ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 079

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

استعاذه، بسم‌الله و افتتاح جلسه

خود را به خدای منّان می‌سپاریم و سخن را با استعاذه و بسم‌الله آغاز می‌کنیم.

«يَا رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ ٱلشَّيَاطِينِ وَمِن شَرِّ نَفْسِي وَمِن شَرِّ خَلْقِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از ضربه‌ها و وسوسه‌های شیاطین، و از شرّ نفس خود، و از شرّ آفریدگانت، به تو پناه می‌برم.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.

«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَتِهِ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتش؛ و از فضل او درخواست می‌کنم.

استغاثه به صاحب‌الزمان و زیارت اباعبدالله

سه بار به پیشگاه حضرت حجت استغاثه می‌کنیم. صاحب این سفره، در هر حالتی که هستند، ما را دعا کنند. گاهی مطلب خاصی میان ما و خداست؛ همان لحظه خدا را قسم بدهیم به حالات همین‌الان امام عصر. همین حالا آقا چه می‌کند؟ چه حالتی دارد؟ کجاست؟ به همان حال قسمش بدهیم. ان‌شاءالله حضرت همه‌مان را دعا کنند. به ساحت حضرتش صلواتی بلند بفرمایید.

«ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ ٱلزَّمَانِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای صاحب زمان، فریادرس از توست.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ ٱللَّهِ وَعَلَى ٱلْأَرْوَاحِ ٱلَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ ۖ عَلَيْكَ مِنِّي سَلَامُ ٱللَّهِ أَبَدًا مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ ٱللَّيْلُ وَٱلنَّهَارُ ۖ وَلَا جَعَلَهُ ٱللَّهُ آخِرَ ٱلْعَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو ای اباعبدالله، و بر جان‌هایی که در آستان تو فرود آمدند. از من بر تو سلام خدا باد، تا من باقی‌ام و شب و روز باقی است؛ و خدا این را آخرین عهد من برای زیارت شما قرار ندهد.

«ٱلسَّلَامُ عَلَى ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ عَلِيِّ ٱبْنِ ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ أَوْلَادِ ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ أَصْحَابِ ٱلْحُسَيْنِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر حسین، و بر علی فرزند حسین، و بر فرزندان حسین، و بر یاران حسین.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

«سَلَامٌ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.

ادامهٔ رسالهٔ نور علی نور؛ از معرفت نفس به معرفت رب

رسیدیم به این قسمت از رسالهٔ شریف نور علی نور حضرت استاد، علامه حسن‌زاده آملی. بنا این است که با کمک از معرفت نفس به معرفت رب برسیم؛ همان که فرموده‌اند:

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که خود را شناخت، پروردگارش را شناخت.

فرمود: مرتبهٔ نازلهٔ آن، محاکی مرتبهٔ عالیهٔ اوست. داشتیم می‌گفتیم انسان با اینکه یک وجود واحد است، اطوار متعدد و مراتب متعدد دارد: مرتبهٔ نازله‌اش بدن است و مرتبهٔ عالیه‌اش روح. چنان‌که در سلسلهٔ طولیهٔ وجود، هر دانی ظلّ عالی است. هرچه در مرتبهٔ مادون است، سایهٔ آن مرتبهٔ مافوق است.

الان یعنی دنیا سایهٔ برزخ است. عرض کردم: پرنده‌ای در آسمان پرواز کند، سایه‌اش روی زمین می‌افتد به شکل و هیئت اصل خودش. اما این کجا و آن کجا؟ این یک رشحه است، یک نشانه است، یک آیت است، یک ظلّ است؛ سایه‌ای است از او که حکایت از او می‌کند. اصل آنجاست.

همین وضعیت میان عوالم هست. دنیا مرتبهٔ دانی برزخ است؛ برزخ مرتبهٔ مافوق دنیاست. آن اصل است، این فرع. این دنیا سایهٔ اوست. حالا ببینید آنجا چه خبر است. آنهایی که از دنیا می‌روند، وقتی عظمت عالم بعدی را مشاهده می‌کنند — آن فراخ‌بالی، آن وسعتِ سیر را — می‌بینند که اینجا ما در یک فشار و تنگی و ضیق هستیم؛ مثل کودکی که در رحم مادر است. اینجا رحم طبیعت است. اصلاً دوست دارند فریاد بزنند به من و شما بگویند آنجا چه خبر است. اما در سلسلهٔ طولیهٔ وجود، هر دانی ظلّ عالی است: سایهٔ اوست؛ اصل اوست.


ارفع رأسک؛ رزق در آسمان

کسی که اصلاً توجه به برزخ ندارد، به عالم بالا ندارد، سرش را بالا نیاورده است. حقیقت «ارفع رأسک» را حضرت به تمام تاریخ گفته است: سرت را بالا بگیر. چون:

«وَفِى ٱلسَّمَآءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ» (ذاریات/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و روزی شما و آنچه وعده داده شده‌اید در آسمان است.

مطلقاً آنچه به شما وعده داده شده در آسمان است. سرت را بالا بیاور. کسی که سرش را بالا نیاورده، معذرت می‌خواهم، مثل بهایم است. دیده‌اید دائم سرشان پایین است؟ کارشان این است که بخورند و بخوابند و شکم پر کنند و خالی کنند و بچرند. ادامهٔ همان آیه است:

«أُو۟لَٰٓئِكَ كَٱلْأَنْعَٰمِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» (اعراف/۱۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان مانند چهارپایان‌اند، بلکه گمراه‌ترند.

اصلاً نظر به آسمان ندارد؛ توجه به آسمان ندارد. در صورتی که اصل آنجاست.


نشئهٔ اولی مثال نشئهٔ آخری

نشئهٔ اولی — همین دنیا — مثال نشئهٔ اُخری است:

«وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ ٱلنَّشْأَةَ ٱلْأُولَىٰ فَلَوْلَا تَذَكَّرُونَ» (واقعه/۶۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و قطعاً نشئهٔ نخستین را دانسته‌اید؛ پس چرا به یاد نمی‌آورید؟

این مرتبه از هستی، این نشئه، سایهٔ آنجاست. همین‌طور برزخ که الان اموات ما آنجا هستند؛ آنجا هم این تذکر را دائماً ملائکه به آنان می‌زنند که حواستان جمع باشد: آنجا هم ماندنی نیستید. از آنجا باز می‌میریم؛ می‌رویم به عالم عقول. عالم مثال که برزخ است، با آن عظمتش، سایهٔ عالم عقول است. بابا آنجا چه خبر است. ما آن‌قدر پایین زندگی کرده‌ایم که اصلاً نمی‌توانیم درک کنیم. در حالی که این‌ها همه در ما هست.

عرض کردیم: مرتبهٔ مادون ما، انزل مراتب، همین بدن است؛ بعد آن رتبهٔ مثالی که مثال متصله در ما هم هست: قوهٔ خیال. در رتبهٔ خواب:

«ٱلنَّوْمُ أَخُو ٱلْمَوْتِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خواب برادر مرگ است.

شبیه مرگ است؛ چون سفر از ظاهر به باطن است. می‌خوابیم، می‌رویم آنجا، آن عالم را می‌بینیم. آنجا هم چه سیطره‌ای دارد. همهٔ این‌ها را می‌توانیم ببینیم.


توجه عرفانی میان طلوعین

اگر کسی به توجه عرفانی بنشیند — خصوصاً بین طلوعین و قبل از اذان صبح؛ بهترین وقت برای توجه عرفانی است — یادم هست در جلسه‌ای سه روش را به قول حضرت استاد گفتیم. این توجه عرفانی می‌تواند کمک‌حالش باشد که همین‌جا از رتبهٔ مثالی سفر کند به رتبهٔ عقلی؛ یعنی با ملائکه مرتبط شود.

چگونه است که آقای بهجت وقتی به حرم می‌رفتند می‌فرمودند اینجا با احترام و با احتیاط قدم بردارید؛ ازدحام جمعیت، حواستان جمع باشد؛ حرمت نگه دارید؛ اینجا مملو از ملائکهٔ الهیه است. چطور ایشان می‌دیدند؟ اصلاً قاعده این است که باید این‌طور باشد. قاعده این است که ما باید سالم باشیم. غیر از این، حرف لغو و بیهوده می‌زنم؟ قاعده این است که عالم سالم باشد، آدم سالم باشد. اگر کسی مریض می‌شود باید تعجب کرد که چه شده. نظام وجودی‌اش ریخته به هم؛ مزاجش به هم ریخته؛ از اعتدال خارج شده. اصل، سلامت است.

اصل این است که انسان — چون نفس ناطقه داریم — مرتبط شویم با عالم علوی، نه سفلیِ این عالم پایین که کارمان الان متأسفانه شده دنیا. هر شأنی از شؤون دنیا. خواسته‌هایمان غالباً دنیایی است. در صورتی که همان‌طور که غذای بدن یک نان و آبی است — آن‌قدر هم حرص می‌زنیم؛ دو لقمه می‌خوریم با یک جرعه آب، تمام، سیر می‌شویم — غذای نفس ناطقه چون نفس ما، باطن ما، مجرّد است، غذایش هم مجرّد است. خب چقدر ما غذای مجرّد داریم که به مجرّد بخورانیم؟ اصلاً غذای مجرّد داریم؟ همین معارف. هر مقدار معارف را کسب کردی، به رتبهٔ لقاء الله‌ات نزدیک شدی. امید داری که خدا را ملاقات کنی. این‌ها غذای نفس‌اند. دارد می‌شود تو.


غذای نفس و سیرورت

چگونه است که می‌گویی: آهان، عجب، چه جالب؛ تازه متوجه شدم. آقا می‌دانی چند سال است دنبال این جواب بودم؟ اصلاً چنان انبساط پیدا می‌کنی؛ چیزی برایت کشف می‌شود. یعنی چه؟ نفست غذا خورد و آن غذایی که خوردی شد تو. دیگر تو همانی. شدی. صارت. شد. این سیرورت ماست؛ دائماً در حال شدن است.

حالا کسی نفسش را غذا ندهد. نفس ضعیف می‌شود؛ آن‌ور می‌رود؛ می‌بینی چنان ضعیف است که هیچ قدرتی، هیچ کاری ندارد. باید ملائکه بیایند جمعش کنند. مثل کودکی که در این دنیا بخورد و بخوابد؛ قدرت هیچ کاری ندارد؛ پدرش بیچاره باید بارش را بکشد. اصل این است که ما با عالم بالا ارتباط داشته باشیم.

جالب است: تا یک نفر ارتباطی با عالم بالا بگیرد — فارغ از این دنیا — خوابی می‌بیند؛ می‌گوید باید ببینی. آقا خوابی که باید ببینی را باید همه ببینند البته. ولی خب خواب خوب دیدن هنر است. چون نفست دارد این صورت را انشا می‌کند؛ مطلقاً هم در وجود خودت است. این‌ها بیرون از تو نیستند. هرچه می‌بینی کار نفس خودت است. دادش را سر خودت بزن. چرا من این را در خواب دیدم؟ چرا آن را دیدم؟ چه شد؟ خودتی. هرچه هم در خواب می‌بینی خودتی اصلاً. آن طرف مقابلت هم خودتی. کسی بیرون از تو نیست. در درون خودت همهٔ این انشاآت است.

یکی خواب خوب می‌بیند، جرئت نمی‌کند به کسی بگوید. آن‌قدر همه چیز برعکس شده. در صورتی که اصلاً ما انسانیم. انسان یعنی خلق شده برای چه؟

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلْإِنسَٰنُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًۭا فَمُلَٰقِيهِ» (انشقاق/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای انسان، تو به‌سوی پروردگارت به‌سختی در تلاشی؛ پس او را دیدار می‌کنی.

دو بار تأکید می‌کند: با سختی، رونده همراه با سختی، به‌سوی ربّک. فملاقیه: قرار است ملاقات کنی پروردگارت را. اصلاً این سختی‌ها برای این است که ما دل بکنیم از این دنیا؛ از تعلقات دل بکنیم.


مرض و موت؛ دو رحمت برای دل‌کندن

قرار است — یکی از بزرگان فرمود خدا رحم کرده برای ما دو چیز گذاشته؛ باز هم این‌قدر متکبریم — یکی مرض، یکی موت. اگر این دو تا نبود، خدا رحم به بنده نبودیم. واقعاً فکر کنید این دو تا نبود چه کار می‌کردیم؟ انا ربّ فریاد

«أَنَا۠ رَبُّكُمُ ٱلْأَعْلَىٰ» (نازعات/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من پروردگار برتر شمایم.

سر می‌دادیم. اصل این است که ما با عالم بالا ارتباط بگیریم. و البته باید کانال بزنیم از اینجا: از این عنوان، از این ظاهر، باید برویم به باطن. نمی‌شود کسی ظاهرش را ول کند، بدنش را ول کند، رها کند بگوید من فقط می‌خواهم به روحم برسم. ببین چه راهی است، این چه کاری است؟ اصلاً نمی‌شود. مگر ظاهر تو از باطنت جداست؟ این هم غلط است. تو باید به ظاهرت برسی که بتوانی به باطنت برسی.

من خودم نوجوانی‌ها را چندین سال خیلی سختی‌های عجیب و غریب به خودم دادم. الان پشیمانم. مثلاً سه شب نمی‌خوابیدم؛ پنج شب بیدار بودم؛ چندین سال. الان زجرش را دارم می‌کشم. بدن افت می‌کند، کم می‌آورد، خالی می‌کند. اتفاقاً بارها عرض کرده‌ام خدمت دوستان که بزرگان فرموده‌اند: آقا جوان که در حال رشد است خوب بخورد، خوب هم بخوابد، تا بتواند خوب تحصیل علم و تهذیب نفس کند. نه اینکه خوب بخورم و — معذرت می‌خواهم — مثل گاو خوش‌آب‌وعلف؛ هنر نیست. برای اینکه بتوانی خوب تحصیل علم و تحصیل معارف کنی و تهذیب نفس، بدنت را غرّا نگه دار.

خدا رحمت کند مرحوم آقای مشکینی را. در جلسه‌ای که ائمهٔ جماعات جمع بودند فرمود: آی من به شما بگویم؛ زمان ما، زمان قبل از انقلاب، به سختی یک لقمه نان گیرمان می‌آمد بخوریم. فقر، قحطی همه جا را گرفته بود. من نان و آب می‌خوردم. نداشتیم. الان باید شکر کنیم من و شما خدا را. بعد فرمود: الان کارم به جایی رسیده که می‌خواهم بیایم نیم ساعت برای شما حرف بزنم، بیست تا قرص می‌خورم. بعد می‌فرمود: طلبه‌ها، دانشجوها، جوان‌ها، به بدنتان برسید که بتواند بار بکشد؛ بار الهی را بکشد؛ تا روحتان قوی باشد.

حالا بعضی‌ها هم این‌طوری‌اند: بدن را ول می‌کنند؛ صرفاً می‌روند دنبال کارهای روحی و روانی؛ بعد آخرش هم روانی می‌شوند اصلاً. ول می‌کنند.


از ظاهر شریعت به باطن؛ روایت امام صادق

اینجا از امام صادق صلوات‌الله‌علیه می‌خوانیم که عرض کردیم: باید از ظاهر بروی به باطن. باید از عنوان شروع کنی؛ از همین‌جا. لذا از پوستهٔ ظاهری دین که شریعت است باید اصلاً پل بزنی؛ بروی با نماز و روزه و همین شریعت، ظواهر، تا بروی به باطن.

یک روایت خیلی قشنگ را اینجا حضرت استاد می‌آورند از امام کشّاف حقایق، حضرت امام جعفر صادق صلوات‌الله‌علیه:

«إِنَّ ٱللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ خَلَقَ مُلْكَهُ عَلَىٰ مِثَالِ مَلَكُوتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند عزّوجلّ مُلک خود را بر مثال ملکوتش آفرید.

به به، چه قشنگ است روایت. خدا مُلکش را — این عالم را، این نشئهٔ طبیعت و نشئهٔ اولی را — به مثال، مثل، مثلی از ملکوتش ساخته، ایجاد کرده. اینجا یک مثالی است. آقا من این را نمی‌فهمم؛ می‌شود یک مثال بزنی بفهمم؟

«وَتِلْكَ ٱلْأَمْثَٰلُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ» (حشر/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و این مَثَل‌ها را برای مردم می‌زنیم؛ باشد که بیندیشند.

درست است؟ کار خدا همین است. هی مثال می‌زند. مَثَل می‌زند تا بفهمند. حالا برای اینکه ما بفهمیم، مثلی از آنجا — ملکوت — را قرار داده دنیا. بعد ما در همین مثال مانده‌ایم. نمی‌خواهیم پل بزنیم برویم به آن عالم بالاتر. اینجا مثلی است از آن.

تمام شد؟ نخیر.

«وَأَسَّسَ مَلَكُوتَهُ عَلَىٰ مِثَالِ جَبَرُوتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ملکوتش را بر مثال جبروتش بنیاد نهاد.

این لایه‌ها را ببینید. طبقات عالم، رتبه‌های متعدد. ملکوتش هم که عالم صدیقهٔ طاهره است، این هم مثلی است به وزان عالم جبروت خلق شده: عالم امیرالمؤمنین. آن عقل کل؛ این نفس کل. این می‌پروراند؛ او تدبیر می‌کند. این مقام مادر است: ملکوت پرورش می‌دهد؛ اما تدبیرش با عالم عقول است، با جبروت، با امیرالمؤمنین، عقل کل.

تمام شد؟ نخیر.

«لِيُسْتَدَلَّ بِمُلْكِهِ عَلَىٰ مَلَكُوتِهِ وَبِمَلَكُوتِهِ عَلَىٰ جَبَرُوتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا با مُلکش بر ملکوتش استدلال شود، و با ملکوتش بر جبروتش.

اصلاً برای این است که استدلال کنیم. من و شما دلالت بیاوریم، استدلال کنیم: از مُلک به ملکوت، از ملکوت به جبروت. همین‌طور برویم بالا. این پله‌ای است که ما ارتقای وجودی پیدا کنیم، برویم. برای چه باید برویم بالا؟ برای اینکه فملاقیه: قرار است خدا را ملاقات کنیم.


آیهٔ کهف؛ عمل صالح و ولایت

«فَمَن كَانَ يَرْجُوا۟ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًۭا صَٰلِحًۭا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدًۭا» (کهف/۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر که به دیدار پروردگارش امید دارد، باید کار شایسته کند و در پرستش پروردگارش کسی را شریک نسازد.

بیفتد تو کار صالح که دیگر اوجش، باطنش، معرفت است؛ معرفت امام مخصوصاً. عرض کردیم. و «لا یشرک بعبادة ربه أحدا»: ریاکاری نکند؛ تظاهر نکند؛ صرفاً به عشق خدا اعمالش را انجام بدهد — که البته عرض کردیم یعنی ولایت امیرالمؤمنین علیه‌السلام را برایش شریک قائل نشود. ولایت کلیه با آن آقاست. و اینجا باید التزام عملی داشته باشد.

این مسیر چیست عزیزان دلم؟ این مسیر لقاء الله است که هی دارد خودش را نشان می‌دهد. هر شب یواش‌یواش دارد خودش را نشان می‌دهد از لابه‌لای آن لجّه، آن بحر عمیق — که سخت هم هست؛ خیلی سخت است.


تمثیل لجّه و بحر معارف

کدام‌تان رفته‌اید این جلوی‌های دریا تا حالا که مثلاً دویست متر زیر پایت عمق باشد؟ ما زمان جنگ غریق نجات بودیم. خدا رحمت کند؛ رفیق‌هایمان، مربی‌هایمان، همه شهید شدند. یک روز رفته بودیم با بچه‌های مدرسه‌مان دریا، همین شمال، خیلی سال‌های پیش. آن‌قدر رفتم — به طمع آن موقع‌ها که در دریای عمومی‌مان، نوار عراق و هورالعظیم، شنا می‌کردیم؛ صبح می‌رفتیم شب می‌آمدیم بیرون؛ چون باید کارهای شناسایی می‌کردیم؛ غوّاص هم بودیم — آن‌قدر رفتم که اصلاً توجه نداشتم اینجا دریاست. بعد برگشتش ده برابر باید زحمت بکشی تا بیایی. موج می‌کشد می‌بردت تو لجّه. لجّه دیگر آن جایی است که عمیق است. رفتم دیگر ساحل را نمی‌دیدم. بعد دیدم دارد هوا تاریک می‌شود و آمدم برگردم. یک لحظه متوجه عمق زیر پایم شدم. شب جمعه هم بود.

قدیم‌ها می‌گفتند دریا نامرد است. نامرد نیست. من نامردم که حالیم نیست که آن یکی از آیات الهیه است. اتفاقاً یکی از مظاهر جلال خداست. خیلی هم مرد است. جلالت دارد. جلال دریا بنده را گرفت. نزدیک بود سنگ‌کوب کند مرا که این‌همه ادعا داشتم. خدا شاهد است: وقتی توجهم به عمق آب رفت و این دریا — بعد موج اینجا آب می‌رود بالا، گاهی بیست متر، ده متر، پنجاه متر؛ موج‌ها می‌رود بالا با شدت می‌آید پایین؛ اصلاً ناک‌اوت می‌کند؛ بیچاره‌ات می‌کند. خیلی عظمت دارد دریا. آنجا شروع کردم دعای کامل را تا مقداری که بلد بودم خواندم؛ آرام شدم؛ شنا کردم آمدم. خلاصه آن کسی که بغل دریا ایستاده بود سوت می‌زد، مراقب مردم، داد زد سرمان گفت حاجی کجا؟ کی گفت بیای این‌قدر جلو؟ می‌دانی آنجا چقدر عمقش است؟ گفتم. گفت دویست متر عمق آنجا است. ما فقط با قایق می‌رویم.

یعنی این لجّه تو بحر معارف که آدم می‌افتد، وقتی بالا و پایین می‌شود تو این بحر معارف — خدا این بلا را سر ما بیاورد؟ یعنی قلب، تاب‌وتاب، لابه‌لای این معارف که تو غرقش افتادی داری غرق می‌شوی. این خیلی خوشگل است؛ سخت هم هست. کمر می‌شکند. تا هم متعارف و حالا یک پوستهٔ ظاهری از دین رعایت کنیم و یک کیفی ببریم، یک نوشی جان کنیم، این‌طوری نه. تو لجّه.

حالا یواش‌یواش که داریم می‌رویم سمت لجّه، هی عمیق‌تر می‌شود. اگر با مبانی بروی جلو، بالا و پایینت می‌کنند. بعد آن عظمت خدا را بهتر درک می‌کنی. آن موقع نتیجه‌اش چیست عزیز دلم قربانت بروم؟ این عظمت ترس می‌آورد. خوف می‌آورد. خوف باعث می‌شود دامنت را جمع کنی. دیگر به سمت خط قرمز الهی نروی. غرق نشکنی. قربانت بروم. این قشنگی است. این لجّه است. این بحر معارف است. راه لقاء الله هم این است.


من أحب لقاء الله؛ تمنّوا الموت

می‌خواهی خدا عاشقت شود، عاشق دیدار تو شود؟

«مَنْ أَحَبَّ لِقَاءَ ٱللَّهِ أَحَبَّ ٱللَّهُ لِقَاءَهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که دیدار خدا را دوست بدارد، خدا دیدار او را دوست می‌دارد.

چه حدیث قشنگی است. خدا عاشق دیدنش می‌شود. عاشق ملاقاتش می‌شود. خدا لحظه‌شماری می‌کند تا این بمیرد. ای بابا یعنی کسی که عاشق من است، لحظه‌شماری می‌کنم بمیرم؟ بله؛ اگر درست نگاه کنی قصه را، موضوع لقاء الله را خوب درک کنی.

«فَتَمَنَّوُا۟ ٱلْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ» (بقره/۹۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس مرگ را آرزو کنید اگر راست می‌گویید.

اینجا دیگر می‌فرماید:

«كُونُوا۟ مَعَ ٱلصَّٰدِقِينَ» (توبه/۱۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): با راستگویان باشید.

این صادقین کی‌اند که من معیت با آن‌ها داشته باشم؟ فرمود اولشان امیرالمؤمنین است. تو بعدت می‌آید با مولایمان علی، حضرت وصی علیه‌السلام، باشی. الان ولدت کنند مخیر باشی بین نجف و کل دنیا، سر و پا می‌شوی که بروی زانو بزنی جلوی آن طلایهٔ امیرالمؤمنین. اگر عاشق باشی هیچ‌جا راضی نیستی. حتی منو مخیر کنی بنده را بین کربلا و نجف، می‌گویم نجف. این را به شما بگویم: حتی شب‌های جمعه هم که درست است مولا هم تشریف می‌برد کربلا؛ اما این سرّی است که همه جمع می‌شوند نجف، چون پایگاه ولایت آنجاست؛ به اتفاق مولا می‌روند کربلا.

به هر حال این‌طوری که بروی جلو می‌بینی خدا هم عاشق مردنت شده، تو هم عاشق مردن شده‌ای. چون معیت با آن‌ها داری؛ بعد جزء معیت با صادقین پیدا کرده‌ای. یعنی اگر راست می‌گویی که با امیرالمؤمنین هستی، بسم الله: عاشق موت باش؛ عاشق رفتن باش. این چه خبر است دور و برت را شلوغ کرده‌ای؟ دلبستگی و تعلق و همه چیز پیدا کرده‌ای.

وگرنه مادر ما فاطمه زهرا که روح کلیهٔ عالم است — پرورش تمام عوالم هستی به دست اوست؛ مادر جهان هستی است نه فقط ما — چقدر در این دنیا زندگی کرد؟ چه داشت مگر؟ مگر خودش دعا نکرد، بچه‌هایش آمین گفتند، که

«ٱللَّهُمَّ عَجِّلْ وَفَاتِي سَرِيعًا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، در وفات من شتاب کن؛ زود.

مگر نداریم این را؟ خب این‌ها مگر الگوی ما نیستند؟ خب بس است دیگر. چقدر مگر ما از دنیا می‌خواهیم؟ این‌قدر حرص می‌زنیم. این را که داریم حالا آن را هم داشته باشیم؛ حالا آن را هم داشته باشیم. کلکسیون می‌خواهد درست کند برای خودش.


سفرهٔ هستی به عشق پیامبر

بعد خدا نکند کسی بیفتد تو این چشم‌وهم‌چشمی‌ها که متأسفانه تو خانم‌ها هم خیلی زیاد است. بعد چقدر بد است آدم لباس دین به تنش باشد، برود خانهٔ کسی، به جای اینکه محو صاحب‌خانه باشد، محو در و دیوار و سفرهٔ صاحب‌خانه است. بابا مثل ماها؛ ما هم غالباً همین‌طوریم. الان اینجا سفرهٔ الهی هست یا نه؟ اینجا مائدهٔ الهیه است. یک سفره‌ای پهن کرده؛ به عشق پیغمبرش هم پهن کرده. خدا یک مائده‌ای، یک سفره‌ای انداخته به عشق پیغمبرش. همهٔ عالم هم سر آن سفره مهمان‌اند.

یک مثال همیشه میلاد پیغمبر می‌زنم. این را سریع بگویم بروم؛ خودش طولانی است. مثلاً عشقت بکشد آقا من به گل روی رهبر عزیزم می‌خواهم ایشان را مهمانی بدهم، دعوت کنم. باشد. حالا که آقا دارد می‌آید، خانواده‌اش هم بیایند. آن‌قدر دوستش دارم، هرکی هم این آقا را دوست دارد بیاید. اصلاً هیئت دولت هم بیاید. اصلاً مجلس هم بیایند، وزرا هم بیایند، قوهٔ قضاییه هم بیاید. همه بیایند. اصلاً هرکی آقا را دوست دارد بیاید. عالم همه بیایند. من جام بزرگ دارم؛ دستم باز است. همه می‌آیند. مهمانی به پا می‌شود. کلی بریز و بپاش. آن‌قدر غذا داری به همه هم چند تا می‌دهی با خودشان ببرند. بعد سفره را هم آخر سر می‌تکانی می‌بری سر کوچه می‌ریزی. آنجا سگ و گربه‌ها می‌آیند سراغ بقیهٔ غذا. یک مقدار غذایی هم که اضافه آمده می‌دهی به سفور محل و به کارگر محل و همسایه‌ها؛ همه می‌خورند. سگ و گربه سر کوچه هم می‌آیند. بعد موش‌ها می‌آیند. بعد سوسک‌ها می‌آیند. پشه‌ها می‌آیند. مگس‌ها می‌آیند. بعد کرم‌ها می‌آیند سراغش. هرچه دیگر ماند تو خاک، می‌رود تو ریشهٔ درخت، می‌رود تو درخت می‌خورد. اصلاً زمین و زمان دارد می‌خورد از سفرهٔ تو. ولی از شما سؤال می‌کنم: آقا به گل روی کی این مهمانی به پا شد؟ تو کی را دعوت کردی؟ می‌گوید آقامان.

دقیقاً یک چنین اتفاقی تو نظام هستی افتاده. خدا یک مهمانی به پا کرده؛ یک سور داده به خلائقش. آن کسی که به گل رویش — آن تک‌گل عالم که پیغمبر عزیز عالم است — او را دعوت کرده؛ و هر کسی که سر سفرهٔ اوست دارد ارتزاق می‌کند. عشقش کشیده لأجلک، لأجل این آقا. به اعتبار این آقا.

حالا بحث چه بود؟ گفتم تو این دنیا خدا یک سفره‌ای پهن کرده. بعد ما چی‌ایم؟ همه‌اش مشغول این سفره و در و دیوار و زمین. بابا این‌ها آیت‌اند؛ این‌ها نشانهٔ این‌اند که تو توجهت به صاحب‌خانه باشد.


جمال مخلوق و یا خیر حبیب و محبوب

چرا می‌گوید وقتی یک چهرهٔ زیبا — قابل توجه جوان‌ها — یک چهرهٔ زیبا دیدی دلت رفت، که باید هم برود. اگر دل نرود که آدم مریض است. خب نفس داریم ما بالاخره. وقتی اگر دل نرود معلوم است تو مرض داری؛ اصلاً مشکل داری. دل رفت؛ ولی راه دارد. می‌گوید سریع بگو:

«يَا خَيْرَ حَبِيبٍ وَمَحْبُوبٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای بهترین دوست و دوست‌داشته.

نگاهت را نکش.

«لَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ» (حجر/۸۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چشمانت را مدوز.

چشمت را نکش. بگو یا خیر حبیب و محبوب. بعد ببین خدا چه بلایی سرت می‌آورد. چطور عاشقت می‌کند؛ عاشق جمال خودش. تو عبور می‌کنی دیگر از این‌ها. یک آیه، یک نشانه‌ای از خدا می‌دانی. حالا آدم عاشق جهان بشود بهتر است یا عاشق جهان‌آفرین؟ عاشق این سفره بشود یا عاشق آن کسی که این سفره را پهن کرده؟ چه جمال زیبایی داری تو. بعد می‌گویی آن جمال‌آفرین ببین چه زیباست. این‌طوری که نگاه می‌کنی اصلاً راحت می‌شوی با خدا. امتحان کن چه راحت می‌شوی؛ راحت.

نه که می‌گویند آقا ما چه کار کنیم؟ تو بازار مگر می‌شود قدم زد؟ تو مردم مگر می‌شود راه رفت؟ سرت را بالا بگیری یک چیز می‌بینی، پایین بگیری یک چیز می‌بینی. بابا عزیز دلم راهش فقط همین است: عاشق شدن. تو اگر عاشق خدا بشوی اصلاً توجهت به چیزی نمی‌افتد که بخواهد دل ازت ببرد و چشمت را ببرد. اصلاً چشمت هم که می‌افتد — دیده برای شما پیش نیامده؟ داری ظاهراً یک جا چشمت ظاهراً امتداد نگاهت به یک جا افتاده اما آنجا را نمی‌بینی؛ یک جای دیگری. وقتی یکی می‌آید جلو چشمت این‌طوری می‌کند: کجایی؟ این‌طوری می‌شوی. هاج و واج می‌شوی. این بهجت و سرور تو را می‌گیرد در این نظام هستی.

به قول علامه جوادی آملی فرمود: اگر سلاطین عالم — تمام این سلطان‌ها — لذتی که در کشف یک حقیقت برای ما رخ می‌دهد بچشند، دست از سلطنت می‌کشند؛ می‌آیند سر سفرهٔ معارف. آدم یک ذره بفهمد چه خبر است. یک ذره امام حسین را درک کند، بچشد، کربلا به او مزه بدهد.


چشم‌وهم‌چشمی و تجملات

چقدر زشت است آدم برود خانهٔ یک نفر تابلوهایش را نگاه کند: معلوم، چند، چه قیمتی است. هی می‌رود نمی‌دانم. بدتر از آن یک زمانی که حالا ما بچه‌هایمان کوچولو بودند. آمده بودند مثلاً دیدن؛ ما تازه پسرمان به دنیا آمده بود و فلان. خانمم می‌گفت بابا من نمی‌دانم واقعاً چه کار کنم. این‌ها — معذرت می‌خواهم؛ امام عصر صاحب این جلسه ما را ببخشد — بعضی‌شان کارشان به جایی کشیده که می‌آیند پوشک بچه را هم نگاه می‌کنند ببینند این جنسش چیست. حاجی‌آقا چه پوشکی تن بچه‌اش کرده. استغفرالله. چه دینداری‌ای آخه. فرش را نگاه می‌کند، رصد می‌کند، اسباب‌خانه و فلان. بدبختی. چه دینداری بیچاره کرده ما را. فقط ظواهر. ذهنمان، دلمان اصلاً رفته سمت ظواهر. چشم‌وهم‌چشمی؛ وحشتناک؛ عجیب.

می‌گوید خدایا وسط عطر یک خانهٔ بزرگ به من بده برای تو هیئت بگیرم، جلسهٔ قرآن بگیرم. خدا بهش می‌دهد هیچ خبری نیست. دلش رفته. از همین که الان داری استفاده کن. خانهٔ کوچولو داری؛ یک اتاقش را که می‌توانی حجره کنی برای این کار. بعد خدا هم بیشتر بهت می‌دهد.

هرچه هم که می‌رویم جلوتر تجملات و دلبری‌ها بیشتر می‌شود. الان شما کی می‌رفتید تو بازار این‌همه اقسام لوازم منزل و تو لباس‌ها انواع و اقسام، تو ظروف، تو مرکب و ماشین و خودرو. تو هر طرف نگاه می‌کنی، تو ساختمان. یک خانهٔ گلی بود قدیم‌ها؛ چیزی نبود؛ سفال و آن. الان مرد هم می‌خواهد که کسی دل به این‌ها نبندد.


شیخ عباس تربتی؛ نگاه نکردن به ویترین

شیخ عباس تربتی می‌خواهد که از تو بازار رد شود. آن که همراهش است — حالا پسرش بوده، مریدش بوده؛ الان در خاطرم نیست — بهش می‌گوید بابا یک نگاهی کن به این‌ها؛ این حجره‌ها را راه انداخته‌اند و ویترین را گذاشته‌اند که شما ببینی دلت برود بروی بخری؛ بالاخره ازشان خرید کنی. فرمود نه؛ نگاه نمی‌کنم. چرا نگاه نمی‌کنی؟

تو صحن آزادی علی ابن موسی الرضا علیهم‌السلام، روبه‌روی ایوان طلا بایستی، دست راستت ورودی خانم‌ها بیرونش است. یعنی شما می‌توانی بروی سر خاکش. کسی هم اصلاً نمی‌شناسدش. هم روی خاکش، روی سنگ قبرش نشسته‌اند؛ می‌نشینند گپ می‌زنند. از بزرگان ماست. شخصی بوده برای خودش. بعد می‌گوید نه نگاه نمی‌کنم. چرا آخه نگاه نمی‌کنی؟ می‌گوید می‌ترسم دلم برود. نگاه کنم دلم برود.

بعد بدتر از آن حالا یک سری حتی شریعت را نگه می‌دارند. بدتر از آن کسی که دیندار هم هست، بعد شرع را هم می‌گذارد کنار. یعنی بابا شرع را، قانون را بگذاری کنار دیگر چه دینداری هستی؟ چرا تمام فقها فرموده‌اند از آن میزان مسائل شرعی که تو لازم است، لازم‌الاجرا تو، امّ مبتلابه‌ات بهش برخورد می‌کنی غالباً، واجب است این‌ها را یاد بگیری. واجب است. چند تا از ما مثلاً هر روز مسائل شرعی می‌خوانیم؟ واجب است.

اصلاً این خانم‌هایی که جسارت می‌کنم ببخشید — من نمی‌دانم الان؛ ان‌شاءالله که خانم‌ها دارند گوش می‌دهند. متأسفانه اسمشان بد در رفته ولی الحمدلله حاج سینا آقا گفت خدا را شکر این چند شب خوب خانم‌ها به گوش‌اند. من این تذکرات را می‌دهم بعد آن‌ها تعجب می‌کنند. می‌گویند ما همه داریم گوش می‌دهیم. خب الحمدلله خدا را شکر اینجا ظاهراً یک استثنایی دارد. خدا را شکر. ولی مثلاً متأسفانه همین ناخن کاشتن، مژه کاشتن، مژهٔ مصنوعی، ناخن — این‌ها اصلاً رفته‌اند شریعتش را بپرسند؟ سقط جنین را رفته‌اند شریعتش را بپرسند؟


کاشت ناخن و مژه؛ مانع طهارت

حتی همین امروز برای اینکه بحثمان اگر کشیده شد به اینجا — که از جهتی متأسفانه کشیده شد — برای اطمینان که اشتباه نکنم زنگ زدم دفتر آقا استفتا کردم؛ به روز کردم اطلاعاتم را. اصلاً اینکه ابتدائاً شما می‌دانی ناخن کاشتن، مژهٔ مصنوعی کاشتن، مانع وضو و غسل و طهارت است. می‌دانی این را. بروی این کار را بکنی جایز نیست. یعنی یک فعل حرام انجام داده‌ای. یعنی غرق خدا را شکسته‌ای. یعنی قانون خدا را زدی زمین. می‌دانید مثل چیست؟ مثل اینکه جلوی امام معصوم بایستی بگویی عشقم کشیده این کار را بکنم. استغفرالله. از همین‌جاها کشیده می‌شود به آنجا. غیر از این است؟

یک روایت بگویم تنمان بلرزد. این روایت خیلی مرا اذیت کرد. اولین بار که دیدم — خدا رحمت کند حضرت آیت‌الله زیابادی را که ما بعضاً از محضرشان استفاده می‌کردیم؛ مفسر قرآن. یک کتاب دارد: راه‌های کنترل نفوذ شیطان. یک کتاب خیلی همه‌فهم و خوشگل هم هست. خیلی سال‌های پیش من این را خواندم. روایت می‌آورد از آقا؛ چند تا روایت متعدد. واقعاً مثل ویبره دیدی؟ چنان می‌لرزاند آدم را. یکی از آن‌ها را — کوچولوش را — من به شما تقدیم کنم چون بعضی‌اش خیلی سنگین است. یعنی تو بعضی هیئت‌ها بگویی مطمئنم مرا از هیئت می‌اندازند بیرون. بچه‌هیئتی‌هایمان. می‌گویند آقا این حرف‌ها را نزن. حسین عشق است. به او صفا کنیم.

ایشان می‌فرمود امام رضا فرمود: عمل بدون محبت ما فایده دارد یا ندارد؟ ندارد. ندارد. و محبت ما بدون عمل هم فایده ندارد. عجب عجب. ما تا حالا فکر می‌کردیم آقا امام حسین را داشته باشیم. حسین دارم چه غم دارم. گناهکارم چه کم دارم. حسین دارم. این شعرهایی که گاهی اوقات قشنگ درست هم هست از یک وادی، اما گول نزند ما را.

یک بار خدا لطف کند بین من و شما این سفره باز شود ما در خصوص توبه اصلاً حرف بزنیم. آقا اصلاً توبه یعنی چه؟ اصلاً می‌شود مثل کسی که گناه نکرده؟ مثل این دنیا. فرق دنیا با برزخ چقدر است؟ می‌گوید اینجا مثلی است از آن. درست است؟ می‌گوید کسی که توبه کرد — تازه توبه کرد — مثل کسی است که گناه نکرده. نه اینکه دقیقاً کسی است که گناه نکرده. گول نزنیم سر خودمان را. این سیر علمی دارد. اگر دوست داشتی یک شب با هم درباره‌اش صحبت کنیم ببینیم به کجا می‌رود. سرمان چطور به سنگ بخورد. ما تا حالا فکر می‌کردیم آقا هر کاری دوست داری بکن آخر توبه می‌کنی تمام است.

اما بالاخره گناه هست یا نیست؟ فعل من، عدمش یا وجودش؟ موجود است یا معدوم؟ شما می‌گویی آقا انجام شده دیگر همیشه هست. اگر همیشه هست کجا هست؟ می‌شود هستی معدوم شود؟ هست. نهایتش این است که در علم خدا هست و برای آن اولیا زار زدن. بماند؛ این سمت نرویم.

تو بحث کاشت ناخن بودیم. حالا کسی آقا نمی‌دانست، خبر نداشت که این اشکال دارد؛ حرام شرعی است؛ مانع طهارت است و این‌ها؛ انجام داد. رفت ناخن کاشت. مژهٔ مصنوعی کاشت. این‌ها مانع وضو و غسل‌اند. می‌خواهد الان نماز بخواند یا غسل به گردنش را می‌خواهد انجام دهد — چه کار باید بکند؟ و همین امروز استفتا کردم. فرمود وظیفه‌اش این است که بکند این‌ها را. باید بکند. اگر فرمودند آقا هیچ راهی برای کندنش نیست — که من نمی‌دانم آیا واقعاً هست همچین چیزی؟ یعنی اگر ناخن کاشته‌شده را بخواهی بکنی مثلاً منجر به قطع شدن انگشت شود. نمی‌دانم. آن مرجع مصداق که نمی‌دهد؛ کلی را می‌گوید. می‌گوید آقا اگر هیچ راهی برای کندن ندارد مثلاً به سلامتی طرف ضربه وارد می‌شود، نه. آن موقع دیگر باید جبیره بگیرد.

حالا این را شما بیا بکن. یک کسی این کار را بکند اهل دین و این‌ها هم باشد، امام حسینی هم باشد، بعد از دنیا رفته می‌خواهند غسلش بدهند. چه کار کنند؟ باید بکنندش. می‌خواهند غسل میّت بدهند. آن غسل که می‌خواهند بدهند دفنش کنند؛ ناپاک دفنش کنند؟ نمی‌شود. مانع هست باید بکنندش. خب اگر بکنندش صدمه‌ای به بدنش وارد شود مثلاً یک ذره پوستش خراشیده شود بالاخره می‌شود. درست است؟ دیه می‌آید گردن آن کسی که می‌خواهد این کار را بکند و او هم هیچ‌وقت این کار را نمی‌کند. مگر سرش درد می‌کند بیاید به خاطر دیه. می‌گوید آقا ولش کن جبیره بگیرید برایش برود. راهش این است باید کندنش. اما کسی نمی‌کند این کار را. مگر اینکه عزیزش باشد، دلسوز باشد این کار را بکند و دیه‌اش هم بدهد. بالاخره کار دشوار است آقا؛ نمی‌شود ناپاک دفن کنی طرف را که. بحث ما حالا آن‌ور نرویم. الان که میّت جلوی ما نیست بخواهیم غسلش بدهیم. بحث ما این بود که باید آدم هوشیار باشد، بیدار باشد، درست عبادت کند.

«لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ ٱللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌۭ» (احزاب/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قطعاً برای شما در رسول خدا سرمشقی نیکو است.

کدام‌یک از همسران پیغمبر از این جور بزک‌کاری‌ها کردند که ما داریم؟ دخترانمان، پسرانمان — پسرانمان متأسفانه گرفته شده؛ ابرو برمی‌دارند؛ قیافه‌شان را می‌گذارند؛ باورش نمی‌شود آدم.


سقط جنین و حکایت قرآن

یا سقط جنین. دقیقاً احکامش امروز دیدم. تمام مراجع را دیدم. بدون استثنا همه می‌گویند حرام است. مثل قتل عمد. سقط جنین وقتی که روح درش دمیده شد. اصلاً نمی‌شود به هر دلیلی. اصلاً روح دمیده شد که چهارماهگی به بعد است. دیگر این است. فقط به سه شرط، قبل از دمیده‌شدن روح، فرموده‌اند می‌شود سقط کرد: یکی جاهایی که جان مادر در خطر است؛ یعنی احتمال دارد این مادر بمیرد. مثلاً سر بچه گیر کرده. یا حالا مسائلی دارد. یکی دیگرش این است که بچه مثلاً مریضی‌ها، فلج است؛ تو رحم مادر نگاه کرده‌اند با دستگاه دیده‌اند فلج است؛ چه می‌دانم مشکل جسمی، دو تا سر دارد و این‌ها و این خب دردسر می‌شود بیاید — اما قبل از روح دمیده‌شدن. روح دمیده شد تمام. الان آمار سقط جنین چقدر تو ایران زیاد شده متأسفانه. این‌ها قتل است.

خدا حفظ کند آقای دکتر را؛ اجازه بدهید اسمشان را نگویم به خاطر دلایلی. ایشان حالا اسمش را ببرم می‌دانم اکثراً شنیده‌اید و بعضی‌تان هم حضور ایشان را درک کرده‌اید. قرآن را باز می‌کند. معذورم که بگویم کی و کجا؛ به شما نزدیک است. قرآن را باز می‌کند و مثلاً تا اصلاً نمی‌خواهد — نمی‌خواند ها — باز می‌کند و موضوع شما را می‌گوید. هست این علم:

«وَلَا رَطْبٍ وَلَا يَابِسٍ إِلَّا فِى كِتَٰبٍۢ مُّبِينٍ» (انعام/۵۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ تر و خشکی نیست مگر آنکه در کتابی روشن است.

همه چیز تو قرآن است.

«مَنْ أَرَادَ عِلْمَ ٱلْأَوَّلِينَ وَٱلْآخِرِينَ فَلْيُثَوِّرِ ٱلْقُرْءَانَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که علم اولین و آخرین را بخواهد، قرآن را شخم بزند.

قرآن را شخم بزن؛ علم اول و آخر توش است. حالا شما بلد نیستید جسارتاً — ان‌شاءالله شما البته بلدید؛ خودم را می‌گویم.

خب یک زن و شوهری آمدند پیششان. الان چطور شما نشسته‌اید؟ ایشان اینجا می‌نشیند بعد دوستانشان، نزدیکانشان می‌آیند فقط می‌گویند قرآن را برای ما باز کن. هیچی نمی‌گویند. باز می‌کند و موضوع را می‌گوید. هیچ. یک زن و شوهری آمدند قرآن را باز کرد گفت نکنید این کار را؛ نکنید. خطر جدی است. نکنید. این‌ها هم تشکر کردند رفتند. بعد برگشت گفت به جماعت که آن — گفتش که آقا این‌ها کسی آن‌ها را نمی‌شناخت. گفت این‌ها می‌خواستند سقط جنین کنند. و به من هم نگفته بودند که من از قرآن فهمیدم. اگر این کار را — من بهشان گفتم این کار را نکنید. ولی این‌ها می‌روند این کار را می‌کنند؛ حرف من و قرآن را گوش نمی‌دهند. دو هفته بعد تصادف سنگینی می‌کنند هر دو تا شوهر و همسر، زن و شوهر می‌میرند. به خاطر این سقط جنینشان. اصلاً آن جنین و آن بچه را خدا در رحم این مادر قرار داده که دفع بلا از این‌ها بشود. این را انجام نمی‌دهند. خب همان هم شد. دقیقاً بعد دو هفته این دو تا تصادف سنگین و هر دو تا مردند.

آقا قانون الهی همه‌اش حساب و کتاب دارد.

«يسٓ ۚ وَٱلْقُرْءَانِ ٱلْحَكِيمِ» (یس/۱–۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یس. سوگند به قرآن حکیم.

حکمت متعالی است. محکم است.

«لَا يُمْكِنُ ٱلْهَرَبُ مِنْ حُكُومَتِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گریز از حکومت تو ممکن نیست.

حکومت الهیه. همه‌اش بر اساس حکمت است. چون حکیم علی‌الاطلاق این قوانین را ریخته. پشت سر امامت حرکت کن ببین چه زندگی خوب و خوشی پیدا می‌کنی. سختی‌هایش هم شیرین می‌شود. چون می‌دانی تو داری به سمت خدا حرکت می‌کنی. قرار است خدا را ملاقات کنی. این سختی‌ها تو را می‌سازد؛ از تعلقات می‌کندت؛ دلت را از دنیا می‌کند.


البلا للولاء

شما یکی از اولیای خدا را ببینید که خیلی راحت زندگی کرده؛ هیچ دردسری نداشته؛ مصیبتی ندیده. دیگر چه عزیزتر از حضرت زهرا پیش خدا؟ چقدر اذیت شد تو این دنیا. العیاذ بالله نمی‌گوییم آن سرش در این است که او هم از تعلق بکند. او که انسیهٔ حوراست؛ یکپارچه اصلاً حوریه است. او از انسان است که حور است. اصلاً یک روح اعظم است. اصلاً دنیایی نیست. ولی قاعده این است:

«ٱلْبَلَاءُ لِلْوَلَاءِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلا برای ولاء است.

شما ببینید تو همین عزیزانی که این شب‌ها به عشقشان دارید دور هم جمع می‌شوید، هرچه رتبه‌شان بالاتر سختی و زجر بیشتر. تو حتی اصحاب — اصحاب را شما بررسی کنید؛ فرسان الهیجا را بخوانید دویست و هفتاد و هشتاد تا. چقدر کسانی که در کربلا شهید شدند را ما می‌گوییم هفتاد و دو تا. دویست و خرده‌ای شهید شدند و زندگی‌نامه‌شان را می‌آورد. ببین هرکی به امام حسین نزدیک‌تر است تو این یاران زجر بیشتری کشیده. بعد بدنش بیشتر تحت شعاع قرار گرفته.

اصلاً حر یک آن توبه کرد تمام رفت؛ ولی بدن سالم. حتی امام حسین پیشانی‌بند را پیشانی‌اش بست. سالم قبیله‌اش ریختند بدن را بردند نه کیلومتر آن‌ورتر دفن کردند و باید هم برود نه کیلومتر آن‌ورتر. اینی که می‌گویم سرمان کلاه نگذارند. درست است تا قیام قیامت همهٔ اولیا را می‌کنند بهشان می‌گویند بأبی أنتم وأمی؛ بشود بعد کربلا حر هم جزوشان است. اما یکی می‌شود حر آن‌طوری؛ بیرون سرش هم جدا نمی‌شود؛ راحت جان می‌دهد. یکی هم می‌شود حبیب. هرکی می‌رود حرم زیارتش می‌کند، می‌آید بیرون زیارتش می‌کند. بعد حبیب را تکه تکه کردند. چند تا از شهدای کربلا را مثله کردند از بغضی که داشتند. که حالا به وقتش باید بگوییم.

و در میان همهٔ این‌ها بغض عجیبی این نانجیب‌ها از دختر امیرالمؤمنین داشتند. این یگانهٔ دهر. آقا من عذرخواهی می‌کنم از خود بی‌بی جانمان و از صاحب این جلسه و شما این‌طوری صحبت می‌کنم.


زینب؛ میراث چند امام

اما اساتید ما — خدا حفظ کند آقای حداد را که شاگرد بلافاصل آقای بهجت بود و خیلی بزرگان. ایشان به ما می‌فرمود که آقا بیایید پنج سال عمرتان را به من بدهید مجتهدتون می‌کنم. آقا آقای قاضی را دو سال کسی محضرش را درک می‌کرد می‌گویند به مقامات عالیه می‌رسید. ببخشد خدا مرا از این تشبیه اشتباه. دیگر ببینید چند تا امام را حضرت زینب درک کرده. شوخی است مگر؟ از پیغمبر بگیر، امیرالمؤمنین، حضرت زهرا مادرش، پدرش امیرالمؤمنین، امام حسن و امام حسین برادرهاش، امام بغل دستش. بعد دو تا امام بعد هم: امام سجاد، امام باقر هم درک کرده که وجودشان پر از خیر و نور است. چه باید بشود این زن؟ عقلش را از پیغمبر ارث برده، نجابتش را از مادرش زهرا ارث برده، شجاعتش را از باباش علی ارث برده، حلم و صبرش را از برادرش امام حسن، و آن عزت حسینی‌اش را از برادرش امام حسین.

وقتی وارد آن مجلس ملعون خبیث مردک حدود سی‌سالهٔ جوان پست‌فطرت عبیدالله شد، حضرت زینب را وارد آن جلسه‌اش کردند، آن ژست پررویی به خودش گرفت و بالاخره یکی از قدرت‌های زمان بود و آمد به قول ما رجز بخواند. ها دیدی خدا چه کرد با برادرانت؟ در چه حالی نسبت به صنع الهی که برادرت را کشت نسبت داد به خدا. خانم مثل شیر غرید فرمود برادر من را خدا نکشت؛ شما کشتید.

وقتی وارد بر مجلس یزید شد، یزید ملعون که آمد سخن بگوید گفت ساکت شو؛ تو خفه شو. تو که به آن‌ها گفت

«أَنْتُمُ ٱلطُّلَقَاءُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شما آزادشدگانید.

تو به دست جد من آزاد شدی. اصلاً آزاده دست جد منی. ما مفتخریم به دین پیغمبر که جد ماست؛ قرآن کتاب ماست؛ امیرالمؤمنین وصی بلافاصل پیغمبر، امام، پدر ماست. آقا شروع کرد حرف‌ها… نه؛ این شیرزن چه رجزی می‌خواند. الله‌اکبر.

تا گفتند که آن نانجیب گفت بالاخره هرچی بود کشتید. تمام شد. شما هم که به اسارت… یک جمله‌ای دارد خانم. قطعاً من و شما کل این تا قیام قیامت جلسات را دیده. فرمود درست است ظاهراً حسین را از ما گرفتی اما تا قیام قیامت ذکر حسین ما را، حب حسین ما را از دل‌ها نمی‌توانی بگیری. بعد گفت خب تو این‌همه حالا دیدی چطور؟ حالا یک سری حرف‌ها زد بماند؛ مصیبت است. الان جگر گفتنشان را ندارم.

خانم آن جملهٔ تاریخی را نفرمود «رأیت جمیلا». می‌توانم من هم ادعا کنم رأیت جمیلا: من زیبایی دیدم. یعنی چند تا زیبایی دیدم. اما فرمود «ما» حصرش کرد:

«مَا رَأَيْتُ إِلَّا جَمِيلًا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز زیبا ندیدم.

یعنی هرچه دیدم زیبایی بود. الله‌اکبر. یعنی بس دهن‌ها را.


جلالت خروج از مدینه و ورود به کربلا

وقتی خانم می‌خواست از مدینه خارج شود — عرض روضه‌ام باشد — خب تو قوهٔ خیال پاکتان مخصوصاً این بچه‌ترها این را ترسیم کنند ببینند. می‌خواست از مدینه خارج شود؛ فرصتم رفته سریع بگویم. از دور دیدند که جوانان بنی‌هاشم آمدند. یک محمل پرده‌داری را آماده کردند. حالا یک آقایی از دور نگاه می‌کرد، رصد می‌کرد چه اتفاقی می‌خواهد بیفتد. دیدند این بیست تا جوان بنی‌هاشم دور تا دور یک خانم باجلالتی را گرفتند. خانم آمد نزدیک این مرکب حالا می‌خواهد سوار شود دید یک جوان رشیدی زانو زد؛ یک زانو روی خاک، یک زانو مثل رکاب. این خانم با جلالت پا روی زانوی این جوان گذاشت و رفت وارد محمل. گفت این‌ها چی‌اند؟ این خانم کیست؟ آن جوانی که پایش را رکاب کرده. گفتند این‌ها را نمی‌شناسی؟ گفتند این‌ها جوانان بنی‌هاشم‌اند، فرزندان علی ابن ابی‌طالب‌اند. آن جوانی که پایش را رکاب کرد ماه بهش می‌گویند: قمر بنی‌هاشم، ماه بنی‌هاشم، اباالفضل. پایش را رکاب کرد زینب کبری پا بگذارد روش؛ و آن کسی که سوار شد دختر امیرالمؤمنین، زینب کبری است.

بعد تا وارد شدند به کربلا، وقتی می‌خواستند وارد شوند دو مرتبه همین تکرار شد. تمام جوانان بنی‌هاشم آمدند دور تا دور زینب را حلقه بستند چشم نامحرم بهش نیفتد. اباالفضل العباس رکاب گرفت دو مرتبه خانم را با چه جلالتی، حضرت رقیه را با چه احترامی پیاده کردند.

می‌دانستید خانم وقتی می‌خواست برود زیارت جدش رسول الله، امام حسن و امام حسین را همراهش می‌کرد. زن‌ها گرد خانم را می‌گرفتند و آقا اباالفضل را می‌فرستاد امیرالمؤمنین برود داخل حرم چراغ را یا کم‌سو کند یا کلاً خاموش کند که کسی زینبش را نبیند. این‌طوری می‌رفت. غرق‌شده می‌رفت، می‌آمد. یحیی بن معین می‌گوید هفت سال همسایهٔ دیواربه‌دیوار امیرالمؤمنین بودم اما یک بار نه صدای زینبش را شنیدم، نه او را دیدم. الله‌اکبر. این‌ها را دارم می‌گویم می‌خواهم یک پرده‌برداری بکنم از یک روضه‌ای که امشبم همان یک جمله را می‌گویم و می‌روم. قربانتان بروم.


روضهٔ غروب یازدهم؛ افتادن از ناقه

حالا این وضع حضرت زینب است. حالا غروب روز یازدهم می‌خواهند از کربلا بروند. می‌خواهند ببرنشان در حقیقت. حضرت زینب و ام‌کلثوم دوتایی با هم کمک کردند. خب این شترها بعضی‌شان بی‌جهاز، بدون هیچ… این‌ها کمک کردند. شتر قدش بلند است؛ سخت است. این‌ها باید کسی کمک کند سوارش بشوی. یک‌یک این دو تا خواهر کمک کردند امام زین‌العابدین و بچه‌ها را همه را سوار کردند. ماندند خودشان دو تا. حضرت زینب خواهرش ام‌کلثوم را کمک کرد، سوار کرد. دیگر خودش تنها ماند. شتر هم خوابیده. خودش به سختی سوار شتر شد. یک اتفاق عجیبی اینجا افتاد که روضهٔ من همین باشد تقدیم شما بکنم. ان‌شاءالله جگرتان بسوزد، بشکند.

خانم وقتی نشست می‌دانید شتر برعکس مرکب‌های دیگر وقتی می‌خواهد پاشه از جلو پا نمی‌شود. ببینم دقت کردید یا نه. اول از عقب یعنی پاهای عقبش را بلند می‌کند. خانم نشسته بود روی شتر و دستور دادند که کاروان حرکت کند. به محض اینکه کاروان می‌خواست حرکت کند خب این شتر از پشت سر پاهاش را سیخ کرد که بلند شود حضرت زینب پرت شد پایین. از روی ناقه افتاد. تازه شروع افتادن‌هاست. اول راه است.

فقط رقیه نیفتاده که. البته من به شما به جزم قاطع متأسفم که این را باید بگویم که آن هم که می‌گویند رقیه افتاد اشتباه است. رقیه نیفتاد؛ انداختنش. یعنی آن‌قدر دیشب عرض کردم، آن‌قدر گریه کرد در رثای باباش هرچی داد زدند سرش آرامش کنند نشد. آخر یک روایت می‌گوید فکر می‌کنم مقتل السبطین دیدم. یک نانجیب با نوک نیزه زد به کتف رقیه پرتش کرد. انداختند و رفتند. کاری ندارم.

اینجا ناموس خدا افتاد زمین. می‌دانید چه اتفاقی؟ غیرت الله. همه یک‌دفعه دیدند که از حلقوم بریدهٔ حسین صدا بلند شد: الله‌اکبر. همه متوجه اباعبدالله شدند. سرها، نگاه‌ها برگشت که زینب بتواند سریع بلند شود از روی خاک دو مرتبه سوار شود. حالا که می‌خواهد سوار شود این غیرت الهی، این کسی که تو دامن عزت، غیرت، شجاعت، نجابت بزرگ شده. همه نوشته‌اند می‌گویند برگشت یک نگاه سمت علقمه کرد. داداشم کجایی؟ منی که وارد کربلا شدم پاهایت را برام رکاب کردی. کجایی دوباره پایت را رکاب کنی زینبت سوار شود.

آقا شب، شب عجیبی است. می‌سپارمتان به خدای بزرگ. من همه شب دیوانه‌بازی‌ام تو این دهه‌ها، شب حضرت زینب است. هنوز با هم آن‌طوری رفیق نشده‌ایم من زبان‌درازی بکنم. ان‌شاءالله به وقتش.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا مَظْلُومُ يَا أَبَا عَبْدِ ٱللَّهِ ٱلْحُسَيْنِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو ای مظلوم، ای اباعبدالله حسین.

«ٱلسَّلَامُ عَلَىٰ سَاكِنِ كَرْبَلَاءَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر ساکن کربلا.

می‌خواهم دو سه تا صحنه بگویم. بی‌بی جان این‌ها را دیده. چه دیده بی‌بی جان؟

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا حُسَيْنَ ٱلْغَرِيبِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو ای حسین غریب.

قربت داداش شده. آن‌قدر عاشق داداشش بود وقتی شوهرش عبدالله بن جعفر دیدش گفت زینبم شنیدم همه از شهدای کربلا زمین افتادند رفتی کنار بدنشان حسین را تسلی دادی. اما وقتی بچه‌های ما خوردند زمین از خیمه بیرون نیامدی. می‌دانید چه گفت؟ الله‌اکبر ازش شنیدم. آخه امام زمانش دیگر امام حسین. حضرت زینب فرمودند به خدا ترسیدم داداشم خجالت بکشد. قربان این عزتت بروم، این امام‌شناسی‌ات بروم. دیگر چه دیدی؟

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا شَهِيدَ ٱلْخَبِيرِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو ای شهید آگاه.

دیگر چه دیدی؟ بروم جلوتر. جملهٔ آخر. حق زهرا مرا ببخشد.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا خَطَّ ٱلثَّرَىٰ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو ای نقش‌بسته بر خاک.

یعنی من دیدم حسین را از روی مرکب با صورت نقش زمین شد. همه ناله بزنید ای حسین.


یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.