ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 100

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

افتتاح جلسه؛ استغاثه و تعظیم شعائر

«رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَٰتِ ٱلشَّيَٰطِينِ وَمِن شَرِّ نَفْسِى وَمِن شَرِّ خَلْقِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسه‌های شیاطین و از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت به تو پناه می‌برم.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِىِّ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.

«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَةٍ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمت؛ و از فضل او درخواست می‌کنم.

«ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ ٱلزَّمَانِ، ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ ٱلزَّمَانِ، ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ ٱلزَّمَانِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فریادرس تویی ای صاحب‌زمان؛ فریادرس تویی ای صاحب‌زمان؛ فریادرس تویی ای صاحب‌زمان.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِىَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِىَّ ءَايَاتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

سلام علیکم و رحمة الله.

حضور شیخنا حاج حسن عزیز را مغتنم می‌شماریم. کاش شما صحبت می‌کردید حاج‌حسن آقای عزیز. جهت تعظیم شعائر و تعظیم حضور معزّز روحانیت و اهل علم و اهل فضل — که باید همیشه همه‌مان قدردان وجودشان باشیم — صلواتی تقدیم کنید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرجشان را شتاب ده.

آیات ابتدایی سجده در کتاب لقاءالله

آیهٔ دیگری که پیرامون لقاءالله سخن گفته، آیات ابتدایی سورهٔ سجده است. چون حضرت استاد از آیهٔ هفت تا ده این سوره را در کتاب شریف لقاءالله‌شان — که دست من است — آورده‌اند، ما هم همین چند آیه را می‌خوانیم؛ وگرنه آیات پیش از آن و پس از آن هم مرتبط است. توجهی مختصر بکنیم؛ شیرین است آیاتش.


الذی أحسن کل شیء خلقه؛ نظام احسن

«ٱلَّذِىٓ أَحْسَنَ كُلَّ شَىْءٍ خَلَقَهُۥ ۖ وَبَدَأَ خَلْقَ ٱلْإِنسَٰنِ مِن طِينٍۢ» (سجده/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همان که هر چیزی را که آفرید نیکو ساخت، و آفرینش انسان را از گل آغاز کرد.

خدا خودش را در این آیه این‌گونه معرفی کرده: «الَّذِی»؛ کسی که «أَحْسَنَ» — به نحو احسن — «كُلَّ شَىْءٍ» را، نه فقط انسان را، همهٔ اشیا را «خَلَقَهُ». خلقت همهٔ اشیا را به نحو احسن قرار داده است.

از همین آیه شاید حکما آن اصل توقیفیّت اسماء را استخراج کرده‌اند: چون احسنِ وجه خلقت در همهٔ اشیاست. لذا همهٔ اشیا اسماء الهی‌اند؛ یا ظهور و بروز از مکمن غیب‌اند؛ یا ظهور ملکات غیبی حضرت حق‌اند.

مثل این‌که وقتی سخن می‌گویی می‌گویند: تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد. شما که سخن می‌گویید، یکی از معانی کلام همین است: ظهور باطن. کلمه یعنی ظهور؛ یکی از معانی‌اش این است: ظهور باطن.


کنت کنزاً مخفیاً؛ خلق به‌مثابهٔ کلمات وجودی

این‌که خدای منّان فرمود:

«كُنتُ كَنزًا مَخْفِيًّا فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ فَخَلَقْتُ ٱلْخَلْقَ لِكَىْ أُعْرَفَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گنجِ نهان بودم؛ دوست داشتم شناخته شوم؛ پس خلق را آفریدم تا شناخته شوم.

مرحوم میرداماد این روایت را در کتاب کامل بهائی آورده است. حضرت علامه هم در جای‌جای شرح فصوص، شرح مصباح‌الانس مرحوم ابن‌فناری، و شرح اسفار بارها از ایشان شنیده‌ایم. البته آن کامل بهائی رفیق میرداماد بود. نه این‌که چون روی کتاب نوشته «کامل بهائی» بعضی گمان کنند کتاب از آنِ مرحوم بهائی است. نه. چه رفیق‌های خوبی. رفیق داشته باشد آدم، کتاب بنویسد و هدیه کند به تو. کو؟ پیدا کردید به ما بگویید. میرداماد به رفیقش کامل… آنجا آورده: «کنت کنزاً مخفیاً»؛ من گنج مخفی بودم؛ «فأحببت أن أعرف»؛ دوست داشتم شناخته شوم.

حالا چگونه شناخته شوم؟ بپرسیم: خدایا تو چگونه خودت را به شناسایی درآوردی که همه تو را بشناسند و به عرفان برسند؟ «فخلقت الخلق لکی أعرف». این خلائق کلمات وجودی نظام هستی‌اند.

چرا خلائق کلمه‌اند؟ این کثرات که یکی‌اش تو هستی، این اشیا که ظهور و بروز اسماءند از مکمن غیب حق، چرا این‌ها کلمه‌اند؟ چون باطن حق ظهور کرده. گفتیم کلمه معنایش چیست؟ ظهور باطن. وقتی سخن می‌گویی باطنت را داری می‌ریزی بیرون.

چرا یکی سخن می‌گوید یکپارچه سخنش نور است؛ آدم کیف می‌کند با او همنشین می‌شود؛ حتی شوخی‌هایش هم شیرین است؛ لغو نمی‌گوید، آدم را اذیت نمی‌کند، تمسخر نمی‌کند. یکی هم تا می‌نشینی بغلش شروع می‌کند فحش و دری‌وری و غیبت و تهمت و سوءظن. درونش را دارد می‌ریزد بیرون؛ ظهور باطن است. لذا گفت: تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد.


وعلّم آدم الأسماء؛ اشیاء مرتبهٔ ظهور اسماء

لذا تمام اشیا را — و آن اسماء تعلیمی که خدای منّان به حضرت آدم تعلیم فرمود —

«وَعَلَّمَ ءَادَمَ ٱلْأَسْمَآءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى ٱلْمَلَٰٓئِكَةِ فَقَالَ أَنۢبِـُٔونِى بِأَسْمَآءِ هَٰٓؤُلَآءِ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ» (بقره/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ نام‌ها را به آدم آموخت؛ سپس آن‌ها را بر فرشتگان عرضه کرد و فرمود: اگر راست می‌گویید، از نام‌های اینان به من خبر دهید.

حضرت استاد فرموده‌اند که به جای «الأَسْمَاء» بگذار «الأَشْيَاء». چرا؟ چون این‌ها مرتبهٔ ظهور اسماء الهی‌اند، اشیا. اسم الله‌اند به یک معنا. شما هم اسم اللهی.

ظهور الموجودات. مولا فرمود که همه ظهور آن بسم‌الله‌اند.


معراج و انهار اربعه؛ سرچشمه بسم‌الله

پیغمبر وقتی به معراج رفت دید که این حقایق همه از یک جا منتج‌اند؛ فیض نازله. رفت، از حضرت جبرائیل خواست؛ با هم مسافتی رفتند تا رسیدند به آن انهار اربعه که در قرآن می‌فرماید:

«مَّثَلُ ٱلْجَنَّةِ ٱلَّتِى وُعِدَ ٱلْمُتَّقُونَ ۖ فِيهَآ أَنْهَٰرٌۭ مِّن مَّآءٍ غَيْرِ ءَاسِنٍۢ وَأَنْهَٰرٌۭ مِّن لَّبَنٍۢ لَّمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُۥ وَأَنْهَٰرٌۭ مِّنْ خَمْرٍۢ لَّذَّةٍۢ لِّلشَّٰرِبِينَ وَأَنْهَٰرٌۭ مِّنْ عَسَلٍۢ مُّصَفًّۭى» (محمد/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): وصف بهشتی که به پرهیزگاران وعده داده شده: در آن نهرهایی است از آبی ناگنده، و نهرهایی از شیری که طعمش دگرگون نشده، و نهرهایی از شرابی که برای نوشندگان لذّت است، و نهرهایی از عسل پالوده.

سؤال کرد. آقا پیغمبر است دیگر؛ بیهوده قرآن به او نازل نشده. ما یک خط کتاب و دو خط کتاب و دو تا کتاب و چهار تا کتاب و چهار تا عالم می‌خوانیم، منبرمان را که رفتیم تمام؛ ادعای پیغمبری می‌کنیم و مریدبازی‌مان شروع می‌شود و می‌گوییم تمام شد.

بولیموس، مرض بولیموس ما را می‌گیرد. بولیموس که به قول فارابی چه بود؟ معده احساس گرسنگی ندارد؛ گرسنه است ولی حالیش نیست؛ باید به زور به او سرم بزنند. این هم می‌گوید بس است آقا؛ من همین چند تا کتاب را خواندم، همین چند تا هیئت که رفتم بس است. عطشش از بین رفته؛ احساس گرسنگی و نیاز ندارد. مریض است آقا؛ این مرض گرفته‌اش. شفایش کجاست؟ آیه می‌فرماید:

«فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ فَزَادَهُمُ ٱللَّهُ مَرَضًۭا» (بقره/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در دل‌هایشان مرضی است؛ پس خدا بر مرضشان افزود.

و پیغمبر این‌طور نبود. پیغمبر هرچه رفت، رفت، رفت، گفت من تا تشنگی باید بروم.

ما وقتی می‌رویم حرم آرام می‌شویم؛ تمام. دیگر یکی می‌گوید نه، من باید بدانم اصلاً آن آقا کیست که الان داخل این ضریح دفن است — نه که برود ضریح را نَبش قبر کند؛ منظورم این نیست — یعنی می‌گوید این آقا کیست بالاخره؟ چهار تا عالمِ آگاهِ عارف پیدا کن، به من بگویید چرا من می‌آیم تو حرم احساس آرامش می‌کنم؟


حرم، قطعه‌ای از بهشت؛ اسکن أنت وزوجک الجنة

آن عالم هم به او می‌گوید: یا آدم؛ ما وقتی به آدم چه گفتیم؟ ساکن شوید.

«وَقُلْنَا يَٰٓـَٔادَمُ ٱسْكُنْ أَنتَ وَزَوْجُكَ ٱلْجَنَّةَ وَكُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَٰذِهِ ٱلشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ ٱلظَّٰلِمِينَ» (بقره/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفتیم: ای آدم، تو و همسرت در بهشت جای گیرید و از هر جای آن فراوان بخورید؛ و به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید شد.

یعنی اینجا آرامش دارید، در بهشت. ولی «وَلَا تَقْرَبَا هَٰذِهِ ٱلشَّجَرَةَ» را گوش ندادند، بیرون شدند. لذا مضطرب شدند. دنیا دار اضطراب است. آنجا آرامش بود؛ بهشت بود دیگر.

مگر حدیث نداریم که حرم آل‌الله قطعه‌ای از بهشت است؟ پس به اصلت برمی‌گردی، آقا، آرامش پیدا می‌کنی. یک جوابی یک عالمی می‌آید به تو می‌دهد؛ و می‌روی تا آخرش دیگر باید بروی پیدا کنی. همین‌طوری نیست که بگویی خب کیف داد این هیئت، خوش گذشت. خب چرا خوش گذشت؟

پیغمبر گفت نه یا جبرائیل، باید به من بگویی این چهار تا نهر از کجا می‌آیند؟ فرمود دیگر کار من نیست؛ خودت برو. پیغمبر رفت، رفت، رفت. حالا روایات معراجیه را بخوانید؛ مرحوم مجلسی چه غوغایی کرده. چقدر علامه حسن‌زاده علیه‌الرحمه تأکید داشتند به خوانش روایات معراجیه؛ حدیث معراج.

رفت، رفت تا رسید به آن منشأ و به آن مشرب و به آن منبع، به آن چشمه اصطلاحاً که همهٔ این فیضانِ فیضِ فیّاض علی‌الاطلاق در تمام کائنات از آن منبع دارد می‌جوشد. آن چه بود؟ روایت این بود که پیغمبر نزدیک شد، نزدیک شد — که حالا داستان دارد؛ هر قدم چه رعد و برق‌هایی به بدن پیغمبر افتاد و با چه آرام شد. خلاصه رسید، دید آن سرچشمه چیزی نیست جز بسم‌الله الرحمن الرحیم. ظهور الموجودات عن بسم‌الله الرحمن الرحیم. همه از آن ظهور؛ از اینجا همه ظاهرند؛ آن غیب است، آن باطن‌اند.


توقیفیّت اسماء؛ هر اسم در جایگاه خود

لذا از اینجا اصل توقیفیّت اسماء را ظاهراً استخراج کرده‌اند. چه را؟ که آقا هر کدام از این اشیاء — چون این آیه می‌گوید به احسن وجه:

«ٱلَّذِىٓ أَحْسَنَ كُلَّ شَىْءٍ خَلَقَهُۥ» (سجده/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همان که هر چیزی را که آفرید نیکو ساخت.

لذا این‌ها که اسماء الهی‌اند به بهترین وجه ممکن، به احسن وجه، خلق شده‌اند. و کوه، کوه است. نمی‌شود از آن بخواهی آسمان بشود، کار دریا بکند؛ آن کوه است. آن اسم الله در جایگاه خودش میخکوب است و کار خودش را می‌کند. شما آثار کوه را نمی‌توانی به آب بدهی؛ آثار آب را نمی‌توانی به کوه بدهی.

چشم یک ملکه است، یک ملک الهی که در وجود ماست. قبلاً این‌ها را بحث کرده‌ایم. ملائکه تمام وجود را احاطه کرده‌اند؛ یکی‌اش همین قوای وجودی ماست. این الان اسم الله است. چشم را می‌توانی برداری بگذاری جای گوش؟ گوش را بگذاری جای چشم؟ خراب کردی آقا. به بهترین وجهِ نظام احسن دست نمی‌توانی ببری.

ببینید حالا یک چیزکی عرض کردم که متوجه آن عظمت شویم؛ یک ورق زدیم، باطن آیه را ببینیم چه می‌فرماید. ما را متوجه چه می‌کند که بعداً برسیم به بحث لقاءالله. اینجا دارد به اصل توقیفیّت اسماء اشاره می‌کند؛ و شما هم هی نخواه فلانی بشوی.

تو برای چه هی می‌خواهی فلانی بشوی؟ مثلاً یکی آمد به شهید مطهری گفت همهٔ همّ و غم و آرزوی من این بود که مثل شما بشوم. شهید مطهری گفت خدا به دادت برسد. من همهٔ همّ و غمم این بود که امام صادق بشوم؛ این شدم. برای چه می‌خواهی مثل این و آن بشوی؟ پا تو جای پای امامت بگذار. تو یک اسمی جدای از اسماء دیگری هستی.


ربّ تو؛ سلطنت اسم در وجود

همان‌طور که

«بَلْ أَحْيَآءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» (آل‌عمران/۱۶۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند.

رزقت را از ربّت می‌گیری. تو قرار است ربّ خودت را زیارت کنی. تو یک تک‌اسمی. البته تک‌اسم که می‌گویم — به قول علامه رفیعی قزوینی درس و بحث‌ها را باید حاضر کنیم دیگر — آن‌هایی که حاضر بودند که هر کجا سلطان وجود قدم نهاد، اساکر اسماء، لشکریان اسماء، موجودند. یعنی همهٔ اسماء در تو هستند؛ اما آن اسمی که در تو سلطنت گرفته و مالک وجود تو شده، آن ربّ توست و تو او را قرار است زیارت کنی.

«رَبَّه» چقدر شیرین است این «رَبَّه». آی کمیل. یا ربّه، یا ربّه، یا ربّ. و این «یا ربّه» باید ما را بکشاند به «یا ربّاه، یا ربّاه»؛ باید باز ما را بکشاند به «ربّ». دیگر منادا برداشته شود.

دعای بعد از چیست؟ نماز حضرت جعفر طیّار. راوی می‌گوید دیدم امام صادق علیه‌السلام با «یا ربّه» شروع کرد. «یا» که می‌آوری یعنی از دور فاصله گرفته‌ای، حریم نگه داشته‌ای از دور؛ اذن دخول می‌خواهی بگیری: یا ربّه، یا ربّه. بعد می‌روی جلوتر می‌بینی آغوش باز کرده. این آغوش باز کرده مثل «اُمَّاه» که عرب‌ها می‌گویند یعنی مادر جان. «اُمّ» یعنی مادر؛ «اُمَّاه» یعنی مادر جان. حالا از این — یعنی آغوش باز کرده، مادر جان — بالاتر، جلوتر هم دارید. بله؛ وقتی که دیگر تو با او اصلاً ممزوج می‌شوی، می‌روی تو آغوشش، اصلاً دیگر

«لَا فَرْقَ بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ حَبِيبِهِمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میان آنان و محبوبشان جدایی نیست.

می‌شود ربّه، ربّه، ربّه؛ خدای من. چقدر شیرین است این‌ها.

از اینجا شروع شده شیرینی این آیه که برساند ما را به موضوع لقاءالله. حواستان باشد همه از او خلق شده‌اند.


حتی مگس و کرم آیت خداست

حتی بعضی از سوسک بدشان می‌آید، مثلاً از مگس بدشان می‌آید؛ کریه المنظر است ظاهراً؛ نفس ما مشمئز می‌شود، تشمئز به آن دست می‌دهد. اما آن هم به بهترین وجه است؛ تو خبر نداری. الان علم پزشکی ثابت کرده اگر مگس نبود همه بیماری واریس می‌گرفتند. همه. چرا؟ می‌نشیند روی غذا؛ ماده‌ای از آن وارد می‌شود تو آن غذا که تو می‌خوری‌اش.

یکی از اساتید ما — حالا نمی‌خواهم تعریفش را زیاد بکنم که بعد فکر کنیم داریم تعریف خودمان را می‌کنیم؛ از استاد تعریف می‌کنیم، چون ما استاد به آن معنا نداشتیم؛ اساتیدی که رفتیم محضرشان — یک روز داشتیم چای با هم می‌خوردیم، قندش افتاد زمین، برداشت فوت کرد خورد. گفتم استاد یک قند دیگر بردار. گفت نه؛ تا این مقدارش برای بدن لازم است. حالا شما فردا قندهای کثیف نروید بخورید. مثلاً چای عراقی؛ ما به آن می‌گفتیم چای میکروبی. کی تا حالا خورده مریض شده؟ یک سری چیزها اصلاً خوب است؛ ما نمی‌دانیم.

کرم، کرم. حضرت موسی یک روز به خدا گفت — این روایت را در الجواهر السنیّه شیخ حرّ عاملی دیدم؛ روحش شاد؛ در صحن انقلاب آقا دفن است — به خدا سؤال کرد. گفت خدایا آخر این کرم را چرا آفریدی؟ این کرم آخر چه خصوصیتی دارد؟ من نمی‌دانم.

پیداست که هنوز «وَعَلَّمَ ءَادَمَ ٱلْأَسْمَآءَ» بر علم موسی رخ نداده. یعنی هنوز پیغمبر نشده؛ وگرنه اگر شده بود می‌دانست. آن کرم هم اسم الله است. آن هم آیت الله است.

«إِنَّ فِى خَلْقِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَٱخْتِلَٰفِ ٱلَّيْلِ وَٱلنَّهَارِ لَءَايَٰتٍۢ لِّأُو۟لِى ٱلْأَلْبَٰبِ» (آل‌عمران/۱۹۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مسلماً در آفرینش آسمان‌ها و زمین و در پی یکدیگر آمدن شب و روز، برای خردمندان نشانه‌هایی است.

همه را آورد؛ لیل و نهار را هم چرخاند، دورش داد. همه، همه و همه «لَءَايَٰتٍ»؛ قطعاً آیات ما هستند. پس کرم هم آیت الله است.

ما به جهت تفخیم و تشریف و تعظیم و تکریم می‌گوییم آیت‌الله فلانی. نه، این آقا درس خارج تمام نکرده، حجّت‌الاسلام؛ آن آقا تمام کرده، رساله دارد، آیت‌الله‌العظمی. این‌ها را من و شما می‌گوییم. این‌ها را ولش کن. در اصل همه آیت‌الله‌اند؛ و آیت‌الله‌العظمی فقط وجود مقدّس امیرالمؤمنین است که فرمود: «ما للهِ آيةٌ أكبرُ منِّي؛ أنا عليّ». من بزرگ‌ترین آیت الهی‌ام.

حالا بگذریم؛ از اصل فاصله می‌گیریم.

درستش این است که اول گریه کنی، توبه کنی، طهارت نفس ایجاد شود تا ظرف وجودت پر شود از معارف، بچشی، برسی به آن. چون

«لَّا يَمَسُّهُۥٓ إِلَّا ٱلْمُطَهَّرُونَ» (واقعه/۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز پاک‌شدگان به آن دست نمی‌زنند.

عزیز دلم. خلاصه موسی گفت آخر این کرم را چرا خلق کردی؟ خدا فرمود: موسی، از وقتی که تو را خلق کردم روزی هفتاد بار این کرم می‌گوید چرا موسی را خلق کردی؟ یعنی به او گفت که او هم همین سؤال را دارد؛ فلسفهٔ خلقت تو را نمی‌داند. باز پیداست که او هنوز نبی نشده، به بعثت نرسیده؛ که اگر رسیده بود باز کرم اینجا متوجه قصه بود. حالا بماند؛ ما اینجا درس کرم‌شناسی نداریم. رد شویم.


بدأ خلق الإنسان من طین؛ قوس صعود از خاک

پس این تا اینجا. سپس شروع کرد از آن کسی که به صورت خاص خلق شد: خلق الإنسان من طین. شروع کرد از گل، از خاک، انسان را خلق کردن. چه عجیب.

«ٱلَّذِىٓ أَحْسَنَ كُلَّ شَىْءٍ خَلَقَهُۥ ۖ وَبَدَأَ خَلْقَ ٱلْإِنسَٰنِ مِن طِينٍۢ» (سجده/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همان که هر چیزی را که آفرید نیکو ساخت، و آفرینش انسان را از گل آغاز کرد.

ما در این عالم اشیایی داریم که از آب خلق شده‌اند، از هوا خلق شده‌اند، از حرارت خلق شده‌اند. آن شیطان از چه خلق شده؟

«وَخَلَقَ ٱلْجَآنَّ مِن مَّارِجٍۢ مِّن نَّارٍۢ» (رحمن/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و جن را از آمیزه‌ای از آتش آفرید.

از عصارهٔ آتش. این‌طور. آبزیان از آب. یک سری خلایق خدا از هوا خلق شده‌اند.

این‌ها را در مقدمهٔ کتاب مکیال المکارم چیزی آنجا دارند که روح وقتی تو می‌خوابی —

«ٱللَّهُ يَتَوَفَّى ٱلْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَٱلَّتِى لَمْ تَمُتْ فِى مَنَامِهَا ۖ فَيُمْسِكُ ٱلَّتِى قَضَىٰ عَلَيْهَا ٱلْمَوْتَ وَيُرْسِلُ ٱلْأُخْرَىٰٓ إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى» (زمر/۴۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا جان‌ها را هنگام مرگشان می‌گیرد، و آن را که نمرده در خوابش؛ پس آن را که مرگ بر او رقم خورده نگاه می‌دارد و دیگری را تا سرآمدی نام‌برده بازمی‌فرستد.

در خوابت روح — یا به عبارتی نفس — اعلام انصراف قطعی، نه حداکثری، از بدن می‌دهد، فارغ می‌شود. آن کجا می‌رود؟ کی آن را با خودش می‌کشاند آن روح را؟ مولا فرمود؛ حضرت امیر بیان فرمود: هوا، هوا. حالا ربط بین این‌ها چیست بماند؛ طلبتان.

از خاک. این‌ها اصلاً یک علت این‌که شیطان آن‌طور جلوی امر خدا ایستاد چون گفت این خاک است، من آتشم. خاک قابلیت است؛ مرتبهٔ قابلیت، گیرنده است. آتش مرتبهٔ فاعلیت، دهنده است؛ اثرگذار است. خاک اثرگیرنده است. خاک ماده است؛ آتش نر است.

«نِسَآؤُكُمْ حَرْثٌۭ لَّكُمْ فَأْتُوا۟ حَرْثَكُمْ أَنَّىٰ شِئْتُمْ» (بقره/۲۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زنان شما کشتزار شمایند؛ پس از هر جا که خواهید به کشتزار خود درآیید.

آسمان مرد و زمین زن در خرد، در عقل؛ آنچه او انداخت این می‌پرورد. این گیرنده است، زمین. «نِسَآؤُكُمْ حَرْثٌۭ لَّكُمْ»: زنان شما زمین کشاورز شما. آن هم این‌جوری است؛ یک معنایش این است.

اما عجیب است: خدا آمده از پست‌ترین چیزها انسان را خلق کرده که مرتبهٔ جمادیه است. فلسفه‌اش هم اینجاست: خواسته که تو بیایی در انزل مراتب تا قوس تکمیل شود. خوب دقت کن. اگر از پایین‌ترین مرتبه قوس صعود — تو که «وَإِنَّا إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ»‌اش —

«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و به‌سوی او بازمی‌گردیم.

اگر شروع نمی‌کردی، با فاصله، مثلاً اول از آسمان هفتم شروع می‌کردی بندگی‌ات را — آسمان که می‌گویم یعنی جنست از خاک نبود، از هوا بود مثلاً — تو دیگر کامل نبودی. انسان کامل نمی‌توانستی بشوی چون قوس را تکمیل نکردی. باید از انزل مراتب که جماد است، خاک است، پستِ فلسفی است شروع کنی. این هم یک سرّش. انسان را از اینجا شروع کرد.


ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهین

«ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُۥ مِن سُلَٰلَةٍۢ مِّن مَّآءٍۢ مَّهِينٍۢ» (سجده/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس نسل او را از چکیده‌ای از آبی پست قرار داد.

نسلش را هم همچنین. آمد از یک آب مهین. وهن می‌گویند پستی؛ وهن دین. هیئت‌های شما موجب وهن دین نشود؛ یعنی دین را کوچک نکند. یعنی یک آب کوچک؛ یک آبی که اصلاً قیمتی ندارد؛ یک آب بدبو، بدشکل، بی‌حس، بی‌حرکت. این‌چنین.


ثم سوّاه؛ تسویهٔ بدن و تسویهٔ روح

حالا تا اینجا اصل خلقت را. ادامه‌اش را خدا شروع می‌کند: ثمّ سوّاه. این استوا دادن — به قول علامه جوادی آملی — دو قسم است. اگر بحث بدن باشد تا اینجا ما با حیوانات مشترکیم. حیوانات هم اول نطفه‌اند، بعد مضغه‌اند، علقه‌اند، جنین‌اند، لحم‌اند، عظام‌اند؛ گوشت و پوست؛ همین‌جوری همه ما با آن‌ها یکی هستیم. اصلاً تسویهٔ بدن به این است که گوشت داشته باشد، چشم داشته باشد، دماغ داشته باشد، دهان داشته باشد، دست و پا، استوا داشته باشد. درست شد؟ در حیوانات هم این‌جوری است. این‌ها را برداری تعادل این بدن می‌ریزد به هم؛ این بدن دیگر استوا ندارد، یا تسویه شده نیست.

اما تسویهٔ روح یا باطن یا نفس چیز دیگری است. آن چیست؟

«فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَىٰهَا» (شمس/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پلیدکاری و پرهیزگاری‌اش را به او الهام کرد.

باطن، روح انسان وقتی تسویه می‌شود که مُلهَم شود از حضرت حق. که ما اصلاً نمی‌خواهیم به اینجا برسیم. اصلاً پشت پا زده‌ایم به الهامات و تلقینات و کشفیات‌مان از حضرت حق؛ صرفاً به ظاهر اکتفا کرده‌ایم و همین کتاب‌ها و علم فکری.

آن الهامات الهی به نحو الهام، به نحو ایحاء که مال اولیا و انبیاست، به نحو اعلام دیگر حداقلش است. تو را اعلام می‌کنند، معلوم می‌کنند؛ حرکت می‌کند نفست از معلوم به مجهول که مجهول برایت معلوم شود. در منطق به این می‌گویند چه؟ تفکر.

اصلاً مرحلهٔ امتیاز انسان از حیوان اینجاست. اگر انسانی تفکرش را تعطیل کند، عقلش را تعطیل کند، این استوا و تسویهٔ روحش را رها کند — که خدا آماده قرارش داده برای این‌که کار فکری‌اش را شروع کند — صرفاً به چه؟ می‌گوید من گوش دارم، چشم دارم، دماغ دارم، دست دارم، پا دارم، همه کار می‌کنم. همه‌اش هم یدی است؛ همه‌اش هم بدنی است، جسمی است، جسدی است. این می‌شود چه؟ صرفاً زندگی حیوانی کردن.

«أُو۟لَٰٓئِكَ كَٱلْأَنْعَٰمِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْغَٰفِلُونَ» (اعراف/۱۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان چون چارپایان‌اند، بلکه گمراه‌ترند؛ آنان همان غافلان‌اند.

ولی اینجا این «سَوَّىٰهُ» که خدا می‌فرماید به هر دو می‌خورد. چطور؟ چون اول اینجا بحث خلقت را از خاک گفت و بدن؛ بعد آمد «وَنَفَخَ فِيهِ مِن رُّوحِهِۦ». روح را آورد. یعنی اگر بخواهد تسویه کند باطن تو را، لاجرم روح داشته باشی؛ آن هم روح الهی.

حالا روح چیست؟

«وَيَسْـَٔلُونَكَ عَنِ ٱلرُّوحِ ۖ قُلِ ٱلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى وَمَآ أُوتِيتُم مِّنَ ٱلْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًۭا» (اسراء/۸۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از تو در بارهٔ روح می‌پرسند. بگو: روح از امر پروردگار من است، و از دانش جز اندکی به شما داده نشده است.

ولش کن. این‌ها نمی‌فهمند روح چیست. رها کن این‌ها را. این‌ها اصلاً عقلشان را تعطیل کرده‌اند. چرا؟ آیهٔ صد سورهٔ یونس می‌فرمود:

«وَيَجْعَلُ ٱلرِّجْسَ عَلَى ٱلَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ» (یونس/۱۰۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پلیدی را بر کسانی می‌نهد که خرد نمی‌ورزند.

کسانی که عقلشان را تعطیل کرده‌اند قطعاً آلوده می‌شوند. این‌ها عقلشان را تعطیل کرده‌اند. نمی‌خواهد از روح برایشان چیزی بگویی. پرسیدند بگو از امر من است؛ تا صاحب‌الأمر بیاید، آن‌ها از او بپرسند.


سمع و ابصار و افئده؛ قوای باطنی نه جوارح

حالا «وَجَعَلَ». اینجا را گوش بدهید با توجه به سیر بحث. از اینجا به بعد دارد تسویهٔ باطن و روح را می‌گوید یا بدن را؟

«ثُمَّ سَوَّىٰهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِن رُّوحِهِۦ ۖ وَجَعَلَ لَكُمُ ٱلسَّمْعَ وَٱلْأَبْصَٰرَ وَٱلْأَفْـِٔدَةَ ۚ قَلِيلًۭا مَّا تَشْكُرُونَ» (سجده/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس او را راست داشت و از روح خود در او دمید، و برایتان شنوایی و دیدگان و دل‌ها قرار داد؛ چه اندک سپاس می‌گزارید.

برای این‌ها سمع و بصر و افئده — یعنی قلب — قرار دادیم. «قَلِيلًا مَّا تَشْكُرُونَ»: اکثرشان سپاسگزار نیستند. یک عدهٔ قلیلی‌اند که شاکران‌اند؛ یعنی می‌دانند ما بهشان چه داده‌ایم.

خب حالا بفرمایید: به نظر شما این اشاره به تسویهٔ بدن است یا روح؟ سمع و بصر و افئده.

اینجا گفت گوش؟ گفت چشم؟ گفت قلب؟ نه. گفت سمع. سامعه جدای از اُذُن و گوش است. باصره جدای از عین و اَعیُن و چشم است. افئده جدای از این قلب صنوبری است. این اشاره به تسویهٔ باطن دارد. یعنی باصره، قوهٔ باصره، نه این چشم. این تسویهٔ ظاهر است. سامعه، قوهٔ شنیدن: آن تسویهٔ باطن است. این اصلاً شنیدن، دیدن، درک کردن، تعلقات: این‌ها تو مرتبهٔ باطن وجودی توست؛ ربطی به ظاهر ندارد.

اگر مرتبهٔ ظاهر بود تو می‌خوابیدی نباید هیچ درکی می‌داشتی؛ چون گوشت از کار افتاده، چشمت از کار افتاده. این گوشت بسته؛ هرچه داد می‌زنند نمی‌شنوی؛ خوابی. از کار افتاده این گوش. پس چرا تو خواب داری می‌شنوی؟ چرا تو خواب داری می‌بینی؟ پس دیدن، شنیدن، درک: این‌ها مال مرتبهٔ باطن است.

اینجا خدا دارد می‌گوید که من انسان را یک مرتبهٔ باطن دادم. این امتیاز انسان است بر همهٔ خلائق. آن‌های دیگر این‌جوری نیستند. اشیاء دیگر روح ندارند که؛ روح به این معنا البته.

ما با این روح چه کردیم؟ الان خدا می‌فرماید که این‌همه دارد به رخ می‌کشد خلقت باعظمت خودش را. بعد می‌گوید حالا شما چه کردید؟


دیهٔ گوش و سامعه؛ پرده که بیفتد بصر حدید می‌شود

حالا شما تو فقه هم دقت کنید. تفسیر حضرت آقای علامه جوادی آملی را ذیل این آیات می‌دیدم جالب بود. ایشان زدش به فقه. شما تو فقه هم ببینید دیه فرق می‌کند: دیهٔ کسی که گوش یکی را آسیب بزند با کسی که کلاً شنوایی یکی را بگیرد فرق می‌کند دیه‌اش. پس پیداست که گوش با سامعه چیز متفاوت است. چشم با آن قوهٔ باصره متفاوت است. این چشم می‌پوسد می‌رود. اما قوهٔ باصره همیشه با تو هست. باید با آن ملکوت را ببینی. همیشه هم با تو هست.

یک علت این‌که

«لَّقَدْ كُنتَ فِى غَفْلَةٍۢ مِّنْ هَٰذَا فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَآءَكَ فَبَصَرُكَ ٱلْيَوْمَ حَدِيدٌۭ» (ق/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی از این [روز] در غفلت بودی؛ پس پرده‌ات را از تو برداشتیم و دیده‌ات امروز تیز است.

امروز حدید. چشمت تیز می‌شود چون این چشمت را، این قوهٔ باصره‌ات را عادت داده بودی صرفاً به دنیا، به مادیات، به ظواهر. حالا که «كَشَفْنَا عَنكَ غِطَاءَكَ» پرده جلوی چشمت را که برداشتیم، یک‌دفعه چشمت باز شد به ملکوت عالم. «الْحَدِيد»: تیز شده چشمت. مات؛ به یک معنا مبهوت؛ به یک معنا لال شدی. چرا تو دنیا این‌ها را ندیدی؟

حالا خدا درد دل دارد می‌کند. رفقا درد دل خدا را برایتان بخوانم تمامش کنم؟


أئذا ضللنا فی الأرض؛ بل هم بلقاء ربهم کافرون

همهٔ این‌ها را — عظمت ساخت من و شما را — که گفت. «وَقَالُوا». اما این‌ها چه گفتند؟

«وَقَالُوٓا۟ أَءِذَا ضَلَلْنَا فِى ٱلْأَرْضِ أَءِنَّا لَفِى خَلْقٍۢ جَدِيدٍۭ ۚ بَلْ هُم بِلِقَآءِ رَبِّهِمْ كَٰفِرُونَ» (سجده/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفتند: آیا وقتی در زمین گم شدیم، آیا ما در آفرینشی نو خواهیم بود؟ بلکه آنان به ملاقات پروردگارشان کافرند.

آیا ما که «ضَلَلْنَا» گم شدیم تو زمین — یعنی نابود شدیم، بدنمان پوسید، رفت تو خاک، رفت تو چرخهٔ طبیعت — عاقبت خاکِ گلِ کوزه‌گران خواهیم شد؛ و همه این را باور داریم. تا همین‌جا هم اکتفا نکردند. ادامه دادند: «أَءِنَّا لَفِى خَلْقٍ جَدِيدٍ». با این‌که ما بدنمان گم شد، رفت، پوسید، ما یک خلق جدیدی می‌شویم؟ دوباره آن بدن زنده می‌شود، جدید می‌شویم؟

خدا اینجا در اوج درد دل است. نقطه را موشک این چند شب منبرمان دارد می‌زند. خدا می‌فرماید: «بَلْ هُم بِلِقَآءِ رَبِّهِمْ كَٰفِرُونَ».

به قول آقای جوادی آملی، فعل را هم فعل ماضی می‌آورد — چون پیش از این آیات، آیات ابتدای سورهٔ سجده بحث توحید و وحی را که می‌آورد فعل مضارع می‌آورد. یعنی هر وقت که بیاید، وحی و نبوت بیاید، ادعای نبوت کند، انکار می‌کنند. اما این‌که فعل ماضی آورده یعنی از همان اول این‌ها منکر بحث معاد و ملاقات با خدا بوده‌اند.

آقا گیر و کار ما اگر «قَلِيلٌ مِّنْ عِبَادِىَ ٱلشَّكُورُ» —

«ٱعْمَلُوٓا۟ ءَالَ دَاوُۥدَ شُكْرًۭا ۚ وَقَلِيلٌۭ مِّنْ عِبَادِىَ ٱلشَّكُورُ» (سبأ/۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای خاندان داود، شکر کنید؛ و اندکی از بندگان من بسیار سپاسگزارند.

عدهٔ قلیلی از بندگان خدا آنان‌اند که شاکر حضرت حق هستند؛ بلکه شکور یعنی به شدّت شاکران، شدّت دارد. علتش چیست؟

خدا امشب برای من و شما، شب جمعه، تو مسجد، از لسان این بیچاره بالای منبر پیغمبر درد دل کرد که آقا به خاطر این‌که ملاقات با پروردگارتان را باور ندارید، کافرید. باور ندارید.


تفاوت علم و ایمان؛ ربّ ارجعون

حالا اینجا یک بحثی پیش می‌آید؛ دیگر ادامه‌اش را نمی‌دهیم به تفصیل. بحث، بحث تفاوت بین علم و ایمان است. چون می‌گوید این‌ها باور ندارند؛ علمش را دارند. علم داشتن برهان است. هر آدم زندیق هم باشد وقتی برایش برهان بیاوری قبول می‌کند. برهان است. سرتاسر دین هم برهان است. اما چرا ایمان نمی‌آورند؟

به نظر شما آن‌ور آب، به قول معروف، در روز آخرت و قیامت، صحنهٔ محشر، بالاخره پرده‌ها می‌افتد. این‌ها ایمان می‌آورند بالاخره یا نه؟ وقتی دیدند ایمان می‌آورند؟ اگر ایمان بیاورند که جهنم جای آدم باایمان نیست که. نه؛ ایمان نمی‌آورند. چون برهان، برهان ظهور می‌کند. براهین را ظاهراً می‌بینند، برایشان آشکار می‌شود؛ علم فکری‌شان به برهان قطعیت پیدا می‌کند که بله، بله قبول می‌کنند از جهت برهان. رضا می‌گویند که چه؟

«حَتَّىٰٓ إِذَا جَآءَ أَحَدَهُمُ ٱلْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ٱرْجِعُونِ» (مؤمنون/۹۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا چون مرگ یکی از آنان فرا رسد گوید: پروردگارا، مرا بازگردانید.

«لَعَلِّىٓ أَعْمَلُ صَٰلِحًۭا فِيمَا تَرَكْتُ ۚ كَلَّآ ۚ إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَآئِلُهَا ۖ وَمِن وَرَآئِهِم بَرْزَخٌ إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ» (مؤمنون/۱۰۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شاید در آنچه وانهاده‌ام کار شایسته‌ای بکنم. هرگز؛ این سخنی است که او می‌گوید؛ و پشت سرشان برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند.

خدا ما را برگردان؛ «لَعَلِّى أَعْمَلُ صَٰلِحًا فِيمَا تَرَكْتُ». اما چرا قرآن می‌گوید اگر دوباره برایشان برگردانیم دوباره همان آش و همان کاسه است؛ دوباره گناه می‌کنند. چون ایمان یک چیز دیگر است. ایمان فرق می‌کند با علم. علم فکری مقدمهٔ ایمان است.

ما باید زور بزنیم عزیزان تا ایمان بیاید بشود و علم فکری ما را برساند به مرحلهٔ یقین.

«وَٱعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّىٰ يَأْتِيَكَ ٱلْيَقِينُ» (حجر/۹۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پروردگارت را پرستش کن تا یقین تو را فرا رسد.

اگر می‌خواهی یقین برایت بیاید باید عبادت پروردگارت را بکنی؛ با عبادت. مراقب ایمان‌هایمان باشیم. علم فکری، ورزش فکری است که ما را به آن باورها برساند. دلخوش نکنیم به چهار تا کتاب خواندن و اصطلاح حفظ کردن امثال من. این مقدمه است. این ورزش فکری است تا به آن برسی. این کمکت کند که به آن ایمان دسترسی پیدا کنی. وگرنه این را قیامت به همه‌مان می‌رساند، این علم فکری را. اصل آن باور است.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فاتحه/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را که پروردگار جهانیان است.

برای آقايمان قمر بنی‌هاشم که این چند شب در این مسجد باصفا ما را پناه داد صلوات بفرستید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.