ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 097

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

افتتاح جلسه؛ استعاذه و استغاثه

خود را به خدای منّان می‌سپاریم. سخن را با پناه بردن به او آغاز می‌کنیم.

«يَا رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ ٱلشَّيَاطِينِ وَمِن شَرِّ نَفْسِي وَمِن شَرِّ خَلْقِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسه‌ها و ضربه‌های شیاطین، و از شرّ نفس خود، و از شرّ آفریدگانت، به تو پناه می‌برم.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.

«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

همین فقره در سورهٔ فاتحه آمده است:

«إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَةٍ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمت؛ و از فضل او درخواست می‌کنم.

سه بار استغاثه می‌کنیم:

«ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ ٱلزَّمَانِ. ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ ٱلزَّمَانِ. ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ ٱلزَّمَانِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فریادرس تویی ای صاحب‌زمان؛ فریادرس تویی ای صاحب‌زمان؛ فریادرس تویی ای صاحب‌زمان.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.

آیات انتهایی فصلت در رسالهٔ لقاءالله

آیهٔ دیگری که پیرامون لقاءالله سخن گفته، آیات انتهایی سورهٔ فصلت است؛ همان آیاتی که حضرت استاد هم در کتاب شریف لقاءالله‌شان آورده‌اند. آیهٔ بسیار زیبایی است که بارها در جلسات به آن اشاره کرده‌ایم و توجه داده‌ایم. دو آیه پشت سر هم است و مرتبط با یکدیگر.

«سَنُرِيهِمْ ءَايَٰتِنَا فِى ٱلْءَافَاقِ وَفِىٓ أَنفُسِهِمْ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ ۗ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُۥ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ شَهِيدٌ» (فصلت/۵۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌زودی آیات خود را در آفاق و در جان‌هایشان به آنان نشان خواهیم داد، تا برایشان روشن شود که او حق است. آیا پروردگار تو بس نیست که او بر هر چیز گواه است؟

ما آیات خود را به آنان نشان خواهیم داد؛ چه آیات آفاقی، و «فِي أَنفُسِهِمْ»: چه در جان‌هایشان، که آیات اَنفسی است. «حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ»: تا برای آنان آشکار شود که او حق است.


أنه الحق؛ مجالی و تشئونات در الله‌شناسی

بر اساس فرمایش حضرت علامه، استاد سید محمدحسین حسینی تهرانی — روحش شاد؛ مزارش در مشهد رضا بوی بهشت می‌دهد — در کتاب شریف الله‌شناسی، عرض کرده‌ایم که ایشان به نحوی اثبات کرده‌اند: با توجه به اینکه ضمیر «أَنَّهُ» مفرد آمده، می‌خورد به همان چیزی که در درون آیات آفاقی و اَنفسی دیده می‌شود. آن چیست؟ الحق؛ حق.

آیات الهی همه نمایشگر حق‌اند. کلمات حق‌اند. مجالیِ حق‌اند. ظلّ‌الله‌اند؛ سایهٔ حق‌اند. تشئونات الهی‌اند. اطوار وجودیِ او هستند. شؤون او هستند. نشانه‌های او هستند. ظهور و بروز او هستند. حق در آن‌ها، نسبت به سعهٔ وجودی‌شان، آشکار شده و می‌شود. هست؛ منتها برای کسانی که اکنون چشم دیدن ندارند، در آینده آشکار خواهد شد و آنان خواهند دید؛ خوب و بد.

این وجهی است که ما معمولاً — چون در سیر بحث حکمت و عرفان بوده‌ایم و در تفسیر اَنفسی آیات، نه آفاقی — بیشتر پیرامون همان نظام آفاقی و اَنفسی و معرفت نفس و معرفت رب گفته‌ایم؛ بر اساس حدیث:

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس خودش را شناخت، پروردگارش را شناخته است.

سخن را به بحث آیات و مجالی و کلمات و تشئونات حق زده‌ایم؛ و ثابت کرده‌ایم که خودِ حضرت‌عالی هم آیت‌الله هستی و آن‌به‌آن حضرت حق. نه فقط شما؛ تمام این کائنات در حال سؤال از حق هستند.


فقر محض و طلب فیض؛ کل یوم هو فی شأن

چون فقیر محضیم و عین ربط به مبدأیم:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ أَنتُمُ ٱلْفُقَرَآءُ إِلَى ٱللَّهِ ۖ وَٱللَّهُ هُوَ ٱلْغَنِىُّ ٱلْحَمِيدُ» (فاطر/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای مردم، شمایید نیازمندان به‌سوی خدا؛ و خداست همان بی‌نیاز ستوده.

آن‌به‌آن طلب فیض می‌کنیم؛ یا به یک معنا اصلاً طلبِ بودن می‌کنیم. آن‌به‌آن، خدا آن فیضان مبارکش را — فیض را علی‌الاطلاق، علی‌الدوام — آن‌به‌آن می‌ریزد در وجود کسانی که دارند سؤال می‌کنند. چه کسانی از او سؤال می‌کنند؟

«يَسْـَٔلُهُۥ مَن فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۚ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِى شَأْنٍۢ» (رحمن/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که در آسمان‌ها و زمین است از او درخواست می‌کند؛ هر روز او در کاری است.

هرچه در آسمان و زمین است؛ یکی از آن اشیاء هم همین شمایید. آن‌به‌آن داریم درخواست می‌کنیم. و «كُلَّ يَوْمٍ»: در هر یوم — و یوم ظرف ظهور اشیاء بود — در هر ظرف ظهوری که حق دارد ظهور می‌کند، «هُوَ» همان «هُوَ» است:

«قُلْ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ» (اخلاص/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو او خدای یکتاست.

آن «هُوَ» در شأنی جدید است. خدا آن‌به‌آن دارد ظهور می‌کند؛ خودش را به رخ می‌کشد. کیست که ببیند؟

چون غالباً گرفتار غفلت‌اند و آن چشم را متأسفانه ندارند؛ به جهت غبار غفلت دنیا، هوای نفس و شهوات و غضب و دلبستگی‌ها و تعلقات و حرص و طمع و دنیاپرستی. به یک جمله بگوییم:

«حُبُّ ٱلدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دوست‌داشتن دنیا سرِ هر گناهی است.

چقدر اساتید ما به مریدهایشان در توجه به این روایت شریف تأکید داشتند که رأس همهٔ آلودگی‌هاست؛ همهٔ سیئات، حبّ دنیا. این باعث شده چشم‌ها بسته شود و این ظهور حق را نبینند. دنیای دَنی و پستِ فلسفی را می‌بینند، اما اصلاً توجه ندارند که این‌ها آیات الهی‌اند.


أولم یکف بربک؛ آیا پروردگار تو بس نیست؟

در ادامهٔ آیه خود حضرت حق می‌فرماید، بعد از اینکه تأکید می‌کند «حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ»:

«أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُۥ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ شَهِيدٌ» (فصلت/۵۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا پروردگار تو بس نیست که او بر هر چیز گواه است؟

چه زیبا! آیا کافی نیست پروردگار تو؟ آیا کفایت تو را نمی‌کند؟ آیا کافی نیست این‌همه ظهور و بروز حق؟

و چه عجیب است — خدا رحمت کند از اساتید ما در جلسهٔ سی‌وشش شرح اسفار ملاصدرا می‌فرمودند — حتی آن‌هایی که قائل به مادیت‌اند و می‌گویند بالاخره کسی ایجاد کرده، ایجاد کرده، ایجاد کرده، حالا آن را می‌گیرند مادهٔ اولیه، قائل به نظم در حساب نظام هستی و امور هستند؛ منتها این نظم را ذاتاً ماده ایجاد کرده. می‌زنندش به ماده.

و آن‌هایی هم که حتی قائل‌اند به اینکه وحدتِ صنع عرض شود، می‌گویند نه، حضرت حق ماده نیست؛ خدایی هست؛ اما خدا صرفاً در انشاء، در ایجاد، در خلقت و در صدور خداست. خدا خلق می‌کند. اما همین که آن شیء وجود پیدا کرد، چون موجود شد، دیگر لزومی ندارد که خدا ادامه بدهد خدایی‌اش را؛ چون نسبت به سعهٔ وجودی‌اش وجود را دیگر دارا شد. و خودِ وجود، خودِ وجود ذاتاً — اینجا دیگر بحث را خراب می‌کنند — وجود ذاتاً از اینجا به بعد خودش مختار است.

دقیقاً در برابر کسانی که می‌گویند:

«نَحْنُ مُسْتَقِلُّونَ فِي أَفْعَالِنَا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما در کارهایمان مستقل هستیم.

آن‌هایی که می‌گویند ما در افعال‌مان مستقل هستیم. این‌ها همه با هم همدست باشند، دقیقاً مقابل چه می‌شوند؟ در برابر وحدت توحیدیِ قرآنیِ شیعه.

باز بحث چه بود؟ آن‌ها هم حتی می‌گویند که اگر حتی — العیاذ بالله — آن وجود اصلی، وجود ازلی، وجود اولی، آن وجود کل، حتی اگر آن معدوم بشود، از بین برود، باز نظام — چون دقت بفرمایید وجود را به ارث برده؛ وجود که موجود شد وجود گرفته — همین وجود چون از همان مادهٔ اولیه است، باز نظم را ذاتاً در خودش دارد.

یعنی چه‌کار می‌کنند؟ بحث را خراب می‌کنند و خودشان هم نمی‌فهمند چه دارند می‌گویند. باز به یک معنا می‌شود گفت دارند غیرمستقیم ثابت می‌کنند که آقا شما بالاخره نظم را قائلی در وجود. خب حالا این وجود از کجا بود؟ آن وجود کل؛ آن وجود صمدیِ حضرت حق، الله جلّ جلاله و أعظم شأنه.

بر اساس این آیه هم که آن‌به‌آن خدا دارد ظهور می‌کند: اگر یک آن ظهور حق را برداری، همه‌چیز متلاشی است؛ همه‌چیز از بین باید برود قاعدتاً. این نظم به جهت بودنِ ازلی و ابدیِ آن وجود صمدی است.


اتهام حلول؛ لا یتناهی و صمدیت

بعد می‌آیند به ما انگ این را می‌زنند که شما حلولی هستید؛ می‌گویید مثلاً خدا در این انسان، در این حیوان، در این دانهٔ میوه، در این خردل، در این زمین، در این آسمان حلول کرده؛ یعنی این شد خدا.

کی اهل توحید قرآنی و صمدیِ الهی چنین تصوری دارند؟ مگر ما نمی‌گوییم او لا یتناهی است؟ وجود حق انتها ندارد. اگر شما ما را قائل به این می‌دانی که داریم می‌گوییم خدا به‌تمامه، به‌تمامه، حلول کرده در این دانهٔ خردل، در این دانهٔ کنجد، پس چگونه خدا لا یتناهی است؟ چطور قبول داری که ما پذیرفته‌ایم خدا لا یتناهی است، بعد از این طرف ما را متهم می‌کنی که خدا که لا یتناهی است حلول کرده در یک شیء؟ پس چگونه لا یتناهی؟ این که حد دارد.

بعد چگونه اصلاً از صمدیت، تکلیف این‌همه کلمات وجودیِ نظام هستی به‌جز این دانهٔ خردل و کنجد چه می‌شود؟ صمد یعنی همه‌جا را پر کرده. پس بقیه تکلیف‌شان چیست؟ اصلاً خودشان هم نمی‌فهمند چه می‌گویند. حرف نشنیده‌اند؛ زبان قوم را — به قول استاد — نشنیده‌اند؛ استاد ندیده‌اند؛ چهار تا حرف یاد گرفته‌اند، قلم به دست می‌گیرند و کتاب می‌نویسند؛ و کتاب‌های بازاری هم که الا ما شاء الله زیاد.

به هر حال بحث چه بود؟ اینکه خدای منّان دارد می‌گوید به‌زودی «سَنُرِيهِمْ»: ما به آنان نشان خواهیم داد آیات خودمان را، که برایشان آشکار شود. فرقی هم نمی‌کند چه در نظام آفاقی، چه اَنفسی، آشکار شود که این حق است که ظهور کرده؛ یعنی من و شما ان‌شاءالله که همین‌جا. اما آن‌ور سخت می‌شود؛ خیلی دشوار می‌شود.

کشف غطاء و بصر حدید؛ برزخ و نبأ عظیم

بهت و حیرت؛ و آن چه عرض کنم، نمی‌دانم چه اسمی پیدا کنم برایش. لال شدن بگوییم. انسان — یا قرآن این‌چنین تعبیر کرده:

«لَّقَدْ كُنتَ فِى غَفْلَةٍۢ مِّنْ هَٰذَا فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَآءَكَ فَبَصَرُكَ ٱلْيَوْمَ حَدِيدٌۭ» (ق/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی از این در غفلت بودی؛ پس پرده‌ات را از تو برداشتیم و دیده‌ات امروز تیز است.

چشمت تیز می‌شود. اصلاً مات و مبهوت. حالا این مات بودن و مبهوت بودنِ ما آن‌جا چقدر طول می‌کشد، نمی‌دانم؛ نسبت به بی‌خبری‌مان از عالم. اصلاً برزخ هم همان است عزیزم: همان معطّل ماندن، همان انتظار.

هر مقدار که این‌جا بی‌خبری از نبأ و خبر عالم باشد — مخصوصاً خبر بزرگ عالم:

«عَمَّ يَتَسَآءَلُونَ» (نبأ/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از چه می‌پرسند؟

«عَنِ ٱلنَّبَإِ ٱلْعَظِيمِ» (نبأ/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از آن خبر بزرگ.

آن ولایت کلیهٔ الهیه و ولایت‌دار امیرالمؤمنین است. هر مقدار از این بی‌خبری، آن طرف معطّلی؛ مبهوتی؛ ماتی می‌مانی.

و این‌جا بسم‌الله. حالا این‌جا نکردیم؛ آن‌جا می‌گوید بالاخره این آشکار می‌شود، حداقل برای خودت، که تو هم آیت‌الله بودی؛ نشانهٔ حق بودی؛ ظهور و طوری از اطوار حق بودی. آن موقع حالا ببین چقدر برزخت اذیتت کند. چقدر «وا حسرتا» بخوری.

همین‌جا، تو این دنیای محدود، یک اشتباهی انسان می‌کند، مسیر زندگی‌اش کج می‌شود؛ به سمتی می‌رود که حسابی دارد اذیت می‌شود با یک اشتباه. تا آخر عمرش خودش خودش را می‌خورد. شب‌ها خواب راحت ندارد. همه‌اش اضطراب و تشویش و استرس — به قول امروزی‌ها. یک اشتباه؛ یک اشتباه. بعد آن طرف می‌بینی عُمرت را باختی. ببین چه برزخی در انتظار ماست. فقط به خاطر یک غبار غفلت. خب بِدِم، دَم بزن، این غبار برود.

ببین همین‌جا ببین که تو هم آیت‌اللهی. کس خودش را آیت‌الله واقعاً دید، به این رسید، دیگر احساس عزت نفس دارد.


عزت نفس؛ روایت امام هادی علیه‌السلام

و کسی که عزت نفس ندارد، امام هادی صلوات‌الله‌علیه فرمود:

«فَلَا تَأْمَنْ شَرَّهُ مَنْ هَانَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از شرّ کسی که نفسش در نزد او خوار شده ایمن مباش.

کسی که دچار خواریِ نفس و زبونیِ نفس است؛ یعنی اهانت به نفس و کوچک شمردن آن ودیعه‌ای که خدا در وجودش قرار داده؛ یعنی خودش را نشناسد؛ اهانت نفس. چنین کسی «فَلَا تَأْمَنْ شَرَّهُ»: از شرّش ایمن نباش. ایمن نیستی. هر شرّی از چنین کسی بعید نیست.


الشهید؛ شهادت لفظی و شهادت حقیقی

بعد این‌جا خدا ادامه می‌دهد که خب حالا:

«أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُۥ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ شَهِيدٌ» (فصلت/۵۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا پروردگار تو بس نیست که او بر هر چیز گواه است؟

آیا برای تو همین پروردگار تو کافی نبود که او بر همه‌چیز شاهد است؟ «إِنَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ». اصلاً شهیدِ اول خودِ خداست. از اسماء حق. نمی‌شود کسی رابطه‌ای با شهید — با آن شهید علی‌الاطلاق، یعنی الشهید که همهٔ شهود و شهادت نزد اوست — رابطه‌ای با او پیدا نکند و به عالم شهادت دست پیدا کند. اصلاً نمی‌شود.

نمی‌شود بگوید:

«أَشْهَدُ أَن لَّا إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گواهی می‌دهم که معبودی جز خدا نیست.

در حالی که رابطهٔ قلبی و کشفی و شهودی و عینی با الشهید که حضرت حق است پیدا نکرده. نمی‌شود. لقلقهٔ زبان است. حتی اگر هم برود جبهه و شهید هم بشود به ظاهر، ولی شهید نیست.

ما حدیث عجیبی داریم. کسی که شهید می‌دانند همه او را، در صحنهٔ محشر می‌گویند بفرمایید جهنم. می‌گوید آقا من شهید راه شما. به او می‌فرمایند که شما برای اینکه اسم در کنید رفتید جنگ؛ که بگویند فلانی آدم شجاعی بود. فلانی برای چشم این و آن رفتی. وای؛ وای چه خبر است آن‌ور. وای بر ما اگر تصفیه نشویم و بمیریم. الله اکبر.


ألا إنهم فی مرية من لقاء ربهم

آیهٔ بعد می‌آید این‌چنین تصریح می‌کند. درد اصلی را مطرح می‌کند:

«أَلَآ إِنَّهُمْ فِى مِرْيَةٍۢ مِّن لِّقَآءِ رَبِّهِمْ ۗ أَلَآ إِنَّهُۥ بِكُلِّ شَىْءٍۢ مُّحِيطٌۢ» (فصلت/۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آگاه باش که آنان از دیدار پروردگارشان در تردیدند؛ آگاه باش که او به هر چیزی احاطه دارد.

این‌ها می‌دانید چرا گرفتارند؟ این‌جا چشم‌شان باز نیست. می‌دانید چرا خدا دارد تشر می‌زند قبلش که «أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ»؟ نمی‌خواهی این را بپذیری؟ آیا خدا کافی نیست برای تو که «إِنَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ»؟ خدا را شاهد بر همهٔ عالم نمی‌بینی؟ خدا را ناظر نمی‌بینی؟ سمیع و بصیر نمی‌بینی؟ این تشر را چرا زده؟ درد را دارد مطرح می‌کند.

می‌گوید من به شما بگویم: به خاطر اینکه این‌ها «فِي مِرْيَةٍ مِن لِقَاءِ رَبِّهِمْ»؛ تمام شد. این‌ها از ملاقات پروردگارشان در شک و تردیدند. قبول ندارند خلاصه. باور ندارند.

حتی شاید در علم فکری ازشان بپرسی: آقا تو واقعاً خدا را ملاقات می‌کنی؟ بله؛ مثل من صد تا آیه هم رو کند که صددرصد ملاقات می‌کنم. اما وقتی این کلام را با اعمالش تطبیق می‌دهی، همخوانی ندارد. ندارد آقا.

باور کنید دو سه روزه بدجوری کلافه‌ام. تو خودم دارم می‌پیچم به خاطر فهمیدن یک قصه‌ای. یک چیزکی‌اش را برای شما باز کنم اگر ان‌شاءالله شما را اذیت نکند. چون خیلی حرف‌ها را من با احتیاط می‌گویم؛ شاید مال شماها نباشد، مال آن بیچاره باشد که گرفتار در آن هزیز نفس است.


چرا بسیاری از حاجات روا نمی‌شود

چرا بسیاری از حاجات ما روا نمی‌شود؟ خیلی ابتدایی راحت حرف بزنیم. چرا بسیاری از چیزهایی که ما از خدا می‌خواهیم خدا به ما نمی‌دهد؟ حتی مقامات و درجات معنوی؛ حتی علم و حکمت و عرفان؛ حتی برو تا دیدار امام عصر و این کشف و کرامات‌ها. مگر این‌ها بد است؟ مگر علم بد است؟ مگر درجات عالیهٔ معنوی و عرفان و حکمت و دیدن اشیاء و حقیقتِ باطن اشیاء عالم بد است؟ مگر بد است من به مقامات عالیهٔ عرفانی برسم؟ نه؛ خیلی هم عالی است. خب چرا خدا من را به این چیزهای خوب نمی‌رساند؟ مگر درخواست من بد است؟ نه. خیلی هم خوب است. خب چرا خدا نمی‌دهد؟

به خاطر اینکه — ببخشید حالا چون با وجود شما من این‌طوری حرف می‌زنم و الا قاطع‌تر می‌گفتم — شاید به خاطر این است که می‌گویند شاید خیانت کردی. چون قدر ندانستی و خیانت کردی.

هرچه نعمت سنگین‌تر است، آزمایشش هم سنگین‌تر است؛ سخت‌تر است. آدم با امام حسین آزمایش بشود، خیلی جوابی که پس می‌دهد سهم سنگین‌تر و سهمگین‌تر و سخت‌تر است از آزمایشی که مثلاً با یک انسان مؤمن پس می‌دهد. این هم خیلی بالاست.


امام صادق و مؤمن خستهٔ راه

وقتی محضر حضرت رسید، حضرت راهش نداد آن شخص را. بعد حضرت صادق صلوات‌الله‌علیه — این کاشف به حقایق عالم علی‌الاطلاق؛ عالم به قول حضرت استاد به ملک و ملکوت — راهش نداد؛ تحویلش نگرفت. گفت آقا چرا؟ من چه جسارتی کردم؟

فرمود تو راه که می‌آمدی، مرکبی که سوارش بودی جا داشت. یک مؤمنی خستهٔ راه دست تکان داد؛ تو سوارش نکردی. تو جسارت به ما کردی؛ چون او متصل به ماست. امتحان پس داد. اما خب جوابش چه شد؟ این رفوزه شدن با یک تشرِ امام صادق رفع شد. تا همین مقدار. متوجه شد؛ توبه کرد و عذرخواهی کرد؛ حضرت هم او را پذیرفت و جبران کرد.

اما آیا می‌شود آن کسی که امام حسین را پس بزند جبران کند؟ آن کسی که امام زمانش را پس بزند، امام زمان را بی‌اعتنایی کند، او را می‌شود جبران کرد؟ ببینید دارم مثال می‌زنم متوجه بشوید. هرچه نعمت بزرگ‌تر، امتحانش سخت‌تر و سهمگین‌تر. البته اگر کسی در نعمت بزرگ بتواند نعمت را خوب نگهداری کند، امانت‌داری کند، بله؛ مقامی هم که به او می‌دهند مقام بسیار بالایی است. بسیار بالاست. اما نه؛ اگر بلغزد چه؟


غربت امام حسن و زبان حال امام عصر

باور کنید تنم لرزید امروز وقتی در حالات امام حسن مجتبی صلوات‌الله‌علیه می‌خواندم گلایه‌هایی که از اهل زمانش داشته. یا مثل امیرالمؤمنین: حاضرم ده تای شما را، صد تای شما را — به یک معنا شاید بشود این‌طوری فرمایش حضرت را تعمیم داد که شاید منظورش این بوده که یک لشکر از شما را حاضر هستم بدهم یک دانه از سربازهای معاویه را بگیرم. الله اکبر. چرا آخه آقا؟ چون آن‌ها در حرف باطل‌شان منسجم‌اند؛ اما شما روی حرف حق‌تان متشتتید، شلید، سستید. دقیقاً حال و روز ماهاست.

بعد تنم لرزید؛ گفتم الان امام عصر زبان حالش چگونه است نسبت به ما؟ در مورد ما آقا چه می‌گوید؟ می‌گویند امام حسن — قربونش بروم که امشب شبش است — خب آن‌قدر غریب بود که بهترین یارانش — که اگر من بگویم آن «یا مُضِلَّ الْمُؤْمِنِينَ» را، استغفرالله، «کسی که مؤمنین را ذلیل کردی» را چه کسی گفته، شما باور نمی‌کنید در تاریخ. اصلاً باور نمی‌کنید. می‌گویی آقا اشتباه تاریخی است؛ تو روایت اشتباه شده.

بهترین یعنی سرداران لشکر امام حسن صلوات‌الله‌علیه به معاویه می‌گفتند آقا پول بیشتر بده. ما نه آدم‌های دور امام حسن را می‌آوریم برایت؛ اصلاً خود آقا را کت‌بسته برایت می‌آوریم. الله اکبر.

امیرالمؤمنین می‌فرمود که من از شما بدم می‌آید، شما هم از من بدتان می‌آید. خدا علی را از شما بگیرد و بدتر از خودتان را بر شما حاکم کند. الان زبان حال امام عصر نسبت به ما چیست؟ ما آقا را به چه می‌فروشیم؟ نهیب‌هایی که باید به خودمان بزنیم دیگر.

این‌جا توی این آیه خدا دارد نهیب می‌زند. می‌گوید آقا خسته‌تان نکنم بهتان بگویم چرا شما قبول ندارید این کشف و شهود را، این عرفان را؛ چرا قبول نداری که خودت آیت‌اللهی؟ چرا قبول نداری همهٔ عالم شؤون حق‌اند، ظهور حق‌اند؛ خدا آن‌به‌آن دارد ظهور می‌کند، تجلی می‌کند؛ این‌ها تجلیات حضرت حق‌اند؟ چون که اصلاً باور نداری که قرار است حق را ملاقات کنی. علت اصلی این است. یک ذره باید به خودمان بیاییم روی باورهای نسبت به آن‌ورِ آب؛ آن‌ور.

آیا واقعاً الان اگر من این مقدار تو بانک سپرده‌گذاری کنم، آقای بانک واقعاً شما سه ماه بعد این‌قدر به من می‌دهی؟ بله؛ این هم تنظیم قرارداد و فلان. یقین می‌کنی می‌روی پول می‌گذاری. زن‌ها که همهٔ زندگی‌شان به طلا بسته است، می‌فروشند طلاشان را می‌گذارند سپرده‌گذاری می‌کنند که بتوانند دارایی‌شان را بیشتر کنند. البته ان‌شاءالله زن‌های من و شما این‌طوری نیستند. به صورت کلی داریم می‌گوییم؛ که آن‌ها هم یک‌دفعه گوش‌شان تیز بشود و از همه بیفتند یک چیزی بشنوند. چرا؟ یقین دارد. اما نسبت به آن طرف؟

قرآن چه می‌فرماید؟ در انتهای سورهٔ فصلت:

«أَلَآ إِنَّهُمْ فِى مِرْيَةٍۢ مِّن لِّقَآءِ رَبِّهِمْ ۗ أَلَآ إِنَّهُۥ بِكُلِّ شَىْءٍۢ مُّحِيطٌۢ» (فصلت/۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آگاه باش که آنان از دیدار پروردگارشان در تردیدند؛ آگاه باش که او به هر چیزی احاطه دارد.

احاطهٔ بِکُلِّه نه عَلَیک؛ تار و پود

«بِكُلِّهِ»؛ «بِكُلِّهِ». «اَلا» کُلّه نیست ها. به قول علامه می‌فرمود این «بِكُلِّهِ» یعنی به تار و پود محیط است.

«وَٱللَّهُ مِن وَرَآئِهِم مُّحِيطٌۢ» (بروج/۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا از فراسوی آنان احاطه‌کننده است.

این «بِكُلِّهِ» یعنی به تار و پود، به جزءجزء، احاطهٔ کامل دارد. نه اینکه تو محاط باشی، خدا محیطٌ علیک؛ مثل این سقف الان محیط بر توست. احاطه کرده تو را همین مقدار. این هم احاطه دارد اما آن احاطهٔ «عَلَیه» است. این سقف احاطهٔ «عَلَیک» است. اما احاطهٔ الهی «بِكُلِّهِ» است؛ «بِـ» یعنی به تار و پود. چون اصلاً تو جدایی از او نیستی که. منفک از او نیستی که. نمی‌توانی باشی که؛ اگر باشی اصلاً نیستی؛ عدمی. همین که موجود هستی ظهور حقی. پس چقدر ما جسارت به حق کرده‌ایم.


نسب به الله؛ عیال‌الله و ناموس حق

نسب ما به الله می‌رسد. الله اکبر. الله اکبر. سبحان‌الله. آقا نسب شما به کی می‌رسد؟ بله من نسب از بزرگان دارم؛ پدرم این است، مادرم این است، اجدادم آنان‌اند، من ساداتم. آقا نسب من و شما به الله می‌رسد. الله اکبر. ما ظهور الله‌ایم. ما عیال‌الله‌ایم. ناموس حق یعنی این. من به ناموس خدا جسارت کردم؛ خودم هم ناموس حق بودم. الله اکبر.

مثلاً امام حسین شهید شد. خدا شمر را روی سینهٔ آقا تحمل کرد برای اینکه ناموس حق باقی بماند. قانون دین؛ دین ناموس خدا؛ الوهیت نظام برقرار بشود، بماند. که «سَنُرِيهِمْ» قرار است ما این را ببینیم.

حالا من وجه دومی را می‌خواستم بگویم که نگفته بودم. تو همین مقدمه‌اش گیر کردیم؛ عیبی ندارد. تبرکاً عرض می‌کنیم. یکی از وجوه دیگری که این آیه دارد — وقت ما گذشت. من می‌خواستم بیشتر از نیم ساعت صحبت نکنم. چه خاکی به سرم بریزم. دیگر کلی عرض می‌کنیم؛ وارد جزئیاتش نمی‌شوم.

می‌گویم هر کدام از این آیات را واقعاً بخواهیم درست و درمان درباره‌اش حرف بزنیم، واقعاً با بی‌سوادی منِ بی‌سواد، یک ده‌شبی هر آیه می‌خواهد که باز بشود قشنگ. چه برسد به آن علما و آن‌ها که در یک کلمه از قرآن سی شب حرف می‌زدند؛ بودند از بزرگان پیشین ما.


وجه مهدوی آیه؛ خسف و مسخ و غربال

در روایاتی که در تفاسیر روایی ما آمده — کتاب‌های تفسیر روایی مثل نورالثقلین، مثل برهان، مثل تفسیر روایی علی بن ابراهیم قمی، مجمع‌البیان مرحوم طبرسی، این‌ها و امثالهم — روایاتی را ذیل این آیه آورده‌اند. خوب است بدانید که این «حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ» را که برای این‌ها آشکار می‌شود حق در نظام آیات آفاقی و اَنفسی، اشاره شده. یکی از لایه‌های پنهانی آیه را دارم می‌گویم.

اهل بیت علیهم‌الصلاةوالسلام فرموده‌اند می‌زند به قیام یادگار آخر ما، حضرت اباصالح المهدی صلوات‌الله‌علیه.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

یعنی مربوط به قیام حضرت است. حضرت که قیام می‌کند، می‌بینی در نظام آفاقی آیات پدیدار شد؛ دگرگونی رخ داد. حتی خسف و مسخ و این‌ها اتفاق می‌افتد: مثلاً در زمین فرو رفتن، پریدن، مسخ شدن، چهره دگرگون شدن؛ در زمین، در آفاق، در اَنفس؛ در ظهور آقا رخ می‌دهد.

الان اگر من گناه کنم چهرهٔ من مسخ نمی‌شود. ستّارالعیوبیِ خدا اجازه نمی‌دهد من چهرهٔ واقعی خودم مشخص بشود:

«يُعْرَفُ ٱلْمُجْرِمُونَ بِسِيمَٰهُمْ» (رحمن/۴۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بزهکاران از سیمایشان شناخته می‌شوند.

این‌جا نه. اما آقا که تشریف بیاورند مسخ هست. یعنی کسی گناه کند تو صورتش همه می‌بینند؛ می‌فهمند چه غلطی کرده. این «سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي ٱلْآفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ» را در چندین روایت دیدم زدند به این موضوع.

اهل بیت علیهم‌السلام تعبیر آیه را این‌چنین بیان کرده‌اند که بالاخره معلوم می‌شود حق کجاست. صبر کنید دگرگونی رخ بدهد؛ بالا پایین بشوید. به قول امیرالمؤمنین حضرت وصی علیه‌الصلاةوالسلام: بگذارید این نخودلوبیاهای داخل آش زیر این شعله‌های آتش بالا پایین بشوند؛ چنان بالا پایین بشوید، غربال بشوید، غربال بشوید؛ پایینی‌ها بیایند بالا، بالایی‌ها بروند پایین. صبر کن؛ آن موقع معلوم می‌شود حق با کیست.

این از جمله آیاتی است که باید زد باهاش سیلی زد تو صورت طرفداران اسرائیل و این غدهٔ چرکین ننگ‌آلود. این آیه می‌زند تو صورت آن‌ها. صبر کن؛ حالا الان یک چند صباحی بکش‌بکش؛ چهل هزار آدم بکش. صبر کن چشم را هم بگذاری می‌رسد. این‌ها وعده‌های الهی است که رهبر عزیز ما می‌دهد تو قرآن: «حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ».

و بخشی‌اش قبل از ظهور، قریب‌الوقوع، نزدیک به ظهور دیده می‌شود؛ بخشی‌اش هم هنگام ظهور؛ و بخشی‌اش هم بعد از ظهورِ آقا. ان‌شاءالله باشیم درک کنیم. آدم‌هایی که ذلیل بودند عزیز می‌شوند. آدم‌هایی که عزیز بودند ذلیل می‌شوند. آدم‌هایی که غنی بودند فقیر می‌شوند. فقرا اغنیا می‌شوند.

«وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِى ٱلزَّبُورِ مِنۢ بَعْدِ ٱلذِّكْرِ أَنَّ ٱلْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِىَ ٱلصَّٰلِحُونَ» (انبیاء/۱۰۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی در زبور پس از ذکر نوشتیم که زمین را بندگان شایستهٔ من به ارث می‌برند.

کسانی که چشمِ دیدن این‌ها را نداشتند زمین را به ارث خواهند برد. یعنی «حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ»: حق آشکار می‌شود. خب چرا الان این را نمی‌فهمند؟ چون که باور ندارند ملاقات را.


قیامت صغری در دیدار امام عصر

اصلاً دیدار امام عصر خودش به یک معنا می‌شود گفت قیامت صغراست؛ و ملاقات و لقاءالله به نحوِ آن صغرایش. موت اجباری دیگر می‌شود کبرایش.

«هَلْ إِلَيْكَ يَا ٱبْنَ أَحْمَدَ سَبِيلٌ فَتُلْقَىٰ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا به‌سوی تو ای پسر احمد راهی هست تا دیدار شوی؟

باید زور بزنی، اصرار کنی، التماس کنی، التجاء کنی که همین‌جا من ببینمت. همین‌جا من بمیرم:

«مُوتُوا قَبْلَ أَن تَمُوتُوا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بمیرید پیش از آنکه بمیرانندتان.

و حالا تا مرگ اضطراری پیش آمد، یک‌دفعه بصر من حدید نشود، تیز نشود؛ ماتِ محوِ برزخِ طولانی نداشته باشم. همین‌جا.

و در کارند دوستان؛ الان در کارند؛ ما بی‌خبریم. یاوران حضرت: این حلقه‌های اوتاد و ابدال و صلحا و نجبا و این‌ها. حلقه‌هایی که بالا عددش را اختلاف هست؛ کاری به عددش نداریم. مثلاً اوتاد چهار نفر که ربط بین امام عصرند با بقیه. حلقهٔ دوم از سی تا تا پنجاه؛ پنجاه‌ویکی هم گفته‌اند.

ابدال کسانی‌اند که بدل‌انشایی می‌کنند در آنِ واحد. مثل یکی از بزرگان که به هیئت خودمان هم همین وسط چندین بار تشریف آورده بودند. تو یک شب تو تهران چند تا مجلس داشتند. بعد از دنیا رفتن‌شان این‌ها مشخص شد. ابدال‌اند؛ هستند. این‌ها رتق و فتق امور امام عصر را انجام می‌دهند در عالم؛ حتی برای غیرمسلمان‌ها. طرف مثلاً شفا می‌گیرد. راه را گم کرده یکی می‌آید نجاتش می‌دهد. چه می‌دانم بلا از او دفع می‌شود.

چقدر کشف و کرامات مدعی هستند که ما امام عصر را دیدیم. نه؛ این ابدال را دیده‌اند. فکر کرده‌اند آقا را دیده‌اند. یکی‌اش همین آشیخ جعفر مجتهدی عزیز است.


قبر شیخ جعفر در مشهد؛ گلایه از بستن مزار

و من نمی‌دانم چرا در مشهد رضا — خیلی برایم سؤال است — که یک روزی متولی آستان قدس رضوی را ببینم و گلایه کنم: چرا قبر شیخ جعفر مجتهدی را بستید؟ شنیده‌ام که می‌گویند مثلاً در برابر سفرهٔ باعظمت امام رضا علیه‌السلام یک سفره‌ای پهن شده آن‌جا. خب بشود. مگر ایشان از نوچه‌های امام رضا نبوده؟ چرا کردیدش دفتر پاسخگویی به سؤالات، که کسی دیگر پیدا نکند آن قبر مبارک را. مگر کم کسی بوده؟ رهبر عزیزمان فرموده‌اند من خودم از شیخ جعفر کرامات دیدم. خب چرا جلوی کرامات کسی که نوچهٔ اهل بیت است می‌گیرید که بعد کسی باورش نشود وقتی از عظمت اهل بیت می‌گویی؟

یکی از مریدان شیخ جعفر که در قم زندگی می‌کرد، آقای سید احمد طباطبایی بود. ایشان خودش نقل می‌کند یکی از اتفاقاتی که رخ داده بود.

حکایت آخن؛ محمد و فاطمه و مهدی و یا علی

در آخن آلمان، آن موقع که حالا درس دکتری می‌خواند — هنوز آن موقع دکتر نبود — در آخن آلمان درس می‌خواند؛ جوانی بود. خودش می‌گوید که در آن محلی که حالا خوابگاه بود، هرچه اتاق هم بود، دیدم از زیر در یک نامه‌ای افتاده. برداشتم دیدم اِ، دست‌خط شیخ جعفر است. شیخ جعفر تو آلمان نامه از زیر در برای من آدرس نوشته: بیا فلان جا؛ یک کلبه‌ای بالای این کوه فلان است؛ بیا آن‌جا. منم گفتم آخه تو آلمان شیخ جعفر چه‌کار می‌کند؟ رفتم؛ خب باور داشتم ایشان را.

رفتم. تپه‌ای بود و بالایش کلبه‌ای. برف وحشتناکی؛ کولاک. من دیدم نمی‌توانم؛ سختم است بروم بالا. از بالا صدای شیخ جعفر را شنیدم می‌گوید: یا علی بگو بیا بالا. یا علی بگو استاد احمد بیا بالا. من یا علی، یا علی گفتم خودم را رساندم. دیدم یک کلبه‌ای آن بالا، حومهٔ شهر آخن آلمان. یک پیرزن مسیحی است؛ جوانش هم تو بستر آرمیده؛ و خودِ مادر غذا دهانش می‌گذارد.

با آقا شیخ جعفر گفتم شما این‌جا تو آلمان، تو این بالای کوه؟ فرمود مأموریتی داشتیم باید انجام می‌دادیم. از آن اتاق رفت بیرون. به این پیرزن گفتم پیرزن شما کی هستید؟ آقا کیه این‌جا؟ گفت جریانش را تعریف کرد. حالا مفصّل است؛ وقت گذشته؛ من این را بگویم و دیگر برویم تو روضه.

تعریف کرد که شوهرم یکی دو سال پیش از دنیا رفت. همین یک پسر را داشتم. خیلی دوستش داشتم و عاشق این پسرم بودم. چند وقت پیش مریضی سرطان حنجره گرفت و آب شد و آب شد و دیگر دکترها جوابش کردند و گفتند دیگر رفتنی است؛ کارش تمام است؛ امیدی نیست. و امروز یک‌دفعه دیدم نفسش حبس شد و دیگر نفسش بالا نیامد؛ حالش بد شد. از دیشب این حالت برایش که پیش آمد — من خیلی هم این‌جا توی بالای کوه و غریب و کسی را نداشتم — دست به دامن حضرت مسیح شدم و حضرت مریم. مسیحی بودند دیگر.

بعد شب خواب حضرت مریم را دیدم. گفتم خانم تو را به خدا، به مسیحت، به عیسای خودت که کلمهٔ الله بود قسمت می‌دهم کمک کن. فرزند تو مرده را زنده می‌کرد؛ فرزند من مریض شده، نمرده. شفایش را بگیر از خدا. حضرت مریم فرمودند که الان کار دست ما نیست. کار دست پسر ما نیست. کار دست کیست الان؟ فرمودند که آخرین پیامبر تشریف آورده‌اند؛ نام‌شان محمد بود صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم. دختری داشت به نام فاطمه. یکی از فرزندانش به نام مهدیِ فاطمه. کار دست مهدی است. هر اتفاقی بخواهد بیفتد دست اوست. دیگر دست پسر من هم نیست. الان زمان، زمان عصر مهدوی است. از او بخواه.

از خواب می‌گوید پریدم. این سه تا اسم یادم بود. هی راه می‌رفتم تو خانه. پسرم با آن حال نزار افتاده. دیگر نفسش بالا نمی‌آید. هی می‌گفتم محمد، فاطمه، مهدی؛ محمد، فاطمه، مهدی؛ یا محمد، یا فاطمه، یا مهدی. صلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین. هی این‌ها را می‌گفتم. یک‌دفعه دیدم آقا آمد. همین آقایی که شما می‌گویید کیه. این تشریف آورد داخل و اصلاً من ماندم این بالای تپه ایشان از کجا پیدا شد؟ کی بود؟ من فکر کردم مسیح است؛ ایشان به نمایندگی از آن‌ها آمده. حالا هرچی؛ چون مادرش گفت کار دست مهدی است.

خلاصه رفت بالاسر پسرم. پارچه را زد کنار. یک مقدار نگاهش کرد. دستش را برد زیر کمر پسرم. یک اسم چهارمی را برد که تن من لرزید. تو آن سه تا اسم، این اسم نبود. تا این اسم را برد این آقا، تن من لرزید. بلند کرد پسرم را؛ پدرم — پسرم چشم‌ها را باز کرد. من را صدا زد گفت مادر گرسنه‌ام؛ غذا بیاور. این معجزه را من — من افتادم به پایشان گفتم شما مسیح هستی؟ گفت نه، من مسیح نیستم. گفتم چرا؟ مسیح این کار را می‌کرده. من دیشب مادرش را خواب دیدم. ایشان به من گفت همان سه تا اسمی که تو خوابِ مادرِ مسیح به شما گفت را یادت هست؟ گفتم بله.

همین آقا شیخ جعفر مجتهدی به من گفت: من یکی از نوکران مهدیِ فاطمه‌ام. دست برده زیر کمر یک بچه که دیگر کار تمام است؛ آورده بالا؛ یک ذکر گفته حالش خوب شده.

می‌گوید من از اتاق رفتم بیرون — یا شیخ جعفر آمد آن لحظه داخل؛ الان تو ذهنم نمانده. ازش سؤال کردم. چقدر هم زیرک بوده این دکتر استاد احمد طباطبایی. من بعضی کتاب‌های ایشان را خوانده‌ام. خیلی عالی است. خیلی کتاب‌های عالی‌ای دارد در عرفان و حکمت. می‌گوید ازش پرسیدم که آن اسم چهارم که این پیرزن می‌گوید چه بود که شما دست بردی زیر کمر این پسرِ به‌ظاهر مرده، گفتی، بلندش کردی و زنده شد؟ آفرین. می‌گوید یک جمله به من گفت. گفت استاد احمد، یک یا علی گفتیم تمامش کردیم.

«يَا عَلِيُّ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای علی.

خیلی شیخ جعفر به امیرالمؤمنین علاقه‌مند بود. خیلی عاشق امیرالمؤمنین. مرحوم آقای مرعشی؛ مرحوم آقای کشمیری. عجیب این بزرگان عاشق. اصلاً آقای کشمیری که آمد تهران، از دوری از نجف — با اینکه رفته بود مشهد بعد آمد قم — خودش فرمود: من از دوری نجف دق می‌کنم؛ می‌میرم تو این ایران. نجف؛ نجفِ مولا. آه خدا.


شب امام حسن؛ دو غربت

شب امام حسن ما از ذکرمان ذکر امیرالمؤمنین شد. هر دو غریب‌اند دیگر. اوج غربت. اگر امیرالمؤمنین به خدا گفت خدایا من از این مردم، این مردم از منِ علی بدشان می‌آید و از من سیر شده‌اند؛ مرا از این‌ها بگیر. امام حسن هم یک چنین حالتی برایشان پیش آمده بود که از زمین و زمان دل کنده بود آقا.

باز امام حسین — قربونش بروم — یک چهار تا رفیق و خانوادهٔ خوب. امام حسن تو خانه‌اش هم آرامش نداشت. آدم بیرون یک ذره فشار اجتماع به او می‌آید می‌رود تو خانه پیش خانمش دو دقیقه می‌نشیند دردودلی می‌کند آرام می‌شود. ایشان خانمش قاتلش باشد. الله اکبر. غریبی تا کجا؟


خانوادهٔ امام حسین؛ با معرفت‌تر از شما ندیدم

امام حسین آن شب عاشورا وقتی قبل از خیمهٔ اصحاب، تو خیمهٔ بنی‌هاشم خانواده‌اش را جمع کرد، نگاه کرد؛ یک ساعت به قول شیخ جعفر گریه کرد، فرمود: من به مثل شما، بامعرفت‌تر از شما ندیدم. به خانواده‌اش.

یکی از انصار حضرت، رباب بود. آن‌قدر عاشق امام حسین بود. می‌گویند تنها کسی که نرفت مدینه و ماند کربلا تا یک سال زیر آفتاب گریه کرد و همان‌جا دفن شد و مُرد، همسر ایشان حضرت رباب بود. اما از همسر امام حسن چه می‌کند با او؟ جگرش را تکه‌تکه می‌کنند.

«بامعرفت‌تر از شما ندیدم». این خانوادهٔ امام حسین شوخی است مگر؟ یک آخ نگفتند به امام حسین. کی را پیدا می‌کنی الان تو راه انقلاب و اسلام و ولایت یک مقدار سختی ببیند و آخ نگوید؛ آخ نکشد. بس است دیگر. گاهی اوقات بچه‌هایمان را می‌بینیم؛ دور و بری‌هایمان کم می‌آورند. همه‌مان بالاخره. ولی چه کردند این‌ها؟

نه فقط امام حسین هرچه به گودی نزدیک‌تر می‌شد برافروخته‌تر می‌شد؛ خانواده‌اش هم همین‌طور. صبراً صبراً. حسین جان برو. صبری از خودمان نشان می‌دهیم این دشمن را به زانو درمی‌آوریم. شوخی است مگر؟

«صَبْرًا صَبْرًا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شکیبایی، شکیبایی.

بعد امام حسن بهترین یارانش به معاویه می‌گفتند پول بده حسن بن علی را برایت کت‌بسته بیاوریم. الله اکبر. غربت را ببین تا کجا.


پس امشب روی همین دو آیهٔ انتهایی فصلت بنشینیم. ظاهرش این است که خدا آیات آفاقی و اَنفسی را نشان می‌دهد تا حق روشن شود؛ و درد را در آیهٔ بعد می‌گوید: این‌ها از لقاء رب در مریه‌اند. باطن روایی‌اش می‌زند به قیام اباصالح. و اگر باور به ملاقات نباشد، چشم باز نمی‌شود و حاجات روا نمی‌گردد. باید دم زد تا غبار غفلت برود؛ همین‌جا آیت‌الله بودن خود را دید؛ همین‌جا موت اختیاری کرد؛ تا آن‌جا بصر حدید نشود و برزخ طولانی نماند.

امشب شب امام حسن است. غربت حسن را با غربت علی ببینیم؛ و ادب خانوادهٔ حسین را با سستی یاران حسن مقایسه کنیم. و از شیخ جعفر بیاموزیم که نوکر مهدیِ فاطمه بودن یعنی در کولاک آخن هم مأموریت را تمام کردن؛ با یک یا علی.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.