ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 106

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه؛ شب سوم فاطمیهٔ اول

شب سوم فاطمیهٔ اول سال یک‌هزار و چهارصد و سه است؛ ادامهٔ بحث لقاءالله. پیش از ورود به متن، به رسم همین جلسات، پناه و استمداد می‌جوییم.

«يَا رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسه‌ها و ضربه‌های شیاطین و از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت به تو پناه می‌برم.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (سورهٔ فاتحه، آیهٔ ۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ نیرو و توانی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.

«إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (سورهٔ فاتحه، آیهٔ ۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَةٍ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدا را بر هر نعمتی، و از فضل او درخواست می‌کنم.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

سلام علیکم و رحمة الله. بحث به همان جایی رسیده بود که جلسهٔ پیش فرصت تمام شد. امشب همان رشته را می‌گیریم و پیش می‌رویم.


بازگشت به رسالهٔ نور وحدت و تحشیهٔ علامه

بحث ما رسیده بود به آن بخش از تحشیه‌ای که حضرت علامه طباطبایی قدس‌سره و شاگردانشان بر رسالهٔ شیخ عبدالله — خواجه عبدالله معروف به خواجه حوراء مغربی — در «نور وحدت» زده‌اند. به همان قسمت معروف رسیدیم؛ آیه‌ای را تلاوت کرده بودیم و می‌خواستیم نظر علامه را بگوییم که وقت تمام شد. امشب از همان‌جا آغاز می‌کنیم.

شب‌های پیش حجاب‌های ظلمانی را از گناه و تیرگی نفس جدا کردیم و گفتیم فرض بحث این است که آن پرده‌های تاریک دیگر در کار نیست. کسی که یک سال گناه از او سر نزند، ملکهٔ طهارت در وجودش می‌نشیند؛ آن‌وقت تازه استاد می‌آید سراغش. اما آن طهارت، اول انانیت است نه آخر راه. امشب می‌خواهیم ببینیم حقّ تقوا — که خدا در قرآن گفته، نه ما — چه کار با این انانیت می‌کند، و چرا تا این پردهٔ نورانی پاره نشود الله زیارت نمی‌شود. تعارف نداریم.

این رساله سطحش از دهان امثال ما بالاتر است؛ لذا خودم کم ورود می‌کنم و از لسان بزرگان حرف می‌زنم. علامه طباطبایی مطالعهٔ این رساله را برای سالکان متوسط مناسب می‌دانستند تا بیشتر متوجه تفکر در وحدت شوند. ما هم لایه به لایه از خود علامه و از شاگردشان حضرت آیت‌الله جعفری تهرانی کمک می‌گیریم تا مطلب باز شود. من که بلد نیستم؛ من که نمی‌فهمم؛ کمک می‌گیرم از بزرگان تا باز کنند.


آیهٔ حقّ تقوا؛ نه علم تقوا و نه حتی عین تقوا

خدای تعالی می‌فرماید:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِۦ وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ» (سورهٔ آل‌عمران، آیهٔ ۱۰۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از خدا پروا کنید؛ پروای حقِ تقوایش، و نمیرید مگر آنکه مسلمان باشید.

حقّ تقوا را خدا گفته است. نه علم تقوا، نه حتی عین تقوا؛ بلکه حقّ تقوا. تا مسلمون بمیرید. این «حقّ» قید سنگینی است. تقوایی که شبح و صورت تقوا نباشد؛ تقوایی که حقّ آن باشد. علم تقوا دانستن احکام پرهیز است؛ عین تقوا خودِ پرهیز است در عمل؛ حقّ تقوا آن مرتبه‌ای است که دیگر باطلی از سنخ تقوا با آن درنیامیزد: نه خودنمایی در پرهیز، نه غفلت در ذکر، نه منّتی در اطاعت.

به امیرالمؤمنین علیه‌السلام یکی از القابشان امام‌المتقین است؛ امام اهل تقوا. اگر حقّ تقوا عبودیت خالص است، پشت سر امام‌المتقین ایستادن یعنی از همان خالص پیروی کردن؛ نه اینکه نام تقوا را یدک بکشیم و خودمان را در برابر خدا ببینیم. حالا ببینیم حقّ تقوا چیست تا بتوانیم پشت سر آقا باشیم.


سخن علامه در المیزان؛ جلد سوم، صفحهٔ سیصد و شصت و هفت

نظر علامه را ببینید چه کرده است حضرت علامه طباطبایی. در تفسیر المیزان، جلد سه، صفحهٔ سیصد و شصت و هفت می‌توانید این فرمایش ایشان را ببینید. می‌فرمایند:

«إِذَا أُخِذَتِ التَّقْوَىٰ حَقَّ التَّقْوَى ٱلَّذِي لَا يَشُوبُهُ بَاطِلٌ فَاسِدٌ مِنْ سِنْخِهِ كَانَ مَحْضَ ٱلْعُبُودِيَّةِ ٱلَّتِي لَا تَشُوبُهَا إِنِّيَّةٌ وَغَفْلَةٌ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چون تقوا، حقّ تقوایی گرفته شود که باطلی فاسد از سنخ خود تقوا با آن درنیامیزد، همان عبودیت محض می‌شود که انانیت و غفلت با آن درنمی‌آمیزد.

همین انیت، ثنویت، دوئیت که داریم درباره‌اش بحث می‌کنیم و برگشایی‌اش می‌کنیم. ادامهٔ عبارت علامه این است:

«وَهِيَ ٱلطَّاعَةُ مِنْ غَيْرِ مَعْصِيَةٍ وَٱلشُّكْرُ مِنْ غَيْرِ كُفْرٍ وَٱلذِّكْرُ مِنْ غَيْرِ نِسْيَانٍ وَهُوَ ٱلْإِسْلَامُ ٱلْحَقُّ أَعْنِي ٱلدَّرَجَةَ ٱلْعُلْيَا مِنْ دَرَجَاتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن طاعت است بدون معصیت، و شکر بدون کفران، و ذکر بدون نسیان؛ و همین اسلامِ حق است، یعنی درجهٔ عالی از درجات اسلام.

و بر این اساس، معنای «وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ» برمی‌گردد به چیزی نزدیک این سخن ما:

«وَدُومُوا عَلَىٰ هَٰذِهِ ٱلْحَالِ — حَقِّ ٱلتَّقْوَىٰ — حَتَّىٰ تَمُوتُوا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر این حال — که حقّ تقواست — پایدار بمانید تا بمیرید.

علامه این‌جا حقّ تقوا را معرفی می‌کند. می‌فرماید نمیرید مگر آنکه مسلمون باشید؛ یعنی این حالت را تا لب مرگ باید حفظ کنی تا مسلمون از دنیا بروی. «حتی تموتوا»: تا بمیرید.


حقّ تقوا؛ عبودیت خالص بدون انانیت و غفلت

پس حقّ تقوا عبارت است از عبودیت خالص؛ عبودیتی که مخلوط با انانیت و غفلت نباشد. انانیت، منیت، انیت، دوئیت، ثنویت، خودخواهی، خودپسندی: یعنی خود را در برابر خدا دیدن. من و خدا؛ خدا و من؛ امام حسین و من؛ هیئت یا زهرا و من. این سراشیبی سقوط است.

عبودیتی که مخلوط با انانیت و غفلت نباشد، عبودیت خالص است؛ و به عبارت ساده‌تر: پرستش خدای تعالی فقط — فقط پرستش خدای تعالی — بدون آنکه مخلوط باشد با پرستش هوای خویش، یا غفلت از مقام ربوبی. از مقام ربوبی حق هم غفلت نکند.

آن شیطان با همهٔ خباثتش قائل به ربوبیت حضرت حق بود. بی‌ادبی کرد، اما قائل بود. گفت:

«رَبِّ بِمَآ أَغْوَيْتَنِى» (سورهٔ حجر، آیهٔ ۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، به سبب آنکه مرا اغوا کردی…

«ربّ» گفت. قائل بود. اما غفلت از مقام ربوبی نباید در این پرستش باشد. و چنین پرستشی عبارت است از اطاعت بدون معصیت. اگر کسی معصیت از او سر می‌زند که اصلاً مورد بحث ما نیست. ما فرض گرفته‌ایم کسی هیچ حجاب ظلمانی دیگر ندارد؛ یعنی گناهی ندارد. داریم می‌رویم سراغ خرق و پاره کردن و برطرف کردن حجاب‌های نورانی.

ایشان می‌فرماید چنین پرستشی عبارت است از اطاعت بدون معصیت، و شکر بدون کفران، و ذکر دائم بدون فراموشی. نکته همین‌جاست. این حالتِ ذکر بدون نسیان، همان اسلام حقیقی است؛ البته درجهٔ عالی از اسلام. چون قرار است به لقاءالله برسند؛ الله را ملاقات کنند. و این حالت حقّ التقوا را همچنان حفظ کنید تا مرگتان فرا برسد. علامه طباطبایی.

ان‌شاءالله حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها دست بر نفستان بگذارد و هدیه‌ای بدهد. خوب گوش کنید؛ مطلب سنگین است.


شرح آیت‌الله جعفری تهرانی؛ اسلام حقیقی نه اسلام من‌درآوردی

حالا شاگرد ایشان، حضرت آیت‌الله جعفری تهرانی، فرمایش علامه را باز می‌کند. ببینید هی لایه به لایه. پس تقوا، تقوای حقّه و قاطعی که خدا در قرآن فرمود، عبودیت محض و خالصه‌ای است که انیت و غفلت و خودبینی و خودخواهی و خودپرستی در آن نباشد؛ و این درجهٔ اولیای اسلام است. بنده باید با اسلام حقیقی و چنین مرتبه‌ای از اسلام، از عالم ملک به عالم ملکوت رحلت نماید.

«وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ» (سورهٔ آل‌عمران، آیهٔ ۱۰۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نمیرید مگر آنکه مسلمان باشید.

یعنی این. نمیرید مگر با اسلام: یعنی با این درجه، از عالم ملک بروید به ملکوت؛ با این وضعیت، با این اسلام حقیقی، نه اسلام من‌درآوردی.

اسلامی که عبادت می‌کنی، نماز می‌خوانی، هیئت می‌آیی، زیارت می‌روی، خمس می‌دهی، زکات می‌دهی، انفاق می‌کنی، صدقه می‌دهی — همهٔ این کارها را هم داری انجام می‌دهی — و اما خودخواهی تو برجا است. همهٔ این کارها را به طمع ثواب می‌کنی؛ باز خودخواهی است. به طمع درجه؛ باز خودخواهی است. به طمع مقامات؛ باز خودخواهی است.

شهید می‌خواهی بشوی؟ بفرما؛ بالاترین مراتب شهادت است. کسی دعا می‌کرد: خدایا آن بهترین چیزی را که تا حالا از تو خواسته شده به من بده. چه دعای قشنگی.

«ٱللَّهُمَّ أَعْطِنِي أَفْضَلَ مَا سُئِلْتَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برترین چیزی را که از تو خواسته شده به من عطا کن.

پیغمبر صلی‌الله‌علیه‌وآله همان‌طور که رد می‌شد، دعای او را شنید. فرموده اگر این دعا مستجاب شود این آقا شهید می‌شود؛ چون بهترین خیر است، بهترین سؤال. حالا کسی بخواهد شهید شود، بهترین خواسته است. اما برای چه شهید شدی؟ برای چه می‌خواهی شهید شوی؟ برای اینکه به مقامات عالی برسی؟ شهدا درجه دارند یا ندارند؟ برای اینکه به آن درجات برسند، باز پایه‌اش، بسترش، بیسش چیست؟ خودخواهی است. این باز اسلام ناب نیست.

اسلام ناب را نگذارید فقط صرفاً جلوی اسلام آمریکایی. نه؛ جلوی این‌جور چیزها هم بگذارید. این‌جور افکار هم در ماها اسلام ناب نیست. اسلام من‌درآوردی است. چه بگوییم؟ اسلام نیست؛ اسلام ناب نیست این راهی که داریم می‌رویم. برای همین است که همه شکست می‌خوریم.


حدیث امام صادق علیه‌السلام؛ صحیفه‌هایی که خالی می‌آیند

حالا غوغا کرده امام صادق علیه‌السلام. الله اکبر. این امام به حق ناطق — به قول علامه حسن‌زاده علیه‌الرحمة — کشّاف حقایق. به به، چه کرده در این حدیث. خدا را شاهد می‌گیرم: این روایت را که دیدم انگار گم شده بودم و پیدا کردم. مثل آدمی دیوانه، هاج و واج. چون تک‌خور نیستم، مترصد بودم کی می‌شود دوباره جمع شوید تا این را برای بچه‌ها بگویم. فقط خودم لذت نبرم؛ همه با هم این طعام را بخوریم. و چقدر قشنگ علامه ذیلش کار ما را آسان کرده و توضیح داده منظور حضرت چیست. روحشان شاد.

از حضرت صادق علیه‌السلام نقل شده که فرمودند:

«إِنَّ لِلَّهِ تَعَالَىٰ عِبَادًا عَمِلُوا بِخَالِصٍ مِنْ سِرِّهِ فَشَكَرَ لَهُمْ بِخَالِصٍ مِنْ شُكْرِهِ فَأُولَٰئِكَ تَمُرُّ صُحُفُهُمْ يَوْمَ ٱلْقِيَامَةِ فُرُغًا فَإِذَا وَقَفُوا بَيْنَ يَدَيْهِ مَلَأَهَا لَهُمْ مِنْ سِرِّ مَا أَسَرُّوا إِلَيْهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند متعال بندگانی دارد که با خالصِ سرّ او عمل کردند؛ پس خدا نیز با خالصِ شکر خود از آنان سپاس گزارد. اینان کسانی‌اند که صحیفه‌هایشان روز قیامت خالی می‌گذرد؛ و چون در پیشگاه او بایستند، آن صحیفه‌ها را از سرّ آنچه با او در نهان داشتند پر می‌کند.

اول به جهت برکتش نور کلام حضرت را بشنوید؛ بعد ترجمهٔ استاد را می‌خوانم که دقیق‌تر است و از خودم ترجمه نمی‌کنم.

خداوند بندگانی دارد که با خالص سرّ و رازش با او رفتار می‌کنند. با کی؟ با خدا. و خداوند نیز با خالص شکرش از آن‌ها سپاسگزاری می‌کند. آن‌ها کسانی هستند — نشانه‌شان چیست؟ — که صحیفه و کتاب اعمالشان در قیامت «فرغا» است: خالی است. ای بابا! یعنی چه خالی است؟ یعنی عمل ندارند؟ اولش که فرمود عمل می‌کنند برای خدا. پس چرا خالی است؟ عجب. باید تعجب کنیم. بله.

و در هنگام حضور در پیشگاه الهی، خداوند آن‌ها را از رازهای نهانی پر می‌سازد. از عسل شیرین‌تر است، خدا شاهد است. وقتی به ملاقات خدا رسیدند — حضور در پیشگاه الهی یعنی ملاقات خدا، یعنی لقاءالله — چه اتفاقی برای این‌جور آدم‌ها می‌افتد؟ اصلاً این‌هایند که ملاقات می‌کنند الله را؛ بقیه نه. آن‌ها ربّ خودشان را ملاقات می‌کنند؛ این‌ها الله را. امشب شاید فرصت نشود؛ فردا می‌گوییم. این کار ما نیست. این بار سنگین است. من و شما کجا جسارتاً چنین باری را برداریم. یک آقایی کار ما را آسان کرده؛ فقط گفته دستت را بده به من، من تو را به لقاءالله می‌رسانم. حالا برویم جلو.

خداوند آن‌ها را وقتی به لقاءالله رسیدند، از رازهای نهانی که با او داشتند پر می‌سازد. آن رازهایی که با آن خالصِ سرّشان در خلوتشان با خدا، در نهانخانهٔ قلبشان داشتند — با خدا فقط این‌ها را داشتند — خدا وجودشان را پر می‌کند. صحیفهٔ عملشان، خود علامه می‌فرماید یعنی وجودشان، یعنی خودشان. پر می‌کند وجودشان را از آن سرّها، از آن رازهای نهانی.

یکی از دلایلی که این شب‌ها نمی‌توانم روضه بخوانم خوب است بدانید؛ رفیقیم با هم. یکی‌اش بار سنگین این‌هاست. این‌ها مرا می‌کشد. دو تا بار سنگین است آقا: روضه کمرشکن است؛ این هم کمرشکن است. از چه توقعی از من دارید؟ چه بگویم؟ ضعیفم. به قول ایشان پیرمرد فرتوت دارید.


خالص من سرّه؛ امانت سرّ الله و معامله با خدا

علامه طباطبایی حدیث را باز می‌کند. می‌فرمود مراد از «خالص من سرّه» در این روایت همین انیت است که سرّ الهی می‌باشد؛ و خدای سبحان آن را نزد همهٔ بندگانش امانت گذاشته است؛ و اولیاء خدا این امانت را که سرّ الله است با خدا معامله نمودند. یعنی خودشان را دادند به خدا. آن خالص من سرّه را، آن انیتشان را، آن خودشان را دادند به خدا.

«إِنَّ ٱللَّهَ ٱشْتَرَىٰ مِنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ» (سورهٔ توبه، آیهٔ ۱۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا خدا از مؤمنان جان‌هایشان را خرید.

خدا خرید. که را خرید؟ اعمالشان را؟ نه. خودشان را خرید. اصلاً دیگر خودی ندارند این‌ها. چیزی ندارند. این‌که می‌گوید خالی‌اند، داریم می‌رسیم یعنی چه خالی است. می‌گوید این سرّ، این امانتی است که سرّ الله است. با خدا معامله نمودند و به حق سبحانه او را برگردانیدند. خدای سبحان هم «شکر لهم بخالص من شکره»: یعنی به بهترین وجه، به خالص‌ترین حالت، تشکر کرد ازشان؛ جزاهاشان داد.

مرحوم علامه اینجا می‌فرمایند که «عملوا بخالص من سرّه» فناء فی الله است. آن عمل کردن برای خالص سرّشان، فناء فی الله. اصلاً فانی شدن در الله. اصلاً این‌ها هیچی از خودشان ندارند. سر تا پایشان را نگاه کنی الله است. اصلاً حرفی از خودشان ندارند. یکپارچه ظهور حق‌اند. در برابر امام هیچ حرفی ندارند.

و شکر خدا هم از ایشان — «فشکر لهم بخالص من شکره» — بقاء بالله است؛ بقاء بالله بعد از فناء فی الله. خدا هم دمش گرم. خدای باصفا و بامرام و بامعرفتی است. خیلی آقاست. چه بگوییم دیگر؟ حرف، لفظ نداریم. مشتی، هرچه می‌خواهی عشقت را بگو. راحت باش با خدا. آن منتهی‌الیه دلمان را برایش رو کنیم. خیلی آقایی. یکی، یک‌دانه‌ای. دورت بگردم. فدات شوم الهی.

اینجا می‌فرماید خدا هم جبران می‌کند. آن‌ها فانی شدند در الله؛ خدا باقی‌شان کرد بالله. فناء فی الله، بقاء بالله. عه، در من خودت را خرج کردی؛ اصلاً هیچ ندیدی خودت را؟ حالا من تو را به رخ جهان می‌کشانم. صبر کن چنان به رخ همه بکشانمت.


چرا الهی و قاضی آثار را سوزاندند

الان یک ذره می‌فهمید؛ قبلاً نمی‌فهمیدید و اشکال می‌کردید به امثال مرحوم الهی، برادر علامه طباطبایی، که آقا چرا سوزاندی همهٔ آثار را؟ می‌گذاشتی یک مشت آدم پیدا کنند استفاده کنند. به خیال باطل خودمان: ما، ما، ما، ما، ما بالاخره استفاده کنیم از این آثار؛ که با روح و ارواح بزرگان ارتباط می‌گرفتی، جلسات می‌گذاشتی، با آن‌ها مباحثهٔ علمی می‌کردی در عالم برزخ. تو خودت در دنیا بودی؛ آن‌ها را از عالم برزخ می‌آوردی اینجا با هم، یا شما می‌رفتی برزخ با هم مباحثه می‌کردی. چرا این‌ها را سوزاندی؟ آقای قاضی چرا همهٔ آثارت را آخر کار سوزاندی؟ الان می‌فهمیم چرا.

اصلاً این‌ها نمی‌خواهند هیچ اثری، هیچ نشانه‌ای ازشان باشد. مادرشان حضرت زهراست: گمنام، بی‌نشان. و می‌فرمودند — کی می‌فرمود؟ علامه طباطبایی — که مراد از این همه را گفتم تا به اینجا برسانمتان. من چکاره‌ام؟ استاد دارد می‌رسانَدتان.


مراد از صحف؛ وجود خالی از انیت

مراد از «صحفهم» که آن صحفشان خالی است: گفت این‌ها در حالی خدا را ملاقات می‌کنند که صحفشان — یعنی ظاهراً کتاب‌هاشان — خالی است. درست است؟ علامه فرمود مراد از صحیفه‌شان وجود آن‌ها می‌باشد. وجود خودشان. وجودشان خالی است. از چه؟ از آن انیت که سرّ بود، سرّی بود، در باطن وجودشان بود.

آقا ما از هر کسی به خودمان نزدیک‌تریم دیگر. هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند که من از تو به خودت نزدیک‌ترم، جز حضرت حق. دیگر من از هر کسی به خودم نزدیک‌ترم. از آن نزدیک‌ترین حالتی که خودت به خودت داری هم دست برداشتی.

آن سرّ الله و آن سرّ را — مراتب وجودمان یادتان هست؟ مراتب. ما ذات مراتب بودیم دیگر. یک وجود واحد، ذات مراتب. بعضی‌ها ذات مظاهر گرفته‌اند. ما نه؛ می‌گوییم ذات مراتب. این بحث‌ها قبلاً گذشت. رتبه‌های متعدد: از عالم طبع‌تان، طبیعت و جسم‌تان، حواس ظاهرتان بگیر و برو به باطن: قوهٔ خیال، قوای واهمه، عاقله، بعد قلبت، بعد روحت، بعد سرّت. اینجا می‌گوییم سرّ الله. آن مرتبه‌ای که اصلاً برداشتنی نیست آقا. چگونه آن را برداشتی؟ دست خودش نیست. اصلاً نمی‌خواهد. اینجاست که می‌فهمید.

ببینید مراتب باید محفوظ باشد. حرف‌ها باید پله‌پله به وقتش برسد. بعضی سؤال می‌پرسند؛ ما جواب این سؤال را نمی‌دهیم چون به وقتش باید برسد.

حضرت فرمود گناه ما هم این بس — ما معصومین‌ها — گناه ما هم این بس که در برابر وجود تو وجود پیدا کردیم. الان می‌فهمی یعنی چه. این به کجا می‌رسد؟ به جایی می‌رسد که چنان پا روی خودش می‌گذارد که اصلاً خود دیگر نیست که بخواهد. این هم غلط است بگوییم پا روی خودش می‌گذارد. اصلاً خودی دیگر در کار نیست. خود نمی‌بیند. هرچه می‌بیند خدا می‌بیند. درست شد؟


زیربنای اعمال عبادی؛ حجاب‌های نورانی

اصلاً می‌زند تمام زیربنای اعمال عبادی‌مان را. دارم می‌روم توی بحث‌ها؛ جا نمانید. اعمال عبادی ما را که از آن یاد کردیم به حجاب نورانی: هرچه بود عبادت بود، نماز بود، روزه بود، سحرخیزی بود. دیگر اوجش شهادت بود. مقامات و درجات و علمی و حکمتی و معرفتی؛ اصلاً بگو طهارت نفس.

«يُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ ٱلْكِتَٰبَ وَٱلْحِكْمَةَ» (سورهٔ جمعه، آیهٔ ۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان را پاک می‌گرداند و کتاب و حکمت به آنان می‌آموزد.

تزکیه تا آخر حدش طهارت است و ادب‌آموزی هم تا آخرش. حکمت را قورت دادی. خب. اما این‌ها همه چیستند؟ خوب‌اند دیگر؛ نورانی‌اند. بد که نیستند. گناه که نیستند این‌ها. خب؟ اما حجاب‌های نورانی‌اند. چرا حجاب‌های نورانی‌اند؟ به جهت که خودت را هم دیدی. الان رسیدیم؛ نقطه سر خط. به جهت خودخواهی‌ات. به جهت انیت که می‌گوید همان منیتت.

آقا نمی‌توانم که این را بردارم. درست است:

«بِحَوْلِ ٱللَّهِ وَقُوَّتِهِ أَقُومُ وَأَقْعُدُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نیرو و توان خدا برمی‌خیزم و می‌نشینم.

بالاخره من دارم پا می‌شوم و می‌نشینم. آقا این «أقوم و أقعد» سیئهٔ تو است؛ گناه تو است. اگرچه چاره‌ای از آن نبود، اما این سیئه است. «بحول الله و قوته» نور محض است. حالا این خودخواهی را یک ذره امشب ترجمه کنم که همه متوجه شویم یعنی چه. یک ذره بحث سطحش در حد رسالهٔ نور وحدت بود که گنده‌تر از دهن من هم بود؛ لذا از لسان بزرگان برایتان حرف زدم و خیلی خودم ورود نکردم. یک ذره این را برای خودمان مزه‌مزه کنم. یعنی چه؟

این بچه‌ها با این سن — فکر کنم دوازده سیزده سالشان است — دارند این‌ها را می‌نویسند. لااقل بدانند چه دارند می‌نویسند.


مثال مسجد؛ برای که می‌روی تا چهره‌ات بدرخشد؟

آقا شما برای چه عبادت می‌کنی؟ برای چه می‌روی مسجد؟ چون شنیدم، حدیث دیدم، پیغمبر فرمود کسی که اذان داده، وضو گرفته، داخل مسجد نشسته باشد، قیامت مثل خورشید می‌درخشد چهره‌اش. من می‌خواهم مثل خورشید بدرخشم.

آقا شما که اذان داد، از خانه در راه مسجد بودی، وضو گرفته بودی، در راه مسجد بودی، چه؟ تو برای چه داری می‌روی؟ آقا من حدیث دیدم هر کس این‌طوری باشد — یعنی اذان داده، وضویش را گرفته، در راه مسجد است — قیامت مثل ماه چهره‌اش می‌درخشد. من می‌خواهم قیامت مثل ماه چهره‌ام بدرخشد.

آقا شما که اذان داد، تازه رفتی وضو بگیری بروی سمت مسجد. شما برای چه داری می‌روی؟ گفت من حدیث شنیدم؛ می‌خواهم جا نمانم از قافله. می‌گوید آخرین حدش: کسی که اذان داد می‌رود وضو می‌گیرد که راه بیفتد برود مسجد؛ این قیامت چهره‌اش مثل ستاره می‌درخشد. می‌خواهم قیامت مثل ستاره چهره‌ام بدرخشد. چهره‌ام بدرخشد. من بدرخشم. همه‌اش شد «من» که. پس خدا اینجا کجاست؟

آقا ظاهراً عبادت است. ولی چه می‌شود؟ حجاب نورانی.


دوستی ابوالفضل و داستان مداح در حرم امام رضا

آقا شما برای چه امام حسین را دوست داری؟ چون می‌خواهد شفاعتم کند. خیلی‌ها می‌گویند من خیلی ابوالفضل را دوست دارم. چرا؟ هرچه از او می‌خواهم به من می‌دهد. بارها این را از خیلی‌ها شنیده‌ام. این خطرناک است. اصلاً این نوع نگرش خطرناک است. مثلاً اگر یک روزی از ابوالفضل به تو چیزی ندهد چه می‌شود؟ چه اتفاقی می‌افتد؟

مثل آن مداحی که گفتم در حرم امام رؤوف. فریاد زد. حالا همه زار می‌زدند. ما هم آنجا بودیم. گریه‌ها خراب کرد کار را. اصلاً قشنگ آنجا دیدم امام رضا نگاهش را برداشت. دیدم یعنی برای ما حرف درنیاید؛ یعنی حس کردم. بعداً نگویید حاجی ادعا کرد ما چیزهایی می‌بینیم. نه. متوجه شدیم؛ آقا شما هم متوجه می‌شوید. چشم غیرمسلح معلوم می‌شود. آدم یک‌دفعه می‌بینی حالش رفت. چه گفت؟ داد زد — حالا کلی روضه و التماس گفته بود —: امام رضا، اگر حاجتم را ندهی دیگر نمی‌آیم.

آقا برو گمشو به سلامت. من آنجا بودم. بچه‌های امام رضا بودند گفتند به سلامت؛ اصلاً نیا. به سلامت. این چه دوست‌داشتنی است؟ خودش را می‌خواهد.

آقا شما برای چه دوست داری شهید شوی؟ مقامات آقا، درجات شهدا از همه بالاتر است. برای چه می‌روی کربلا زیارت؟ آخر خدا در کامل الزیارات ابن‌قولویه روایت دیدم: خدا اولین کسانی را که مورد لطف و عنایتش در صحنهٔ محشر قرار می‌دهد زائران امام حسین‌اند. اول با این‌ها گفتگو می‌کند. این‌ها را بلند می‌کند. به به چه حالی می‌دهد. در جماعت مرا بلند کنند جلوی همه نشانم بدهند بگویند آره این فلان و چه. این‌ها که همه‌اش نفس است که. بیچاره. این که منیت است که. الله اکبر جان. چطور باید پایین بیایی؟ عرض می‌کنم صبور باش.

تازه سه شب است پایین درس نشسته‌ایم. گفتم داریم می‌رسیم به قلهٔ بحث لقاءالله. یکصد جلسه کوبیدیم. چشم‌های شما را از حدقه درآوردیم که برسیم به این نبض قصه. ان‌شاءالله امیدوارم بتوانیم در دو شب بعدی جمعش کنیم. چون بحث خیلی حاشیه دارد و کثیرالفروع است. صد جلسه دور هم نشستن شوخی نیست؛ صد ساعت عمر رفته است. اگر گرهٔ حجاب نورانی اینجا باز نشود، وقت همدیگر را گرفته‌ایم.


بستر حجاب نورانی؛ خودخواهی حتی در رضای خدا

خب پس متوجه شدید حجاب نورانی بسترش، اصلاً پایه‌اش چیست؟ خودخواهی. برای خودت است؛ برای امام نیست؛ برای خدا نیست. درسته، برای رضای خدا هست؛ نمی‌شود گفت اصلاً برای خدا نیست. برای رضای خدا هست. اما چرا برای رضای خدا انجام دادی؟ چون من به یک نوایی برسم. من جهنم نروم. من بهشت بروم. اصلاً چه بگویم؟ هرچه شما بفرمایید. در این وادی‌ها دیگر جنسش از این نوع حساب‌های دنیوی است. درست شد؟

حالا بحث این بوده که کسی به لقاءالله نمی‌رسد مگر اینکه هم حجاب‌های ظلمانی را خرق کند — یعنی بردارد، رفع کند — هم حجاب‌های نورانی را. آقا من خودم را کشتم، فکر کردم خیلی کارم درست است، هیچ گناهی نمی‌کنم. دمت گرم. باریکلا. کسی که یک سال هیچ گناهی از او سر نزند، ملکهٔ وجودی‌اش می‌شود طهارت. بعد استاد می‌آید سراغش. اما این تازه اول انانیتت است؛ اثنیت و دوئیتت. می‌گویی خدا و من؛ خدا به من توجه کند؛ خدا به من داد.

یکی از عزیزان بعد از جلسهٔ دیروز — اینجا مثال‌هایی زدیم که متوجه شویم — خیلی ریخت به هم. گفت ای کاش بیست سال پیش حاجی این را می‌فهمیدیم. از رفقای سی سال پیش. ای کاش همان بیست سال، سی سال پیش این را به ما می‌گفتی. گفتم هر چیزی یک وقتی دارد. بعد گفت پس تکلیف این همه دعاها چه می‌شود؟ این همه می‌گویند دعا، دعا، دعا. گفتم آن هم حرف داریم در موردش؛ حوصله کنید.


دعا گدایی نیست؛ ادعونی یعنی مرا بخواه

دعا اینی نیست که ما فکر می‌کنیم. این را بده، آن را بده، این را بده، آن را بده، این را دفع کن، این را بردار. این دعا نیست که. این گداصفتی است. بله. برای گدایی مثل من که گداصفت‌ام ابتدا دانه می‌ریزند. می‌گویند بیا حالا حاجتت را بدهیم. بیا از تو دفع بلا کنیم. بیا. درست شد؟ اما وقتی رفتی بالا، «ادعونی» می‌شود: مرا بخوان؛ یعنی مرا بخواه. یعنی همهٔ قوای وجودیت بگوید الله. چشمت الله را بخواهد؛ گوشت الله. اصلاً دنبال الله باشد.

«ٱدْعُونِىٓ أَسْتَجِبْ لَكُمْ» (سورهٔ غافر، آیهٔ ۶۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مرا بخوانید تا برایتان اجابت کنم.

مرا بخوانی یعنی مرا بخواهی.

«غُضُّوا أَبْصَارَكُمْ تَرَوْنَ ٱلْعَجَائِبَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چشم‌هاتان را فرو نهید تا شگفتی‌ها را ببینید.

چشمت را ببند تا عجائب را ببینی. این عجائب را باز دیدن نه برای اینکه پوزیشن عجائب‌دیدن بگیری؛ نه: برای اینکه عطش وجودیت را می‌خواهی. عاشق خدایی؛ می‌خواهی خدا را ببینی. آقا من دوستت دارم؛ می‌خواهم ببینمت. اصلاً همین. می‌خواهم ببینمت؛ همین. درست شد؟ این نگرش را دقت کنید. یواش‌یواش داریم شور می‌خوریم. می‌رویم به سمت رفع این حجاب که راهش را به شما بگویم چیست.

اگر حوصله کنید راهش دو سه تا راه اساسی است؛ اساسی‌ها یعنی حرف نیست. بعد بروی قابل نقد است؟ برویم ببینیم نظر دیگران چیست؟ نه آقا؛ اصلاً نمی‌شود فرار کنی از آن. هم این و بلا غیر. باید این برداشته شود تا این حجاب، تا این حالت. و الان زور زدیم از این رسالهٔ نور وحدت کمک گرفتیم که این را به خودمان و شما بفهمانیم که آقا تا این برداشته نشود ما الله را زیارت نخواهیم کرد. تعارف هم نداریم. خب چه کنیم؟ باید برداریمش. ما که زورمان نمی‌رسد. هرچه هم بگوییم بالاخره چشم طمع داریم به رحمت تو، به عنایت تو، به لطف تو. نمی‌شود آقا:

«أَنتُمُ ٱلْفُقَرَآءُ إِلَى ٱللَّهِ» (سورهٔ فاطر، آیهٔ ۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شما به خدا نیازمندید.

یا فاطمه؛ انفجار منیت و روضه‌ای که خدا می‌خواند

اینجا یک بمب هسته‌ای می‌خواهد که منفجرت کند، پودرت کند، خاکسترت کند؛ خاکسترت شروع کند ذکر گفتن و بگوید یا فاطمه زهرا، یا فاطمه یا زهرا. در آتش اگر سوزم، سوگند به تو یا مولی، خاکستر من گوید یا فاطمه. باز آن «من»ش اضافه است. اصلاً خاکستر من دیگر ندارد. دیگر نگوید خاکستر من یا فاطمه؛ اصلاً تو بگو یا فاطمه یا زهرا.

اگر این‌طوری برویم جلو، این آقا امیر که فردا می‌خواهد بیاید اینجا روضه بر شما بخواند — حاج حسین عزیزم بیاید مرثیه بخواند، روضه بخواند — می‌دانی چه می‌گوید؟ می‌گوید خدایا خودت بخوان، خودت گریه کن، خودت دم بزن، خودت نفس بزن، خودت شور بده، خودت میان‌دار باش. ببین، دارم کمکت می‌دهم. لقاءالله باید ما را به اینجا برساند. اگر نرساند جا زدیم. بی‌خود وقت همدیگر را گرفتیم.

بعد ماحصلش این می‌شود که می‌آیند می‌گویند امیر جون چه کار کردی؟ اصلاً هرچه تو دلم بود تو گفتی امشب. تو می‌گویی من چه می‌دانم بابا؛ این حرف را به من نزن. من خودم نمی‌فهمم چه گفتم. کی حرف زده؟ خدا. کی شنیده؟ خدا. اصلاً دیگر دوئیتی وجود ندارد. شرکی نیست.

حالا من مثال‌های هیئتش را دارم می‌زنم. هر جور مثال دوست داشتید می‌نشینیم با هم می‌زنیم. قدیم‌ها وقت داشتیم؛ شب‌های هیئت تا صبح می‌نشستیم. مجرد بودیم، بیکار؛ تا صبح با همدیگر این حرف را می‌زدیم. ماشاءالله الان آن‌هایی که می‌گویند هیئت خروجی نداشته، خیلی‌شان از فضلا و مداح‌ها و مدیران و بزرگان و اهل معرفت‌اند. درب‌وداغون‌شان خودم هم انصافاً. حقم هست که دیگر پیش ما نیایند.

خدا را شاهد می‌گیرم بعضی می‌گویید حاجی چرا بعضی موقع‌ها هیئت خیلی خلوت می‌شود، چه شده فلان. باور کنید خدای این حسینیه را شاهد می‌گیرم دلم می‌گوید من مانده‌ام همین‌ها برای چه می‌آیند پا می‌شوند می‌آیند اینجا می‌نشینند با روضه و صحبت بیچاره و درب‌وداغونی مثل من. حالا اصلاً مرا ولش کن. اصلاً همین که می‌گویم درب‌وداغونی مثل من، باز «من» توش است. آقا اصلاً ولش کن؛ حرف نزن؛ خفه شو تو. دهنت را ببند.


شاه‌راه رفع همهٔ حجاب‌های نورانی

شاه‌راه برداشتن حجاب — حجاب کل حجاب‌های نورانی که هیچ گریزی از آن نیست — را به شما بگویم. اگر وقت شد بعد فروعش را به شما بگویم. شاه‌راه است. صراط مستقیم است. اصل آن است. آن راه است. هیچ راه دیگری نیست.

برای همین هم ما معتقدیم تنها گروهی و اصحابی که می‌توانند ملاقات کنند الله را، فقط شیعه‌اند؛ شیعیان‌اند. والسلام. شیعهٔ اثنی‌عشری؛ آن هم نه از هر حسابی. چرا؟ روی چه حسابی؟ برگردید روی آن آیه‌ای که محرم اینجا برایتان قرائت کردم. یادتان هست هر شب یکی از آیات پیرامون لقاءالله را گفتیم و پنبه‌اش را زدیم و به خیال خودمان تا آخر خطش رفتیم و ول کردیم آمدیم. حالا برگشت کن سر یکی‌اش؛ ببینم اصلاً یادت مانده؟


آیهٔ آخر کهف؛ ساعت کوکی اهل ایمان

آیهٔ آخر سورهٔ کهف. ساعت کوکی اهل ایمان. که هر که این را قبل خواب بخواند — رحمت خدا بر پدر و مادرهای همه‌مان، از جمله مادر من که از بچگی این را به ما یاد داد و ما هر وقت خواندیم بیدارمان کردند، مگر خودمان تنبلی کردیم و دوباره خوابیدیم. اگر غیر از این باشد وعدهٔ الهی را تکذیب کرده‌ای. خودش وعده داده. بیدار می‌کنند. حالا یکی می‌آید می‌زنند توی گوشش؛ داد می‌زنند سرش پاشو. یکی هم می‌آیند لگد می‌زنند به پهلوش. یکی هم می‌آیند دست می‌کشند به صورت ماهش و لب‌های خوشگلش. یکی را هم می‌بوسند. یکی هم قربون‌صدقه‌اش می‌روند. فرقی نمی‌کند؛ حالا بیدارش می‌کنند. و این‌ها امکانش هست آدم متوجه شود که چگونه دارند بیدار می‌کنند. یکی هم سوسک بیدارش می‌کند. سوسک می‌آید توی جانش؛ می‌پرد جیغ می‌زند و می‌بیند دم اذان است، صبح است.

آن آیه چه بود؟

«قُلْ إِنَّمَآ أَنَا۠ بَشَرٌۭ مِّثْلُكُمْ يُوحَىٰٓ إِلَىَّ أَنَّمَآ إِلَٰهُكُمْ إِلَٰهٌۭ وَٰحِدٌۭ ۖ فَمَن كَانَ يَرْجُواْ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًۭا صَٰلِحًۭا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدًۢا» (سورهٔ کهف، آیهٔ ۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: من فقط بشری مانند شما هستم که به من وحی می‌شود که خدای شما خدایی یگانه است. پس هر که به دیدار پروردگارش امید دارد، باید کاری شایسته کند و هیچ‌کس را در پرستش پروردگارش شریک نسازد.

«قل انما انا بشر مثلکم یوحی الی انما الهکم اله واحد»: وحدت. رسالهٔ نور وحدت. خب. نبض اینجاست: «فمن کان یرجو لقاء ربه». هر کس که امید دارد پروردگارش را زیارت کند.

حالا اینجا یادتان باشد ما دو تا قول گفتیم. یا این ضمیر می‌خورد به خود آن «فمن کان»: یعنی کسی که می‌خواهد پروردگار خودش را. یا می‌خورد به کی؟ به پیغمبر که دارد می‌گوید «قل انما انا بشر»؛ یعنی ربّ پیغمبر را می‌خواهد زیارت کند. از روایتی که ذیل این آیه پیدا کردم این احتمال دوم بیشتر است که منظور ربّ پیغمبر باشد. «فمن کان یرجو لقاء ربه»: ای کسی که امید داری ملاقات الله را بکنی، به ملاقات الله بروی، این کار را باید بکنی:

«فَمَن كَانَ يَرْجُواْ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًۭا صَٰلِحًۭا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدًۢا» (سورهٔ کهف، آیهٔ ۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر که به دیدار پروردگارش امید دارد، باید کاری شایسته کند و هیچ‌کس را در پرستش پروردگارش شریک نسازد.

خب این شرک را که مشخص است چیست. عمل صالح چیست؟ آقا جان شما این همه عمل سالم شب شمردی: نماز شب عمل صالح نیست؟ مسجد رفتن نیست؟ شهادت نیست؟ اوج شهادت این عمل صالح نیست؟ هست یا نیست؟ هست دیگر. پس ما الله را زیارت می‌کنیم؟ نه خیر. گیر کجاست؟

«فمن کان یرجو لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا»: این عمل صالح پیداست یک عمل صالح خاص است. این چیست که با آن من می‌توانم رفع حجاب کنم و به لقاءالله برسم؟ طلبتان. یک ذره زور بزنید در فکرهاتان، سلول‌های خاکستری.

این عمل صالحی که ما را به لقاءالله می‌رساند یعنی چه؟ با سیر بحث برویم جلو. یعنی همهٔ حجاب را اعم از ظلمانی و نورانی برمی‌دارد. آن چیست؟

اگر بگویی نیت خالص، عیب ندارد؛ اما باز باید دید. اگر بگویی ولایت، باز باید دید. اگر بگویی هرچه مورد رضایت خداست: خب خدا راضی نیست من نماز بخوانم، من شهید شوم، من عبادت کنم؟ باز می‌شود حجاب نورانی. نه.


پسند جانان؛ آمدن بدون میم

پسندم آنچه را جانان پسندد. یکی وصل و یکی هجران پسندد؛ یکی درد و یکی درمان پسندد. من از درمان و درد و وصل و هجران، پسندم آنچه را جانان پسندد. حالا جانان چه را می‌پسندد؟

یک شب ز سر صدق بیا بر در ما؛ گر کام تو برنیامد آن‌گه گله کن. این فرمایش را علامه حسن‌زاده چندین بار فرموده‌اند که وقتی رفته بودند پیش استادشان از تلمذ علامه طباطبایی گلایه کرده بود: آقا عمر ما رفت و توفیق نبستیم، بیچاره شدیم فلان و این‌ها. ابوعلی‌سینای عصر حاضر عمر ما رفت. علامه فرموده بود: یک صبح، یک صبح تو با اخلاص پاشو بیا؛ یک صبح بگو آمدم، آمدم. اما این آمدم هم با این شرط است که چون توش «آمدم» با میم است، آمد بگو: آمد. نه آمدی. آمد. آن «من»، آن میم باید برداشته شود آقا. هیچ راهی ندارد.

اصلاً تا این — به شما عرض کنم آقا جان — حجاب‌ها ثابت شد، گفتیم دیگر. حجاب‌های نورانی همان خودخواهی ماست. که به طمع نجات از آتش و رفتن به بهشت و درجات عالی‌ای که منتهی‌الیهش می‌شود شهادت، ما بندهٔ خدا می‌شویم. درست شد؟ درسته یا نه؟ خب آن چیست که این را برمی‌دارد؟ گفتیم گیرش چیست که نمی‌گذارد حتی این هم ما را به لقاءالله برساند؟ خودخواهی. خب این خودخواهی را چه برمی‌دارد؟ گیر ما این است. چه برمی‌دارد؟

اینجا در این آیه دارد می‌گوید عمل صالح. ای بابا! خب این همه این اعمالی که من انجام می‌دهم صالح است که. پیداست یک ترجمهٔ دیگری باید از عمل صالح صورت بگیرد. مغز ما هنگ کرده و می‌کند.


واگذاری گره به امام صادق؛ زبدهٔ صد جلسه

امام صادق، کشّاف حقایق. الان می‌فهمیم یعنی چه کشّاف حقایق. امام به حق ناطق. کار شماست؛ کار ما نیست. بفرمایید شما بفرمایید. بگذارید امام صادق با ما حرف بزند.

نبض است، نبض است. من خیلی احتیاط می‌کنم. چون حرف شوخی نیست. الکی نیست. حالا یک حدیث بگوییم رد شویم برویم؟ باید چکیده، زبده، خلاصه و عصارهٔ صد جلسه این جلسه‌ها باشد. صد جلسه دور هم نشستیم شوخی نیست. صد ساعت عمر ما رفته. یک چیزی گیره؛ آن بیاید.

قرار نیست من بگویم. شما بگو من کیم که بگویم. بگذار خودشان بگویند.


صلوات ختم

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.