یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
استعاذه، بسمالله و سلام بر داعی الله
خود را به خدای منّان میسپاریم. سخن را با پناه بردن به او آغاز میکنیم.
«يَٰرَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَٰتِ ٱلشَّيَٰطِينِ وَمِن شَرِّ نَفْسِى وَمِن شَرِّ خَلْقِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از ضربهها و وسوسههای شیاطین، و از شرّ نفس خود، و از شرّ آفریدگانت، به تو پناه میبرم.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِىِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.
«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَتِهِ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتش؛ و از فضل او درخواست میکنم.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ وَزِدْ وَبَارِكْ عَلَىٰ صَاحِبِ ٱلدَّعْوَةِ ٱلنَّبَوِيَّةِ وَٱلثَّوْرَةِ ٱلْحَيْدَرِيَّةِ وَٱلْعِصْمَةِ ٱلْفَاطِمِيَّةِ وَٱلْحِلْمِ ٱلْحَسَنِيَّةِ وَٱلشَّجَاعَةِ ٱلْحُسَيْنِيَّةِ وَٱلْعِبَادَةِ ٱلسَّجَّادِيَّةِ وَٱلْمَآثِرِ ٱلْبَاقِرِيَّةِ وَٱلْآثَارِ ٱلْجَعْفَرِيَّةِ وَٱلْعُلُومِ ٱلْكَاظِمِيَّةِ وَٱلْحُجَجِ ٱلرَّضَوِيَّةِ وَٱلْجُودِ ٱلتَّقَوِيَّةِ وَٱلنَّقَاوَةِ ٱلنَّقَوِيَّةِ وَٱلْهَيْبَةِ ٱلْعَسْكَرِيَّةِ وَٱلْغَيْبَةِ ٱلْإِلَٰهِيَّةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، درود و سلام و فزونی و برکت بفرست بر صاحب دعوت نبوی و انقلاب حیدری و عصمت فاطمی و حلم حسنی و شجاعت حسینی و عبادت سجادی و مآثر باقری و آثار جعفری و علوم کاظمی و حجتهای رضوی و جود تقوی و پاکی نقوی و هیبت عسکری و غیبت الهی.
«ٱللَّهُمَّ عَجِّلْ فَرَجَهُ وَسَهِّلْ مَخْرَجَهُ وَٱجْعَلْنَا مِنْ خَيْرِ أَعْوَانِهِ وَأَنصَارِهِ وَشِيعَتِهِ وَٱلْمُسْتَشْهَدِينَ بَيْنَ يَدَيْهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، در فرج او شتاب کن و خروجش را آسان گردان و ما را از بهترین یاران و یاوران و شیعیان او و از کسانی قرار ده که در برابرش به شهادت میرسند.
«ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَٰصَاحِبَ ٱلزَّمَانِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای صاحبالزمان، به تو پناه میجوییم و از تو فریادخواهی میکنیم.
سه بار این استغاثه را عرض میکنیم. حدیث پیشگاه حضرت حجت — أرواحنا لمن سواه فداه.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰدَاعِىَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِىَّ ءَايَٰتِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده بهسوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.
روز فرخنده و تمسک به ولایت امیرالمؤمنین
انشاءالله عزیز زهرا هر کجا هستند، در این روز فرخنده حالشان خوب باشد و از سائلِ جمع ما دعا کنند. صلواتی قربةً الی الله بفرمایید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.
خوش آمدید. انشاءالله به رحمت خدا. ستایش خدایی را که ما را از متمسکان به ولایت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب صلواتاللهعلیه قرار داد.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ ٱلَّذِى جَعَلَنَا مِنَ ٱلْمُتَمَسِّكِينَ بِوِلَايَةِ أَمِيرِ ٱلْمُؤْمِنِينَ عَلِىِّ بْنِ أَبِى طَالِبٍ صَلَوَٰتُ ٱللَّهِ عَلَيْهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را که ما را از چنگزنندگان به ولایت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب — درودهای خدا بر او — قرار داد.
نثار علی و اولادش تا قیام قیامت صلوات بفرستید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.
امروز در حسینیهٔ علی بن ابیطالب هستیم؛ روز غدیر. من خیلی مفتخرم که در این حسینیه و در خدمت شمایم. از راه دور آمدیم؛ ترافیک هم بود و اذیت شدیم. اگر میخواستیم ناز کنیم و بیادبی کنیم بگوییم راه دور است و نمیرسیم، عیال بنده — که همیشه میگوید ما که آدم نیستیم اما او حوا هست — گفت حسینیهٔ علی بن ابیطالب، روز غدیر، نه نگو. خداوند به همهٔ ما همسران شایسته و همراه در مسیر اهلبیت عطا کند.
سه آیهٔ پیرامون غدیر
مستحضرید که آیهای پیش از غدیر نازل شد:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلرَّسُولُ بَلِّغْ مَآ أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ» (مائده/۶۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای پیامبر، آنچه از پروردگارت بهسوی تو فروفرستاده شده ابلاغ کن.
از سمتوسوی پروردگار تو، آنچه به تو نازل شده ابلاغ کن. «ربّک»؛ ربّ پیامبر. و:
«إِنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ ٱلرُّجْعَىٰ» (علق/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا بازگشت بهسوی پروردگار توست.
«وَأَنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ ٱلْمُنتَهَىٰ» (نجم/۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینکه نهایت و پایان بهسوی پروردگار توست.
آن انتها، ربّ پیامبر است که بر همهٔ ارباب احاطه دارد و ربّ مطلق است؛ و الله است، به یک معنا الله. در حقیقت میفرماید آنچه از سمت الله — که جمع همهٔ اسما و صفات الهی است — به تو رسیده، آن را ابلاغ کن.
پیداست که این ابلاغ، ابلاغ بسیار مهمی است که «ربّک» در آن میآید: پروردگار تو ای پیامبر، که الله است. یعنی یک بسته. این شبها کاندیداها داغِ بازار مناظراتشان برنامه ارائه میکنند؛ کأنه برنامهٔ سعادت بشر تا قیام قیامت در این بسته گنجانده شده که از سمت و ناحیهٔ الله به پیامبر ابلاغ شده. میگوید این را ابلاغ کن؛ یعنی در مورد جمیع نیازهای بشر. این آیه، آیهٔ بسیار کثیرالفروعی است و دهها منبر اهلش باید برایش بروند.
یک آیه هم که در روز غدیر نازل شد:
«ٱلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَرَضِيتُ لَكُمُ ٱلْإِسْلَٰمَ دِينًا» (مائده/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): امروز دینتان را برایتان کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را برایتان بهعنوان دین پسندیدم.
این هم روز غدیر؛ که حالا نکتهای را میخواهیم انشاءالله از آن استخراج کنیم.
کمالالدین و تمامالنعمة
اتفاقاً مرحوم شیخ صدوق علیهالرحمه کتابی را به سفارش امام عصر نوشتند؛ اقتباس از همین آیهٔ شریف. اسم هم گذاشتند — مستحضرید — «کمالالدین و تمامالنعمة». بعضیها هم عنوان «اکمالالدین و اتمامالنعمة» برایش زدهاند. یعنی نام کتاب را از همین فقرهٔ غدیر برگرفتهاند: اکمال دین و اتمام نعمت.
این تصادف لفظ نیست. وقتی امام عصر سفارش میکنند که کتابی با این نام نوشته شود، یعنی همان بستهٔ روز غدیر هنوز باز است و هنوز باید به دست مردم برسد. اکمال دین یعنی ولایت؛ اتمام نعمت یعنی همان ولایت. اگر این دو از هم جدا شود، دین ناقص میماند و نعمت ناتمام.
سأل سائل؛ فطرت منکوس
و یک آیه هم بعد از غدیر نازل شد؛ بلافاصله:
«سَأَلَ سَآئِلٌۢ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ» (معارج/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): درخواستکنندهای عذابی واقعشونده را خواست.
شخصی آنقدر فطرتش متأسفانه دچار گناه و معصیت و قذارت شده بود که دیگر فطرت ثانویه پیدا کرده بود؛ به عبارتی جبِلّی شده بود:
«وَلَقَدْ أَضَلَّ مِنكُمْ جِبِلًّا كَثِيرًا» (یس/۶۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی از میان شما گروهی بسیار را گمراه کرد.
آن فطرت ثانویهای است که بر اثر اصرار بر گناه و معصیت در انسان انشا میشود؛ ایجاد میشود توسط خود شخص. آنقدر فطرتش متأسفانه، قلبش منکوس شده بود که وقتی وصایت امیرالمؤمنین را شنید، به پیامبر گفت: اگر ما قرار است از این آقا پیروی کنیم و وصی شما واقعاً ایشان است — چه بغضی داشت آن ملعون — سنگی از آسمان همین الان بیاید. سائل سؤال کرد؛ خواست از پیامبر که همین الان عذابی، سنگی نازل شود. «عذاب واقع» در قرآن. عذابی بیاید بر فرق ما بزند که ما چنین روزی را نبینیم.
اتفاقاً همین شد. شأن نزول آیه هم همین است. سنگی از آسمان آمد و آن شخص را به درک واصل کرد. باز این آیه و این سوره هم خودش بسیار متولّی است و منبرها میطلبد. و چقدر ما متأسفانه دوریم و فرصتمان ضیق است؛ مگر به عنایت خودشان یک لحظه یا یک شب، ره صدساله را برویم و بشود جبران کرد.
جبران اسماء و شعر یا علی
یا جابر العظم الکسیر؛ یا جباریت حضرت حق، به شدت برایمان جبران کند. اتفاقاً فرمود که همهٔ این اسما در مولا پیاده شده؛ جبران هم دست خداآقا است. ذکر پرواز ملائک یا علی است. این روایتها را بندهٔ حقیر شعر کردم:
ذکر پرواز ملائک یا علیست او همان حق است و حق هم با علیست طی کند یک شب ره صد ساله را کوچهای که انتهایش تا علیست
مگر خود مولا جبران کند. برگردیم به آیهٔ امروز.
رضیت لکم الإسلام دینا
انتهای آیه میفرماید:
«وَرَضِيتُ لَكُمُ ٱلْإِسْلَٰمَ دِينًا» (مائده/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اسلام را برایتان بهعنوان دین پسندیدم.
دقت بفرمایید صرفاً این نباشد که ما همینطوری آیه را بشنویم، حظ و بهرهٔ ظاهری ببریم و رد شویم. خدای منّان در این آیه فرمودند که ما راضی شدیم به اینکه دین شما اسلام باشد.
خب کیا قصدشان و هدفشان رضایت حضرت حق است؟ کیا رضای خدا را در زندگی، در جمیع شئون زندگی، در حب و بغضشان و سبک زندگیشان لحاظ کردهاند و میکنند؟ که این انتهاش میشود اخلاص؛ و تعالیاش که شد میشود خلوص. شدت اخلاص میشود خلوص. همین.
حالا کیا رضایت حق را میخواهند؟ طبق این آیهٔ شریفه باید چه کار کنند؟ باید اسلام را دین خودشان قرار دهند:
«إِنَّ ٱلدِّينَ عِندَ ٱللَّهِ ٱلْإِسْلَٰمُ» (آلعمران/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا دین نزد خدا اسلام است.
اگر رضای خدا را میخواهی، باید دینی را دین خودت کنی که خدا به آن راضی شده. خدا به اسلام راضی شده؛ نه به اسلامِ اسمی، به اسلامِ حقیقت. آن حقیقت را مولا معرفی کرده است.
الإسلام هو التسلیم
حالا خود مولایمان امیرالمؤمنین علیهالصلاةوالسلام — حضرت وصی، قربان نامشان برویم — اسلام را چگونه معرفی کردند. یک روزی چهره و هیئت و کسوت جدی به خود گرفتند و فرمودند میخواهم امروز اسلام را به شما بهگونهای معرفی کنم که احدی پیش از من اینچنین معرفی نکرده باشد. خب همه گمان کردند که الان مولا چه خطبهٔ غرّای آنچنانی و طولانی ارائه میدهند؛ در صورتی که دو کلمه فرمودند:
«ٱلْإِسْلَامُ هُوَ ٱلتَّسْلِيمُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اسلام همان تسلیم است.
ببینید این زنجیره قطع نشود؛ رشتهٔ بحث از دستتان در نرود. رضایت خدا، اسلام. اسلام چیست؟ هو التسلیم. یعنی تسلیم باشی در برابر حضرت حق. اصلاً از خودت چونوچرا نداشته باشی: آقا چرا من اینطوری نماز بخوانم؟ چرا آنطوری روزه بگیرم؟ برای چی اینطوری؟ اصلاً چرا خدا…
یک وقت هست انسان به دنبال این چراها میرود برای اینکه کشف حقایق کند، نه که انکار کند. این خوب هم هست؛ به این میگویند کشف حقایق، و پشتپردهٔ علم را به آن میگویند حکمت. اما یک وقت هست میخواهد از مسیر انکار — خداینکرده — پیش برود که قرآن میفرماید آنهایی که گناه زیاد میکنند عاقبت کارشان به جایی میکشد که آیات الهی را تکذیب میکنند:
«أَن كَذَّبُوا۟ بِـَٔايَٰتِ ٱللَّهِ» (روم/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اینکه آیات خدا را تکذیب کردند.
علت اینکه خیلیها در انقلاب عزیز ما اول پرچمدار انقلاب بودند و ارزشها — حتی شاید خودشان هم جانباز باشند — و یکی از کاندیداها امروز میگفت آره در کابینهٔ من خیلیها جانبازند، جانبازهای چنددرصد و فلان. اگر بروی واکاوی کنی میگویی بله، جانبازهایی هستند که استحاله شدهاند. جانبازهایی هستند که جلسات توبه دارند. در قم هم هست متأسفانه آدمهایی که جلساتی دارند — مثل اینکه الان ما دور هم جمع شدهایم — جمع میشوند توبه میکنند از اینکه چرا در جنگ شرکت کردهاند؛ ولو جانبازند. اینکه دلیل نشد. نباید مردم را اغوا کرد؛ باید صادق بود. وگرنه چه دلیلی دارد که در برابر ارزشهای ناب امام و انقلاب و رهبر، در عمل بایستند. خب کارشان به تکذیب میکشد.
پس باید تسلیم بود در برابر حضرت حق.
خضوع ظاهر و خشوع باطن
تسلیم عزیزان که باطن اسلام است — و ما برای رضایت حضرت حق باید به آن برسیم — جز با تحصیل علم و دانش نشدنی نیست. یعنی انسان جاهل اصلاً محال است به تسلیم بیفتد.
کسانی هم که اول سرِ تسلیم و تعظیم و خضوع میآورند، به خشوع نمیرسند؛ چون خشوع باطن است. خضوع مال ظاهر است. در نماز ایستاده سرش را کج کرده؛ میگویی عجب بندهٔ بااخلاصی، نگاه کن چه چهرهای. اینها خضوع ظاهر است؛ باطنش را ببین خشوع هست یا نه. در خلوتش اگر محیط گناه فراهم شد، دامنش را جمع میکند؟ اگر جمع کرد، خشوع دارد؛ اگر نه، ندارد.
بسیاری از این کسانی که بعداً — شاید اصلاً بشود گفت همهشان — اول سرِ تسلیم فرود آوردند، بعداً در برابر خود خدا و دین خدا عَلَم شدند؛ چون خشوع نداشتند. به یک معنا میشود گفت اینها جاهل بودند. ظاهراً دنبال سرِ اسلام راه افتادند تا به مطامع دنیویشان برسند و تسلیم واقعی نبودند. وگرنه اگر واقعی بودند خدا آنها را تعالی میداد با همین خواندن آیاتش؛ که «اقرأ» ورقه میخواندند و بالا میرفتند.
ظاهرِ تسلیم بیباطنِ خشوع، همان اسلام اسمی است. سر خم میشود، کمر خم میشود، اما دل خم نمیشود. وقتی دل خم نشد، فردا همان سرِ خمشده عَلَم میشود در برابر دین. این را باید از همین حالا مواظب بود: خضوع را با خشوع اشتباه نگیریم.
زنجیرهٔ رضا، اسلام، تسلیم و علم
پس باید به سمت علم و دانش رفت. این حلقهها را باز تأکید میکنم فراموش نشود؛ منظور داریم از بیان اینها. برای اینکه رضایت خدا را داشته باشیم: اسلام. برای اینکه به اسلام پایبند باشیم: تسلیم. برای اینکه تسلیم را به آن برسیم واقعاً نیازمند علم و دانشیم.
اما علم کفایت میکند به نظر شما؟ علم یک امر کلی است. یک دانش کلی است؛ مثل اینکه دو دوتا چهارتا. اگرچه فهم همین موضوع نور است؛ و چون فهم در باطن اتفاق میافتد. الان شما هرچه که برداشت از صحبتهای بنده میکنید — که هیچکدامش هم از بنده نیست؛ از قرآن و عترت و بزرگان اهل معرفت است — هرچه که دارید میفهمید، در ملکوت وجودتان اتفاق میافتد. بیرون چیزی نیست. بیرون هرچه هست ماده است؛ و ماده مقارن با خود ماده است، مقارن با طبع و طبیعت است. مفارق نیست.
مقارن و مفارق؛ موتوا قبل أن تموتوا
مفارق حالا خودش یک بحث است. انشاءالله وقتی منبری در همین موضوع با همدیگر برویم خیلی شیرین است: فرق مفارق با مقارن. ما الان مقارن با مادهایم؛ لذا تدریجبردار است، زمانخورده است، سنگین است، درد دارد، رنج دارد، مصیبت دارد؛ استعداد باید شکوفا شود، زحمت میخواهد. اما مفارق دیگر فارغ از همهٔ مواد طبیعی است. دیگر ما مثل ملائکه، مثل عقول.
ما وقتی
«إِنَّآ إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا بهسوی اوییم، بازگشتکنندگان.
در قوس صعود بهسمت حضرت حق حرکت میکنیم، میرویم بهسمت مفارقات؛ یعنی فارغ شدن از دنیا. میگوید همینجا:
«مُوتُوا قَبْلَ أَن تَمُوتُوا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بمیرید پیش از آنکه بمیرانندتان.
یعنی بکن از تعلقاتت. این معنای موت است: بهسمت مفارق رفتن. فارغ شو. البته این فارغ با غین؛ آن مفارق با قاف. اشتباه نشود. یعنی کندن از ماده.
فهم اینکه الان در محیط ظاهری و طبیعت این هیئت هرچه هست ماده است — حتی صدای من که به گوش شما میرسد ماده است؛ کمّ مسموع است، میشنویاش — اما آنچه فهم به آن اطلاق میشود در باطن و ملکوت و صقع نفس شماست. آنجا اتفاق فهم هست.
پس دو نشئه داری: نشئهٔ ظاهر که مقارن ماده است و تدریج و رنج و زمان میبرد؛ و نشئهٔ باطن که فهم در آن میروید و نور است. اگر تمام عمر را در نشئهٔ ظاهر بمانی، علم برایت فقط لفظ است. باید از همین ظاهر پل بزنی به باطن؛ و آن پل همان موت اختیاری است: کندن از تعلق، نه کندن از بدن.
نور علم و کشف باطنی
لذا باطن علم باز میشود نور.
«ٱلْعِلْمُ نُورٌ يَقْذِفُهُ ٱللَّهُ فِى قَلْبِ مَن يَشَآءُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): علم نوری است که خدا آن را در دل هر که بخواهد میافکند.
یا در دل کسی که اراده کرده هدایتش کند. هرکس که خدا ارادهٔ هدایتش را کرده، به نور علم وجودش را مزیّن میکند.
پس برای اینکه تسلیم باشیم نیازمند چه هستیم عزیزان؟ علم. اما علم یک دانش کلی است. آن درک جزئی — دقت بفرمایید؛ داریم به لب و مغز قصه میرسیم — درک جزئی که اتفاق میافتد در نفس خود شما؛ یعنی آنچه که شما برداشت میکنی از این حرف، به نور علم است. اما خودِ نور علم یک واسطه است.
آن کشفی که در وجود شما اتفاق میافتد و منکشف میشود حقیقت، نباید بگذاریم بکشد به لحظهٔ موت. همینجا موتوا قبل أن تموتوا؛ که نرسد به آنجا که:
«فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَآءَكَ فَبَصَرُكَ ٱلْيَوْمَ حَدِيدٌ» (ق/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پردهات را از تو برداشتیم و دیدهات امروز تیز است.
آن لحظه پرده نرود کنار که چشمت تیز شود به حقایق و لال شوی موقع موت. همینجا آن درک باطنی که در ملکوت و صقع نفس — پنهانیترین آن مکمن غیب — فهم، چشیدن، رسیدن، دارا شدن، نه صرفاً دانا شدن. آن دارایی، آن داشتهها، چشیدهها، فهمیدنها، رسیدنها که تو همان میشوی. آن چیزی که اتفاق میافتد به آن میگویند معرفت. آن باطن در حقیقت نور علم میآید کمک میکند که من و شما را به معرفت بکشاند. آن دیگر درک جزئی است؛ در درون اتفاق میافتد.
دانا شدن غیر از دارا شدن است. میشود کسی همهٔ اصطلاحات را بلَد باشد و هیچچیز نچشیده باشد. معرفت وقتی آمد، تو همان میشوی که چشیدهای. دیگر نمیتوانی از آن جدا شوی؛ چون از تو جدا نیست. علمِ روی کاغذ را میشود فراموش کرد؛ داراییِ باطن را نه.
عبادت یعنی معرفت
حالا به هر میزانی که به وساطت نور علم و به درک جزئی — یعنی معرفت — برسی. فرمود:
«وَمَا خَلَقْتُ ٱلْجِنَّ وَٱلْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» (ذاریات/۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و جن و انس را نیافریدم مگر برای اینکه مرا بپرستند.
اصلاً جن و انس را نیافریدیم مگر برای عبادت. تمام مفسرین شیعه زیرش فرمودهاند: أی لیعرفون. این عبادت حقیقت و باطنش یعنی عرفان، یعنی معرفت. معرفت باطن علم بود.
پس زنجیره این شد: رضا → اسلام → تسلیم → نور علم → معرفت. خلقت برای عبادت است و عبادت یعنی معرفت. اگر معرفت نباشد، عبادت پوستهای است که خستگی میآورد و معراج نمیشود. اگر معرفت باشد، همان پوسته پل میشود بهسوی باطن.
از ظاهر احکام تا باطن حکمت
حالا باطن معرفت چیست؟ آن معرفت که درک جزئی است میآید که شما را چه کار کند عزیزان دلم؟ به حکم الهی برساند. حکم. تمام دین احکام الهیاند. جمعِ حکم میشود احکام. ما نباید احکام را دستکم بگیریم.
لذا در سیر و سلوک ابتدا از همین پوستهٔ ظاهری و احکام شروع میشود. همهٔ مراجع فرمودهاند آن احکامی که ما عموماً نیاز به اینها داریم در مسیر عبودیتمان، واجب است که اینها را یاد بگیریم. رسالهٔ شرعیه باید داشته باشیم؛ رسالهٔ عملیه داشته باشیم. تا نماز و روزه و این ظواهر که پوستهاند، تا ما یواشیواش از همینجا پل بزنیم — ظاهر هم که عنوان باطن است — تا به باطن برسیم.
ما باید موت را بچشیم که سفر از ظاهر به باطن است. از ظاهر نمازت به باطنش پل بزنی که نمازت معراج شود. وگرنه از ظاهر نماز که جز خستگی چیزی ندارد. ظاهر نماز چه دارد؟ همه قیام و رکوع و بلند شدن و نشستن و بلند شدن و زبان خشک؛ و روزهای که میخواهی هی ذکر بگویی اذیت میشوی. گرما، سرما، خواب شیرین صبح را بزنی بلند شوی. همهاش اذیت است؛ چون بحث طبع و طبیعت است و ماده است و جسم و جسد. و انزلِ مراتب اینها مربوط به نشئهٔ دنیا و ظاهر قصه است؛ یعنی آن عبادت و پوستهٔ ظاهری همهاش اذیت است.
چگونه که لذت میشود و معراج؟
«ٱلصَّلَوٰةُ مِعْرَاجُ ٱلْمُؤْمِنِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نماز معراج مؤمن است.
عزیز دلم وقتی که به باطنش راه پیدا کنی؛ یعنی از طریق ظاهر قرآن، از طریق ظاهر نماز، از طریق ظاهر حج، ظاهر روزه، ظاهر ذکر، آنقدر اصرار کنی، التجا کنی — اصطلاحاً در عرفان میگویند تردّد کنی — ورد زبانت بشود تا به باطنش راه پیدا کنی. آن باطن میشود سفر از ظاهر به باطن.
هرچه شما عبادات را سفر کردی از ظاهر به باطن، به همان میزان به حقیقت حکم الهی رسیدی؛ که به آن میگویند چه حالا بفرمایید؟ اسمش را خودِ حکم به آن در قرآن میگویند حکمت. به به به.
ظاهر را رها نکن به خیال باطن؛ باطن از ظاهر میروید. رساله را زمین نگذار. نماز را سبک نشمار. از همین پوسته باید پل زد. اگر پوسته نباشد، باطن را از کجا شروع کنی؟ و اگر در پوسته بمانی، تا آخر خستهای و معراج ندیدهای.
ویعلمهم الکتاب والحکمة
«وَيُعَلِّمُهُمُ ٱلْكِتَٰبَ وَٱلْحِكْمَةَ» (جمعه/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به آنان کتاب و حکمت میآموزد.
ببینید به کجا رسیدیم حالا؟ منظور داشتم از این سیر که اینها همهاش مقدمه است البته؛ که آن مثل موشک نقطهزن، آن نقطهٔ اصلی را بزنیم. که حالا جالب است با تعلیم شروع میشود: «ویعلمهم الکتاب» — کتاب را علمش را تعلیم بگیر. باز از علم میروی. اما «والحکمة» عطف به حکمت؛ یعنی از طریق نور علم میتوانی به باطن که آن حکمت است برسی.
«يسٓ وَٱلْقُرْءَانِ ٱلْحَكِيمِ» (یس/۱–۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یس. سوگند به قرآنِ حکیم.
«وَلَا يُمْكِنُ ٱلْفِرَارُ مِنْ حُكُومَتِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گریختن از حکومت تو ممکن نیست.
همهاش بحث حکم است، حکمت است، استحکام است، محکم بودن است. کسی به آنجا رسید دیگر محکم میشود. کسی به باطن نماز رسید محکم میشود. پوستش را بکنید دست از نماز نمیکشد. تمام مشکلات عالم را سرش بریزید، این تازه مشتاق نماز خواندن میشود. هرگونه سؤالی برایش پیش میآید به نماز میایستد. میخواهد بفهمد، بچشد. فهمیدن و چشیدن مربوط به باطن است نه ظاهر.
این است که شیخالرئیس میفرماید در هر امری که مشکل علمی در آن گیر کردم نماز خواندم و آن برایم حل شد. چون سیر از ظاهر به باطن است؛ دیگر به این میگویند حکمت.
حکمت یعنی حکم در تو پیاده شده؛ تو محکم شدهای. دیگر بادِ شبهه و توفانِ دنیا تو را از جا نمیکند. نماز برایت ابزار کشف است، نه فقط تکلیف. ابنسینا وقتی در مسئلهٔ علمی میماند به نماز میایستاد؛ چون میدانست فهمیدن از باطن میآید و باطن از ظاهر نماز باز میشود.
شیخ حرّ عاملی و طلب مهلت
حالا یک روایت تقدیم کنم کیف کنید؛ نوش جانتان. خدا رحمت کند شیخ حرّ عاملی را که ایشان در ده سالگی به رحمت حق رفت. الان از یک بچهٔ دهساله بپرسم آقا شما آرزوت چیست؟ چه دوست داری؟ چه میخواهی؟ معمولاً دیگر باید بگوید چیپس و پفک و پفیلا و این جور چیزها؛ دیگر فوقش پلیاستیشن و یک موبایل مثلاً خوب. ده سالش بود عزیزان دلم — نوجوانان حاضر در مجلس — از دنیا رفت. حکم الهی بر این قضا تعلق گرفت.
بعد امام عصر — خب حکم الهی است که تشریف میآورند. امام عصر تشریف آوردند به اتفاق امیرالمؤمنین. میگوید:
«مَن يَمُتْ يَرَنِى»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرکس بمیرد مرا میبیند.
هرکس که بمیرد منِ علی را میبیند. تشریف آوردند. شیخ حرّ عاملی که در صحن انقلاب رضوی — انشاءالله آن پشت به حرم بایستید، بغل ورودی؛ یک ذره اینورتر پله میخورد میرود پایین؛ بروید حتماً زیارت ایشان — ایشان به گریه افتاد امام عصرش را که دید. چرا گریه میکنی عزیزم؟ عرض کرد آقا جان من مردم در حالی که کاری برای شما و دین نکردم. ببینید نگاه را، درک را، خواسته و طلب وجودی را. میشود از خدا بخواهی آقا جان به من مهلت دوبارهای بدهی برگردم یک کاری برای شما و دین خدا بکنم؟
خب ببینید آمال و آرزوهای بچهٔ دهساله. خودمان را بسنجیم. حضرت یک جرعه آبی به ایشان دادند؛ خوردند؛ دو مرتبه زنده شدند؛ به دنیا برگشتند. صد و هفتاد جلد کتاب نوشتند؛ یکیاش وسائل الشیعه است. که من از آن دارم الان برای شما این مقدمه را چیدم؛ بدانید که ارزش دارد این مطلب. تو کتاب یک چنین کسی آمده.
آرزوی یک دهساله اگر دین باشد، عمر دوباره میگیرد و کتابخانه پر میکند. آرزوی ما اگر چیپس و صفحه باشد، همان را هم از ما میگیرند و خالی میمانیم. طلب، هویت است. ببین طلبات چیست تا بفهمی که هستی.
تمام حکمت در سینهٔ علی
فرمود خدای منّان — بحث ما چه بود؟ یک دور دیگر سلسلهوار. رضایت حق در اسلام. برای اینکه اسلام پیاده شود نیاز به تسلیم. حقیقت اسلام تسلیم است. تسلیم نیازمند نور علم است؛ با جهل نمیشود. علم باید ما را به معرفت برساند؛ و معرفت هم هرچقدر قدرتش بیشتر شد، باطنش میشود حکمت. حالا رسیدیم به اصل بحث.
فرمود خدای منّان تمام حکمت را — که ملاصدرا به این میگوید حکمت متعالیه — تمام حکمت را در سینهٔ علی بن ابیطالب قرار داد. همانطور که تمام عقل را به امام حسن مجتبی بخشید. یعنی رسیدن به حکمت از طریق عقل است. یعنی اصلاً امام حسن بابِ علی است؛ بابِ باباست.
همانطوری که تمام زیباییها و جمال عالم را به حضرت صدیقهٔ شهیده فاطمه زهرا بخشید — سلاماللهعلیها — و همهٔ احسانها و نیکوییها را به آقا اباعبدالله الحسین بخشید:
«يَٰقَدِيمَ ٱلْإِحْسَانِ وَحَقَّ ٱلْحَسَنِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای که احسانت دیرین است، و به حقّ حسن.
همهٔ احسانها را. همهٔ حکمت کجا؟ تو دامن امیرالمؤمنین. حالا شما این سیر را برعکس بیاور. گفتیم که بخواهی رضایت الهی را پیش بگیری: اسلام، تسلیم، نور علم، معرفت و حکمت. حالا حکمت کجاست؟ تو دامن امیرالمؤمنین. بسم الله.
گر گدا کاهل بود تقصیر صاحبخانه چیست؟ وای به حال کسی که برود نجف و ضریح مولا را بگیرد چیزی جز حکمت بخواهد؛ چیزی جز علم و دانش و معرفت بخواهد. این باخته. آقا که کریم است؛ اما تو نباید کاهل باشی.
غدیر یعنی همین در را باز کردند. بسته را گذاشتند روی دست پیامبر که ابلاغ کند: سعادت بشر تا قیام قیامت در دامان علی است. اگر رفتی نجف و حاجت دنیایت را خواستی و حکمت را نخواستی، از همان بسته غافل ماندهای. کریم میدهد؛ اما گدای کاهل خودش را محروم کرده است.
امیر یعنی میرة العلم
اصلاً هیچوقت رفتیم ریشهیابی کنیم که امیر یعنی چه؟ امیر مگر نمیگویند فقط حیدر امیرالمؤمنین است؟ خودشان فرمودند. امام صادق صلواتاللهعلیه فرمود فقط به علی بن ابیطالب بگویید امیرالمؤمنین.
حالا چرا اصلاً امیر یعنی چه؟ شما الان بروی سرچ کنی مثلاً تو گوگل و فضاهای مجازی تا تهش را بروی میبینی همهاش زدهاند فرمانده، سرلشکر، بزرگ، جلودار، پیشوا، رهبر، صاحب فرمان. این چیزها گفتهاند. در صورتی که این نیست.
اجازه بدهید حالش را دارید؛ در زمینهٔ اینکه امیر اصلاً یعنی چه دو تا روایت تقدیم کنم. خیلی شیرین است. نگاهتان را عوض کند که اصلاً امروز بگویی یا امیرالمؤمنین کیف کنی. پیش از این هم میکردی؛ اما یک ذره به آن باطنش نزدیکتر شوی.
روایت امام صادق؛ خوراک علم
ببینید عزیزان. روایت اول: امام صادق صلواتاللهعلیه فرمود آن حضرت به لقب امیر مؤمنان نامیده شده. چرا آقا؟ چرا امام عالم — ملکوت عالم، کشّاف حقایق — امام جعفر صادق، قربانت بروم، چرا امیرالمؤمنین؟
فرمود — امام صادق دارد میفرماید ها؛ نه منِ بچه طلبه. امیر از میرة العلم است. اصلاً میرة یعنی چه؟ میرة یعنی طعام؛ یعنی آذوقه؛ یعنی آن چیزی که تو برای رشدت به آن نیاز داری؛ تغذیهٔ تو است. حالا میفرماید امیر از میرة العلم است؛ یعنی همان خوراک علم را رساندن به دیگران.
«إِنَّمَا هُوَ مِن مِيرَةِ ٱلْعِلْمِ وَذَٰلِكَ أَنَّ ٱلْعُلَمَآءَ مِنْ عِلْمِهِ ٱمْتَارُوا وَمِن مِيرَتِهِ ٱسْتَعْمَلُوا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز این نیست که این لقب از میرة علم است؛ و این از آن روست که عالمان از علم او توشه برگرفتهاند و از آذوقهٔ او به کار بستهاند.
زیرا حضرت دارد میفرماید زیرا از علم او مؤمنان بهره میبرند. از علمِ که؟ امیرالمؤمنین. و علمی را که از او ستاندهاند به کار میگیرند؛ چون عین حکمت است. محکم وارد میآورد.
یک روزی حدود ده پانزده سال پیش در جمع فرهیختگان و اندیشمندان این را گفتم. بعد یک آقایی با ما دعوا کرد به شدت؛ گفت من بیست سال است معلم عربیام، دانشگاه تدریس کردهام، فلان. چرا شما از خودت حرف درمیآوری؟ هیچجا این را ندیدهام. گفتم چون شما ندیدهای یعنی باطل است؟ بعد منبع و مأخذش را به ایشان گفتم. خیلی برایش عجیب بود. امام صادق دارد میفرماید عزیزان: امیر از میرة العلم است.
علت اینکه شهدای ما آنطور ایستادند، علت اینکه امثال شهید امیر عبداللهیان — که به قول یکی از علما ایشان عارف بالله بود؛ علیرغم اینکه با دنیا ارتباط داشت، با اینکه زبان دنیا را هم خوب بلد بود، بقیه پوزیشنشان را گرفته بودند — اما آنطور محکم و استوار دیپلماسی تمدنی را جایگزین دیپلماسی انفعالی کرد. دیپلماسی ترس، سازش، انفعال. به قول خودشان گفتوگو؛ اما گفتوگو نبود، گفتوگفت بود. فقط شما حرف زدید و آنها ناز کردند. دیپلماسی تمدنی یعنی همراه با عزت.
محکم ایستادن از حکمت است؛ و حکمت خوراکی است که از سفرهٔ امیر میآید. اگر میرة العلم به دلت رسید، دیگر با ترس و سازش معامله نمیکنی. علم کلی را خیلیها دارند؛ آن درک جزئی که تو را محکم میکند از دامان علی میآید. شهدا این را چشیده بودند؛ لذا پوستشان را هم بکنی دست از حق نمیکشیدند.
سبقهٔ ایرانی و ادوار طبیعت
ما ایرانی تمدن چندینهزارساله داریم. ریشهٔ ما از اجداد ماست؛ از انبیای ماست. اول کسانی که به اهلبیت گرویدند ایرانیان بودند. حالا شما بروی سبقهٔ خودتان را درآورید کیف میکنید.
در کشتی نوح که قطعاً جد ما بوده. چون همه از دنیا رفتند دیگر. حالا یک روایت میگوید هشتاد نفر سوار کشتی؛ بقیهٔ همهٔ دنیا را آب گرفت. و اصلاً دورههای قیامت اینطوریهاست. بر اساس رسالهٔ «رصد و فصد» حضرت استاد علامه حسنزاده که آنجا از جهت علم حیوی و نجوم و ارصاد و اینها اثبات میکنند که صد و هشتاد و شش هزار سال بعد دو مرتبه کل زمین را آب میگیرد. حالا اینها دورههای طبیعتاند که به وقتش باید با هم دربارهاش انشاءالله بحث کنیم اگر توفیقش بود: که بین هر دوره که قیامتش میخواهد به پا شود کل زمین را آب میگیرد. آن موقع هم گرفت؛ همه از دنیا رفتند جز آن هشتاد نفری که تو کشتی حضرت نوح بودند. پدر من و شما سوار بر آن کشتی بودند. وگرنه الان ما نبودیم. هرکی بوده دمش گرم. برایش صلوات بفرستید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.
ما سابقه داریم. حالا بماند؛ این خودش سیر تاریخی است به وقتش.
روایت جابر از امام باقر؛ نمیر أهلنا
از امام باقر عرض کنم. به به. جابر بن یزید میگوید به امام باقر گفتم چرا امیرالمؤمنین به این لقب نامیده شده؟ فرمودند زیرا مؤمنان — به به؛ یعنی شماها — آذوقهٔ علم و معرفت را از او اخذ میکنند. مؤمنان اخذ آذوقهشان از امیرشان است. میر العلم. میرة العلم یعنی علم و معرفت هرکجا که باشد تو دامن امیرالمؤمنین است؛ و رزق من و شما دست آقاست.
«لِأَنَّهُ يَمِيرُهُمُ ٱلْعِلْمَ أَمَا سَمِعْتَ فِى كِتَٰبِ ٱللَّهِ: وَنَمِيرُ أَهْلَنَا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زیرا او علم را بهعنوان آذوقه به آنان میرساند. مگر در کتاب خدا نشنیدهای: و خانوادهٔ خود را آذوقه میرسانیم؟
هرکس آمده هیئت که رزق علمی، رزق معرفتی و رزق حکمی بگیرد — که اینها ترتیبت و ربطش را با همدیگر الان بحث کردیم — بخواهد بیاید بگیرد از همین آقاست. خوش آمدید. این حسینیه علی بن ابیطالب است.
حضرت میفرمود — ادامهٔ فرمایش امام باقر است — «مگر نشنیدهای؟» حالا این را ببینید. آقا تمام دستورات اهلبیت علیهمالسلام بر اساس قرآن است.
مثلاً یک کسی آمد پیش امام صادق. این را خدمتتان عرض کنم؛ پررویی نشود حالا به هر حال. چون از استادمان من ندیدم این را؛ یعنی منبعش را تو کتابها من از جهلم پیدا نکردم. ولی از استاد، حضرت علامه حسنزاده، شنیدیم یک روز که فرمودند شخصی آمد پیش امام صادق گفت آقا معدهدرد دارم، سوءهاضمه اینها. حضرت دستوری دادند که مثلاً عسل را با این بیامیزد اینطوری استفاده کند. همان پزشکی طبیعی، طب اسلامی، طب سنتی حالا هرچه. بعد رفت تشکر کرد؛ حضرت صدایش کرد فرمود چرا از من نپرسیدی این را از کجای قرآن درآوردم؟ تمام دستورات اهلبیت بر اساس قرآن است.
بعد اینجا حضرت باقر العلوم — شکافندهٔ علوم — که در شهادت آقا باز مفتخر بودیم اینجا علت این باقر بودن را از لسان رهبر عزیز خدمت شما عرض کردیم. فرمودند که «مگر نشنیدهای؟» دارد ریشهٔ این را میگوید که چرا ما میگوییم امیر یعنی روزیرسان.
«وَنَمِيرُ أَهْلَنَا» (یوسف/۶۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خانوادهٔ خود را آذوقه میرسانیم.
کیا؟ فرزندان یعقوب وقتی خدمت برادرشان حضرت یوسف رسیدند — هنوز نشناخته بودند — گفتند ونمیر أهلنا. آقا میخواهیم برای اهلمان آذوقه تهیه کنیم؛ بهشان آذوقه و طعام برسانیم. مگر نشنیدهای که تو قرآن «نمیر أهلنا» و خانوادهٔ خود را آذوقه میرسانیم. حضرت فرمود اشاره به این آیه؛ پس این یعنی روزیرسان.
امیر یعنی فرماندهٔ لشکر تنها نیست. امیر یعنی کسی که آذوقهٔ جان را میرساند. همانطور که برادران یوسف برای نان اهلشان آمدند مصر، مؤمن برای نان علمش باید بیاید سر سفرهٔ علی. اگر نان علم را از جای دیگر بگیری، گرسنه میمانی ولو سفرهات رنگین باشد.
روایت عبدالمؤمن؛ رزق علمی به دست اوست
یک روایت دیگر هم حیف میآید این را نگویم؛ گرچه تقریباً وقتم تمام است. عبدالمؤمن میگوید به امام باقر علیهالصلاةوالسلام گفتم از چه رو امیر مؤمنان را بدین لقب نامیدند؟ فرمود زیرا آذوقهرسانی مؤمنان به دست اوست. اوست که آنان را خوراک علم میدهد.
«لِأَنَّ مِيرَةَ ٱلْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ هُوَ كَانَ يَمِيرُهُمُ ٱلْعِلْمَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زیرا آذوقهٔ مؤمنان از اوست؛ او بود که علم را بهعنوان خوراک به آنان میرساند.
اصلاً عزیزان من رزق ما دست امیرالمؤمنین است. من در محل کارم یک مقدار نقد میکنم کسانی را که خیلیها جرئت نمیکنند؛ میگویند نه، مثلاً دست به قلم میشود ما را معرفی میکند به اداری، یا نمیدانم اضافهکاریمان را قطع میکند و امثال اینها. همیشه بهشان میگویم خجالت بکشید. این چه تصور است که شما دارید. جرئت و جسارت داشته باشید: رزق ما دست امیرالمؤمنین است. اینها کیاند؟ تو با جرئت و جسارت حرفات را بزن، برو جلو. ببین مولا چگونه از تو حمایت کند از جایی که گمان نمیکنی.
تقوا و رزق من حیث لا یحتسب
«وَمَن يَتَّقِ ٱللَّهَ يَجْعَل لَّهُۥ مَخْرَجًا وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ» (طلاق/۲–۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هرکس از خدا پروا کند برای او راه بیرونرفتنی قرار میدهد، و از جایی که گمان نمیکند روزیاش میدهد.
اصلاً این قاعدهٔ الهیه است. چرا فرمود بعد از نماز واجب هرکس سه بار این آیه را بخواند و تقدم و تأخرش را با صلوات بکند رزقش زیاد میشود. توشه دیگر. هرکس تقوای الهی پیش بگیرد، خدا به او از جایی که گمان نمیکند رزق میرساند. کاملاً مشخص و مبیّن؛ صریح آیهٔ قرآن است. اصلاً تفسیر هم نمیخواهد.
کسی که دنبال امیرالمؤمنین باشد عزیز میشود. کسی که همیشه سر سفرهٔ مولا بنشیند آقا میشود. هرچقدر با مولا دمخور باشی عزیزم، آقا و عزیز عالم میشوی.
رزق فقط حقوق آخر ماه نیست. رزق علمی، رزق معرفتی، رزق حکمی هم رزق است؛ بلکه اصل رزق همان است. اگر از اضافهکاری ترسیدی و از حق گذشتی، نشان میدهد هنوز باور نکردهای که میرة مؤمنان به دست اوست. تقوا که آمد، مخرج باز میشود از جایی که حسابش را نکرده بودی.
عزت در سایهٔ امیرالمؤمنین
«وَلِلَّهِ ٱلْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِۦ وَلِلْمُؤْمِنِينَ» (منافقون/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و عزت از آنِ خدا و پیامبر او و مؤمنان است.
عزت پیش خدا و پیامبر و اهل ایمان است؛ که تفاسیر فرمودهاند این اهل ایمان امیرالمؤمنین و اولاد امیرالمؤمنیناند. آمدیم اینجا ما عزت بگیریم.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلْعَزِيزُ» (یوسف/۸۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای عزیز.
یا امیرالمؤمنین. به به به. پدر ماست. خجالت نکشیم.
عزت را از صندوق رأی و از میز اداره نخواه. عزت را از کسی بخواه که قرآن او را عزیز خوانده در زبان فرزندان یعقوب؛ و تفاسیر، مؤمنینِ آیه را بر علی و اولاد علی منطبق کردهاند. اگر سر سفرهاش نشستی عزیزی؛ اگر بریدی ذلیلی، ولو عنوانات بزرگ باشد.
یا أیها العزیز؛ خاتمه
من البته بحث را تمامنشده جمع کردم چون فرصت دیر شده؛ اشکال ندارد. همهمان با هم این آیه را قرائت کنیم. خطاب به امیر — حتی پیش از این خطاب به امام عصر میگفتیم؛ الان به امیرالمؤمنین.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا ٱلضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَٰعَةٍ مُّزْجَىٰةٍ فَأَوْفِ لَنَا ٱلْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَآ ۖ إِنَّ ٱللَّهَ يَجْزِى ٱلْمُتَصَدِّقِينَ» (یوسف/۸۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای عزیز، به ما و خاندان ما سختی رسیده و کالایی ناچیز آوردهایم؛ پس پیمانه را برای ما تمام کن و بر ما صدقه بده؛ که خدا صدقهدهندگان را پاداش میدهد.
هم من هم اهلم را پریشانی گرفته. من از طرف خانوادهام هم آمدهام. ما با دست خالی آمدهایم. کیل ما، ظرف ما را پر کن. میکائیل مجری رزق الهیه است؛ میکائیل، کیل.
«فَأَوْفِ لَنَا ٱلْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَا» (یوسف/۸۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پیمانه را برای ما تمام کن و بر ما صدقه بده.
یا علی به ما امروز صدقه بده. صدقهای دور سر پسرت مهدی بچرخان و تو دست ما بگذار.
«إِنَّ ٱللَّهَ يَجْزِى ٱلْمُتَصَدِّقِينَ» (یوسف/۸۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا خدا صدقهدهندگان را پاداش میدهد.
به ساحت امیرالمؤمنین و اولاد طاهرینش تا قیام قیامت صلوات ختم کنید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.