یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
استعاذه، استغاثه به صاحبالزمان و سلام بر اباعبدالله
خود را به خدای منّان میسپاریم و سخن را با پناه بردن به او آغاز میکنیم.
«يَٰرَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَٰتِ ٱلشَّيَٰطِينِ وَمِن شَرِّ نَفْسِى وَمِن شَرِّ خَلْقِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از ضربهها و وسوسههای شیاطین، و از شرّ نفس خود، و از شرّ آفریدگانت، به تو پناه میبرم.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِىِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.
«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَةٍ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمت؛ و از فضل او درخواست میکنم.
سه بار استغاثه میکنیم:
«ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ ٱلزَّمَانِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای صاحبالزمان، به تو پناه میآوریم و از تو فریادخواهی میکنیم.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا مَظْلُومُ يَا أَبَا عَبْدِ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای ستمدیده، ای اباعبدالله.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ وَعَلَى ٱلْأَرْوَاحِ ٱلَّتِى حَلَّتْ بِفِنَائِكَ عَلَيْكَ مِنِّى سَلَامُ ٱللَّهِ أَبَدًا مَا بَقِيتُ وَبَقِىَ ٱللَّيْلُ وَٱلنَّهَارُ وَلَا جَعَلَهُ ٱللَّهُ آخِرَ ٱلْعَهْدِ مِنِّى لِزِيَارَتِكُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو و بر جانهایی که در آستانهٔ تو فرود آمدند. سلام خدا از من بر تو باد، همواره تا من هستم و شب و روز برپاست؛ و خدا این را آخرین عهد من با زیارت شما قرار ندهد.
«ٱلسَّلَامُ عَلَى ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ عَلِىِّ ٱبْنِ ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ أَوْلَادِ ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ أَصْحَابِ ٱلْحُسَيْنِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر حسین، و بر علی پسر حسین، و بر فرزندان حسین، و بر یاران حسین.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰدَاعِىَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِىَّ ءَايَٰتِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده بهسوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.
انشاءالله در این ساعت و این آناتِ پر از حزن و اندوه، صاحب عزای سیدالشهدا حضرت ولیعصر — هر کجا تشریف دارند — حالشان خوب باشد و در میان اشک و آه و سوزشان، جمع ما و متعلقین ما را هم دعا کنند. صلواتی ختم بفرمایید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرج او را نزدیک گردان.
از معرفت نفس به معرفت رب؛ لقاء الله قطعی است
چنانکه نظر شریفتان باشد، دیروز بحث ما به اهمیت عقل کشیده شد. وقتی سلسلهٔ طولی خلقت را بررسی کردیم و کمکی گرفتیم از حدیث «من عرف نفسه فقد عرف ربه»، خواستیم از معرفت نفس پل بزنیم به معرفت رب، و برسیم به موضوع لقاء الله. لقاء الله قطعی است؛ قرآن صریح میگوید:
«فَمَن كَانَ يَرْجُوا۟ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَٰلِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدًۢا» (کهف/۱۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر که امید دیدار پروردگارش را دارد، باید کاری شایسته کند و در پرستش پروردگارش هیچکس را شریک نسازد.
عرض کردیم که هیچ چارهای جز معرفت و عرفان نداریم. برای اخذ معرفت دقیق، ما نیاز به عقل داریم. خدا اصلاً و اساساً عقل را — رتبهٔ عقلی ما را که از عالم عقول گرفته شده و همجنس و همسنخ با ملائکه است — در وجود ما قرار داده تا به باطن اشیا و حقایق برسیم.
حتی دین ما هم ظاهر و باطن دارد؛ چون خدا ظاهر و باطن دارد. دین، آیینهای از همان حقیقتی است که دین را فرستاده. اگر مبدأ ظاهر و باطن دارد، آنچه از او نازل شده هم ظاهر و باطن دارد. ظاهر را نباید انکار کرد؛ باطن را هم نباید فراموش کرد. ظاهر بیباطن پوسته است؛ باطن بیظاهر دعوی است.
هو الأوّل والآخر والظاهر والباطن
اگرچه گاهی بر زبان میآید که «هو الاول و هو الآخر و هو الظاهر و هو الباطن»، در خود آیه «هو» یکبار آمده است؛ تکرار نشده. آیهٔ سوم سورهٔ حدید این است:
«هُوَ ٱلْأَوَّلُ وَٱلْءَاخِرُ وَٱلظَّٰهِرُ وَٱلْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ» (حدید/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست اول و آخر و ظاهر و باطن؛ و او به هر چیز داناست.
این ظاهر و باطن همان هویت است؛ همان هویت حضرت حق. «قل هو الله احد» همان «هو» است. یک حقیقت است. اما به هر حال میان ظاهر و باطن فاصله بسیار است.
«قُلْ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ» (اخلاص/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: او خدای یکتاست.
همینطور که الان من و شما — درست است که ظاهرمان ظهور باطن ماست — عنوان میگویند حکایت میکند از باطن. این بدن، انزل مراتب نفس ماست. همان است؛ ظهور اوست، شکل اوست. لذا کسی که روحش پاک است، بدنش هم — عرض کردیم — دلنشین است، جذّاب است، نورانی است. اینها همه مرتبطاند. اصلاً اینطور نیست که گسیخته باشند، از هم جدا باشند.
اصلاً احدی گسیخته نیست. ملکوت هر چیز به دست اوست. همهچیز وصل است به حضرت حق و اینها همه آیات و شئونات وجودی او هستند.
«فَسُبْحَٰنَ ٱلَّذِى بِيَدِهِۦ مَلَكُوتُ كُلِّ شَىْءٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» (یس/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس منزّه است آنکه ملکوت هر چیز به دست اوست، و بهسوی او بازگردانده میشوید.
فلذا در همین سیر بحث، برای اینکه بتوانیم انشاءالله آن لب و مغز حقایق را درک کنیم — که عرض کردیم دین ما هم مغزی دارد، ظاهری دارد، باطنی دارد، پوستهای دارد، مغزی دارد — باید لاجرم کار عقلی کنیم. برای لب و مغز و باطن دین، راهی جز عقل نیست.
کار عقلی؛ آلودگی خیال را برمیدارد
اتفاقاً یکی از راههایی که آلودگیهای قوهٔ خیال را برمیدارد، کار عقلی است. خیال اگر رها باشد، صورت پشت صورت میسازد و انسان را مشغول میکند. عقل که به کار بیفتد، آن صورتهای پراکنده جمع میشود و انسان به باطن راه پیدا میکند.
علامه میفرمودند: با دیدهٔ عقل به پیرامونتان، به این آیات الهی در نظام هستی دقت کنید. به راحتی رد نشوید از این آیات الهی؛ از همین زمین و زمان و از همین یک پشه. پشه را کوچک نبینید. زمین را هم بزرگ نبینید به این معنا که از آیه بودنش غافل شوید. هر دو آیهٔ خدایند.
توحید مفضّل؛ چهار روز در محضر امام صادق
جالب است که امام صادق صلواتاللهعلیه در توحید مفضّل — اگر دقت کنید — حدود چهار روز مفضّل مهمان امام صادق بود. سلام و رحمة الله. یک ضدّی، یک کافری اراجیف گفته بود. دل مفضّل سنگین شده بود. مثل الان که بعضیها میآیند میخواهند اعتقادات ما را از ما بگیرند. حرفهای لغو و بیهوده میزنند، دلمان سنگین میشود؛ باید برویم پیش یک عالمی، یک فرهیخته، یک بزرگی؛ یک توسلی به امام عصرمان بکنیم.
او ضایع شده بود؛ رفت محضر امام صادق صلواتاللهعلیه گفت: آقا دلم سنگین شد از دست این مردم. حضرت فرمود: بنشین تا برایت بگویم. چهار روز محضر امام زمانش بود. بهبه. چقدر شیرین است. باید آن کتاب را بخوانید ببینید حضرت چه غوغایی کرده. تازه یک ورقی زده؛ مثلاً باطن بعضی از اشیا را آنجا بیان کرده. نه اینکه تمام باطن عالم را گفته باشد. یک در گشوده تا ما بفهمیم در هست.
حضرت میفرماید: شما فکر میکنید مثلاً فیل چیزی از پشه بیشتر دارد؟ اتفاقاً پشه بیشتر از فیل دارد؛ با اینکه خیلی کوچک است. بعد میفرماید هرچه فیل دارد پشه هم دارد: خرطوم دارد این هم دارد، گوش دارد این هم، همهچیز دارد. تازه چیزی پشه دارد که فیل ندارد: بال و نیش. فیل این دو را ندارد. باز چیزهای دیگری هم قطعاً هست که امام صادق سلاماللهعلیه در حدّ آن طرف صحبت کرده.
اینطور نیست بگوییم همین است، حدّ همین بود، تمام. اصلاً انتها ندارد. انتها ندارد.
نوک سوزن زمین؛ عرش و فلک اطلس
یک مثال بزنم یعنی چه انتها ندارد. شما برو از راه دور زمین را نگاه کن. آنقدر دور شو که زمین را به اندازهٔ یک نوک سوزن ببینی. میگویی عجب، یک نوک سوزن است. اما آیا واقعاً زمین یک نوک سوزن است؟ وقتی میآیی نزدیک، هی نزدیک میشوی، میآیی میبینی ماشاءالله کثرات الی ماشاءالله. این شکلی است عالم.
حالا شما از این دور مثلاً کواکب را به صورت یک نقطه میبینی. بعدتر در عرش زمین — در بحث عرش که شبهایی در محضر حضرت زهرا سلاماللهعلیها داشتیم — طبقات هفتگانهٔ آسمان، و قیاسی میان عرش ملکوت و عرش ملک، کرسی ملکوت و کرسی ملک، آسمانهای ملکوت و آسمانهای ملک این دنیا. یک چیزکی عرض کردیم.
در عرش، مرتبهٔ مادون — که عرش هم رتبه دارد، مرتبهٔ اعلی دارد؛ عرش اعلی که «قلب المؤمن عرش الرحمن» — مرتبهٔ مادون دارد که میشود آسمان، یا فلک نهم؛ به آن میگویند اطلس. الف و تاء و لام و سین؛ نقطهای ندارد، چون آنجا هیچ نقطهای ندیدهاند، هیچی ندیدهاند. در کجا؟ عرش دنیا. نقطه هم ندیدهاند.
«قَلْبُ ٱلْمُؤْمِنِ عَرْشُ ٱلرَّحْمَٰنِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دل مؤمن، عرش خدای رحمان است.
یعنی تو آنقدر دور شدهای که زمین را یک نقطه میبینی. درست؟ آنقدر آسمان، دیگر آن تهش دیده نمیشود؛ در عرش نشئهٔ طبیعت — یعنی فلک نهم — که اصلاً آن نقطهها هم دیگر دیده نمیشوند. چه خبر است؟
یعنی اینطور نیست که در خصوص پشه مثلاً بگوییم در توحید مفضّل دیگر امام صادق هرچه بود گفت. نه؛ یک چیزکی گفت تا من و شما متوجه بشویم. دریا را با یک پیمانه نشان داده، نه اینکه دریا را در پیمانه ریخته باشد.
نوک سوزن محبت امیرالمؤمنین
خود سوزن را ما قدیمها میگفتیم کوچکترین؛ مثلاً میخواستیم مثال بزنیم به چیزهای خیلی کوچک، از همان نوک سوزن میگفتیم. پیغمبر عزیز عالم خواستند رتبه و مقام و مرتبت ولایت کلیه — که صاحبش امیرالمؤمنین حضرت علی علیهالصلوةوالسلام است — را به روح مردم بکشند. فرمودند سلمان برو یک سوزن بیاور. با آب آورد. این نوک سوزن را زد توی آب، نشان داد، گفت چقدر آب سر این نوک سوزن است؟ گفتند اصلاً احساس نمیشود. دید فرمود: اندازهٔ همین نوک سوزن اگر محبت این آقا را بتوانید با خودتان ببرید، کار تمام است. تمام است.
یعنی اندازهٔ این نوک سوزن شما محبت آقا توی دلتان انتقال پیدا کند به آنور، دیگر آنجا اینطوری نیست که بگوییم یک کیلو محبت، دو کیلو محبت. یک سر سوزنی است دنیا. محبت، محبت است. اینکه ببری مهم است.
فرمود «من جاء»؛ این آمدن مهم است. یعنی بتوانی بیاوری با خودت.
«مَن جَآءَ بِٱلْحَسَنَةِ فَلَهُۥ عَشْرُ أَمْثَالِهَا» (انعام/۱۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که نیکی بیاورد، ده برابر آن برای اوست.
خدا مضاعفش میکند. تازه «ولدينا مزيد» هم در قرآن داریم؛ تازه اضافهاش هم میکند از خودش. تو فقط ببر.
«لَهُم مَّا يَشَآءُونَ فِيهَا وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ» (ق/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در آنجا هرچه بخواهند برایشان هست، و نزد ما افزونی است.
آن حسنه چیست؟ روایات فرمودهاند ولایت امیرالمؤمنین است. در روایت دیگری دیدم حبّ فاطمه زهرا سلاماللهعلیهاست. حسنه را کوچک نگیر. حسنه یک کار معمولی نیست که در ترازوی ظاهر بگذاری؛ حسنه آن چیزی است که تو را به خدا وصل میکند.
ربّنا آتنا فی الدنیا حسنة؛ حسنه محبت زهراست
اصلاً آن دعای «ربنا آتنا» را که بچه که بودیم میگفتیم: بابا اینهمه دعا، چرا این دعا را گیر دادهاید شما؟ به مادرمان، پدرمان — نماز که یاد میدادند، خدا رحمت کند ابوالفضل، مادر ما نماز که به من یاد میداد وایمیایستاد بغلم میگفت هرچه میخوانم تکرار کن — همهاش این دعایش بود:
«رَبَّنَآ ءَاتِنَا فِى ٱلدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِى ٱلْءَاخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ ٱلنَّارِ» (بقره/۲۰۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، در دنیا به ما نیکی عطا کن و در آخرت نیکی، و ما را از عذاب آتش نگاه دار.
تو چشم ما اصلاً کوچک شده بود مثلاً. مگر اینهمه دعای دیگر خوب داریم، بهتر. در حالی که بعداً افتادیم توی سیر مطالعه و اینها، دیدیم بابا این حسنه یعنی محبت فاطمه زهرا. یعنی محبت فاطمه زهرا را در دنیا و آخرت ذخیرهٔ من قرار بده؛ که کسی این را داشت، دیگر «وقنا عذاب النار». جایی که نار هست فاطمه نیست. جایی که فاطمه زهرا سلاماللهعلیها هست نار نیست. همهاش یکپارچه نور است.
چرا بعد از هر دعایی — در جوشن نگاه کنید، در مجیر نگاه کنید، بعد از آن دعایی که میخواهی ابتدای شب قدر قرآن سر بزنی، در لحظات خاص شبهای قدر — میگویی خدایا مرا از آزادشدگان از آتش قرار بده؟
«أَن تَجْعَلَنِى مِنْ عُتَقَائِكَ مِنَ ٱلنَّارِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): که مرا از آزادشدگان خود از آتش قرار دهی.
در دعای مجیر:
«أَجِرْنَا مِنَ ٱلنَّارِ يَا مُجِيرُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما را از آتش پناه ده، ای پناهدهنده.
همهاش «أجرنا من النار یا مجیر». «لا إله إلا أنت سبحانک»؛ «خلّصنا من النار». در جوشن هم — آن دعای آخر جوشن — همهاش میخواهی از آتش نجات. چرا؟ مگر آنجا چه خبر است؟ جایی که حضرت زهرا نیست آتش هست. به خاطر این است اینقدر تأکید روی آن است: وقنا عذاب النار.
حالا بحث اینجا بود که همان نوک سوزن. امشب هم دوباره بحث ما هی حاشیههای متعدد میرود به قرآن. شروع نکردهایم هنوز؛ بحث را شروع نکردهایم. این هم طلب وجودی از شماست.
نماز هدیه به والدین؛ قرآن پدر و مادر را رب میخواند
من قبل از اینکه مجلس شروع شود، دو رکعت نماز هدیه به پدر و مادرم میکنم. نماز والده میخوانم اینجا. شما هم توصیه میکنم بخوانید برکاتش را ببینید. هدیه میکنم به پدر و مادرم. همان دو رکعت نماز قشنگ که امام صادق فرمودهاند: بعد از حمد، ده بار در رکعت اول:
«رَبَّنَا ٱغْفِرْ لِى وَلِوَٰلِدَىَّ وَلِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ ٱلْحِسَابُ» (ابراهیم/۴۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، در روزی که حساب برپا میشود، مرا و پدر و مادرم و مؤمنان را بیامرز.
رکعت دوم بعد از حمد ده مرتبه:
«رَّبِّ ٱغْفِرْ لِى وَلِوَٰلِدَىَّ وَلِمَن دَخَلَ بَيْتِىَ مُؤْمِنًا وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَٱلْمُؤْمِنَٰتِ» (نوح/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، مرا و پدر و مادرم را بیامرز، و هر که را مؤمن به خانهٔ من درآید، و مردان و زنان مؤمن را.
تمام شد؛ ده بار یک تکهای از آیه است:
«رَّبِّ ٱرْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِى صَغِيرًا» (اسراء/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، آن دو را رحمت کن، چنانکه مرا در کودکی پروردند.
«ربّ بیانی صغیرا». اینها که میگویند یعنی چه؟ چرا جسارت میکنی؟ به جز خدا هیچکس رب نیست. چرا به ملائکه میگویی رب؟ چرا به امام زمان میگویی رب؟ «ربّ بیانی صغیرا» — قرآن دارد میگوید. میترسی از الفاظ و کلمات. قرآن میگوید پدر و مادر ربّ مایند. آنها پرورشدهندهٔ مایند، مربّی مایند؛ ما هم مربای آنهاییم. دارند ما را پرورش میدهند. چیز عجیبی نیست. ربّ مطلق خداست؛ ربّ در طول او، مربّی و پرورشدهنده است. از لفظ نترس اگر قرآن خودش به کار برده.
بعد خب از خدا کمک میخواهم که یاری بدهد. میدانید دیگر؛ از خدا میخواهم. طلب وجودی مستمعین است. هر جا میرویم یک رزقی دارند. همین کتاب را تو هیئت دیگری که باز میکنم اصلاً این حرفها نمیشود. یک حرفهای دیگری از آن بیرون میآید؛ چون متناسب با طلب وجودی شماست. مجلس ظرف است؛ آنچه در ظرف میریزد به اندازهٔ دهانهٔ ظرف است.
در برزخ محضر بزرگان؛ آشیخ منطقی آملی و سید علی قاضی
پس بحث اینجا بود که نوک سوزن را درست گفتم: اینطور نیست که امام صادق همهچیز را گفته باشد. انشاءالله خدا لطف کند توفیق بدهد در عالم برزخ ما دور هم جمع شویم. فقط اینجا نیست؛ اصل تازه آنجاست. دور هم جمع شویم آنجا این حقایق را با همدیگر مرور کنیم. نه اصلاً برویم محضر — ما دیگر کیلو چندیم — با همدیگر جمع شویم برویم محضر مثلاً علامه شعرانی. برویم محضر آشیخ منطقی آملی. برویم محضر این بزرگان.
دیروز آن روایتش، داستانش را ناقص وسطش گفتم، رفت، رد شدم. فرمود آشیخ منطقی آملی گفت رفتم نجف ببینم کی به دردم میخورد. یکی بود رفتم خوب صحبت میکرد اما به درد من نمیخورد. حرفهایش خوب بود. دیگر از اینجا به بعد رها شد بحث. آخر سر میرود در دام یک عالمی میافتد. ایشان استاد علامه حسنزاده بودند: آشیخ منطقی آملی. در دام یک عالمی میافتد. میبیند اصلاً ساختار وجودیام را زد ریخت، له کرد. یعنی از نو شروع کرد مرا ساختن. آن که بود؟ استاد علی آقای قاضی. دیگر آنجا آرمید آشیخ منطقی آملی.
اینها گم شدهاند. اینها آنقدر در برزخ بریز؛ برسی محضر اینها. که علامه حسنزاده میفرمود مشایخ ما میفرمودند — از جمله آشیخ منطقی آملی و امثالهم — میفرمودند که من آرزویم این است که بمیرم. عجب! ما آرزویمان از مرگ چیست؟ وقتی مردیم کجا برویم؟ چهکار کنیم؟ آنجا چهکار کنیم؟ حور و قصور و سیب و گلابی و استخر بهشتی — آه، حوض کوثر را هم استخر میبینند.
فرمود آرزویم این است که بمیرم، آنجا محضر امیرالمؤمنین بروم، نهجالبلاغه را مولا برای من باز کند. گفتم اصلاً آنجا اصالت به علم است. حالا خدا یک ذره ماها را به هم نزدیک کند قلوبمان را و اینها را به ما بچشاند این حقایق و معارف را. اگر با هم رفیقتر شدیم، نزدیکتر شدیم، از لسان این بزرگان برای شما خدا لطف کند جلساتی بگوییم که اصلاً منظور از آن منطوق چیست؟ یعنی منظور از سیب چیست؟ این سیبی که تو دنیاست یک مَثَلی از آن سیب است. این نیست اصلاً. یا حوری که همسر بهشتی است، آن چیست؟ اصلاً یک چیز دیگری است. ما تصورمان تصور نسبت به — چه کند پیغمبر عزیز عالم به آن آدمها چطور بفهماند؟ مجبور است مثال بزند. به هر حال.
وجود واحد با اطوار مختلف؛ پل معرفت نفس به معرفت رب
پس بحث به اینجا بود که ما پل زدیم از معرفت و شناخت خودمان — که این بدن انزل مراتب روح است و البته یک وجود واحد است با اطوار مختلف — و این را زدیم به معرفت رب؛ که پروردگار عالم هم یک وجود واحد است. اصلاً عالم، همهٔ هرچه موجود هست را گفتیم یک طوری از اطوار وجود حق است؛ و البته ظاهر و باطن دارد.
شما هی الان ما در ظهور عالمیم، ظاهر عالمیم. کسی از باطنهای ما خبر ندارد. اما یک پله برویم بالاتر، برویم عمیقتر، برویم به رتبهٔ مثالی عالم در عالم برزخ، و میبینیم:
«يَوْمَ تُبْلَى ٱلسَّرَآئِرُ» (طارق/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که رازها آزموده و آشکار میشود.
این سریرتها، باطنها میریزد بیرون، آشکار میشود. چرا؟ چون آنجا اسم الباطن ظهور میکند دیگر. اینجا الان اسم الظاهر ظهور کرده. اینطوری. ولی همهشان اطوار یک وجودند. یعنی شما، شما نیستید. شما ظهور یکی از اسامی الهی هستید که بارها عرض کردهایم.
حق جان جهان است و جهان جمله بدن
بعد این جمله — این جمله خلاصهٔ این چند جلسهٔ ماست. این جمله. که جهان — جان دقت بفرمایید — حق جان جهان است. و بحث حق بود دیگر؛ گفتیم «انه الحق». همهچیز حق. اصلاً حق ظهور کرده که شده نظام آفاقی و انفسی.
«سَنُرِيهِمْ ءَايَٰتِنَا فِى ٱلْءَافَاقِ وَفِىٓ أَنفُسِهِمْ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ» (فصلت/۵۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهزودی آیات خود را در آفاق و در خودشان به آنان مینماییم تا برایشان روشن شود که او حق است.
یعنی آن حق ظهور کرده، شده اینهمه کثرات. پس حق — این جمله خلاصه است — حق جان جهان است؛ و شما مثل اینکه یک جانی داری که بقیهٔ اطوار وجودیات، شئون وجودیات، تطورات آناند.
«وَقَدْ خَلَقَكُمْ أَطْوَارًا» (نوح/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و حال آنکه شما را مرحلهمرحله آفرید.
طورهای مختلف. یک طورت نشستن است، یک طورت خوابیدن، یک طورت خندیدن و یک طورت گریه کردن. انواع مختلف الی ماشاءالله. الان ورود کنیم — اگر برسیم البته به آن — به این روایتی که دست گرفتهام؛ باز انواع مختلفی را از درون ما بازگشایی میکند، رمزگشایی میکند مولایمان علی علیهالسلام.
پس حق — تحمل کنید روی آن. حق جان جهان است و جهان جمله بدن. روی این فکر کنید. حق جان جهان است و جهان جمله بدن. مثل اینکه شما یک وجود واحدی، یک جانی داری، یک سرّی داری، روحی داری. بعد جهانی که از این جان بروز کرده، ظهور کرده، شده این بدن. پس حق جان جهان است و جهان — که این ظهورش است — جمله بدن. به همین راحتی.
در همین بدن دنیا میتوان خدا را دید؟ موتوا قبل أن تموتوا
اگر اینطوری نگاه کنیم عزیزان، به نظر شما همین الان که ما در بدن عالمیم، در جهانیم — هنوز سیرمان به صورت حالا بگوییم شروع شده، اما حالا میگوییم از موت به بعد شروع نشده که دیگر پرده برداشته شود، سریرتها آزموده شود، اسم الباطن ظهور کند و ما ببینیم حقایق را. حالا مثلاً آشکار شود باطن برای ما یا به حضرت حق چشممان بیفتد، حق را ببینیم.
اما با این سیری که تا همین الان آمدهایم، به نظر شما تو همین بدن دنیا که قرار گرفتهایم الان در انزل مراتبیم — بدن دنیا مثل اینکه بدن شما انزل مراتب شماست — اینجا که هستیم، همینجا هم میتوانیم خدا را ببینیم؟ ملاقات کنیم؟ به نظر شما با این سیر بحث میشود؟ میشود؟ بله. باید بشود دیگر. اگر کسی بحث را خوب گرفته باشد چرا اینجا نگیرد؟
اصلاً یعنی چه «موتوا قبل أن تموتوا»؟ یعنی همین. موتوا قبل أن تموتوا یعنی همین. چرا منتظر موت اجباری هستی؟ موت اختیاری چرا نداری؟ بسم الله. همین الان. اصلاً چرا منتظری در خواب ببینی؟ در بیداری ببین.
«مُوتُوا قَبْلَ أَن تَمُوتُوا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بمیرید پیش از آنکه بمیرانندتان.
«فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَآءَكَ فَبَصَرُكَ ٱلْيَوْمَ حَدِيدٌ» (ق/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پردهات را از تو برداشتیم؛ پس دیدهات امروز تیز است.
سرّ سورهٔ قل هو الله؛ شناسنامهٔ حق
و چه سرّی است در سورهٔ «قل هو الله احد» که سورهٔ توحید، شناسنامهٔ حق است. تنها سورهای است که در آن آیاتی که آمده هیچ خبری غیر از خدا نداده. حتی آن آیهٔ سه سورهٔ حدید هم — که این شش آیهٔ اول سورهٔ حدید را پیغمبر فرمود تا بچه به دنیا آمد تو گوشش بخوان؛ این شش آیه اسرار گراناند — اما باز آیهٔ سومش که با «هو» شروع میشود:
«هُوَ ٱلْأَوَّلُ وَٱلْءَاخِرُ وَٱلظَّٰهِرُ وَٱلْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ» (حدید/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست اول و آخر و ظاهر و باطن؛ و او به هر چیز داناست.
باز حرف اشیا و شی دارد. غیر از خدا یک چیزی آورده. اما «قل هو الله»، سورهٔ توحید، هیچ جز خدا هیچ حرفی نزده. همهاش هو، هو.
حالا چه سرّی بین این سوره — که منتخب سورهها پیش امیرالمؤمنین بود. مولا میدانید دائماً سورهٔ قل هو الله تکرار میکرد. بسیاری از بزرگان — خوب است بدانید — در ماه محرم و صفر به شاگردانشان توصیه میکردند که سورهٔ قل هو الله را زیاد بخوانید، هدیه کنید؛ حداقل صد بار هدیه کنید به امام عصر. حالا ما آن روز اول به شما گفتیم سورهٔ قدر؛ به جهت اینکه ابتدا با سورهٔ قدر شروع میشود. اینها تقدم و تأخر دارد.
«إِنَّآ أَنزَلْنَٰهُ فِى لَيْلَةِ ٱلْقَدْرِ» (قدر/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما آن را در شب قدر فروفرستادیم.
سورهٔ قل هو الله آدم را میکَند از کثرات. این دارد تو ذات الهی غرق میکند و بالا میبرد. بعد حتی آنقدر تأثیر میگذارد که دیگر خواب هم نمیبینی. خواب خیلی کم میبینی.
من خودم چون تمام نمازم با این سوره است — یعنی تو دو رکعت نمازم هم قل هو الله میخوانم — چند سال است این را تجربهام دارم به شما عرض میکنم. بزرگان گفتهاند؛ اما چون خودم تجربهاش کردم چرا به شما نگویم؟ نگویم آقا. من خیلی کم خواب میبینم، خیلی کم. برای همین آرامش از خواب که بیدار میشوم خیلی آرامم. اصلاً خواب آدم را مشوّش میکند. خیلی. یعنی صور و اشکالی که در خواب میبینی میریزد به هم. مضطربت میکند.
از آن طرف چه ربطی هست بین سورهٔ قدر — که قدر کسی ربطش بیشتر باشد به سورهٔ قدر، خواب زیاد میبیند. اما خواب خوب میبیند. اشتباه نشود. خواب خوب میبیند اما خواب… حالا چرا میخواهی در خواب، خواب ببینی؟ خب بیداری ببین. سورهٔ قل هو الله را شما زیاد بخوان، مأنوس شو. مولا علی در حال خوابیدن، راهرفتن، نشستن، در حال جنگ، دائم این سوره را میخواند. مگر امام ما نیست؟ بعد ببین بیداری میبینی. اصلاً تو بیداری بهت نشان میدهند. آنکه تو در خواب میبینی را بیداری بهت نشان میدهند. رمز منکشف شدن حقایق است.
لذا امام صادق فرمودهاند که آخرالزمان اصلاً این سوره و آن شش آیهٔ اول سورهٔ حدید — شش آیه، آیات اول سورهٔ حدید — ذخیرهٔ اهل آخرالزمان است. خب شما آخرالزمانی دیگر. اینها باعث میشود که انسان حالا چهکار کند؟ پل بزند به باطن و یک ذره چشم از این دنیا بکند، راحت. بعد آن موقع راحت هم جان میدهیم. کسی که آنور را دید، متوجه آنور شد.
مثل نوزاد در رحم؛ ربّ أرنی أنظر إلیک
مثل بچهای که در رحم اجازه به او بدهند چشمش باز شود به این دنیا. به نظر شما باز سر نمیآید تو این دنیا؟ میگوید بگذار بروم از این جای تنگ؛ بزدم تو رحم مادر له شدم اینجا. اگر اینجا را نبیند دل به همانجا خوش میکند.
اصلاً راهی جز ملاقات خدا، ملاقات خدا، دیدن خدا نیست. حضرت موسی از خدا خواست:
«رَبِّ أَرِنِىٓ أَنظُرْ إِلَيْكَ» (اعراف/۱۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، خودت را به من بنما که به تو بنگرم.
خدای خودت را به من نشان بده که من تو را ببینم. جز این راهی نیست برای اینکه ما راحت جان بدهیم. که البته باید از تعلقات کَند تا انسان بتواند راحت جان بدهد.
هر شب به فضل الهی من یک مزهمزهای از موضوع لقاء الله دارم میکنم. اگر دقت بفرمایید با موضوعات مختلف، با اشکال و حالا طورهای مختلف داریم اهمیت لقاء الله و اینکه اصلاً در معرضش هستیم را دارم بیان میکنم. و بحث ما امشب به کجا، از کجا شروع شد که دیروز به کجا ختم شد؟ اهمیت عقل بود. رتبهٔ عقل در وجود انسان.
عقل مال جاهای دشوار است؛ أفلا تعقلون
که ما وقتی یک چیزی سخت میشود برایمان، معمولاً این جنس صحبتهایی که این ده شب — خدا قبول کند از همهتان — معمولاً خیلی جاها اینها مطرح شود میگویند آقا ول کن این حرفها چیست شما دارید ما را — العیاذ بالله — دیوانه فرض کردی؟ چه دارد میگوید این حاجآقا؟ ما اصلاً هیچی نمیفهمیم.
نمیخواهی بفهمی. مگر میشود نفهمی؟ مگر تو عقل نداری؟ عقلت را از کار انداختی. به عقلت دسترسی نداری. یا عقلت مشوب به وهم شده؛ فقط توهّمی زندگی، خیالی زندگی میکنی. نمیخواهی فشار بیاوری به خودت.
الان بگوییم اینجا آقا الان روز است یا شب؟ اصلاً نیاز به عقل هست به نظر شما اینجا؟ نه. اصلاً قوهٔ خیالت هم — تو اصلاً قوهٔ ظاهری خیال نه؛ چشمت تشخیص میدهد. عقل مال جاهای پیچیده است، مال جاهای دشوار است، سخت است. بروید ببینید کجا قرآن تشر میزند: أفلا تعقلون. أفلا یتفکرون. چرا؟ جاهایی که حرفهای سنگین را پیاده کرده. و حرفهای دشوار را پیاده کرده؛ یعنی نیاز به عقل هست.
حدیث کمیل؛ چهار نفس
حالا از لسان امیرالمؤمنین علیهالصلوةوالسلام ببینیم جایگاه عقل کجاست. این حدیثی که الان به فضل الهی در وسط بحث تقریباً دارم ارائه میکنم، حدوداً سی جلسه زمان میخواهد این حدیث تقریباً یک چیزکی باز شود. سی جلسه. اینکه به شما دارم میگویم اغراق نیست. تازه سی جلسه یک پوستهای را بگوییم از آن؛ یعنی مثلاً ترجمه کنیم مثلاً بگوییم آقا این کلمه چیست؟ این کلمه چیست؟ این کلمه. یک روایت مولاست. امیر بیان.
این روایت را به جهت اهمیتش که بخواهم به شما عرض کنم، هم در کشکول شیخ بهایی بزرگ میبینید. هم این کتابی که دست بنده است «تعلیقة علی الفوائد الرضویة» حضرت امام علیهالرحمه هست. یک جای دیگر هم دیدم در تفسیر، کتاب تفسیر اهل بیت صفحهٔ صد و شش البته جلد شانزده. آنجا هم این هست. تو رسالهٔ لقاء الله خود استادم اصلاً هست. رسالهٔ عربیاش.
حدیث اینطوری است که خب اصحاب سرّ آقا یکیاش کمیل بوده. محضر آقا میرسد. میگوید آقا من میخواهم نفسم را به من بنمایانی؛ آموزش بدهی بشناسم نفسم را، نفس خودم را.
«يَا أَمِيرَ ٱلْمُؤْمِنِينَ أُرِيدُ أَن تُعَرِّفَنِى نَفْسِى»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای امیرمؤمنان، میخواهم نفسم را به من بشناسانی.
حضرت فرمودند که میخواهی نفس را به تو بشناسانم؟
«يَا كُمَيْلُ أَىَّ ٱلْأَنفُسِ تُرِيدُ أَنْ أُعَرِّفَكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کمیل، کدام نفس را میخواهی به تو بشناسانم؟
کمیل گفت میخواهم نفسم را به من بشناسی. قال امیرالمؤمنین فرمود کدام نفس؟ مگر چند تا نفس داریم؟ ما تا حالا مثلاً از یک انسانی که خیلی اهل درس و بحث نباشد میگوید یک نفس داریم دیگر. برزخ بین ظاهر و باطن است. روح از طریق نفس احکامش را در بدن پیاده میکند. اما مولا اینجا میگوید کدام نفس؟
کمیل میگوید:
«يَا مَوْلَاىَ هَلْ هِىَ إِلَّا نَفْسٌ وَٰحِدَةٌ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای مولای من، مگر جز یک نفس واحد است؟
مولا شروع میکند. آخ، آخ، آخ که اگر مولا گوش شنوا پیدا کند چه میکند. در حسینیهٔ علی ابن ابیطالب.
«يَا كُمَيْلُ إِنَّمَا هِىَ أَرْبَعَةٌ: ٱلنَّامِيَةُ ٱلنَّبَاتِيَّةُ وَٱلْحِسِّيَّةُ ٱلْحَيَوَانِيَّةُ وَٱلنَّاطِقَةُ ٱلْقُدْسِيَّةُ وَٱلْكُلِّيَّةُ ٱلْإِلَٰهِيَّةُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کمیل، نفس چهار است: نامیهٔ نباتیه، حسّیهٔ حیوانیه، ناطقهٔ قدسیه، و کلّیهٔ الهیه.
این چهار تا نفس را ما داریم: نفس نامیه، بعد نفس حیوانیه، بعد نفس ناطقه، بعد هم نفس الهیه یا کلّیه. تازه باز مولا دارد کلّی میگوید. چهار تاست.
بعد حضرت فرمود:
«وَلِكُلٍّ مِنْ هَٰذِهِ خَمْسُ قُوًى وَخَاصِّيَّتَانِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای هر یک از اینها پنج قوه و دو خاصیت است.
اینها هر کدام از اینها پنج تا قوه دارند و دو تا هم خصیصه دارند. حالا شما ضرب درش کنید که من چرا گفتم سی شب. چهار تا نفس، پنج تا قوه دارد هر کدام میشود چند تا؟ بیست تا. هر کدام هم دو تا خصیصه دارند. میشود بیست و هشت تا. دو شب هم مقدمه بروی برایش میشود سی شب که فقط یکییکی اینها را فقط بدانی اینها چیست. حالا من فعلاً موضوع بحثم این نیست. آن آخرین کلمهای است که مولا میگوید؛ برای همین سریع از آن میگذرم.
نفس نامیهٔ نباتیه؛ پنج قوه از کبد
پس بعد ادامه داد:
«فَٱلنَّامِيَةُ ٱلنَّبَاتِيَّةُ لَهَا خَمْسُ قُوًى: جَاذِبَةٌ وَمَاسِكَةٌ وَهَاضِمَةٌ وَدَافِعَةٌ وَمُرَبِّيَةٌ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس نامیهٔ نباتیه را پنج قوه است: جاذبه، ماسکه، هاضمه، دافعه و مربّیه.
آن نفس نامیه یا نباتیه که تو ما هم هست. یعنی آن نفسی که درخت دارد، گیاه دارد، ما هم داریم. فرمود لها خمس قوى. پنج تا قوه دارد: جاذبه و ماسکه و هاضمه و دافعه و مربّیه. این پنج تا قوایش.
حالا مشخص است دیگر. جاذبه که معلوم است جذب میکند. ماسکه هم یعنی آن لحظهای که غذا هنوز در حال هضم شدن است، تو از لحظهای که میگذاری تو دهانت این را حفظش میکند. یعنی عق نمیزنی برش گردانی بیاوریاش بالا. وقتی قوهٔ ماسکه از کار افتاد تو پس میزنی غذا را؛ نمیتوانی نگاهش داری. هاضمه هم که معلوم است. دافعه هم که معلوم است. مربّیه هم که پرورشدهنده است.
حالا خصیصههایشان چیست؟
«وَلَهَا خَاصِّيَّتَانِ: ٱلزِّيَادَةُ وَٱلنُّقْصَانُ وَٱنْبِعَاثُهَا مِنَ ٱلْكَبِدِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و دو خاصیت دارد: زیادی و کاستی؛ و برخاستنش از کبد است.
از زیاده و نقصان. هر زیاد و نقصانی در رشد ما هست به این پنج تا مربوط است. یکی خیلی چاق است، یکی خیلی لاغر است، یکی کوتاه است، یکی قدبلند است. به همین پنج تا ربط دارد. اصلاً بحث، بحث طبّی است. خب این هم از خاصیتش.
حالا انبعاثش از کجاست؟ این از کجا منشأ میگیرد؟ انبعاثها من الکبد. کبد که اگر کسی کبدش مشکل پیدا کند به تمام مریضیها میافتد. چون این سیستم هاضمهاش مشکل پیدا میکند؛ یعنی سم را میگیرد، مواد مغذی را دفع میکند، برعکس میشود و خیلی اشکالات پیش میآید. میدانید دیگر کبد دیگر اولین عضو، عضو فعالی است که تشکیل میشود تو بدن و کارش تولید اخلاط است. اخلاط اربعه: دم و بلغم و سودا و صفرا که حالا اینها کارکردشان چیست بماند. الان منبرمان موضوعش چیز دیگری است و الا ورود میکردیم.
نفس حسّیهٔ حیوانیه؛ از قلب
دومیاش:
«وَٱلْحِسِّيَّةُ ٱلْحَيَوَانِيَّةُ لَهَا خَمْسُ قُوًى: سَمْعٌ وَبَصَرٌ وَذَوْقٌ وَلَمْسٌ وَشَمٌّ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و حسّیهٔ حیوانیه را پنج قوه است: شنوایی، بینایی، چشایی، بساوایی و بویایی.
قوای این قوهٔ نفس حیوانی چیست؟ آشناییام همه. سمع و بصر و ذوق و لمس و شم. این قوای ظاهری.
«وَلَهَا خَاصِّيَّتَانِ: ٱلرِّضَا وَٱلْغَضَبُ وَٱنْبِعَاثُهَا مِنَ ٱلْقَلْبِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و دو خاصیت دارد: خشنودی و خشم؛ و برخاستنش از قلب است.
حالا بعضی روایت دیدم به جای الرضا آورده از شهوه. شهوت و غضب. این دو تا خصیصههای این نفس است. و انبعاث، بعثتش، بروزش از کجاست این پنج تا؟ اصلاً کلاً این نفس — ببخشید — این نفس از کجا ظهور میکند نفس حیوانی؟ من القلب؛ و انبعاثها من القلب.
تو یک روایت که تو این کتاب الان نیست، تو این تعلیقههای امام نیست، تو یک روایت دیدم اینجا میآورد:
«وَهِىَ أَشْبَهُ ٱلْأَشْيَآءِ بِنَفْسِ ٱلسِّبَاعِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شبیهترین چیزهاست به نفس درندگان.
شبیهترین نفس به نفوس حیوانی. یعنی کسی که حیوانی زندگی میکند صرفاً تا این نفسش آمده. دیگر بقیهاش را دسترسی به آن پیدا نکرده. در مرتبهٔ سمع و بصر و ذوق و لمس و شم و رضا و غضب مانده؛ از فکر و ذکر و علم خبری نیست.
نفس ناطقهٔ قدسیه؛ فکر و ذکر و علم و حلم و نباهت
سومیاش. و الناطقة القدسیة. نفس ناطقهٔ قدسی.
«وَٱلنَّاطِقَةُ ٱلْقُدْسِيَّةُ لَهَا خَمْسُ قُوًى: فِكْرٌ وَذِكْرٌ وَعِلْمٌ وَحِلْمٌ وَنَبَاهَةٌ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ناطقهٔ قدسیه را پنج قوه است: فکر، ذکر، علم، حلم و نباهت.
حالا قوای این نفس چیست که همهٔ ما داریم که انسانیم و چه تمایز ما با حیوان هم اصلاً همین نفس شده: فکر، ذکر، علم، حلم، نباهه. نباهه از انتباه میآید یعنی بیداری. اگر کسی یک دانه از اینها را نداشت از انسانیتش افتاده؛ رفته به سمت حیوانیت. داریم؟ یک بار دیگر میگویم: فکر. چندتامان واقعاً فکوریم؟ ذکر، علم، حلم، بیداری. اینها خصوصیاتش است.
عجیب که:
«لَيْسَ لَهَا ٱنْبِعَاثٌ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای آن برخاستنی از عضوی نیست.
اصلاً اینها، این نفس دیگر از جایی منبعث نشده. چون حالا دلیل هم دارد بماند. برزخ است. این کمک میکند که آن روح — که الان میخواهیم به آن برسیم — این نفس آخری احکامش را پیاده کند در آن دو تا نفس پایین. لذا این دیگر از جایی منبعث نشده. این انشا شده مستقیم؛ که بعد از مرگ هم دیگر برداشته میشود.
«ٱللَّهُ يَتَوَفَّى ٱلْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا» (زمر/۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا جانها را هنگام مرگشان میگیرد.
در نسخهٔ مشهور، برای این نفس دو خاصیت نزاهت و حکمت هم آمده و گفتهاند شبیهترین چیزها به نفوس قدسی ملکوتی است. امام در تعلیقه همین را میآورد. موضوع بحث امشب اما آن کلمهٔ آخر است؛ از اینها سریع میگذریم تا به عقل برسیم.
نفس کلّیهٔ الهیه؛ بقا در فنا و رضا و تسلیم
و آخریاش. والکلّیة الالهیة. چهارمین نفس. والکلّیة الالهیة. مال الهیّت نظام است. یادتان هست گفتم ما کشیده شدهایم از الهیّت نظام تا این طبقات پایینتر.
«وَإِن مِّن شَىْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَآئِنُهُۥ وَمَا نُنَزِّلُهُۥٓ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ» (حجر/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیز نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست، و آن را جز به اندازهٔ معلوم فرو نمیفرستیم.
از الهیّت نظام آمدهایم. الهیّت دیگر آن مرتبهٔ بالای بالاست. که به آن میگویند لاهوت. مقام پیغمبر عزیز عالم است. فرمودند که لها خمس قوى. اینها همه باید ترجمه شود، توضیح شود. میدانم توضیح داده شود. باشد؛ طلبتان، طلب خودم هم حتی.
«بَقَآءٌ فِى فَنَآءٍ وَنَعِيمٌ فِى شَقَآءٍ وَعِزٌّ فِى ذُلٍّ وَفَقْرٌ فِى غِنًى وَصَبْرٌ فِى بَلَآءٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ماندن در فنا، نعمت در سختی، عزّت در خواری، فقر در بینیازی، و شکیبایی در بلا.
بقا فی فنا. نعیم فی شقاء — نعیم که همان خوشی است؛ شقاء هم که زحمت و رنج است. وعز فی ذل و فقر فی غنی و صبر فی بلا.
«وَلَهَا خَاصِّيَّتَانِ: ٱلرِّضَا وَٱلتَّسْلِيمُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و دو خاصیت دارد: رضا و تسلیم.
اینکه بالاترین مقام انسانیت رضا و تسلیم است. آن منازل السائرین را خواجه عبدالله — آن صد منزل را — بخوانید. دیگر آخریهایش رضا و تسلیم است. ببینید دیگر آقا علی بن موسی الرضا چه مقامی دارد که بالاترین مقامات که اسمش شده رضا.
«وَهَٰذِهِ ٱلَّتِى مَبَادِئُهَا مِنَ ٱللَّهِ وَإِلَيْهِ تَعُودُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و این همان است که آغازهایش از خداست و بهسوی او بازمیگردد.
الله اکبر. خدا شاهد است میلرزد تنم این عبارات را میخوانم. مبدأ این کجاست؟ مبدأ این نفس میگوید از الله؛ مبدأش خداست و الیه تعود، برمیگردد به سمت او. این نفس است که «و انا الیه راجعون».
«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و بهسوی او بازمیگردیم.
ما چهکار کردیم با این نفس؟ اصلاً این خصوصیتها در ما هست؟ رضا و تسلیم؟ به خودت بگو. به من چیزی نگو. اصلاً کار کردیم روی این پنج قسم: بقا در فنا، نعیم در شقا، عز در ذل، فقر در غنا، صبر در بلا. چه کردیم ما با این نفسی که میخواهد ملاقات کند خدا؟ این نفس میخواهد خدا را ملاقات کند نه آنها، این.
حالا چه کمککننده است اینجا؟ همهٔ اینها را گفتم الان که به اینجا برسیم. بعد مولا اشاره میکند به این آیات که قال الله تعالی مگر نشنیدید خدا در قرآن فرمود:
«وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى» (حجر/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در او از روح خود دمیدم.
این همان است. این همان روح است. و قال تعالی:
«يَٰٓأَيَّتُهَا ٱلنَّفْسُ ٱلْمُطْمَئِنَّةُ ٱرْجِعِىٓ إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً» (فجر/۲۷–۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای نفس آرامگرفته، بهسوی پروردگارت بازگرد در حالی که خشنودی و خشنودشدهای.
این همان نفس است. همان روح است. ما چه کردیم؟ آیا خدا هم به ما میگوید ارجعی الى ربک به سوی پروردگار خودت برگرد. بیا برو قاطی بندگان من، قاطی شهدا، قاطی شهدای کربلا.
شوخی هم اگر جنتی — حضرت امام فرمودند یا جنت ذاتیه؛ یعنی بهشت من، بهشت ذات. بیا غرق در من شو. الان شما با خدا باشی نماز هم بخوانی اما غرق در خدا نباشی، غرق در دنیا باشی، به نظرت فایدهای دارد؟ لذتی میبری؟ بیایی تو پوستهٔ هیئت شرکت کنی، عاشق امام حسین نباشی، تماشاچی باشی، به نظر شما چیزی گیرت میآید؟ باید غرق در امام حسین بشوی. آن موقع است که میشوی.
مرحوم کمپانی و سلام امام حسین به چایدهنده
مرحوم کمپانی، استاد حضرت آقای بهجت، که فرمود هر پنجشنبه هیئت میگرفت خانهاش و دو تا همهٔ کارها را میسپرد؛ بین آن دو تا کار را اجازه نمیداد احدی انجام بدهد. آن چه بود؟ یکی کفش جفت کردن بود، یکی چای دادن. خوش به حال اینی که تو این، حتی این دو تا کار را میکند. چرا؟ این میفهمد. چشیده؛ حسین بن علی را نگاه کرده.
آن هیئتی که رفت تبریز — که مفصّل داستانش را شنیدهاید که عرض شود. آن مداحی که معروف هم بود، حالا الان از ذهنم اسمش رفت. یکی از مداحین خیلی خوشصدا و خوبمان بود. ایشان همراهشان رفته بود و کاری نداریم. وقتی امام حسین را دید این هیئت از تبریز شبهای جمعه هیئت داشتند. امام حسین را آنجا مکاشفهای برایش آمد، دید آقا دو سه تا نکته به او گفت. یک جملهاش این بود فرمود: توی شهرتان شبهای جمعه هیئت دارید؛ سلام من را به آن پیرمردی که چای میدهد برسان و کفش جفت میکند به او. نگفت به مدحتان، به بانیتان. آنها هم عزیزند؛ به سخنرانتان. ولی امام حسین حواسش به همه هست مخصوصاً اینها.
چه باعث میشود که تو افتخار کنی کفش بچههای هیئت را جفت کنی؟ اصلاً کفشدار حرم بشوی جز چشیدن عشق امام حسین.
والعقل وسط الکل؛ دایرهٔ امام در تعلیقه
حالا چیزی که ما را به اینجا میرساند چیست به نظر شما؟ آخرین جملهٔ مولا را بگویم راحتت کنم. همهٔ اینها را گفتم که به این برسم.
«وَٱلْعَقْلُ وَسَطَ ٱلْكُلِّ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و عقل در میان همه است.
کل اینها را در نظر بگیر. بعد امام — رساله هم عربی است البته. نمیدانم حالا ترجمهٔ فارسیاش باشد یا نه. رساله خیلی عالی است. این را تهیه کنید بخوانید که بعد امام توضیحش که میدهد:
«تَوْضِيحُ مَا فِى أَلْفَاظِ هَٰذَا ٱلْخَبَرِ مِنَ ٱلْإِبْهَامِ وَٱلْإِشْكَالِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روشن کردن آنچه در الفاظ این خبر از ابهام و اشکال هست.
امام شروع میکند جلو این را قشنگ تصویرسازی میکند که میشود که شما یک دایرهای را فرض بگیرید، منحنی دایرهشکلی را اینطوری؛ که نه خطی بگویید دو تا نفس اینور، دو تا نفس اینور، عقل وسط. نفس نباتی، نفس حیوانی اینجا؛ بعد عقل؛ نفس ناطقه بعد الهیه و کلّیه اینجا — نه.
امام میفرماید دایرهای را — چه تصور قشنگی — دایرهای را فرض کنید آن نقطهٔ مرکز عقل است. توجه کردید؟ یعنی اصلاً همهکاره عقل است اینطوری به شما بگویم. عقل. لذا عاقلترین عاشقها، عاقلترین دیوانههای امام حسین این شهدایند؛ آنهایی که جان میدهند پای این آقا. پای کمکسی مگر جان بدهند؟
اصلاً این را برداری نمیشود ملاقات کرد خدا را. عقل را برداری. ببین چقدر، چقدر مهم است مولایمان دارد میگوید وسط الکل. اصلاً دستت به آنها نمیرسد تا این را به کار نیندازی. یعنی بروی سراغ دشواریها. نترس از کتابهای سنگین، از حرف و بحثهای سنگین. برو مغزش را درآور. عقل که داریم ما.
البته خب داستان، قصه، حکایت کمک میکند چون مرتبهٔ مثالی ما را فعال میکند، قوهٔ خیال. ولی باز باید برسد به عقل. این کسی که تمام زندگیاش را پای امام حسین میریزد به نظر شما چرا؟ چرا همه آقا میروی زیارت میگوید هرکس رفت زیارت تمام گناهانش بخشیده میشود مثل نوزادی که تازه از مادر متولد شده. خب دیگر بس است؛ دیگر رفتم زیارت. اما چرا خودت را میکشی برای آقا؟ چرا آرزوت این است که کشته بشوی در راه امام حسین؟
ناحیهٔ مقدسه؛ گریهٔ امام عصر برای جدّش
چرا خود امام عصر صلواتاللهعلیه در ناحیه — آقا امام عصر شوخی نیست؛ باقی همه صلحاست. زبده و چکیده و خلاصهٔ همه است. همهٔ انبیا و اولیا. تو ناحیهٔ مقدسه چه میفرماید؟ به جدّش میگوید. آنجایی که میفرمود خون گریه میکنم، قبل و بعدش را بخوانید. میفرمود چون زمانه بین من و تو تأخیر انداخت، من کربلا نبودم برایت جان بدهم، به این خاطر صبح و شب گریه میکنم. امام عصر.
«فَلَأَنْدُبَنَّكَ صَبَاحًا وَمَسَآءً وَلَأَبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بَدَلَ ٱلدُّمُوعِ دَمًا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس بر تو صبح و شام ناله میکنم و به جای اشک، خون بر تو میگریم.
حالا فرق میکند البته علت تأخیر زمانه برای امام عصر ما؛ چون او حجّت خدا در این زمانه است، به بدن عنصریاش باید بیاید. ولی ما چی؟ ما هم میتوانستیم باشیم و نبودیم. ما دیگر بسطمان فرق میکند. دارد به ما خط میدهد. یا جدّا چون نبودم فدات بشوم تو کربلا، صبح و شب گریه میکنم و اگر اشکم تمام شود خون گریه میکنم تا بمیرم برایت. امام عصر دارد میگوید من برایت بمیرم به امام حسین. ببین آقا چیست؟
هیبت بابا در صورت حسین؛ امام حسن تمامقد میایستاد
وقتی امام حسن — قربونش برویم — وارد مثلاً در حجرهای، جایی نشسته بود، اباعبدالله وارد میشد. خب برادر کوچکترش است دیگر درست؟ اصلاً امام حسن، امامِ امام حسین است. اینطوری نگاه کن. فکر کن امام، امام زمان جلوی کسی بلند شد. یعنی امام حسن نشسته بود تا امام حسین وارد میشد امام حسن تمامقد بلند میشد. نه که اینطوری؛ تمامقد بلند میشد. دقیقاً کاری که جدّش رسولالله برای حضرت زهرا میکرد. تمامقد بلند میشد و به سمت فاطمه زهرا میرفت و خم میشد دست مادر را میبوسید و میکشید کنار زهرا را جای خودش مینشاند.
امام حسن یک چنین کاری. بعد از او سؤال کردند که یا امام حسن شما برادر کوچکتری، شما امامید چرا تمامقد اینطوری تعظیم میکنی؟ فرمود دست خودم نیست. هیبت بابام علی تو صورت حسین است. علوی است.
از نور علی، حسین؛ از نور زهرا، حسن
میدانستید در سیر تطوّر خلقت — این هم یک روایت شیرین است، یک روزی بازش کنیم — که هر کسی به یک چیزی رفته. همان ابتدا روح را و کلمهٔ اول نور، کلمهٔ دوم روح خلق شد. خدا تکلم کرد اینها را با هم ممزوج کرد. شروع کرد خلائق را خلق کردن. پیغمبر، امیرالمؤمنین خلق شدند. بعد از امتزاج نور اینها — حالا یک روایت مرحوم مجلسی میآورد که به زهرای مرضیه که رسید دو مرتبه از ذات خودش نور را منصّر کرد؛ کاری نداریم.
از نور امیرالمؤمنین، امام حسین خلق شد. از نور حضرت زهرا، امام حسن. این روایت است.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
لذا امام حسین یکپارچه علوی است و امام حسن یکپارچه زهرایی است. راهرفتنش شبیه مادرش، صدایش شبیه مادرش، تکلمش، خو و منشش، قد و هیکل. اصلاً امام حسن را هر که میدید میگفت زهرا را میبینم. آنقدر هم زیبا. روی یوسف اهل بیت؛ مشهور اول ایشان بوده. میگویند تو کوچه که مینشست امام حسن راه بند میآمد. میآمدند میگفتند آقا میشود خواهش کنیم از شما مثلاً دم یک پلهای چیزی مینشست مردم از او سؤال داشتند. میگفت آقا میشود شما تشریف ببرید یک جای دیگر؟ اینجا راه بسته شده. مردم مبهوت این جمال این آقا میشدند.
وقتی قاسمش هم که میخواست برود میدان، اباعبدالله گفت قاسم جان بیا یک برقهای، یک چیزی، نقابی به صورتش بست. مثل ماه شب چهارده میدرخشید. فرمود چشمت میزنند این را. قصهٔ امام حسن و بچههای امام حسن و این دو شب خیلی ممتاز است. بالاخره یتیمنوازی هم باید کرد؛ و بعد اینجا هم که زوّار زهراست و امام حسن هم که به مادرش رفت؛ و روضهٔ یتیم امام حسن و آن هم چه عزیزی.
روضهٔ حضرت قاسم؛ اذن میدان
عزیزان شما اگر مقاتل را — ما حدود دویست تا مقتل داریم. نمیدانم چند تایش را خواندهاید. اگر مقاتل را ببینید ما نداریم هیچ شهیدی را که خود امام حسین اولاً هرچه طرف اصرار کرده امام حسین قبول نکرده باشد. مثلاً علیاکبر تا خواست فرمود برو بابا. ولی حضرت قاسم کشت خودش را. بعد میآمد این رو در روی حضرت وایمیایستاد خواهش میکرد آقا میگفت نه قاسم جان. رویش را برمیگرداند با یکی صحبت میکرد. حضرت قاسم میآمد دوباره رو در روی امام حسین. خواهش میکنم عمو جان التماست میکنم به جان مادرت قسمت میدهم. دو مرتبه آقا رویش را — مادرش را قسم داده — رویش را برمیگرداند با یکی دیگر صحبت میکرد نیفتد تو آن گیر و دار. اصلاً عجیب است رابطهٔ این دو بزرگوار. یادگار برادرش است دیگر.
بعد یکی این را نداریم که هرچه خواهش کرد حضرت اجازه نداده باشد. نداد تا یک طوری که میدانید. دومیاش ندیدم من در روایت — شما عزیزان اگر اهل مطالعهاید دیدید به من بگویید — من ندیدم امام حسین شهیدی را خودش بغل کند برگرداند. قاسم را میگویند خود آقا. مثلاً علیاکبر را فرمود جوانان بنیهاشم بیایید. اما قاسم را خودش بلند کرد سینهاش را به سینهٔ خودش چسباند.
حالا هرچه خواهش میکرد نمیگذاشت آقا قبول نمیکرد. تو یادگار برادرم هستی. رفت تو خیمه. نشست زانو غم بغل گرفت. غم تو دلش بود. نمیدانست چهکار کند. آخ از مادر، مادر. مادر گرهاش را باز کرد. آمد گفت قاسمم چیست؟ چرا زانو غم بغل گرفتهای؟ گفت مادر عمو اذن میدان به من نمیدهد. علیاکبر شهید شده — اینها چون با علیاکبر خیلی رفیق بودند حضرت قاسم و حضرت علیاکبر. حالا روایات عجیبی هم برایش داریم حتی نمازشبهایشان را داریم که با هم میخواندند. خیلی با هم انس بودند مثل دو تا داداش. حالا علیاکبر رفته اربّاً اربّا شده. این سینهاش سنگین شده گفت مادر هرچه خواهش میکنم عمو نمیگذارد.
گفت غصه نخور. چه مادری، چه مادری! گفت غصه نخور گرهٔ تو را بابات باز کرده. رفت یک صندوقچهای را باز کرد. عطر امام حسن خیمه را گرفت. از توش یکی نامهای به دستخط امام حسن درآورد مادر. یکی هم عمامهٔ امام حسن را برداشت. این عمامه را گذاشت رو سر حضرت قاسم پیچید چون بزرگ بود عمامه. حضرت قاسم سیزده سالش بود. این عمامه را تحتالحنک کرد دور تا دور سینه و گردن حضرت پیچید و بعد نامه را داد دستش. گفت این نامه را بابات آن روزی که تو تقریباً سه سالت بود شاید کمتر آن موقع نوشت تقدیم کرد. توش نوشته بود که قاسمم روزی که ندای «قربت» حسین را شنیدی مبادا دریغ کنی؛ جانت را فدای حسین کن. حالا هم که صدای قربتش بلند شده پاشو برو.
آمد میگویند که از دور تا از خیمه آمد بیرون امام حسین از دور تا چشمش افتاد به صورت قاسم که عمامهٔ سبز امام حسن برادرش رویش است، یکهو آقا آغوش باز کرد حالش منقلب شد. قاسم آمد نزدیک همدیگر را بغل کردند. هی گریه کن، گریه کن، گریه کن، گریه کن. بعد خواهش کرد از عمویش که همینجور میشود این نامه را نگاه کنی؟ آقا این نامه را که امام حسین باز کرد دید دستخط برادرش نوشته قاسم جان خودت را فدای حسین کن. دیگر میگویند حضرت بغل کرد قاسم و دوتایی میگویند یک ساعت — ندارید برای هیچکدام — یک ساعت گریه کردند؛ غشیا علیها؛ دوتایی غش کردند حالت غش بود انگار بیفتند رو زانوهایشان. آنقدر که این آقازاده تو دل امام حسین جا کرده بود، دوستش داشت.
أحلى من العسل؛ بلای عظیم پیش از شهادت
حالا که دارد میرود میدان رفت فریادش بلند شد. حالا میدانید جنگ نمایانش هم عجیب. فرصت نیست من برای شما بگویم. یک نعل عجیبی. یک ضربهای به سر قاسم زد. قاسم نقش زمین شد افتاد.
شبی که میخواست — قبل شب عاشورا وقتی امام حسین گفت آقا هرکی میخواهد برود همه رفتند یک عدهٔ قلیلی ماندند. قاسم که آن ته آدمها وایساده بود انتها دید حضرت فرمود هرکس بماند فردا شهید میشود. حضرت قاسم گفت یا اباعبدالله آیا من هم شهید میشوم؟ حضرت فرمود مرگ در نظر تو چگونه است؟ این جملهٔ معروف:
«أَحْلَىٰ مِنَ ٱلْعَسَلِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از عسل شیرینتر.
بعد حضرت فرمود آری، تو هم شهید میشوی. اما بعد — بعد ما تُبتلى ببلاء عظیم. ببخشید بعد از اینکه به یک بلای بزرگی گرفتار بشوی. این بلای بزرگ را من میخواهم الان برای شما بگویم مقدمهٔ روضهام بشود. قاسم جان تو هم شهید میشوی اما قبلش — قبل از شهادتت توجه بکنید — به یک بلای بزرگی گرفتار میشوی. آن بلا چیست؟
به محض اینکه به سر قاسم زدند آقا افتاد فریاد زد عمو به فریادم برس. اباعبدالله سریع خودش را رساند. آن کسی که به سر قاسم زده بود از اسب پیاده شد که سر قاسم را جدا کند. ابیعبدالله سر رسید. بعد او ترسید فریاد زد مریدانش را خبر کرد. آقا یک ده پانزده تایی با اسب ریختند دور حضرت قاسم جنگی درگرفت. بدن حضرت قاسم در حالی که هنوز زنده بود زیر این سمهای اسبها رفت.
دو نفر تو کربلا قبل از اینکه شهید شوند و سر از تنشان جدا شود زیر سم اسبها رفتند. یکی خود ابیعبدالله بود. یکی هم حضرت قاسم بود. آنقدر این اسبها رفتند و آمدند که میگویند این جمله آخرم باشد. میگویند وقتی امام حسین قاسم را به سینهاش چسباند داشت برش میگرداند — یا أخی؛ سیزده ساله چقدر قد دارد؟ — میگوید پاهایش به زمین کشیده میشد. یعنی چنان این بدن له شده بود که بدن کشیده شده بود روی زمین.
«يَا أَخِى»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای برادرم.
آخ حسین. حسین. حسین. کیا دلتنگ کربلایند؟ کیا دوست دارند بروند کربلا یک دل سیری گریه کنند؟ کربلا. کربلا. وقتی دلم حرم میخواهد کجا بروم؟ به خدا این دلم دارد پر میکشد برای حرمت. این دلم شاید امام حسن امشب برایت بنویسد. کرم کند. این دلم کرده بهانه از برای حرم یار. بار دیگر ژل شد حال و هوای حرم یار. دلبری از آقات بطلب برایت بنویسد. یاد آن روزی که در بهشت بینالحرمین بودیم. زائر دلخستهٔ حریم عباس و حسین بودیم. آخ یادش بخیر رفتیم حرم. یادش بخیر سحرهای حرم.
شب جمعه و زیارت اربعین؛ مادر در گودی قتلگاه
خدا میداند الان یک حرفی یادم افتاد. شب جمعه است امشب. شب زیارت ارباب است. امشب مادرش غوغا میکند تو کربلا. میان گودی قتلگاه دست به پهلو میگیرد مادرش شروع میکند روضه خواندن.
«بُنَىَّ قَتَلُوكَ كَيْفَ ذَبَحُوكَ أَمَا وَمِنَ ٱلْمَآءِ مَنَعُوكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پسرکم، کشتندت؛ چگونه ذبحت کردند؛ و از آب منعات کردند.
پسرم چرا آبت ندادند؟ آخ حسین.
خاتمه
پس امشب از اهمیت عقل شروع شد و به حدیث کمیل رسید. چهار نفس را مولا برشمرد و قوا و خصایص هر یک را گفت تا برسد به آن کلمه که همهکاره است: العقل وسط الکل. بدون عقل نه به باطن دین میرسی، نه به لقاء، نه به آن نفسی که مبدأش از خداست و بهسوی او بازمیگردد. کار عقلی آلودگی خیال را کم میکند؛ سورهٔ توحید از کثرات میکَند؛ و عشق امام حسین اگر عاقلانه باشد انسان را تا شهادت و تا أحلى من العسل میبرد.
حق جان جهان است و جهان جمله بدن. در همین نشئه هم میتوان دید اگر موت اختیاری باشد. نترس از حرف سنگین. برو مغزش را درآور. عقل که داریم.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فاتحه/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است.
صلوات ختم کنید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرجشان را نزدیک گردان.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.