ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 099

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

حمد، استغاثه و سلام بر امام عصر

سخن را با ستایش خدای منّان آغاز می‌کنیم.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَتِهِ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتش؛ و از فضل او درخواست می‌کنم.

سه بار به پیشگاه حضرت حجت استغاثه می‌کنیم:

«ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَٰصَاحِبَ ٱلزَّمَانِ. ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَٰصَاحِبَ ٱلزَّمَانِ. ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَٰصَاحِبَ ٱلزَّمَانِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به تو پناه می‌جوییم ای صاحب زمان؛ به تو پناه می‌جوییم ای صاحب زمان؛ به تو پناه می‌جوییم ای صاحب زمان.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰدَاعِىَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِىَّ ءَايَٰتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.

آیهٔ بیست‌ویک فرقان در رسالهٔ لقاء الله

آیهٔ دیگری که پیرامون لقاء الله، حضرت استاد علامه حسن‌زاده — علیه الرحمه — در ابتدای رسالهٔ شریف عربیِ «لقاء الله»شان آورده‌اند، آیهٔ بیست‌ویک سورهٔ فرقان است.

«وَقَالَ ٱلَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَآءَنَا» (فرقان/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که امید به ملاقات ما ندارند، گفتند…

آیه را کامل می‌خوانیم تا موضع بحث روشن باشد.

«وَقَالَ ٱلَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَآءَنَا لَوْلَآ أُنزِلَ عَلَيْنَا ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ أَوْ نَرَىٰ رَبَّنَا ۗ لَقَدِ ٱسْتَكْبَرُوا۟ فِىٓ أَنفُسِهِمْ وَعَتَوْ عُتُوًّا كَبِيرًا» (فرقان/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که امید به ملاقات ما ندارند گفتند: چرا فرشتگان بر ما فروفرستاده نشدند، یا پروردگارمان را نمی‌بینیم؟ به‌راستی در جان‌های خود تکبّر ورزیدند و سرکشی‌ای بزرگ کردند.

علامه حسن‌زاده این آیه را سرِ رساله گذاشته‌اند چون انکار لقاء، فقط انکار یک اصطلاح عرفانی نیست؛ انکار معاد است، انکار رجوع الی الله است، انکار الهیّت نظام است. وقتی لقاء را از افق امید انسان برداری، زبان حال همین می‌شود: فرشته کجاست؟ خدا را هم که نمی‌بینیم.

آن کسانی که امید به ملاقات ما را ندارند؛ امید ندارند که ما را ملاقات کنند. به یک معنا می‌شود گفت منکر ملاقات با حق‌اند. می‌شود گفت معاد را قبول ندارند. می‌شود گفت بازگشت به‌سوی حق را قبول ندارند.

«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و به‌سوی او بازمی‌گردیم.

می‌شود گفت این‌ها قائل به مادّیت نظام‌اند؛ الهیّت را قبول ندارند و امثال این‌ها. زبان حالشان را در این آیه بیان می‌کند: کسانی که «لا یرجون لقاءنا» چه گفتند؟

«لَوْلَآ أُنزِلَ عَلَيْنَا ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ» (فرقان/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چرا فرشتگان بر ما فروفرستاده نشدند؟

چرا به ما ملائکه نازل نمی‌شود؟


دو برداشت مفسران: انکار وجود ملائکه، یا جسم‌انگاری آن‌ها

اینجا اولاً می‌شود از آن، به قول بعضی از مفسران، این را برداشت کرد که اصلاً قائل به وجود ملائکه نیستند. اگر قائل بودند این حرف را نمی‌زدند. می‌گفتند ملائکه کجا بود که این شخص ادعا می‌کند ملک بر من نازل می‌شود؛ «هذا جبرئیل» این که دارد با من گفتگو می‌کند و متمثل شده، این فرشته است و دارد با من سخن می‌گوید. این‌ها اصلاً چنین چیزی را قبول نداشتند؛ العیاذ بالله به تمسخر هم می‌گرفتند این حرف را: اگر چنین است چرا به ما نازل نمی‌شود؟ مگر ما انسان نیستیم؟

دو اینکه بعضی از مفسران نظرشان این است که این‌ها اگر هم قائل به وجود ملائکه بودند، قائل به جسمیّت ملائکه بودند. می‌گفتند ما ملائکه را نمی‌بینیم، چون باید ببینیم؛ ملائکه دیدنی‌اند. اینکه به ما نازل نمی‌شوند چون ما نمی‌بینیمشان؛ یعنی نازل نشده‌اند یعنی نمی‌بینیم، و جسم‌اند که ما نمی‌بینیم. و چون به ما نازل نمی‌شوند، به تو هم نازل نمی‌شوند. در حقیقت باز ریشه‌اش انکار نبوّت و رسالت است؛ و همین‌طور این برگرفته از نگاه‌های غلط است. نگاه‌ها را باید اصلاح کرد.

مدتی افتاده بودیم روی دندهٔ اصلاح نگاه در همین هیئت؛ و بسیاری از نگاه‌های غلطی که خود ماها — موحّدین و شیعیان امیرالمؤمنین — داریم. خیلی سال‌های پیش در چند جلسه گفتیم و گفتیم، و خیلی‌ها تعجب کردند که عجب، این نگاه‌ها غلط است؟ این‌ها نگاه‌های غلط است که باعث شده این‌ها فکر کنند ملائکه جسم‌اند؛ و هنوز هم یک سری از شیعیان این اعتقاد را دارند. وقتی با ایشان گفتگو می‌کنی، فکر می‌کنند همین که قبول دارند ملائکه را، می‌گویند ملائکه هم که وارد این دنیا شدند، خب اینجا دارِ جسمیّت است؛ دارِ مادّه است. همین که وارد این دنیا شدند، اینجا دارِ ترکیب است. پس این‌ها هم مرکّب‌اند؛ پس این‌ها هم مادّه‌اند؛ پس این‌ها هم جسمیّت دارند و امثال این‌ها.

در صورتی که قرآن می‌فرماید:

«فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا» (مریم/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس برای او به صورت بشری راست‌قامت متمثل شد.

مثل یک بشر راست‌قامت و زیبا متمثل شد حضرت جبرئیل. «لها»: برای او. در آن «ها»ی ضمیر توجه ندارند. برای حضرت مریم متمثل شد؛ یعنی اگر کس دیگری آنجا بود نمی‌دید. حضرت مریم چه می‌دید؟ در سقع نفس خودش می‌دید؛ در عالم مثالِ متّصل خودش می‌دید. قوهٔ خیالش آن‌قدر پاک بود که می‌توانست ملائکه را ببیند. خب بفهمیم: ما هم قوهٔ خیالمان را پاک کنیم، ربط به عالم مثال پیدا کنیم، بعد می‌بینیم ملائکه را هم می‌بینیم. منتها ملائکه را با چشم مادّی نمی‌شود دید.

همین شما وقتی می‌خوابی، با این چشم مادّیت داری چیزی می‌بینی؟ این که بسته است. اگر این بسته است پس این‌همه چیست که تو می‌بینی؟ این‌ها را با همان چشم باطن، با چشم مثالی‌ات داری می‌بینی؛ چون رفته‌ای تو عالم مثال متّصل. بلکه مثال منفصل از طریق مثال متّصل — یعنی از طریق قوهٔ خیالت، برزخ وجودی — راه پیدا کرده‌ای به مثال منفصل؛ یعنی برزخ بیرون از تو که ارواح آنجاست. هرچه رتبهٔ وجودیت بیشتر باشد، اوج پروازت به آن عالم بیشتر است و زودتر دسترسی پیدا می‌کنی به اتفاقات و حقایق و پیام‌های الهی که قرار است در این عالم نازل شود و هنوز به نشئهٔ طبیعت نرسیده؛ تو آنجا می‌بینی و اخذ می‌کنی.


ملائکه موجود مجردند؛ عاری از مادّه و قوه

و این‌ها قائل به چه بودند؟ به جسمیّت ملائکه. اگر بگیریم که نه، ملائکه را واقعاً پذیرفته بودند و می‌گفتند این‌ها جسمیّت دارند — که عرض کردم این یکی از نگاه‌های غلط بعضی از خود ماها هم هست — جسمیّت ندارند که. ملک مادّی نیست؛ موجود مجرد است؛ عاری از صفات مادّه.

«عَارٍ مِنَ ٱلْمَوَادِّ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): عاری از مادّه‌ها.

یا:

«خَالٍ مِنَ ٱلْمَوَادِّ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خالی از مادّه‌ها.

«عَارٍ مِنَ ٱلْقُوَّةِ وَٱلِٱسْتِعْدَادِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): عاری از قوه و استعداد.

آن‌ها قوه و استعداد ندارند مثل ما. ما الآن بالقوه یزیدیم؛ هنوز الحمدلله بالفعل نشده‌ایم. حالا بالقوه یزیدیم؛ همان‌طور که بالقوه ولیّ‌اللهیم، حجت خداییم بالقوه. یعنی این استعداد، این مایه، در وجود ما امانت سپرده شده که ما این را بال و پر بدهیم و بالفعلش کنیم. ولی ملائکه این‌جوری نیستند. آن‌ها فعلیّت تام‌اند — حالا البته نسبت به درجات وجودی‌شان. آن‌ها هم درجه دارند؛ فعلیّتشان درجه دارد، مثل استعدادها و قوای وجودی ما که در ما درجه دارند. همین یک نکته. این یکی از نگاه‌های غلط است.

آن‌هایی که «لا یرجون لقاءنا»، ملاقات ما را امید ندارند: این نگاه‌های غلط این‌ها دارد مشخص می‌شود؛ گرا می‌دهد. قرآن دارد می‌گوید که این‌ها چرا اصلاً قبول ندارند ملاقات ما را. وقتی می‌گویند ملائکه جسم‌اند، پس اصلاً قبول ندارند عالم مجرد را. قبول ندارند که یک عالم دیگری هست. چون این مرد بدنش خاک شد، تجزیه شد، رفت در چرخهٔ طبیعت قرار گرفت. کی گفته آن‌ور کسی هست؟ این آخوندها معرکه‌گیری راه انداخته‌اند؟ کی رفته آن‌ور آمده دیده آن‌ور را؟ حرف‌ها چیست؟

در صورتی که یکی از حجّت‌هایی که خدا برای ما قرار داده، خواب است. بفرمایید: تو خواب، این‌هایی که می‌بینی، چشم مادّی‌ات که بسته است؛ تو چه این‌همه می‌بینی؟ این بدن مادّی و جسمت که می‌گویی از بین رفت، متلاشی شد، پس وجودی نیست، دیگر موجودیّتی نیست. بفرمایید الان که این هیکل شما اینجا افتاده، پس این‌همه کثراتی که در عالم خواب و نوم دیدی چیست؟ این‌ها کجا بود؟ کجا رفتی تو؟ کجا بودی؟ پس یک جای دیگری هست که جسم به آنجا راه ندارد. پس یک بعد دیگری انسان دارد. یکی از حجّت‌ها خواب است.

اگر خواب نبود، همین نشئهٔ تدریج و همین مشغلهٔ جسم، راه را بر فهم عالم دیگر می‌بست. انبیا هرچه برهان می‌آوردند، طرف می‌گفت کی رفته آن‌ور آمده؟ خدا این حجّت را گذاشت دم دست همه: هر شب می‌خوابی؛ هر شب چشم مادّی بسته است و با این حال عوالمی می‌بینی. پس موجودیّت تو به این هیکل نیست. پس معاد حرف آخوندها نیست؛ خبری است که هر شب یک نمونه‌اش را چشیده‌ای و غفلت کرده‌ای.


خواب، لطف خدا به درخواست انبیا

اصلاً قبلاً عرض کردم: ملائکه عاجز بودند از اینکه عالم برزخ — یا به یک معنا قیامت، معاد، برگشت به‌سوی خدا — را بفهمانند به مردم. چون اینجا دارِ تدریج است و همه‌اش مشغول‌اند به مادیات و جسمیات؛ و اصلاً هرچه می‌خواستند زور بزنند برای این‌ها برهان و دلیل بیاورند، حالیشان نمی‌شد. دست به دامن خدا شدند انبیا. از خدا خواستند: خدایا ما عاجزیم؛ این‌ها قبول نمی‌کنند که معادی هست، عالم دیگری هست. خدا خواب را آفرید. والّا صاف بگوییم: خواب لطف خدا بود به درخواست انبیا که کار آن‌ها آسان شود.

کیست که بگوید من خواب نمی‌بینم یا اصلاً نمی‌خوابم؟ همه می‌خوابند. یعنی همه راه به ملکوت پیدا می‌کنند؛ منتها اصلاً حواسشان نیست. ولی یک مقدار این از نظر عقلشان را کمک کرد؛ رگ عقلشان را یک ذره بجنبانی، وجودشان را بشورانی، بگویند عجب مثل اینکه این حاج‌آقا چیزهایی دارد می‌گوید، انگار درست می‌گوید. مثل اینکه من حواسم نبود تا حالا به این‌ها. بعد می‌بینی هر شب رفته ملکوت و آمده.

«إِنَّ ٱلنَّوْمَ أَخُو ٱلْمَوْتِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا خواب برادر مرگ است.

خواب برادر مرگ است. هر شب دارد می‌میرد.

«ٱللَّهُ يَتَوَفَّى ٱلْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَٱلَّتِى لَمْ تَمُتْ فِى مَنَامِهَا» (زمر/۴۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا جان‌ها را هنگام مرگشان به تمامی می‌گیرد، و آن را نیز که نمرده است در خوابش.

الله که توفّی می‌کند به‌طور کامل جان انسان‌ها را وقتی می‌میرند؛ و حتی کسی که «لم تمت»، نمرده، «فی منامها» در خوابش است، او هم «الله یتوفّی الأنفس». عجب! یعنی من وقتی خوابیدم الله توفّی می‌کند جان مرا؟ بله. یعنی من مردم. منتها یک وجه تعلّق مختصری هنوز بین نفس و بدن هست که باعث می‌شود نفس بکشی و نه کلاً آن انقطاع اصلی صورت بگیرد؛ کلاً نفس ناطقه منصرف نشود از بدن. ولی خب توجّه نفس برداشته می‌شود. منتها یک چیزکی هم توجّه دارد که این دارد هم نفس می‌کشد. والّا توجّه نفس برداشته شده؛ مردی؛ تمام شد؛ رفته به بدن مثالی. آن بدن مثالی به کار افتاده، دارد حرکت می‌کند، دارد می‌بیند.


بدن مثالی و نقش اعمال؛ ابدان در طول هم

آن بدن مثالی که ماحصلش چه بود؟ گفتیم اعمال ما مشخص است؛ یعنی تشخیص‌دهنده و تعیّن‌دهنده به بدن مثالی‌اند اعمال. یعنی بدن مثالی ما که در خواب با آن می‌رویم — بدن برزخی ما — به شکل چیست؟ اعمال ما. این است که یک عالم نگاهت می‌کند می‌فهمد تو چه‌کاره‌ای؛ یک وجهش این است. قبلاً عرض کرده‌ایم؛ چیز عجیبی نیست.

این قدرت را پیدا کرده همین الآن که شما حضرت‌عالی اینجا نشسته‌اید: بدن مثالی شما را می‌بیند. همراهت هست یا نیست؟ هست دیگر؛ جزئی از وجود تو است. نیست که الان فقط این جسم مادّیت همراهت باشد. این هم یک وجه از وجود تو است؛ انزل مراتب وجود خودت است. یک شخص واحد بیش نیستی که با وجوه مختلف، با انحای متعدد: یک‌طور این بدنت، یک‌طور آن بدن مثالی‌ات؛ آن الان همراهت است. منتها نفس تو الان توجّهش به این بدن است. الان این به کار افتاده؛ بیدار است؛ حواسش هست. وقتی نفس توجّهش افتاد به آن بدن مثالی، این می‌افتد — این مادّیِ جسمی می‌افتد — آن مثالی به کار می‌افتد.

اصلاً ما بدن داریم در طول بدن. ما یکی‌دو تا بدن نداریم. همیشه بدن خواهیم داشت الی یوم القیامة. منتها این ابدان در طول هم‌اند و تفاوتشان به نقص و کمال است. مثلاً بدن مثالی خیلی قوی‌تر از بدن مادّی است. بدن مثالی خیلی سرعتش بیشتر از بدن مادّی است. قدرت دیدش خیلی بالاتر است. قدرت شنیدنش خیلی بالاست.

این گوش مادّی چقدر باید طول بکشد تا سی جزء قرآن را برایش بخوانی؟ چند ساعت؟ بین بیست تا سی ساعت، نسبت به سرعتی که می‌خوانی. ولی آن گوش مثالی چه؟ آن بدن مثالی گوشش این‌طوری است که سی ساعت وقت بگذاری؟ نه. یک آن می‌شنود همهٔ قرآن را. این است. حالا آن در رتبهٔ مثال و رتبهٔ برزخ وجود — یا قوهٔ خیال — است که دیگر باید پاکسازی شود.

ما این را روی غباری‌اش مثل پنجره‌ای عرض کردیم؛ آینه‌ای که روش غبار و آلودگی گرفته. آن‌ورش را نمی‌توانی ببینی دیگر. خب یک دستمال بردار، این غبار و این دودی که روی این پنجره هست را پاک کن، ببین چه منظره‌ای آن‌ور است. ببین آن‌ور چه خبر است. این قوهٔ خیال آلوده شده، آن‌ور را نمی‌بینی. حتی خواب هم می‌بیند، بیدار می‌شود یادش نیست. اگر ببیند و یادش برود، این نشانهٔ نقص عقل است؛ نقصان عقل است؛ نفس مشکل برایش پیش آمده. این بحث‌ها را قبلاً در سیر معرفت نفس گفته‌ایم.

قوهٔ خیال اگر غبار گناه و پراکندگی رویش بنشیند، هم تمثل ملک را نمی‌بیند، هم خواب را اگر دید ضبط نمی‌کند. پنجره هست؛ منظره هم هست؛ دستمال نمی‌کشی. آن‌وقت می‌گویی آن‌ور خبری نیست. حال آنکه خبر هست؛ چشم باطن بسته است.

اما اگر نبیند، کلاً خوب است. اینکه کسی خواب اصلاً نبیند یا کم ببیند خوب است. این نشانهٔ توحید است. چرا؟ چون اصلاً نیاز ندارد برود تو رتبهٔ مثالی‌اش چیزی ببیند؛ همین‌جا پرده‌ها برایش می‌افتد، تو همین نشئه می‌بیند. که این خودش بحثی دارد که هنوز ما واردش به صورت درست‌حسابی نشده‌ایم؛ همین‌طوری گفتیم و رد شدیم. خب، رد شویم.

پس این یک مشخّصه است برای کسانی که «لا یرجون لقاءنا»: که یا ملائکه را قبول نداشتند، یا قائل به جسمانیّت ملائکه بودند؛ و می‌گفتند چرا اگر این آقا که می‌گوید من پیغمبر شمایم،

«يُوحَىٰ إِلَيْهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به او وحی می‌شود.

به من وحی می‌شود و ادعا می‌کند ملائکه به او نازل می‌شوند،

«لَوْلَآ أُنزِلَ عَلَيْنَا ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ» (فرقان/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چرا فرشتگان بر ما فروفرستاده نشدند؟

چرا به ما نازل نمی‌شوند ملائکه؟ خب دیگر چه می‌گویند؟


«أو نری ربنا»: جسم‌انگاری خدا

«أَوْ نَرَىٰ رَبَّنَا» (فرقان/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا پروردگارمان را ببینیم.

چرا ما پروردگار خودمان را هم نمی‌بینیم؟ عجب! این دیگر از آن حرف‌هاست. این دیگر مشخص است که کاملاً چه؟ این‌ها به تمسخر گرفته‌اند، به مسخره گرفته‌اند. آقا خدا که دیدن ندارد که. خدا را با چشم بصر اگر بخواهی ببینی یعنی خدا مادّه است. مادّه مرتبهٔ انزل و ضیّق است؛ مرکّب است؛ ترکیب است. مادّه یعنی ترکیب.

آخه — معذرت می‌خواهم، به شما جسارت نشود — مگر خدا مرکّب است که تو می‌گویی من با چشم بصرم ببینمش؟ مگر خدا ترکیب شده از چیزی؟ اینجا این دار، دارِ مرکّبات است. لذا همه‌چیز فاسدشدنی است: کون و فساد. عالم، عالم کون و فساد است. هر چیز متکوّن می‌شود، چون:

«سُبْحَٰنَ ٱلَّذِى خَلَقَ ٱلْأَزْوَٰجَ كُلَّهَا» (یس/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منزّه است آن که همهٔ زوج‌ها را آفرید.

همه‌چیز زوج‌زوج است؛ مرکّب است: روح و بدن، نور و روح.


حدیث خلقت در کافی؛ اولین تکلم حق

این‌ها اول تکلم حق چه بود؟ قبلاً عرض کرده‌ایم در مراتب خلقت. آن حدیث شریف خلقت که مرحوم کلینی — اعلی الله مقامه الشریف — در کتاب شریف اصول کافی آورده است. کافی اولین کتابی است که عنوان‌بندی کرد روایات را پیرامون دورهٔ اعتقادات و اخلاقیات و چه و چه. از شش هزار و ششصد اصل که از کتاب‌ها و کتب اصیل شاگردان امام صادق علیه‌السلام مانده بود، این‌ها رسید به چهارصد تایش باقی مانده بود؛ بقیه گم‌وگور شده بود. از آن چهارصد تا دست‌نوشته‌های شاگردهای امام صادق رسید به مرحوم کلینی. از آن کافی را نوشته.

و بعضی از بعضی بچه‌ها می‌گویند از کجا معلوم این روایت درست باشد؟ از همان کتاب‌هایی که شاگرد امام صادق طرف نوشته؛ مستقیم از امام اخذ کرده، جمع شده. که ما یک زمانی — شما بچه بودید تو این هیئت؛ الان تو این مسجد که آمدم هی خاطره‌ها دارد برایم زنده می‌شود — اولین کتابی که ما تو این هیئت تدریس کردیم اصول کافی بود. آن موقع یک عده به ریش ما می‌خندیدند می‌گفتند نگاه کن اصول کافی تدریس می‌کنند برای بچه‌ها؛ سیرهٔ ابن‌هشام می‌گفتند. نمی‌فهمیدند که. کاری نداریم.

آنجا مراتب خلقت، حدیث خلقت را که بیان می‌کند — اگر یادتان باشد، سی‌وسه سال پیش ما این را برای شما عرض کردیم — که اولین تکلم حق با آن نور را، دومین تکلم روح را خلق کرد؛ و از امتزاج نور و روح — از امتزاج، مزاج، ازدواج — باز چه شد؟ مرکّب شد. وجود مقدّس پیغمبر عزیز عالم را خلق کرد. همین‌طور مراتب خلقت دیگر: بعد امیرالمؤمنین و حضرت زهرا. حالا دو تا روایت هست که یکی می‌گوید برگشت به ذات خودش، از نور ذات خودش حضرت زهرا را — مرحوم مجلسی در کتاب چهارده‌معصومش می‌آورد — بقیه می‌گویند نه، از همان ادامهٔ نور بود. و بعد امام حسن از نور حضرت زهرا، اباعبدالله از نور امیرالمؤمنین؛ و همچنین مراتب خلقت دیگر.

عرش از عرش، و کرسی از نور پیغمبر؛ ملائکه از نور امیرالمؤمنین؛ خورشید و ماه و ستاره و این‌ها از نور حضرت زهرا — زهره، زهرا، نور — آسمان و زمین از نور امام حسن؛ و بهشت از نور امام حسین. این‌ها مراتب خلقت دیگر؛ کشیده شد همین‌طوری آمد. این‌ها موردِ دار و مرکّبات است. اینجا خدا که ترکیب ندارد که. خدا اهلِ واحد است. چه داری می‌گویی با چشمم ببینمش؟ با چشم بصر؟ با چشم بصیرت، نه بصر. با چشم بصیرت، با چشم باطن، خدا را می‌شود دید. ولی این‌ها می‌گویند «أو نری ربنا» چرا ما پروردگارمان را نمی‌بینیم؟ پیداست که این‌ها اصلاً توحید را باور نداشتند. فکر می‌کردند خدا هم یک خدای عددی است.

که حتی بعضی‌شان قبول کردند که منشأ همهٔ این انشاءات و خلائق خداست؛ او انشاء کرده:

«هُوَ أَنشَأَكُم مِّنَ ٱلْأَرْضِ» (هود/۶۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او شما را از زمین پدید آورد.

او خلق کرده؛ خالق السموات. این را قبول کردند؛ ولی گفتند خب می‌تواند خلق کرده باشد و بعد هم رها کرده باشد، اصلاً خودش هم معدوم شده باشد. چه اعتقاداتی — قبلاً یک چیزکی درباره‌اش گفته‌ایم. این‌ها اصلاً خدا را جسم گرفتند. چه افکار بدی؛ هنوز هم هست. میلیاردی هستند. به خودت نگاه نکن. مورد عنایت خدا از حریص پدر و مادرت، و لطف و عنایت امام عصرت قرار گرفته‌ای؛ و بودنِ امثال محیی و مجدّد اسلام ناب حضرت امام، شهدا، بزرگان، عرفا، حضرت علامه‌ها، حسن‌زاده‌ها، علامه طباطبایی‌ها که اسلام ناب را ریختند تو ظرف وجودی ما. به خودت نگاه نکن؛ مورد عنایت قرار گرفته‌ای. چند نفریم مگر ما؟ میلیاردی الان ماتریالیست داریم. تو همین مسلمان‌هاش اسلام سکولار چقدر داریم؟ اسلام منهای خیلی چیزها: اسلام منهای ولایت فقیه، اسلام منهای ظهور، اسلام منهای سیاست. این‌ها سکولار است دیگر. بعد بماند؛ حالا بحث‌هایمان آن‌وری دارد اینجا جا می‌مانیم از آیه.

نگاه نکن که تو در هیئت نشسته‌ای و اسم لقاء الله می‌شنوی. این توفیق، محصول حریص پدر و مادر است و عنایت صاحب زمان و ظرفی که امام و شهدا و حسن‌زاده‌ها و طباطبایی‌ها برای اسلام ناب باز کردند. بیرون این دایره، انکار معاد و جسم‌گرفتن خدا و فرشته، میلیاردی است؛ و داخل دایرهٔ اسم اسلام هم اسلام منهای ولایت فقیه و منهای ظهور و منهای سیاست کم نیست. ریشه را آیه می‌گوید: استکبار در نفس.


ریشه در آیه: استکبار و عتوّی بزرگ

حالا اینجا خدای منّان خیلی قشنگ می‌زند آن ریشهٔ کار را برای ما مشخص می‌کند که اصل اینکه این‌ها قائل بودند به دیدن خدا — که می‌گویند چرا ما نمی‌بینیمش، که باید دیده شود — قائل بودند به اینکه خدایی اگر هست باید دیده شود؛ قائل بودند به اینکه اگر تو راست می‌گویی نبوّت داری چرا ملائکه به ما نازل نمی‌شوند؛ اینکه «لا یرجون لقاءنا» معاد را باور ندارند: اصلاً ریشهٔ اینکه این باورهای یقینی را زدند و قبول نکردند را اینجا خدا در انتها دارد برای ما بیان می‌کند. می‌فرماید:

«لَقَدِ ٱسْتَكْبَرُوا۟ فِىٓ أَنفُسِهِمْ وَعَتَوْ عُتُوًّا كَبِيرًا» (فرقان/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی در جان‌های خود تکبّر ورزیدند و سرکشی‌ای بزرگ کردند.

الله اکبر. عجب از این — چه عرض کنیم — اینجا از کوزه همان برون تراود که در اوست. این‌ها در وجودشان یک برتری‌جویی، یک عتو، یک علو، یک تبختر و تکبّر داشتند. خودبرتربینی. این می‌گوید ریشه‌اش اینجاست.

آنجا که بر محمّد — علیه‌الصلاةوالسلام — می‌گفتند آقا جان چه شده آخر که امثال طلحه و زبیر جلو شما علم شدند؟ سیف‌الاسلام شوخی است مگر؟ «منا أهل البیت» این‌ها القاب زبیر است. چه شد واقعاً سؤال است. به مولا گفتند چه شد این‌ها جلو شما علم شدند؟ همهٔ زندگیشان در مسیر خدا و حق بوده. این‌ها در کنار پیغمبر چقدر مجاهدت داشتند.

امیرالمؤمنین فرمود سه تا خصوصیّت، سه تا اخلاق، سه تا ریشه — که این‌ها بعداً شما وارد بر محیط اخلاق بشوید، چهار تا کتاب اخلاقی و درس رسول که این‌ها را بخوانید می‌فهمید که این‌ها ریشه‌اند این سه تا. بقیه بالاپره‌اند. همهٔ گناه‌های دیگر سواره بر این سه تا. فرمود چه؟ اولش تکبّر: این‌ها فکر می‌کنند یک سر و گردن از بقیه بالاترند.

باور کنید ریشهٔ بسیاری از مشکلات بین ما مذهبی‌ها همین است. چه در درون خودمان فکر می‌کنیم ما یک سر و گردن از آن یکی و از آن یکی و از آن یکی بالاترین. تو همین هیئت چند نفر چون حاج‌آقا بهشان مدیریت نداد قهر کردند رفتند؛ یا چون حاج‌آقا مدیریت را ظاهراً ازشان گرفت قهر کردند رفتند. یا شاید پیش بیاید خود ما هم تو زر و زور دربیاییم اینجا. این نشانهٔ چیست؟ این خودخواهی‌ها. تکبّر. این فکر می‌کند از دیگران بالاتر است.

تو کی هستی؟ اگر فردا من بیایم وارد این هیئت شوم، به خیال خام خودم شش ساعت مطالعه کرده‌ام و شعر و چه، بیایم اینجا یکهو ببینم شما یکی دیگر را دعوت کرده‌اید، نشانده‌اید رو منبر دارد صحبت می‌کند؛ یا کس دیگری روضه می‌خواند. اگر من دو زانو ننشینم، استفاده نکنم — چه از منبر، چه از روضه — و بخواهم اخم و تخم کنم «چه شده؟ چرا؟» فلان، قهر کنم پاشم بروم، معلوم است اصلاً هیچی از معنویّت ارث نبرده‌ام. تو کی هستی که مگر الا و بلا باید تو بنشینی اینجا بقیه به فیض برسند؟ کی این را گفته؟ فقط یک گلایه می‌توانیم بکنیم بگوییم خب چرا با ما هماهنگ نکردید؟ همین. والّا دیگر غیر از این چیز دیگری نیست.


سه ریشه: تکبّر، حسد، حرص

آن دوتای دیگر چه بود؟ مولا فرمود اولیش تکبّر بود؛ بعد حسد بود. الله اکبر از این حسد. بعد حرص. و حدیث داریم که آخرین چیزی که از وجود اولیاء خدا در مسیر سیر و سلوک می‌رود بیرون، حسد است. یعنی طرف می‌بیند کارش درست است، هیچ مشکلی ندارد، پاک است، ولی حسد هنوز توش یک ذره دیده می‌شود. نمی‌تواند فضیلت یک کسی را ببیند؛ سختش است. بعضی‌ها اصلاً دیگر بدتر از این، به ابوالفضائل هم حسودی می‌کنند که چرا ابوالفضائل پدر همهٔ فضائل است؛ چرا من نیستم؟ حسد.

ببین: غبطه این است که تو خوشحالی که برادرت این فضائل را دارد. خوشحالی برادر دینیت رفت کربلا اربعین. الحمدلله که رفتی، چه خوب؛ فهمیدم آنجا ما را هم یادت نرفت. غبطه این است. خوشحالی که او دارد، اما از خودت ناراحتی که چرا تو جا ماندی؛ به خودت می‌زنی. اما فرقش اینجاست — حسد: آرزوی اضمحلال نعمت از رقیب می‌کنی. می‌گویی ای کاش او نداشت، من داشتم. این حسد است. این خیلی خطرناک است. این خیلی بد است. که کوفتت بشود که رفتی کربلا، من جا بمانم تو بروی: این یعنی حسد. حالا شاید به زبان نیاورد، اما تو دلش دندان‌ها را فشار بدهد: باز این رفت کربلا.

اگر بخواهیم — من هنوز باب اخلاق را تو هیئت باز نکرده‌ام، چون خودم اخلاقی نیستم، ادعایی هم ندارم. اما اگر خدا بخواهد یک روزی — فکر می‌کنم اگر خدا ما را زودتر نبرد، آن غریب باشد که مجبور شویم یک پس‌گردنی بخوریم و بسم‌الله‌اش را بگوییم بعد سی‌وچند سال و چهل سال — کتاب منازل السائرین خواجه عبدالله را که وعده داده بودیم برای نوجوان‌هایتان به زبان خودشان، صد منزل دل را بیان کنیم، و بنا به دلایلی مانع پیش آمد و نشد تو اینجا برای شما شروع کنیم: آن موقع آنجا ریزه‌کاری‌های این‌ها را وقتی می‌رویم شروع می‌کنیم به گفتن، بعد می‌بینی الک می‌شویم، الک می‌شویم، هی می‌افتیم؛ دانه‌های الک درشت می‌شود، دانه درشت‌هایمان هم می‌افتیم همه از این وادی. فکر می‌کنیم. رد شویم آقا؛ رد شویم شما را اذیت نکنیم.

می‌فرماید این‌هایی که این اعتقاد لقاء ما را ندارند — «لا یرجون لقاءنا» — ریشه‌اش در این استکبار وجودی‌شان است. طلب علو دارند؛ علو.


آیه‌ای که بیچاره کرده؛ وصیت پدر شیخ بهایی

آقا یک آیه بیچاره کرده مرا، خدا می‌داند. می‌خواهید بیچاره‌تان کنم؟ حالا در جمع شما بعضی‌ها هستند خیلی از قرآن را حفظ‌اند؛ تو خانم‌هامان می‌دانم هستند کسانی که کل قرآن را حفظ‌اند. ببینید: توجه به آیه نکرده، رد شده؛ حفظه، خوانده تا به حال. اما یک ذره توجه کنید یک آیه برایتان بخوانم. جالب است که بدانید این آیه جزو وصایای پدر شیخ بها بوده.

شیخ بها — و ما ادراک ما شیخ بها. تو چه می‌دانی شیخ بها کیست؟ روحش شاد. که می‌دانید استاد ملاصدرا بوده شیخ بها؛ و استاد بسیاری از بزرگان بوده که حالات عجیبی داشته. اصلاً آدم حالات این‌ها را می‌خواند می‌گوید آقا این انسان است؟ اگر انسان این است من چی‌ام؟ من یک سر و دو گوشم، حالا چه می‌خواهیم اسمش را بگذاریم.

«ٱقْرَأْ وَٱرْقَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بخوان و بالا برو.

بیا بالا پیش ما؛ حاجی کجایی؛ باشد دست ما را هم بگیرید ببرید. والّا این‌ها نخودکش‌مش بود برای شما. یک کشکول شیخ بها را بخوانی می‌فهمی چه خبر بوده — اگر البته بفهمی.


دست خالی نرفتن به خانه؛ حضرت ابراهیم و کیسهٔ سنگریزه

یکی از صفات حضرت ابراهیم بوده — عجیب است، ما مردها توجه داشته باشیم — هیچ‌وقت دست خالی نرفته تو خانه. که من هر وقت مثلاً دست خالی می‌آیم دنبال یک چیزی می‌گردم دستم یک چیزی باشد بروم تو. حضرت ابراهیم یک روز می‌رود خانه؛ هیچی؛ پول و مول، جیب خالی، هیچی نداشته. اعتقاد را ببین. کیسه‌اش را برمی‌دارد سنگریزه می‌ریزد توش. می‌گوید خدایا تو گفتی دست خالی مرد نرود تو خانه‌اش. نشانهٔ کریم است دیگر؛ کرامت است. این اسماء الله، اسم الکریم، پیاده شده یعنی این. این یعنی پیاده شدن اسم. نمی‌تواند دست خالی برود خانه.

رفت وارد شد و آن کیسه را انداخت؛ از ناراحتی یک گوشه دراز کشید که مثلاً شرمندهٔ زن و بچه‌اش باشد و یک مقدار استراحت. بوی نان تازه تو خانه بلند شد. می‌دانست تو خانه هیچی نیست. بلند شد رفت گفت خانم بوی نان تازه از کجا؟ آردش را از کجا آوردی؟ گفت مگر خودت نیاوردی؟ گفت من؟ گفت آره، تو آن کیسه پر آرد بود. تازه حضرت فرمود فهمید خدا با او چه کرده. افتاد به سجده. زار زار گریه کردند که:

«يَٰمُبَدِّلَ ٱلسَّيِّئَاتِ بِٱلْحَسَنَاتِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای تبدیل‌کنندهٔ بدی‌ها به نیکی‌ها.

به به. حالا هی بحث به حاشیه می‌خورد؛ اگرچه این حاشیه‌ها عین متن است و قشنگ.


شیخ بها و آجیل‌فروش اصفهان

وارد شهر اصفهان که می‌خواهد بشود، سر شب می‌خواهد وارد بشود، می‌رود از آجیل‌فروشی ورودیِ سردر — قدیم‌ها شهر را که می‌خواستی وارد شوی. دارد آجیل می‌گیرد. خب قدیم‌ها کسی دست خالی نمی‌رفت جایی؛ می‌رفت دست‌پر می‌رفت. مثلاً الان نبوده که برعکس برود خراب شود سر طرف. بعد یک چیزی می‌گرفته با دست پر می‌رفته.

شیخ بها خواست برود وارد شود، یک آجیل یک مقدار گرفت آمد برود تو؛ چشمش هم باز شد یک لحظه. دید اوه، اوه؛ سر شب بود. دید تو این شهر پر است از بستر گناه و معصیت، فحشا. طاقت نیاورد. این‌ها اولیای خدا هستند؛ تنششان می‌لرزد. مثل ما نیستند که ضخیم شده‌اند، اصلاً حالیشان نمی‌شود این چیزها. برگشت آجیل را پس داد به آجیل‌فروش، گفت آقا ما خطای این شهر را به لقایش بخشیدیم. اگر ممکن است این آجیل را از ما پس بگیر، ما می‌خواهیم برگردیم برویم.

آجیل‌فروش گفت باشد ازت پس می‌گیرم؛ اما تو که سر شبش را دیدی، صبر کن سحرش هم ببین. السحر را هم ببین. شیخ بها یکهو جا خورد. چه شهری است که آجیل‌فروش سحر، گذرِ ما فی الضمیر مرا خواند؟ این چه شهری است؟ نه مثل اینکه اشتباه کردم آقا؛ آجیل را می‌برم. رفت و وارد شد.

خلاصه دل یاد آن آجیل‌فروش افتاد. دل شب که پا شد برای نماز شب، چشم انداخت دید ماشاءالله بیش از آن بسترهای گناه، سجاده است که پهن است و جوان‌ها مشغول سحر و شب‌زنده‌داری‌اند. این شیخ بها.

خلاصه تو وصیت پدرش به شیخ، سه تا آیه آمده بود. این سه تا آیه را تقدیم می‌کنم. آیهٔ ترسناک را می‌خواهم بگویم. خیلی وقت است من این را نوشته بودم نمی‌شد بگویم؛ یک دفعه امشب روزی شد. این‌ها را رزق خدا بدانید، نه گفتگوی من و شما. یعنی نیّت می‌کنید می‌آیید خدا با من حرف بزند از لسان این بابا. البته پدر من هم درمی‌آید دیگر. یعنی هرچه آماده کردم می‌رود یک چیزهای دیگر می‌آید، چون تو نیّت کردی ما هم اذیت می‌شویم؛ من عیبی ندارم. عشق است.

پدر شیخ بها این‌چنین وصیت کرده بود به پسرش که پسرم، از کل قرآن سه تا آیه را هیچ‌وقت فراموش نکن.


آیهٔ اول: «أوَلم نعمرکم»

یکی آن آیه:

«أَوَلَمْ نُعَمِّرْكُم مَّا يَتَذَكَّرُ فِيهِ مَن تَذَكَّرَ وَجَآءَكُمُ ٱلنَّذِيرُ» (فاطر/۳۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا شما را چندان عمر ندادیم که هر که پندپذیر است در آن پند گیرد؟ و بیم‌دهنده نیز به سوی شما آمد.

آیا ما به شما به اندازهٔ کافی عمر ندادیم؟ قیامت می‌گویند؛ به همه می‌گویند، یادتان باشد. بعد امام صادق علیه‌السلام ذیل آیه فرمودند آن عمری که آنجا تشر می‌زنند به مردم که آیا به اندازهٔ کافی به شما عمر ندادیم؟ تا آدم شد هجده‌ساله. آخ، آخ. چه کردیم با خودمان؟ بماند. امشب خیلی داریم شما را اذیت می‌کنیم؛ ببخشید. شب کیسه‌کشی است دیگر. شب آخر و شب آخر این ماه؛ شصت شب عزاداری و لباس مشکی؛ یک غبار آلودگی، هرچه که هست باید برود دیگر. شب، شب مادر است و چیزی دیگر آلودگی نباید بماند؛ باید کیسه بکشیم.


آیهٔ دوم: «إن أکرمکم عند الله أتقاکم»

دو:

«إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ ٱللَّهِ أَتْقَىٰكُمْ» (حجرات/۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گرامی‌ترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست.

من هر وقت که مثلاً بچه‌های خودم یک وقت توجه‌شان به چیز بی‌ربطی می‌افتد تو دنیا، سریع این آیه را قرائت می‌کنم. آقا حواسمان باشد که پیش خدا گرامی‌ترین آدم‌ها با‌تقواترین‌هایند. الان یک کسی از این در وارد شود، یا اصلاً شما بعد از هیئت، یا اینجا نشسته‌اید، بالاخره کسانی می‌آیند با شما سلام‌علیک می‌کنند. نحوهٔ رفتار شما با آدم‌ها با هم متفاوت است. جلوی یکی تمام‌قد پا می‌شوی، یکی نیم‌خیز می‌شوی، یکی این‌طوری می‌کنی. فرق می‌کند. بر اساس چیست؟ همه‌اش باید بر اساس چه باشد؟ تقوا و علم. این دوتا. علم و تقوا. که وای به حال ما اگر جلوی آن کسی که وضع مالیش از دیگران بهتر است بلند شویم تمام‌قد، ولی آن کسی که خیلی با تقواست نه. این دیگر خیلی زنگ خطر است.


آیهٔ سوم: «تلک الدار الآخرة»

سومین آیه همان آیه‌ای است که می‌گویند بترسیم. بگویم — و اگرچه خیلی از بحث‌هایی که آماده کردم ماند، عیبی ندارد؛ هرچه که روزی‌تان بود بس است دیگر؛ دیگر برویم تو مناجات. این آیه را پدر شیخ بها فرمود مراقب باش. من گفتم خیلی این آیه مرا می‌لرزاند، می‌ترساند.

آن دارِ آخرت را اینجا رها کن؛ اینجا تمام می‌شود می‌رود؛ اینجا پله است. مسافرخانه است؛ باید برویم. آن دارِ آخرت، آن دنیای بعدی، آن دارِ ابدی:

«تِلْكَ ٱلدَّارُ ٱلْـَٔاخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِى ٱلْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا ۚ وَٱلْعَٰقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ» (قصص/۸۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن سرای آخرت را برای کسانی قرار می‌دهیم که در زمین برتری‌جویی و فساد نمی‌خواهند؛ و فرجام از آنِ پرهیزگاران است.

ما آن را قرارش دادیم. برای کی؟ حالا ببینیم ما هستیم یا نیستیم. برای کسی قرار دادیم که اصلاً و ابداً اراده نکرده‌اند این‌ها — چه را؟ — دنبال برتری‌جویی در زمین نیستند. همه به من سلام کنند؛ همه تحت امر من باشند؛ هرچه من می‌گویم همان. فلانی وارد شد سلام مرا جواب نداد؛ سلامم خشک داد؛ به من بی‌حرمتی کرد. این‌ها همه نشانهٔ چیست؟ علو است؛ تکبّر است. که ریشه‌اش چه بود؟ حواسمان به ریشه باشد. استکبار، تکبّری که در وجود است، می‌زند به قبول نکردن لقاء خدا، ملاقات خدا. بعد دیگر هر کاری می‌کند چون قبول ندارد.

دیگر چه؟ یک خصوصیّت: دنبال فساد نیستند؛ آمده‌اند برای اصلاح‌اند. اگر هم یک وقت خلافی… فساد یعنی خارج شدن از مسیر. تو وجود خودش هم هست. اگر این آشکار شود — خارج شدن از مسیر — بعد جار بزند آی بیایید این‌ور، ول کنید هیئت و مسجد: این می‌شود فسق. ظهور فساد است. این خیلی بد است. فساد پیش می‌آید. یک دفعه طرف سر می‌خورد سمت گناه، از مسیر خارج می‌شود از صراط مستقیم. می‌گوید نه؛ کسانی که آخرت ما برایشان هست این‌طوری نیستند که بروند. نه؛ سریع برمی‌گردند.

لذا امیرالمؤمنین علیه‌الصلاةوالسلام فرمود خوشا به حال آن‌هایی که زیر هر گناهشان یک استغفار هست. ما آدمیم، انسانیم؛ بالاخره ممکن‌الخطا و ضعیفیم. آقا ضعیفیم. گناه می‌کنیم، می‌افتیم به آلودگی. ضعف نفس داریم، ناقصیم. پیش می‌آید آلودگی؛ اما سریع باید برگشت. این سفره‌ها بهترین جا برای توبه است. آن هم چه شبی؟ شبی که متعلّق به مادر سادات باشد.


اجر عزاداری از فاطمه نخواهیم

بعضی‌ها امشب می‌آیند می‌گویند ما اجر عزاداری از فاطمه می‌خواهیم. از قدیم هم مرسوم بود. ما هم یک زمانی می‌خواندیم؛ بعد که شهدا شاخک‌مان را تیز کردند دیدیم این بی‌ادبی است. یعنی چه ما اجر عزاداری از فاطمه می‌خواهیم؟ ما مزد عزاداری می‌خواهیم؟ ما چه کرده‌ایم؟ اجر عزاداری؟ ما چه عزادار؛ خودش بوده. بعد اصلاً همین که اجازه داد در مجلس و هیئت عزادارها باشیم و لباس مشکی حسینش را به تن کنیم، بزرگ‌ترین مزد ماست.

«جَزَاءُ نَفْسٍ عَمَلُهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پاداش هر کس همان عمل اوست.

جزایی که به من و شما می‌دهند عیناً خود عمل است. دنبال جزا نباش. جزا خود آن عمل است. همین که اجازه دادند تو نماز بخوانی، روزه بگیری، ذکر بگویی، هیئت بروی، مسجد بروی، این عین جزاست. چرا الان خیلی‌ها تو گناه‌اند و تو تو مجلس عشقی؟ این جزای تو نیست؟

الان باید بیفتی به خاک پای مادر، چادر خاکی‌اش را به چشم‌ات بکشی، با اشک چشم از او تشکر کنی که دو ماه اجازه دادی من قاطی عاشق‌ها بشوم، بی‌بی جان. اگر هر شب برای حسینت گریان شدم این شصت شب؛ اگر اربعین آن‌طوری آواره شدم؛ اگر هم جا ماندم خیلی دلم شکست برای رفتن‌نرفتن و دلتنگی برای حرم حسین تو: همه‌اش لطف تو بود بی‌بی جان.

همهٔ امور خیری که از طریق امام حسن به من رسید شب قدر، از طریق تو که روح اعظم بر امام حسن من نازل شد. مادر. اصلاً حرف مادر که می‌شود دل‌ها نرم می‌شود. بچه‌ها حریم را بیشتر نگه می‌دارند، باادب‌تر می‌شوند، اختلافات را می‌گذارند کنار. مادر تنها مقامی است و مرجعی است که می‌تواند همه را دور هم متّفق کند، جمع کند. محل جمع است. جمع‌الجمع مادر.

لذا یک عوضی مثل من هم قاطی شما عاشق‌ها راه داده امشب. مادر، چادر تو می‌خواهم امشب به چشمم بمالم. خاک چادر خاکی تو به چشم‌هایم بسایم، تشکر کنم. دستم می‌رود به وصله‌های چادرت. اما من از وقتی که کسی تو قوهٔ خیالش دارد با مادرش صفا می‌کند، با حضرت زهرا، چادر مادر را به سینه می‌کشد، به سر و رو و صورت می‌کشد: یک دفعه دستش بخورد به قسمتی از چادر که سوراخ شده. یک وقت دستش بخورد به قسمتی از چادر که شعلهٔ آتش آن را سوزانده. دستش برسد به قسمتی از چادر مادر که خونی است.

امشب شب مادر است؛ شب کیسه‌کشیِ پایان شصت شب. آلودگی نباید بماند. به خاک پایش بیفت؛ چادر خاکی‌اش را به چشم بکش؛ از وصله‌ها و سوراخ آتش و خون چادر مادر در قوهٔ خیالت غافل نشو. لقاء را که استکبار زد، امید ملاقات را که از دل کند، فرشته را جسم کرد و خدا را به چشم بصر خواست: ریشه‌اش علو بود. امشب علو را زمین بگذار. اجر از فاطمه نخواه؛ اذنِ سیاه‌پوشی حسین را شکر کن. زیر هر لغزش یک استغفار بگذار و برگرد.

حاجی چه می‌گویی امشب؟


یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.