یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه؛ استعاذه و سلام به امام عصر
جلسهای از سلسلهٔ لقاءالله، سخنرانی شب جمعهٔ پنجم مهر هزار و چهارصد و سه، با دعای کمیل؛ حجتالاسلام بیات.
«يَا رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ ٱلشَّيَاطِينِ وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از ضربهها و وسوسههای شیاطین و از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت به تو پناه میبرم.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.
«إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَةٍ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدا را بر هر نعمتی، و از فضل او درخواست میکنم.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده بهسوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.
«سَلَامٌ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.
در میان دعای کمیل به این قسمت که رسیدیم، جرقهای در ذهن زد و بحث از همانجا منتقل شد. حرف امشب از لقاءالله جدا نیست؛ از همان نگرانیای شروع میشود که کمیل در زبان مولا علیهالسلام به درگاه خدا میبرد.
نگرانی کمیل: جمع با دشمنان و فراق دوستان
در کمیل عرض میکنیم:
«فَلَئِنْ صَيَّرْتَنِي لِلْعُقُوبَاتِ مَعَ أَعْدَائِكَ وَجَمَعْتَ بَيْنِي وَبَيْنَ أَهْلِ بَلَائِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس اگر مرا برای عقوبتها با دشمنانت روانه کنی و میان من و اهل بلای خودت جمع کنی.
این «کاف» مخاطب را در نظر داشته باشید. طرفِ سخن خداست. دلنگرانیم از اینکه خداینکرده آنطرف ما را جمع کنند با اهل بلا، با أعداء الله. نگران جمعشدن با کسانی هستیم که در بلای خدا جا گرفتهاند؛ نه هر بلای دنیایی، بلای دوری از اولیا.
بیخود نیست که در زیارت جامعه دو بار پشت سر هم تأکید میکنیم:
«فَمَعَكُمْ مَعَكُمْ لَا مَعَ غَيْرِكُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس با شماییم، با شماییم؛ نه با غیر شما.
ما با شماییم، ما با شماییم. یکی مال دنیاست: در دنیا «معکم». یکی مال آخرت است: آخرت هم «معکم». دو بار برای دو نشئه. این تکرار، لکنت نیست؛ پیمان است. اگر در دنیا با اهلبیت نباشی، در آخرت هم ادعای معیت بیمعناست.
باز دلتنگی کار دستت میدهد. میگویی:
«وَفَرَّقْتَ بَيْنِي وَبَيْنَ أَحِبَّائِكَ وَأَوْلِيَائِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و میان من و دوستان و اولیای خودت جدایی بیندازی.
باز روی همین کاف مخاطب کار دارم. نگرانی این است که مبادا آنجا، آنور، تفرّق بیفتد و به فراق میان ما و محبّین تو و اولیای تو منجر شود. فراق آخرت، امتداد همان جداییای است که در دنیا با مرام اولیا فاصله گرفتهای.
این قصه آنقدر مهم است که بلافاصله «ف» آمده؛ و این «ف» فای نتیجه است:
«فَهَبْنِي يَا إِلَٰهِي وَسَيِّدِي وَمَوْلَايَ وَرَبِّي صَبَرْتُ عَلَىٰ عَذَابِكَ فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَىٰ فِرَاقِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس مرا ببخش، ای خدای من و سرور و مولا و پروردگارم؛ گیرم بر عذابت صبر کردم، پس چگونه بر فراق تو صبر کنم؟
پس ببخش من را؛ که اگر تو نبخشی، همان جمع با أعداء و همان فراق أحباء اتفاق میافتد. کمیل از آتش میترسد، اما از فراق بیشتر میترسد. عذاب را به فرض صبر میآورد؛ فراق را نه. بحث امشب همین است: تو که امشب زار زدی «ما را با دشمنانت جمع نکن و از دوستانت جدا نکن»، آیا در همین دنیا نشانهاش را داری؟
پذیرش دعا فقط از متقین
حالا دقت بفرمایید. آیا ما — بنده از خودم شروع کنم که لباس دین به تنم است، دعوی دین دارم و همه مرا بهعنوان یک بچهٔ مذهبی و مسجدی و هیئتی و سینهزن امام حسین میشناسند — آیا التزام عملی به مرامنامهٔ کسانی دارم که آرزویم با آنها محشور شدن است؟ یا صرفاً با عاطفه و احساسی مواجه شدهام که سنگ هم اهلبیت را دوست دارد؟ هنر نیست. آنها عزیزان عالماند.
حتی معاویه هم فهمید. مولا علی علیهالصلاةوالسلام را زدند و شهید شد؛ معاویه از عظمت امیرالمؤمنین گریه کرد و شعر گفت. شاید باورتان نباشد، اما بیشترین اشعار را در زمان امیرالمؤمنین، در مدح امیرالمؤمنین، أعدی عدوّ امیرالمؤمنین — عمرو بن العاص — گفته است. عاطفه حتی در دشمن هم جوش میآید. شعر گفتن هنر شیعه بودن نیست.
چنین نیست که هرکس یک بیت شعر برای ما بگوید، یک بیت منزل در بهشت به او بدهند. شرط دارد:
«بِشَرْطِهَا وَشُرُوطِهَا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به شرط آن و شروط آن.
قرآن این را سرّ و رمز نکرده. بسیاری از اسرار آیات الهی را ما نمیدانیم؛ اما این دیگر کاملاً مشخص است:
«إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ ٱللَّهُ مِنَ ٱلْمُتَّقِينَ» (مائده/۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا فقط از پرهیزگاران میپذیرد.
«إنما» حصر است؛ بترسید. فقط و فقط خدا این دعای کمیل امشب را از کسی قبول میکند که «من المتقین» باشد؛ اهل تقوا باشد. کمیل بیتقوا، کمیل عاطفیِ بیعمل، همان زاریای است که بالا نمیرود. پس اهل تقوا بودن چیست؟
نشانههای تقوا در هیئت؛ هیئت حرم است
یک نشانهاش این است که برای مقدسات ارزش قائل است. میآید جلسهٔ کمیل امیرالمؤمنین؛ واقعاً فکر میکند در حرم مولا نشسته است.
ما در حرم امیرالمؤمنین میدیدیم بعضی از این عربها لنگشان را دراز کردهاند؛ اعصابمان خرد میشد. بعضی موقع تذکر میدادم: آقا لنگت را جمع کن، در حرم مولا، در حرم اباالفضل العباس. یا جَعده گرفتهاند در حرم، بگو بخند بغل ضریح. پیش امام رضا علیهالسلام هم تذکر میدادم. خب برو بیرون؛ در آن صحنهای بیرون اینطور کن. در محضر آقا که نه.
مگر آقای بهجت نفرمود: میروی هیئت، اگر پرسیدند کجا میروی، بگو میروم حرم. اینجا قرارگاه اهلبیت است. کسی که میآید در هیئت مینشیند و شأن هیئت را حفظ نمیکند، آمده حرم را بازار کرده است.
وای، وای، وای، وای، وای؛ امان از دست آنهایی که در این هیئتها غیبت کنند، دروغ بگویند. آنکه دیگر خیلی بدتر است. با نگاه سوءظن دیگران را نگاه کنند. این دیگر برای چه آمده؟ به تو چه؟ مگر خانهٔ توست که میگویی این دیگر برای چه آمده؟ اینها اهلبیتاند. من با فلانی مشکل دارم. خب مشکل داری؛ به صاحب این هیئت چه؟ صاحب هیئت امام حسین است، نه تو.
حالا خیلی احساسی حرف نزنیم. این یکی از نشانههای تقواست. یکی از نشانهها اینکه میآیی هیئت، تر و تمیز، رو به قبله، خیلی با وجاهت، با وزانت؛ ترجیحاً تکیه ندهی. حتماً با بغلدستیت حرف نزنی. عجیب است: امشب تا وسطهای کمیل همه با هم حرف میزدید. خیلی برای من عجیب بوده امشب؛ و روضه همهمان را ساکت کرد. اینها یکییکی از نشانههای اهل تقواست. هیئت را حرم دیدن، زبان را نگه داشتن، چشم را از سوءظن بستن، پشت سر برادر حرف نزدن. اگر اینها نباشد، کمیلخوانیِ ما ادعا است.
بوسیدن عبا کافی نیست؛ مرام علی شرط معیت است
اما یک روایت برایتان بگویم؛ تن خودم اول بلرزد. از این آقا سید که اینجا کنار منبر نشسته و زحمت مجلس را میکشد بگیر، تا همهتان، تا صاحب عزا آقا سید مصطفی که دم در نشسته، و ریشسفیدها، خواهرها، بالا و پایین: همه تنمان بلرزد. چه اشکالی دارد؟ حرف من نیست که بگویید آخوند یالقوز چه میگوید. نه خیر؛ حرف مولای ماست.
یکی آمد عبای مولا را بوسید. آقا، یکی از نشانههای تقوا هست یا نه؟ الان گفتم ارزش قائل شدن برای مقدسات، تقدس قائل شدن برای مقدسات، یکی از نشانههای تقواست. اما همهاش این نیست. این یک نشانه است؛ مثل اینکه لباسی که من به تن دارم نشانهٔ علم است، این عمامه نشانهٔ عقل است. اما واقعاً من — من، من؛ کاری به بقیهٔ روحانیت ندارم — آدم عاقلی هستم که این به سرم است؟ من واقعاً دین را به تمام معنا چشیدهام که لباس دین به تنم است؟ آن دیگر من میدانم و خدا. شما دخالت نکنید. مرا قضاوت نکنید. ادعایی هم نداریم. خب یک نشانه است؛ اما معلوم نیست که واقعاً اینطور هست یا نه. نشانه است، نه برهان.
آمد عبای امیرالمؤمنین را — که آرزوی من و شماست یک روز بیفتیم عبای امام عصرمان را ببوسیم — بوسید. به نظر شما امیرالمؤمنین چه برخوردی کرد؟ گفت آفرین، باریکلا، احسنت به شما که فهمیدی این عبا مقدس است؟ به قول ما گوشش را گرفت پیچاند. حالا نه اینکه جلوی جمع واقعاً گوشش را گرفته باشد؛ با کلامش گوشش را پیچاند. حضرت فرمود: با ما بودن صرفاً بوسیدن عبای ما نیست. با ما بودن، مرام ما را داشتن است. الله اکبر.
آیا در تو مرام منِ علی هم هست؟ اگر مرام منِ علی با تو هست، تو علوی هستی، شیعهٔ منی. آن وقت میتوانی ادعا کنی من این خانواده را خیلی دوست دارم. چون محبّین، عشّاقاند. رتبهشان بالاتر از عاطفه و احساس است. عاطفه و احساس سنگ را هم در مصیبت امام حسین میجوشاند. سنگ خون گریه کرده. کدامیک از من و شما تا حالا خون گریه کردهایم؟ خون گریه کرده. پس گریهٔ سنگی هم هست؛ و آن گریه هنوز عشق نیست.
اما اینکه عشق فوران کند، غلیان کند، مثل مرحوم علامه امینی. خیلی بلند برای امام حسین گریه میکرد. از هیچکس هم خجالت نمیکشید؛ چون میدانست برای که دارد گریه میکند.
علامه امینی و اشک شرمندگی؛ تباکی عدالت نیست
الان در این جلسه که برق روشن بود، یک عده خجالت میکشند. مخصوصاً اینهایی که عادت کردهاند در تاریکی گریه کنند تا کسی نبینَدشان. خودنگهداری میکنند: نه، زشت است من مثلاً. حرفها چیست؟ علامه امینی را که دیگر به مراتب همهٔ ما را جمع کنی، انگشت کوچک علامه امینی نمیشدی. بلند گریه میکرد برای امام حسین.
آخر عمرش، دم مرگش، دیدند بدجوری گریه میکند، اشک میریزد. گفتند آقا چرا گریه میکنی الان؟ گفت — بلند هم گریه میکرد — یکی برای من روضهٔ امام حسین بخواند؛ دلم تنگ است. گفتند آقا یک عمر برای شما روضهٔ امام حسین خواندهاند. گریه کردی؛ بلندبلند هم گریه کردی. دیگر بس است. الان وقت قرآن خواندن و شهادتین گفتن و از این حرفهاست.
ایشان فرمود: نه؛ میخواهم اشک شرمندگی بریزم. یعنی چه اشک شرمندگی؟ گفت یک عمر گریه کردم برای حسین، اما آن گریهای که باید میکردم نکردم. آرام نشدم. شرمندهام که نتوانستم آنطور که باید برای امام حسین گریه کنم. یکی بیاید یک روضه بخواند. میخواهم ببینم میتوانم این آخر عمری حقش را ادا کنم.
حالا من، آن لحظهٔ مرگ، خبر مرگم برسد، یادم چه میآید؟ یاد بدهکاریهایم و نماز قضاهایم و آبرویی که از این بردم به آن بردم؛ ماشینم و خانهام و پول حساب بانکیام. چه کار کنم؟ این چیست؟ بیا بنشین یک روضه بخوان، من حدّ حق روضه را ادا کنم. گفتند آقا شما که همیشه برای امام حسین بلندبلند گریه کردی. فرمود: نتوانستم حقش را ادا کنم. این است.
بعد ما مینشینیم میگوییم آقا فرمودهاند:
«مَنْ بَكَىٰ أَوْ أَبْكَىٰ أَوْ تَبَاكَىٰ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که بگرید یا بگریاند یا خود را به گریه بزند.
این تباکی این است. نگاه کنید: هنر کردهام دستم را گذاشتهام روی پیشانیام، سرم را انداختهام پایین، که مثلاً جزو این سومی باشم. حالا اگر روضه نمیخوانم، نمیگریانم یا نمیگریم، شبیه آنها شوم، این سومی شد. چقدر آنها کریماند. نه اینکه ما چیزی باشیم. آن چقدر پیش خدا ارزش دارد آن آقا که میگوید تو، آنی هم که خودش را شبیه کرد، هم بیاید. خب این دستش را گذاشته اینجا و میگوید خب دیگر ما را هم خریدند.
به نظر شما چنین کسی مثل من را آنطرف با علامه امینی یکطور باهاشان معامله میشود؟ این که عدالت نیست. این عدالت نیست. تباکی را اهلبیت از روی کرم پذیرفتهاند تا راه باز بماند؛ اما کرم آنها عدالت معامله را عوض نمیکند. کسی که عمری خون دل کرده برای حسین، با کسی که پیشانی را گرفته تا در شمار سومیها ثبت شود، در آنطرف یک کفه نیستند.
نجفآباد، شیخ بهایی و گلایه از گریه
خدمتتان عرض کردم: نجفآباد، که چند دهه محرم به فضل الهی منبر کنار مزار پربرکت و کربلاگونهٔ شهید حججی میرفتم. خیلی از مردم نجفآباد برکات دیدم. خیلی فضیلت دیدم. چیزهای قشنگ و خوبی دیدم از آن شهر و از مردمش. اما یک گلایهٔ کوچولو شب آخر بالا منبر کردم؛ در محضر مادر شهید و پدر شهید و پدر و مادرهای دو هزار و پانصد شهیدِ مزار شهدای نجفآباد.
میدانید شیخ بهایی آن شهر را ساخت. از این جهت هم به آن میگویند نجفآباد. شیخ بهایی رد میشد؛ مقداری طلا و پول با خودش ذخیره کرده بود ببرد هزینه کند برای گنبد و بارگاه امیرالمؤمنین. آن شب آنجا مکاشفهای برایش رخ میدهد. آقا امام عصر صلواتاللهعلیه در خواب به او دستور میدهد: همینجا یک شهر بنا کن به نام جدّم؛ شهر جدّم علی، نجف. لذا ایشان اسم آنجا را گذاشت نجفآباد. آن طلاها و پولهایی که همراهش بود همانجا دیگر توقف کرد؛ نجف نرفت. فرمود همینجا این شهر را بساز. شروع کردند ساختن.
شهر عجیبی است. خانهای نیست در نجفآباد الا اینکه یا یک شهید در آن دادهاند، یا یک آزاده و اسیر — هفتهٔ دفاع مقدس هم هست، یاد همهشان گرامی — یا یک جانباز. عجیب است خیلی.
یک گلایه کردیم آنجا و آمدیم از منبر پایین؛ دیگر نمیدانم اثر گذاشت یا نگذاشت. دیگر بعد از آن، دو سال است فکر میکنم توفیق نشد بروم. شما یا زهرا ما را در دام عشق خودتان انداختید و نگذاشتید دیگر برویم؛ باید قیامتمان جواب ما را بدهید.
آن گلایه چه بود؟ گفتم مردم نجفآباد، شما یک اشکال دارید. وسط روضه گفتم. گفتم خیلی قشنگ گریه میکنید، اشک میریزید. عجیب اشک میریختند. من که روضه میخواندم آنجا مثل حرم برقها را روشنخاموش نمیکردند؛ مثل امشب، برقها روشن، همه را میدیدم. همینطور از پهنای صورت، کوچک و بزرگ، اشک میریختند. عجیب بود. حال خوشی. الحمدلله.
حالا گفتم گلایه دارم: اینکه برای مادر و پدرتان که گریه نمیکنید، برای عزیز عالم، برای جانشین خدا روی زمین، برای یادگار حضرت فاطمه زهرا. گریهٔ قشنگ هست؛ گریهٔ در تراز مصیبت نیست. اشک هست؛ مودّت هنوز کامل نیست.
مصیبت اعظم؛ آخرین یادگار خمسهٔ طیبه
یکی از دلایل اینکه این مصیبت، مصیبت ما أعظمهاست، این است:
«مُصِيبَةً مَا أَعْظَمَهَا وَأَعْظَمَ رَزِيَّتَهَا فِي ٱلْإِسْلَامِ وَفِي جَمِيعِ ٱلسَّمَاوَاتِ وَٱلْأَرْضِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مصیبتی که چه بزرگ است، و چه بزرگ است داغ آن در اسلام و در همهٔ آسمانها و زمین.
این از زیارت عاشوراست. برای چه أعظم رزینه است؟ برای اینکه او آخرین یادگار خمسهٔ طیبه و یادگار حدیث کسا بود. این خمسهٔ طیبه. شوخی نیست. آخرین شخص از آن خمسهٔ طیبه بود. آخرین وزنه از حدیث کسا بود. رفت. مصیبت اعظم.
باید نشان بدهی. محبت فقط نیست؛ مودّت یعنی نشان دادن عشق. محبت در دل میماند؛ مودّت به عمل و به هیئت ظاهر میشود. اگر عشق است، باید در مجلس روضه خودش را نشان بدهد.
وقتی علامه حکیم موقع روضهٔ عاشورا عمامهاش را میکوبد زمین، خودش را میزند، میریزند بگیرندش — من فیلمش را دیدم — میزند پرت میکند همه را اینور و آنور. ماشاءالله آن سن، ریشهای سفید. هیچکس حریفش نمیشد. میافتادند بگیرندش؛ میزد همه را پرت میکرد. میزد. لطمه به خودش، روز عاشورا، برای امام حسین. شأن این را باید قائل شویم من و شما برای خودمان در دستگاه امام حسین.
تو مجلس روضهٔ امام حسین هم که مینشینی، هنوز پرستیژ مدیرکلیات و مدیرعاملیات و بزرگخاندانی و حاجآقا فلانی به جاست. این حرفها چیست؟ هیئت جای پُز مدیریت نیست. اگر علامه حکیم با ریش سفید عمامه را زمین میکوبد، تو با کتوشلوار مدیرکلی چه ترازویی آوردهای وسط روضه؟
حالا بحث ما چه بود؟ از کمیل شروع کردیم؛ وقتتان را نگیرم، بحث را جمع کنم. همین: اگر در خانه کس است، یک حرف بس است. همین یک دانه بس است. مولا فرمود: آیا مرام مرا داری که عبای مرا میبوسی؟
مرام علی در محراب: نماز و یتیم
اینجا ما در کمیل زار زدیم امشب. عرض کردیم خدایا نگرانیم:
«فَلَئِنْ صَيَّرْتَنِي لِلْعُقُوبَاتِ مَعَ أَعْدَائِكَ وَجَمَعْتَ بَيْنِي وَبَيْنَ أَهْلِ بَلَائِكَ وَفَرَّقْتَ بَيْنِي وَبَيْنَ أَحِبَّائِكَ وَأَوْلِيَائِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس اگر مرا برای عقوبتها با دشمنانت روانه کنی و میان من و اهل بلایت جمع کنی و میان من و دوستان و اولیایت جدایی بیندازی.
نکند مرا جمع کنی با اهل بلای خودت، با اهلِ دشمنان تو؛ و میان من و دوستان خودت جدایی بیندازی. در همین دنیا نشانهاش مشخص است. الان مرام مرا در آن درون ببین؛ این ظاهر را ول کن. قاطی اشخاص و مسجدیها و هیئتیها را بگذار کنار. در درون خودم، آقا، در درون خودم، مرام علی را پیاده کردهام؟
امیرالمؤمنین کسی جرئت نمیکرد وقت نماز به او نزدیک شود. میترسیدند. میدانستید این را؟ میترسیدند نگاه کنند تو چهرهٔ علی. درِ افروخته. اصلاً وقتی در محراب میایستاد… نماز آقای بهجت را کیا رفتهاند درک کنند؟ من به یک مناسبتی یک بار تقریباً کنار دست ایشان نگاه میکردم نمازشان را. واقعاً لرزش به تنم افتاده بود از صورت ایشان. بگذار آن ناخودِ کوچکِ امام زمان هم نمیشوم. امیرالمؤمنین کسی جرئت نداشت نگاهش کند موقع نماز. چهره، چهرهٔ دیگری میشد. تمام بدن میلرزید.
بگذریم از این ما که از موقع اللهاکبرِ نمازمان تازه وقت یادآوری گمشدههایمان است: چه گم کردم، کجا گذاشتم، خارش بدن و چه و چه. خودم را عرض میکنم. نماز ما انبار حواسپرتی است؛ نماز او محشر حضور.
تا یک یتیم وارد مسجد میشد. میگویند زانوی مولا در محراب عبادت، از شروع اقامه، حال حضرت دگرگون میشد. میگفتند داشت اقامهٔ نماز را میگفت، حالش دگرگون شده بود، رنگش سرخ شده بود. یک یتیم وارد مسجد شد. یکی فریاد زد: یا علی، یک بچهٔ یتیمی با شما کار دارد. مولا ول کرد. اقامهٔ نماز را رها کرد. آغوش باز کرد. یتیم را آوردند دادند. حضرت نشست پشت به قبله و محراب، یتیم را بغل کرد، دست به سرش میکشید، گریه میکرد. میگفت: بگو من پدرتم. چه میخواهی؟
این مرام مولاست. این مرام مولاست. نماز را برای یتیم قطع کردن، یعنی مرام از صورت عبادت بالاتر است؛ عبادت بیمرام، اقامهای است که خدا همان را هم از غیرمتقی نمیپذیرد. دست به سر یتیم کشیدن، همان جایی است که عبا بوسیدن تمام میشود و علوی بودن شروع میشود.
یتیم امام؛ رسیدگی به یکدیگر
الان حدیث داریم. حدیث داریم. کمیته — این را شوخی نگیرید؛ حدیث را فعلاً داشته باشید. کمیتهٔ امداد دارد رسیدگی میکند به یتیمها و خیریه و فلان. حالا باشد، قبول. حدیث داریم: یتیم اصلی کسی است که از حضور امام زمانش محروم است. یعنی من و شما. همهٔ ما یتیمیم. به یک معنا ماها یتیم هستیم الان.
خب به هم رسیدگی میکنیم؟ ما به همدیگر که یتیمیم رسیدگی میکنیم؟ تنمان از مشکلات هم میلرزد؟ اگر یکی از جمع شما، از همین جماعت، مشکلی داشته باشد، اصلاً حاضرم درد دلش را گوش بدهم؟ میگوید بابا ولمان کن، خودمان هشتمان گروِ نهمان است. بابا لااقل دردش را بشنو. نمیتوانی آبرو را گرو بگذاری یک جا گرهاش را باز کنی. مرام مهم است که تو دلت چه خبر است.
ظاهر هیئت و ظاهر کمیل و ظاهر عبا بوسیدن را کنار بگذار. اگر برادر مؤمنت دارد له میشود و تو حتی گوش نمیدهی، همان فراق أحبایی را که در کمیل از آن زار زدی، خودت در دنیا رقم زدهای. جمع با أهل بلا از همینجا شروع میشود: بیتفاوتی به یتیم امام.
ربط به لقاءالله: الله اسم جامع است
آقا شبهای جمعه بحثمان لقاءالله بود. این بحثی که امشب کردی چه ربطی به لقاءالله داشت؟ به نظر شما ربطی دارد اصلاً؟ دارد.
لقاءالله یعنی ملاقات الله. الله اسم جامع است. تمام اسماء در او جمعاند. درست شد؟ وقتی تو دست به سر یک یتیم میکشی، یعنی داری میگویی یا ودود، یا ودود. عملاً داری ذکر میگویی. این عمل تو ذکر خداست. یا ودود؛ یا ودود. ذکر لقلقهای نیست که فقط از زبان بپرد؛ ذکر، پیاده شدن اسم است در عمل.
«يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ» (جمعه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است برای خدا تسبیح میگوید.
زمین و آسمان در حال تسبیح و ذکر الهیاند. خب گناهکار چی؟ بله. گناهکار هم وقت گناهش دارد میگوید یا قهّار، یا ذو انتقام، یا شدید العقاب. خدا میگوید لبّیک.
«ٱدْعُونِىٓ أَسْتَجِبْ لَكُمْ» (غافر/۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مرا بخوانید تا برایتان اجابت کنم.
لبّیک. میشکنمت چنان شکستنی که حال بیاید. گناه کن؛ باشه. داری الان میخوانی دیگر. همه دارند ذکر میگویند. یکی با یا ودود، یکی با یا قهّار. اجابت هر دو میآید؛ منتها یکی را به وداد میبرند و یکی را به قهر. ذکر بیاثر نداریم؛ ذکر بیمسمّا داریم که خیال میکنیم ذکر است و نیست.
بحث اسماء که دارم میگویم، ربطش با لقاءالله را میخواهم بگویم. ما قرار است ملاقات کنیم الله را. تمام اسماء در او جمعاند. هر اسمی در ما پیاده شود، ملاقات ما را با آن اسم جامع آسانتر میکند. انگار که هر اسمی یک سبیل به سمت الله است، یک طریق به سمت الله، یک اذن برای ملاقات الله. بیاسم، بیاذن؛ بیاذن، بیلقاء.
غیبالغیوب موضوع قرآن نیست؛ مثل اعلی انسان کامل است
حالا الله از حیث معنا که خودِ حضرت حق است، و اسمایی که عین ذاتاند، برای ما قابل فهم نیست. خدا چه کرده؟ این جملهٔ آخر من است.
خدا شبیه خودش را، مثل خودش را، از حیث امکانی — نگویید حاجی مشرک شد — از حیث عالم امکانی شبیه خودش را؛ نه در تمام جهات. آن ذات غیبالغیوب اصلاً موضوع قرآن هم نیست:
«يُحَذِّرُكُمُ ٱللَّهُ نَفْسَهُۥ ۗ وَٱللَّهُ رَءُوفٌۢ بِٱلْعِبَادِ» (آلعمران/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا شما را از خودِ خویش برحذر میدارد؛ و خدا به بندگان رئوف است.
از رأفتش گفته اصلاً آن سمت نروید. کشش ندارید. ذات را موضوع درس نکرده؛ از ذات ترسانده و از رأفت، راه اسماء را باز گذاشته.
اما شبیه خودش را از این حیث که میشد کسی، عزیزی، وجودی، شبیهترین به خودش در عالم امکانی باشد — که دیگر از آن، یعنی شبیهتر از آن، غیرممکن است، نمیشود دیگر، دیگر شبیهتر از او نیست — مثل خودش. مثل اعلی خودش. آن کیست؟ فعلاً با اسمش کاری نداریم. آن انسان کامل است.
یعنی چه کامل است؟ یعنی همهٔ اسماء در او پیاده شده. همهٔ اسماء کجا جمع بود؟ در الله. یعنی من انسان کامل را ببینم، الله را دیدهام؟ ملاقات الله کردهام؟ بله. خود پیامبر فرمود:
«مَنْ رَآنِي فَقَدْ رَأَى ٱللَّهَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که مرا ببیند، همانا الله را دیده است.
تمام شد. هر کس مرا ببیند الله را دیده است. لقاءالله در رتبهٔ امکان، لقاء انسان کامل است؛ چون او مظهر اسم جامع است. تو اگر الله را میخواهی، راهش دیدن کسی است که همهٔ اسماء در او پیاده شده؛ نه دویدن به سمت ذاتی که قرآن از آن برحذر داشته.
ندبه و شرط ملاقات: اسماء باید در تو پیاده شود
یعنی اگر من و شما ندبه میخوانیم التماسگونه:
«مَتَىٰ تَرَانَا وَنَرَاكَ ۖ هَلْ إِلَيْكَ يَا ٱبْنَ أَحْمَدَ سَبِيلٌ فَتُلْقَىٰ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کی ما را میبینی و تو را میبینیم؟ آیا بهسوی تو، ای فرزند احمد، راهی هست تا ملاقات شوی؟
من تو را ملاقات کنم. تا این اسماء در من و تو پیاده نشده باشد، راه ملاقاتی نیست. ندبه بدون مرام، ندبهٔ عاطفه است؛ همان شعر عمرو عاص است، همان بوسیدن عبا است. سبیل بهسوی ابناحمد از همان جایی باز میشود که اسم در وجود پیاده شده باشد.
حالا این اسماء دو جورند:
«ذُو ٱلْجَلَٰلِ وَٱلْإِكْرَامِ» (الرحمن/۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): صاحب شکوه و اکرام.
جلالی، جمالی. هر دو در او هست. جمالیها که خب خوب است، بهشتی است، بهشت است: رحیم، رؤوف، رحمان، عطوف، کریم، شریف، فاضل. دست به سر یتیم، یا ودود؛ اینها جمال است و بهشت.
خب جلالیها را چه خاکی به سرم بکنم؟ آن که ظهورش جهنم میشود. عزیزم:
«أَشِدَّاءُ عَلَى ٱلْكُفَّارِ» (فتح/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر کافران سختگیر.
اینطور پیاده میشود در وجودت. با آنها شدید العقاب باش. اسم جلال اگر در تو نیاید، لقاءالله ناقص است؛ چون الله اسم جامع است، نه فقط رحمان بیقهر. جمالِ بیجلال، الله نیست؛ یک اسم است. جلالِ بیجمال هم الله نیست. انسان کامل هر دو را دارد؛ و تو اگر میخواهی او را ببینی، باید هر دو در تو راه باز کرده باشد.
اشداء علی الکفار؛ غزه، لبنان و امت نشدن
مثل اینهایی که سر سفرهٔ انقلاب بزرگ شدهاند، سنگ اسرائیل به سینه میزنند. اینهمه به ما خیانت شده توسط آمریکا، باز حرف مذاکره با آمریکا میزنند. اینهمه خیانت. به خدا قسم، به این حسینیهٔ مقدس قسم، شما هم مطمئناً تأیید میکنید که اگر آمریکا پشت این غدهٔ سرطانی اسرائیل نبود، به خدا تا حالا صد بار کارش تمام بود. باز حرف مذاکره، مذاکره، مذاکره.
آنها خفهخون گرفتهاند. دیگر حرف از مذاکره نمیزنند. این آقا راستراست راه افتاده رفته آمریکا. معاونش، معاون فلانش. میگوید آقا ما پشت دولتیم، ما حمایت؛ ما به ایشان رأی ندادیم، اما الان رئیسجمهور همهٔ ماست، باید حمایتش کنیم. اما تویی که فلانی را گذاشتی معاون خودت، آنجا میرود؛ هنوز هیچی نه به دار و نه به بار. دارد لبنان را میکوبد. دارد غزه را با خاک یکسان میکند؛ و از این طرف مذاکره کنی مذاکره کند. اینقدر آدم بیشعور نسبت به شما. این «اشداء علی الکفار» کجا باید باشد؟
الان با پررویی تمام شروع کرده. لبنان را زدند. چقدر دردناک بود صحبتهای آقا. گوش دادید؟ همین اخیراً. یکی آنجا که فرمود ما امت نیستیم؛ امت نشدیم هنوز. یعنی مدیریت واحد، ید واحد، کلمهٔ واحد نشدیم. و الا اسرائیل جرئت نمیکرد اینطور با ما دربیفتد. دید ما ساکتیم، رفته سراغ لبنان.
حالا فردا بعد از نماز جمعه قرار است همهٔ کشور بریزند راهپیمایی کنند. دمشان گرم. دم این مردم گرم. مردم همیشه وظیفهشان را درست انجام میدهند. این دولتمردانمان — ها، باید بگوییم تا به گوششان برسد. ما نگوییم که چه کنیم؟ بدتر میشود که.
اسم جلال در سیاست همین است: شدت بر کافر، نه مذاکره وقتی که غزه را با خاک یکسان میکنند و لبنان را میکوبند. اگر در وجود جمعیِ ما این اسم پیاده نشود، همان امتنشدنی است که آقا گفت. ید واحده از یا ودودِ داخلی و اشداء علی الکفارِ خارجی با هم درست میشود؛ یکیاش نباشد، پیکر واحد نیست.
پرچم دشمن در داخل؛ آموزش و پرورش و صداوسیما
و آن جملهٔ آقا، ختم کلام من. خیلی؛ من در صداوسیما بودم، پخش مستقیم آقا را میشنیدم. همانجا رو کردم. یک جلسه فکر میکنم در کانال آمد. جلسهای داشتیم مسجد بلال؛ بنده تریبون دستم بود و مدیران مسجد بلال بودند — الحمدلله اخیراً هم ریاست محترم سازمان میآید مینشیند. آنجا اشاره کردم به همان جملهٔ آقا به بچههای صداوسیما و مدیران ارشدشان.
آقا اول که بحث را گفت: دفاع مقدس. دفاع مقدس؛ همهمان منتظر بودیم بگوید خب کی قرار است دیگر بزنیم، کار را تمام کنیم، انتقام بگیریم. همهمان اینطور بودیم، نه؟ همهاش گوشبهزنگ: الان آقا چه میگوید در این خصوص. دردآور است به خدا.
آقا فرمود جوانهایمان خانوادههاشان را داغدار کردند. عین فرمایش حضرت آقا. بعد که چه؟ پرچمی که بیرون از مرزهای ما بود — چه در دفاع مقدس، چه در دفاع از حرمها، یا تا لب مرزهایمان آمدند تا پرچمهای دشمن آنجا برافراشته نباشد — زدند خودشان را، جانشان را فدا کردند پرچم بیفتد. مراقب باشید. بحث مراقبه را مطرح کردند که الان در داخل، نفوذیها این پرچم را بلند کردهاند.
بعد اسم برد ایشان. فرمود آموزش و پرورش. بعد بلافاصله فرمود صداوسیما. بعد وزارت علوم، وزارت بهداشت. هی هم دوربین میرفت روی چهرهٔ متولیهاشان.
حالا یکی مثل من، یک آخوند اینطوری در صداوسیما باید داد بزند، باید بگوید وظیفهام است، باید بگویم ولو سرم برود بالای دار. شما هم هر جا هستید با بچههایتان، با خانوادههایتان، در هیئتهایتان، در حسینیهتان.
اگر امشب من اینجا حرفی از یزید زمان — که نتانیاهو است — و مظلوم زمان — که غزه است و لبنان الان و حتی خود ایران — نمیزدم، اصلاً این کمیل باطل بود. به خدا قسم، به ریشسفید شمایی که اینجا نشستهاید قسم: کمیلِ بیبرائت از یزید زمان، کمیل نیست. همان دعایی است که «إنما یتقبل الله من المتقین» از آن رد میشود.
حسین و یزیدِ وجود؛ لبیک در خلوت
در وجود ما حسین است و یزید است. حسین و یزیدِ وجود ما دائم در حال درگیریاند. مراقب باشید یزیدِ وجودمان، حسینِ وجود ما را ذبح نکند. به داد حسینِ وجود خودمان برسیم.
در خلوتمان، در جلوتمان، وقت گناه، وقتی که پای گناه پیش میآید، آن لحظه ببین: حامی حسینی؟ لبیک حسین را داری؟ فریاد
«هَلْ مِنْ نَاصِرٍ يَنْصُرُنِي»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا یاوری هست که یاریام کند؟
را لبیک میگویی، استغاثهاش را؟ یا حرف یزید را، حرف شمر را؟ شمر نشسته روی سینهٔ حسینِ وجودم. وقت گناه حرف کدامشان را گوش میدهم؟ بعد بیایی توی هیئت هی حسین حسین کنی، سینه بزنی، چه فایدهای دارد؟
این همان بوسیدن عبا است بدون مرام. این همان تباکی است که با اشک علامه امینی یک کفه نمیشود. این همان کمیلی است که نگران فراق أحباء است، اما در خلوت با شمرِ نفس راه میآید. اگر در گناه، حسینِ وجود ذبح شود، فردا در آخرت تو را با أهل بلا جمع میکنند؛ همان که امشب از آن زار زدی.
إنشاءالله که حالمان بهتر شود، دعامان بگیرد. صلوات بفرستید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرجشان را شتاب بخش.
حال مجلس و شکر نعمت
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلْعَظِيمِ ٱلْأَعْظَمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خدای بزرگِ بزرگتر.
امشب به من خیلی خوش گذشت. شما هم — آقا مصطفی هست یا نه بشنود، خوشحال شود.
«وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ» (ضحی/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما نعمت پروردگارت را بازگو کن.
نعمت خدا بهت میدهد، حدیث کن، بگو، بیان کن. خیلی به من خوش گذشت. شماها را نمیدانم. معمولاً ما هیئت یا زهرا یک جا مهمان میشویم، میرویم قاطی یک مشت آدم جدید که نمیشناسیمشان؛ همه کب میکنند، همه مچاله میشوند یک گوشه، اصلاً هیئت از دست میرود. اتفاقاً امشب در برق روشن، در جماعتی که حالا ظاهراً غریبهاند — و الا آنها از ما الحمدلله پیشتازترند و عاشقتر — خیلی به ما حال داد. بیشتر از حسینیهٔ خودمان امشب حال کردیم. من اینطور بودم؛ شما را نمیدانم. دمتان گرم. هر کسی که امشب ما را تحمل کرد.
عزیزان، این حسینیه فامیلهای حاجآقا مصطفی پاکزادیان عزیزمان است. إنشاءالله ثوابش رسیده باشد و برسد به روح آقا محمود عزیزمان که بچههای این هیئت بودند. دعا کنیم.
دعا و ختم جلسه
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلْعَظِيمِ ٱلْأَعْظَمِ ۖ إِلَٰهِي بِمَوْلَاتِنَا فَاطِمَةَ ٱلزَّهْرَاءِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خدای بزرگِ بزرگتر. خدایا، به مولاتان فاطمه زهرا.
«يَا ٱللَّهُ يَا ٱللَّهُ يَا ٱللَّهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای الله، ای الله، ای الله.
«يَا ٱللَّهُ يَا رَحْمَٰنُ يَا رَحِيمُ يَا مُقَلِّبَ ٱلْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِي عَلَىٰ دِينِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای الله، ای رحمان، ای رحیم، ای دگرگونکنندهٔ دلها، دلم را بر دینت استوار دار.
«ٱللَّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِيِّكَ ٱلْفَرَجَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای ولیات در فرج تعجیل کن.
سلام ناقابل ما را از ما به محضر حضرتش برسان. عاقبت جمع ما را به شهادت ختم به خیر فرما. دست عزت و تأییدت را بر دوش رهبر عزیزمان قرار بده. دشمنان ولایت، دشمنان قرآن و عترت، دشمنان این مردم را خوار و رسوا و ریشهکن و نابود فرما.
خدایا آنقدر به ما عمر بده، آنقدر به ما عمر بده که به کرمت ریشهکن شدن غدهٔ سرطانی اسرائیل را از روی زمین ببینیم. خدایا دست ما را گرهگشای محبّین اهلبیت قرار بده. ما را اهل سحر، اهل مناجات نیمهشب، اهل ترک گناه، اهل تحصیل معاش حلال قرار بده. بچههایمان را، نسلدرنسلمان را، جوانانمان را تا قیام قیامت در خدمت قرآن و عترت قرار بده.
خدایا هرچه زودتر به خرج و معرفت خودت ما را راهی کربلا و مشهدالرضا بگردان. پدر و مادرمان، رفتگانمان هر جا هستند، چه زندهاند چه از دنیا رفتهاند، از ما سر سفرهٔ احسان آقایمان امیرالمؤمنین مهمان بفرما.
به ما چند تا مریض سفارش کردهاند. ای خدا به حرمت این جلسات، مریضها، سفارششدهها، دلِ مریض من را از ما شفای عاجل و کامل مرحمت فرما. إنشاءالله فیض این جلسه به همهٔ رفتگانمان، امام عزیز و شهدایمان و اجدادمان، مخصوصاً عزیز دلمان حاج محمود پاکزادیان برسد و رسیده باشد. نثار همهشان.
«ٱللَّهُمَّ ٱغْفِرْ وَٱرْحَمْ لِمَنْ يَقْرَأُ ٱلْفَاتِحَةَ مَعَ ٱلصَّلَوَاتِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا بیامرز و رحمت کن کسی را که فاتحه را با صلوات میخواند.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرجشان را شتاب بخش.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.