. عین الفقرم. اصلاً فقر محضم؛ فقر ذاتیام. اصلاً ذاتاً فقیرم. این آن وسیله است. این آن وسیله است.
باز میخواهم کمک کنم به ذهن آنهایی که — حالا اشاره نکنم برنخورد به کسی — یک مقدار سنشان کمتر است، آنها متوجه بشوند. بعداً چنین روایاتی را میبینند تعجب نکنند. آقا منظورش همین است.
سلمان و دست خالی در محضر کریم
چرا امیرالمؤمنین؟ چون من خودم مو توی صورتم درنیامده بود. اولین بار این روایت را یادم هست از یکی از این بزرگان شنیدم؛ تعجب کردم خود من. فکر میکنم مثلاً ده یازده سالم بود. یادم نیست حالا دقیقاً کی بود و از کی شنیدم؛ والا از یک بزرگی. تعجب کردم از چه؟
وقتی امیرالمؤمنین علیهالصلاةوالسلام سلمان را در خاک گذاشت — میدانید طیالارض کرد؛ چون ایشان مدائن از دنیا رفت. امیرالمؤمنین آن موقع کوفه بود. امیرالمؤمنین به طیالارض خودش را سریع رساند. یعنی از چشم محبّینش غائب شد. دیدند آقا سوار بر اسب ناپدید شد. از آنور دیدند آقا نمایان شد. همه را کنار زد؛ خودش به دست مبارک خودش امیرالمؤمنین سلمان را تجهیز کرد، غسل کرد، تدفین کرد.
بعد وقتی بندهای کفن را باز کرد، صورت سلمان را روی خاک گذاشت، فرمودند صبر کنید. داخل قبر شد. دو مرتبه با نوک انگشتش — همه دیدند مولا؛ نه با جوهر و قلم و چه و اینها؛ نه؛ با نوک انگشت مبارک. ### انگشت اشاره و روح بخاری
این هم فلسفه دارد. چرا با نوک انگشت؟ آن هم با انگشت اشاره.
قبلاً یک چیزکی در خصوص این نوک انگشت اشاره گفتهام. اینجا علامه فرمود هرچه این حسش بیشتر است، یا مزاجش معتدلتر است: هر کجا از بدن مزاج معتدلتر است یا به عبارتی روح بخاری در او معتدلتر است و بیشتر است، تعلق روح به آن قسمت از بدن بیشتر است؛ لذا حس بیشتری دارد. تمام روحت.
دیدید رو به رو امام میایستادند؛ قدیمها یادتان است انگشتشان اینطوری اشاره میکردند:
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا إِمَامَ ٱلرَّؤُوفِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو ای امام مهربان.
یادتان است؟ یا در دعای ماه رجب:
«يَا مَنْ أَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْرٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسی که برای هر خیری به او امید میبندم.
و آخرش انگشت مبارک و امام… اینها همهاش فلسفه دارد. حالا یک بار دوست داشتید با هم حرف بزنیم؛ خیلی شما طلب دارید از ما در خصوص این. یک جلسه فقط میخواهد. حرف داریم در رابطه با این موضوع.
مولا با انگشت مبارکش روی کفن سلمان — منا أهل البیت — نوشت. خدایا من زبان سلمان شدم. من بهسوی تو میآیم در حالی که دستم خالی است. جایی توی روایتی دیدم که میگوید دستم از ایمان و عمل صالح خالی است. حالا ما این را میگوییم بنا به دلایلی: دستم خالی است.
«سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ ٱلْبَيْتِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلمان از ما اهلبیت است.
«وَفَدْتُ عَلَى ٱلْكَرِيمِ بِغَيْرِ زَادٍ مِنَ ٱلْحَسَنَاتِ وَٱلْقَلْبِ ٱلسَّلِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر کریم وارد شدم بیهیچ توشهای از حسنات و قلب سلیم.
بعد مولا جواب را چه فرمایشی ذیلش مینویسد که چرا دستم خالی است. میفرماید که اگر تو بپرسی سلمان چرا با دست خالی آمدی، میگویم که در محضر کریم با دست پُر وارد شدن زشت است.
«وَحَمْلُ ٱلزَّادِ أَقْبَحُ كُلِّ شَيْءٍ إِذَا كَانَ ٱلْوُفُودُ عَلَى ٱلْكَرِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بردن توشه زشتترین چیزهاست وقتی ورود بر شخص کریم باشد.
شما الان یک آدم کریمی — چون کریمان از اطعام لذت برند و لئیمان از طعام. آدم کریم دوست دارد هی بخوراند. لئیم که پست و دنی است دوست دارد بخورد. برعکس است. میشود خودمان را اینطوری محک بزنیم: که ما مثلاً هیئت میآییم بیشتر دوست داریم بانی باشیم یا از سفرهٔ بانیها بخوریم. راحت میتوانیم به جایگاه و رتبهٔ وجودیمان پی ببریم با همین محکهای ساده توی همین هیئت.
حالا امیرالمؤمنین علیهالسلام صد سال برای شما سؤال کند. گمان این را داشته باش که ربّ، یک جا، میزبان خیلی کریم باشد. بعد شما را دعوت کرده؛ غذا قشنگ همهچیز برایت پیاده کرده؛ بهترین غذا را تهیه کرده؛ خوشحال است مهمان که تو داری میروی منزلش. بعد یکدفعه تو برداری غذا از بیرون کباب و جوجه و چه و اینها بخری، میوه هم بخری، چای هم بخری، قند هم بخری، همه را با خودت ببری خانه. یک آدمی که کریم است. چقدر بهش برمیخورد؟ تازه یک مثال خیلی ساده و خیلی پیشپاافتاده است. اصلاً این مثال نمیتواند جوابگو باشد.
تو داری میروی محضر خدا، خدای کریم؛ باید با دست خالی بروی. خب ببینم سؤال: یعنی هیچ عملی، هیچ علمی با خودم نبرم؟ این است؟ یعنی با دست خالی بروم یعنی این؟ نه خیر. یعنی این: یعنی همان که الان کتاب برایتان خواندم که آیهٔ قرآن است «وابتغوا إلیه الوسیلة» یعنی چه؟ یعنی با فقر محض، فقر ذاتی، بروی در خانهاش.
یعنی تو هرچه خودت را کوبیدی زمین — مثل امام حسین دیگر دامن تکاندی، هرچه دار و ندارت را دادی برای خدا — باز خودت را بدهکار بدان. باز بگویی:
«وُجُودِي ذَنْبٌ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): وجود من گناهی است.
وجود من تازه ذنب است؛ یعنی یک گناهی است. تازه آن گناه را هم مشخص نکنی؛ نکره بیاوری. وجود من یک گناهی است اصلاً.
بار خاص فاطمیه؛ هدیهٔ رفاقتی
یک جمله در گوشی به شما بگویم حالا که اینقدر قشنگ و خوب است. ای کاش همهتان موقع روضه اینجا بودید. موقع روضه ما بودیم و خیلی هم البته باصفا و غریبانه بود. خیلی ولی باصفا بود. جای حاج حسین آقا خالی بود که بخواند. دههٔ اول خواند؛ چه صفایی کرد. ای کاش همهتان موقع روضه بودید که ما به وزان آن روضه بتوانیم حرف بزنیم. اینطوری که دیر میآیید بعد…
یک جمله در گوشی، رفاقتی، به شما این را بگویم. هر وقت خواستم بگویم جلو خودم را گرفتم. معلوم نیست من دیگر زنده باشم. میخواهم یک هدیه به شما بدهم.
هرکدام از شما میتوانید ادعا کنید که در طول زندگیتان عنایتهایی بهتان شده؟ تفضّلهایی. اصلاً بدون آن که ما زنده نیستیم. ولی شما الان هم که الان اینجایید مورد عنایت امام عصر واقع شدهاید. دعوت شدهاید. تمام بزرگان فرمودهاند فاطمیه بار خاص خداست. محرم بار عام است. محرم و صفر بار عام است؛ یعنی همه بیایند. اما فاطمیه اینجوری نیست. اصلاً نمیتوانی عوام را ببینی. هرکه سر سفرهٔ حضرت زهرا در فاطمیه میآید یعنی جزو خواص؛ این را بپذیر. پس مراقب خودت باش. دامنت را جمع کن.
این عنایتها برای هرکی یک طور است. هرکس البته به سعهٔ وجودیاش و اندازهٔ خودش. همین مختصر عنایتی که به بنده در عمرم — حالا به شما یک طور، به ما یک طور — شد، یکی از مهمترین دلایلش را میخواهم برای شما بگویم که شاید تعجب کنید.
حرمت حسن ظن؛ ملکهٔ گریه برای صدیقه
بچه بودم. بر اثر — خدا حفظ کند پدر و مادرهای همهتان را؛ پدر و مادرهای آنهایی که این تقاضاها را از ما میکنند، محبت دارند، لطف دارند به ما، حسن ظن دارند. به قول مرحوم حضرت آیتالله العظمی آقای میلانی: به اعتمادی که و حسن ظنی که دیگران به تو دارند حرمت بگذار. مثلاً کسی حسن ظن به تو دارد میگوید من شما را خیلی دوست دارم؛ تو نگو برو بابا جمعش کن خودت را، ما کی هستیم، سگ فلان. اه؛ به خودت بیاحترامی نکن. حرمت قائل شو. احترام بگذار به حسن ظنش. بگو ممنونم از حسن ظن شما. اینها ظرائف اخلاقی است خب. حالا به ما حسن ظن دارند.
نمیدانم کدام جلسه من یک چیزکی از مادرم گفتم که وصیت کرده بود. من وصیتنامهاش را که هر وقت میخوانم حالم دگرگون میشود؛ در خصوص قرآن و عصر و… بعد ایشان یک کسی از حالا شهر مشهد — کجا بود یادم نیست — پیام داده بود به ادمین که به حاج آقا بگوید در مورد مادرشان بیشتر برای ما بگویند. این هم یک هدیه که تحت تعلیم و تربیت مادرمان.
یکی از صفات برجستهٔ ایشان — قطعاً مادران شما همینطور هستند که من در کمتر کسی دیدم — ملکهٔ وجودی ایشان شده بود گریه برای حضرت صدیقهٔ شهیده. یعنی من از بچگی این را در مادرم — خدا رحمتش کند و پدر و مادرهای شما را حفظ کند برایتان و رحمتشان کند — دیدم که حتی به صورت عادی، یعنی گفتوگو و محاورهٔ عادی، اسم حضرت زهرا سلاماللهعلیها که میآمد اشک توی چشمش جمع میشد. محال بود این اتفاق نیفتد و گاهی گریان میشد؛ هقهقش بلند. اصلاً عجیب، عجیب، عجیب؛ عجیباً غریبا. یکی از خصوصیتهای ایشان.
ایشان به ما یک چیزی یاد داد. خب دو هزار تا کتاب هم داشت ایشان آن موقع. یک چیزی را — حالا چهجوری به این لب، به این موضوع رسیده بود. همین حرفهایی که من چند جلسه است دارم برای شما میگویم. ایشان در یک ماده، در یک فرمولی، یک چیزی به بنده یاد داد. من این توی ذهنم ماند. میخواهم به شما بگویم چه شد.
جرقهٔ عنایت در میدان امام حسین
بچه بودم. داشتم توی همین میدان امام حسین علیهالصلاةوالسلام خودمان میرفتم. یادم نیست برای چه میرفتم. توی همان حالا شاید مثلاً هشت نه سالم اینطوری؛ بچه بودم. یک نگاه به آسمان کردم؛ با خدا داشتم حرف میزدم. از بچگی پیامبر را خیلی دوست داشتم. رفیقیم دیگر؛ دارم به شما میگویم. پیامبر عزیز عالم. فکر میکنم در ایام شهادت ایشان بود که عاشورای بنده آن موقعها بود؛ یعنی شهادت پیامبر. برای خودم دهه میگرفتم.
عکس سیزدهسالگی پیامبر و جملهٔ بیسود
هیچوقت این لحظه یادم نمیرود. شروع عنایت عجیب خدا از ما این لحظه بود. آسمان را نگاه کردم؛ به پیامبر عزیز عالم چهرهاش را ترسیم کردم. یک عکسی بود یادش بهخیر که وارد شد در ایران. امام میدانید عکس قبول نمیکرد. عکسها را رد میکرد. هر عکسی برای ایشان میآوردند از اهلبیت تشکر میکرد ولی رد میکرد. عکس نگه نمیداشت. تنها عکسی که امام نگه داشت عکس پیامبر در سیزدهسالگی بود که رفته بود برای تجارت — حبشه بود، کجا بود؟ آن کسی که این عکس را آورد ایران و به امام هدیه داد، ما باهاش به یک جوری مرتبط شدیم و آن موقع این عکس را به ما داد. یعنی یکیاش را داد به امام. یکیاش هم یادم نیست به کی داد از علما. یکیاش هم داد به ما. عین اصل عکس؛ نه اینکه زیراکس و فتوکپی باشد. من این عکس شبها تا صبح باهام بود. صبح هر زمان زیر بالشم بود. با این عکس گریه میکردم، صفا میکردم با این عکس پیامبر. حالا نمیدانم دیدهاید یا نه. خیلی عکس عجیبی است. کاری نداریم.
این چهره را توی ذهنم ترسیم کردم. یک جمله به پیامبر گفتم. شروع شد از آنجا به بعد همهٔ این عنایات که دنبالش شمایید — اینطوری به شما بگویم: دنبالش شمایید که الان سر این سفره نشستهاید.
چه گفتم به پیامبر؟ از تمام وجودم عرض کردم: یا رسولالله کاش میشد من یک کاری برای شما میکردم که فقط سودش به شما برسد. به من هیچ سودی و هیچ خیری و هیچ ثوابی نرسد. همهاش به شما برسد. بعد وقتی دیدم نمیشود چنین چیزی، بغضم ترکید، اشکم جاری شد که چرا چنین چیزی نمیشود؟ توجه کردید؟
ولی افسوس و صد افسوس که این انقلابات، این جرقهها میآید میزند میرود ما را متنبّه میکند. نگهش نمیداریم. برای همهٔ شما هم این اتفاقات میافتد، خواهد افتاد. توی دل این جلسات، آن انقلابات، آن تجلیات الهیه.
اشک روضه؛ تجلی خدا در چشم
من از حاج حسین آقای عزیزم که اینقدر قشنگ روضه میخواند خواهش میکنم — بهعنوان قدیمیترین رفقای ما توی مداحها که الحمدلله معرفتش را حفظ کرده هنوز به یا زهرا سر میزنند؛ و همانهایی که یک ذره توی اجتماع جا میافتند دیگر اصلشان را فراموش میکنند. یک روز شما حاج حسین آقا با بروبچههای گریهکن یا زهرا بنشینید من در خصوص تجلیات الهیه با زبان علمی حرف بزنم: تجلیات الهیه در همین اشکی که از چشمت میریزد. یعنی این اشک تجلی خدا در توست. خدا در تو ظهور کرده، تجلی کرده که این اشک.
و هرچه این اشک شدیدتر است — چرا میگوید اگر ریخت روی گونهها و جاری شد، نه گناهان قبلش، گناهان بعدش هم میگویند ببخشید. بردارید اصلاً برایش گناه را. اصلاً موضوع گناه را از این شخص بردارید. چون دیگر تجلی به سمت اعظم بودن میرود. خیلی ظهور شدت میگیرد. آقا به هرکسی نمیدهند اینها را.
این را به چه خاطر گفتم؟ شاید بعضیها حسن ظنشان کم باشد بگویند آقا بالا منبر نشسته وقت ما را گرفته دارد از خودش تعریف میکند. به من عنایت شد. نه: به همهمان دارد عیناً توی این جلسات آن به آن عنایت میشود. خدا دارد ظهور میکند در من و شما.
اصلاً یک چیز دیگر بگویم. یک بار توی جلساتتان سر و صدای خانمها که بلند میشود یعنی دیگر حاج بس کن، وقت رفته و خستهایم. چشم. این جمله را داشته باشید. اگر زن و مرد، کوچک و بزرگ — اگر کسانی که جلسات قبلی سیر بحث را با من آمدهاند — الان میفهمند این مبنایش کجاست.
از این جلسه رفتی بیرون — اصلاً روضه نرسیدی ها؛ فقط حرفها را گوش دادی — از این جلسه رفتی بیرون احساس سبکی کردی و احساس کردی تازه راه برایت باز شده و تازه فهمیدی قصه چیست. چه بگویم؟ مثلاً خلاصهاش اینها: تازه فهمیدم چه شد. روشن شدم. گرفتم. توجه کردید؟ انگار که ارتقاء وجودی پیدا کردی.
نزول ملک در ثغر نفس؛ تجلی در مکمن غیب
این را علامه میفرمود: نزول ملک در ثغر نفس تو صورت گرفته. یعنی تنزّل الملائکه. یعنی ملک یا ملائکه در بطنان وجود تو و نفس تو تنزل پیدا کردهاند و تو یک چیزی را فهمیدی. یعنی از ملکوت به تو عنایت شد.
«تَنَزَّلُ ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ وَٱلرُّوحُ فِيهَا» (قدر/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در آن شب فرشتگان و روح فرود میآیند.
بالاتر از این هم بگویم؟ بگویم یا نگویم؟ از خود علامه حداقل سه بار شنیدم در درس و بحثها که ایشان فرمودند ابن عربی — آره؛ البته من پیدایش نکردم این جملهٔ ابن عربی در فتوحات را. ولی علامه فرمودند که شیخ اکبر، عارف عربی، در فتوحات میفرماید این حالت که علامه فرمود نزول ملک و تو یک چیزی را میفهمی در ملکوت وجودت، این حالت یعنی تجلی حق در مکمن غیب. یعنی در آن کانال ارتباطیات با عالم غیب. یعنی خدا در تو تجلی کرد.
چه میخواهی دیگر؟ ما دست کم گرفتیم این جلسات را، این روضهها را، این هیئتها را. مستحبی است که همهٔ واجبات از آن بیرون میآید.
ختم: فقیر آمده است، نه من با فقرم
خب ما توی دل بحث، توی نبض بحث ماندیم. انشاءالله فردا شب — که اجل نگیرد اصلاً. انشاءالله اجل جانم.
نه؛ همهاش فقر نبود. ایشان فرمود عبودیت؛ و بعد عبودیت را معنا کرد در فقر ذاتی. یعنی همان فقر ذاتی یعنی عبد، عبدِ محض. یعنی معنای عبودیت. با آن فقر ذاتی بروی.
باز میگویم ببینید روش فکر کنید. «من آمدم با فقرم.» این غلط است. این اضافه شده. اصلاً فقیر آمده. فقر محض آمده. بیشتر دربارهاش صحبت میکنیم انشاءالله. خیلی چیزها گیرمان میآید؛ خیلی.
«وَٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فاتحه/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ستایش از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است.
صلوات بفرستید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.