یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
استعاذه، بسمالله و سلام بر داعی الله
خود را به خدای منّان میسپاریم و سخن را با پناه بردن به او آغاز میکنیم.
«يَٰرَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَٰتِ ٱلشَّيَٰطِينِ وَمِن شَرِّ نَفْسِى وَمِن شَرِّ خَلْقِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از ضربهها و وسوسههای شیاطین، و از شرّ نفس خود، و از شرّ آفریدگانت، به تو پناه میبرم.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِىِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.
«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَتِهِ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتش؛ و از فضل او درخواست میکنم.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰدَاعِىَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِىَّ ءَايَٰتِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده بهسوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.
ادامهٔ کلمهٔ ملا محسن؛ المعرفة بذر المشاهدة
در ادامهٔ «کلمة فی معنی لقاء الله» از کلمات مکنونهٔ ملا محسن فیض کاشانی علیهالرحمه بودیم؛ انتهای همان کلمه. آنجا را توضیح دادیم. فیض نقل میکند:
«وَقَدْ قِيلَ إِنَّ ٱلْمَعْرِفَةَ بَذْرُ ٱلْمُشَاهَدَةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفته شده است که معرفت، بذرِ مشاهده است.
عرض کردیم که بذر شهود، معرفت است. فکر میکنم سه جلسه — یا بیشتر — روی همین فقره توقف کردیم. ادامه میدهیم.
شهود بیمعرفت نمیروید. دانه را باید کاشت تا درخت بیاید. اگر معرفت نباشد، مشاهده هم نخواهد بود؛ و اگر معرفت درست باشد، راه بهسوی مقام شهادت و شهود باز میشود. تمام سخن امشب بر مدار همین است که اهمیت معرفت را — که نتیجهاش شهود است — از زبان امام صادق علیهالسلام بشنویم.
روایت کافی؛ فضل معرفة الله
فیض اشاره میکند به روایتی از امام صادق علیهالسلام در کتاب شریف کافی مرحوم کلینی — أعلى الله مقامه الشریف. چقدر این روایت شیرین است. برای اینکه اهمیت معرفت را که نتیجهاش شهود است به ما بفهماند؛ که از مسیر شناخت میشود به شهود رسید، به مقام شهادت. روایت دلالت میآورد بر همین.
«لَوْ يَعْلَمُ ٱلنَّاسُ مَا فِى فَضْلِ مَعْرِفَةِ ٱللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ مَا مَدُّوا أَعْيُنَهُمْ إِلَىٰ مَا مَتَّعَ ٱللَّهُ بِهِ ٱلْأَعْدَاءَ مِن زَهْرَةِ ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا وَنَعِيمِهَا وَكَانَتْ دُنْيَاهُمْ أَقَلَّ عِندَهُم مِّمَّا يَطَئُونَهُۥ بِأَرْجُلِهِمْ وَلَنُعِّمُوا بِمَعْرِفَةِ ٱللَّهِ جَلَّ وَعَزَّ وَتَلَذَّذُوا بِهَا تَلَذُّذَ مَن لَّمْ يَزَلْ فِى رَوْضَٰتِ ٱلْجِنَانِ مَعَ أَوْلِيَآءِ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر مردم میدانستند در فضل شناخت خداوند عزّوجل چه هست، چشمهایشان را به سوی آنچه خدا دشمنان را از شکوفهٔ زندگی دنیا و نعیمش بهرهمند کرده نمیکشیدند؛ و دنیای آنان نزدشان از آنچه با پاهای خود لگد میکنند کمتر میبود؛ و به معرفت خدا جلّوعز متنعّم میشدند و از آن چنان لذت میبردند که کسی که همواره در باغهای بهشت با اولیای خداست.
امام صادق علیهالسلام فرمود: اگر مردم میدانستند که در شناخت خدا چه فضیلت و چه امتیازاتی هست… . حالا ما خیلی چیزها را میدانیم. ارزش طلا را، ارزش پول را، ارزش اعتبارات دنیا را. چون ظاهراً ملموستر بوده و توجهها بیشتر معطوف به آن بوده و هست. آگاهی داریم به آن. اما چون توجهها به معرفت نیست — یعنی کسی متوجه ارزشش نیست — قهراً بیخبریم. بیخبریم از جایگاه معرفت و علم.
ما نمیگوییم مردم باید دنیا را نشناسند. میگوییم معرفت را هم به همان جدّیتی بشناسند که طلا را میشناسند. امام صادق علیهالسلام فرض را روی «لو یعلم» گذاشته: *اگر میدانستند*. پس مشکل جهل است، نه کمبود استعداد. تا قیمت را نفهمی، چشمات همچنان روی سفرهٔ دشمن پر میشود.
بیخبری از ارزش معرفت
لذا خیلیها زیر بار علم و معرفت نمیروند. خیلی از جوانهای ما حوصلهٔ تحصیل علم و معرفت را ندارند. اصلاً حوصلهٔ حرف گوش دادن ندارند. اما به او بگو بیا یک صبح تا شب بایست، عرق بریز، کار کن؛ اینقدر به تو پول میدهم. به به! حتماً میآیم. هر سختی را حاضرم تحمل کنم.
آن هم بد نیست. نمیگویم بد است. خوب است آن هم. باید باشد. جوهرهٔ مرد به کارش است، به تلاشش. اما اینور چی؟ بیخبر بودن ما کار داده دست ما.
الان چقدر ما مردم برای دنیایمان وقت میگذاریم — که آن هم باید باشد. اما معرفت را نمیشناسیم؛ لذا برایش سرمایهگذاری نمیکنیم. کسی که قیمت چیزی را نداند، برایش خرج نمیکند. قیمت طلا را میدانیم، برایش جان میکنیم. قیمت معرفت الله را نمیدانیم، حتی حوصلهٔ نشستن پای آن را نداریم.
امام ملک و ملکوت، امام بهحق ناطق، حضرت امام صادق علیهالسلام میفرمود اگر مردم میدانستند در شناخت خداوند چه فضیلتی هست، چشم نمیانداختند. ما مدّوا أعینهم: چشمهایشان را نمیکشیدند؛ نظر عمیق نمیانداختند؛ چشمشان را پر نمیکردند به آن چیزی که خدا به دشمنان داده است از زهرة الحیاة الدنیا و نعیمها — از این زیباییهای زندگی دنیا و نعمتهای آن.
«ما مدّوا» یعنی نمیکشیدند. چشم نمیانداختند. أعینهم: چشمهایشان را نمیگشودند. انگار نظر عمیق نمیانداختند. چشمشان را پر نمیکردند به آن چیزی که به دشمنان داده شده. دشمن اینجا همان کسی است که دل به زهرة دنیا بسته؛ همان که خداوند او را از شکوفه و نعیم این زندگی بهرهمند کرده، اما او را به معرفت راه نداده است.
معاش و معاد؛ معیشت ضنک
دنیا را هم نباید کنار گذاشت. فرمودهاند:
«مَن لَا مَعَاشَ لَهُ لَا مَعَادَ لَهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسی که معاش ندارد، معاد هم ندارد.
کسی که معاش ندارد، آخرتش هم درست نمیشود. همچنین فرمودهاند:
«مَن لَا مَعَادَ لَهُ لَا مَعَاشَ لَهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسی که معاد ندارد، معاشش هم سامان نمیگیرد.
کسی هم که به معاد توجه ندارد، گیر و گور زیادی در امر معاشش پیش میآید. شما فکر میکنی هیچ مشکلی ندارد؛ وضع مالیش خوب است؛ توپ است؛ عالی است؛ بدون هیچگونه مشکلی. در صورتی که صریح آیهٔ قرآن است:
«وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُۥ مَعِيشَةًۭ ضَنكًۭا» (طه/۱۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر کس از یاد من روی بگرداند، برای او معیشتی تنگ است.
هر کس پشت به ذکر ما بکند، معیشت ضنک برایش پیش میآید؛ گرفتاری. تو فکر میکنی وقتی میروی توی وجودش، توی زندگیاش، میبینی اوه اوه! چقدر گرفتاری دارد. اما شما بیخبرید. و این بیخبری ما کار داده دست ما. از چی؟ از فضل و فضیلت شناخت خدا.
ظاهر زندگیاش شاید برق بزند؛ اما وقتی میروی توی وجودش میبینی معیشت ضنک است: اضطراب، قسوت، بیقراری، خانوادهای که جمع است و دلها جدا. ذکر که برود، تنگی میآید؛ ولو حساب بانکی پر باشد.
پس اگر مردم این را میدانستند — ما نمیگوییم ها؛ امام ملک و ملکوت میفرمود — چشم نمیانداختند به آنچه خدا دشمنان را از آن بهرهمند کرده است.
چشم نینداختن به زهرة الدنیا
و اگر توجه میداشتید، دنیای آنان نزد شما کوچکتر و کمتر میشد از آنچه با پاهای خود دنبالش میروید و بهرهمند میشوید. بهوسیلهٔ چه؟ شناخت خداوند. یعنی آنقدر این جلوهها و زیباییها و دلبستگیها و تعلقات و اعتبارات دنیا در چشم شما کوچک میشد که همهٔ همتتان مصروف میشد به اینکه بروید بهسمت معرفت.
و اگر هم دنیایی را حالا برداشتی و نصیبی و قسطی هم از دنیا داشتیم، بسترسازیای بود برای اینکه بتوانیم آنور را بسازیم و معرفت را اخذ کنیم و لذت ببریم بهوسیلهٔ این معرفت.
حالا این لذت برای اهل معرفت کجاست؟ میفرماید اگر دقت میکردید، دنیای آنان خیلی کوچک بود نزد شما نسبت به آن چیزی که خودتان بهسمتش میروید. متوجه میشدید دنیای عالمهای دنیاپرست چقدر کوچک است. آنان بهسمت نعمتهای دنیوی صرف رفتهاند؛ زیباییهای ظاهری. شما میرفتید بهسمت کسب معارف، تا خدای تعالی را بشناسید.
تلذذ به معرفت الله؛ کانال معرفت نفس
بعد لذت میبردید. یعنی اگر میرفتید بهسمت معرفت الله، خدا را درست میشناختید — که آن هم از مسیر و از کانال معرفت نفس عبور میکند معرفت الله — به این معرفت کیف میکردید.
به قول علامه جوادی آملی میفرمود اگر سلاطین عالم لذت یک آن کشف حقایق عالم را بچشند — یعنی یک حقیقتی برای تو مکشوف شود؛ دیدی از این «آها، روشن شدم»؛ یک نوری توی دلت بیاید —
«ٱلْعِلْمُ نُورٌ يَضَعُهُ ٱللَّهُ فِى قَلْبِ مَن يَشَآءُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): علم نوری است که خدا در دل هر که بخواهد مینهد.
اگر یک حقیقتی را صید کنی از ملکوت وجودت، اگر سلاطین عالم این لذت را بچشند — که نچشیدهاند — دست از سلطنتشان میکشند و میآیند سر سفرهٔ لذتهای معنوی. نچشیدهاند که گرفتار آنجایند.
بهمرور شما چشیدهاید. بعد متأسفانه چشممان پر شده، سیر شده از این سفرههای معنوی. بیخبر، مثل ماهی در آب، باز میگوییم آب، آب، آب. بعد همهاش توجهمان به آنهاست. در صورتی که ته دل — دقت کنید تا ته دل — آنهایی که دارند لذتهای دنیوی میبرند ایناند که ای کاش ما مثل شما بودیم، جای شماها بودیم.
آنها هم نفسشان، آن مکمن غیبشان، آن فطرت خداجویشان غالباً این شکلی است. مگر دیگر واقعاً منکوس شده باشند. والا غالباً این شکلی است که وجدانشان الهیات را درک میکند و دوست دارند آنها هم مثل شما پاک باشند. اما دیگر آنقدر رفتهاند به آن سمت، عادت کردهاند، دیگر نمیتوانند بیایند اینور. کسر شأن میدانند در حسب ظاهر برای خودشان آمدن اینور را.
داستان فامیل؛ از کوزه همان برون تراود
بسیاری از کسانی که من خودم هم سن شما نوجوان که بودم، تو وادی انقلاب و مسجد و دین و نماز و هیئت آمده بودیم — زیر سن ده سال که بودم — بسیاری از فامیلهای ما مرا مسخره میکردند آن موقع. میگفتند بابا پشیمان میشوی. این چه وضعی است؟ بیا سمت دنیا ببین چه خبر است. بیا ببین چرا نمیآیی از ثروت پدرت استفاده کنی؟
الان بدون استثناء همهشان التماس میکنند به من که تو را خدا بیا بچههای ما را هم بردار و ببر تو وادی خودتان. فهمیدند چه غلطی کردند. فهمیدند عمرشان تو مرتع و چراگاه شیطان گذشت. ولی دیگر تمام شد. حالا میخواهند لااقل بچههایشان مثل خودشان نباشد.
خودش آن موقع مرا مسخره میکرد. خودشان آن موقع دست میانداختند مرا. مثلاً تو فامیل که میرفتم — واقعاً این را میگویم — تمام فامیل مرا دست میانداختند. تا این حد. حتی نمازخوانهایشان. چون انقلابی بودیم، بسیج میرفتیم. بدون استثناء الان غبطه میخورند به احوال و حالات امثال ما و میخواهند بچههایشان مثل خودشان نشود. میدانند چه مزبلهدانی شدند، چه کردند، چه جمع کردند. التماس میکنند لااقل بچههای ما که ثمر وجود ماست را پیش شما ببر.
دیگر خبر ندارند که بابا از کوزه همان برون تراود که در اوست. هرچه تو آن کوزه هست همان بیرون میآید. هرچه توش بریزی همان تراوش میکند به بیرون.
«ٱلْوَلَدُ سِرُّ أَبِيهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرزند، رازِ پدر خویش است.
سرّ خودتاناند اینها. اگرچه شاید نپذیرند چنین چیزی را؛ که چه خرابکاری کردند در حق بچههایشان. حالا بماند؛ وارد آن بحث نشویم.
لذت ابدی در روضات الجنان با اولیاء الله
میفرمود اگر بدانید معرفت الله تعالی چه نعمتی است، چنان لذت میبرید. حضرت توصیف میکند این چه لذتی است؛ لذت معرفت الله:
«تَلَذُّذَ مَن لَّمْ يَزَلْ فِى رَوْضَٰتِ ٱلْجِنَانِ مَعَ أَوْلِيَآءِ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): لذتی همچون لذت کسی که همواره در باغهای بهشت با اولیای خداست.
به به، به به. این لذتی است که هیچوقت تمامی ندارد. با اولیاء الله؛ با آنهایی که نه خوفی داشتند نه حزنی در دنیا. آنجا تو غرفههای بهشتی تا ابد همراهاید.
«أَلَآ إِنَّ أَوْلِيَآءَ ٱللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ» (یونس/۶۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آگاه باشید که دوستان خدا نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین میشوند.
خب این چه لذت بالایی است، چه شیرینیای دارد؟ اصلاً میشود این را وصف کرد؟ میشود به آن قدر و قیمت داد؟ میشود اندازه داد به آن؟ میشود قیاسش کرد با نعمت چندروزهٔ دنیا؟ تمام.
سلیمان نبی؛ متنعّمترین انبیا
حضرت سلیمان نبی — علی النبی و آله و علیه الصلاة والسلام — یکی از متنعّمترین انبیا بود. تمام اجنه تحت تسخیرش بودند. تنها پیغمبری بود که اجنه را چهرهٔ مثالی داد، تمثل به آنها داد که مردم ببینندشان. ما الان اجنه را نمیبینیم. البته راهی دارد که ببینیم، اما معمولاً نمیبینیم. تمثل به آنها داد. مردم دیدند. بعد دست و پایشان را زنجیر کرد. همهٔ طلسمات و آن لوازم رمالی و جادوگریشان را گرفت، زیر معبد سلیمان در بیتالمقدس دفن کرد — که الان اسرائیلیها همهاش دنبال آناند؛ یک وجه کارشان همان است.
این پیغمبر همه چیز داشت. اجنه برایش چیزهایی ساخته بودند. وقتی بلقیس — ملکهٔ سبا — از یمن آمد، تختش را در نزد او دید. با آن همه لشکریان آمد. پانصد نفر فقط روی تختش جا میشدند؛ پانصد نفر آدم تکیه میزدند روی تختش. حساب کن چه تختی داشته. تختی که میگویند تخت بلقیس، ما فکر میکنیم این تختهتختخواب معمولی تو خانه است. نه؛ پانصد نفر میتوانستند روی تخت ایشان تکیه کنند. یک چنین تاج و تختی.
آن را یک چشم بههم زدن آصف بن برخیا آورد. به یک حرف از هفتادودو اسمی که اسم اعظم دارد — به یک حرف که داشت — توانست این کار را بکند. یک روایت میگوید یک نَمی، یک قطرهای از دریای معارف نزدش بود؛ این توانست این کار را بکند.
آورد. با آن همه تاج و تخت، وقتی وارد کاخ سلیمان نبی شد، مات و مبهوت این کاخ شده بود. کف کاخ حضرت سلیمان مثل شیشهکاری بود. تو روایت میگوید بلور و مروارید. به چه شکلی؟ خیلی دیگر بازش نکردهاند. به قدری زیبا بود؛ مثل آبنما؛ مثل یک رودخانه. نمیتوانیم بازش کنیم ما. انگار که شما روی رودخانه راه بروی. زیر این بلورها، این شیشهها، پر از مروارید بود و آب از تو اینها حرکت میکرد. چیز عجب غریبی است. وقتی میگویند آدم نمیتواند تصور کند؛ چون ما ندیدهایم شبیهش را.
حضرت بلقیس وقتی وارد شد دامن مبارکش را داد بالا. فکر کرد آب الان خیس میکند دامنش را. حضرت سلیمان فرمود نیازی به این کار نیست. شما حرکت کن. آن بلور است؛ رویش جریان است.
این را کی ساخت؟ آن تاج کاخ — که حالا امروزه میگویند پنتهاوس — چقدر بلند بود که فقط بهدست دیوان از اجنه ساخته شد. دیوان قویترینهایشاناند. خیلی بزرگاند، خیلی قویاند. و البته به این جهت میگویند دیو که خیلی هم خشن بودند و بعضیشان هم شیطانصفت بودند؛ اما مسخّر حضرت سلیمان بودند. چه بلندی داشت که اصلاً بزرگترین جلالها و سقّرها را اگر حضرت سلیمان میداشت نمیتوانست آنجا را بسازد. خلاصه همه تحت فرمانش بودند: جن و انس، همهٔ حیوانات حتی وحوش، ماهیها؛ برّی و بحری و هوایی؛ همه.
آخرین پیامبر واردشونده به بهشت
اما توجه داشته باشید که آخرین پیغمبری که وارد بهشت میشود حضرت سلیمان است. عجب! چرا؟ علتش چیست؟
اشتباه نکرده. اگر اشتباه کرده بود که پیغمبر نمیشد. پیغمبر معصوم است حتی از اشتباه. علت این است که از دنیا بیش از همهٔ انبیای دیگر استفاده کرده و داشته. آخرین بود؛ حسابکتاب باید پس بدهد.
«فِى حَلَٰلِهَا حِسَابٌ وَفِى حَرَامِهَا عِقَابٌ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در حلال دنیا حساب است و در حرامش عقاب.
حلال است، اما حسابکتاب باید پس بدهد. آن همه داشتی؛ چه کردی؟ حسابکتاب خدا کاملاً دقیق است. به همین خاطر بزرگان اهل معرفت فرمودند علتش این است که از دنیا خیلی داشت.
سیرهٔ پیامبر و ثروت خدیجه
و حضرت پیغمبر عزیز عالم، گنجینههای آسمانها و زمین دستش بود. اما چگونه زندگی کرد؟ به حداقل ممکن. آن همه ثروت حضرت خدیجه ریخت به پایش. بزرگترین تاجر زمان خودش بود حضرت خدیجه سلاماللهعلیها. میگویند یک قافلهٔ تجاری حضرت خدیجه — چندین قافله داشت — فقط هزار شتر بار میکشیدند؛ یک دانهاش. مثل اینکه الان هزار تا تریلی ترانزیت را هزار تا پشت سر هم یک تجارتِ یک آدم باشد. یا مثلاً ده تا کشتی یک تجارت یک نفر باشد، اگر بخواهیم به روزش کنیم.
همه را داد به پیغمبر. گفت من و شما بودیم چهکار میکردیم؟ همه را خرج اسلام و مسلمین کرد، هیئت، انقلاب. اما حالا کنارش رفته یک ویلایی هم بالاخره؛ یک ویلا توش جکوزی و یک استخر سرپوشیدهٔ آب گرم؛ یک ماشین شاسیبلند… یکی دو تا که نه؛ یکی بالاخره برای خودمان. ما اینطور میکنیم.
شاید شما بگویید گربه دستش به گوش نمیرسد میگوید پیفپیف بو میدهد. اما نه، اینطوری نیست. ما الحمدلله داشتیم و حالا بماند.
کریمترینها هم سهم خود را نگه میدارند
من کریمترین آدمی که تو آدمهای بخشندهٔ دور و ورم تو این پنجاهوسه سال عمرم دیدم، بعد از پدر خودم — که هرچه داشت در راه خدا بخشید و خانهها برای دیگران خرید، کارگاهها، مغازهها، جشن ازدواج برای چه عالم و جهیزیه، تا دلت بخواهد — یک نفر را دیدم که خیلی دستدهنده داشت و تمام مال و اموالش را در راه اسلام نیت کرده بود هزینه کند. وقتی پیش ایشان نشستم گفتوگو کردیم، گفت: من فقط در حدی که یک خانهٔ خوب تو تهران بخرم برای خودم و یک ویلای خیلی خوب و یکی دو تا ویلا و یک ماشین خوب برای خودم، بقیهاش را میخواهم…
یعنی کریمترین آدمها را هم پیدا کنی، میبینی که خودش را هضم نمیکند که بیاید شب عروسیاش لباس عروسیاش را درآورد ببخشد. خب یک لباس دیگر از خانه درمیآوردی میدادی. کی این کار را میکند؟ اصلاً نمونه ندارد. یعنی دو تا نیست. نداریم. بیخود نگردیم.
یا امیرالمؤمنین با غلامش برود بازار دو تا لباس تهیه کند روز عید؛ بعد آن خوشگلترش را، بهروزترش را، مدِ روزش را اصطلاحاً بدهد به غلامش؛ آن معمولیاش را برای خودش بردارد. غلامش بگوید آقا شما امیرالمؤمنیناید، شما خلیفهٔ مسلمیناید؛ برای من شما جواناید، من دیگر پیرم. تا انگشترش را مثلاً توی رکوع ببخشد. ما باشیم چهکار میکنیم؟ مخصوصاً نمازمان؛ استغفرالله. نمازمان مشکل پیدا میکند. تو نماز انگشترش را دربیاورد بدهد. شوخی نیست؛ به اینها فکر کنیم.
توحید طولی؛ سردار سلیمانی در قنوت
کاری که سردار سلیمانی کرد کار کمی نبود. در حین قنوت گل را از دست آن بچه گرفتن کار هر کسی نیست. یعنی من خودم بارها فکر کردهام، خودم را گذاشتهام جای سردار. اگر یک بچه وسط قنوت میآمد — با همهٔ ادعاها که دم میزنیم ما عاشق جوانها و نوجوانها و تربیت نفوس هستیم و اینها را روی سرمان گذاشتهایم؛ اینها قریبالعهد به مبدأ هستند — هر وقت خودم را میگذارم جای سردار سلیمانی میگویم بابا دوربین دارد میگیردت. نکن. اصلاً دوربین هم بخورد تو سرش. میگویم نه، اصلاً نمیشود من دستم را از قنوت خارج کنم، از حالت نماز خارج کنم، این را از بچه بگیرم.
خیلی آدم موحّدی باشند میگویم خدا بالاخره میگوید بابا مثلاً مرا ترجیح دادی یا بچه را؟ نه؛ او میگیرد. اصلاً توجه میگیرد. اصلاً این را در ادامهٔ کار توحیدش میداند. در طول هم میبیند، نه در عرض. ما چون در عرض میبینیم مشکل پیدا میکنیم. فقط نمازمان شاید برای خدا باشد، بقیه نیست.
توحید عرضی یعنی خدا را یک طرف بگذاری و بچه را طرف دیگر؛ بعد بترسی اگر دست از قنوت برداری عبادت باطل شود. توحید طولی یعنی همان دست بردن بهسوی کودک، ادامهٔ همان قنوت است؛ چون آن کودک هم مظهر حق است و ادب با او ادب با مبدأ است. سردار این را در طول میدید. لذا نه دوربین برایش موضوعیت داشت، نه ترس از بههمخوردن صورت نماز.
دو رکعت بیانصراف و فکر تقسیم شتر
مثل اینکه پیغمبر وعده داده بود که هرکس بتواند دو رکعت نماز بدون اینکه سرِ سوزنی فکرش منصرف شود از حضرت حق بخواند، من ده تا شتر به او هدیه میکنم. مثل الان؛ آن شترهای تاویهٔ قدبلند آن موقع مثل ماشین الان بوده. مثلاً یکی بگوید آقا من ده تا ماشین به تو میدهم. هیچکس نتوانست این کار را بکند. امیرالمؤمنین توانست این کار را بکند. ولی در سلام نمازش تو فکر این بود مولا که این شترها را از پیغمبر گرفت چگونه بین فقرا تقسیمش کند.
بعد کسی اشکال کرد که پس امیرالمؤمنین هم همهاش فکرش پیش خدا نبود؛ منصرف شد. پیغمبر فرمود علی تو این فکر بود که این شترها را چگونه بین فقرا تقسیم کند خدا راضی باشد؛ تو سلام نمازش. این در طول توحید است.
تیر در سجده و انگشتر در رکوع
مثل اینهایی که اشکال میکنند چگونه امیرالمؤمنین تو سجده از پای مبارک تیغ کشیدند — که وقتی بیدار بود تیری رفته بود شکسته بود تو استخوان پای حضرت. شکسته بود؛ یعنی نمیتوانست سر جایش. میخواستند بکشند دادِ حضرت. امیرالمؤمنینِ خیبرشکن عالم صدای نالهاش بلند میشد. طاقت نمیآورد به صورت معمول. گفتند فقط یک راه دارد. آن هم تو سجدهٔ نماز که بود تیر را کشیدند. اصلاً حضرت متوجه نشد. این را از بچگی ما شنیدهایم دیگر.
بعد میآیند میگویند چگونه اینطور؟ اگر اینطور بود چگونه تو رکوع متوجه حضور فقیر شد و انگشترش را داد؟ اشکال میکنند. یک جوابش البته این است: این کار را در طول نماز و عبادتش میدید، نه جدای از آن.
حالا دیگر نکتهای را میخواستیم عرض کنیم؛ اینهمه توضیح دادیم ببخشید. به جهت وجود عزیزانی که دفتر وجودشان هنوز خیلی قلم نخورده و خداروشکر سطرهای نانوشته زیاد دارند — مثل ما غلطغلوط و خطخطی زیاد نیست دفتر وجودشان، کتاب وجودشان — اینها را به این صورت گفتم که این بچهترها انشاءالله متوجه حقیقت بشوند.
دنیا بستر کمال است نه ترک مطلق
ما نمیگوییم کلاً دنیا را ببوسیم بگذاریم کنار. نه. ولی بالاخره در مسیر کمال، در مسیر کمال و لقاء الهی، از آن استفاده بکنیم.
دنیا اگر بستر معرفت باشد مذموم نیست. اگر هدف باشد، زهرة است و نعیم دشمنان. اگر وسیله باشد برای اخذ معرفت، همان نصیب و قسطی که به تو رسیده بسترسازی است. سلیمان داشت و حساب پس داد. پیامبر داشت و به حداقل زیست. امیرالمؤمنین داشت و خوشگلتر را داد به غلام. میزان، داشتن و نداشتن نیست؛ میزان، نسبت تو با داشتن است.
اصل لقاء به میزان معرفت
خلاصهاش این بود که اینجا ملا محسن در انتهای بحث چه گفت؟ فرمود اصل لقاء خدا به میزان کسب معرفت الهی است. هرچقدر معرفت داشته باشی همان مقدار به لقاء الهی میرسی. این بزرگترین لذتی که تو دنیا هست همین است؛ و بزرگترین لذت بهشت هم تجلّی حقایق برای اهل بهشت است. این را یادمان باشد.
اگر من از من و شما الان، همین الان، بخواهم امتحان بگیرم — یا بعداً امتحان بگیرم — یک سؤال امتحانی این باشد: بزرگترین لذت عالم چیست؟ چه در دنیا، چه در آخرت. اصلاً تا ابد. بزرگترین لذتی که در بهشت وجود دارد چیست؟ کسب معرفت الهی. کسب معرفت الهی که در آینهٔ تجلّیات الهی رخ میدهد. یعنی خدا جلوه میکند، ظهور میکند که تو بشناسیاش. به این میگویند تجلّی. کسب معرفت. این بزرگترین لذت اهل بهشت است.
تجلی حق و تجلی سیدالشهدا
حالا آنهایی که دنبال حوری و قصر و نهر و اینها بودند دیگر امشب ناامید شدند. میگویند عجب! ما دلمان را به چه خوش کرده بودیم.
بزرگترین لذت بهشت تجلّی حق و تجلّی سیدالشهدا برای اهل بهشت است؛ یعنی ظهور. ظهور یعنی کسب معرفت تو. تو خدا را بشناسی. تو امام حسین را بشناسی. این بزرگترین لذت آنور است.
تجلی یعنی ظهور. ظهور یعنی کسب معرفت تو. بهشت آینه است: همان را که اینجا دوست داشتی آنجا میبینی. اگر سقف طلبت حوری و قصر و نهر بوده، همان را به تو میدهند و میمانی که پس آن لذت بزرگ کجا بود. اگر از همینجا بهسمت معرفت رفته باشی، آنجا حق جلوه میکند و سیدالشهدا جلوه میکند.
خب این را از الان کسب کنیم. خلاصهٔ این کلمه — شاید دهها جلسه روش صحبت کردیم — کلمهٔ ملا محسن پیرامون همین قصه بود که میزان لقاء الله به میزان کسب معرفت الله است.
المعرفة بذر المشاهدة. اگر بذر را امروز بکاری، شهود فردا میروید. اگر امروز چشم به زهرة دنیا بدوزی، فردا هم همان را طلب میکنی. بهشت آینهٔ همان معرفتی است که اینجا کاشتی. حوری و قصر برای کسی است که سقف آرزویش همان بوده. تجلّی حق و تجلّی اباعبدالله برای کسی است که از همینجا بهسمت معرفت رفته است.
خاتمه
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است.
صلوات ختم کنید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.