یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
استعاذه، بسمالله و سلام بر اباعبدالله
حسینیهٔ علی بن ابیطالب است؛ صاحب این فضای باصفا مولای ما امیرالمؤمنین علیهالسلام. به سارِ مولا یک صلوات باصفا ختم کنید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرجشان را شتاب ده.
«يَٰرَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَٰتِ ٱلشَّيَٰطِينِ وَمِن شَرِّ نَفْسِى وَمِن شَرِّ خَلْقِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از ضربهها و وسوسههای شیاطین، و از شرّ نفس خود، و از شرّ آفریدگانت، به تو پناه میبرم.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِىِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.
«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
همین فقره در فاتحه آمده است:
«إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَةٍ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتش؛ و از فضل او درخواست میکنم.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰمَظْلُومُ يَٰٓأَبَا عَبْدِ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای مظلوم، ای اباعبدالله.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ وَعَلَى ٱلْأَرْوَاحِ ٱلَّتِى حَلَّتْ بِفِنَآئِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو و بر جانهایی که در آستانهٔ تو فرود آمدند.
«عَلَيْكَ مِنِّى سَلَامُ ٱللَّهِ أَبَدًا مَا بَقِيتُ وَبَقِىَ ٱلَّيْلُ وَٱلنَّهَارُ وَلَا جَعَلَهُ ٱللَّهُ ءَاخِرَ ٱلْعَهْدِ مِنِّى لِزِيَارَتِكُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از من بر تو سلام خدا باد، همیشه، تا من باشم و تا شب و روز بماند؛ و خدا این را آخرین عهد من برای زیارت شما قرار ندهد.
«ٱلسَّلَامُ عَلَى ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ عَلِىِّ بْنِ ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ أَوْلَٰدِ ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ أَصْحَٰبِ ٱلْحُسَيْنِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر حسین و بر علی پسر حسین و بر فرزندان حسین و بر یاران حسین.
«ٱللَّهُمَّ ٱرْزُقْنَا كَرْبَلَاءَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، کربلا را روزی ما کن.
ای خدا.
«ٱللَّهُمَّ ٱجْعَلْنِى عِندَكَ وَجِيهًا بِٱلْحُسَيْنِ عَلَيْهِ ٱلسَّلَامُ فِى ٱلدُّنْيَا وَٱلْءَاخِرَةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، مرا نزد خود، به حسین علیهالسلام، در دنیا و آخرت آبرومند گردان.
کربلا، کربلا؛ وقتی دلم حرم میخواهد کجایی؟ الحمد لله خدا را شکر که توفیق داد باز هم زیر سایهٔ این بیرق و این بارگاه قرار بگیریم.
دیوار پیرغلام و شفاعت بیرقها
رحمت و روح و ریحان حضرت حق بر علامه طباطبایی. فرمودند این پرچمها، این لباسهای مشکی، این پارچههای مشکی شفاعت میکنند؛ آنقدر که مقامشان بالاست.
خدا رحمت کند این بزرگوار. در حسینیهای در قم شرکت کرده بودند. بخشی از آن حسینیه قدیمی بود و بخشی را تازه ساخته بودند. ابتدا در همان قسمت تازهساز نشسته بودند. روضه که شروع شد، متوجه شدند بخشی از حسینیه قدیمیتر است. پا شدند و رفتند آنجا نشستند که قدیمیتر بود.
بعد از جلسه سؤال کردند — اینها اولیای خدا هستند؛ همهٔ کارشان حسابشده است — آقا چرا شما در اثنای روضه جایتان را عوض کردید؟ فرمود: اینجا دیدم این دیوار، دیوار قدیمیتر است؛ بیشتر با امام حسین انس دارد. این دیوار مثل این است که میگوید فلانی پیرغلام است. یک عمر در درگاه اباعبدالله نفس زده، زانو زده. این بیشتر و بهتر مرا کمک میدهد. این دیوار انسان را کمک میتواند بدهد. پرچم، این بیرقها.
اساساً رفقا این ده شب ما از همهٔ سال ما جداست. یک چیز دیگری است. قطعاً خواهش من این است که قدر این ده شب را بدانید. این بیرق و این دیوار و این فضای سیاه، پیرغلاماند؛ با اباعبدالله مأنوساند. تا انسان زیر این بیرق ننشیند، نمیفهمد که این ده شب از جنس بقیهٔ ایام نیست.
نماز آخر ذیالحجه
امروز هنوز به نیمهشب نرسیده؛ تا ساعت یازده و خردهای که نیمهشب شروع میشود، نماز آخر ذیالحجه را بخوانید. امروز روز آخر ذیالحجه بود. روایت در مفاتیح هست. وقتی کسی این نماز را خوانده و آن دعای کوتاه دو سه خطی را خوانده، شیطان ناله سر میدهد که هرچه من زحمت کشیدم این سال گذشته همه به باد فنا رفت و این شخص عاقبتبهخیر شد؛ سالش به خیر تمام شد.
نماز دو رکعت است. در هر رکعت بعد از حمد، ده بار «قل هو الله احد» و ده بار آیةالکرسی — البته اولِ آیةالکرسی که همان تا «هو العلی العظیم» است — ده بار. در هر رکعت: سورهٔ حمد، ده «قل هو الله»، ده آیةالکرسی. تمام که شد، یک دعای دو سه خطی در مفاتیح هست؛ نماز آخر ماه ذیالحجه. خیلی برکات دارد. انشاءالله.
«قُلْ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ» (اخلاص/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: او الله است، یکتا.
«ٱللَّهُ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ٱلْحَىُّ ٱلْقَيُّومُ ۚ لَا تَأْخُذُهُۥ سِنَةٌۭ وَلَا نَوْمٌۭ ۚ لَّهُۥ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ ۗ مَن ذَا ٱلَّذِى يَشْفَعُ عِندَهُۥٓ إِلَّا بِإِذْنِهِۦ ۚ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ ۖ وَلَا يُحِيطُونَ بِشَىْءٍۢ مِّنْ عِلْمِهِۦٓ إِلَّا بِمَا شَآءَ ۚ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ ۖ وَلَا يَـُٔودُهُۥ حِفْظُهُمَا ۚ وَهُوَ ٱلْعَلِىُّ ٱلْعَظِيمُ» (بقره/۲۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداست که معبودی جز او نیست؛ زندهٔ پاینده است. نه چرتی او را میگیرد و نه خوابی. آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از آنِ اوست. کیست که نزد او شفاعت کند جز به اذن او؟ آنچه پیش رویشان است و آنچه پشت سرشان است میداند؛ و به چیزی از علم او احاطه نمییابند مگر به آنچه بخواهد. کرسیاش آسمانها و زمین را فرا گرفته، و نگاهداشت آن دو بر او گران نیست؛ و اوست بلندمرتبهٔ بزرگ.
این همان آیهای است که در این نماز ده بار در هر رکعت خوانده میشود؛ تا «هو العلی العظیم». دعای کوتاه بعد از نماز را از مفاتیح بگیرید و بخوانید. شیطان ناله میکند که زحمت یک سالش بر باد رفته. عاقبتبهخیری سال، با دو رکعت در آخر ذیالحجه، اینقدر سنگین است.
سه دستور برای دههٔ محرم
هنوز ورود به بحث نکردهام. یک رزق دیگر. ببینید عزیزان، حالا که شب اول است و ابتدای جلسه، آنهایی که تشنهترند زودتر میآیند؛ عاشقترند، دلتنگترند زودتر میآیند. آنهایی که دلشان هوا کرده برای آقاشان، برای اربابشان، نتوانستهاند در خانه بنشینند؛ زودتر از همه میآیند. خب یک چیزی هم گیر اینها بیاید.
بندهٔ حقیر حدود سیوپنج سال خدا لطف کرد منبرگردی و جلسهاخلاقگردی و جلسهٔ علما و بزرگان. قبلاً عرض کردم خدمتتان توفیق شد. کمتر بزرگی هست که حداقل یک بار حقیر زانو نزده باشم. از هر کدام خوشهای چیدیم، هدیهای گرفتیم.
شاید تعجب کنید که در این خوشهچینی و در این منبرگردی رسیدم به این که اگر کسی بخواهد محرم خوبی داشته باشد و این دههٔ خاص برایش ویژه شود — مخصوصاً خواندهها، منبریها — لبشان تر باشد دائماً به سه دستورالعمل. همه هم آسان و ساده است؛ چیزهای عجیبوغریب نیست.
یکیاش صلوات بر محمد و آل محمد است. دومیاش اَمان است. امان همان ذکر استغفار است. امانِ درگاه الهی الان برای من و شما ذکر استغفار است. سومیاش هم سورهٔ نازعات است. این سه تا را خیلی لبها تر باشد.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
«أَسْتَغْفِرُ ٱللَّهَ رَبِّى وَأَتُوبُ إِلَيْهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از پروردگار خود آمرزش میخواهم و بهسوی او بازمیگردم.
یادم نمیرود. یک محرمی دو تا دهه جلسه داشتم پشت سر هم. اصلاً امتحان کردم. گفتم خب دههٔ اول را استغفار میگویم دائماً ببینیم چه میشود. دههٔ دوم دائماً صلوات. دههٔ اول یک چیز عجیبی شد اصلاً؛ دائم ذکر ما آن سال استغفار بود. بعد دههٔ دوم که شروع کردم صلوات، بیشتر گل انداخت جلسه. لبِ جلسه گل انداخت، چه گلی. خیلی قشنگ بود، خیلی زیبا بود. این را حالا به عنوان هدیهای خدمت شما دوستان عرض کردم. بگویید و برکاتش را نصیب ببرید.
صلوات، استغفار، سورهٔ نازعات. نه دستور عجیب است و نه ریاضت غریب. لب تر باشد. مخصوصاً کسانی که میخوانند و منبر میروند. دهه که گل میکند، از همین ذکرهای ساده گل میکند؛ از همین امانِ درگاه.
مقدمهٔ اول: انتخابات و خیر مؤمن
مقدمهای عرض کنم. دو تا البته مقدمه. یکی پیرامون انتخابات. همه انشاءالله معذورید؛ بالاخره چه کاندیدای شما رأی آورد چه نیاورد، چون هدف رضای خدا بود: تأیید و حمایت از تنها حکومت علوی و شیعی. این هم لیاقت میخواهد که انسان حرکتی بکند — به قول رهبر عزیزمان. یک کار بسیار ساده که خرجی هم ندارد، زحمتی هم ندارد: یک رأی بدهد. اما خودش یک تو دهنی محکم به دشمن بود؛ و هم که مشارکت را برد بالا.
درست است تلخیهایی هم داشت و دارد. اما همین که بالاخره شورِ انتخاب مردم را گرفته بود، بحث و گفتوگوها، خودش قشنگ بود، شیرین بود. این خیلی قشنگ است و همه معذور هستیم. بقیهاش را میسپاریم به خدا.
برای رهبر عزیزمان هم دعا کنیم که با توجه به نتیجهٔ انتخابات، زحمات رهبر مضاعف میشود. مدیریت باید بنشیند بکند و حواسش بیشتر جمع باشد. برای دلِ رهبر، برای اینکه خدا تأییدش کند، بیشتر دعا کنیم. مطمئن باشید که خیری در آن هست؛ ما بیخبریم.
شاید برای یک سری شر باشد؛ مقدمهای باشد برای شکستن بعضی حرمتها، یا مثلاً باز شدن راه برایشان بهسمت گناه و معصیت و چپاول دنیا و حق دیگران. اما برای مؤمن خیر محض است. آنچه برای مؤمن پیش میآید ولو ظاهراً شر باشد، خدا باطنش را خیر قرار میدهد. این حقیقتی است بلاانکار. خدا بخواهد اینطور میشود.
باران؛ شرّ نسبی است
شر هم که قبلاً اینجا عرض کردیم نسبی است. شرّ ذاتی نیست. وقتی باران از آسمان میآید، باران شر است یا خیر؟ ذاتاً باران — لطافت طبعش و همه — خیر است. وقتی که میآید، کسی که کشتزار دارد خدا را شکر میکند: الحمد لله باران آمد، کار من آسان شد. اما آن کسی که مثلاً کوزه درست کرده گذاشته آفتاب خشکش کند، کوزهگر ناراحت میشود. میگوید الان چه وقت باران بود؟
حالا بالاخره چه شد؟ باران شر است یا خیرِ وجودش؟ وجودش خیر است؛ خیر محض است. نسبت به این آقای کوزهگر هم ظاهراً شر شد. باطنش را ما خبر نداریم. اما برای اهل ایمان هرچه که باشد خدا آن را خیر رقم میزند.
دار هم که دار امتحان است. همهٔ ما قرار است امتحان پس بدهیم. به هر حال نکتهای گفتم عارض باشم. آنچه بر مؤمن میآید، ظاهرش هرچه باشد، باطنش را خدا خیر میکند. شرّ نسبی است نه ذاتی. باران برای کشاورز خیر است و برای کوزهگر ظاهراً شر؛ وجود باران خیر محض است. دار دنیا دار امتحان است.
مقدمهٔ دوم: موضوع لقاء الله
برویم سراغ مقدمهٔ دوم که مربوط است انشاءالله به فضل الهی به این دههٔ ما؛ موضوع جلسه. بنا کردیم با توجه به طلب وجودی و تقاضای عزیزان، موضوع بسیار مهم بلکه گمشدهٔ خودمان را بگذاریم سر سفره، و از صاحب جلسه استمداد بطلبیم که انشاءالله بتوانیم حولوحوش این موضوع با همدیگر گفتوگو داشته باشیم.
موضوع این است؛ عنوان موضوع هست لقاء الله. که منتهاالیه مقصد سالک الی الله است؛ سائر الی الله است. کسی که اصطلاحاً میگوییم در حال سیر و سلوک است — که اینها البته باید ترجمه شود. یعنی چه؟ چه کسی سالک است؟ چه کسی در حال سیر است؟ سلوکش چه باشد که بخواهد به کجا برسد؟ این باید همه انشاءالله در حین بحث صحبت شود. اما آن انتها دیگر میشود لقاء الله؛ که این گمشدهٔ ماست.
مثل اینکه الان شما صددرصد میخواهید بروید به یک جایی، بالقطع والیقین برسید. اصلاً مقصدتان یک جایی است که متأسفانه از آن بیخبرید. چون بیخبرید نشانی ندارید از آن که مثلاً بخواهید با توجه به آن نشان و نشانی به مقصد برسید. کسی هم آن راه را بلد نیست. گیج میمانید، گیج میشوید، هاج و واج میمانید. کجا بروم؟ چه کنم؟ چه با خودم ببرم؟ اصلاً کجا هست این مقصد؟ توجه کردید؟
اما اگر به شما نقشهٔ راه بدهند و به شما بگویند چه چیزهایی با خودت ببر، چه چیزهایی نبر، با چه حالتی، چه موقعی، چگونه آماده باش و مترصد باش، و آنجا کجاست، چه اتفاقی قرار است آنجا بیفتد — آیا اینها اطلاعات و معارف مهمی نیست؟ در حالی که همهٔ ما قسم از اباالفضل علیهالسلام میخوریم، دست روی قرآن میگذاریم که آقا قطعاً ما قرار است این مسیر را طی کنیم:
«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و بهسوی او بازمیگردیم.
خب این مسیر کجاست؟ انتهاش کجاست؟ چه باید بکنیم؟ چگونه قرار است به آن مقصد برسیم؟ آیا همه به آن میرسند؟ چه کسانی نمیرسند؟ چه کسانی زود میرسند و آنجا چه چیزهایی را میچشند وقتی میرسند به آن؟ آیا وقتی رسیدند تمام است یا باز ادامه دارد؟ الیماشاءالله سؤالاتی که دنبال خودش دارد این راه، این موضوع؛ موضوع مهم.
نقشهٔ راه؛ چشم باز میشود
و این در حقیقت عزیزان، فهم این موضوع در این چند جلسه یک نقشهٔ راهی به ما میدهد. چشم ما را باز میکند. عجب! من تا حالا خبر نداشتم که دارم به کجا میروم و لاجرم باید هم بروم؛ چارهای هم از آن نیست. خب. و حالا از اینجا به بعد چشمم را باز کنم؛ با اطلاعات درست و قشنگ و با نقشهٔ راه بروم و جبران کنم مافات را.
در آن عزیزان دقت کنید: اگر کسی سیر بحث را دنبال کند، سیر این بحث را دنبال کند، هم در آن اعتقادات هست، کلام هست، اخلاق هست، معرفت نفس به یک معنا هست، توحید هست، امامشناسی هست، جهانشناسی هست، معادشناسی هست. همهٔ اینها در این بحث گنجانده شده. بهخصوص دو تا موضوع: یکی ربشناسی است، یکی نفسشناسی. این دو تا در دل بحث هست. البته ذیل آیات و روایات.
حضرت علامه عموماً کتابشان همراهم هست. یک کتاب؛ خب میدانید که ده رسالهٔ عربی دارند؛ یکیشان لقاء الله که متنش عربی است. ابتدای این رساله — اگر دوست داشتند الان همراه من هست ملاحظه کنند؛ هر شب میآورم — شروع این رساله را ایشان با بیست و تقریباً چهار پنج تا آیه از قرآن شروع کرده که هر کدام میتواند موضوع یک منبر شود.
ما تا حالا بیش از هفتاد جلسه پیرامون موضوع لقاء الله با لسان قرآن و عترت و بزرگانی مثل ملا محسن فیض از کتاب کلمات مکنونهاش و توحید شیخ صدوق و به صلاحِ هذا مطالبی را ارائه کردهایم. عزیزانی که میخواهند زود بجنبند و خودشان را به قافله برسانند، توصیه میکنم آن مطالب و آن جلسات پیشین را پیدا کنند و گوش بدهند. چون ما از اول نمیخواهیم شروع کنیم. میخواهیم با یک سیاستی انشاءالله به عنایت الهی مطلب را به گونهای بیان کنیم که هم آنهایی که این هفتاد و چند جلسه را گوش دادهاند برایشان چیز جدیدی همراه داشته باشد، تکرار مکررات نباشد؛ هم شما هم آشنا شوید با سیر بحث و یواشیواش ملحق شوید.
در حقیقت میشود گفت یک الحاقیه، یک تعلیقهای بر مباحث ارائهشده باشد. هم این ده جلسه این غروب در این مکان مقدس، هم ده جلسهای که در شرق تهران بعد از جلسهٔ شما میرویم ادامهٔ همین مبحث را؛ که بشود انشاءالله بیست جلسه. که خب ما گفتیم بیستوچهار پنج تا آیه است؛ هر شب یکیاش را بگوییم باز کم میآوریم. بعد چقدر این آیات شیریناند. انشاءالله برایتان شروع کنیم هر شبی یک آیه را باز کردن و دقتنظر بشود. ببینید چقدر عالی است. بعد آن موقع انشاءالله سجدهٔ شکر به جا میآورید. روز آخر و عاشورا وقتی میخواهید از اینجا تشریف ببرید که خدا را شکر که ما یک قدم به خدا نزدیک شدیم، به اربابمان نزدیک شدیم و به حقیقت عبودیتمان نزدیک شدیم.
باطن عبادت معرفت است
«وَمَا خَلَقْتُ ٱلْجِنَّ وَٱلْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» (ذاریات/۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و جن و انس را نیافریدم جز برای اینکه مرا بپرستند.
عرض شد تمام نظر شریفتان باشد که تمام تفاسیر شیعی و امامیه فرمودهاند که «ای لیعرفون». اصلاً باطن عبادت معرفت است. باطن این جلسات عزیزان معرفت است، شناخت است. هرچه شناخت ما نسبت به اباعبدالله بیشتر بشود، درک ما از جلسات روضه بیشتر است.
من الان از شما سؤال میکنم: به نظر شما حضرت اباالفضل — جانم به فدای اسمش — بالاتر است مقامشان یا اباعبدالله؟ همه تصریح دارید که قطعاً انسان کامل حضرت اباعبدالله. پس چرا جوانها بیشتر با اباالفضل العباس صفا میکنند؟ بیشتر با حضرت اباالفضل قرابت دارند. مثلاً امام حسین را هم از طریق ابیالفضل که بابالحسین است پیدا کردهاند. بیشتر با حضرت ابیالفضل عجیناند غالباً جوانها. چرا؟ علتش این است که آنها معرفتشان به حضرت ابیالفضل بیشتر از امام حسین است. نه؛ امام حسین بالاتر است. شناختشان به ابیالفضل بیشتر است. لذا حضرت ابیالفضل را بیشتر از امام حسین دوست دارند.
شما نمیدانم رفتهاید یکی لرستان، یکی هم تبریز؛ اینجاها. مثلاً دقت کرده باشید این کاشیهای قدیمی که بالاسر سردرهاشان زدهاند. بعد مثلاً الله، محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم، علی، فاطمه، حسن، حسین. اینها را هم طوری دور تا دور نوشتهاند. بعد بزرگ، آن بالا یا وسط، بزرگ نوشتهاند ابیالفضل العباس. حتی از الله هم بزرگتر نوشتهاند. این نشانگر این است که خب معرفتشان به آقا بیشتر است. نه که جسارت به مقام شامخ آلالله باشد. پس معرفت میشود گفت برداشت ما انشاءالله از این جلسه است.
جوان اگر امام حسین را از درِ اباالفضل پیدا کرده، نه اینکه اباالفضل از حسین بالاتر باشد؛ معرفت او به اباالفضل بیشتر بوده. کاشی سردر هم همین را فریاد میزند. معرفت میزان انس است؛ نه صرفِ رتبهٔ وجودی.
علم، معرفت، حکمت
اصلاً به فحوای کلام ملا محسن که حقیقت لقاء و ملاقات حق به میزان کسب معرفت ماست — که قبلاً هم اینجا عرض کردیم. ما یک علم داریم که دانش کلی است. آن وقتی درست در انسان جا بیفتد و انسان آن علم را، نور علم را بچشد و به باطن علم که دانش کلی است پی ببرد، یک برداشت جزئی پیدا میکند. در درون خودش میفهمد، میچشد. به آن میگویند معرفت. یعنی عمق علم است. باطن علم است. که وقتی آن شدت گرفت و مستحکم و محکم شد، ریشهاش را دیگر میگویند حکمت. اینها را قبلاً با هم صحبت کردیم. لذا کسی که به حکمت رسید، بهترین ملاقات با حضرت حق را خواهد داشت.
علم دانش کلی است. وقتی جا افتاد و چشیده شد میشود معرفت. وقتی معرفت شدت گرفت و ریشه دواند میشود حکمت. بهترین لقاء برای صاحب حکمت است.
برای همین کسانی که با مولا علی علیهالصلاةوالسلام قریناند و عجیناند با مولا، محشورند، مأنوساند، امیرالمؤمنین را خیلی دوست دارند، اینها لقاءاللهشان خیلی متفاوت است و لحظهٔ ملاقات خدا شیرینتر از هر کس دیگری است برایشان. چرا؟ چون همهٔ حکمت به مولا داده شد. قبلاً عرض کردیم. پس هرچه حکمت بیشتر، یا هرچه چشیدن وجود من و شما از امیرالمؤمنین علیهالصلاةوالسلام بیشتر — که حالا با آیات بعداً اینها را ثابت میکنیم — بیشتر، یعنی آن درکی که هنگام برگشت ما بهسمت خدا و ملاقات ما از خداست بیشتر. یعنی چشیدن ما از حضرت حق بیشتر. ما حق را بهتر میچشیم و به او نزدیکتر میشویم. قربتاً الی الله دیگر.
نمازم که میخوانیم قربتاً الی الله؛ که اگر این قربتاً الی الله را برداری نماز باطل است. اصلاً شما قربتاً الی الله را برداری دیگر چه ملاقاتی؟ ملاقات یعنی همان قرابت، نزدیک شدن. این مقدمهای بود بر بحثمان.
«قُرْبَةً إِلَى ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای نزدیک شدن بهسوی خدا.
در این حدود بیست دقیقهای که بنده وقت دارم، یک پنج دقیقه هم آخرش انشاءالله ذکر مصیبت داشته باشیم. بروم سراغ یکی از مهمترین مطالبی که اگر به شما عرض کنم تحقیقاً — چون انجام دادهایم — عرض میکنم. اگر بخواهیم حق این موضوعی که الان میخواهم به آن ورود کنم به عنوان سرفصل مبحث لقاء الله، یک یادآوری برای گذشتهها باشد و یک معرفتافزایی برای شما، اگر بخواهیم حقش جا بیفتد کل این ده را باید در خصوص همین موضوع صحبت کنیم. اما چون ما قبلاً زیاد در این خصوص حرف زدیم، ما یک چیزکی امشب میگوییم؛ یک مقدار جسارتاً شاخکها تیز بشود.
توحید صمدی قرآنی؛ پایهٔ همهٔ بحث
یادش بخیر در محضر شهید حججی که صحبت میکردیم یک دهه محرم. خب چند سال بود پشت سر هم ما میرفتیم. یک شب را مخصوصاً مثل امشب، شب اول را پیرامون توحید صمدی قرآنی حرف میزدیم. چون مباحث ما همهاش پایهریزیاش بر اساس توحید صمدی قرآنی است. که اگر آن را کسی نداند و نفهمد، بقیه را نمیفهمد.
بعد هر سال بعضی از خادمهای آنجا گله میکردند: این حرفهای حاجآقا خیلی به درد ما نمیخورد. اینها تا یک سالی همان کسی که خیلی گلایه داشت و معمولاً میگفت حاجآقا را نگویید بیاید، سخنران سادهتری بگویید بیاید. آن سال که یک شب من در خصوص توحید صمدی صحبت کردم، ایشان بعداً به مدیر اجرایی — یادم، شهدای دوهزار و پانصد شهید نجفآباد — فرموده بود که عجب موضوع شیرین و بهدردبخوری است موضوع توحید صمدی قرآنی. چند ساله حاجآقا دارد میگوید من اصلاً توجه نکردم. ولی یکدفعه توجه کرد. دید عجب.
که عزیزان دلم، تا این برای ما جا نیفتد، جسارت میکنم ما در وادی شرک هستیم. هنوز به توحید نرسیدهایم. اجازه بفرمایید که خیلی سریع مطلب را خدمتتان تقدیم کنم. اگر دوست داشتید حالا میتوانیم جلسهٔ بعد را هم در این خصوص بیشتر صحبت کنیم.
تا توحید صمدی جا نیفتد، بقیهٔ بحث لقاء الله روی هواست. پایهریزی همهٔ این جلسات روی همین است. خادم نجفآباد سالها گله داشت؛ یک شب که توجه کرد، گفت عجب موضوع بهدردبخوری. توجه که بیاید، شیرینیاش پیدا میشود. بیتوجهی است که آدم را از توحید خسته میکند نه خود توحید.
ذخیرهٔ عقول آخرالزمان
خدا رحمت کند ملاصدرا را که وقتی شنید آن روایت امام صادق علیهالسلام را که خداوند بعضی از آیات قرآن را ذخیرهٔ عقول آخرالزمان کرده — یعنی ذخیرهٔ شما کرده — اشک شوق ریخت؛ چون خودش پیش از دیدن این روایت به این آیات توجه داشت. یکی سورهٔ «قل هو الله احد» و یکی آیاتِ شش آیهٔ اول سورهٔ حدید. که این شش آیهٔ اول سورهٔ حدید را به علاوهٔ چهار آیهٔ آخر سورهٔ حشر — که حضرت امام خیلی تأکید به فرزندانش میکردند توجه کنند به آن سوره، خصوصاً چهار آیهٔ انتهای سورهٔ حشر.
روایت این است که خدا میدانست در آخرالزمان اقوامی متعمق میآیند؛ لذا «قل هو الله احد» و آیات اول حدید را نازل کرد. ملاصدرا پیش از دیدن روایت به همینها متوجه بود؛ روایت که رسید اشک شوق ریخت. ذخیرهٔ عقول آخرالزمان یعنی ذخیرهٔ شما.
«قُلْ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ» (اخلاص/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: او الله است، یکتا.
«ٱللَّهُ ٱلصَّمَدُ» (اخلاص/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): الله صمد است.
شش آیهٔ اول حدید:
«سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۖ وَهُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ» (حدید/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه در آسمانها و زمین است خدا را تسبیح گفت؛ و اوست شکستناپذیر حکیم.
«لَهُۥ مُلْكُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۖ يُحْىِۦ وَيُمِيتُ ۖ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ قَدِيرٌ» (حدید/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرمانروایی آسمانها و زمین از آنِ اوست؛ زنده میکند و میمیراند؛ و او بر هر چیزی تواناست.
«هُوَ ٱلْأَوَّلُ وَٱلْءَاخِرُ وَٱلظَّٰهِرُ وَٱلْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ» (حدید/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست اول و آخر و ظاهر و باطن؛ و او به هر چیزی داناست.
«هُوَ ٱلَّذِى خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ فِى سِتَّةِ أَيَّامٍۢ ثُمَّ ٱسْتَوَىٰ عَلَى ٱلْعَرْشِ ۚ يَعْلَمُ مَا يَلِجُ فِى ٱلْأَرْضِ وَمَا يَخْرُجُ مِنْهَا وَمَا يَنزِلُ مِنَ ٱلسَّمَآءِ وَمَا يَعْرُجُ فِيهَا ۖ وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ ۚ وَٱللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌۭ» (حدید/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید، سپس بر عرش استیلا یافت. میداند آنچه در زمین فرو میرود و آنچه از آن بیرون میآید و آنچه از آسمان فرود میآید و آنچه در آن بالا میرود؛ و او با شماست هرجا که باشید؛ و خدا به آنچه میکنید بیناست.
«لَّهُۥ مُلْكُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۚ وَإِلَى ٱللَّهِ تُرْجَعُ ٱلْأُمُورُ» (حدید/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرمانروایی آسمانها و زمین از آنِ اوست؛ و کارها بهسوی خدا بازگردانده میشود.
«يُولِجُ ٱلَّيْلَ فِى ٱلنَّهَارِ وَيُولِجُ ٱلنَّهَارَ فِى ٱلَّيْلِ ۚ وَهُوَ عَلِيمٌۢ بِذَاتِ ٱلصُّدُورِ» (حدید/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شب را در روز درمیآورد و روز را در شب درمیآورد؛ و او به راز سینهها داناست.
چهار آیهٔ آخر حشر:
«لَوْ أَنزَلْنَا هَٰذَا ٱلْقُرْءَانَ عَلَىٰ جَبَلٍۢ لَّرَأَيْتَهُۥ خَٰشِعًۭا مُّتَصَدِّعًۭا مِّنْ خَشْيَةِ ٱللَّهِ ۚ وَتِلْكَ ٱلْأَمْثَٰلُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ» (حشر/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر این قرآن را بر کوهی فرو میفرستادیم، آن را از ترس خدا فروتن و شکافته میدیدی؛ و این مثلها را برای مردم میزنیم، باشد که بیندیشند.
«هُوَ ٱللَّهُ ٱلَّذِى لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ عَٰلِمُ ٱلْغَيْبِ وَٱلشَّهَٰدَةِ ۖ هُوَ ٱلرَّحْمَٰنُ ٱلرَّحِيمُ» (حشر/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست الله که معبودی جز او نیست؛ دانای نهان و آشکار؛ اوست بخشندهٔ مهربان.
«هُوَ ٱللَّهُ ٱلَّذِى لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ٱلْمَلِكُ ٱلْقُدُّوسُ ٱلسَّلَٰمُ ٱلْمُؤْمِنُ ٱلْمُهَيْمِنُ ٱلْعَزِيزُ ٱلْجَبَّارُ ٱلْمُتَكَبِّرُ ۚ سُبْحَٰنَ ٱللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ» (حشر/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست الله که معبودی جز او نیست؛ فرمانروا، پاک، سلامت، ایمنیبخش، نگهبان، شکستناپذیر، جبار، متکبر. منزه است خدا از آنچه شریک میگیرند.
«هُوَ ٱللَّهُ ٱلْخَٰلِقُ ٱلْبَارِئُ ٱلْمُصَوِّرُ ۖ لَهُ ٱلْأَسْمَآءُ ٱلْحُسْنَىٰ ۚ يُسَبِّحُ لَهُۥ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۖ وَهُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ» (حشر/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست الله، آفریننده، پدیدآورنده، صورتگر؛ نامهای نیکو از آنِ اوست. آنچه در آسمانها و زمین است او را تسبیح میگوید؛ و اوست شکستناپذیر حکیم.
دستورالعمل اسم اعظم
مولای ما امیرالمؤمنین علیهالصلاةوالسلام فرمودند در یک دستورالعملی که اگر کسی حاجت سنگینی دارد — چون اسم اعظم خدا در این آیات هست — اینها را بخواند: شش آیهٔ اول سورهٔ حدید را بخواند، بعد چهار آیهٔ آخر سورهٔ حشر را، بعد دستش را بلند کند ده بار بگوید یا الله؛ قدرت نام الله را ببیند، قدرت گرهگشایی خدا را. خدا را قسم داده به آن اسم اعظمی که در آن آیات است.
خیلی مخصوصاً — سخنان حالا عزیزم آقای سحری فرمودند که یک نکتهای بگویید برای محرم. اینها که روضه میخوانند منبر میروند، برای تأثیر بیشتر نفسشان این دستورالعمل را قبل از روضه و منبرشان انجام بدهند. خود شما هم اگر میخواهید بیشتر روضه به جانتان بنشیند انجام بدهید. مخصوصاً اینجا حسینیهٔ مولاست. به نیت مولا، به هدیه به خود آقا. اصلاً دستورالعمل بچههای حسینیهٔ علی بن ابیطالب باشد. این را انجام بدهید. بعدش ده مرتبه یا الله؛ خدا را قسم بدهید به اسم اعظمی که در این آیات هست؛ بعد از او بخواهید.
«يَٰٓأَللَّهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای الله.
اسم اعظم در همین آیات است. حاجت سنگین دارید، بخوانید. روضهخوانید، پیش از منبر بخوانید. میخواهید روضه به جان بنشیند، بخوانید. ده یا الله بعد از آن. این دستورالعمل حسینیهٔ مولا باشد.
هو الأول والآخر والظاهر والباطن
آنجا «هو الأول» در آیهٔ سه میفرماید. اگر بخواهیم درست بفهمیم باید بگوییم: هو الأول و هو الآخر و هو الظاهر و هو الباطن. درست است؟ یعنی همان هو هم اول هم آخر، هم ظاهر هم باطن. این یک وجهش است. یک وجهش این است یعنی همان؛ یعنی اولش همان آخرش است. ظاهرش همان باطنش است. همان هو. همان هو ای که در سورهٔ «قل هو الله» میگوید بگو. چه بگویم؟ بگو هو. قل هو. کدام هو؟ الله. کدام الله؟ احد. درست شد؟ همان هو میگوید اولش همان آخرش.
شما یک وجودی را تصور کنید که اولش همان آخرش است. ظاهرش همان باطنش است. اصلاً انفکاکی دیگر بینش نیست. یک وجود واحد است. خب. یک وجه دیگرش میتواند این باشد که اصلاً ظاهر اوست، باطن هم اوست. هرچه که ظاهر است هو و هرچه هم که باطن است هو.
«هُوَ ٱلْأَوَّلُ وَٱلْءَاخِرُ وَٱلظَّٰهِرُ وَٱلْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ» (حدید/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست اول و آخر و ظاهر و باطن؛ و او به هر چیزی داناست.
«قُلْ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ» (اخلاص/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: او الله است، یکتا.
قل هو. بگو هو. کدام هو؟ الله. کدام الله؟ احد. همان هو اول است و همان هو آخر؛ همان هو ظاهر است و همان هو باطن. یک وجود واحد؛ انفکاکی در کار نیست. وجه دیگر: هرچه ظاهر است هو، هرچه باطن است هو.
الصمد؛ پر بودن همهٔ جاها نه دوئیت
حالا در سورهٔ قل هو الله احد آیهٔ دوم که حالا میگویی کدام احد؟ میگوید بگو الله. کدام الله حالا؟ میگوید الصمد. الصمد یعنی چه؟ اینجا خوب توجه کنید. یکدفعه یک بار تذکراً اینجا گفتیم و از آن رد شدیم. خوب توجه کنید. بگذارید امام معصوم بفرمایند. یک رسالهای به نام رسالهٔ اسم اعظم است. علامه آنجا این را توضیح میدهد؛ روایتش را میآورد. از حضرت سؤال کردند آقا صمد یعنی چه؟
الان از شما سؤال کنم. صمد یعنی چه؟ شما قرآن را باز کنی متأسفانه غالباً زیر الصمد نوشتهاند خدا بینیاز است. پس که غنی یعنی بینیاز. الصمد نه یعنی بینیاز. پس یعنی چه؟
امام صادق علیهالسلام فرمودند:
«ٱلصَّمَدُ ٱلَّذِى لَا جَوْفَ لَهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): صمد کسی است که میانتهی نیست؛ جوف ندارد.
صمد کسی است که — یادتان هست دبیرستان که درس میخواندید عربی میگفتند أجوف یعنی توخالی. یادتان هست دیگر. یعنی هیچجا از او خالی نیست. پر است، پر است. همهجا را پر کرده. اصلاً جایی نیست که بگوییم یک جایی هست حالا خدا در آن، آنجا را پر کرده.
اگر بگوییم یک جایی بود دقت کنید فهمش خیلی مهم است. بگوییم آقا یک جایی بود مثلاً این لیوان بود از اول بود حالا توش آب ریختم. خب. اگر اینطوری بگوییم، بگوییم خدا همهجا را پر کرده یعنی یک جاهایی بود که خدا آمد پر کرد آنها را. دوئیت پیش میآید. وحدت نیست. یعنی یک جاهایی بود که حالا آمد خدا آنها را پر کرد. میشود دو؛ جدایی؛ دوئیت. نه. اصلاً هر چیزی که هست، هر جایی، هر شیئی، هرچه که موجود است، آن موجود جلوهای از جلوات الهی است. رشحهای از حضرت حق است. ظهوری از آن باطن است. اگرچه ظهورش عین باطنش است، باطنش عین ظهورش است.
فعلاً الان این را بدانیم که اگر خدا همهجا را پر کرده… غنی بینیاز است؛ صمد آن نیست. صمد یعنی أجوف نیست؛ جایی از او خالی نیست. لیوانِ خالی که بعد آب در آن بریزی دوئیت است: ظرف بود، مظروف آمد. خدا ظرف خالی را پر نکرد. هر موجودی جلوهٔ اوست، رشحهٔ اوست، ظهور باطن است. ظهور عین باطن است و باطن عین ظهور؛ فعلاً همین را نگاه دارید.
من و تو و خدا؛ این شرک است
حالا به نظر شما — چند روز پیش یکی از دوستان ما ذاکر اهل بیت هم هست، میخواست یک حرف سری در گوشی به من بزند. گفت حاجی ببین منم و تو و خدا سه نفریم. گفت بین من و تو؛ بعد آسمان را نگاه کرد گفت خدا بماند. سه نفر داریم گوش میدهیم. من و تو و خدا. گفتم کجا را نگاه میکنی؟ گفت آسمان را دیگر. گفتم یعنی خدا آنجاست؟ گفت بله. گفتم یعنی اینجا نیست؟ گفت نه اینجا هم هست. گفتم پس چرا میگویی من و تو و خدا سه تا؟ ماند چه بگوید. گفتم اینکه شرک است که. اینهایی که میگویند اول خدا، دوم خدا، سوم شما، باز هم شرک است. خب اولِ اول و آخر همهاش خداست. ما هم شیئیتی از خودمان نداریم. اصلاً صورت وجودی ما هم همان ظهور حق است. یک جلوهٔ حق است.
حالا مثالهایی میزنیم برای سهولت فهم همین موضوع که قشنگ جا بیفتد. که اگر مثل قدیمیها — اینی که میگویند ما را از شرک میآورد بیرون — مثل قدیمیها بگوییم آقا این آسمان، اینم زمین، اینم فلک و اینم ملک و اینم آدم و حیوان و اینها؛ حالا ببینیم خدا کجاست. خدا آن بالای آسمانهاست.
ذاکر گفت من و تو و خدا سه نفر. آسمان را نشان داد. گفتم پس اینجا نیست؟ گفت هست. گفتم پس چرا سه تا؟ این شرک است. «اول خدا دوم خدا سوم شما» هم شرک است. اولِ اول و آخر همه خداست. ما شیئیت مستقلی نداریم؛ صورت وجودی ما ظهور حق است.
تدبیر امر و دو قوس
یکی آمده بود نزد علامه حسنزاده در درس سیِ شرح اسفارشان. این نکته را فرمودند که یکی آمد به من گفت آقا بله حضرت علامه حسنزاده علیهالرحمه که آقا خدا چگونه دارد تدبیر میکند امور را:
«يُدَبِّرُ ٱلْأَمْرَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ إِلَى ٱلْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ» (سجده/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کار را از آسمان بهسوی زمین تدبیر میکند؛ سپس بهسوی او بالا میرود.
که این خودش اشاره به قوس دارد. قوس نزول. یعنی از سمت خدا آمدهایم؛ چون از منتهاالیه آمدهایم به انزل مراتب که طبیعت است به آن میگویند قوس. نترسیم از این روایات. و چون دوباره قرار است از این انزل مراتب که خاک است، جماد — ما پستتر از آن، فلسفی نه اخلاقی، پستتر از خاک نداریم — میخواهیم برویم بهسمت آن مراتب عالی و آن اعلیعلیین، باز قوس به آن میگویند. چون میخواهی بروی بهسمت بالا.
بعد میگوید یدبر الأمر من السماء — دست من را ببینید — من السماء إلی الأرض؛ از بالا به پایین. این یعنی از حضرت حق آمدهای در ادنی مرتبه که دنیاست. ثم؛ سپس یعرج؛ معراج؛ یعرج. ثم یعرج إلیه؛ دو مرتبه برمیگردی بهسمت خدا. این شد دو قوس که انا إلیه راجعون. درست است؟
«إِنَّآ إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما بهسوی او بازمیگردیم.
حالا میگوید از من پرسید. علامه میگوید آن شخص که تازه اهل علم هم بود از من پرسید خب تو چهجوری اینها را؟ گفتم خب تو نظرت چیست؟ گفت به نظرم مثل آهنربایی که برادههای آهن را اینطوری میگیرد به خودش جذب میکند. خدا دارد از بالا این چنین حفظ میکند خلایق را، مدیریت میکند.
بعد علامه میخندید به این سخن که واقعاً این چه سخنی است؟ اگر این باشد که بگوییم خدا یک جایی هست از آن دور دارد اینجا را مدیریت میکند، پس خدا اینجا نیست. اگر نیست دوئیت است. پس خدا از صمد نیست. اگر خدا در شما نیست، در زمین نیست، در آسمان نیست، یک جایی را شما بالاخره یک اپسیلون، یک جای کوچکترین جا را پیدا کنید که خدا آنجا نباشد، دیگر خدا از صمد نیست. چون یک سر سوزن یک جایی را پیدا کردی که خدا آنجا نیست. اگر خدا قرار باشد یک جایی پیدا شود که خدا آنجا نباشد، پس خدا از صمد نیست. توجه کردی چه شد؟
قوس نزول از منتهاالیه به انزل مراتب — خاک، جماد؛ پستتر از خاک نداریم. قوس صعود از خاک بهسوی اعلیعلیین. یدبر الأمر من السماء إلی الأرض ثم یعرج إلیه. دو قوس؛ انا إلیه راجعون. آن اهل علم گفت خدا مثل آهنربا از بالا براده را میکشد. علامه خندید. اگر خدا از دور مدیریت کند، اینجا نیست. اگر نیست، صمد نیست. یک سر سوزن جا پیدا کنی که خدا نباشد، صمد باطل است.
معیت قیّومی نه حلول در زمین
به این میگویند — پس بعضیها گفتند وحدت وجود یا وجود واحد. بعضیها کشف فهمیدن فکر کردند یعنی آنهایی که قائل به این موضوعاند مثل شیخ عارف عربی مثل ملاصدرا، حکمت متعالیه امثالهم یعنی میگوید — استغفرالله — یعنی میگویند این زمین خداست، آسمان خداست. نه. یعنی خدا همهجا هست. اینها از خدا جدا نیستند. معیت قیومیه دارد خدا با همه. حالا این یعنی چه؟ با دو تا مثال برایتان جا میاندازم. نترسید.
وحدت وجود یعنی خدا همهجا هست و موجودات از او جدا نیستند؛ نه اینکه زمین خداست و آسمان خداست. استغفرالله. معیت قیومی است. نترسید از لفظ؛ مثال میآید.
یکی از آیاتی که همین را دارد تصویر میکند — چند تا آیه بخوانم:
«وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ» (حدید/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او با شماست هرجا که باشید.
عجب! او با شماست هر کجا باشید. آقا هر جا باشم خدا با من است؟ بله. تو معِ خدا نیستی ها. خدا معِ تو است. خدا بر تو استیلا دارد.
«وَٱللَّهُ مِن وَرَآئِهِم مُّحِيطٌۢ» (بروج/۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا از فراسوی آنان احاطه دارد.
یک آیهٔ دیگر میفرماید:
«وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ ٱلْوَرِيدِ» (ق/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم.
من از رگ گردن به اینها نزدیکتر هستم. در یک آیهٔ دیگر میفرماید:
«وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنكُمْ وَلَٰكِن لَّا تُبْصِرُونَ» (واقعه/۸۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ما از شما به او نزدیکتریم، ولی نمیبینید.
آن کسی که انتهای سورهٔ واقعه در حال احتضار است. دارد جان میدهد؛ لبها، زبانش بند آمده. من از شما به او نزدیکتر هستم. آقا من بغلش نشستهام، چسبیدهام به او، دارم یقهاش را باز میکنم راحت جان بدهد. خدا میگوید من از شما به او نزدیکتر هستم. پس تو کجایی خدا؟
این آیات را دقت:
«فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا۟ فَثَمَّ وَجْهُ ٱللَّهِ» (بقره/۱۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به هر سو رو کنید، آنجا وجه خداست.
این یعنی چه؟ یعنی به هر طرف رو کنم؟ بله.
تو معِ خدا نیستی؛ خدا معِ تو است و بر تو مستولی است. محتضر را بغل گرفتهای یقهاش را باز میکنی؛ خدا میگوید من از شما به او نزدیکترم. به هر سو رو کنی وجه خداست.
آتش امیرالمؤمنین و وجه الله
که وقتی آن علما جمع شدند از مولا خواستند آقا این را برای ما توضیح بده. نمیفهمیم این موضوع را. به هر طرف رو کنی وجه خدا. امیرالمؤمنین آتشی را برافروخت. شعلههای آتش که فوران کرد فرمود این آتش به چه سمتی فوران دارد؟ گدازهها را نگاه کنید. این به چه سمت فوران؟ گفتند به همه طرف. اصلاً به همه طرف. این آتش نمیشود گفت آنور اینور؛ آنور، اینور؛ همهجا را گرفته. فرمودند همینطور است. وجه خدا هم یعنی اثر خدا.
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا.
درست است؟ بحول الله و قوته أقوم وأقعد. من پا میشوم. من مینشینم. أقوم وأقعد. من هستم که میشوم؛ اما به حول و قوهٔ الهی. جدایی از خدا نه.
«بِحَوْلِ ٱللَّهِ وَقُوَّتِهِۦ أَقُومُ وَأَقْعُدُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به جنبش خدا و نیروی او برمیخیزم و مینشینم.
یعنی دزد هم که میرود دزدی میکند به حول و قوهٔ الهی دزدی میکند رفقا. آره؟ بله دیگر. به حول و قوهٔ الهی. اما خودش خواسته که آن حول و قوه را خرج کند در مسیر شر. خواست از طرف اوست، درخواست از طرف اوست، انتخاب از طرف اوست. اما به حول قوهٔ الهی اصلاً نمیشود غیر از این.
مولا آتش روشن کرد. گفت به کدام سمت میرود؟ گفتند همه طرف. وجه خدا هم اثر خداست؛ همهسو. أقوم وأقعد به حول و قوهٔ الهی است. حتی دزد به حول و قوهٔ الهی میدزدد؛ اراده و انتخاب از اوست، نیرو از خداست. جدایی در کار نیست.
یسأله من فی السموات والأرض؛ رسالهٔ شأنیه
آن آیهای که در سورهٔ الرحمن باید باشد:
«يَسْـَٔلُهُۥ مَن فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۚ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِى شَأْنٍ» (رحمن/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرکه در آسمانها و زمین است از او درخواست میکند؛ هر روز او در کاری است.
خدا رحمت کند عارف عربی را. عرض کردم یک روز اینجا؛ یک رساله مختص همین آیه دارد. به آن میگویند رسالهٔ شأنیه.
«يَسْـَٔلُهُۥ مَن فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ» (رحمن/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرکه در آسمانها و زمین است از او درخواست میکند.
هرچه در آسمان و زمین است از او آنبهآن تقاضا میکنند، درخواست میکنند. اصلاً شما درخواست داری از خدا میکنی که نفس میکشی، موجودی، وجود داری. طلب وجودی از خدا داری؛ خدا هم آنبهآن دارد در تو افاضه میکند، تجلی میکند که تو هستی.
چون ما همهمان فقیر الی الله هستیم:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ أَنتُمُ ٱلْفُقَرَآءُ إِلَى ٱللَّهِ ۖ وَٱللَّهُ هُوَ ٱلْغَنِىُّ ٱلْحَمِيدُ» (فاطر/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای مردم، شمایید نیازمندان بهسوی خدا؛ و خداست بینیاز ستوده.
آنبهآن فقر ما دارد تقاضا میکند از غنی علیالاطلاق که به ما افاضهٔ وجود کند ما اصلاً موجود باشیم، عدم نشویم، از بین نرویم. خدا هم دارد آنبهآن به ما انواع ارزاقش را میرساند. رزق فقط پول نیست که. همین هستی من و شما رزق است. اولین رزقی که ما از خدا گرفتیم چیست رفقا؟ آفرین. همین که موجود شدیم. وجودمان اولین رزق ماست. همین که حیّی؛ همین که قدرت داری. مظهر اسم، یکی از مظاهر اسم القدیر حقی؛ القوی حقی؛ القادر حقی؛ الحی حقی؛ السمیع، البصیر، السامی حقاند. تو نمیشنوی؟ تو نمیبینی؟ یک جلوهای، یک رشحهای، یک ظهوری از او دیگر، از آن حقیقت. پس او هست که تو هستی.
ابن عربی رسالهٔ شأنیه دارد برای همین آیه. هرچه در آسمان و زمین است آنبهآن از او میخواهد. نفس کشیدن تو طلب وجود است؛ افاضهٔ اوست که تو هستی. فقیر الی اللهایم. غنی علیالاطلاق آنبهآن افاضه میکند تا عدم نشویم. رزق فقط پول نیست. اولین رزق، وجود است. حیّ بودن، قدرت، سمع، بصر — مظاهر اسمااند. او هست که تو هستی.
پرتو خورشید و موج دریا
مثل پرتوی نور خورشید — مثالهایی که گفتم بزنم متوجه بشویم. شما پرتوی نور خورشید را میتوانی از خورشید جدا کنی؟ نه. پرتوی نور خورشید، پرتوی خود خورشید است. اگرچه این پرتو خورشید نیست. بگویی آقا این پرتو، این شیء، این موجود، خالق خودِ حضرت حق است؟ نه. این حرف را ما نمیزنیم. اما پرتوی کدام نور است؟ خورشید. اصلاً جداشدنی نیستند. اگر خورشید را برداری پرتویی باقی میماند؟ اصلاً دیگر نوری نیست. خدا را برداری چیزی باقی نمیماند. خدا هست، پرتوی نورش هم هست. خدا هست، شماها هم هستید که آیات الهی هستید. تجلیات حضرت حق. تجلی یعنی همان پرتوی نوری. به همین راحتی میشود فهمیدش.
یا مثال دیگری که میزنند، مثال حکما خیلی میزنند — که البته بزرگان حکمت بارها تأکید کردهاند که حقِ قضیه مافوق این حرف است. ما برای سهولت فهم میگوییم. مثل آب و موج آب. دریا را شما تصور کنید، دریا. دریا را بگیرید دریای لایتناهی وجود.
خدا رحمت کند ابنترکه را در ابتدای تمهید القواعدش — که قبل از فصوص و مصباحالانس و اینها میخوانندش — میآید اصطلاحات را توضیح میدهد. بعد آنجا میگوید آقا حکما، عرفا اینها آمدند یک لفظی را — همهٔ الفاظ خاکیاند؛ چه بگوییم آخر ما؟ — آمدند یک لفظی را پیدا کنند که بیشتر و بهتر از هر لفظ دیگری حکایت از حضرت حق کند. چه بگوییم؟ خدا بکنیم. دیدند دو تا لفظ پیدا کردند. حالا شما یک لفظ دیگر بگو؛ دعوایی نداریم که. گفتند یکی حق، یکی وجود. این دو تا دیگر محاکات از آن حقیقت میکند. که حالا الیماشاءالله اسم از آن گفتهاند: صورت الصور، حقیقت الحقایق، مبدأ المبادی. تا دلت بخواهد اسم گذاشتهاند. اما بهترین اسم گفتند حضرت حق یا وجود. که اگر آن را برداری دیگر چیزی باقی نمیماند. همه ظهور او هستند.
«يَسْـَٔلُهُۥ مَن فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ» (رحمن/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرکه در آسمانها و زمین است از او درخواست میکند.
حالا شما در این دریای لایتناهی وجود را بگیر، وجود حق. این موجهایی که شکنِ آب ایجاد میشوند به نظر شما این موجها بهخودیخود موجاند یا همان آباند شکن پیدا کردهاند؟ سؤالی که میزنند. حالا شما میتوانی موج را از آب دریا جدا کنی؟ میشود؟ اگر موج را از آب دریا جدا کنی اصلاً دیگر موج نیست. اصلاً موجی وجود ندارد. چون ماهیتش به آن آب بودنش است؛ آبیت. یعنی آب است که شکن خورده شده موج. از دریا بلند شده دو مرتبه به دریا برمیگردد.
«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و بهسوی او بازمیگردیم.
پرتو از خورشید جدا نمیشود و پرتو خودِ خورشید نیست. خورشید را بردار، نوری نمیماند. خدا را بردار، چیزی نمیماند. تجلی یعنی همان پرتو. حکما مثال موج و دریا میزنند؛ حق قضیه مافوق مثال است. ابنترکه در تمهید القواعد میگوید الفاظ خاکیاند؛ بهترین حکایت حق و وجود است. صورت الصور، حقیقت الحقایق، مبدأ المبادی. اگر وجود را برداری هیچ نمیماند. موج را از آب جدا کنی موجی نیست؛ آب است که شکن خورده. از دریا برمیخیزد و به دریا برمیگردد. انا لله و انا إلیه راجعون.
کثرات؛ حدود و نمود حق
این یعنی آن توحید صمدی قرآنی که حالا ملاصدرا این گره ذهنی را هم باز کرده. خب اگر این است، اگر یک وجود واحد است پس به هر حال این همه کثرات تکلیفشان چه میشود که یکیشان منم؟ این همه الیماشاءالله بینهایت خلایق، اینها چیست تکلیفشان؟ اینها چین؟ کیاند؟ اگر یک وجود واحد است یعنی اینها علیذمه الله خدا؟ نه. فرمود اینها حدود یا نمود حقاند. یعنی حد خوردن یک ظهوری از حقاند. مثل آن پرتوی خورشید که الیماشاءالله پرتو دارد؛ هر کدام از این پرتوها نماینده یا ظل و سایه و رشحه و آیه و نشانهٔ آن خورشیدند. من و شما هم اینچنینیم.
شما وقتی با این نگاه خودت را ببینی چقدر عزت پیدا میکنی. دیگر حاضر نیستی دامنات… ببین میگویم دامنهٔ بحث، بحثهای سیر و سلوکی و اخلاقی میکشد. کسی که خودش را شما بفرمایید ظهور حق ببیند به نظر شما جرئت میکند اصلاً خودش را آلوده کند؟ کسی که خودش را منتسب به حضرت حق میبیند اصلاً از کسی دیگر میترسد؟ کسی که لا حول و لا قوة إلا بالله العلی العظیم را بفهمد، بچشد، درک کند، اصلاً از کدام قدرت میترسد؟
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِىِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.
چرا امام از احدی نمیترسید؟ که خدا رحمت کند شهید اشرفی اصفهانی را که فرمود اصلاً این جملهٔ امام معجزه است. فرمود والله قسم من تو کل عمرم یک بار نترسیدم. چرا؟ چون خودش را وصل به همین ذات لایتناهی میبیند. اصلاً خودش را خودش نمیبیند. آن جملهٔ همیشگی امام که ما همه هیچیایم، هرچه هست تویی، به خدا میگوید.
ملاصدرا گره کثرات را باز کرد. وجود واحد است؛ کثرات حدود و نمود حقاند نه خودِ خدا. پرتوها ظل و رشحه و آیهٔ خورشیدند. با این نگاه عزت میآید. ظهور حق خود را آلوده نمیکند. منتسب به حق از که میترسد؟ لا حول را که بچشی از کدام قدرت میترسی؟ امام فرمود یک بار در عمرم نترسیدم. شهید اشرفی اصفهانی گفت این جمله معجزه است. وصل به ذات لایتناهی است؛ خودش را خودش نمیبیند. ما هیچ؛ هرچه هست تویی.
تشکیک نور؛ از چراغقوه تا شمس ولایت
بعد وقتی میروی میبینی نسبت به اینکه خب بله، یک وقت هست یکی یک چراغقوه است — این شیب بحث را توجه کنید انشاءالله ادامهاش فردا شد — یک وقت یکی یک چراغقوه است، یکی یک لامپ مثلاً دویستبیست. همینطوری میروی بالا یکی پروژکتور همینطوری آمپر میگیرد میرود بالا، یکی خورشید است اصلاً. اصلاً نمیشود نگاهش کرد، نمیشود نزدیکش شد. باید در پرده و حجاب ببینیش. هر دو نورند، تجلی نورند. اما این کجا و آن کجا؟
آن کسی که همهٔ نور الهی را در دایرهٔ امکانی البته — النور — یعنی همهٔ نور خداست. اما نور شدت و ضعف دارد؛ به آن میگویند ذات مراتب. رتبهبندی شده. حالا این را تو سیرِ بحث معرفت نفس به آن میرسیم. این نور وقتی جلوهٔ شدید دارد، از هر ظهوراتی، شدیدترین حالت ظهور را دارد، مثلاً میشود خورشید، میشود شمس ولایت. شمس وجود امیرالمؤمنین، پیغمبر عزیز عالم است. همینطوری شدت، شدت نور کم میشود، باز هم ظهور حق است، ظهور نور است. اما چون کمتر میشود یعنی اسم خدا کمتر ظهور کرده تو این شخص، هی درجهٔ وجودیاش کمتر میشود تا دیگر جماد دیگر آن مثلاً خاک و سنگ و اینها دیگر اسفلاند، انزلاند، کمترین، پستترین. اما آنها هم:
«يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ» (جمعه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است خدا را تسبیح میگوید.
شما وقتی اینطوری نگاه میکنی اصلاً دیگر روی زمین اصلاً غفلت دیگر معنا ندارد. همهچیز را ظهور حق میبینی. همهچیز را پرتو الهی، آیت الهی میبینی. جرئت نمیکنی بدون وضو باشی. همان بحثی که جلسهٔ پیش اینجا با هم داشتیم. چون اینها را آیات — خودت را هم آیتالله میبینی، حیوانات را هم آیتالله میبینی. اما خب یکی آیتالله اعظمی میشود امیرالمؤمنین، آقا اباعبدالله. همه آیتاند، آیات الهیاند. اما آن کجا و این کجا؟
چراغقوه، لامپ، پروژکتور، خورشید. همه نورند؛ این کجا و آن کجا. نور شدت و ضعف دارد؛ تشکیک، ذات مراتب. شدیدترین ظهور در دایرهٔ امکان شمس ولایت است: پیامبر و امیرالمؤمنین. نور که کم شود اسم کمتر ظهور کرده تا خاک و سنگ که اسفلاند. آنها هم تسبیح میگویند. با این نگاه غفلت روی زمین معنا ندارد. همهچیز آیت است. بدون وضو نمیمانی. خودت آیتاللهی، حیوان آیتالله است؛ آیتالله اعظم علی است و اباعبدالله. همه آیتاند؛ آن کجا و این کجا.
سیر بهسوی انسان کامل
حالا ما اگر خودمان آیت الهی هستیم اما چون بهسمت الله داریم سیر میکنیم، چرا داریم بهسمت الله سیر میکنیم؟ چون ما ناقصیم. داریم میرویم بهسمت کمال. نقص داریم، میرویم بهسمت کمال. چون ضعیفیم، داریم میرویم بهسمت شدت. آن شدیدالقوا چیست؟ آن که همهٔ کمالات را در خودش جمع کرده، شمس خلقت، خورشید تابان خلقت کیست؟ آن انسان کامل است. ما داریم میرویم بهسمت او که هرچه به او نزدیکتر میشویم، پرتو به نور او در ما بیشتر تأثیر میگذارد. در حقیقت ما داریم به خدا نزدیک میشویم. در حقیقت ما داریم لقاء الله را میچشیم.
آیتیم و ناقص. از نقص بهسوی کمال، از ضعف بهسوی شدت. شدیدالقوا، شمس خلقت، انسان کامل است. نزدیک شدن به او نزدیک شدن به خداست. لقاء الله را همینجا میچشی.
میزان لقاء الله میزان چشیدن حسین است
اصلاً من راحتتان کنم امشب؛ برای امشب بس است. آقا هر مقدار من و شما امام حسین را تو این دنیا درک کردهایم، هر مقدار من و شما حسین بن علی را چشیدهایم، با وجودمان به او رسیدهایم — نه اینکه مثلاً بگوییم امام حسین کی به دنیا آمد، کی شهید شد؛ علم فکری نه. در وجودت منقلبای، کشش داری، جذبههای حضرت را درک میکنی و حضرت را میخواهی، دوست داری حضرت را، آغشته به عشقشی. چه بگویم؟ عجین با ولایتشی. همان مقدار رابطهٔ تو با امام حسین چقدر است؟ چگونه تنظیم شده؟ نسبت تو با اباعبدالله چقدر است؟ همان لقاء الله تو است. یعنی میزان ملاقات تو از حضرت حق همان است.
اگر میخواهی خدا را — مثلاً هرچه در تلألؤ نوری بالاتر و بیشتر — زیارت کنی، خب راهش این است که امام حسین را بهتر زیارت کنی، امام حسین را بهتر بشناسی. بعداً میفهمیم که کوتاهترین راه را برای لقاء الله خدا تو همین هیئتها تعبیه کرده. یعنی روضه خواندن، سوختن، اشک ریختن، زجه زدن. یعنی چشیدن. نمیشود تا امام حسین را نچشد آدم بسوزد، اشک بریزد. اصلاً تا دل نسوزد اشک جاری نمیشود. چرا دل میسوزد؟ درکات رفته بالا، میفهمی. وقتی میفهمی، میچشی، رسیدی به آن حقیقت. تا میگویند حسین انگار یک عمر با ارباب بودی. آن درون تو است، بیرون نیست که. درون تو صیقلی است.
درون تو میتواند — مثل یک آینهای است که در برابر پرتو به نور خورشید افتاده، تمام نور را تلألؤ میدهد، منعکس میکند. اما وقتی این آینه غبارآلود است نمیتواند اصلاً خورشید را درست نشان بدهد، نور هم نمیتواند منعکس کند. وقتی وجود پاک شد، میتواند از شمس وجود عالم که انسان کامل حسین بن علی است، نور وجود خدا را بگیرد تو وجود خودش و به همان میزان ذخیرهای برای لقاء الله خودش است. یعنی اصلاً همین لقاء الله همینجا صورت میگیرد. منتها در یک پردهای چون در دنیا است، در حجاب است؛ وقت موت این پرده را هم برمیدارند. بعد میبینی عجب، هرچه درک از حسین بن علی داشتی، آنجا رتبه و مقام توست نسبت به حضرت حق، جایگاهت نسبت به خداست.
علم تاریخی به ولادت و شهادت لقاء نیست. انقلابی بودن وجود، کشش، جذبه، عشق، عجین بودن با ولایت — نسبت تو با اباعبدالله همان لقاء الله تو است. زیارت بهتر حسین، زیارت بهتر خداست. کوتاهترین راه را خدا در هیئت گذاشته: روضه، سوختن، اشک، زجه. تا نچشی نمیسوزی؛ تا دل نسوزد اشک نمیآید. درک که بالا رفت میچشی؛ تا میگویند حسین انگار عمری با ارباب بودهای. درون آینه است. غبارآلود خورشید را نشان نمیدهد. پاک که شد نور شمس حسین را میگیرد؛ ذخیرهٔ لقاء همینجاست. دنیا پرده است؛ موت پرده را برمیدارد. رتبهٔ آنجا همان درک اینجاست.
تجلی سیدالشهدا در بهشت
اینکه فرمود قیامت خدا اول کسانی که میگوید بلند شوید زوار سیدالشهداست چرا؟ قیامت صحنهٔ محشر خدا میگوید زائرهای امام حسین بلند شوند. چه میکند خدا با اینها؟ شنیدهاید تجلیات سیدالشهدا را در آن روایات بحار مرحوم مجلسی. تجلیات امام حسین در بهشت را. اصلاً چرا یک عدهای گفتهاند اگر هزار شب عاشورا بگویند هزار بار ما را آتش بزنند زنده کنند آتش بزنند زنده کنند باز چیزی نیست در قبال این معرفت. این معرفت از کجا آمد؟ چرا این حرف را میزنند به نظر شما؟ چون همهچیز را خلاصه در حسین بن علی میبینند. اصلاً رتبه و جایگاهش این است. چون امام حسین برایش تجلی کرده.
اگر سعید بن عبدالله سیزده چوبه تیر را به خودش تحمل کرد، آخریاش شد خورد تو پیشانیاش و افتاد، باز هم خودش را کشید گفت:
«أَوَفَيْتُ بِعَهْدِى يَٰٓأَبَا عَبْدِ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا به عهد خود وفا کردم ای اباعبدالله؟
آیا من به عهدم وفا کردم؟ حسین بن علی فرمود چگونه تو به عهدت وفا نکردی که در حالی که:
«أَنتَ أَمَامِى فِى ٱلْجَنَّةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تو در بهشت پیش روی منی.
تو تو بهشت دائماً پیش روی منی. چگونه این سیزده چوبه تیر را تحمل کرده؟ شوخی نیست. فرمودند به تجلی سیدالشهدا. خدا خودش امام حسین خودش را به اینها نشان داد حقیقتش را. چقدر نشان داد به نظر شما؟ امام حسین به میزانی که به حُر خودش را نشان داد همانقدر نه بیشتر مثلاً به حبیب نشان داد؟ نه. به حبیب به مراتب بالاتر نشان داد. درکی که من و شما الان تو این جلسه از حسین بن علی داریم با هم متفاوت است.
«لَّا يَمَسُّهُۥٓ إِلَّا ٱلْمُطَهَّرُونَ» (واقعه/۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز پاکشدگان آن را لمس نمیکنند.
چرا یکی با اشک چشم میآید مینشیند هیئت؛ که تمام میشود با اشک میرود اصلاً نمیتواند جدا شود از هیئت. دردش میآید وقتی میخواهد از هیئت برود. به یکی هم خیلی اینطوری نیست. همهٔ این تفاوتها برمیگردد به آن مقام لقاء الله. ببین چقدر کاربردی است قصه به مقام لقاء الله. مقام لقاء الله یعنی مقام لقاء حسین بن علی. چطوری امام حسین را داری ملاقات میکنی؟
اول محشر زوار سیدالشهدا را صدا میکنند. تجلیات امام حسین در بهشت در بحار مجلسی است. کسانی حاضرند هزار عاشورا بسوزند و زنده شوند در قبال این معرفت؛ چون همهچیز را در حسین میبینند. سعید بن عبدالله سیزده تیر؛ پیشانی خورد؛ هنوز پرسید أوفیت بعهدی. فرمود أنت أمامی فی الجنة. تجلی سیدالشهدا این کار را کرده. به حر یک مقدار، به حبیب به مراتب بالاتر. درک همین جلسه هم یکی نیست. لا یمسه إلا المطهرون. یکی با اشک میآید و با اشک میرود و جدا شدن از هیئت برایش درد است؛ یکی نه. تفاوتها همان مقام لقاء است. لقاء الله یعنی لقاء حسین.
پیرمرد آذری و ضریح
چرا بعضیها جگر نداشتند امام حسین را خیلی نزدیکش بشوند؟ خدا رحمت کند آن پیرمرد ترکزبان را، آذریزبان را که داستانش را شنیدهاید. با کاروان رفتند کربلا و نمیرفت تو. جرئت نمیکرد برود ضریح را ببیند. دلش حرّحر، تاپتاپ میزد. آنقدر هی ملامتش کردند بابا این همه راه آمدی روز آخر شد نرفت. گفتند بابا چرا نمیروی؟ گفت من نمیتوانم؛ دلم طاقت نمیآورد ضریح امام حسین را ببینم. معرفت را ببینید. بعد آنقدر ملامتش کردند گفت باشد دیگر هر بلایی سر ما آمد دیگر گردن شماها. روز آخر رفت. با همان طور که حر شکسته چگونه رفت؟ ایشان هم رفت. تا چشمش افتاد به ضریح برای اولین بار تو عمرش گفت:
«صَلَّى ٱللَّهُ عَلَيْكَ يَٰمَظْلُومُ يَٰٓأَبَا عَبْدِ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): درود خدا بر تو ای مظلوم ای اباعبدالله.
دیدند آه کشید افتاد، مرد. تمام شد. به لقاء الله رسید. رتبه را ببین. یک وقت هیئت برای ما عادی نشود. خیلیها میگویند بدون وضو نیا؛ برای اینکه نمیتوانی درک کنی، ملکوتی خسته میشوی. اینها نکات کاربردی بحث لقاء الله.
پیرمرد آذری تا کربلا آمد و به ضریح نزدیک نشد. دل طاقت نمیآورد. ملامت کردند؛ گفت هر بلا آمد گردن شما. روز آخر رفت مثل حرِ شکسته. چشم به ضریح که افتاد صلی الله علیک یا مظلوم یا اباعبدالله گفت و افتاد و مرد. به لقاء رسید. هیئت عادی نشود. بدون وضو نیا؛ درک ملکوتی سنگین است.
فرق میکند البته شما یاران امام حسین را وقتی نگاه میکنی تو خودشان میبینی تخالف مقام و رتبه هست. و آن کسی که زودتر از همه پیشتاز میشود — سه تا سفیر داشت، نایب داشت آقا. اصلاً اوثق نواب حضرت کی بود؟ سفرای حضرت بلکه بنیهاشم. تو آن نامهای که سیدالشهدا نوشت برای حضرت مسلم بن عقیل او را اوثق نام یاد کرده. خیلی حرفهاست یعنی و موردوثوقترین شخص در بنیهاشم برای من تویی. الله اکبر. چه کرده این آقا؟ کی بوده؟ مسلم چه جایگاهی داشته؟ زودتر رفته راه را هموار کند برای اربابش.
کدام یکی از من و شما داریم برای ظهور امام عصر راه را هموار میکنیم، یار جمع میکنیم، سفیر آقاییم، کداممان؟ کسانی که این علمها را به پا میکنند، هیئت میزنند، روضه میخوانند، مردم را جلو میبرند مثل معبرشکنهای زمان جنگ، تخریبچیها و امثالهم. اینها مثل مسلماند. نواباند. به یک معنا سفیرند.
روضهٔ مسلم بن عقیل
رفت و چه کرد مسلم؟ چه کرد؟ اصلاً روضههای مسلم رفقا خیلی عجیب است. من امروز داشتم فکر میکردم اصلاً ماندم که ما یک عمره داریم روضهٔ مسلم میخوانیم، توجه هم خیلی شاید نداریم که — عزیز دلم آقای سحری باید تأیید کند چون اهل این کاره — روضهای شما پیدا نمیکنید در قصهٔ مسلم نبوده باشد. از کوچههای بنیهاشم مدینه بگیر تا فرق مبارک امام امیرالمؤمنین تا قصهٔ کل مصیبات کربلا و حتی اسارت زینب کبری. چون ایشان را اسیر کردند، دستش را بستند، بردند؛ و حتی قصهٔ عطش. یعنی هرچی شما نگاه میکنی. هر کس در مسیر امام حسین میرود باید اینها را — هرچه مقام و رتبه بالاتر، درجهٔ مصیبتپذیریاش هم بیشتر. شما پیدا نمیکنید. حتی بلایی که سر امام حسین تو گودی آوردند سر ایشان هم آوردند. قصهٔ عطش.
آب آوردند سه بار. میدانید دیگر. ایشان میآمد آب را بخورد لبشان پاره شده بود، خون میریخت. آن لحظه هم رعایت شریعت میکند. آب با خون لبش مضاف میشد، نمیخورد. رد میکرد. دفعهٔ سوم رو به آسمان کرد. میداند هر کس تو این راه قدم میگذارد باید مثل اربابش حسینیتش را انجام بدهد.
اسارتش تو کوچهپسکوچههای کوفه، آوارگیاش و حتی بعد از که سرش را جدا کردند پرت کردند؛ توی روایت دیدم ایشان را در قصابی به این چنگکها آویزان کرده بودند درس عبرت بشود. به پشت اسب بسته بودند تو کوچهها بدنش را میکشاندند. و خیلی آن که میگویند گودی قتلگاه روضه اصلاً همین باشد. میدانید هرچی خواستند ایشان را بزنند حریف نشدند. شیر بنیهاشم بود. جلوش یک گودی درست کردند. گودی، گودی. الله اکبر. مسلم را انداختند آن تو. سر خورد حضرت افتاد. دورش را گرفتند.
وقتی که من این حرفها را میزنم دیگر دلها باید برود. چه داری میگویی حاجی؟ گودی دورش را گرفتند. بعد یک سری با نوک نیزه هی به سر و صورت مسلم میزدند. یک کسی هی زخمش را میخواستند بکنند؛ میزدند مثلاً با بُرش شمشیر یک گوشهای از بدن را جر میدادند. همینطوری بعضیها هم — من توی فکر میکنم ناسخالتواریخ از این مقاتل قدیمی بود دیدم — نامردها که دقیقاً همین، از همان بالای گودی سنگ میزدند به سر و صورت مسلم.
حالا شما شب اول محرم آمدهاید به نمایندهٔ امام حسین که بابالحوائج مسلم اقتدا کردید. مسلم جان تو شهید شدی رفتی. نمیدانی کربلا تو گودی چه بلایی سر ارباب ما آمد. غریب گیر آوردنت.
روضهٔ مسلم فشردهٔ همهٔ مصیبت است: کوچهٔ بنیهاشم، فرق علی، اسارت زینب، عطش. رتبه بالاتر، مصیبتپذیری بیشتر. سه بار آب؛ لب پاره، خون، آب مضاف، ننوشید؛ شریعت را در همان حال نگه داشت. اسیر کوچههای کوفه. سر جدا؛ به چنگک قصابی آویختند عبرت شود؛ بدن را به اسب بستند کشاندند. حریف شیر بنیهاشم نشدند؛ گودی کندند انداختند. نیزه به سر و صورت، شمشیر جر میداد، از لب گودی سنگ. ناسخالتواریخ همین را دارد. شب اول به سفیر آقا اقتدا کردهاید. مسلم جان، گودی کربلا را ندیدی که سر ارباب چه آمد.
ذکر مصیبت اباعبدالله
بگذارید من یک خط بخوانم و تقدیم کنم. حیف وقت گذشت؛ تازه ما موتورِ دلمان روشن شده. غریب گیر آوردنت. حسین جان. ای کاش بودیم کربلا سینه سپر میکردیم. زینب کبری بالای تل دید دور گودی را گرفتند. اباعبدالله: شارحت خواهرم برگرد خیمه؛ تو طاقت نداری. مگر میخواهی چه کار کنند؟ غریب گیر آوردنت. یا زهرا منو ببخش. تشنه سر بُریدنت. پیش چشمای مادرت روی زمین کشاندنت. حسین جان. به به؛ به که دلتنگ بودن.
انشاءالله روی فرشهای حرم حسین بنشینی رو به روی ابیطالب بگویی حسین جانم، حسین جانم، حسین جانم، حسین جانم، حسین جانم؛ حسین جان با من بگو عزیزم. انشاءالله مجبور نباشی.
«ٱلسَّلَامُ عَلَى ٱلْحُسَيْنِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر حسین.
غریب گیر آوردنت. زینب از تل گودی را دید که دورش گرفتهاند. آقا خواهر را به خیمه برگرداند که طاقت ندارد ببیند. تشنه سر بریدند. پیش چشم مادر روی خاک کشاندند. سلام بر حسین.
خاتمه
امشب سرفصل را گذاشتیم: توحید صمدی قرآنی پایهٔ لقاء الله است. صمد یعنی جایی از او خالی نیست؛ موجودات جلوهٔ اویند نه ظرفهایی که بعد پر شده باشند. هو الأول والآخر والظاهر والباطن همان هو سورهٔ اخلاص است. میزان لقاء تو میزان چشیدن حسین است. ادامه انشاءالله.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فاتحه/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است.
صلوات ختم کنید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.