ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 109

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

استعاذه، بسم‌الله و شب جمعه میان دو فاطمیه

خود را به خدای منّان می‌سپاریم و سخن را با استعاذه و بسم‌الله آغاز می‌کنیم.

«يَا رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ ٱلشَّيَاطِينِ وَمِن شَرِّ نَفْسِي وَمِن شَرِّ خَلْقِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از ضربه‌ها و وسوسه‌های شیاطین، و از شرّ نفس خود، و از شرّ آفریدگانت، به تو پناه می‌برم.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.

«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَةٍ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتش؛ و از فضل او درخواست می‌کنم.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.

شب جمعه است. شب زیارت ارباب کفن، حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام است؛ و ما میان دو فاطمیه‌ایم. ان‌شاءالله مادرشان زهرای اطهر سلام‌الله‌علیها امشب در کربلا همهٔ ما را یاد کنند و دعا کنند؛ و به دعای حضرت، این بلای بزرگ صهیونیست از سر دنیا کوتاه شود. صلواتی هدیه بفرمایید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ عَجِّلِ ٱللَّهُ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست؛ خدا فرج‌شان را نزدیک گرداند.

به فضل الهی چند کلامی ادامهٔ بحث لقاء الله را داشته باشیم.


سرمایهٔ راه: حضور و ادب

قبل از ورود به موضوع لقاء الله، مقدمه‌ای به‌دردبخور از فرمایشات حضرت استاد علامه حسن‌زاده علیه‌الرحمه عرض کنم. ایشان می‌فرمایند هر کس می‌خواهد راه را برود و در طریق باشد — به عبارتی سالک باشد — سرمایه‌ای می‌خواهد. بدون سرمایه هیچ کاری نمی‌شود کرد؛ چه در دنیا، چه در آخرت. برای هر کاری، برای هر راهی، سرمایه لازم است.

ایشان می‌فرماید سرمایهٔ راهرو حضور و ادب است. حضور که اسمش مشخص است؛ قبلاً درباره‌اش صحبت کرده‌ایم. حضور یعنی تو دائماً خود را در محضر حق‌تعالی بدانی؛ که عالم محضر حق است. و این — گفتیم — سوختن در پی دارد. یکی از نشانه‌های حضور سوختن است. اصلاً مراقبه از دلِ همین پیش می‌آید. به جهت اینکه ما حضور داریم در محضر حق‌تعالی، لازمه‌اش می‌شود مراقبه؛ و مراقبه هم قطعاً آدابی دارد.

لذا بلافاصله بعد از حضور ایشان فرمودند ادب. ادب نیاز به تعلیم دیدن دارد؛ تعلیم و تربیت می‌خواهد. تزکیه هم در همین بستر حضور است. ادب‌آموزی همان است که در آیه آمده:

«هُوَ ٱلَّذِى بَعَثَ فِى ٱلْأُمِّيِّۦنَ رَسُولًا مِّنْهُمْ يَتْلُوا۟ عَلَيْهِمْ ءَايَٰتِهِۦ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ ٱلْكِتَٰبَ وَٱلْحِكْمَةَ» (جمعه/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست که در میان درس‌نخواندگان، رسولی از خودشان برانگیخت که آیاتش را بر آنان می‌خواند و پاک‌شان می‌کند و کتاب و حکمت به آنان می‌آموزد.

تزکیه و تعلیم کتاب و حکمت، ادب است؛ ادب‌آموزی است.


همت و طلب؛ چهار اصل ناچار

اما علامه به همین دو بسنده نمی‌کنند. برای رسیدن به حضور و ادب — که دو بال پرواز هر سالکی است — لاجرم دو چیز دیگر هم نیاز است. فرمودند: آنگاه یکی همت است و دیگری طلب. و ناچار این جمله را چنین تمام می‌کنند:

سرمایهٔ راهرو حضور و ادب است آنگاه یکی همت و دیگر طلب است ناچار بود رهرو از این چار اصول ورنه به مراد دل رسیدن عجب است

یعنی هیچ چاره‌ای از این چهار اصل نیست. حالا آنچه پیش‌نیاز است تا ما را به حضور و ادب برساند، چیزی نیست جز همت و طلب.

همت و سعی

همت اگر نباشد، کسی پا نگذاشته در راه. آیه می‌فرماید:

«وَأَن لَّيْسَ لِلْإِنسَٰنِ إِلَّا مَا سَعَىٰ» (نجم/۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینکه برای انسان جز آنچه کوشیده نیست.

هیچ‌چیز برای انسان نیست مگر همان سعی که می‌کند. حالا این سعی گاه به عمل صالح است — کار جوارح — و گاه به ایمان است؛ به دل؛ برای دل دادن؛ به دل سپردن. کارِ جَنان است، نه جوارح. عمل کار جوارح است؛ جَنان نیت‌سازی می‌کند. یعنی باطنی است؛ کار در باطن است.

لذا کسی که می‌خواهد تلاش کند، قطعاً باید هم در درون نیت‌سازی کند: نیتش صرفاً رضای خدا باشد و بس، و هیچ‌چیز دیگر. اینجا مربوط به بحث لقاء الله می‌شود: از خودخواهی بکند و فقط خدا را بخواهد.

طلب، شوق و فقر

یکی هم طلب است. بالاخره شما به سمت هر چیزی حرکت می‌کنید. تا طالب آن چیز نباشید که به چه درد می‌خورد؟ فیلمی است، تصنعی است، مصنوعی است. باید طالب باشی تا به سمت چیزی بروی.

طلب هم یکی بحث شوق است، محبت است، القا و علاقه است که طلب می‌آورد؛ و آن محبت زیربنایش فقر است. یعنی ما وقتی متوجه شدیم که:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ أَنتُمُ ٱلْفُقَرَآءُ إِلَى ٱللَّهِ ۖ وَٱللَّهُ هُوَ ٱلْغَنِىُّ ٱلْحَمِيدُ» (فاطر/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای مردم، شمایید نیازمندان به‌سوی خدا؛ و خداست همان بی‌نیاز ستوده.

انتم الفقراء. اصلاً هرچه فقر است در ماست؛ الفقراء الی الله. خب قطعاً طلب می‌کنیم چه را؟ الله را.

چرا ما الله را تقرب نمی‌کنیم؟ بله، می‌گوییم قربتاً الی الله؛ اما در عمل طالب الله نیستیم. وگرنه این‌طور سبک زندگی‌مان این چنین نبود؛ چه فردی، چه اجتماعی. علتش چیست؟ به جهت اینکه ما خودمان را فقر محض و خدا را غنی علی‌الاطلاق ندیده‌ایم. ندیده‌ایم یعنی معرفت لازم را نداریم که بخواهیم. و چون این معرفت را نداریم، شوق همان محبت، همان عشق هم به آن در حقیقت به‌تمامه ایجاد نمی‌شود؛ و یک چیزکی، یک عاطفه‌ای، یک کششی ما را سوق می‌دهد به سمت حقایق.

چون فطرت ما خداجو است، یک سرسره‌ای بازی می‌کنیم به سمت او. و آن هم چون خدا سرِ سرسره را — تهِ آن را — به سمت خودش قرار داده، سرازیری‌اش را، ما چه بخواهیم چه نخواهیم به سمت او حرکت می‌کنیم.

«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و به‌سوی او بازمی‌گردیم.

تو که داری می‌روی، تو که در قوس صعود و «انا الیه راجعون» داری حرکت به سمت حضرت حق می‌کنی، خب با کسب معرفت، شوق و عشق و محبت را بر خودت ایجاد کن. متوجه باش که فقیر الی اللهی؛ آن هم فقیر ذاتی. ذاتاً فقیری. اصلاً عین فقری.


با رضا برو؛ نه با اکراه

بعد خب داری حرکت می‌کنی دیگر؛ بگذار با رضا و رغبت بروی. چرا با کراهت می‌خواهی بروی به سمت خدا؟ دارند می‌برندت اصلاً. حالا که داری می‌روی نیتت را درست کن.

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا.

اصلاً داری می‌روی. حول و قوهٔ الهی دارد تو را می‌برد.

«إِلَيْهِ ٱلْمَصِيرُ» (غافر/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بازگشت به‌سوی اوست.

اصلاً راه به سمت اوست. خب تو که داری می‌روی، این اقوام و اقعد را درست کن. حالا خاستگاه خودت بر اساس چه باشد؟ معرفت باشد. تو با اکراه اقوام و اقعد نداشته باشی. با اکراه هیئت نیایی. با اکراه نماز نخوانی. با اکراه زیارت نروی.

نشانه‌اش چیست که با اکراه هیئت می‌آیی؟ هی می‌گوید کی تمام می‌شود؟ کی تمام می‌شود؟ کی این حاج‌آقا بس می‌کند، خسته شدم. ورقهٔ کمیل را می‌شمارد کی به آخر کمیل می‌رسد. آن «السلام علیکم» آخر نماز که می‌دهد کیف می‌کند. بهترین، شیرین‌ترین لحظه برایش در نماز است که بگویی آقا شیرین‌ترین لحظهٔ شما از نماز کدام لحظه است؟ می‌گوید السلام علیکم و رحمة الله. آنجا دیگر. بعضی شیرین‌تر از آن هم دارند: آن لحظه‌ای که سه بار تکبیرات الهی را در اختتامیه می‌گوییم. آره؛ آن مثل اینکه خیلی شیرین‌تر است.

در صورتی که برای اولیای خدا فرموده‌اند تلخ‌ترین لحظه همان لحظه است. می‌دانستید؟ آه از نهادشان بلند می‌شود. اصلاً از نحوهٔ سلام هر کسی — خودت اصلاً چه کار به کسی داری — از نحوهٔ سلام نماز خودت می‌توانی تشخیص بدهی چه‌کاره‌ای: تو وادی عشق وارد شده‌ای یا نه؟


نماز صبح با آقای بهجت و رمز ناله‌های سلام

آن آقایی که آقای مهندسی که بالای شهر تهران هم می‌نشست — دیگر من مدتی از او خبر ندارم؛ چند سال است نمی‌دانم اصلاً هست یا نیست. سنی داشت همان موقع هم که آن موقع که ما قم درس می‌خواندیم. حالا درس که نمی‌خواندیم؛ شب و روز می‌گرداندیم. حالا دروغ است بگوییم درس می‌خواندیم. ظاهراً طلبه بودیم؛ درس نخواندیم که. درس می‌خواندیم که وضع‌مان این نبود که. بازی‌بازی کردیم. چه عرض کنیم؟

ایشان هر روز صبح — یعنی سحر — می‌کوبید از تهران با یک ماشین شاسی‌بلند می‌زد می‌کوبید می‌آمد سمت قم. که چه بشود؟ نماز صبحش را با آقای بهجت اقامه کند. می‌رفت حرم زیارت. هر روز صبح‌ها قضایش نشد. بعد می‌رفت بعد از زیارت محضر آقای بهجت؛ که دیگر تقریباً بیست دقیقه مانده به طلوع آفتاب نماز صبحش را می‌خواند آقای بهجت. تقریباً یک ساعتی از اذان گذشته بود. ایشان تنها مرجعی بود که قائل به این بود. می‌گفت وقت مخصوص نماز — آن وقت نماز صبح البته.

در صورتی که البته قبلاً گفتیم کسانی که مُرید آقای بهجت‌اند از اذان صبح مشغول عبادت باشند تا آن موقع؛ نه اینکه بخوابند بگویند عشق است وقت مخصوص نماز صبح آن بیست، بیست‌وپنج دقیقهٔ آخر پا شویم.

خب بعد ایشان نمازش را سر آقای بهجت می‌خواند و می‌رفت. یک روزی ایشان به حرف افتاد. این‌جور علما به حرف بیفتند آدم باید حرف‌شان را بخورد. اما یک حرفی امثال بنده نه. مگر از بزرگان بگوید، چرا حرفش را باید خورد؛ اما حرف خودش را نه.

ایشان فرمود که من رمز ناله‌های آقای بهجت را در آن سلام آخر تشهد — سلام — کسانی که نماز ایشان را درک کرده‌اند یادشان است. چه آهی می‌کشید سلام می‌داد. ما می‌گوییم السلام علیک به پیغمبر، السلام علیک، سریع رد می‌شویم. اصلاً وای نمی‌ایستیم ببینیم خب جواب سلام آمد؟ نیامد؟ کجا؟ تو سلام اول که تازه مستحب هم هست.

یک عزیزی گفت مستحب است دیگر. سلام واجب که السلام علیکم و رحمة الله است. اول، دوم، سوم سلام می‌داد. بعد در ایوان طلای مولا کشفی برایش حاضر شد، حاصل شد. آه حسرتش بلند شد که گفت به خاطر همین دو تا سلام مستحبی که نگفتی از نمازت، ببین چه از تو فوت شده. شرق و غرب عالم را گرفته بود فیض‌هایی از او به خاطر همان عدم آن دو تا سلام مستحب.

خب آن وقتی سلام به پیغمبر می‌داد — السلام علیکااا — صدایشان یادتان است دیگر؟ اصلاً می‌روی تا حال. بعد آن سلام آخر که دیگر چه عرض کنیم؟ چه عرض کنیم؟ بعد گاهی اوقات اصلاً سلام به پیغمبر که می‌داد ما می‌گفتیم چه شد؟ آقای بهجت رفت؛ بیهوش شد. سلام تو تشهد را که می‌داد چند لحظه سکوت می‌دیدی انگار نیست. هیچ صدایی از او نمی‌آید. کجا بود؟ چه می‌شد؟ چه عرض کنیم؟

اگر میسر نیست مرا کامِ دوست عشق‌بازی می‌کنم با نامِ دوست

حالا ما با نام آن‌ها عشق‌بازی می‌کنیم؛ و در بودنشان می‌شود بلاهایی که از ماها دفع کردند از من و شما. ما چند تا بلا از اهل اسلام دفع کرده‌ایم تا حالا؟ خودمان بلای جان اسلامیم. بله، آن‌ها وجودشان، نمازشب‌هاشان دافع بلا بود، دافع شیاطین بود.

الان فکر می‌کنید چرا شیطان با تمام قوا افتاده به جان همه‌مان؟ بعد شیعهٔ اثنی‌عشری‌های تیرِ نمازشب‌خوان، اهل تهجد، اهل مراقبه را می‌بینی یک‌دفعه تزلزل‌هایی از خودشان نشان می‌دهند آدم متعجب می‌ماند: تو که پنجاه سال، چهل سال، شصت سال تو این راه مستقیم بودی، چه شده یک‌دفعه؟ یا از خودش که متوجه می‌شوی که آقا یک سوتی داده، یا خودت می‌فهمی. بالاخره کجاست اشکال کار؟ این که این بزرگان، این استوانه‌ها رفتند، بلاها، شیاطین دست و پاهاشان باز شده، حمله‌ور شده‌اند آقا. تعارف هم نداریم.

ما بالقوه یزیدیم؛ بالقوه یزیدیم؛ بالقوه شمریم آقا. یعنی این قوه در ما هست. این استعداد در ما هست که بتوانیم روی سینهٔ امام زمان‌مان هم بنشینیم. بگوید بابا حاج‌آقا خجالت بکش از منبر بیا پایین. چه یعنی چه خجالت بکش؟ خدا این را فرموده. خدا خواسته که ما بتوانیم شمر بشویم وگرنه نمی‌توانستیم. اما اراده نکرده؛ که منم که اراده می‌کنم.

حالا اطالهٔ کلام نکنیم.


از فقر تا عشق لقاء الله

این بحث همین چهار اصلی که حضرت استاد فرمودند: در کسی اگر باشد، متوجه فقر ذاتی‌اش می‌شود و طالب غنی علی‌الاطلاق می‌شود. این طلب حضرت حق — دقت کنید، داریم وارد می‌شویم به اصل موضوع، لب مطلب، مغزش — این طالب حضرت حق وقتی از روی فقر طالب شد و غنی علی‌الاطلاق و حضرت حق را دید و السلام، آن موقع چنین کسی چون از روی فقر است و انتم الفقراء الی الله، چنین کسی عاشق لقاء الله می‌شود. ملاقات الله را می‌طلبد. اصلاً هر چیزی که مانع ملاقات او و خداست کنار می‌زند.

اصلاً نمازشبش را پا می‌شود که چه بشود؟ که ملاقات کند با خدا. این نیست که پا شود نمازشب بخواند — حرف‌هایی که فاطمیه زدیم یادتان است دیگر؟ یا تو چرت بودید آن موقع، یا اصلاً دنبال‌شان نگرفتیم. حرف‌هایی که زدیم چه بود؟ نمازشب برای چه می‌خوانی؟ چهره نورانی می‌شود، رزق زیاد می‌شود، مزاج اصلاح می‌شود. آن لحظات هوا پاک است. مخصوصاً دموی‌ها خیلی برایشان نمازشب خوب است و مزاج‌شان به سمت اصلاح و اعتدال می‌رود و حال‌شان خوب می‌شود و چه می‌دانم پول‌شان زیاد می‌شود. بله حق است. اما کی این‌ها را وضع کرده و انشا کرده؟ حق.

حق جانِ جهان است و جهان جمله بدن. چرا دنبال بدن هستی؟ چرا دنبال جان نیستی؟ جان جهان حق است. بدن را هم که می‌بینی، بخواه که از آن حق را ببینی؛ به چه بفهمی از آن. حق.

و چنین کسی عاشق ملاقات خدا می‌شود. نمازشب که پا می‌شود می‌خواند، چون دوست دارد با خدا ملاقات کند. به یک معنا سحرخیزی ملاقات با خداست. آقا تو بدت می‌آید معشوقت را ببینی؟ اگر واقعاً معشوقت باشد چه چیزی برای تو بالاتر از دیدار او؟


صلاة معاشقه و زبان بدن

فرمود صلاة معاشقه. آقا یک سری به شما بگویم در گوشی. برای آن‌هایی که چرت‌آلود نیستند. برای اینکه آن‌هایی که قوهٔ خیال‌شان این‌ور و آن‌ور نیست. برای عدهٔ خاصی است. نماز معاشقه با خداست. این جمله را لابد به یادگار داشته باشید.

من یک روزی نشستم روی این جمله فکر کردم، خودم، خیلی وقت‌های پیش. گفتم اگر معاشقه است، آدم اول کاری که در معاشقه می‌کند ظلم می‌زند به محبوبش، به معشوقش — حواسش از همه‌جا پرت می‌شود فقط به او است. توجه کردید؟ هیچی حواسش را پرت نمی‌کند از معشوقش. دو، زبان بدنش نشان می‌دهد که این آقا عشقش است. تو جلوی معشوقت، محبوبت، معبودت چه‌جوری می‌نشینی؟ چه‌جوری وامی‌ایستی؟ اصلاً نشانه دارد.

پیش خودم نشسته‌ام فکر کردم — چون من به شما قول دادم حرف‌هایی که از خودم است، استنباط‌های خودم است، ولو بیس و بستر و مبنای بحث افکار علامه است، اما برداشت خودم را به شما بگویم مال من است. این، این. خیلی از آن بهره بردم. گفتم یکی از نشانه‌هایش زبان بدن است. از نماز مستحبی هم شروع کردم. وقتی که به نماز می‌ایستادم زور می‌زدم که خدا را حاضر ببینم و خودم را در محضر او؛ و منصرف شود نفسم از همهٔ غیر او. از زبان بدنم کمک می‌گرفتم.

به این شکل: وقتی وامی‌ایستادم، معشوق — خب من که نمی‌توانم دست‌هایم را بیاورم این‌طوری کنم. معشوق زبان بدنش حاکی از عشقش است. یعنی دستش را می‌برد بالا، می‌خواهد با آغوش بگیرد معشوق خودش را. درست است؟ ما که در نماز نمی‌توانیم این کار را بکنیم. حتی هنگام قنوت هم نمی‌توانیم دست‌مان را این‌طوری باز نگه داریم؛ باید بسته باشد. من دستم همان‌طوری که روی زانوم بود این‌طوری باز می‌کردم. همین. دست که روی زانو هست ایستادی قیام؛ یا این‌طوری افتاده بغلت، روی زانو که در رکوع است ببخشید. وقتی وقت قیام دستت که به پایین افتاده مؤدبانه چسباندی‌اش، روی کف دست را گذاشتی روی بدنت، من برش می‌گرداندم. کف دست را به بیرون قرار می‌دادم به علامت عشق معشوقه.

آقا اولین باری که من این کار را کردم یک بلایی سرمان آمد نمی‌دانی. اصلاً آن نماز من نفهمیدم چه شد و چه نشد و کی تمام شد. خدا شاهد. می‌خواهم عرض کنم خدمت‌تان که عشق، این عشق طلب می‌آورد. وقتی تو طالب شدی به سمتش حرکت می‌کنی. دیگر دنیا را منظور نمی‌کنی.


روضه برای دنیا یا برای ملاقات الله

علت اینکه ما خیلی کارها می‌کنیم، همین جلسات روضه می‌گیریم. بعضی‌ها مثلاً تو خانه‌شان فاطمیه هم هست جلسهٔ روضه می‌گیرند. نوش جان‌تان. ادعاهاشان مثل من بیشتر باشد جلسات عمومی‌تر می‌گیرند و اسم و رسم و پرچم و علم و چه می‌دانم حسینیه و مسئول مالی و مسئول اجرایی و مسئول چه، همین‌طوری، خب. بعد می‌بینی که دین به معنای واقعی در آن جلسه پیاده نمی‌شود. در اخلاق و رفتار و کردار و حتی بعضاً اعتقادات آن صاحب جلسه، بانی جلسه و افراد و اشخاص دیده نمی‌شود. این پیداست که هدف، هدف غایی این جلسه چیست نیست: ملاقات الله نیست، ملاقات دنیاست. این به‌خاطر دنیاست جلسه گرفته. معرکه‌گیری راه انداخته خودش را مطرح کند. دعوت به خود دارد. یا خودش را می‌خواهد راحت کند. سر خودش را کلاه بگذارد. آره ما دین‌مان را نسبت به اهل بیت انجام دادیم. جلسهٔ روضه گرفتم آقا؛ ده تا جلسه فاطمیه خانه‌مان روضه گرفتم.

بعد بررسی می‌کنی خودش — دیگران نه.

«بَلِ ٱلْإِنسَٰنُ عَلَىٰ نَفْسِهِۦ بَصِيرَةٌۭ» (قیامت/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه انسان بر نفس خویش بیناست.

به شدت آگاه است نسبت به خودش. خودش بررسی می‌کند اگر بکند — اگر اهل محاسبه باشد — می‌بیند که صداقت ندارد، دروغ می‌گوید، غیبت می‌کند، تو جلسه‌اش می‌نشیند در رابطه با اهل ایمان غیبت می‌کند، تهمت می‌زند، بدی اهل ایمان را می‌خواهد. اگر یک جلسه‌ای شلوغ بشود مجلس اهل بیت است، چون مداح و سخنران آن جلسه را دوست ندارد ناراحت می‌شود چرا آن جلسه‌اش شلوغ است. از این بازی‌ها. ولی هیئت خودش، جلسهٔ خودش، مجلس منزل خودش اگر شلوغ باشد کیف می‌کند. احبه. دیگر اسلام ظهور کرد آقا. اسلام ظهور کرد. جلسهٔ هیئت من شلوغ شد. هیئت می‌گیرد قانون الهی را پیاده نمی‌کند.


طهارت مجلس و روایت حضرت صدیقه

یک فرمایش — حالا چون اینجا هیئت یا زهراست و هر کسی که دم از صدیقهٔ شهیده می‌زند، حتی آن‌هایی که از راه دور دارند بهره می‌گیرند، این روایت را دقت کنند. من اولین باری که روایت را خواندم خیلی سال‌های پیش رها کردم روایت را. مثل یک آدم بهت‌زده دیوانهٔ لایعقل قدم می‌زدم. اصلاً مستأصل مانده بودم چه کنم؟ خواستم فقط خودزنی کنم. دو مرتبه امروز که — دیروز و امروز که این روایت را دیدم گفتم چه کرده حضرت صدیقهٔ شهیده؟

مثلاً مادر هم هست. ولی مادر که جسارتاً کورِ عواطف و احساساتش نیست که. مگر مادر است دیگر. معذرت می‌خواهم اوباش را هم برمی‌دارد؛ این حرف‌ها چیست؟

«لَّا يَمَسُّهُۥٓ إِلَّا ٱلْمُطَهَّرُونَ» (واقعه/۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز پاک‌شدگان به آن دست نزنند.

مثلاً اوباش جایی ندارند در درِ خانهٔ حضرت صدیقهٔ شهیده؛ مگر پاک بشوند. لا یمسه الا المطهرون اصل الهی است. مگر پاک بشوند.

فیضی که تو جلسه می‌ریزد مستقیم هم به مداح و سخنران بستگی دارد هم به مهمان‌ها؛ و تک‌تک شماها در هم تأثیر می‌گذارند. متأثر از هم می‌شوند. گاهی مستمع، مهمان آماده نیست، وضو ندارد یا چرتش گرفته وضویش باطل شده نرفته وضو بگیرد یا چه می‌دانم لباس پاک تنش نیست یا افکار پلید و بد دارد تو ذهنش. متخیلات فاسد به قول علامه دارد. نیت ناپاک دارد. سوءظن به اهل ایمان دارد. از من، خواننده یا سخنران، کینهٔ شخصی دارد. بدش می‌آید. آمده نشسته آقا چرا می‌آیی؟ برو یک جای دیگر. چرا مانع فیض می‌شوی؟ می‌نشیند اینجا. بعد تأثیر می‌گذارد، مانع فیض می‌شود. فیض می‌ریزد. جمع نمی‌توانند استفاده کنند و من هم همین‌طور. بنده هم همین‌طور. بنده هم تأثیر مستقیم در شما دارم. نیتم. مثلاً برای چه آمده‌ام هیئت؟ برای چه نشسته‌ام روی منبر؟ برای چه این‌ها؟ مثلاً حساب و کتاب دارد داداش من.

این روایت را ببینید. مادر است. مادر این‌طوری حرف بزند با این صلابت. چرا؟ چون حرف دین است آقا جان. خونش را حضرت صدیقهٔ شهیده داد به خاطر دین. امیرالمؤمنین هم چون اصل دین است، نماد دین است، ظهور دین الله، حضرت خودش را فدای مولا می‌کند. جمله را ببینید؛ الله اکبر از این صلابت. اصلاً هم شوخی با کسی ندارد. خانم فرمودند:

«إِن كُنتَ تَعْمَلُ بِمَا أَمَرْنَاكَ وَتَنتَهِي عَمَّا زَجَرْنَاكَ عَنْهُ فَأَنتَ مِن شِيعَتِنَا وَإِلَّا فَلَا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر به آنچه تو را به آن فرمان داده‌ایم عمل کنی و از آنچه تو را از آن بازداشته‌ایم بازایستی، از شیعیان مایی؛ وگرنه نه.

الله اکبر. اگر به آنچه که به تو فرمان می‌دهیم عمل کنی — یک. امر ما را تعطیل نکنی. عمل کنی به امر ما. دیگر؟ و از آنچه که تو را از آن برحذر می‌داریم دوری کنی. تنتهی عما زجرناک عنه: فاصله بگیری، دوری کنی. قرآن می‌فرماید لا تقربوا؛ لا تقربوا. یا در خصوص حضرت آدم و همسرش می‌گوید لا تقربا — مثنی هم استفاده می‌کند.

«وَلَا تَقْرَبَا هَٰذِهِ ٱلشَّجَرَةَ» (بقره/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نزدیک این درخت مشوید.

اصلاً نزدیک این نشوید.

«وَلَا تَقْرَبُوا۟ ٱلْفَوَٰحِشَ» (انعام/۱۵۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به کارهای زشت نزدیک نشوید.

«وَلَا تَقْرَبُوا۟ ٱلزِّنَىٰٓ» (اسراء/۳۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به زنا نزدیک نشوید.

اصلاً نزدیک کارهای زشت نشوید؛ چه برسد که بخواهید بنشینید تو جلسهٔ گناه یا به آن فکر کنید. اینجا فرموده‌اند اگر به آنچه که تو را به آن امر می‌دهیم عمل کنی — آقا صاحب این جلسه و هیئت دارد به من و شما می‌گوید — و از آنچه برحذر می‌داریم دوری کنی، اگر این‌طوری بودی:

«فَأَنتُم مِّن شِيعَتِنَا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شما از شیعیان مایید.

پس، این «ف» اینجا نتیجه است. خب این دو تا اصل را گفتیم پس نتیجه. اگر عمل کردی، اگر رها کردی نهی را، عمل کردی به امر، چه می‌شود؟ فانتم من شیعتنا. آقا این جمله، این کلمهٔ آخر دیوانه‌کننده است:

«وَإِلَّا فَلَا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): وگرنه نه.

تمام شد. و الا هرگز. پاشو برو. ادعا که نمی‌شود کرد.

دیگر یک جای دیگر این روایت را — این که الان من برای شما خواندم — بحار جلد شصت‌وهشت صفحهٔ صد و پنجاه‌وپنج است. تو کتاب نمی‌دانم کافی بود کجا بود یکی از علمای دیگر از برجسته‌ها؛ و الحمدلله ما چون که هر کتابی نمی‌خوانیم خیالمان راحت است که وقتی یک چیزی می‌گوییم از کتاب‌های مستند خوانده‌ایم. علت اینکه به شما می‌گویم کتاب‌های بازاری نخوانید برای اینکه ذهن‌تان پر می‌شود از یک چیزهایی که بعضاً درست هم نیست. بعد به خودتان هم اعتمادتان سلب می‌شود.

دیدم که این سؤال را یک خانمی از حضرت زهرا کرده. خانم وقتی این جمله را به او می‌گوید که و الا فلا — اگر این نبود نخیر دیگر شیعه نیستی. پاشو برو — انگار جوابش کرده باشد. این خانم شروع کرد فریاد و ناله و خودش را می‌زد و ریخت به هم. یعنی ما شیعه نیستیم؟ چون فهمید که بابا یک سری امور، امر، اوامر الهی را تخطی کرده، یک سری نواهی را مرتکب شده. خانم سریع حال و روز این را که دید انگار که دستش را بگیرد مهربان‌تر شد. این خیلی چهرهٔ جدی گرفته بود؛ بحث دین بود دیگر. مهربان‌تر شد نه که بخواهد پارتی‌بازی کند. نه حالا رتبهٔ تو شیعه‌گی نیست. دستش را گرفت فرمود آرام باش. تو شیعه نیستی ولی محب ما هستی. محب ما هستی.

حدیث کسا؟ من هر وقت می‌رسم به این تکه که می‌گوید هرکس این را بخواند و فیه در زمین و فیه جمع من شیعتنا و محبینا، می‌گویم آخیش آخی همیشه همیشه بشود خدا. این آخیش منظور الحمدلله. گفت و محبینا. اگر فقط می‌گفت شیعتنا که دیگر تعطیل بود دیگر؛ اصلاً نمی‌شد من تا آخر عمرم حدیث کسا بخوانم. آخیش محبینا. ولی حواسم باشد ها: معامله‌ای که با من می‌شود معامله‌ای هست که با محبین اهل بیت می‌شود ها. این‌جوری نیست که خدا بخواهد پارتی‌بازی کند.


شفاعت هم‌جنس و بوی اعمال

چقدر خوب است آدم شفاعت را هم که وقتی می‌شنود از لسان یک تراز، یک جامع‌الاطراف مثل حضرت استاد بشنود، علامه؛ نه از یک مثلاً آدم ضعیف و چه می‌دانم ناقصی مثل من. شفاعت از هم‌جنسی است. هر مقدار آقا ده تا کتاب را یک لقمه کنم تو دهانت بگذارم، صد تا کتاب را — هر مقدار هم‌جنس و هم‌سنخ اهل بیت شدی و بوی آن‌ها را دادی، همان مقدار جایگاه شفاعت داری. یعنی همان مقدار می‌آیند به دادت می‌رسند و همان مقدار تو می‌توانی دیگران را دستگیری کنی. اصلاً رتبت همین است. رتبهٔ من و شما همین است. هر مقدار بوی امیرالمؤمنین را بدهی.

اعمال بو دارند. آخه به امیرالمؤمنین عرض کردند که آقا جان حضرت — علیه‌الصلاةوالسلام — آقا جان شما فرمودید که ملائکه می‌نویسند. کرام‌الکاتبین. خوب و بد را. خب یک سری کارها مشخص است ما انجام می‌دهیم؛ بعضی کارها اصلاً نیت است. نیت را چگونه آن‌ها می‌فهمند؟ آن تو دل من است، تو باطن من است. آن‌ها چگونه نیت را می‌بینند؟ من عمل دارم انجام می‌دهم بله. درست شد؟ نیتم را از کجا می‌فهمند؟ حضرت فرمود نیات اعمال همه بو دارند. بو، بو دارد. رایحه دارد. اگر بوی تلخ و تعفن و گند بدهد ولو ظاهرش صالح است ولو ظاهرش نماز و خمس و روزه و هیئت و جلسات و… اما بو گند بدهد اصلاً آن‌ها با آن بوش کار دارند. لذا فرمود:

«نِيَّةُ ٱلْمُؤْمِنِ خَيْرٌ مِّنْ عَمَلِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نیت مؤمن از عملش بهتر است.

یا فرمود:

«إِنَّمَا ٱلْأَعْمَٰلُ بِٱلنِّيَّاتِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز این نیست که اعمال به نیت‌هاست.

زیربنا نیت است. این اولی که انجام دادی نیتت چه بود؟ نیتت خدا بود یا دنیات بود؟ تمام تقابل این‌طوری صورت گرفته: الله، ولایت الله، ولایت شیطان.

«ٱللَّهُ وَلِىُّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ يُخْرِجُهُم مِّنَ ٱلظُّلُمَٰتِ إِلَى ٱلنُّورِ ۖ وَٱلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ أَوْلِيَآؤُهُمُ ٱلطَّٰغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ ٱلنُّورِ إِلَى ٱلظُّلُمَٰتِ» (بقره/۲۵۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا سرپرست کسانی است که ایمان آورده‌اند؛ آنان را از تاریکی‌ها به‌سوی نور بیرون می‌آورد. و کسانی که کفر ورزیده‌اند سرپرستان‌شان طاغوت است؛ آنان را از نور به‌سوی تاریکی‌ها بیرون می‌برند.

الله ولی است و این‌ها اولیاؤهم. ما یک ولی داریم آن هم الله؛ بقیه در طول او. آن‌ها اولیاؤهم. تا دلت بخواهد ولی دارند. با همان‌ها محشور می‌شوند. بوی آن‌ها را می‌دهند. بوی اعمال ما چه‌گونه است؟

این حدیث جا داشت که آدم سر به بیابان بگذارد با آن یا نه؟ برای مدعیانی مثل من.


استخاره برای روضهٔ فتنه

چند روز پیش یکی از دوستان ما ذاکر اهل بیت همین یک‌دفعه خودگذری به ما گفت حاجی فلان‌کس زنگ زده بیا خانهٔ ما جلسهٔ روضه است. خب آن کسی که ایشان را دعوت کرده بود یکی از کسانی بود که در حق این هیئت خیانت کرد، فتنه به پا کرد، نفاق و دودستگی ایجاد کرد. بچهٔ هیئت را انداخت به جان هم. آخر هم گناه سنگینش را گردن نگرفت. با کمال پررویی به من هم گفت قیامت می‌بینمت.

خب ما این بنده‌خدا را خب یک لحظه گفتم اگر به او بگویم نرو، به چه خاطر بگویم نرو؟ او که چه می‌داند آن تو چه خبر است؟ این‌ها کی‌اند؟ می‌خواست از من بپرسد به نظر شما بروم یا نروم؟ گفتم خودت می‌دانی بالاخره روضهٔ حضرت زهراست. ترسیدم برگردم بگویم نرو؛ به تو چه که می‌نشینی با این همه خیانتی که اگر کسی دیدی باز منع کنی کسی برود برای سفرهٔ روضه‌اش. سپردم به خدا، خدا و اهل بیت و صاحب این جلسات و گفتم خودت می‌دانی چه عرض کنم مجلس روضه است دیگر بالاخره وقتی دعوتت می‌کنند مجلس روضه اگر می‌توانی برو.

یک آن این خودش بعد از این حرف من — من رو سفید شدم — گفتش که نه من استخاره زدم. خواستم نظر شما را بدانم. گفتم خب به استخاره عمل کن دیگر. گفت نرو. وقتی این‌طوری گفت به او گفتم. گفتم شاید یکی از وجه این استخاره برای بعداًهاش که بعد آمده این باشد که این‌ها این گروهی‌اند که راضی شدند به اینکه بیرق یا زهرا زمین بخورد و بخندند خوشحال هم بشوند.

بعد یک سری که کسی چیزی نمی‌دانند در این خصوص جلوی امثال بنده که آبروم و بعضی چیزها معامله کرده‌ام هی وایستاده‌اند و مثلاً این حاج‌آقا گیرِ سرسخت می‌دهد مگر چه کار کردند بعضی‌ها مثلاً؟ چیست؟ آدم اصلاً حتی نگاه‌شان می‌کنی اهل نماز و عبادت و… امان از روزی که فردا بیفتد آقا. حالا بحث شخصی‌اش نکنیم.


طالب لقاء؛ هیئت وداع و نماز وداع

اگر کسی طالب شد به سمت ملاقات خدا حرکت می‌کند. بحث را گم نکنیم. بعد همه‌چیزش بوی الرحمن می‌دهد. آمادهٔ رفتن است. نمازش نماز وداع است به قول امام باقر سلام‌الله‌علیه. هیئتش هیئت وداع.

«كَانَ يُصَلِّي صَلَاةَ مُوَدِّعٍ يَرَىٰ أَنَّهُ لَا يُصَلِّي بَعْدَهَا أَبَدًا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نماز کسی را می‌خواند که وداع می‌کند؛ چنان می‌دید که پس از آن هرگز نماز نخواهد خواند.

خداوکیلی به خودم بگویم: اگر به من می‌فهماندند حقیقتاً که آقا این آخرین شب جمعه‌ای است که تو اجازه داری سر سفرهٔ کمیل امیرالمؤمنین بنشینی و پای منبر معارف؛ تمام شد دیگر. فردا، پس‌فردا تا قبل شب جمعهٔ هفتهٔ بعد کارت تمام است، آماده باش. خداوکیلی ما با این وزن می‌نشستیم الان تو این جلسه؟ طلب وجودی‌مان این بود الان؟ یا مثل تشنه‌ای که به حال مرگ افتاده یک‌هو یک جرعه آب دستش می‌دهند؟ آن‌طوری باید باشیم.

اجازه بدهید یک حدیث تقدیم کنم و بحث را جمع کنم. چند تا روایت آماده کرده بودم. می‌دانید که من ده تا بیست تا روایت می‌آورم یک‌دانه‌اش را می‌توانم بگویم دوتایش را. اصلاً نمی‌شود؛ این‌قدر کثیرالفروع‌اند. کلمه به کلمه حساب‌شده آمده و رصد کرده. چه عرض کنیم ما؟

خدا شاهد می‌گویم بلایی سر ما آمده. بعضی شما هم می‌دانم این‌طورید. اصلاً نمی‌توانم کمیل را تنهایی بخوانم. شما فکر می‌کنی من الان شب کمیل نبودم برای کمیل شما نرسیدم حالم بد بود. بعد مثلاً الان بروم تو خانه تا صبح می‌نشینم کمیل را می‌خوانم. بعضی‌ها این‌طوری در مورد ما فکر می‌کنند. نه بابا این‌طوری نیست. اگر بخوانم تو جمع شماها خوانده‌ام. خدا شاهد هر وقت — آخرین باری که من مشهد رضا مشرف بودم این عقده به دلم ماند جامعهٔ کبیره را تا آخر بخوانم. هرچی شروع کردم خواندن یک‌هو دیدم یک ساعت تو همان صفحهٔ اول دارم به این ربط این جملات به هم و این جملهٔ سنگین و این درون‌مایه و این مضمون و غرق می‌شوم. خدا این چیست؟ چه خبر است؟


معالم‌الزلفی و باقیات صالحات

این روایت را می‌بینید؟ سندش را اول خدمت شما تقدیم کنم. این کتاب هم خدا ان‌شاءالله جزای خیر کثیر بدهد به آن کسی که به ما هدیه‌اش کرد. این کتاب چهار جلدی است: معالم‌الزلفی فی معارف النشأة الاولی والآخری. مرحوم سید هاشم حسینی بحرانی، علامه بحرانی بزرگ. تقریباً دو سال پیش یک عزیزی این را به ما هدیه کرد از حرم امام رضا. ما هم دادش کردیم خیلی. الان دارد فیضش را می‌برد دیگر. یکی از باقیات صالحاتش این است. الان این یکی از برای آن آقا باقیات صالحات است. من الان روی منبرم. یا تو خلوت‌ام نشسته‌ام این را می‌خوانم او چه باشد چه نباشد. چه باشد چه نباشد. نه فقط نباشد، باشد همین الان برایش دارم تو نامه، نامه‌اش می‌نویسم. آدم این‌طوری معامله کند به عشق خدا. باقیات صالحات برای نشر معارف و تربیت نفوس که ما گفتیم این است؛ این کتابی که الان دست من است.

ببینید فرمایش از مولاست. آقا این که این روایت — بگذارید که مثلاً تحت تأثیر عاطفهٔ ولایتی‌ام قرار نگیرم. از بی‌سوادی خودم مایه بگذارم و این حضرت زهرا و این پرچمش را شاهد بگیرم که اغراق نشود. با تمام بی‌سوادی‌ام بگویم این روایت یک سال زمان می‌خواهد تو این هیئت باز شود، از بی‌سوادی مثل من. حالا فکر کن اگر من می‌خواستم الان با عاطفهٔ ولایتی‌ام حرف بزنم می‌گفتم چند سال؟ یا یک آدم باسوادی بیاید چه کار باید بکند با این روایت؟ تا آخر عمر وقت شما را بگیرد این روایت تمام نمی‌شود. حالا من روایت را برای شما تمامش می‌کنم، همه‌اش را می‌خوانم. ببینید حالتان دگرگون می‌شود اصلاً چه حالی پیدا می‌کنید من چه می‌دانم ببینید.


فلسفهٔ خلقت: عبادت یعنی معرفت

مولا فرمودند إن الدین. آقا دین چیست؟ دین چیست؟ یک جا فرمود:

«وَمَا خَلَقْتُ ٱلْجِنَّ وَٱلْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» (ذاریات/۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و جن و انس را نیافریدم جز برای آنکه مرا بپرستند.

برای عبادت، بندگی. اصلاً ما خلق نشدیم بعد — بعد ذیلش فرمود که الا لیعرفون. اصلاً فلسفهٔ خلقت جن و انس یعنی آقا شما را خدا برای چه خلق کرده؟ باید سریع بگویی برای عرفان. یا آقا هی تو کمال خوانده‌ایم:

«يَا غَايَةَ ءَامَالِ ٱلْعَٰرِفِينَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای نهایت آرزوهای عارفان.

الله اکبر. انتهای آرزوهای عارفین. آقا چرا نگفته عمل؟ چرا جمع بسته آمال؟ روی این منبر دارد به من عنایت می‌شود به شما می‌گویم. قبلش نشده بود. چرا نگفت عمل، یک انتهای آرزوی عرفا. چرا فرمود انتهای آرزوها، جمع بست؟ چرا به نظر شما؟ یک وجهش می‌تواند این باشد یعنی همهٔ آرزوهایت برای این است که آخرش به لقاء الله برسی. اگر به عرفان البته رسیده باشی یعنی عارف باشی. یا غایة آمال العارفین. درست شد؟

حالا اینجا می‌فرماید إن الدین معرفته. دین یعنی معرفت. همانی که اصلاً آمده‌ایم به خاطرش. همان که اصلاً عبادت به خاطر این است. یعنی ما به خاطر دین آمده‌ایم.

حالا می‌فهمیم چرا امام حسین را کشتند، حضرت زهرا را کشتند، همه‌شان را کشتند، و امام زمان را آقا اجازه نمی‌دهد بیاید. چون این‌ها خلاصهٔ دین‌اند، ترجمان دین‌اند، ظهور دین‌اند، دین‌اند. این‌ها ناموس خدایند. دین ناموس خداست. نمی‌شود یک دین نباشد جهان برقرار باشد. چون پایه این است. امام حسین را کشتند. آخ خودت چرا سکوت کردی؟ امام سجاد هست ساکت باش. درست است؟ آقا حضرت زهرا را کشتند. خودت چه غیرتت کجاست؟ ناموست را کشتند. ساکت باش امیرالمؤمنین هست. اصلاً به امیرالمؤمنین بگویی یا امام سجاد بگویی آقا امام سجاد حسین بن علی را دارند می‌کشند تو قتلگاه چه نشسته‌ای فلان. ساکت باش دین خدا هست. حسین کشته شد برای دین خدا. حالا من و شما برای دین خدا چه کرده‌ایم؟ چقدر خرج شدیم تا دین برقرار بشود، اقامه بشود؟

من قول داده بودم که حرف نزنم. نمی‌دانم چرا، ببخشید. خب دیگر حرف نمی‌زنم تا آخرش می‌روم. ببینید:

«أَوَّلُ ٱلدِّينِ مَعْرِفَتُهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سرآغاز دین شناخت اوست.

برای اینکه من به قولم وفادار باشم و همه‌مان اهل وفا باشیم. وفا خدا. امام عصر باوفاها را خیلی دوست دارد. یک صلوات خدا کنید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرج‌شان را شتاب ده.

حالا عربی‌اش را بخوانم که حرف نزنم؛ بعد ترجمه‌اش را بخوانم که این‌طوری من هی حرفم درنیاید.


خطبهٔ توحید: اول الدین معرفته

مولا فرمودند:

«أَوَّلُ ٱلدِّينِ مَعْرِفَتُهُ وَكَمَالُ مَعْرِفَتِهِ ٱلتَّصْدِيقُ بِهِ وَكَمَالُ ٱلتَّصْدِيقِ بِهِ تَوْحِيدُهُ وَكَمَالُ تَوْحِيدِهِ ٱلْإِخْلَاصُ لَهُ وَكَمَالُ ٱلْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْيُ ٱلصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ ٱلْمَوْصُوفِ وَشَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيْرُ ٱلصِّفَةِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سرآغاز دین شناخت اوست؛ و کمال شناخت او تصدیق به اوست؛ و کمال تصدیق به او یگانه‌دانستن اوست؛ و کمال توحید او اخلاص برای اوست؛ و کمال اخلاص برای او نفی صفات از اوست؛ زیرا هر صفتی گواهی می‌دهد که غیر موصوف است و هر موصوفی گواهی می‌دهد که غیر صفت است.

«فَمَن وَصَفَ ٱللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَمَن قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَمَن ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ وَمَن جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ وَمَن جَهِلَهُ فَقَدْ أَشَارَ إِلَيْهِ وَمَن أَشَارَ إِلَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ وَمَن حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ وَمَن قَالَ فِيمَ فَقَدْ ضَمَّنَهُ وَمَن قَالَ عَلَامَ فَقَدْ أَخْلَىٰ مِنْهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر که خدا را وصف کند او را قرین چیزی کرده؛ و هر که او را قرین کند دوتایش دانسته؛ و هر که دوتایش داند تجزیه‌اش کرده؛ و هر که تجزیه‌اش کند نشناخته‌اش؛ و هر که نشناسدش به او اشاره کند؛ و هر که اشاره کند محدودش کرده؛ و هر که محدودش کند به شمارش آورده؛ و هر که بگوید در چیست او را در چیزی گنجانده؛ و هر که بگوید بر چیست جایی را از او تهی پنداشته است.

تمام. حالا ترجمه‌اش. باز برای اینکه من حرف نزنم، ترجمه‌ای که خود این بزرگوار دارد از رو برای‌تان اصلاً می‌خوانم. مولا فرمودند. از خودم ترجمه نکنم.

سرآغاز و اساس دین خداشناسی است و کمال شناخت خدا باور داشتن اوست. تصدیقش دیگر؛ تصدیق به باور داشتن او. و کمال باور داشتن خدا یعنی تصدیقش، یگانه دانستن اوست. و کمال اعتقاد به یگانگی او، خالص کردن خود برای اوست — که تا این خلوص نیاید لقاء الله حاصل نمی‌شود. خلوص. خب و کمال اخلاص چیست؟ نفی صفات از اوست. چرا نفی صفات از اوست؟ زیرا خودش جواب داده آقا. زیرا هر صفتی شهادت می‌دهد که غیر از موصوف است و هر موصوفی گواهی می‌دهد که غیر از صفت است.

پس دوباره همان را دارد باز می‌کند. پس کسی که خدا را وصف کند، او را همانند و همتراز قرار داده با کی؟ با سایر مخلوقات. تو کی هستی که خدا را وصف کنی؟ خب و کسی که او را همتراز با چیزی قرار دهد، او را دو تا دانسته. و کسی که او را دو تا بداند، او را دارای اجزا دانسته است و کسی که برای خدا اجزا قائل باشد، او را نشناخته و کسی که خدا را نشناسد به او اشاره می‌کند. و هر کس به خدا اشاره کند یعنی بگوید او این، این، این مثلاً اشاره کند یعنی این حد زده دیگر. یعنی این است. خب. و هر کس به خدا اشاره کند او را محدود کرده، حد زده به او و هر کس خدا را محدود کند او را به شمارش آورده. یعنی بگوید این؛ بعد می‌تواند بگوید این حالا بگوید آن یکی؛ شمارش می‌افتد. خب و هر کس خدا را محدود کند او را به شمارش آورده و آن کس که بگوید خدا در چیست؟ یعنی بگوید خدا تو چیست؟ او را در چیز دیگری پنداشته است. یعنی یک چیزی هست خدا تو آن است. و کسی که بپرسد خدا بر روی چه چیزی قرار دارد؟ به تحقیق جایی را خالی از او در نظر گرفته است. خدا روی یک چیزی است. پس خدا یک جایی هست که خدا از او خالی است دیگر که خدا روی یک چیزی است.

خلاصه‌اش این است: تو هرچی هم فکر کنی قربونت بروم خدا مخلوق ذهن تو شده. باز هم خدا شده خالق، شده مخلوق. خالق علی‌الاطلاق نیست. کار خیلی دشوار است آقا.

این‌طوری که نگاه می‌کنی فقط و فقط و فقط صاحب ولایت کلیهٔ الهیه، ولی‌الله‌الاعظم، بقیة‌الله فقط او می‌تواند بیاید دست ما را بگیرد. بگوید این رنگ و بویی از ما داشته همان شفاعت. پس همهٔ این حرف‌ها را زدم که برسم الان نقطهٔ سنجاق این منبر به پنج شب فاطمیه است.


فمن کان یرجو لقاء ربه؛ معرفت الامام

«فَمَن كَانَ يَرْجُوا۟ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَٰلِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدًا» (کهف/۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر که امید دیدار پروردگارش را دارد باید کار شایسته کند و هیچ‌کس را در پرستش پروردگارش شریک نسازد.

گفتیم کسی که لقاء خدا را می‌خواهد راهش عمل صالح است. عمل صالح چه بود؟ معرفت الامام بود. چرا؟ چون امام فقط می‌تواند دست من و شما را بگیرد ببرد پیش خدا. این همه ما حرف زدیم در اثبات جملهٔ آخر فاطمیه‌مان. خدا هم این را رزق شما قرار داده بود چون من زیر پتو بودم حالم خراب بود و شب‌ها تو دلم نمی‌توانستم بیایم. حالا چه شد یک‌هو جوششی در وجود ما ایجاد شد علنی پا شویم بیاییم؛ رزق شما بوده.

«وَٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فاتحه/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ستایش خدای را، پروردگار جهانیان.

صلوات ختم کنید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.