ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 078

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

استعاذه، بسم‌الله و سلام‌های حسینی در شب سوم محرم

خدایا شکرت. خود را به خدای منّان می‌سپاریم و سخن را با استعاذه آغاز می‌کنیم.

«يَا رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ ٱلشَّيَاطِينِ وَمِن شَرِّ نَفْسِي وَمِن شَرِّ خَلْقِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از ضربه‌ها و وسوسه‌های شیاطین و از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت به تو پناه می‌برم.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.

«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

سه بار می‌گوییم:

«ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ ٱلزَّمَانِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فریادرس از توست، ای صاحب‌الزمان.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَتِهِ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتش؛ و از فضل او درخواست می‌کنم.

شب سوم ماه عزای سید و شهداست. هرچه جلوتر می‌رویم قلب حضرت بیشتر می‌تپد و منقلب‌تر می‌شود. خدای منّان غم از دل آقامان بردارد؛ و الساعه هر کجا تشریف دارند، میان گریه برای جدّشان، ما را دعا کنند. از این‌که امشب سر این سفره نشسته‌اید یک صلوات هدیه کنید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا مَظْلُومُ يَا أَبَا عَبْدِ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای ستمدیده، ای اباعبدالله.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ وَعَلَى ٱلْأَرْوَاحِ ٱلَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو و بر جان‌هایی که در آستان تو فرود آمدند.

«عَلَيْكَ مِنِّي سَلَامُ ٱللَّهِ أَبَدًا مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ ٱللَّيْلُ وَٱلنَّهَارُ وَلَا جَعَلَهُ ٱللَّهُ آخِرَ ٱلْعَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از من سلام خدا بر تو باد، همیشه، تا من باقی‌ام و شب و روز باقی است؛ و خدا این را آخرین عهد من برای زیارت شما قرار ندهد.

«ٱلسَّلَامُ عَلَى ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ عَلِيِّ بْنِ ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ أَوْلَادِ ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ أَصْحَابِ ٱلْحُسَيْنِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر حسین و بر علی پسر حسین و بر فرزندان حسین و بر یاران حسین.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

«سَلَامٌ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.

ادامهٔ بحث لقاء الله در رسالهٔ نورٌ علی نور

در بحث لقاء الله رسیده بودیم به این بخش از کتاب شریف «نورٌ علی نور» حضرت استاد، در ذکر و ذاکر و مذکور. برای سیر و سلوک عرض کرده‌ایم که این کتاب خیلی خوب است. سعی‌ام بر این است که کتاب‌هایی را که به آن‌ها ارجاع می‌دهیم یکی‌یکی در منبر بیاوریم تا عزیزان ببینند؛ مثل دیروز که بعضی از همین کتاب عکس گرفتند. ان‌شاءالله تهیه کنید. خوب است کتاب را ببینیم، ناشرش را پیدا کنیم، تهیه کنیم. این‌ها غذای روح ما هستند. جسم ما غذا دارد؛ روح ما هم همین علوم و دانش و معرفت است غذایش.

عرض کردیم که بر مبنای فرمایش ملا محسن فیض در کتاب کلمات مکنونه‌شان در معنای لقاء الله، آن لقاء الله را گرفته‌اند معرفت حضرت حق در عین وحدت و کثرت: دیدن کثرت در وحدت و وحدت در کثرت؛ یا دیدن حق در خلق و در عین حال خلق در حق.

و بر اساس آن آیهٔ آخر سورهٔ کهف — آیهٔ صد و ده — که می‌فرماید:

«فَمَن كَانَ يَرْجُوا۟ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًۭا صَٰلِحًۭا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدًۢا» (کهف/۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر که به لقای پروردگارش امید دارد، باید کاری شایسته کند و هیچ‌کس را در عبادت پروردگارش شریک نسازد.

این عمل صالح را عرض کردیم معرفت امام است؛ معرفت انسان کامل و معصوم است. و گفتیم که این مقام جمعی و تفصیلی را با هم دیدن در حضرت حق — یعنی او را یک وجود واحد دیدن با اطوار مختلف — را با یک مثال می‌خواهیم توضیح بدهیم. این مثال را از رسالهٔ «نورٌ علی نور» می‌گوییم. حضرت استاد همین را در رسالهٔ شریف «نهج‌الولایه»شان هم که در بطون ولایت کلیه است، صفحهٔ چهارده، می‌آورند. در «صد کلمه در معرفت نفس» هم یک کلمه را همین قرار داده‌اند. از رو می‌خوانم بخشی‌اش را و اجمالاً توضیح می‌دهم.


انسان یک حقیقت ممتد از فرش تا عرش

من عرف نفسه فقد عرف ربه

می‌فرمود: انسان. می‌خواهیم از خودمان شروع کنیم.

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که خودش را شناخت، پروردگارش را شناخت.

از خودمان اجمالاً نگاهی به خودمان بیندازیم که ما در عین کثرت، وحدتیم؛ در عین داشتن کثرت، یک وجود واحدیم، وحدت داریم. بعد این را بزنیم به خدا: «عرف ربّه». این‌جایش آسان می‌شود.

انسان یک حقیقت است. دقت بفرمایید روی کلمات. یک حقیقت. هر کدام از من و شما یک حقیقتیم؛ دو تا که نیستیم. «من»ام و «من». منِ من یک حقیقت است. انسان یک حقیقت است، ممتد؛ یعنی کشیده‌شده از فرش تا عرش. کشیده‌شده.

«فَسُبْحَٰنَ ٱلَّذِى بِيَدِهِۦ مَلَكُوتُ كُلِّ شَىْءٍۢ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» (یس/۸۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس منزّه است آن‌که ملکوت هر چیز به دست اوست و به‌سوی او بازگردانده می‌شوید.

انسان یک حقیقت ممتد از فرش تا عرش است که — حضرت استاد استناد می‌کند به این آیه:

«مَّا جَعَلَ ٱللَّهُ لِرَجُلٍۢ مِّن قَلْبَيْنِ فِى جَوْفِهِۦ» (احزاب/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا برای هیچ مردی دو دل در درونش قرار نداده است.

یک قلب در جوف؛ یک وجود واحد

خدا قرار نداده برای کسی — برای مرد — این را قرار نداده: این‌که در سینه‌اش، در وجودش، دو تا قلب گذاشته باشد. منظور این است که یک وجود واحد است. این‌که در وجود هر کسی دو تا دل نگذاشته‌ایم، چون دل ماهیت وجودی ماست؛ امیر وجود ماست. آنچه اصلاً قرار است از ما باقی بماند همان قلب ماست.

این‌که ما بحث قلب در قرآن را شروع کردیم — تحقیق و پژوهش — و چقدر هم برکت کرد به نفس حضرت علامه با آن توصیه‌ای که به ما کردند، روی کاغذ نوشتند، بهتان عرض کردم یک روز: چون آنچه از ما می‌ماند، ماهیت اصل ما همان است. حالا می‌فرماید ما این دو تا را قرار نداده‌ایم در وجود کسی؛ دو تا قلب. یعنی دو تا وجود. این‌که تو دو تا باشی نه؛ یک حقیقتی، اما کشیده‌شده با کثرات متعدد که حالا توضیح می‌دهد.

مراتب یک حقیقت

مرتبه می‌بینید؛ رتبه‌هایت را دارد می‌گوید. یک وجودی؛ اما مرتبهٔ نازلهٔ او بدن اوست. مرتبهٔ چیست؟ نازلهٔ او. مثل این‌که این دنیا مراتب دارد. مرتبهٔ نازله‌اش طبیعت است. این هم به منزلهٔ بدن عالم است. این طبیعت، بدن است، جسد است، جسم است این‌جا؛ طبع طبیعت است، ماده است.


مرتبهٔ نازله: بدن عنصری، روحِ متجسّد

مرتبهٔ نازلهٔ او بدن اوست که در این نشئه — یعنی در این روزگار، در این برههٔ تاریخ، در این مرحله — بدن عنصری اوست. عنصری چرا؟ چون ما از امتزاج عناصر اربع تشکیل شده بدن‌مان. این را قبلاً یک بار هم یادم است این‌جا عرض کردم: آب و خاک و آتش و هوا. این‌ها عناصر اربع.

می‌فرماید حالا آن آباء سبعه — هفت آسمان — بر عناصر اربع که به آن می‌گویند امّهات اربع. این‌ها مادرند. آسمان‌ها بر این چهار عنصر که مادرند تأثیر می‌گذارد؛ از آن سه تا ولد به وجود می‌آید: اولاد ثلاثه. چه می‌شد؟ به ترتیب رتبه‌ای: جماد و نبات و حیوان. که حالا ما حیوان ناطق‌ایم. این‌ها شدند مولود آن؛ از ازدواج آن‌ها، از آن نکاح، این به وجود آمده.

پس می‌فرماید: بدن عنصری اوست که با همین وصفِ عنوانیِ «بدن» در حقیقت روحِ متجسّد است. تا حالا این‌طوری به بدن‌مان نگاه کرده بودید؟ بگوییم بدن، روحِ متجسّد است؛ یعنی مرتبهٔ نازلهٔ روح ماست. جدایی از روح که نیست.

من وقتی شما را صدا می‌کنم، شما را به جز بدنتان صدا می‌کنم؟ یعنی می‌گویم آقای حسین، آن باطنت را من صدا زدم؟ من کاری به این بدنت ندارم؟ اصلاً خنده‌دار است این حرف. یا من شما را صدا زدم با همهٔ ابعاد وجودیت؛ ظاهر و باطنت. قشنگ مشخص است دیگر.

می‌فرمود که این بدن هم روحِ متجسّد است. همان‌طور که روح — حالا بالعکسش — روح می‌شود جسمِ متروَّح. این‌طوری بخواهیم نگاه کنیم. این یک حقیقت است. این مرتبهٔ نازله‌اش است؛ آن مرتبهٔ بالاتر و اشرف و اشخص است.

و اگر خواهی بگو: گوهری جسمانی است که به اوصاف جسم — چون شکل و وصف‌های جسم، ماده، طبیعت، جسم — این‌ها را دارد؛ به اوصاف جسم چون شکل، صورت، کیفیت، کمیت و غیرها متّصف است. این بدن ما. این‌ها را دارد.

حالا روح چه؟ روح او گوهری نورانی است که از مشاینِ طبیعت منزّه است؛ یعنی منزّه از ماده است. آن مرتبهٔ اعلی است. دیگر وصل به کُر است، این‌طوری بگوییم. آن مجرّد است.


تجرید صوت در سُقع نفس؛ فهم از ملکوت است

ببینید، الان من دارم با شما حرف می‌زنم. نفس شما آنِ واحدِ این صوت مادی مرا تجرید می‌کند. چون نفس شما می‌خواهد از آن یک مفهومی را بفهمد، برداشت کند و بچشدش، برسد به آن. آن چشیدن و رسیدن و دیدن در باطن خودت است؛ در سُقع نفس، یعنی در آن باطن‌ترین حالت وجودت. سُقع یعنی باطن‌ترین، پنهانی؛ آن‌جایی که پنهان است. من و شما نمی‌بینیدش؛ کسی نمی‌بیند. آن‌جا این صوت مادی که داری از من می‌شنوی را تجرید می‌کند تا تو ملکوت این صحبت را بفهمی.

چون گفتیم فهم از ملکوت است؛ از بیرون نیست. بیرون علت مادی است؛ کمک می‌کند شما و مرا که بفهمی این آقا چه گفت. ولی باطن می‌فهمد. حالا آن باطن چیست؟ مجرّد است؛ یعنی خالی از ماده است. به قول مولا:

«عَارٍ مِنَ ٱلْمَوَادِّ وَخَالٍ مِنَ ٱلْقُوَّةِ وَٱلِٱسْتِعْدَادِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برهنه از مواد و تهی از قوّه و استعداد.

حالا روح از گوهری نورانی است که از مشاین طبیعت منزّه است و آن را مراتب تجرّد است. حالا این مراتب تجرّد را می‌گوید. هرچه می‌روی به بالا، لایه‌های بالاتر که از بدن فارغ می‌شوی، می‌روی مثلاً به قوهٔ خیالت یا مثالت یا برزخ وجودیت؛ مثال متّصله. این‌ها را قبلاً یادم است برایتان گفتیم. تا می‌روی به مرتبهٔ عقلت که بیرون از شما می‌شود عالم عقول، ملائکه. تا می‌روی به مرتبهٔ مافوق عقل که قلب است، که عرش وجودتان است، و مافوق آن. این‌ها هی تجرّدش چه می‌شود؟ تام‌تر می‌شود. کاملاً دیگر از ماده فاصله می‌گیرند.

مراتب تجرّد برزخی و عقلانی و فوق تجرّد

لذا می‌فرماید: و آن را مراتب تجرّد برزخی است — همان وجود من و شما را. مراتب تجرّد برزخی یعنی قوهٔ خیال؛ و عقلانی؛ و فوق تجرّد عقلانی است که حدّ یقف هم ندارد. یعنی انتها ندارد. هیچ‌جایش نمی‌توانی بایستی. هرچه بروی سیر کنی.

«وَإِن مِّن شَىْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَآئِنُهُۥ وَمَا نُنَزِّلُهُۥٓ إِلَّا بِقَدَرٍۢ مَّعْلُومٍۢ» (حجر/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیز نیست مگر آن‌که خزائن آن نزد ماست، و آن را جز به اندازهٔ معلوم فرو نمی‌فرستیم.

ما نازل شده‌ایم به قدر معلوم‌مان. ریشه‌مان آن‌جاست. ما اصل‌مان آن‌جاست: «بیده ملکوت کلّ شیء». این‌که تو یک چیزی را می‌فهمی، از آن‌جا می‌فهمی. این‌جا داری می‌شنوی؛ این مرتبهٔ ماده است. صوت بنده را روی منبر داری می‌شنوی. این ماده است؛ صوت است. درست است؟ بلندگو دارد صوت ایجاد می‌کند، صدای مرا. اما از کجا این را می‌فهمیش؟ متوجّه می‌شوی؟ آها، روشن شدم. آن در آن فوق‌مرتبه است؛ آن اعلی‌مرتبهٔ وجودت.

معارف منقوش در روح

که حالا بعداً شاید با همدیگر رفتیم جلوتر — ان‌شاءالله اگر حوصله کردید — چیزهای خیلی خوبِ به‌دردبخور متوجّه می‌شویم که به یک معنا این حقایق اصلاً مندمج شده به وجود نوری‌شان، منقَش در آن روح ما بوده:

«فَإِذَا سَوَّيْتُهُۥ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُوا۟ لَهُۥ سَٰجِدِينَ» (حجر/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را درست کردم و در او از روح خود دمیدم، برایش سجده‌کنان بیفتید.

این حقایق، این معارف، این‌ها در روح ما بوده و هست. مثل MP3 که چه می‌گویم همه را جمع کرده یک جا؟ هزار جلسه را جمع کرده توی مثلاً یک فلش این‌قدری. می‌شود؟ قبلاً اگر به ما می‌گفتند باورمان می‌شد؟ هزار ساعت تو یک این‌قدری؛ عدس. مگر می‌شود آقا؟ بدتر از آن هم شده. تو یک نوک سوزن هم قرار داده‌اند. می‌شود آقا؛ چرا نمی‌شود؟ لذا این ماده است. آن که دیگر مجرّد از ماده است. تمام این علوم — اصلاً قرآن — در روح ما مندمج است. اصلاً ما قرآنیم. چه بگویم برای شما؟ ما را اگر این‌جا بیرون نکنید بگذارید بگویم: ما قرآنیم مثلاً.

«وَفِى ٱلْأَرْضِ ءَايَٰتٌۭ لِّلْمُوقِنِينَ» (ذاریات/۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در زمین برای اهل یقین نشانه‌هایی است.

«وَفِىٓ أَنفُسِكُمْ ۚ أَفَلَا تُبْصِرُونَ» (ذاریات/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در خودتان؛ آیا نمی‌بینید؟

احدیّت و واحدیّت وجود

نمی‌گوید آیه؛ آیات. همهٔ آیات در اَنفُس، در جان من و شما، متنقَّش‌اند. اما در آن احدیّت وجودمان، نه واحدیّت. واحدیّت مرتبهٔ کثرت است: چشم و گوش و بصر و شمّ و لمس و ذوق و دست و پا و این چیزها. احدیّت، آن باطن‌ترین وجود و مرتبهٔ اعلی و اشمخ. فهم، چشیدن، رسیدن از آن‌جاست. آن کجاست؟ مقام عند الله.

ببینید، داریم خودمان را پیدا می‌کنیم‌ها. آقا ما این‌قدر طول و درازیم؛ طویل و دراز. این‌قدر بزرگیم، این‌قدر وسیعیم. بله.

«وَسِعَ كُرْسِيُّهُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ» (بقره/۲۵۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کرسی او آسمان‌ها و زمین را فرا گرفته است.

وَسِعَ. حالا این سماء را بگیر باطنت؛ و الأرض، ارض را بگیر بدنت. ولی یک حقیقت‌اند. این «أنزلنا» شرح آن اعلی‌مرتبه‌اش است. در هر مرتبه حکمی خاص دارد و در عین حال احکام همهٔ مراتب، ظهورِ اطوارِ وجودیِ اوست.

«مَّا لَكُمْ لَا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقَارًۭا» (نوح/۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شما را چه شده که از خدا وقار و شکوه نمی‌جویید؟

«وَقَدْ خَلَقَكُمْ أَطْوَارًا» (نوح/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حال آن‌که شما را به اطوار گوناگون آفریده است.

اطوار: خیال، عقل، قلب، روح، سرّ، خفیّ، اخفا

ما شما را به طورهای مختلف خلق کردیم. یک وجودی. اما تخیّل داری. اما تخیّل شما مرتبهٔ عقل شماست؟ نه. عقل شما مرتبهٔ قلب شماست؟ نه. قلب شما مرتبهٔ روح شماست؟ نه. روح شما مرتبهٔ سرّ شماست؟ نه. سرّ شما مرتبهٔ خفیّ شماست؟ نه. خفیّ شما مرتبهٔ اخفای شماست. آقا اخفا کجا، این ظاهر کجا؟ اوه. به ید اوست؛ به دست اوست. چه خبر است در من و من بی‌خبرم از خودم.

این تازه یکی از دروس معرفت نفس است. یکیش را ما داریم عرض می‌کنیم. که علامه قصد داشت هزار و یک — به عدد امام رضا علیه‌السلام — مثل هزار و یک کلمه، هزار و یک نکته، این‌ها هزار و یک درس برود. یک درسش این است. می‌رود تا آن بالا. یک وجود واحد.

توقیفیّت اسماء و قوا به منزلهٔ ملائکه

حضرت می‌فرمود که این‌ها طورهای مختلف شماست. این هم که اصل توقیفیّت اسماء است که علامه برایش کتاب دارد؛ اصلاً رسالهٔ مستقل دارد یعنی همین. آقا قوهٔ خیال این است؛ میخ‌کوب سر جایش ایستاده. این هم اسم الله است، قوهٔ خیال. قلبت این است، عقلت این است، چشمت این است، گوشت این است. این به یک وجه — بعداً ان‌شاءالله یک مقدار درس بازتر بشود می‌فهمیم — مثلاً این‌ها ملائکة‌الله هم اینان. ملائکه هم مراتب دارند. ملائک داریم، روح اعظم. آن دیگر بالاترین مراتب است که قبلاً این‌جا عرض کردیم.


تنزّل الملائکه والروح؛ روح اعظم

حضرت صادق علیه‌السلام فرمود:

«تَنَزَّلُ ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ وَٱلرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍۢ» (قدر/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در آن شب فرشتگان و روح به اذن پروردگارشان از هر امری فرود می‌آیند.

تفسیر فرات: روح اعظم

شب‌های قدر که می‌آیند، آن روح، این ملائکه به آن اضافه شده‌اند؛ همهٔ ملائک بعد روح. پیداست خب: همهٔ ملائکه را گفتی دیگر؛ دیگر روح چیست؟ پیداست اصلاً جدای از ملائکه است. آن کیست؟ حضرت صادق صلوات‌الله‌علیه فرمود در تفسیر فرات کوفی: مادر ما فاطمه است، سلام‌الله‌علیها. حالا این‌ها را ببین. ما قبلاً چون گفتیم، یک ذره جرئت می‌کنم الان بگویم. به چند جلسه ما با هم مقدّمه قبلاً جلساتی داشتیم؛ این‌ها را هی گفتیم.

مهیمین و ملائکهٔ مربّی

این مراتب وجود ملائکه همین‌طوری‌اند. یک مرتبه، آن موافق ملائکه داریم مهیمین‌اند؛ در حیمان الهی‌اند یکپارچه. اصلاً خبری از خلق ندارند. اصلاً نمی‌دانند خدا خلق دارد ندارد. محو جمال حق‌اند. ملائکه‌ای هم داریم چشم‌حضرت‌عالی؛ این‌ها دارند من و شما را پرورش می‌دهند. تو قوهٔ بصر را بگیری یک پا می‌لنگد وجودت؛ دارد تو را پرورش می‌دهد. سمعت را بگیری مشکل پیدا می‌کنی.

تعلیقهٔ امام بر فوائد الرضویه و حدیث کمیل

الان من وقتش که بعید می‌دانم؛ از این کتاب را مخصوصاً آوردم از رو بخوانم: تعلیقهٔ حضرت امام علی الفوائد الرضویه. تعلیقهٔ حضرت امام علیه‌الرحمه بر فوائد الرضویه. روایت خیلی عالی که اصل روایت در کتاب تفسیر اهل‌بیت، علی ابن ابراهیم قمی علیه‌الرحمه است. این‌جا می‌آورد از همین مراتب وجود را امیرالمؤمنین به کُمیل می‌گوید.

بعد نگویید آقا، استاد، علامه حسن‌زاده این‌ها را از کجا برداشت و آورده؟ از خودش ابداعاً تأسیساً این‌ها را آورده. روایت امیرالمؤمنین را برایتان می‌خوانم. بعد چه کنم که من روایت امیرالمؤمنین را بخوانم؛ بعد شما می‌گویی اوه، خیلی سنگین‌تر از فرمایش علامه حسن‌زاده است. آقا همان حرف، حرف‌های علامه حسن‌زاده را — امیرالمؤمنین خیلی سنگین است. بله. آن فرمایش را در دل سحر، تو نخلستان، به کُمیل که اصحاب سرّش بوده گفته.

من و شما نباید اصحاب سرّ آقا بشویم بالاخره یک روزی؟ و صرفاً بچسبیم به پوستهٔ دین؟ از البته باید از همان‌جا شروع کرد. باید از شریعت شروع کرد. از همین ترک گناه و این‌ها باید شروع کرد. اما خب تا کی؟ ریش‌ها سفید شد آقا جان.

پس می‌فرماید «و قد خلقکم أطواراً»: این‌ها همه طورهای مختلف یک وجود واحد شما هستند.


مرتبهٔ نازله محاکی مرتبهٔ عالیه است

مرتبهٔ نازلهٔ آن که همین جسم شد، محاکی مرتبهٔ عالیهٔ اوست. یعنی این بدن شما محاکات دارد. از کلمات نترسید. یعنی حکایت می‌کند. حکایت می‌کند از مرتبهٔ عالیهٔ تو.

مولا فرمود من هرکی را ببینم، چهره‌اش را نگاه کنم، پیشانی‌اش را ببینم، می‌فهمم. اصلاً فرمود همهٔ آدم‌ها از پیشانی‌شان معلوم است چه‌کاره‌اند. این فهمیدید فرمایشش را. می‌گوید این مرتبهٔ نازله محاکات دارد؛ حکایت می‌کند از همان مرتبهٔ عالیهٔ وجود تو. اصلاً آدمی که روحش پاک است تو صورتش مشخص است. شاید از جهت ریخت‌شناسی آقای بهجت ریختِ خوشگلی نداشته باشد. ها؟ اما وقتی نگاهش می‌کردی یکپارچه لذت می‌بردی، کیف می‌کردی. این ظهور باطن است. ظاهر عنوان باطن است.

بدن در طول بدن؛ قالب مثالی خواب

حالا باید این را علمی‌ترش کنیم. ظریف‌تر بشویم؛ یک ذره برویم لایه‌های باطنی‌تر. می‌بینیم که باز این، سایهٔ بدن برزخی است. این بدن جسمی سایهٔ بدن برزخی است. چون ما بدن داریم در طول بدن؛ تفاوت‌شان به نقص و کمال است. دوتایش را حداقل داریم می‌بینیم. یکی‌اش این است؛ یکی‌اش هم آن است که تو خواب با آن این‌ور آن‌ور می‌رویم. آنی که دیگر نمی‌توانید انکار کنید. الا ما شاء الله ما بدن داریم.

بعد «امثنَتَین» چیست؟ قرآن می‌گوید ما آخر عالم برزخ هم می‌میریم. دو مرتبه. آن‌جا بدن برزخی‌مان — همین قالب مثالی که تو خواب می‌رویم — آن هم دوباره پوست می‌اندازیم؛ مثل الان که جسم‌مان را می‌گذاریم تو خاک، می‌اندازیم می‌رویم دوباره به عالم عقول. همین‌طوری رتبه به رتبه باید برویم آقا. هی باید بدن بیندازیم، پوست بیندازیم تا برویم. هی مجرّد شویم، مجرّد شویم، مجرّد شویم. چون ما می‌خواهیم به خدا نزدیک شویم آقا. حقیقت‌الحقایق، صورت‌الصُّوَر، حضرت حق، حضرت وجود، وجود صمدی که ما یک ظهور او هستیم. ما ظهور اسم او هستیم. سبحان‌الله.

بعد می‌فرماید که این بدن محاکات از او دارد. این را می‌خواستم بگویم که این بدن باز می‌بینید در طول بدن‌ها سایهٔ بدن برزخی‌مان است. یادتان هست یک روز این‌جا بر اساس اصلی از کتاب «انسان در عرف عرفان» حضرت استاد گفتم: بدن برزخی‌مان را خودمان داریم شکلش را می‌سازیم و انشاء می‌کنیم اصطلاحاً. با چه بود؟ با اعمال‌مان. باطن برزخی‌مان با علم و باورهای‌مان. با عمل‌مان بدن برزخی‌مان است. اگر تو در خواب از خودت وحشت می‌کنی و می‌ترسی، اعمالت را بپا. ببین عملت چیست که ترسیدی. حالا نباید بترسی.

بعد این‌طوری می‌شود که این بدن می‌شود سایهٔ آن بدن مثالی. این را من فکر می‌کنم در این شاید حدود هزار جلسه‌ای که در این درس و بحث‌ها در این جلسات گفتیم شاید اولین بار باشد دارم جایی می‌گویم: این بدن سایهٔ آن بدن برزخی است.

سایه شبیه خودِ اصلش هست یا نه؟ الان یک پرنده تو آسمان دارد پرواز می‌کند. سایه‌اش روی زمین شبیه خودش هست دیگر. حالا چرا بعضی‌ها می‌ترسی نگاه‌شان می‌کنی؟ چهره چنان برگشته، منکوس شده.

«يُعْرَفُ ٱلْمُجْرِمُونَ بِسِيمَٰهُمْ فَيُؤْخَذُ بِٱلنَّوَٰصِى وَٱلْأَقْدَامِ» (رحمن/۴۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مجرمان به سیمایشان شناخته می‌شوند؛ پس به پیشانی‌ها و قدم‌ها گرفته می‌شوند.

الله‌اکبر. سیما، سیما این ظاهر. امیرالمؤمنین می‌گوید من چهره را ببینم می‌شناسم. این سایهٔ آن است. آن چیست که این ظاهرش شده، این ظهور آن شده. حالا این‌طوری برو بالاتر. اگر کسی روحش پاک باشد جسمش هم؛ اگر کسی روحش عالی باشد، روحش پاک باشد، جسمش هم پاک است. اگر کسی روحش زیبا باشد، جمال داشته باشد، قطعاً بدنش هم جمال دارد. کسی ببیند لذت می‌برد؛ به شرط این‌که اهلش باشد.

جِبِلّا و فطرت ثانویه

چون الان کفّار، مشرکین، منافق، ماها را می‌بینند بدشان می‌آید. پس شما بگویی پس چه؟ آن‌ها که بدشان می‌آید از ما. آن اصلاً معکوس شده. آن اصلاً جِبِلّا دارد. جِبِلّی رئیس سازمان را نمی‌گوییم ما. یک روز تو سازمان این را گفتیم؛ بچه‌ها گفتند الان می‌آیی حرف‌ات را تقطیع می‌کنیم می‌ریزیم تو فضای مجازی. گفتم هرچه می‌کشیم از دست جِبِلّی است. تو سازمان من این را گفتم. رئیس سازمان:

«وَلَقَدْ أَضَلَّ مِنكُمْ جِبِلًّۭا كَثِيرًا ۖ أَفَلَمْ تَكُونُوا۟ تَعْقِلُونَ» (یس/۶۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی از شما گروهی بسیار را گمراه کرد؛ آیا خرد نمی‌ورزیدید؟

سورهٔ یس باید باشد، فکر می‌کنم. حالا شیطان با جِبِلّی ما را، اکثر ما را با جِبِلّی‌مان گمراه می‌کند. جِبِلّی فطرت ثانویه است؛ فطرت اولیه نیست. اولیه پاک است، خوب است، دست‌نخورده.

«كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى ٱلْفِطْرَةِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر مولودی بر فطرت زاده می‌شود.

«فِطْرَتَ ٱللَّهِ ٱلَّتِى فَطَرَ ٱلنَّاسَ عَلَيْهَا» (روم/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فطرت خدایی که مردم را بر آن سرشته است.

همه مفطور به فطرت الهی‌اند؛ همه پاک، خداجو. این‌جا می‌آیند رنگ می‌گیرند، عوض می‌شوند.


قوس نزول و صعود؛ عالم ذر

نزول از الهیت تا عالم ذر

اولین جایی هم که رنگ می‌گیرند در قوس نزول است که نازل می‌شوند. «إنّا لله» بس که از الهیت نظام می‌آیند به رتبهٔ عقلی. همان‌طور که این‌ها را ما باید در قوس صعود برویم، آمدن هم این‌ها را آمده‌ایم: از الهیت، قلب عالم بلکه مافوق آن ذات الهی که آمده‌ایم؛ بعد در عالم قلب عالم و الهیت نظام عالم اسماء و صفات؛ بعد آمده‌ایم عالم عقول؛ بعد عالم مثال که برزخ به آن می‌گویند در قوس نزول. که می‌آمدیم، آن عالم مثالِ قوس نزول را به آن می‌گویند عالم ذر. دقیقاً یک رتبه بالاتر از دنیاست. یعنی چه؟ قبل از این‌که بیایی وارد رحم مادر بشوی، قبل از آن در آن‌جا بودیم. همه آن‌جا بودند. درست شد؟ از آن‌جا آمدند.

صلب و ترائب؛ رنگ‌گرفتن در نشئهٔ طبیعت

حالا اولین جایی که رنگ می‌گیری کجاست؟ از آن عالم که به محض این‌که آمدی در نشئهٔ طبیعت — یا این دنیا — در رحم مادر، در صلب پدر.

«خُلِقَ مِن مَّآءٍۢ دَافِقٍۢ» (طارق/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از آبی جهنده آفریده شد.

«يَخْرُجُ مِنۢ بَيْنِ ٱلصُّلْبِ وَٱلتَّرَآئِبِ» (طارق/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از میان صلب و سینه‌ها بیرون می‌آید.

بله. آیه این است. صلب کمر است؛ ترائب سینه‌ها. آن‌جا رنگ می‌گیری. حالا پدرت کیست؟ مادرت کیست؟ دعاشان کن که الان این‌جایی. این است که پدر و مادر اگر آمدند پیش امام صادق، گفت من شما را خیلی دوست دارم، فرمود پدر و مادرت را دعا کن؛ این سرّش است. اگر پدر و مادر پاک نبودند تو رنگی می‌گرفتی غلیظ. اصلاً نمی‌توانستی نور ولایت را منعکس کنی. روحت آلوده بود؛ چطور می‌آمدی تو مجلس امام حسین؟ همین که الان این‌جایی، پدر و مادرت را اول از همه و آخر از همه باید آن‌ها را دعا کنی. مفت و مفت به من و شما داده‌اند. زحمتی هم ما نکشیده‌ایم. روح‌شان شاد. اگر زنده‌اند خدا به آن‌ها عزت بدهد؛ در دو سرا.

غلیظ شدن با معصیت و مشکل لقاء

آن‌جا رنگ می‌گیرد؛ بعد همین‌طوری می‌آید رنگ، رنگ، رنگ، غلیظ. غلظت، زمخت می‌شود همین‌طوری با گناه، معصیت. دیگر بعد لقاء الله‌اش به مشکل می‌خورد. می‌گوید می‌خواهی بروی به ملاقات خدا؛ تو چطور آمدی که حالا می‌خواهی چطور بروی؟ تو پاک آمدی.


طهارت مزاج عالم و سلام آخر نماز

عالم هم عزیزان مزاج عالم پاک است. بر اساس طهارت است. اول مزاج خود ما هم پاک بوده. اگر کسی برعکس این — یعنی مغایر با پاکی، علیه طهارت — اقدامی بکند، نیّتی بکند، نگاهی بکند، پلکی بزند، چیزی گوش بدهد؛ هر چیزی که مغایر است با طهارت، چون ذات عالم بر اساس طهارت است، بعد می‌بینی عالم با تو برخورد می‌کند. عالم به جنگ تو انگار بلند می‌شود. نمی‌توانی آخر نماز بگویی:

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت و برکات خدا بر شما باد.

نمی‌توانی حس بگیری. این «علیکم» به کی می‌خورد؟ از پیغمبر عزیز عالم، انبیا همه، تا امام عصر ما را بگیر؛ رتبه‌های بالاتر؛ بعد دیگر برو ملائکهٔ زمین و آسمان و همه را می‌خورد. این سلام آخر نماز. اگر درست گفتی همه تسلیم تو می‌شوند. زمین زیر پایت هموار می‌شود. آسمان برکاتش را برایت نازل می‌کند.

سلام علامه به همهٔ ادوار خلقت

ببینید یک وقتی بشود خدا به ما توفیق بدهد، به شما هم ان‌شاءالله عمر با برکت بدهد، یک دهه‌ای در رابطه با اسرار نماز با هم حرف بزنیم. الان یک چیزهایی که مثلاً در خصوص سلام آخر گفتیم. که از تو استاد علامه حسن‌زاده علیه‌الرحمه فرمودند: من در سلام آخر نمازم نه فقط انبیا و اولیا و ائمهٔ دورهٔ خودمان را، تمام دوره‌های قبل را هم و بعد را هم سلام می‌دهم. دوره‌های خلقت. که یک وقتی بشود ان‌شاءالله درباره‌اش با هم صحبت کنیم. ببین این چه نمازی می‌شود. این چه سلامی است.

نماز صبح اولیا

این است که من با چشم خودم دیدم حضرت علامه یک جا نماز داشت می‌خواند؛ تمام آدم‌هایی که گرد علامه نشسته بودند زار زار با نماز ایشان اشک می‌ریختند. اصلاً نگاه می‌کردند همه زار می‌زدند. نمازهای این‌ها — خدا رحمت کند آقای قاضی یا آقای کشمیری این‌ها، حاج ملا حسینقلی همدانی — بگذار منبر ما مزیّن بشود به یاد آن‌ها. نماز صبح‌های‌شان اصلاً این‌طور. بله جماعت می‌خواندند اما این‌طور نبوده که بروند مسجد محل در باز باشد همه بیایند. یک آدم‌های خاصی. چرا آقای بهجت، آقای قاضی علیه‌الرحمه که استاد آقای بهجت بود، ایشان نماز صبحش چطور بود به نظر شما؟ که عدهٔ قلیل، انگشت‌شمار می‌آمدند تو خانه به او اقتدا می‌کردند. لحظاتی بعد از اذان الله‌اکبر را می‌گفت؛ لحظاتی قبل از قضا شدن نماز صبح، نماز صبحش تمام می‌شد. همه‌اش هم همراه با زجه و انابه و اشک و آه. یادش بخیر ما چند جلسه‌ای چنین نمازهایی را درک کردیم که همه گریه می‌کردند. خدا روزی کند. چقدر ما کم چشیده‌ایم. خدا.


کشف غطاء و بصر حدید؛ ملاقات رب

بعد آن‌جا که:

«لَّقَدْ كُنتَ فِى غَفْلَةٍۢ مِّنْ هَٰذَا فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَآءَكَ فَبَصَرُكَ ٱلْيَوْمَ حَدِيدٌۭ» (ق/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی از این در غفلت بودی؛ پس پرده‌ات را از تو برداشتیم و دیده‌ات امروز تیز است.

این پرده از جلو چشمت برداشته بشود که بخواهی خدا را ملاقات کنی. این پرده که برداشت، چشمت چنان تیز می‌شود — چون ندیدی، نچشیدی، نرسیده بودی — یک‌هو می‌رسانندت. آقا لال می‌شود آدم. یک معنای لال شدن یعنی این: «فبصرک الیوم حدید». چشم تیز می‌شود. نمی‌تواند چشم بردارد حالا. ندیدی بعضی‌ها می‌روی جلو چشمش این‌طوری می‌کنی؛ اصلاً حواسش پرت.

سکرات موت اگر این‌جا به لقاء نرسی

توجه کردید ما در مبحث این سَکره که می‌گویند سَکرات موت؛ واویلا. اگر کسی این‌جا به ملاقات ربّ خودش نرسد — که بحث ماست؛ داریم راه رسیدنش را بیان می‌کنیم به لسان بزرگان، با آیات الهی — بعد آن‌جا دشوار می‌شود ملاقاتش. مگر مولا جلودار ما نیست؟ پیشوای ما نیست؟ چرا فرمود پرده بیفتد هیچ یقینی بر من اضافه نمی‌شود. اصلاً حیات و ممات من و علی یکی است. پس چرا من این‌طوری نباید باشم؟ الله‌اکبر.

آقا راه خیلی طولانی است. خیلی دشوار است. خیلی باید آدم مراقبه کند. چقدر وقت کم است. برکت‌ها رفته. اما فرصت‌های‌مان زیاد است. یک بهانهٔ امام‌حسینی پیش بیاید بشود آقا بیاییم دور هم جمع شویم چهار تا کلام این‌طوری حرف بزنیم. کی ما درس و بحث داریم و روزمره مثلاً سیر داریم، برنامه داریم، درس داریم، متن درسی داریم.

منبر باید متن درسی باشد

خدا رحمت کند علامه را. می‌فرمود آقا نروید پای هر منبری. ملّالغتی قدیم‌ها می‌گفتند ملّالغتی. می‌گوید ملا کتابی باشد. کتاب، کتاب. ما اصلاً متن درسی داشته باشیم؛ منبرش درس باشد. علت این‌که ما کتاب این‌جا دور هم، علم‌مان را همراه خودمان آوردیم، این در این‌هاست؛ در خود ما نیست. الا اگر شما بروید این‌ها را غور کنید، فحص کنید. یعنی چه خبر است؟

الان این‌جا توی این بخشی که ما الان خواندیم که باز نصف کارمان است، علامه ما را واکاوی کرد، شکافت. یک لایه‌هایی از وجود ما را به خود ما نشان داد. در عین حال که این همه طورهای مختلف داریم، این همه ظهور و بروز اسماء الهی در ما هست و ملائکه پر کرده‌اند وجود ما را — که تمام قوای ظاهری و باطنی ما به یک معنا ملائکة‌الله‌اند — این‌ها در عین حال که کثرت دارند یک وجود واحدند. درست است؟ این را که قبول دارید. همین را ببر سمت حضرت حق.

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که خودش را شناخت، پروردگارش را شناخت.

خودم یک وجود واحد با مراتب مختلف، اطوار متعدد. تمام عوالم هستی اعم از ظاهر و باطن، اطوار وجودی حق‌اند. مثل این‌که شما یک وجود واحدی، طورها. آقا اصلاً به جز مسیر معرفت نفس نمی‌شود به معرفت توحیدی رسید. اصلاً دنبال جای دیگری نرو. گمشدهٔ من و شماست. بعد هم البته باید اهلش باشد‌ها. یک جایی بروی بحث را شهید کنی بعد شهید بشود که خوب است. میّتش کنی بمیرد آن خیلی بد است. به دل‌های مرده بذر بپاشد آدم. این‌ها هم دنبال اهلش می‌گردند.


آلودگی از ظاهر به باطن؛ آفت فحش

خب ببینید. قوای ظاهر شروع می‌کنند به آلودگی، به هرزگی. ببخشید عذر می‌خواهم‌ها؛ تو را خدا. خودتان می‌خواهید بعضی موقع‌ها حاشیه بروند ولی من خیلی دوست ندارم. چون من خودم را عالم اخلاق — اصلاً نه عالم می‌دانم نه اخلاقی که بخواهم بحث اخلاق کنم. حالا به اقتضای طلب وجودی شما لابد یک‌دفعه حاشیهٔ بحث را می‌زنیم که یک چیزی گفته باشیم. آن را نخواستم؛ و الا من اصلاً خودم را در آن حد نمی‌بینم. بحث اخلاقی را اهلش باید بگویند، نه منِ بداخلاق یا بی‌اخلاق اصلاً. ولی از این هرزگی، این چریدن قوای ظاهری شروع می‌شود.

آلودگی از بیرون می‌آید؛ از باطن نه. باطن پاک است. خیالت راحت. از ظاهر شروع می‌شود، می‌زند به باطن. اولین جایی که آلوده می‌شود بعد از این نگاه آلوده، شنیدن آلوده، گویش و کلام آلوده مثل دروغ، مثل غیبت، مثل تهمت، مثل فحّاشی. آخ که نقل نبات مجالس و متأسفانه جوان‌های ما شده. من بهترین رفیق‌هایم را که چندین سال با آن‌ها بودم به محض این‌که ازشان فحّاشی دیدم دیگر رفاقتم را قطع کردم. من جرئت ندارم برای شما روایاتی را بگویم در خصوص فحّاشی که نشانهٔ چیست. حالا یک وقت کسی عصبانی می‌شود یک لقبی می‌گوید، آن نه. آن که فحّاش است — بر وزن فعّال — یعنی اصلاً زبانش را باز می‌کند شروع می‌کند حرف‌های سخیف و زشت و شوخی‌های به قول بعضی شهرستانی، و فحشِ کشدار این چیزها. و هستند خیلی‌ها؛ تو بازار برو نقل محافل. همین‌طور به شوخی به رفیقش فحش ناموسی می‌دهد. این‌ها روایت داریم. این‌ها دلالت بر چه می‌کند؟ من حالا جرئت نمی‌کنم بگویم چون این صوت می‌رود بیرون. دامنه‌مان را آقا جمع کنیم یک ذره.

من به پسرم یک روز گفتم که پسرم تمام عمرم سعی کردم یک بار فحش ندهم. سعی کردم که اجازه بدهد امام حسین روضه‌اش را بخوانم. سعی‌ام این بود. حالا بله خب گناهان دیگر خدا رحم کند.


قوهٔ خیال: برزخ ظاهر و باطن

اولین جایی که بعد از این لایهٔ ظاهری آلوده می‌شود کجاست؟ برزخ بین ظاهر و باطن ما کجاست؟ قوهٔ خیال. قوهٔ خیال که آلوده بشود آخ. حالا بیا و درستش کن. متخیّلات فاسده، افکار پلیده، آرزوهای طولانی، سوءظن. آخ از این سوءظن. بعد آن خیال آلوده است که همه را زشت می‌بیند. امام زمانش هم که ببیند بدش می‌آید. چون آقا خیلی ترسناک است این حرف‌ها. حالا به عشق امام زمان آمده‌ای این‌جا. ولی لحظه‌ای که باید لقاء الله صورت بگیرد، ملاقات حق صورت بگیرد، چون آقا تو ندیدی — یا اگر دیدی در آینهٔ وجود، در آینهٔ قوهٔ خیال، عکسی که از امام عصر دیدی، ایجاد کردی — این عکس آنی نیست که باید باشد. این عکس غلط ایجاد شده. چهره بی‌خودی به تو نشان داده؛ کاریکاتوری است. بعد حضرت هم که ببیند خوشت نمی‌آید.

صورت امام عصر در خیال پاک

در هیئت — یا در شرق — گفتم چشم‌هات چهار تا شد. گفتم که آقا من معتقدم با سیر علمی به شما این را ثابت کنم. شاید هیچ‌جا گیر نیاورید این حرف را: که آقا این که روایت می‌گوید وقتی حضرت تشریف بیاورند، خیلی‌ها می‌گویند ما بارها این آقا را دیده‌ایم. نه این‌که به حسب ظاهر من تو کوچه و بازار امام زمانم را دیدم. آن سرّ الله است؛ سرّ الهی باید مخفی باشد. نه؛ در قوهٔ خیالمان. آن‌هایی که قوهٔ خیال پاکی داشته‌اند، آن صورتی که از حضرت ایجاد می‌کنند تو چهره دقیقاً همان است. می‌زنند تو خال. بعد که می‌بینندش: عه، همان است که بارها دیده‌ایم‌ش. این است. ولی قوهٔ چه؟ خیال پاک.

فضای مجازی و قتلگاه خیال

چقدر جوان‌ها الان آلودگی ذهنی دارند. آقا این فضاهای مجازی بیچاره کرده. بیهوده رهبر نفرمود قتلگاه بچه‌های ماست. من پسرم شانزده سالش است، موبایل ندارد. چرا ما راحت از بچگی موبایل دست بچه‌ها می‌دهیم؟ قتلگاه است آقا. باید به یک رشد عقلی برسد، بعد با آموزش در اختیارش بگذاریم.

گریهٔ قاطی و حال امام

قوهٔ خیال اگر آلوده شد، بعد می‌بینی باید چقدر زحمت بکشی، خودت را بکشی تا پاکش کنی. به خدا می‌بینی نمازت معراج نیست. درکت از کربلا ضعیف است. خودت را باید بکشی تا گریه کنی. بعد باید بروی محضر امام صادق صلوات‌الله‌علیه، کشّاف حقایق، بگویی آقا جون اشکالی دارد من یاد مادر خودم بیفتم دلم بشکند بعد برای مادر شما گریه کنم؟ حضرت چه بگوید دیگر؟ فرموده‌اند اشکال ندارد. ولی دیگر چه بگوییم؟ یاد بدبختی و بیچارگی خودمان می‌کنیم، دلمان می‌شکند بعد می‌چسبانیمش به امام حسین. این کجا، آن که حال امام هست منتقل بشود به تو. تو گودی قتلگاه امام حسین را ببینی، گریه کنی؛ نه قاطی باشد تو وجودت.


سه دستور پاکسازی قوهٔ خیال

سه کار باید بکنی قوهٔ خیال پاک، پاک، پاک بشود. این یک وجهش است. این یک دستور؛ الأول است. کسانی که دوست داشتند رجوع کنند به موائد، شرح رسالهٔ سیر و سلوک سید بحرالعلوم. آن‌جا ما راه‌های پاکسازی قوهٔ خیال را چند تا گفتیم از لسان بزرگان.

یکی‌اش را علامه در طهارت نفس، کتاب طهارت نفسش، فرمود این است که اول یک دوره اعتقادات ببینی مثل تجرید الاعتقاد و کشف المراد علامه حلّی. یک دوره اعتقادات را درست ببینی. «راه حقیقت» یا «راه بهشت» علامه مجلسی را بخوانی. یک دوره اعتقادات.

دوم این‌که اصلاً مطلقاً آرزوها را از وجود ریشه‌کن کنی.

سومش این است که سوءظن را ریشه‌کن کنی. چقدر بعضی‌ها بدبین‌اند. این بدبینی بیچاره کرده ما را.


داستان منبر حاج ملا آقاجان و شیخ رجبعلی خیاط

من این را برای شما بگویم؛ بعد یک نکته‌ای می‌خواهم بگویم، بعد روضه بخوانیم. یک جلسه‌ای بود اساتید ما می‌گفتند که حاج ملا آقاجان زنجانی روضه می‌خواند و شیخ رجبعلی خیاط هم گریه‌کن بود و یک عدهٔ دیگر هم نشسته بودند. بعد یکی از کسانی که بعداً از مراجع شد آن‌جا نشسته بودند. چه جلسه‌ای. روضه‌خوان حاج ملا آقاجان؛ گریه‌کن شیخ رجبعلی. ایشان صحبت‌هایش که تمام شد آمد روضه بخواند گفت:

«صَلَّى ٱللَّهُ عَلَيْكَ يَا مَظْلُومُ يَا أَبَا عَبْدِ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): درود خدا بر تو باد، ای ستمدیده، ای اباعبدالله.

حالا همهٔ مجلس تازه می‌خواهند ژست بگیرند، حس بگیرند. شیخ رجبعلی زد تو سر خودش و فریاد زد. دیدی بعضی‌ها تا شروع می‌کنی دادشان می‌رود بعد من چون جنبه‌اش را ندارم، نمی‌فهمم، نچشیده‌ام، با یک نگاه مثلاً نگاه عاقل اندر سفیه نگاهش می‌کنم و می‌گویم عجب آدم ریاکاری است. ها؟ سوءظن.

به محض این‌که شیخ رجبعلی دادش بلند شد، آن آقایی که بعداً از مراجع شد و خودش این داستان را نقل کرده بود برای اساتید ما گفته بود که من تو ذهنم گفتم نسبت به شیخ رجبعلی: این چه خبر است داد می‌زند؛ خب آهسته گریه کن. می‌خواهد بگوید ما حالا مثلاً ما هم بلدیم و فلان. یک حس سوءظنی نسبت به شیخ رجبعلی تو ذهنش.

به محض این‌که این سوءظن آمد — که بیچاره کرده ما را این سوءظن‌ها نسبت به اهل ایمان، نسبت به بزرگان، نسبت به رهبرمان، بگیر حتی به خدا و زمین و زمان بعضی‌ها سوءظن پیدا می‌کنند و فحش می‌دهند. بیچاره کرده ما را. یکی از ریشه‌های متأسفانه گناهان و معاصی ماست این بدبینی.

به محض این‌که این فکر را کرد، حاجی ملا آقاجان گفت هوا آمد؛ روضه‌اش را قطع کرد. گفت هوا آمد، هوا آمد. نشست زمین. عجب چه منبری‌هایی. بعد شیخ رجبعلی هم رفت تو گوش این بابا که این سوءظن را کرده بود گفت نسبت به من بد فکری کردی؛ توبه کن. چه جلسه‌ای. منبری‌اش آن‌طوری ما فوق‌الذکر می‌خواند، گریه‌کنش هم آن‌طوری ما فوق‌الذکر می‌خواند. آن طرف گفت این‌ها کی‌اند دیگر؟ از کجا فهمیدند؟

«أَسْتَغْفِرُ ٱللَّهَ وَأَسْأَلُهُ ٱلتَّوْبَةَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از خدا آمرزش می‌خواهم و از او توبه می‌طلبم.

سرش را انداخت پایین و شروع کرد توبه. حاجی ملا آقاجان نشست بالای منبر گفت هوا رفت، هوا رفت.

«صَلَّى ٱللَّهُ عَلَيْكَ يَا مَظْلُومُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): درود خدا بر تو باد، ای ستمدیده.

شیخ رجبعلی دوباره شروع کرد داد و فریاد. از خصوصیات شیخ رجبعلی بوده بلند برای امام حسین گریه می‌کرد. اساتید ما همیشه می‌گفتند عادت کنید برای امام حسین بلند گریه کنید. خدا دوست دارد. بعد امام سجاد دعا کرده در حق کسانی که بلند برای جدّش گریه می‌کنند.

یک صلوات بفرستید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

رزق ملکوتی جلسه و بی‌قراری راه لقاء

رزق این جلسه در ملکوت وجود تک‌تک این عزیزان نقش بسته. رازقش هم خود کسی است که دعوت‌شان کرده. نگران نباشید. آن کسی که دعوت کرده من و شما را این‌جا، خودش هم رزقش را نگه می‌دارد. یک وقت نگه داشته. یک وقت یکی را نگهش می‌دارند، می‌خواهند متنبّه‌ش کنند؛ از همان اول بهش اشک نمی‌دهند. هی تماشاچی می‌شود، نگاه می‌کند، آتش می‌گیرد، هی آتش می‌گیرد، می‌خواهد گریه کند، داد بزند، نمی‌تواند. آخر سر یک‌هو می‌ترکانندش. اصلاً نمی‌گذارند کسی دست‌خالی برود. فقط مهم این است.

یک نکته‌ای بگویم؛ این مقدّمهٔ روضه‌ام باشد. این را من با یک لطائف‌الحِیَل عرض می‌کنم؛ خودش نکته‌ای است. اگر کسانی دوست دارند ان‌شاءالله به لقاء خدا زود برسند — که به نظر بندهٔ حقیر هر چیزی تو جوانی‌اش خوب است حتی رفتن؛ حتی لقاء الله تو جوانی — اگر کسی دوست دارد زودتر خدا را ببیند، عاشق امام حسین است.

«يَا حَارِثُ هَمْدَانَ مَنْ يَمُتْ يَرَنِي»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای حارث همدان، هر که بمیرد مرا می‌بیند.

امیرالمؤمنین فرمود، حضرت وصی، که هرکس بمیرد مرا می‌بیند. اگر کسی دلش تنگ مولاست — چقدر جلوی آن طلایه امیرالمؤمنین فریاد زده، ناله زده، بابا. امیرالمؤمنین را بابای خودش خطاب کرد. دوست دارد زودتر ببیند. راهش یک چیز است که زودتر ببینی؛ آن هم بی‌قرار شدن است.

حالا من عرض می‌کنم یعنی چه؟ خدا رحمت کند. این مثلاً شیخ رجبعلی آن‌طوری داد می‌زد؛ بی‌قرار است دیگر. بعضی از ما تصنّعی گریه می‌کنیم. از خدا بخواهیم حال دل امام زمان یک دههٔ محرم به ما منتقل شود. ببین چه بلایی سرت می‌آید. شب و روزت یکی می‌شود. بی‌قرار شدن. آدم بی‌قرار بشود، ناله بزند، فریاد بزند. بعد می‌بینی زود می‌برندت.

شهدا و پرده بر دل شیعه

به عقیدهٔ بنده همهٔ شهدا اول آن لحظات آخر بی‌قرار شدند که بردندشان. یعنی دیدند دیگر نمی‌توانند این را تحمّل کنند. دیگر نمی‌تواند. دارد جان می‌دهد. بعد دیگر گرفتندش. این یک اصل است. قربون همه‌تان بروم.

البته این‌قدر من شما را دوست دارم. امام صادق صلوات‌الله‌علیه هم تا آن لحظهٔ موعود فرمود ما یک پرده‌ای می‌اندازیم رو دل؛ از خدا خواستیم یک پرده‌ای رو قلب شیعیان ما بزند، این‌قدر که ما شیعیان‌مان را دوست داریم که آن عمق مصیبت جدّ ما حسین را درک نکنند و الا جان می‌دهند. واقعاً ها. ما که درک نمی‌کنیم. بعضی‌مان شب و روزمان شده ناله و آه و گریه.

روضهٔ سید بحرالعلوم با لیوان آب

گاهی آقا دیدید بعضی هیئت‌ها تمام‌شدنی نیست. تمام شده، برق‌ها روشن شده، یکی دارند شام می‌خورند، یکی دم یک گوشه نشسته همین‌طوری حسین، حسین غریب، گرفتارش آوردند تنها، گریه می‌کنند. بعضی هیئت‌ها دیدید این‌طوری می‌شود مخصوصاً عاشوراها.

کجاست امثال مرحوم سید بحرالعلوم‌ها که عاشوراشان این‌طوری بود: از صبح یک لیوان، یک جرعه یا لیوان آب می‌گذاشت وسط مجلس. مثلاً این وسط حسینیه. خودش و مریدانش دور این لیوان آب می‌نشستند فقط نگاه می‌کردند می‌گفتند حسین؛ گریه می‌کردند. روضه‌شان این بود. خدایا نصیب ما کن. بعد بی‌قرار بشود برای آقاش.


روضه: بی‌قراری رقیه و قرآن سر بر نیزه

حاجی چه می‌خواهی بگویی؟ دردت چیست امشب؟ می‌خواهم بگویم خب آن همه اسرا چهل منزل از کربلا تا کوفه و شام؛ چرا یکی‌شان را تو خرابه آمدند بردن. آن هم با سر آقا آمد بردش. بی‌قرار شد. این‌قدر این دختر بی‌قرار باباش شد. دقت بفرمایید چه می‌گویم. امام حسین با سر آمد بردش. آقا هرکی را یک طور می‌آید می‌برد. این‌قدر این بی‌قراری شدید بود.

زبان حال جوادی آملی: قرآن سر بر نیزه

من به لطف خدا سعی می‌کنم روضه‌هایم روضه‌هایی باشد که حداقل یک بار از زبان یک بزرگی، یک عالمی، یک حکیمی شنیده باشم. این روضه را از حضرت آقای جوادی آملی شنیدم. البته دیدم در منابع؛ اما سعی می‌کنم گفته‌های بزرگان را مثل زبان حال خودشان بگویم. آقای جوادی آملی یک روز روضه می‌خواند بدجور هم گریه می‌کرد. می‌فرمود آقا قرآن، قرآن، قرآن کمک می‌کند این بی‌قرارها آرامش پیدا کنند. هر وقت دل زینب دیگر می‌خواست از سینه‌اش بریزد بیرون، سر بریده رو نیزه قرآن می‌خواند که زینب را آرام کند.

آقای جوادی آملی فرمود یک روز یک صحنه‌هایی تو شام حضرت زینب دید؛ دیگر به حد انفجار رسید. دختر امیرالمؤمنین تا دیگر حضرت منقلب شد، دید سر بریده رو نیزه شروع کرد:

«وَسَيَعْلَمُ ٱلَّذِينَ ظَلَمُوٓا۟ أَىَّ مُنقَلَبٍۢ يَنقَلِبُونَ» (شعراء/۲۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که ستم کردند به‌زودی خواهند دانست به کدام بازگشتگاه بازمی‌گردند.

آقای جوادی می‌گوید حضرت زینب یک نگاه به سر بریدهٔ برادرش کرد گفت داداش ممنونت‌ام که داری قرآن می‌خوانی منو آرام کنی. اما اگر قرآن داری می‌خوانی دل زینب آرام شود، تو را خدا یک ذره قرآن برای دخترت بخوان. یک ذره گریه کنید رفقا. بریزید بیرون خودتان را. دیوانه‌بازی‌ها باید شروع بشود امشب. شب آوارهٔ چهل‌منزله. دختردارها کجایند؟ دختر را چطور آرام می‌کنند؟ آن هم یک دختر مصیبت‌زدهٔ یتیم سه‌سالهٔ عزیزکردهٔ بابا. کجا یک عالم سراغ داری یک دختر را با سر بریدهٔ باباش آرام کند؟

آن هم نامردها نکردند که — این‌ها که اگر می‌گویند اشتباهاً آقا تو طبقی، پوششی، این حرف‌ها چیست؟ نامردها با بغض‌شان به محض این‌که آمدند این بی‌قراری این دختر را دیدند سر را پرت کردند جلوی دختر. من یک جمله بگویم بس است. به خدا امشب از دل شماها می‌ترسم. یک وقت کار دستت بدهد. من هم باید در مسیر امام صادق حرکت کنم. اگر از خدا خواست پرده بیندازد عمقش را، من هم نباید اذیتت کنم. ان‌شاءالله خدا خودش ما را بی‌قرار کند.


روضهٔ حضرت زینب در مدینه و مجلس بین‌الطلوعین امام عصر

عزیز دلم آخر کار را برایت بگویم. یک جمله از خود بی‌بی دو عالم حضرت زینب که عمق مصیبت این سه‌ساله را بگیری. وقتی رسیدند مدینه حضرت ام‌البنین سلام‌الله‌علیها اول کسی بود که بیرق و علم هیئت به‌پا کرد. گفت آقا خانم زینب را نگه دارید. سیّده منو نگه دارید. فعلاً نیاید. رفت منزل خودش جارو کرد، آب و جارو کرد، خانه را آماده کرد. بعد گفت بگویید تشریف بیاورند. عقيلة بنی‌هاشم حضرت زینب آمدند. یک کرسی گذاشتند. زن‌های مدینه همه جمع شدند. گریه‌کنش هم حضرت ام‌البنین بود. حالا شروع کرده حضرت زینب نشسته رو کرسی روضه دارد مصیبت‌خوانی می‌کند. همه فریاد می‌زنند، همه زجه می‌زنند. روایت دارد شیون زن‌ها از داخل منزل کل شهر مدینه را گرفته بود؛ حضرت زینب روضه‌خوان باشد.

روضه‌خوان امام عصر هر صبح عمه‌جان زینب است

یکی از علما — الله‌اکبر — در کنار خانهٔ خدا امام عصر را زیارت کرده بود. بعد گفته بود آقا می‌شود دوباره من شما را ببینم؟ گفته بود حالا نه دیگر ما مشغولیم و این‌ها. گفته بود خب حالا مثلاً غروب فلان. گفت نه من نمی‌شود. خلاصه گفته بود ها بین‌الطلوعین. حضرت فرموده بود بین‌الطلوعین که مطلقاً اصلاً امکانش نیست. گفته بود چرا آقا؟ فرموده بود ما هر روز صبح بین‌الطلوعین مجلس روضهٔ جدّم حسین را داریم. امام عصر. حواس‌مان باشد. بعد گفته بود خب آقا من هم می‌آیم روضه؛ می‌نشینم تو مجلس شما. چه جگری داشته. پا به پای شما گریه می‌کنیم. ما هم پای روضه‌خوان‌تان. حضرت فرمودند چهره جدّی گرفتند فرمودند شما طاقت نداری. این عالم برجسته فرمود چرا آقا جان؟ فرمودند چون روضه‌خوان من مهدی هر روز صبح عمه‌جانم زینب است. او دیده چیزهایی را که احدی ندیده. خودم دیدم.

حالا گفت، گفت، گفت؛ همه شیون، فریاد، زجه، لطمه؛ و حضرت ام‌البنین بیداد می‌کرد سلام‌الله‌علیها. یک وقت که یک ذره خانم به خودش آمد، یک ذره مجلس آرام شد، یک خانمی جگر کرد تو گوش خانم حضرت زینب گفت خانم جان شما هیچی از حضرت رقیه نگفتی. خانم تا این را شنید روایت دارد معجر از سر برداشت، موهای سفیدش را پریشان کرد. فرمود به خدا قسم گریه‌های رقیه موهای مرا سفید کرد. ای حسین. ای حسین.

زبان حال رقیه کنار سر پدر

چون به دلم افتاده آقا نگاهم کرده. دو کلام برای آقام روضه بخوانم. از آقام دل ببرم. یا ابن زهرا دلت شکسته مهرمانم. می‌خواهی برایت روضه بخوانم. یک شرط دارد آقا زبان بگویی رقیه جانم. شما بگو. یا ابن زهرا. می‌گویند جلو آقا دارم می‌گویم. یک روزی من این روضه را برایت باز کنم. می‌گویند رقیه را آوردند. پای برهنه می‌دوید. با دست بسته می‌کشاندند. تا دید سر بابا. قصه می‌گوید ماجرایش را. دشمنان شانه‌اش زدند. آی دل نازک دخترها. ان‌شاءالله نگیری من چه دارم می‌گویم. دخترها دشمنان با نوک نیزه‌ها موهایش را شانه زدند. می‌گوید بابا پاشو. نه، نه. رو پاهایم جا شو. بابا کی سرت را بریده بابا؟ خاکستری شدی؛ دگرگون شده‌ای. کی سرت را بریده بابا؟ سلام بر سرت. کجاست پیکرت؟ آخ ببین دختر چه می‌گوید. بغل کن مرا ای فدای سرت. بابا این‌قدر دلم تنگ شده بغلم کن بابا.

«مَنِ ٱلَّذِي قَطَعَ رَأْسَكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کیست آن‌که سرت را برید؟

بابا به من بگو کی سر تو را بریده؟ عالم را بیچاره کرده. آخ حسین.


یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.