ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 085

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

استعاذه، بسم‌الله و زیارت اباعبدالله در شب عاشورا

خود را به خدای منّان می‌سپاریم و سخن را با پناه بردن به او آغاز می‌کنیم.

«يَٰرَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَٰتِ ٱلشَّيَٰطِينِ وَمِن شَرِّ نَفْسِى وَمِن شَرِّ خَلْقِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از ضربه‌ها و وسوسه‌های شیاطین، و از شرّ نفس خود، و از شرّ آفریدگانت، به تو پناه می‌برم.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِىِّ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.

«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَتِهِ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتش؛ و از فضل او درخواست می‌کنم.

شب عاشوراست. زیارت مظلوم کربلا را از دل می‌خوانیم.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰمَظْلُومُ يَٰٓأَبَا عَبْدِ ٱللَّهِ وَعَلَى ٱلْأَرْوَاحِ ٱلَّتِى حَلَّتْ بِفِنَآئِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای ستمدیده، ای اباعبدالله، و بر جان‌هایی که در آستانهٔ تو فرود آمدند.

«عَلَيْكَ مِنِّى سَلَٰمُ ٱللَّهِ أَبَدًا مَا بَقِيتُ وَبَقِىَ ٱللَّيْلُ وَٱلنَّهَارُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از من بر تو سلام خدا باد، همیشه، تا من باشم و شب و روز بماند.

«وَلَا جَعَلَهُ ٱللَّهُ ءَاخِرَ ٱلْعَهْدِ مِنِّى لِزِيَارَتِكُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا این را آخرین عهد من برای زیارت شما قرار ندهد.

«ٱلسَّلَامُ عَلَى ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ عَلِىِّ ٱبْنِ ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ أَوْلَٰدِ ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ أَصْحَٰبِ ٱلْحُسَيْنِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر حسین، و بر علیّ بن حسین، و بر فرزندان حسین، و بر یاران حسین.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰدَاعِىَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِىَّ ءَايَٰتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.

دعا برای امام عصر و سفارش صدقه

ان‌شاءالله در این شب بسیار پرحزن و اندوه، صاحب عزای ما حضرت ولی‌عصر — ارواحنا له الفداء — هر کجا تشریف دارند، در میان گریه و عزا و حزن و اندوه و اشک‌شان، ما و متعلقین ما را دعا کنند. صلواتی هدیه بفرمایید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

خواهش من این است که با توجه به سفارش بزرگان: امروز و فردا، خصوصاً امشب، قلب مقدس حضرت ولی‌عصر تحت فشار سنگینی است. حتماً پس از جلسهٔ امشب تا ظهر فردا، هرکس در حد توانش صدقه‌ای برای آرامش وجودی حضرت رد کند. این خیرش به خودتان می‌رسد.

از حضرت ولی‌عصر تشکر می‌کنم، و از صاحب این جلسه و این حسینیه که بندهٔ حقیر و ناقابل را توفیق دادند واقعاً در خدمت‌تان باشیم. قطعاً هرچه نور و برکت بود از کلام حضرت حق و اولیایش بود و از بزرگان اهل معرفت؛ و هرچه کم‌وکاستی و اشتباه و نقص، قطعاً از نفس بیچارهٔ این حقیر بوده است. از شما هم حلالیت می‌طلبم. این چند شب اگر نتوانستم حق مطلب را ادا کنم، ان‌شاءالله ما را حلال کنید و دعا کنید خدا ما را ببخشد.


جلسهٔ آخرِ مقدمه؛ هنوز به سرخط لقاء الله نرسیده‌ایم

در شیبِ بحث‌مان، در جلسهٔ آخر، اگرچه به حق و به واقع ما مقدمه را گفتیم. یعنی در موضوع لقاء الله نشد که تازه به سرخط بشویم و بعد برویم در عمق موضوع؛ بنا به دلایلی. اما امشب هم به فضل الهی در همان بحثِ مقدمه نکته‌ای عرض کنیم که ما را ان‌شاءالله متصل کند به کاروان سیدالشهدا در بحث لقاء الله.

این سلسله تا امشب هنوز وارد متن اصلی لقاء الله نشده است. مقدمه‌ها را چیده‌ایم. خیال نکنید حالا که شب عاشوراست بحث تمام شده و پرونده بسته است. اتفاقاً امشب می‌خواهیم همان مقدمه را به کاروان حسین گره بزنیم؛ تا اگر از این هیئت بیرون رفتیم، بیرون‌رفتن‌مان از جنس «مسافرِ برگشتنی» نباشد.


آیهٔ شصت‌وشش مائده؛ اقامه نه قرائت

آیه‌ای را سرفصل بحث امشب قرار می‌دهیم. ابتدا آیهٔ بیست‌وسهٔ ذاریات به ذهن آمد؛ اما آنچه در شرح مصباح‌الانس مرحوم ابن‌فناری — که حضرت استاد علامه حسن‌زاده درس می‌دادند — بسیار مورد توجه قرار گرفته، آیهٔ شصت‌وشش سورهٔ مائده است. این آیه را برای شما قرائت کنم و ببینیم چه نکته‌ای در آن هست که مربوط به بحث لقاء الله است.

«وَلَوْ أَنَّهُمْ أَقَامُوا۟ ٱلتَّوْرَىٰةَ وَٱلْإِنجِيلَ وَمَآ أُنزِلَ إِلَيْهِم مِّن رَّبِّهِمْ لَأَكَلُوا۟ مِن فَوْقِهِمْ وَمِن تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ» (مائده/۶۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر آنان تورات و انجیل و آنچه را از پروردگارشان به‌سوی‌شان نازل شده برپا می‌داشتند، از بالای سرشان و از زیر پاهایشان می‌خوردند.

می‌فرماید: اگر آن‌ها اقامه می‌کردند. «أقاموا» نه اینکه قرائت می‌کردند. قرائت با اقامه فرق می‌کند. مثل اینکه ما نماز را می‌توانیم بخوانیم، می‌توانیم اقامه کنیم. فرمود

«قَدْ قَامَتِ ٱلصَّلَوٰةُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا نماز برپا شد.

یا می‌گوید

«أَقِمِ ٱلصَّلَوٰةَ» (اسراء/۷۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نماز را برپا دار.

به پای دارید نماز را. حالا اینکه این چه فرقی با خواندن دارد خودش یک جلسهٔ مجزا می‌طلبد. من فکر می‌کردم در این حداقل یکی‌دو شب آخرِ بحث‌مان برسیم به اسرار نماز و صلاة و ربطش به لقاء الله؛ که نشد.

می‌فرمود اگر این‌ها اقامه می‌کردند تورات و انجیل را — البته مستحضرید: تورات و انجیلی که تحریف نشده — و آنچه از پروردگارشان بر این‌ها نازل شد. این چیست؟ تورات را می‌گوید، انجیل را هم می‌گوید؛ «وما أنزل إليه من ربه» منظور چیست؟ مفسران فرموده‌اند منظور از این فقره قرآن است. یعنی اگر قرآن قیام کند در زندگی ما و ما قرآن را در زندگی‌مان اقامه کنیم.

چه اتفاقی می‌افتد بر اساس این آیه؟ قطعاً اگر این اتفاق می‌افتاد، این‌ها أکل می‌کردند؛ یعنی می‌خوردند از بالا و پایین خودشان، از زیر پایشان و از بالای سرشان.


ظاهر برکات و باطن أکل؛ لقاء الله سفر از ظاهر به باطن

ظاهرش یعنی اینکه از ثمرات زمین که می‌روید — گندم و جو و برنج و این همه ثمرات که از زمین، از زیر پای ما می‌روید — برکات زمین بر ما وارد می‌شود. ظاهرِ «از بالا» هم همان است که در آیهٔ دیگر آمده:

«وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ ٱلْقُرَىٰٓ ءَامَنُوا۟ وَٱتَّقَوْا۟ لَفَتَحْنَا عَلَيْهِم بَرَكَٰتٍ مِّنَ ٱلسَّمَآءِ وَٱلْأَرْضِ» (اعراف/۹۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر اهل آبادی‌ها ایمان می‌آوردند و پرهیزگاری می‌کردند، برکت‌هایی از آسمان و زمین بر آنان می‌گشودیم.

از آسمان مثلاً برکات می‌آید: باران خوب می‌آید؛ آفتاب به اندازهٔ کافی شدت نمی‌گیرد؛ سرما خیلی شدید نیست و امثال این‌ها. مسائل جوّی، طبیعی، مربوط به نشئهٔ طبیعت.

اما باطنش چگونه است؟ چرا ما این‌قدر تأکید به باطن داریم؟ چون اصلاً لقاء الله یعنی سفر از ظاهر به باطن؛ و ما قرار است این سفر را برویم. اگر در ظاهر آیه بمانیم، برکت را فقط گندم و باران می‌فهمیم. اگر به باطن برویم، می‌فهمیم خدا از دو حضرت به انسان غذا می‌دهد: از پایین و از بالا. امشب می‌خواهیم همین را باز کنیم.


التمسوا الآثار من وراء الحجب

روایت شریفی هست، خیلی شیرین. اگر اشتباه نکنم حدود سی سال پیش در کافی مرحوم کلینی — أعلى الله مقامه الشریف — دیدم. حالا رجوع کنید. آنجا یادم هست که فرمود:

«ٱقْتَصُّوا ٱلطَّرِيقَ بِٱلْتِمَاسِ ٱلْمَنَارِ وَٱلْتَمِسُوا مِن وَرَآءِ ٱلْحُجُبِ ٱلْآثَارَ تَسْتَكْمِلُوا أَمْرَ دِينِكُمْ وَتُؤْمِنُوا بِٱللَّهِ رَبِّكُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): راه را با جستنِ نشانه‌ها بپیمایید، و آثار را از پشت پرده‌ها بجویید تا امر دین‌تان کامل شود و به خداوند، پروردگارتان، ایمان آورید.

از پشت پرده‌ها آثار ما را پیدا کنید. برسید؛ لمس کنید؛ مست کنید و تشنه باشید. دیده‌اید آدم التماس می‌کند به یکی؛ یعنی می‌خواهد وجودش را در آن التماس بریزد. می‌گوید آثار را از پشت حجاب‌ها التماس کنید، به آن‌ها برسید. برای چه؟ برای اینکه امر دین شما کامل شود.

اصلاً نمی‌شود دین‌تان کامل شود — امور دینی‌تان که مربوط هم به دنیاست هم به آخرت — مگر اینکه بروید سراغ «من وراء الحجب». این یعنی همین حقایق عالم اصلی که برای ما منکشف نشده. آن‌قدر غرق در دنیاییم و توجه‌مان صرفاً به نشئهٔ مادون است: چه در نظام آفاقی که به دنیا و پیرامون صرفاً بسنده کرده‌ایم، چه در نشئه و رتبهٔ انفسی که صرفاً به بدن خودمان رسیده‌ایم. اصلاً چشم باز نشده به ملکوت.

لذا ما هرچه از لقاء الله بگوییم، می‌بینید خودم هاج و واج‌ام؛ خودم هم نمی‌فهمم چه دارم می‌گویم. چرا؟ چون پرده‌ها برای‌مان کلاً نرفته و به باطن اشیا و اسرار حقایق نرسیده‌ایم.


علم آدم الأسماء؛ باطن اشیا حکمت است

«وَعَلَّمَ ءَادَمَ ٱلْأَسْمَآءَ كُلَّهَا» (بقره/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به آدم همهٔ نام‌ها را آموخت.

اینکه به حضرت آدم تعلیم فرمودند همهٔ اسماء را، کلّش را، حضرت علامه فرمودند بگذار به جای الأسماء بگذاری الأشیاء؛ همان معنا را می‌دهد. چون عرض کردیم که همهٔ اشیا — که یکی‌شان من و شما هستیم — ظهور حقایق اسماء الله‌اند و اسم الله‌اند. البته اسم اعظم دیگر وجود بقیة‌الله است. ولی همهٔ ما اسم الله‌ایم.

وقتی به حضرت آدم همه را تعلیم کرد، یعنی باطن اشیا را — که حقیقت اسماءاند — تعلیم کرد. به این می‌گویند حکمت. باطن را می‌گویند حکمت؛ یک‌پارچه بر اساس استحکام. و آن کسی که نازلش کرده حکیم علی‌الاطلاق است که در مناجات می‌خوانیم:

«وَلَا يُمْكِنُ ٱلْفِرَارُ مِنْ حُكُومَتِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گریختن از حکومت تو ممکن نیست.

اینجا دارد می‌فرماید که اگر چنانچه کسی قرآن را اقامه کند یعنی چه؟ یعنی قرآنی زندگی کند. قرآن را سرفصل زندگی‌اش، الگوی زندگی‌اش قرار دهد. و این قرائتی که می‌گوید «اقرأ وارق»: بخوان و بالا برو.


اقرأ وارق؛ قرآن غذای نفس ناطقه

قیامت روایت داریم که امیرالمؤمنین به فرزند عزیزشان محمد بن حنفیه فرمودند:

«ٱقْرَأْ وَٱرْقَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بخوان و بالا برو.

قیامت می‌گویند بخوان و بالا برو. این قرائت ظاهری نیست؛ همان قرائت باطنی است. یعنی بخوان بالا برو؛ یعنی اینکه بخور و بالا برو. یعنی این قرآن در وجودت برود، بشود غذای روحت، بشود غذای نفس‌ات. چقدر قرآن را خوردی؟ چقدر قرآن شد غذای نفس‌ات؟

چون گفتیم همان‌طور که بدن ما از راه این دهان تغذیه می‌کند، روح ما هم از دهانش — که گوش باشد — حرف حق را می‌شنود و می‌خورد؛ روح دارد تغذیه می‌شود. آنچه ما می‌شنویم روح ما را تغذیه می‌کند و می‌شود غذای نفس ناطقه. چون نفس ناطقه مجرده است، غذایش هم باید مجرد باشد لاجرم؛ یعنی عاری از ماده باشد.

لذا در وجود ما خدای منّان برنامه‌ای را تعبیه کرده: برزخی بین ظاهر و باطنِ خودمان. و آنچه از حیث ماده است — چه شنیدن، چه دیدن، چه چشیدن، چه لمس کردن، چه بوییدن — این‌ها را همه تجرید می‌کند؛ یعنی از احکام ماده خالی می‌کند تا نفس بتواند آن را بچشد، بفهمد، بخورد و نفس قوی شود.

این معنای اقامه شدن قرآن در زندگی است. یعنی قرآن بشود غذای وجود من، بشود غذای نفس من؛ بخورمش، نه صرفاً بخوانمش و نفهمم چیست. آن موقع است که أکل از فوق و تحت اتفاق می‌افتد.


أکل از حضرت امکانیه و أکل از حضرت الهیه

اینجا حضرت علامه جمله‌ای می‌گویند و رد می‌شوند. من این را برای شما باز می‌کنم. می‌فرماید «من تحت أرجلهم» یعنی أکل از حضرت امکانیه. از این کلمات نترسید؛ توضیح می‌دهم. «من فوقهم» یعنی أکل از بالا؛ یعنی خوردن از حضرت الهیه.

این‌ها فرقش چیست؟ اصلاً شما آثار عرفا و حکما را که بررسی کنید می‌بینید از «حضرت» زیاد یاد می‌کنند. حضرات؛ حضرت. بالاخره هر کدام از این اشیا محل حضور حق‌اند. یعنی این‌ها حق حاضر شده؛ حق ظهور کرده؛ و حضور حق اینجا دارد دیده می‌شود. نه من و شما که بحثش قبلاً گذشت. آن هم نه اینکه ما یک چیزی هستیم، یک ماهیتی هستیم که حالا حضرت وجود یا حضرت حق در او تجلی کرده. این دوئیت است. یک جایی را پیدا می‌کنی که فعلاً حق توش نیست؛ حالا حق درش ظهور کرد. نه. این دوئیت است. فرمود:

«ٱلصَّمَدُ ٱلَّذِى لَا جَوْفَ لَهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): صمد آن است که میان‌تهی نیست و در او خلأی نیست.

خدا همه‌جا را پر کرده. اصلاً عیناً این ماهیت، انشائش، به وجود آمدنش، حضرت علی‌ظهورِتان همان ظهور حق است. خدا ظهور کرده؛ اسمائش ظهور کرده؛ شما هستی. آن هم آن‌ف‌آن، که

«كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِى شَأْنٍ» (رحمن/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر روز او در کاری است.

که یوم ظرف ظهور اشیا بود. همین که شما ظهور ظاهری داری، همه می‌بینندت و ظهور داری و حاضر هستی، یعنی خدا ظهور کرده و ظاهر هست؛ و آن‌ف‌آن خدا دارد ظهور می‌کند و حاضر هست و تجلی می‌کند که من و شما هستیم. چیزی جز حق نیست.

«سَنُرِيهِمْ ءَايَٰتِنَا فِى ٱلْءَافَاقِ وَفِىٓ أَنفُسِهِمْ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ» (فصلت/۵۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌زودی آیات خود را در آفاق و در خودشان به آنان می‌نماییم تا برای‌شان روشن شود که او حق است.

همه‌چیز حق. لذا «حضرت» را زیاد در کلمات عرفا می‌بینید.


حضرات خمس

می‌آیند به صورت کلی مثلاً عالم را پنج قسمت می‌کنند. نه که پنج قسمت بکنند؛ پنج قسمت می‌بینند، هست، به صورت کلی. وگرنه رتبه‌های عالم خیلی زیاد است. اطوار وجودی حق در عالم آفاقی إلا ما شاء الله؛ همان‌طور که در خود ما إلا ما شاء الله. این‌همه ما طورِ مختلف داریم. چشم یک طور ماست؛ یک طورِ نفس ماست.

«ٱلنَّفْسُ فِى وَحْدَتِهَا كُلُّ ٱلْقُوَىٰ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نفس در وحدت خود همهٔ قواست.

در حالی که یک حقیقت است، همهٔ این دیدن و شنیدن و چشیدن و نشستن و خوردن و خوابیدن، این‌ها همه شؤون او هستند؛ اطوار وجودی نفس‌اند. نفس است که می‌خندد. نفسی که گریه می‌کند. نفسی که می‌بیند. نفسی که می‌شنود. همین‌طور در بیرون از ما هم همین‌طور است.

به صورت کلی این را پنج قسمت می‌کنند.

حضرت غیب مطلق

حضرت غیب مطلق، مرتبهٔ الوهیت نظام است؛ آن دیگر مافوق است. شب عاشورا هم هست؛ آمده‌اید گریه کنید و عزاداری کنید. یک مقدار بهتر است از این حرف‌ها الان دیگر سنگین نشود؛ اما به اجمال باید گفت: لاهوت، عالم نبی است.

حضرت غیب مضاف

یک رتبه پایین‌تر از آن را می‌گویند حضرت غیبِ مضاف. یعنی به آن صورت شدت و حدّت توحیدی را ندارد؛ آن کلّی را ندارد. یک ذره به کثرت نزدیک می‌شود که عالم عقول است: فارغات و ارواح و ملائکه و عالم جبروت. آن الوهیت، لاهوت است؛ این جبروت. عرض کردیم لاهوت عالم پیغمبر است و جبروت عالم امیرالمؤمنین.

حضرت شهادت مضاف

می‌آیی پایین‌تر می‌شود حضرت شهادت مضاف؛ که می‌شود مرتبهٔ مثال یا ملکوت. برزخ آنجاست. قوهٔ خیالِ ما از آن جنس است. به آن می‌گویند مثال متصل در ماست؛ آن که بیرون است مثال منفصل.

حضرت شهادت مطلقه

بیایی پایین‌تر دیگر می‌شود انزل مراتب. کجاست؟ حضرت شهود یا شهادت مطلقه. اینجا دیگر همه‌چیز شاهد است، شهادت است. غیبی اینجا نیست؛ همه‌چیز را به شهادت داری می‌بینی. دیگر ماده است. همهٔ ماده را قشنگ می‌توانی ببینی، لمس کنی. ظهور مطلقه است؛ شهادت مطلقه است.

این چهار تا حضرت. ولی می‌گویند حضرات خمس. آن پنجمی‌اش چیست؟

حضرت انسان کامل؛ کون جامع

آن دیگر مرتبهٔ حضرت کیست؟ حضرت انسان کامل. به آن می‌گویند کون جامع. اگر دیدید در کتب عرفانی و حکمی، تکوینیات، اکوان، کائنات، این‌ها بین خودشان یک آدم جامعی هست که مظهر اسم جامع خداست؛ که آن هم الله. چرا پیغمبر فرمود:

«مَن رَآنِى فَقَدْ رَأَى ٱللَّهَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس مرا دید، همانا خدا را دیده است.

هر کس که مرا دید قطعاً خدا را دیده. آن هم «رأى الله». الله اسم جامع است؛ یعنی همهٔ اسماء در پیغمبر پیاده شده: هم از جمال و جلال.

«تَبَٰرَكَ ٱسْمُ رَبِّكَ ذِى ٱلْجَلَٰلِ وَٱلْإِكْرَامِ» (رحمن/۷۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بزرگ و خجسته است نام پروردگارت که دارای شکوه و اکرام است.

و تنها انسان است که این سعهٔ وجودی را داشته که هم اسماء جمال در او پیاده شود هم جلال:

«أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلْكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيْنَهُمْ» (فتح/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر کافران سخت‌گیر و با یکدیگر مهربان‌اند.

چه جالب: اسمِ «الجامع» را عدد ابجدش را درآورید می‌شود صد و چهارده؛ و ما در قرآن هم صد و چهارده سوره داریم که همهٔ علم، به نحو امکانی که امکان نزولش بود، در قرآن جمع است. در همین اسماء.

خب آن حضرت انسان کامل است؛ یا به آن می‌گویند کون جامع: که همهٔ اسماء حسنی و صفات اولیای الهی در او به نحو اتمّ پیاده شده. این حضرات خمس.


اگر قرآن را اقامه کنی؛ اسباب از پایین، کشف از بالا

حالا اینجا می‌فرماید که اگر کسی قرآن را اقامه کند، «من تحت أرجلهم» یعنی از حضرت امکانیه تغذیه‌اش می‌کنیم؛ به او حقایق را می‌چشانیم. یعنی چه؟ یعنی همین درس و بحث‌ها. یعنی از عالم ماده، از عالم شهادت مطلقه. معلم سر راهش قرار می‌دهیم؛ استاد قرار می‌دهیم؛ هدایتش را رقم می‌زنیم؛ کتاب‌های خوب به او معرفی می‌شود؛ حرف‌های خوب را می‌شنود؛ کلاس خوب؛ هیئت خوب؛ جلسات درس و بحث. یک‌دفعه به خودش می‌آید می‌بیند ماشاءالله خودش یک پرچم بلند کرده، دارد عالم‌ها را می‌کشاند سمت امام عصر.

اما از کجاست؟ از حضرت امکانیه؛ یعنی از نشئهٔ شهود. یعنی اینجا؛ یعنی با عالم ماده. الآن این حرفی که من دارم به شما می‌زنم صوتِ ماده است دیگر. نوشته‌ای که روی کاغذ و روی این کتاب است، این‌ها همه سیاهی مادی است. این فعلاً ظاهراً ربطی به حضرت الهیه — یعنی آن عالم غیب — ندارد. یعنی اینکه ما اسباب و مئونات هدایتش و سعادتش را فراهم می‌کنیم. به همین راحتی: پدر خوب به او می‌دهیم، مادر خوب، برادر خوب، خواهر خوب، رفیق خوب، همسر خوب، بچه‌های خوب، همسایه خوب، همکار خوب، مربی خوب، معلم خوب، استاد خوب. رفته‌رفته می‌بینی ارتقای وجودی می‌کند و می‌رود بالا.

اما همین مقدار نه. ما خداییم؛ کار را تمام می‌کنیم. ما یا کاری نمی‌کنیم یا اگر بکنیم تمام می‌کنیم. «من فوقهم» هم هست؛ یعنی از حضرت الهیه؛ یعنی از عالم غیب. یعنی برایش کشف و شهود اتفاق می‌افتد، رخ می‌دهد. این مرتبه چیست؟ لقاء الله. که به این زیبایی در این آیه آمده. البته ما توجه نداریم؛ به طمع ثواب می‌خوانیم و از آن رد می‌شویم. «لأکلوا من فوقهم» می‌شود از حضرت الهیه؛ یعنی از غیب نظام هستی به تو می‌فهمانند.

چرا مثلاً حضرت علامه در یک عنایت حضرت حق به او — که می‌گوید این از عنایات صبحگاهی حضرت حق به‌وسیلهٔ نبی اکرم به قلب من بوده — یک کتاب می‌شود؟ مثلاً کتاب «انسان در عرف عرفان» که چهل‌وهفت اصل از اصول معرفت نفس را آنجا بیان کرده؛ و البته قبلش هم یک سری کشف و کراماتش را بیان کرده که ما بدانیم آقا چه خبر است در عالم. فکر نکنیم هیچ خبری نیست. بدانیم ارتباط با عالم الهیت نظام — یعنی آن عالم اقدس و قدس و این‌ها — امکان‌پذیر است. همهٔ ما می‌توانیم؛ همهٔ ما این توانمندی را داریم. یا راهش را بلد نبودیم، استاد و معلم درست‌وحسابی نداشتیم، نمی‌دانستیم؛ یا اگر هم داشتیم، خواستیم حالا در دنیا خوش باشیم، یک کیف بکنیم؛ نوشی، کیفی چیزی. حالا بعداً توبه می‌کنیم.


توبه سخت‌تر از گناه نکردن

چه کلاه بزرگی سر ما گذاشته‌اند آن‌هایی که نفهمیده‌اند قصهٔ توبه را. هی گفتند گناه عیبی ندارد؛ توبه کن بیا. می‌گوییم عه عیبی ندارد؟ واقعاً می‌شود هر وقتی توبه کرد؟ آره بابا. بعد می‌گوییم خب پس بروم عشق و حالم را بکنم، جوانی‌ام را صفا کنم، حالا آخر پیری می‌آیم توبه می‌کنم. بعد می‌آید می‌بیند نمی‌تواند توبه کند.

مولا فرمود — الله اکبر از این فرمایش. چه کلاه‌هایی سر ما رفته از نفهمی حقایق و معارف. فرمود که توبه کردن سخت‌تر از گناه نکردن است. گناه نکردن به مراتب آسان‌تر از توبه کردن است. ما می‌گوییم توبه می‌کنیم. مگر می‌توانی توبه کنی؟ بفرما ببینم.

خب توبه کردی، پشیمان شدی، گناه، اشک ریختی، به هر حال گناه‌ها بخشیده شد، رفت. که این خودش باید ترجمه شود. یعنی چه؟ یعنی خدا یک پرونده‌ای برای ما گذاشته؛ ملائکه سیاهه بنویسند؛ این الآن ملائکه که مجردند، مادی نیستند، روی یک پرونده‌ای بنویسند بعد پاکش کنند، خطش بزنند، چه‌کار کنند؟ دو: آن کتاب چیست؟ مثلاً بیرون از ماست؟ در درون ماست؟

«ٱقْرَأْ كِتَٰبَكَ كَفَىٰ بِنَفْسِكَ ٱلْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا» (اسراء/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کتابت را بخوان؛ کافی است امروز خودت حسابرس خودت باشی.

برای نفس خودت کافی است که کتاب خودت را بخوانی. این کتاب خودِ ما هستیم؛ وجود خود ماست که بحث مفصّلی در مسیر معرفت نفس جلوی چشم ما می‌گذارد که خودمان را بشناسیم. ما داریم خودمان را سطر سطر با قلم می‌نویسیم. با چه؟ با اعمال و علم؛ علم و عمل‌مان. که علم و عمل جوهرند و انسان‌ساز. داریم خودمان را می‌سازیم. می‌نویسیم. کتاب وجودمان را در درون خودمان سطر سطر با اعمال‌مان و علوم و باورهای‌مان داریم می‌نویسیم.


میخ در دیوار؛ آثار اعمال باقی است

حالا بالاخره این نوشته‌ها، این‌هایی که در وجودمان است. شما یک میخ می‌زنی به دیوار. بزرگان فرموده‌اند توبه یعنی اینکه آن را می‌کَنی. خب این میخ را از دیوار کندی. آن جایش را می‌خواهی چه‌کار کنی؟ اثری که در دیوار کرده، سوراخ کرده، آن را می‌خواهی چه‌کار کنی؟ آثار اعمال باقی است. این را چه خاکی به سرم بریزم؟

یک روایت نفس‌گیری دارد؛ هم شیرین است انتهاش، هم دردآور. باید با سر رفت توی دیوار این روایت را انسان بشنود. باشد طلب‌تان: که از آثار اعمال در وجود انسان، و آخر سر بالاخره چه می‌شود این آثار؟ آقا من یک کاری انجام دادم. این کار هست یا نیست؟ موجود است یا نه؟ یک عملی را انجام دادم. موجود است دیگر. حیثیت این عمل موجود است. عدم که نیست. می‌شود هستی عدم شود؟ اصلاً عقلاً محال است. بالاخره عمل را انجام دادی؛ کار زشت، عمل منافی عفت انجام شده، زشت بوده. خب هست؛ هست که هست. اینکه پاک می‌شود یعنی چه؟ این‌ها باید بحث شود، ترجمه شود. ما باید برویم در عمق آیات.

«لأکلوا من فوقهم». باطن آیات و روایات را ببینیم. خودمان را، باطن خودمان را ببینیم. چه خبر است در درون ما؟

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که خود را شناخت، پروردگارش را شناخت.

صد وجه فقط علامه در یک کتابش از این حدیث بیان کرده. من پنج‌تایش را برای اصحاب قلم گفتم؛ پنج‌تایش سه ساعت طول کشید؛ پنج‌تا که گفتم دیگر دست‌شان را آوردند بالا گفتند حاج‌آقا ادامه نده؛ بس است دیگر نمی‌کشیم. پنج تا شد؛ صد وجهش را گفت. چه خبر است در ما؟


بیش از هزار جلسه فقط برای عنوان‌های معرفت نفس

بیش از هزار درس از اصول معرفت نفس — یعنی نکاتی که در وجود ما هست و بی‌خبریم — را علامه پرده‌برداری کرده. یعنی اگر شما از امروز تصمیم بگیرید که آقا ما می‌خواهیم معرفت نفس را شروع کنیم، چند جلسه می‌طلبد فقط عنوان‌ها را بفهمیم؟ هزار جلسه؟ بله؛ بیش از هزار جلسه می‌خواهد.

بنده حداقل حدود دو هزار جلسه خدا لطف کرده این مباحث را پیاده کرده‌ام و گوش داده‌ام از علامه و آثار و کتاب‌های‌شان؛ در محضرشان و غیر محضرشان. این را تحقیقاً دارم به شما عرض می‌کنم. نه اینکه بگویم حالا بروید فلان کتاب را ببینید، بدونید چقدر. نه؛ خودم این‌ها را دیده‌ام که حداقل هزار جلسه می‌خواهد که ما عنوان‌های این‌ها را بگوییم مثلاً یعنی چه: که مثلاً مرتبهٔ فیض اقدس با فیض مقدس چیست که در وجود ما هست و ما از آن بی‌خبریم، و رابطهٔ این‌ها با هم چگونه است.

چرا ما باید از خودمان بی‌خبر باشیم؟ چرا در صحنهٔ مشعر هاج و واج می‌شویم؟ چرا لحظهٔ موت — که لقاء الله ما می‌رسد — لال می‌شویم؟ چرا لال می‌شویم؟ چرا آن سکرِ سکرات موت، حالت بیهوشی برای ما پیش می‌آید؟ چون بی‌خبریم مثلاً. از همه‌چیز خودمان بی‌خبریم. یک‌دفعه آنجا پرده که می‌افتد، خودمان را می‌بینیم.


آینهٔ قابض‌الأرواح؛ نحن موازین القسط

اصلاً به شما بگویم: ما در آینهٔ وجودی قابض‌الأرواح خودمان را می‌بینیم. در آینهٔ وجودی امیرالمؤمنین علیه‌الصلاةوالسلام خودمان را می‌بینیم.

«نَحْنُ مَوَازِينُ ٱلْقِسْطِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ماییم ترازوهای دادگری.

آن‌ها میزان عمل‌اند. یعنی ما با آن‌ها وزن‌کشی صورت می‌گیرد؛ خودمان را می‌سنجیم. قسط ما از ولایت چقدر است؟ نسبتی که، عکسی که از ما در وجود امیرالمؤمنین دیده می‌شود همان است که تو مولا را می‌بینی. اگر مولا را زیبا ببینی، زیبایی. بهشت ببینی، بهشتی. جهنم ببینی، جهنمی؛ جهنمیِ خودت. آن‌هایی که از مولا بدشان می‌آید جهنم‌اند. خودشان را در صورت مولا می‌بینند. اصلاً او آینهٔ عرش است.

چرا فرمود هیچ چیزی در زمین نیست مگر اینکه عکسش در عرش است؟ یا اصلش در عرش. اینی که پایین است عکس اوست. اصلش آنجاست. تو عکس اویی. اصلاً خود ما هم همین نیستیم. چرا این‌ها را نمی‌خواهیم متوجه باشیم؟ چرا از این حرف‌ها فرار می‌کنیم؟ چرا یک کسی هم که می‌خواهد آقا خودمان را به خودمان نشان بدهد دیگر دهانش را می‌بندیم، تو سینه‌اش می‌کوبیم: ول کن آقا این حرف‌ها را؛ آدم را دیوانه می‌کند.

خدا این توفیقات را برای ما تکرار کند.


کلمات مکنونه در منازل اربعین؛ کی دیوانه می‌شود

اربعین که ما با دوستان‌مان می‌رفتیم پیاده‌روی، در هر منزلی که فرود می‌آمدیم این کتاب کلمات مکنونهٔ ملا محسن فیض را — که همان شب اول و دوم محرم آوردم؛ از روی آن معنای لقاء الله را از نظر ملا محسن، که برجسته‌ترین شاگرد ملاصدرا و دامادشان بود، خواندم برای‌تان — در هر منزلی یک کلمه را می‌خواندیم و توضیح می‌دادیم.

یک عزیزی که بزرگ‌شدهٔ این هیئت‌ها بود، ریش‌سفید، خیلی هم من قبولش دارم، دست‌به‌خیر، آنجا گفت حاج‌آقا هرکی می‌رود تو این وادی‌ها دیوانه می‌شود؛ آخرش ولش کن. خیلی افسوس خوردم. گفتم اتفاقاً کسی که نمی‌رود تو این وادی‌ها دیوانه می‌شود؛ دیوانه است؛ روانی می‌شود اصلاً. نمی‌فهمد برای چه آمده تو این دنیا. اصلاً کجا می‌خواهد برود، چه‌کار باید بکند. یک چهار تا کلمه از این‌ور از آن‌ور، از اینجا از آنجا، همه‌اش مفروضات متعدد ضدونقیض هم در وجودش خفه‌اش می‌کند. اصلاً غرق می‌شود در مفروضاتش. نمی‌داند از کجا باید شروع کند عزیزان دلم.


امشب از امام حسین بخواه؛ تجلی به زهیر

امشب از امام حسین — شب عاشوراست — بخواهیم. بخواهیم که آقا جان در ما هم تجلی کن. بگذار ما أکلِ من فوق را داشته باشیم که همه‌اش کار شماست. شما باید تجلی کنی؛ باید عنایت کنی.

شما چه در گوش وهب یا زهیر — عثمانی‌مذهب که امیرالمؤمنین را خلیفهٔ چهارم می‌دانست، اصلاً بدش می‌آمد — گفتی؟ بدش می‌آمد که همراه امام حسین باشد. می‌دانید دیگر: یک منزل همیشگی فاصله می‌گرفت. هرجا امام حسین فرود می‌آمد، یک منزل یا عقب یا جلو. اصلاً نمی‌خواست حسین بن علی را ببیند. چه گفته آقا؟ هیچ‌کس هم نمی‌داند آقا چه به او گفته. ولی یک چیزی را می‌دانند. می‌گویند حسین بن علی رفت؛ یک زمزمه‌هایی می‌آمد تو خیمهٔ زهیر که فرار می‌کرد از آقا. زمزمه. ولی همه قبول دارند که حسین بن علی خودش را به او نشان داد. تجلی کرد.

در حقیقت خودِ که را نشان داد؟ خودِ زهیر را؛ حقیقت زهیر را به خودش نشان داد که تو الان بین جهنم و بهشتی. بسم الله. می‌خواهی بروی بهشت؟ بفرمایید؛ بحثی نداریم. یا بهتر بگوییم: می‌خواهی بهشت باشی یا جهنم باشی؟ تجلی کرد. یعنی تجلی امام حسین — که دیشب بحثش را کردیم — که هرچه این تجلی بیشتر است، مقام آن شهید هم بیشتر است.

امشب به او بگوییم آقا جان، چطور یک کسی که پدر شما را وصی بلافصل پیغمبر نمی‌دانست، چه کردی شد شهید کربلا؟ خب این بلای عشق را سر ما هم بیاور امشب. دست ما را هم بگیر. یک نفسی هم به ما بزن. تو گوش من هم چیزی بگو. سرّ این هیئت‌ها این است. ساعت‌ها می‌شینی اینجا؛ بعد می‌افتی یکی زمزمه می‌کند، روضه می‌خواند؛ کمکت هم می‌دهند اهل بیت.


احکام مجلس: بکا، تباکی، ندبه، زجه و عجه

زجه، عجه که از احکام این جلسات است. کسی تو این جلسات بنشیند اشک نداشته باشد، بکا نداشته باشد، تباکی — که شبیه گریه کردن است — نداشته باشد، ندبه نداشته باشد یعنی انابه، یا زجه نداشته باشد، عجه نداشته باشد، این‌ها را که خب احکام جلسه را رعایت نکرده. باید این‌ها را داشته باشی. بعد یواش‌رفته می‌بینی در ملکوت وجودت شروع شد. أکل من فوق شروع شد. تو ملکوت وجودت این امام حسین یک چیزهایی را دارد می‌ریزد؛ یواش‌یواش می‌فهمی، می‌چشی. دیگر کسی جرأت ندارد جلو تو برهنه از روز عاشورای کربلا حرف بزند؛ عریان حرف بزند. نمی‌توانی طاقت بیاوری چون داری می‌بینی تو ملکوت خودت.

خدا حفظ کند یکی از علمای درشت ما را که اجتهاد دارند. شنیدیم که همین أکل من فوق برایش رخ داده. از کربلا تا چهل منزل کوفه و شام را به او نشان داده بودند. ما رفتیم محضرشان؛ چند ساعتی پیشش بودیم؛ بحث کردیم، صحبت کردیم. چه حرف‌هایی زد، چه چیزهایی گفت. آقا این‌ها بغل دست ما دارند زندگی می‌کنند. چرا به آن‌ها نشان می‌دهند؟ چرا به من نشان نمی‌دهند؟ آماده باید باشیم. باید خودمان را بسازیم که وقتی امام حسین را ان‌شاءالله وقت موت دیدیم، ببینیم همان است که تو هیئت‌ها درکش می‌کردیم، می‌چشیدیمش، با او کیف می‌کردیم. پدر مهربان ما. چقدر ما تو این حوزه حرف داریم با همدیگر بزنیم و متأسفانه وقت اقتضا نمی‌کند.


من کان باذلا فینا مهجته

یک روایتی هم برای‌تان تقدیم کنم برای امروز بس است. این را تو هیئت خودمان یک سالی — فکر می‌کنم دو سال پیش بود، ایام کرونا — ده شب درباره‌اش صحبت کردیم؛ آن‌قدر که کثیرالفروع است این فرمایش خود اباعبدالله. که خود حضرت وقتی که از مدینه می‌خواستند بروند، خط و خطوط را مشخص کردند. مثل اینکه شما الان می‌خواهی بروی سفر جایی می‌گویی آقا این اتفاقات می‌خواهد بیفتد؛ کیا می‌توانند با ما همراه باشند، کیا نمی‌توانند. حضرت همان لحظهٔ حرکتش از مدینه این را مشخص کرده.

من الان این را می‌خوانم اگرچه می‌گویم واقعاً ده جلسه می‌خواهد این باز شود که یعنی چه. حالا تو همین ده دقیقه یک ربع من بگویم نوش جان‌تان. ببینید ماها هستیم یا نه؟ جزو معیت با امام حسین داریم یا نه؟ یعنی رسیدیم به آنجا یا نه؟

حضرت فرمودند:

«أَلَا وَمَن كَانَ بَاذِلًا فِينَا مُهْجَتَهُ وَمُوَطِّنًا عَلَىٰ لِقَآءِ ٱللَّهِ نَفْسَهُ فَلْيَرْحَلْ مَعَنَا فَإِنِّى رَاحِلٌ مُصْبِحًا إِن شَآءَ ٱللَّهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آگاه باشید: هر که در ما جانش را می‌بخشد و نفس خود را بر ملاقات خدا وطن می‌دهد، پس با ما کوچ کند؛ که من بامدادان کوچ‌کننده‌ام، اگر خدا بخواهد.

دارد مشخصات می‌دهد. کیا می‌توانند همراه من باشند. چند تا مشخصه داده. کلمه‌به‌کلمه باید ترجمه شود. حالا وقت نداریم؛ من کلّاً بگویم.

باذل اسم فاعل است از بذل می‌آید. یعنی اهل بذل کردن باشد؛ باذل باشد؛ بذل کند. چه را بذل کند؟ اولاً «فینا» چگونه؟ در کجا؟ فینا، نه فی سبیلنا. یعنی نه با حجاب؛ نه در راه ما؛ نه آن که اول راه است. فینا آقا. فینا با فی سبیلنا زمین تا آسمان فرق می‌کند. می‌شود کسی ظاهراً تو راه امام حسین باشد، ولی ظهر عاشورا فرار کند برود.


فینا نه فی سبیلنا؛ قصهٔ ضحّاک مشرقی

مثل ضحّاک مشرقی. این چه‌کار کرد؟ جالب است که من تو روایت دیدم — دردآور است البته — حتی چند نفر از دشمن را هم سر به درک واصل کرد؛ جنگید. اما دیگر بعد از نماز ظهر متوجه شد که آقا غریب شده، همه شهید شده‌اند و دیگر چیزی نمانده به شهادت آقا. فکر می‌کرد حضرت پیروز می‌شود و ایشان هم بالاخره غنیمتی به دست می‌گیرد و چه و این‌ها. دید نه، این اتفاق نیفتاد.

این نگاه را ببین. خطرناک است این نگاه. همراه حضرت تا ظهر عاشورا. ظهر عاشورا که نماز تمام شد و یک سری هم همان‌جا شهید شدند، آمد به حضرت گفت آقا اجازه بدهید من از خدمت شما مرخص شوم. حضرت فرمود باشد؛ می‌خواهی بروی برو؛ ما اشکالی نداریم. برو ولی صبر کن — چون عجب آقایی داریم — می‌خواهی بروی صبر کن چون راه را بهت نشان بدهم. بدانی از کجا بروی آسیبی بهت نرسد. اگر مثلاً از این‌ور بروی، از آن‌ور بروی می‌زنندت، می‌کشندت. یک راه میانه‌ای بهت نشان بدهم که بتوانی فرار کنی بروی. عجب آقایی داریم. تو اوج غربت.

بعد هم فرمود صبر کن بروم برایت یک مرکبی بیاورم، یک اسبی چیزی بیاورم تو با آن بروی که سریع برسی. گفت نه آقا نیاز ندارم. من برای روز مبادا پشت خیمه‌ها اسب خودم را بستم به یک نخلی برای چنین لحظه‌ای.

خاک عالم بر سر امثال من که چه وقتی تو این پرده‌های وجودی و قلب‌مان چه اسب‌هایی که برای روز مبادا نبسته‌ایم. تا یک روزی جیغ‌وفغان بزنیم فرار کنیم برویم. کار سخت شده آقا ما این کاره نیستیم. ما این انقلاب را کردیم فکر می‌کردیم وضع‌مان توپ می‌شود. فکر می‌کردیم همه‌چیز به راه است. نه؛ این هم که مثل شعب ابی‌طالب شد. ولش کن بابا نخواستیم. امام زمان نخواستیم. نخواستیم اصلاً ولایت حکومت الهی بر سر ما باشد. برویم دنیا را عشق است؛ ولش کن. خیلی‌ها باختند به همین خاطر. یعنی یک نفر تو کربلا می‌آید نمایندهٔ این‌ها می‌شود.

بله داشتیم: آقا کسی که «فینا» باشد یعنی غرق در منِ حسین است. زندگی‌اش، دنیا و آخرتش شده حسین؛ فقط می‌تواند با من باشد. چه را حالا باید خرج من بکند؟ مالش را، بچه‌هاش را، آبرویش را؟ فرمود مهجته. الله اکبر.


مهجه؛ آخرین قطرهٔ خون قلب

تو عاشورا خوانده‌اید:

«ٱلَّذِينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ ٱلْحُسَيْنِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که خونِ دل‌شان را در برابر حسین بذل کردند.

مهجه در عربی بدانید آخرین قطرهٔ خونی است که در قلب گوسفند می‌ماند. قربانی را که کشتند، خونش رفت، پوستش را هم کندند و خون‌ها همه رفت. آن آخرین قطره‌ای که تو قلبش هنوز مانده عرب به آن می‌گوید مهجه. یعنی می‌گوید آن آخرین قطرهٔ خونش را هم برای من فدا کند. یعنی دار و ندارش را برای من بدهد. نه فقط پولش را، نه فقط این کلفت‌ها. ببین خط‌ها را؛ ببین راه را؛ ریلی که امام حسین قرار داده برای کیست. هر کسی را برنداشته ببرد با خودش. این یکی.


موطّناً على لقاء الله نفسه

بعد می‌فرماید: موطّناً. اصلاً بحث ما اینجاست. موطّناً على لقاء الله نفسه. عجب؛ چقدر کلمات بار دارد.

ببینید موطّناً. شما یک وقت هست می‌روی سفر؛ خب می‌روی سفر؛ مسافری؛ قصد توطن نمی‌کنی، قصد وطن نمی‌کنی که آنجا بمانی. وقتی موطّناً یعنی این: یعنی قصد توطن کنی، قصد وطن کنی. یعنی بگویی آقا من اینجا اصلاً می‌خواهم بمانم. دیگر مسافر نباشی. می‌گوید موطّناً. برای چه قصد وطن می‌کنی می‌آیی سمت منی؟ برای چه؟ برای اینکه على لقاء الله — آن هم نفسه؛ نه ظاهرش را دم بزند مثل من از لقاء الله. نفسه: باطنش هم تشنهٔ لقاء الله باشد.

آن هم نه لقاء الرحمن؛ لقاء ربّش که مرتبه‌اش پایین‌تر است. الله اسم جامع است؛ یعنی آن‌قدر تشنه باشد، سعهٔ وجودی داشته باشد که بخواهد تمام اسماء الهی در او پیاده شود. یک چنین کسی را منِ حسین می‌خواهم. الله اکبر.

وقتی به اینجا می‌رسد می‌فرماید: فَلْيَرْحَلْ. این فایِ فصیحه است. این‌همه گفتم؛ حالا بسم الله؛ پس فلیرحل معنا. الله اکبر از این کلمات. اولاً فلیرحل معنا. دوماً معنا؛ نه پشت سر ما مثلاً در راه ما، همراه ما. نه: معنا. معیت یعنی دیگر تمام سلول‌سلول بندبندش با من باشد.


فمعکم معکم؛ دو معیت در جامعهٔ کبیره

تو زیارت جامعهٔ کبیره می‌گوید:

«فَمَعَكُمْ مَعَكُمْ لَا مَعَ عَدُوِّكُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس با شمایم، با شمایم؛ نه با دشمن شما.

من با شمایم؛ با شمایم؛ نه با غیر شما و دشمن شما. این معکم‌ها یعنی چه؟ چرا دو تا؟ بزرگان فرموده‌اند: یک معکم اول یعنی در دنیا با شمایم. معکم دوم یعنی در آخرت هم با شما. معکم اول یعنی در غنا و توانگری و دارایی با شمایم. معکم دوم یعنی در فقر هم با شما. معکم اول حالا بگیر برو قِسْ على هذا بگو برو تا آخرش، تا انتهاش. یک معکمش یعنی در راحتی با شما؛ وقتی تو مدینه بودی با شما بودم. یک معکم یعنی در کربلا و سختی و پربلا هم با شما. اصلاً من در هر حالتی — چه خوشی، چه ناخوشی، چه دنیا، چه آخرت، چه سلامتی و عافیت، چه مریضی، چه غربت، چه عزت، در ضعف، در قوت، در گمنامی، در مشهوریت، چه خانه‌نشینی، چه اوج عزت و مشهوریت — در هر حالتی معکم. این است. تو یک کلمهٔ جامعهٔ کبیره چه باری خوابیده.


راحل نه مسافر؛ فلیرحل معنا

حالا اینجا هم حضرت فرمود فلیرحل معنا. حالا شما بروید بررسی کنید فرق راحل با مسافر چیست. اینجا حضرت نفرموده با ما مسافر شود. فرموده فلیرحل. راحل با مسافر فرقش چیست؟

«فَإِنَّ ٱلرَّاحِلَ إِلَيْكَ قَرِيبُ ٱلْمَسَافَةِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس همانا کوچ‌کننده به‌سوی تو راهش نزدیک است.

فکر می‌کنم دعای ابوحمزه باشد: که راحل راهش به تو نزدیک است خدایا. یعنی چه؟ راحل فرقش با مسافر چیست؟ مسافر کسی است که آقا من دارم می‌روم سفر؛ مرخصی می‌گیرد سه روز، پنج روز، ده روز؛ با همسایه، با فامیل، با خانواده‌اش هماهنگی می‌کند که این چند روز من نیستم این کارها را بکنید؛ من برمی‌گردم. می‌رود که برگردد. به این می‌گویند مسافر.

اما راحل کیست؟ می‌رود که دیگر برنگردد. به این می‌گویند راحل. آقا می‌روی کربلا قصد کن که بروی دیگر برنگردی. پس این‌همه ما رفتیم کربلا، خیلی بزرگان رفتند کربلا، چه شد که برگشتند؟ تو نیت کن بروی برنگردی. حالا ارباب به حکمت متعالیه متوجه می‌شود این را در تو تقدیر می‌کند که آقا شما فعلاً یک مأموریتی داری؛ برگرد وطنت این مأموریت را انجام بده؛ دوباره بیا با یک مأموریت جدید برمی‌گردی وطنت. وگرنه رفتی که برنگشتی. دیگر برنگردی. فلیرحل معنا.

الان هم فلیرحل معنا. اصلاً قصهٔ عاشورا در بطن تاریخ در جریان است؛ یک واقعه‌ای نبوده تمام شود برود. واقعاً الان حسین بن علی فریاد

«هَلْ مِن نَاصِرٍ يَنصُرُنِى»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا یاوری هست که یاری‌ام کند؟

ایشان هنوز بلند است. واقعاً الان دارد یارگیری می‌کند. واقعاً حضرت حسین بن علی الان کاروانش خیمه زده و فردا قرار است جنگ کند. بسم الله برسیم. فلیرحل معنا: برویم که برنگردیم.

اگر این‌طوری نگاه کنیم به قصه، ما باید الان به این نیت می‌آمدیم تو این هیئت. اگر این نیت را نداشتیم درست کنیم نیت‌مان را: که آمدیم دیگر برنگردیم. خانم‌ها هم، بچه‌ها هم: برویم؛ برویم که دیگر برنگردیم. برویم جان بدهیم برای آقا. بعد می‌بینی که آقا یک مأموریت جدید بهت می‌دهد می‌گوید فعلاً این برو این کارها را انجام بده بعد دوباره برگرد.


لقاء الله ملاقات حجت است؛ لی مع الله وقت

اصلاً لقاء الله یک معنایش یعنی ملاقات حجت خدا. اما اینجا سؤال پیش می‌آید: پس چگونه است که خود اهل بیت هم درخواست لقاء الله را داشتند؟ این باید جواب داده شود — این سؤال طلب‌تان — که آن معنای اتمّ لقاء الله است. وقتی حجت خدا در مقام

«نَحْنُ وَهُوَ وَهُوَ وَنَحْنُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ماییم و اوییم، و اوییم و ماییم.

یعنی غرق در خداست. آن موقع ملاقاتش کنی یعنی خدا را ملاقات کرده‌ای. که مثلاً

«لِى مَعَ ٱللَّهِ وَقْتٌ لَا يَسَعُنِى فِيهِ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَلَا نَبِىٌّ مُرْسَلٌ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مرا با خدا وقتی است که در آن نه فرشتهٔ مقرّبی می‌گنجد و نه پیامبر فرستاده‌ای.

ما یک وقت‌هایی برای‌مان می‌گذرد که توی آن مقام که هستیم هیچ‌کسی این وسعت را ندارد. کیا؟ فرموده ملک مقرّب و لا نبی مرسل. نکره در سیاق نفی، افادهٔ مطلقه می‌کند. یعنی هیچ نبی مرسلی تو آن مقام همراه ما نیست؛ هیچ ملک مقرّبی نیست. شما خودت نبی مرسل بودی یا نه یا رسول‌الله؟ چرا می‌گویی تو آن موقعیت، آن وقت، آن حالت هیچ پیغمبر مرسلی سعهٔ وجودیش نیست که به ما برسد؟ یعنی آنجا خودش هم دیگر خودش نیست. آنجا چنان غرق خدا شده که دیگر نگاهش کنی انگار خدا را دیدی.

«مَن رَآنِى فَقَدْ رَأَى ٱللَّهَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس مرا دید، همانا خدا را دیده است.

بله؛ تو آن مقام ببینی که کار هرکسی نیست. امام فرمود شهید نظر می‌کند به وجه الله. تو آن مقام ببینی بله؛ دیگر ملاقات همان ملاقات الله حاصل شده؛ بالاخره مظهر اسم جامع و اسم الله. اما نه در غیر از آن مقام ببینی؛ نه. باز باید منتظر ملاقات باشی. از هرچه که هست، از طریق امام حسین تو به ملاقات خدا می‌رسی. خدا را بخواهی ملاقات کنی از راه امیرالمؤمنین است. هیچ راه دیگری وجود ندارد.


أنا مدینة العلم و علی بابها

«أَنَا مَدِينَةُ ٱلْعِلْمِ وَعَلِىٌّ بَابُهَا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من شهر علم‌ام و علی درِ آن است.

اصلاً «علیّ بابها» موضوعیت دارد. نه یعنی حالا یک درِ شهر علم من امیرالمؤمنین است، یک در هم فلانی است، یک در هم فلان. نه. اصلاً درِ شهر علم علی است. اصلاً هیچ علمی به جز از باب علی علم نیست؛ گمراهی است. علم فقط با این است که ما می‌گوییم:

«ٱلْعِلْمُ نُورٌ يَقْذِفُهُ ٱللَّهُ فِى قَلْبِ مَن يَشَآءُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): علم نوری است که خدا در دل هر که بخواهد می‌افکند.

علم نور است چون منتسب به امیرالمؤمنین است. علم، علم است که تو را به خدا می‌رساند. غیر از این باشد علم نیست که. الان نظام آموزش و پرورش شما به شدت مریض است. خیلی چیزها را ما یاد بچه‌ها می‌دهیم اصلاً علم نیست. علم نیست این.

الان ما با پسر خودم این چالش را داریم. وقتی این آموزش‌ها را به او دادم الان می‌گوید بابا من برای چه درس بخوانم؟ می‌آیم سراغ علم دیگر. شما به من یاد بده. برای چه بروم مدرسه؟ چقدر باهاش صحبت کردیم، آرامش به او دادیم. چقدر این‌ها که نه چاره‌ای نیست. عرف در اجتماع آن‌قدر مهم است؛ تو مجبوری عرف را — که خیلی از احکام شرعی تابع عرف است — و این‌ها را برایش جا انداختیم که مثلاً قبول کند ادامه تحصیل بدهد. چاره‌ای هم از آن نیست.

همهٔ علم تو سینهٔ آن‌هاست. خوش به سعادت کسی که با آن‌ها معامله می‌کند. پس بسم الله. هرکی آمده که دیگر برنگردد.


خوشا نوکران آقا؛ جون غلام سیاه

خوش به حال نوکرهای آقا که از همان ابتدا همیشه همراه آقا بودند. یکی از آن نوکرهایی که آقا همراهش بود — که واقعاً گاهی اوقات ما ادعا می‌کنیم ما نوکر امام حسینیم. عزیزم بشین سر جات. ما نوکرِ نوکرِ نوکر آقا باشیم کلاهات‌مان را باید بیندازیم تو آسمان. نوکر واقعی آقا آن کسی که واقعاً به تمام، دست‌به‌سینه و ذوب در امام حسین شد حضرت اباالفضل بود. نوکرِ نوکر آقا می‌شود جون مثلاً.

جون می‌دانید غلام سیاه امام حسین بود که ابوذر غفاری ایشان را بخشید به امام حسین از عشقش به آقا. همراه آقا بود همیشه تا کربلا. خب حالا جون می‌بیند که همه دارند می‌روند، عزا می‌گیرند، شهید می‌شوند. این همیشه همراه آقا بوده. آقا تشنه بوده برایش آب برده؛ غذا می‌خواسته غذا برده؛ رتق‌وفتق امور منزل حضرت را کرده. چه سعادت‌هایی بعضی‌ها دارند.

حالا می‌بیند همه دارند می‌روند. هرچه اصرار کرد به اباعبدالله آقا جان علی‌اکبرت رفت؛ خب بگذار ما هم برویم دیگر. ما که بالاتر از علی‌اکبرت که نیستیم. حضرت اجازه نمی‌داد. حضرت نصیحتش کرد. گفت عزیزم تو با ما بودی؛ سختی ما و این‌ها را کشیدی. حالا که ما در غربتیم برو. برو خودت جانت را بردار از اینجا برو؛ این آخر عمری است.

به گریه افتاد گفت آقا آن موقعی که راحتی شما بود من با شما بودم. حالا که وقت غربت و تنهایی است تنهات بگذارم؟ اوج نامردی است. چه مرامی داشته. خلاصه هرچه اصرار کرد حضرت قبول نکرد. دید جون به گریه افتاد. گفت آها باشد، باشد نگذار ما برویم. شروع کرد بازی کردن با دل حضرت. شما هم از این بازی‌ها بکنید. امشب با دل امام زمان بازی کنید.

الحمد لله دو تا پارچه‌های باصفا و نورانی و پربرکت که یکی‌شان را گفتند مَضجع شریف آقا اباالفضل العباس بوده و یکی‌شان قبر و مضجع شریف آقا اباعبدالله. این‌ها عطر و بوی ارباب ما را دارند. مثل پیراهن یوسف: چگونه پدرش کشید به صورتش، به چشمش؛ چشمان نابینایش بینا شد. این‌ها باید ما را بینا کنند. الحمد لله که عطرشان فضای جلسهٔ ما را گرفته. اجازه بدهید که یکی‌شان برود تو خانم‌ها، یکی تو آقایان. عزیزان حالا من روضه‌ام را بخوانم؛ بعد خودتان را متبرک کنید به این تبرکی‌ها.

شروع کرد با دل آقايش بازی کردن. شما هم گفتم از این بازی‌ها بکنید الان. بگویید زیر زبان با آقا. می‌دانید چه گفت؟ شنیده‌اید حتماً. گفت آها باشد آقا باشد. می‌بینی من چهره‌ام سیاه است نمی‌گذاری بروم. باشد حق داری. هی گریه کرد. آقا هم هی دارد گوش می‌دهد. عجب بازی‌ای با دل امام حسین کرد. گفت آقا می‌دانم من اصل و نسب درست‌وحسابی ندارم. پدرانم همه سیاه بودند، غلام بودند این‌ها. نمی‌گذاری من بروم. هرکسی که نمی‌شود تو راه شما کشته شود که. دوباره آقا هیچی نگفت. هی گوش داد.

یک جمله‌ای گفت دیگر خیلی حضرت — چه بگویم — آن لطف و محبتش جوشید. گفت آقا دیدی من بدنم بو می‌دهد. بعضی‌ها دیدی بوی تند دارد؛ بدن‌شان بو می‌دهد. این‌ها سیاه‌چرده بو دارند؛ می‌گویی نرم قاطی شهدا. دیگر حضرت ریخت به هم. می‌گویند بغض آقا ترکید. بغلش کرد. گفت آن‌قدر با دل من بازی نکن. این حرف‌ها چیست می‌خواهی بزنی؟ اگر می‌خواهی بروی باشد برو. دلبری کرد از آقا؛ اذن میدان گرفت؛ رفت.

که می‌گویند حضرت بغلش کرد که بعد هم که رفت بالای سرش همان‌طور که صورت به صورت علی‌اکبر گذاشته بود، امام حسین صورتش را گذاشت تو صورت این غلام سیاه. که می‌گویند بعد از یک هفته بدنش را که از تو فرات کشیدند بیرون بوی عطر همه‌جا را گرفته بود. بوی عطر.

حالا همه وقتی می‌رفتند میدان خودشان را معرفی می‌کردند برای آقا: آقا من آمده‌ام فدایت شوم نوکرت‌ام فلان. آن هم همه می‌رفتند خودشان را معرفی می‌کردند. اول می‌گفتند من از کدام ایل و تبارم، از کیم، از چیز. حالا این نوکر با این شکل می‌خواهد برود میدان خودش را معرفی کند. هرچه فکر کرد من چه بگویم؟ هرچه از خودم بگویم که مایهٔ آبروریزی آقايم است. بگویم من یک نوکر سیاه‌چرده. چقدر زرنگ بوده. یک جمله گفت هنوز که هنوزه بر تارک تاریخ می‌درخشد؛ جمله‌اش مال ایشان است. دید خودش هیچی نیست. خودش را منتسب کرد به آقايش گفت:

«أَمِيرِى حُسَيْنٌ وَنِعْمَ ٱلْأَمِيرُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): امیر من حسین است و چه نیکو امیری است.

من آنم که امیرم، آقايم حسین است. چه آقای خوبی دارم. چقدر قشنگ خودش را معرفی کرده. به به. آدم این‌طوری باشد تو صحنهٔ کربلا چقدر زیباست. بعد هم آن‌طوری شهید شود. خلاصه اینکه امشب جا نمانیم رفقا.


شب عاشورا؛ خندق و نگهبانی عباس

آه. تمام خیمه‌ها را به دستور آقا دور تا دورش خندق کنده بودند که از صبح عاشورا توش هیزم ریخته بودند. این‌ها را آتش زدند که از پشت حمله نشود به خیمه‌ها. یک باریکه راهی حضرت گذاشته بود که فقط بشود از آنجا بروی داخل خیمه‌ها. دم آن باریکه راه اباالفضل العباس نگهبان ایستاده بود که هرکی می‌رود می‌آید آقا نگهبانی می‌داد.

همه امشب مشغول مناجات و عبادت‌اند تا خود صبح. مثل زنبور عسل روایت دارد: کندو چطور صدای زنبورها بلند است، صدای مناجات همه. فقط یک نفر مشغول پست دادن بود. مراقبت از حرم بود. آن هم آقا اباالفضل بود. اگر بخواهی امشب وارد حریم امام حسین بشوی باید رو بزنی به اباالفضل. ای عباس جان با آن دست‌های بریده دست مرا بگذار تو دست حسین. شب عاشوراست. یک ذره قربان صدقهٔ اباالفضل برو؛ از آن دلبری کن.

نمی‌دانم منم هاج و واج‌ام امشب. ای کاش از اول شروع می‌کردیم از این حرف‌ها و روضه و داد و ناله و اشک و خودمان را می‌زدیم؛ زجه و عجه.


سه دعای امام صادق در کامل الزیارات

امام صادق فرمود خدایا رحمتت را بریز بر سر آن‌هایی که در شنیدن روضهٔ جدّم حسین داد می‌زنند. سه تا دعاست. مرحوم خدا رحمت کند ابن‌قولویهٔ قمی را که ضریحش را آقا می‌بوسید — امام عصر. تو کتاب کامل الزیاراتش آورده سه تا دعا امام صادق کرده؛ عجیب است. حالا چیست؟ چه سرّی تو این ناله‌ها و این وضعیت‌هاست، این اشک‌ها.

فرمود خدایا رحمتت را نازل کن؛ رحمت واسعة‌ات را نازل کن بر کسانی که وقتی مصیبت حسین ما را می‌شنوند لطمه به خودشان می‌زنند. یعنی طاقت نمی‌آورند. عجیب است. چه خبر است تو ملکوت این جلسه.


گریهٔ زهرا و مردم آخرالزمان

وقتی حضرت زهرا قصهٔ شهادت اباعبدالله را به او گفتند آن‌قدر گریهٔ بلندبلند؛ هیچ‌کس نتوانست آرام کند ایشان را. حتی امیرالمؤمنین خبر دادند یا رسول‌الله فاطمه دارد دق می‌کند؛ پاشو بیا. پیغمبر آمد گفت فاطمه جان عزیزم آن‌قدر خودت را اذیت نکن. فریاد می‌زد؛ باز هم آرام نشد. یک جمله پیغمبر گفت فاطمه زهرا آرام شد. می‌دانید چه گفت؟ به نظر من پرده‌ها رفته کنار تا قیام قیامت؛ همهٔ شماها را تو این جلسات فاطمه زهرا دیده. چرا؟ چون پدرش گفت فاطمه جان غصه نخور. می‌آیند آدم‌هایی در آخرالزمان که وقتی مصیبت پسر حسین برای‌شان گفته می‌شود مثل مادر بچه‌مرده زجه می‌زنند. خانم آرام شد و برای شما دعا کرد. بعد چرا زجه نزنم؟ چرا داد نزنم؟

یکی از علما می‌گفت دوست داشتم ببینم مادرش چطور برای حسینش گریه می‌کند، سینه می‌زند. توسل کردم. یک کشفی رخ داد. پرده رفت کنار. بعد دیدم که یک مشت زن‌ها دور حضرت زهرا را گرفته‌اند. همه دارند سینه می‌زنند، لطمه می‌زنند، مویه‌کنان. بعد حضرت زهرا آن وسط نشسته دو تا دستش را مشت کرده این‌طوری به سینه می‌زند. هی می‌گوید حسین من، حسین من. چرا ما جان ندهیم برای این آقا؟

«لِيَسْتَنقِذَ عِبَادَكَ مِنَ ٱلْجَهَٰلَةِ وَحَيْرَةِ ٱلضَّلَٰلَةِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا بندگانت را از جهالت و سرگردانی گمراهی برهاند.

تو خونت را دادی برای اینکه مردم را از جهالت و ضلالت نجات بدهی.


یا غیاث المستغیثین در گودال قتلگاه

بگذارید یک حرف درگوشی از استادمان برای‌تان بگویم. بیچاره کرد این حرف‌ها شما را. خب آقا می‌دانید آن لحظات آخر را خاک؛ صورت روی خاک افتاده بود. راوی‌نگارها مثل ابی‌مِخنَف می‌گویند که دیدیم دارد می‌گوید:

«إِلٰهِى رِضًى بِقَضَآئِكَ وَتَسْلِيمًا لِأَمْرِكَ لَا مَعْبُودَ سِوَاكَ يَٰغِيَاثَ ٱلْمُسْتَغِيثِينَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، خشنود به قضای توام و تسلیم امر تو؛ معبودی جز تو نیست، ای فریادرس فریادخواهان.

خب تو که داری شهید می‌شوی، یا غیاث المستغیثین برای چیست؟ ایشان باز دلیل و مدرک و این‌ها برای ما این حرف بیچاره‌کننده را گفت. گفت می‌دانید چرا آقا می‌گفت یا غیاث المستغیثین؟ چون همان لحظه تو گودی قتلگاه خبر از خدا، پیک حق آورد که حسین جان خدا سلامت رسانده و فرموده که ما حاضریم باهات معامله کنیم. ورق را برمی‌گردانیم؛ از تو کسی، خودت هم شهید نشوی، زن و بچه‌ات هم اسیر نشوند. اما هرچه وعده بهت داده بودیم بهت می‌دهیم. هرچه مقامات که بهت گفته بودیم همه را بهت می‌دهیم. ما وعده‌مان دو تا نمی‌شود. ما صادق‌الوعدیم؛ اما ورق برگردد تو شهید نشوی.

آقا داشت می‌گفت یا غیاث المستغیثین: من که برای مقامات نمی‌خواهم شهید شوم. اگر من شهید نشوم این‌همه مریدان و رفقان من این‌ها را چه‌کار کنند؟ اگر به جوشش خون من در کربلا این‌همه آدم با تو آشنا نشوند من می‌خواهم چه کنم مقامات را. می‌گفت یا غیاث المستغیثین یعنی خدایا من همهٔ این‌ها را می‌خواهم. اصلاً بگذار من شهید شوم. آدم‌هایی که شهادت مرا می‌شنوند می‌ریزند به هم و عبادت تو را به عشق من می‌کنند؛ بیایند در خانهٔ تو. یک چنین آقایی را فردا زدند.

قربانت بروم آقا از کجاش برایت بگویم؟ از کدام گوشه برایت بگویم؟ کدام غربتت را برای این مردم بگویم؟ از چه مصیبتی پرده بردارم؟ چه بگویم من برای این مردم؟


جمع کردن خار برای رقیه و سکینه

امشب راوی می‌گوید دیدم در سحر امشب، شب عاشورا، همه مشغول عبادت بودند. یک لحظه دیدم حسین بن علی از خیمه خارج شد رفت پشت خیمه‌ها. تو آن تاریکی و سوسوی ماه دیدم حضرت هی خم می‌شود بلند می‌شود خم می‌شود بلند می‌شود. نزدیک شدم؛ نگران حال حضرت بودم. رفتم گفتم آقا چه می‌کنی؟ دیدم دارد خارها را از روی زمین جمع می‌کند. گفتم پسر فاطمه این چه حالی است؟ فرمودند که عزیزم فردا غروب بچه‌هایم آوارهٔ این بیابان‌ها می‌شوند. دارم خارها را از زیر پای رقیه و سکینه‌ام جمع می‌کنم. چه بلایی قرار است سر آقا ما بیاید. چه بلایی قرار است بیاید. همهٔ بلاها یک طرف.

نمی‌دانم چه سرّی است. شما می‌دانید به من بگویید؛ من نمی‌فهمم. این‌همه مصیبت گوشه‌گوشهٔ کربلا. وقتی امام سجاد روی قبر گِلین امام حسین معرفیش کرد که ها: قبر حسین بن علی بن ابی‌طالب نوشت

«ٱلَّذِى قَتَلُوهُ عَطْشَانًا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن که او را تشنه کشتند.

از امشب یک طور دیگر آب بخوریم.


صبر زینب؛ خنکای انگشت امیرالمؤمنین

وقتی داشت می‌رفت خواهرش گفت داداش نرو. من طاقت ندارم. صبر حضرت زینب را دیگر همه شنیده‌اید. می‌گویند آقا همان‌طوری عقب‌عقب برگشت و از روی اسب نیامد پایین. این‌طوری خم شد زینبش را بغل کرد. دستش را گذاشت روی سینهٔ زینب؛ چیزی گفت. حضرت زینب سینه‌اش، قلبش داشت از سینه‌اش می‌ریخت بیرون. این حدیثِ بردِ الانامل عجیب است. خنکای انگشت امیرالمؤمنین که به ارث رسیده بود به اباعبدالله.

وقتی در معراج پیغمبر آنجا در مقام قرب، حالش از مقام قرب به هم افتاده بود — که شنیده‌اید دیگر — یک دستی، انگشت‌هایی آمد روی دوشش آرام شد. دید دست، دست علی است. این خنکای انگشت به ارث رسید به امام حسین. وقتی گذاشت روی سینهٔ زینبش، فردا عصری حضرت زینب آرام شد. گفت حسین جان برو، برو؛ قول بهت می‌دهم صبری کنم که ملائکهٔ آسمان و زمین تعجب کنند. صبر زینب؛ الله اکبر.

ولی خدا رحمت کند شهید مطهری را. می‌گوید دو جا صبر زینب تمام شد. دیگر طاقت نیاورد. یک جا آن جایی بود که دید سر بریده. لا إله إلا الله. دارد قرآن می‌خواند. بعد این‌ها دارند با سنگ این سر را می‌زنند. من نمی‌دانم چمه‌ام. کجا داریم می‌رویم. یک بار می‌رویم کنار گودی، یک بار می‌رویم پشت خیمه‌ها، یک بار می‌رویم تو کوفه و شام که همه، همهٔ بلاها را امشب می‌خواهند یک‌پارچه سر من و شما بریزند.


ناحیهٔ مقدسه؛ گوشهٔ چشم به خیمه‌ها

اما یک چیز دیگر بگویم و شما را به خدا بسپارم و بروم. حلالم کنید. یک جمله‌ای آقا امام زمان تو زیارت ناحیه دارد. می‌گوید حسین جان یا جدّا هیچ‌وقت فراموشم نمی‌شود آن لحظه‌ای که عضلاتت منقبض و منبسط می‌شد در گودی قتلگاه و از این پهلو به آن پهلو می‌شدی — یعنی داشتی جان می‌دادی — اما گوشهٔ چشمت به سمت خیمه‌ها بود. همه‌اش دل‌نگران زینبت بودی. بمیرم برات.

آی ناموس‌پرست‌ها کجایند؟ با نگاه آخرت پریشان خواهرت، امانت ترت. برنگشت آب‌آورت. رفت پناه به لشکرت. گفتی محکم کن رقیه گره‌های معجرت. وای از بی‌مادرت. تکیهٔ شب عاشورا بود نمی‌خواندم؛ شب عاشورا نبودی می‌گفتم نمی‌گویم این حرف‌ها را نباید زد. اما معلوم نیست عاشورای بعد ما زنده باشیم عزیزانم. چه کشیده دخترت، بچه‌های مضطرت، وقتی فهمیدند که آن پشت کی بریده حنجرت. آخ شلوغ دور و برت. خونی بال و پرت. یا زهرا. این‌همه خنجر به دست‌ها چه می‌خواهند دور و برت. دورش را گرفته بودند.

راوی می‌گوید ناله‌ای درنیاورد از گودی. کار حسین تمام شده. با همان چکمه‌های نصر از آن بالا پرید رو سینهٔ حسین. آخ حسین.


خاتمه؛ سه سلام

این پرچم را بگردانید من یک ذره زمزمه کنم. ان‌شاءالله تو خانم‌ها هم که آقا این پیک امام حسین برای شماهاست. زمزمه کنید؛ به سر و صورت خودتان بکشید. حسین جانم.

سه تا سلام بدهم ان‌شاءالله دلت برود کربلا. همه ناله کنید. من سلام می‌دهم تو زمزمه کن.

«ٱلسَّلَامُ عَلَىٰ سَاكِنِ كَرْبَلَآءَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر ساکن کربلا.

«ٱلسَّلَامُ عَلَىٰ حُسَيْنٍ ٱلْغَرِيبِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر حسین غریب.

دو تا سلام دیگر دارم؛ با این سلام‌ها ناله بزن. جلو مادرش ناله بزن؛ ساکت نباش.

«ٱلسَّلَامُ عَلَى ٱلشَّيْبِ ٱلْخَضِيبِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر موی سپیدِ به خون خضاب‌شده.

سلام آخرم نگاه کن آقاتان:

«ٱلسَّلَامُ عَلَى ٱلْخَدِّ ٱلتَّرِيبِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر گونهٔ به خاک‌آلوده.

این ناله‌ات را بکش؛ حضرت زهرا عمر بهت بدهد. حسین.

امشب کاروان هنوز خیمه زده است. فلیرحل معنا. آمدیم که برنگردیم. قرآن را اقامه کنیم تا أکل از تحت و از فوق برسد: اسباب از نشئهٔ شهود، و کشف از غیب. باطن را التماس کنیم از وراء الحجب. مهجه را بذل کنیم؛ نفس را بر لقاء الله وطن دهیم؛ راحل باشیم نه مسافر. از راه علی به شهر علم درآییم؛ از راه حسین به ملاقات خدا. و اگر امشب وارد حریم حسین می‌شویم، رو بزنیم به عباس.

صلوات ختم کنید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰٓأَبَا عَبْدِ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای اباعبدالله.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.