ددرس‌گفتارها

یا رب اعوذبک من همزات الشیاطین ومن شر نفسي ومن شر خلقک، خلقک.

بسم الله الرحمن الرحیم.

لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم.

اللهم ایکا نعبد وایکا نستعین.

الحمدلله على کل نعمته واسال الله من فضله.

السلام علیک یا داعی الله وربانی ایاته.

سلام علیکم ورحمة الله.

در ادامه کلمة فی معنى لقاء الله ملا محسن انتهای کلمه بودیم که اینجا رو توضیح دادیم.

و قد قیل ان المعرفة بذر المشاهده.

عرض کردیم که بذر شهود معرفت است و اینجا فکر کنم سه جلسه توقف کردیم یا بیشتر.

ادامه بدیم.

و فی الكافی عن الصادق علیه السلام.

ایشون اشاره می‌کنند به روایتی از امام صادق صلی الله علیه در کتاب شریف کافی مرحوم کلینی اعلا الله مقامه الشریف که لو يعلم الناس ما فی فضل معرفة الله تعالی ما مدوا اعینهم الی ما مدتها بالاعدی من زهرة الحیاة الدنیا ونعیمها ودنیا-- وکانت دنیاهم اقل عندهم مما یطئونه بأرجلهم و تنعموا بمعرفة الله تعالی وتلذذوا بها تلذذ من لم یزل فی روضات الجنان مع اولیاء الله.

چقدر این روایت شیرینه.

برای اینکه اهمیت معرفت رو که نتیجه‌ش می‌شه شهود به ما بفهمونه که از طریق معرفت و شناخت می‌شه به شهود رسید به مقام شهادت.

این روایت رو دلالت میاره که امام صادق صلی الله علیه فرمود که اگه مردم می‌دونستن لو يعلم الناس فی فضل معرفة الله تعالی.

اگه مردم می‌دونستن که در شناخت خدا چه فضیلت و چه امتیازاتی هست.

حالا ما خیلی چیزا رو می‌دونیم.

مثلا ارزش طلا رو، پول و اینا رو تو دنیا می‌دونیم.

چون یه مقدار ظاهرا ملموس‌تر بوده و توجه‌ها بیشتر معطوف اون بوده و هست.

ارزش اون رو می‌دونیم، آگاهی داریم بهش.

اما چون توجه‌هات به معرفت نیست یعنی کسی متوجه ارزشش نیست لذا بی‌خبرم هست قهرا.

بی‌خبره هست از جایگاه معرفت و علم.

لذا زیر بار علم و معرفت نمیرن خیلیا از جوونای ما حوصله اصلا تحصیل علم و معرفت ندارن.

اصلا حوصله حرف گوش دادن ندارن.

اما بهش بگو بیا مثلا یه صبح تا شب وایسا عرق بریز کار کن.

مثلا انقدر بهت پول میدم.

به به!

حتما میام، میام.

هر سختی رو حاضرم تحمل-- اونم بد نیست.

نمیگم که بده که.

خوبه اون هم.

باید باشه.

جوهره مرد به کارشه، تلاششه.

اما این ور چی؟

بی‌خبر بودن ما کار داده دست ما.

الان چقدر ما مردم برای دنیامون وقت می‌گذاریم که اونم باید باشه.

لا معاشة لا معادلة.

من لا معاشة لا معادلة.

کسی که معاش نداره معاد هم نداره.

آخرتش هم درست نمی‌شه.

همچنین فرمود من لا معادلة لا معاشة.

کسی هم که معادش رو توجه نداره، اونم گیر و گور زیادی تو امر معاشش پیش میاد.

شما فکر می‌کنی هیچ مشکلی نداره و معز مالیش پول مثلاً توپ و خیلی خوبه و عالیه و بدون هیچگونه مشکلی در صورتی که من أعرض عن ذکری فإن له معیشة ضنکا.

صریح آیه قرآن هر کس که پشت به ذکر ما بکنه معیشت زنک براش پیش میاد.

گرفتاری براش.

تو فکر می‌کنی وقتی میری تو وجودش، تو زندگیش می‌بینی اوه، اوه!

چقدر گرفتاری داره.

اما شما بی‌خبرین.

و این بی‌خبری ما کار داده دست ما.

از چی؟

از فضل و فضیلت شناخت خدا.

پس اگه مردم می‌دونستن اینو ما نمیگیم‌ها.

امام ملک و ملکوت، امام به حق ناطق حضرت امام صادق صلی الله علیه می‌فرمود که اگه مردم می‌دونستن که در شناخت خداوند چه فضیلتی و امتیازی هست چشم نمی‌انداختن.

ما مدوا اعینهم الی ما مدتها بالاعدی.

ما مدوا.

نمی‌کشیدند.

چشم نمی‌انداختند.

اعینهم.

چشم‌هاشون رو نمی‌کشوندن.

انگار که نظر عمیق نمی‌انداختن.

چشمشون رو پر نمی‌کرد به اون چیزی که ما به دشمنان دادیم.

از چی؟

من زهرة الحياة الدنيا و النعیمها.

از این زیبایی‌های زندگی دنیا و نعمت‌های اون.

[مکث] و اگر شما توجه داشتید به مراتب دنیای اون‌ها کوچک‌تر و کمتر بود.

نزد اون‌ها از اونچه که به پاهای خودشون به دنبال اون میرن و بهره‌مند می‌شن.

به وسیله‌ چی؟

شناخت خداوند.

یعنی انقدر این جلوه‌ها و زیبایی‌ها و دلبستگی‌ها و تعلقات و اعتبارات دنیا تو چشم شما کوچیک می‌شد [مکث]، که همه‌ی همت‌تون مصروف می‌شد به اینکه برید به سمت معرفت.

و اگر هم دنیایی رو حالا یک برداشتی و نصیبی و قسطی هم از دنیا داشتیم، بسترسازی‌ای بود برای اینکه بتونیم اون‌ور رو بسازیم و معرفت رو اخذ کنیم و لذت ببریم به وسیله این معرفت.

[مکث] حالا این لذت برای اهل معرفت کجاست؟

و کانت دنياهم أقل عندهم مما يطعونه بأرجلهم.

میگه اگر شما دقت می‌کردید دنیای اونا خیلی کوچیک بود برای شما از اون چیزی که خودتون به سمتش می‌رید.

و تنعموا بمعرفة الله تعالی.

متوجه می‌شدید که چقدر دنیای عالم‌های دنیاپرست کوچیکه.

شما می‌رفتید به سمت تنعم از معارف.

اون‌ها به سمت نعمت‌های دنیوی ف-- صرفا رفتن، زیبایی‌های ظاهری.

شما می‌رفتید به سمت کسب معارف.

و تنعموا بمعرفة الله تعالی.

تا خدای تعالی رو بشناسید.

و تلذذوا بها.

به به!

بعد لذت می‌بردید.

یعنی اگر می‌رفتید به سمت معرفت الله، خدا رو درست می‌شناختید که اون هم از مسیر و از کانال معرفت نفس عبور می‌کنه معرفت الله.

می‌فرمود که تلذ-تلذذوا بها به این معرفت خدا به شناخت خدا کیف می‌کردید.

به قول علامه جوادی آملی می‌فرمود اگر سلاطین عالم لذت یک آن کشف حقایق عالم رو بچشن، یعنی یه حقیقتی برای تو مکشوف بشه.

دیدی از این آها روشن، حالا روشن شدم.

یه نوری تو دلت بیاد.

العلم نور يضعه الله في قلب من يشاء.

اگه یه حقیقتی رو استیاد کنی، صید کنی از ملکوت وجودت، اگه سلاطین عالم این ذ-- لذت رو بچشن که نچشیدن، دست از سلطنت‌شون می‌کشند و میان سر سفره لذت‌های معنوی.

نچشیدن که گرفتار اونجان.

به مرور شما چشوندن.

بعد متاسفانه ما چشممون پر شده، سیر شده از این سفره‌های معنوی.

بی‌خبر مثل ماهی در آب باز میگیم آب، آب، آب.

بعد همش توجهمون به اون‌هاست.

در صورتی که ته دل، دقت کنید تا ته دل اون‌هایی که دارن لذت‌های دنیوی می‌برن اینن که ای کاش، کا-- ما مثل شما، جای شماها بودیم.

اون‌ها هم نفسش، اون مکمن غیب‌شون، اون فطرت خداجوشون غالبا این شکلیه.

مگر دیگه واقعا منکوس شده باشن.

و الا غالبا این شکلیه که وجدان‌شون الهیات رو درک می‌کنه و دوست دارن اون‌ها هم مثل شما پاک باشن.

اما دیگه انقدر رفتن به اون سمت عادت کردن دیگه نمی‌تونن بیان این‌ور.

کسر شأن می‌دونن در حسب ظاهر برای خودشون اومدن این‌ور رو.

بسیاری از کسانی که من خودم هم سن شما نوجوون که بودم، تو وادی انقلاب و مسجد و مسجد و حالا دین و نماز و هیئت و اینا اومده بودیم، زیر سن ده سال که بودم بسیاری از فامیل‌های ما منو مسخره می‌کردن اون موقع.

می‌گفتن بابا پشیمون میشی.

این چه وضعی؟

بیا سمت دنیا ببین چه خبره.

بیا ببین چرا نمیای از مثلا ثروت پدرت استفاده کنی؟

چه، چه، چه.

الان بدون استثناء همه‌شون التماس می‌کنن به من که تو رو خدا بیا بچه‌های ما رو هم بردار و ببر تو وادی خودتون.

فهمیدن چه غلطی کردن.

فهمیدن عمرشون تو مرتع و چراگاه شیطان گذشت.

ولی دیگه تموم شد.

حالا می‌خوان لااقل بچه‌هاشون مثل خودشون نباشه.

خودش اون موقع منو مسخره می‌کرد.

خودشون اون موقع دست می‌انداختن منو.

مثلا تو فامیل که می‌رفتم ، واقعا اینو میگم تمام فامیل منو دست می‌انداختن.

تا این حد.

حتی نمازخوناشون.

چون انقلابی بودیم، بسیج می‌رفتیم، چه.

بدون استثناء الان غبطه می‌خورن به احوال و حالات امثال ما و می‌خوان بچه‌هاشون مثل ما-- خودشون نشه.

می‌دونن چه مزبله‌دانی شدن، چه کردن، چه جمع کردن.

التماس می‌کنن لااقل بچه‌های ما که ثمر وجود ماست رو پیش شما ببر.

دیگه خبر ندارن که بابا از کوزه همان تراود، از کوزه همان برون تراود که در اوست.

هرچی تو اون کوزه هست همون بیرون میاد.

هرچی توش بریزی همون تراود می‌کنه به بیرون.

الولد و سر أبی.

سر خودتونن این‌ها.

اگرچه شاید نپذیرند چنین چیزی رو که چه خرابکاری کردن در حق بچه‌هاشون فکر می‌کنند.

حالا بماند وارد اون بحث نشیم.

می‌فرمود که اگر شما بدونید معرفت الله تعالی چه نعمتی‌ست، چنان لذت می‌برید از اون بها تلذذ من لم یذق.

حضرت توصیف می‌کنه این چه لذتیه.

لذت معرفت الله.

تلذذ من لم یذق فی روضات الجنان مع اولیاء الله.

به به، به به.

این لذتی‌ست که هیچ وقت تمامی نداره.

مع اولیاء الله ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم يحزنون.

با اونایی که نه خوفی داشتند نه حزنی داشتن تو دنیا.

اونجا تو غرفه‌های بهشتی تا ابد همراهید.

خب این چه لذت بالایی، چه شیرینی‌ای داره؟

اصلاً میشه اینو وصف کرد؟

میشه اینو قدر و قیمت بهش داد؟

میشه اندازه داد بهش؟

میشه قیاسش کرد با نعمت چند روزه دنیا؟

تمام.

که حضرت سلیمان نبی نمی‌دونم خبر دارید یا نه.

خب یکی از متنعم‌ترین انبیا بود.

سلیمان نبی علی النبي و آله و عليه الصلاة والسلام.

تمام اجنه تحت تسخیرش بودند.

تنها پیغمبری بود که اجنه رو چهره مثالی بهشون داد، تمثیل بهشون داد، تمثل بهشون داد که مردم ببیننشون.

ما الان اجنه رو نمی‌بینیم.

البته راهی داره ببینیم اما معمولا نمی‌بینیم.

تمثل بهشون داد.

مردم دیدن.

بعد دست و پاشونو زنجیر کرد.

همه طلسمات و حالا اون لوازم رمالی و جادوگری‌شون همه رو گرفت زیر معبد سلیمان تو بیت المقدس دفن کرد که الان اسرائیلی‌ها همش دنبال اونن.

یه وجه کارشون اونه، هدفشون.

خب این پیغمبر همه چی یعنی اجنه براش چیزایی ساخته بودن که و شنیدید دیگه وقتی از بلقیس وقتی از یمن اومد، وقتی تختش رو دید در نزد ایشون ملکه صبا بود دیگه.

وقتی اومد با اون همه لشکریانش که اومدن وارد تاج و تخت با اون همه لشکریان که حالا پونصد نفر فقط رو تختش جا میشدن که فقط بخوان پونصد نفر آدم تکیه می‌زدن رو تختش.

حساب کن چه تختی داشته.

تختی که میگن تخت بلقیس ما فکر می‌کنیم این تخته تختخواب مثلا معمولی تو خونه.

نه پونصد نفر می‌تونستن رو تخت ایشون تکیه کنن.

یه همچین تاج و تختی.

خیلی داشته.

اون رو یک چشم به هم زدن آسف بن برخیا آورد.

به یک حرف از هفتاد و دو، هفتاد و دو اسمی که یا حرفی که اسم اعظم داره به یک حرف که داشت تونست این کارو بکنه.

یه روایت میگه یک نمی یا یک قطره‌ای از دریای معارف نزدش بود.

این تونست این کار رو بکنه.

آورد با اون همه تاج و تخت وقتی وارد تا کاخ سلیمان نبی شد میگن مات و مبهوت این کاخ شده بود به قول ما.

بعد خب می‌دونید از بلور و مروارید و این‌ها کف تا کا تاح عذر شود کاخ حضرت سلیمان کفش مثل شیشه‌توری چجوریه؟

حالا تو روایت میگه بلور و مروارید که حالا به چه شکلی؟

خیلی دیگه بازش نکردن.

می‌ری باید برید ببینید [خنده] که به قدری زیبا بود مثل مثلا آب نما طوری مثل یه رودخونه‌ای.

چجوری بگیم؟

نمی‌تونیم بازش کنیم ما.

انگار که شما روی رودخونه راه بری.

زیر این بلورها، این شیشه‌ها پر از مروارید بود و آب از تو اینا حرکت می‌کرد.

که چیز عجب غریبیه وقتی میگن آدم نمی‌تونه تصور کنه.

چون ما ندیدیم شبیهش رو.

حضرت بلقیس وقتی وارد شد دامن مبارکش رو داد بالا.

که ما برای جوونی داشتیم می‌گفتیم گفت خب حاج آقا دامنشو داد بالا [خنده].

اونا مثل الان نبودن که حجاب‌های اونا کامل بوده.

حرکت کرد.

فکر کرد آب الان خیس می‌کنه دامنشو.

دامنشو داد بالا.

حضرت سلیمان فرمود نیازی به این کار نیست.

شما حرکت کن.

اون بلوره روش جریان.

اینو کی ساخت؟

یا اون تاج، تخت، اون تاج خود حالا امروزه میگن پنت هاوس.

تاج خود اون کاخ چقدر بلند بود که فقط از توسط دیوان از اجنه، دیوان از اجنه.

اون دیگه قوی‌ترین‌هاشونن.

خیلی بزرگن، خیلی قوین.

و البته به این جهت میگن دیو که خیلی هم خشن بودن و بعضیاشون هم شیطان صفت بودن اما مسخر حضرت سلیمان بودن.

چه بلندی داشت که اصلا بزرگترین جلال، جلال سقیراها رو شاید مثلا اگر می‌داشت حضرت سلیمان نمی‌تونست اونجا رو بسازه.

خلاصه همه تحت فرمانش بودند.

جن و انس، همه حیوانات حتی وحوش، ماهی‌ها، اینا همه بری و بحری و هوایی و همه.

اما توجه داشته باشید که آخرین پیغمبری که وارد بهشت می‌شود حضرت سلیمان است.

عجب!

چرا؟

علتش از نظر شما چیه؟

[همهمه].

جان؟

کار اشتباه.

بلند بگو.

شاید کار اشتباه کرده.

اشتباه نکرده.

اگه اشتباه کرده بود که پیغمبر نمی‌شد.

پیغمبر معصومه حتی از اشتباه.

شاید از دنیا زیاد استفاده کرده.

آفرین.

اسمت چیه شما؟

[خنده] بله.

جان؟

عضو جدیدم.

عضو جدیدن؟

خب ایشونو قدرشو بدونید.

نگهش دارید انشاالله.

روش کار کنید [خنده].

چون از دنیا بیش از همه انبیا دیگه استفاده کرده و داشت.

آخرین بود حساب کتاب باید پس بده.

"في حلالها حساب و في حرامها عقاب".

حلاله اما حساب کتاب باید پس بده.

اون همه دارا-- داشتی چه کردی؟

حساب کتاب خدا کاملا دقیقه.

حالا به همین خاطر بزرگان اهل معرفت فرمودند که علتش اینه چون از دنیا خیلی داشت.

و حضرت پیغمبر عزیز عالم گنجینه‌های آسمان‌ها و زمین دستش بود.

اما چگونه زندگی کرد؟

به حداقل ممکن.

اون همه ثروت حضرت خدیجه ریخت به پاش.

بزرگ‌ترین تاجر زمان خودش بود حضرت خدیجه.

میگن یک، یک قافله تجاری حضرت خدیجه سلام الله علیها یک قافله‌اش چندین قافله داشت فقط هزار شتر بار می‌کشیدند.

یه دونه‌اش.

مثل اینکه الان هزار تا مثلا تریلی ترانزیت رو هزار تا پشت سر هم مثلا یک تجارت مثلا یه آدم باشه.

یا مثلا شاید بتونیم بگیم مثلا ده تا کشتی مثلا یه تجارت یه نفر باشه اینطوری به روزش بخوایم بکنیم.

همه رو داد به پیغمبر.

گفت من و شما بودیم چیکار می‌کردیم؟

[خنده] همه رو خرج [مکث] اسلام و مسلمین، هیئت، انقلاب.

آره؟

اما حالا کنارش رفته یه ویلایی هم بالاخره یه ویلا توش جکوزی و یه استخر سرپوشیده آب گرمی.

یه بنز و- یه حالا بنزی، یه ماشین شاسی بلندی، یه دونه دو، دو تا که نه، یه دونه بالاخره برای خودمون میگه دو تا بقیه‌شو غیر از اینه؟

ما ماشین- من از اول عمرم.

جان؟

ماشین شاسی بلند هم سرزبانم افتاد.

باریکلا برای سرزبان مصطفی.

بله شاسی بلندی توش هم پر کنی از بسته‌های غذایی ببری [خنده].

خدا انشاالله این شاسی‌ها رو بلند کنه اینا رو [خنده].

بله خوبه اینا.

شاید شما بگید گربه دستش به گوش نمی‌رسه میگه پیف پیف بو میده.

اما نه اینطوری نیست.

ما الحمدالله داشتیم و حالا بماند.

[مکث] من کریم‌ترین آدمی که تو آدم‌های بخشنده دور و ورم تو این پنجاه و سه سال عمرم دیدم بعد از پدر خودم [مکث] که هرچی داشت در راه خدا بخشید و خانه‌ها برای دیگران خرید، کارگاه‌ها، خونه‌ها، مغازه‌ها، جشن ازدواج برای چه عالم و جهیزیه، چی، چی، چی، او تا دلت بخواد.

و یه نفرو دیدم که خیلی دست دهنده داشت و تمام مال اموَلکش رو در راه اسلام و اینا نیت کرده بود هزینه کنه.

وقتی من پیش ایشون نشستم گفت و گو کردیم گفت "من فقط در حدی که یه خونه خوب تو تهران بخرم برای خودم و یک ویلای خیلی خوب و یکی دو تا" گفت "یکی دو تا ویلا و یه ماشین خوب برای خودم، بقیه‌شو می‌خوام-".

یعنی کریم‌ترین آدما رو هم پیدا کنی تو، می‌بینی که خودش رو هضمی، چیه که بیاد شب عروسیش لباس عروسیش رو در آره ببخشه؟

خب یه لباس دیگه از خونه در میاوردی می‌دادی.

کی این کارو می‌کنه؟

اصلا نمونه نداره.

یعنی دو تا نیست.

نداریم.

بیخود نگردیم.

[مکث] یا امیرالمؤمنین با غلامش بره بازار دو تا لباس تهیه کنه روز عید بعد اون خوشگل‌ترشو، به روزترشو، مد روزشو اصطلاحا رو بده به غلامش.

اون مثلا [مکث] معمولی‌شو برای خودش بردارد بگه غلامش بگه آقا شما امیرالمؤمنین شما خلیفه مسلمینی.

برامون شما جوونی من دیگه پیرم.

[مکث] تا انگشترشو مثلا توی رکوع ببخشه.

ما باشیم چیکار می‌کنیم؟

آقا نه بخش-- مخصوصا نمازم استغفرالله.

نماز، نمازمون مشکل پیدا می‌کنه.

تو نماز انگشترشو در بیاره بده.

شوخی نیست به اینا فکر کنیم.

کاری که سردار سلیمانی کرد کار کمی نبود.

در حین قنوت گل رو از دست اون بچه گرفتن کار هر کسی نیست.

یعنی من خودم بارها خودم فکر کردم، خودم رو گذاشتم جای سردار.

اگه یه بچه وسط قنوت میومد به من این همه دم می‌زنن من عاشق جوون‌ها و نوجوون‌ها رو تربیت نفوس و بعد این‌ها رو روی سرمون گذاشت.

اینا قریب‌الاهل به مـ-مبدا هستن با همه ادعاها هر وقت خودم رو می‌ذارم جای سردار سلیمانی میگم بابا دوربین داره می‌گیرتت.

نکن اصلا دوربینم بخوره تو سرش.

میگم نه اصلا نمیشه من دستم رو از قنوت خارج کنم، از حالت نماز خارج کنم، این از ب-بچه بگیرم.

خیلی آدم مؤهدی باشن میگم خدا بالاخره میگه بابا مثلا منو ترجیح دادی یا بچه رو؟

نه اون می‌گیره.

اصلا توجه می‌گیره.

اصلا این رو در ادامه کار توحیدش میدونه.

در طول هم می‌بینه نه در عرض.

ما چون در عرض می‌بینیم مشکل پیدا می‌کنیم.

فقط نمازمون شاید برای خدا باشه، بقیه نیست.

مثل اینکه پیغمبر وعده داده بود که هرکس بتونه دو رکعت نماز بدون اینکه سر سوزنی فکرش منصرف بشه از حضرت حق بخونه، من حالا یادم نیست ده تا شتر چقدر بهش هدیه می‌کنم.

مثل الان اون شترهای تاویه‌های قدبلند اون موقع مثل ماشین الان بوده.

مثلا یکی بگه آقا من ده تا ماشین بهت میدم.

هیچکس نتونست این کارو بکنه.

امیرالمؤمنین تونست این کارو بکنه.

ولی در سلام نمازش تو فکر این بود مولا که این شترها رو از پیغمبر گرفت چجوری بین فقرا تقسیمش کنه.

بعد یه کسی اشکال کرد که پس امیرالمؤمنین هم همش فکرش پیش خدا نبود، منصرف شد.

اشکال کرد.

پیغمبر فرمود علی تو این فکر بود که این شترها رو چگونه بین فقرا تقسیم کنه خدا راضی باشه تو سلام نمازش.

این در طول، در طول توحیده.

مثل اینایی که اشکال می‌کنند چگونه امیرالمؤمنین تو سجده از پای مبارک تیغ کشیدن که وقتی بیدار بود تیغ-- تیری رفته بود شکسته بود تو استخون پای حضرت.

شکسته بود.

یعنی نمی‌تونست سر جاش.

می‌خواستن بکشن داد حضرت.

امیرالمؤمنین خیبرشکن عالم صدای ناله‌اش بلند میشد.

طاقت نمیآورد به صورت معمول.

گفتن فقط یک راه داره.

اونم تو سجده نماز که بود تیر رو کشیدن.

اصلا حضرت متوجه نشد.

اینو از بچگی ما شنیدیم دیگه.

بعد میان میگن چگونه اینطور؟

اگه اینطور بود چگونه تو رکوع متوجه حضور فقیر شد و انگشترشو داد؟

اشکال می‌کنن.

یه جوابش البته اینها.

این کارو در طول نماز و عبادتش میدید نه جدایی از این .

حالا دیگه نکته‌ای رو می‌خواستیم عرض کنیم اینهمه توضیح دادیم ببخشید.

به جهت وجود عزیزانی که [نفس عمیق] به هر حال دفتر وجودشون هنوز خیلی قلم نخورده و خداروشکر سطر‌های نانوشته زیاد دارن مثل ما خ-غلط غلوط و خط خطی زیاد نیست دفتر وجودشون، کتاب وجودشون، این‌ها رو اینچ- به این صورت گفتم که این بچه‌ترها انشاالله متوجه حقیقت بشن.

ما نمیگیم کلا دنیا رو ببوسیم بذاریم کنار.

نه ولی بالاخره [نفس عمیق] در مسیر کمال، در مسیر کمال و لقاء الهی از اون استفاده بکنیم.

خلاصه‌ش این بود که اینجا ملا صدرا این انتهای بحث چی گفت؟

فرمود اصل لقاء خدا به میزان کسب معرفت الهی‌ست.

هر چقدر معرفت داشته باشی همون مقدار به لقاء الهی می‌رسی که این بزرگ‌ترین لذت [نفس عمیق]ی که تو دنیا هست همینه و بزرگ‌ترین لذت بهشت هم تجلی حقایق برای اهل بهشته.

اینو یادمون باشه.

اگه من از، از منو شما الان، همین الان بخوام از شما امتحان بگیرم یا بعدا امتحان بگیرم.

یه سؤال امتحانی این باشه.

بزرگ‌ترین لذت عالم چیست؟

چه در دنیا، چه در آخرت.

اصلا تا ابد.

بزرگ‌ترین لذتی که در بهشت وجود داره چیه؟

چی می‌گید؟

کسب معرفت الهی.

احسن.

کسب معرفت الهی که در آینه تجلیات الهی رخ میده.

یعنی خدا جلوه می‌کنه، ظهور می‌کنه که تو بشناسیش.

به این میگن تجلی.

کسب معرفت.

این بزرگ‌ترین لذت اهل بهشته.

حالا اونایی که دنبال حوری و قصر و نهر و این‌ها بودن دیگه امشب ناامید شدن.

میگن عجب!

ما دلمونو به چی خوش کرده بودیم.

بزرگ‌ترین لذت بهشت تجلی حق و تجلی سید الشهدا برای اهل بهشته که یعنی ظهور.

ظهور یعنی کسب معرفت تو.

تو خدا رو بشناسی.

تو امام حسین رو بشناسی.

این بزرگ‌ترین لذت اون وره.

خب اینو از الان کسب کنیم که به این میگن خلاصه، خلاصه این کلمه شاید ده ها جلسه روش صحبت کردیم.

کلمه ملا محسن پیرامون همین قصه بود که میزان لقاء الله به میزان کسب معرفت اللهه.

الحمد لله رب العالمین صلوات ختم کنید.

اللهم صل على محمد