یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
استعاذه، سلام بر امام زمان و افتتاح جلسه
خود را به خدای منّان میسپاریم. سخن را با استعاذه و بسمالله آغاز میکنیم.
«وَقُل رَّبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَٰتِ ٱلشَّيَٰطِينِ» (مؤمنون/۹۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بگو: پروردگارا، از ضربهها و وسوسههای شیاطین به تو پناه میبرم.
«أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از ضربهها و وسوسههای شیاطین و از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت به تو پناه میبرم.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.
«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَتِهِ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتش؛ و از فضل او درخواست میکنم.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده بهسوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.
«سَلَامٌ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.
انشاءالله در این لحظات خاص و ویژه — شب جمعهٔ ماه معظم شعبان و روز میلاد زینالعابدین سیدالساجدین علیهالسلام — امام زمان عزیزمان در هر حالت و هر کجا که تشریف دارند حالشان خوب باشد و از سائر جمع ما را دعا کنند. صلوات بفرستید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.
ادامهٔ کلمات مکنونه؛ نکاح و ملکات نفس
بحث ما در لقاء الله به جای بسیار مهم و حساسی رسیده بود: انتهای معنای لقاء الله از سوی ملا محسن فیض علیهالرحمه در کتاب کلمات مکنونهشان. جلسهٔ پیش اگر یادتان باشد موضوع نکاح و ازدواج و همسران بهشتی را گفتیم و ربطش را به ملکات نفس و آنچه انسان به آن عادت میکند. اثبات کردیم؛ البته خیلی گذرا دیگر. تند و تیز نبود بحثمان؛ خیلی اجمال بود. فقط در حدی که بدانیم چه خبر است در عالم.
ما ورود به نکاحات خمسه نکردیم. آن پنج نکاحی که در عالم دارد اتفاق میافتد. اصلاً همهچیز بحث نکاح را دارد، ازدواج را دارد، ممزوج شدن و تشکیل مزاج را دارد. علت بسیاری از نابسامانیها در سیر خود ما برمیگردد به بحث آن نحوه و کیفیت امتزاج و موضوع مزاج. این یک بحثی است بسیار شیرین و شریف که در عالم جاری است. حالا ما از آن بیخبریم متأسفانه؛ و از خیلی چیزها هم بیخبریم؛ یکیاش هم همین است.
سه مقام در نظام هستی: دهش، گیرش، پیدایش
آن در حقیقت آباء سبعه تأثیر میکنند چون مقام دهشاند. در کلاً در نظام هستی یک مقام دهش داریم، یک گیرش داریم که میگیرد، یک پیدایش. این سه تاست. دائماً همهچیز در حال ازدواج و تشکیل مزاج و فرزندی که متولد میشود است.
الان علم و عملمان با هم مزدوج میشوند. خیلی سادهاش کنم بچهها بفهمند. علم و عمل با هم مزدوج میشوند، حقیقت وجودی ما متولد میشود. مثلاً تولدی که مولودی که حاصل میشود در ما — که ما همان هستیم — از ازدواج علم و عمل است. یعنی در عالم حالا نکاحات الا ما شاء الله به صورت کلی، کلی خمس.
حالا اینها موالید اربعه را، از موالید ثلاثه را، تولید میکنند در نظام هستی به صورت کلی. حالا یک بحث کلی را من دارم عرض میکنم. ایجاد سؤال میکند قطعاً. شما از همین الان باید بروید دنبال اینها. نگویند این مسائل مقدار برای ما ثقیل و سنگین است. از همین الان باید شما بروید انواع وجودی خودتان را بپرسید. معرفت نفس.
معرفت نفس برای نوجوان و همهٔ سنین
خیلی سال پیش بود؛ عزیزتان آسید مجتبی، مدیر نوجوانان، وقتی به بنده گفتند حاجآقا چه کنیم اینها؟ گفتم چیزی مهمتر از معرفت نفس الان برای نوجوانان نیست. گفت خب به زبان خودشان. ما در هیئت یا زهرا مجبوریم چون هم بچههای نوجوان داریم، هم میانسال، هم ریشسفید؛ همهجوره هست. یک ملغمهای بگوییم همه بهره ببرند؛ آنهایی که از راه دور دارند استفاده میکنند تا نزدیک. سعیمان را کردیم.
بالاخره از صد درصد حرفهای ما، بیست درصدش مال بچهترهاست، بیست درصدش مال میانسالهاست، بیست درصدش مال ریشسفیدهاست، بیست درصدش مال آنهایی که اهل علماند و اهل تحقیق و پژوهش، بیست درصدش هم که اصلاً خودمان هم نمیفهمیم چه میگوییم. باید پیگیر باشید.
آباء سبعه در مقام دهش؛ آسمان مرد و زمین زن
آن آباء سبعه که میگویند چیز عجیبی نیست. در مقام چه هستند؟ دهشاند. آنها میدهند.
مولانا در مثنوی میگوید:
آسمان مرد و زمین زن در خرد هرچه آن انداخت این میپرورد
آسمان در نظر عقل مرد است و زمین زن؛ هرچه او انداخت، این میپرورد. همین معنا را قرآن در نسبت همسران آورده است.
«نِسَاؤُكُمْ حَرْثٌۭ لَّكُمْ» (بقره/۲۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همسرانتان کشتزار شمایند.
زنان شما حرث شما هستند؛ زمین کشتزار شما. این را بکشید ببرید بالا، تعالی بدهید، تا برسد به همسران بهشتی. حوری بهشتی یعنی چه؟ حوری بهشتی — که قبلاً گفتیم — آن صور و اشکالی است که برخاسته از ملکات نفساند. به چه عادت کردی؟ ملکهٔ نفست چیست؟ به چه عادت کردی؟ خیلی راحت است دیگر. آقا من به چه کارهایی عادت کردهام؟ این کارها خوباند یا بد؟ ببینید از جهت علمی آن حرف سنگین را زدم؛ حالا دارم ترجمهاش میکنم که بچهها هم بفهمند. به چه عادت کردی؟ خوباند یا بد؟ به همین راحتی.
حالا آنها که عادت کردی ملکهاند؛ بهشان میگویند ملکات نفس. آنچه بعد از موت، در قیامت، همیشه همراهمان است — همسران ما — اینها چه هستند؟ صور و اشکالیاند که از ملکات بیرون آمدهاند. یعنی مولود ملکات نفساند. ملکات از کجا حاصل میشوند؟ از اصرار بر علم و عمل. یعنی باورها و اعمال. اینها تولید میشوند. از ازدواج بین علم و عمل، آنچه مولودش میشود میشود صور و اشکال قیامتی. همانها همسران ما هستند که تا قیامت همسرند با ما. همسر. سرمان یکی است؛ یکی هستیم؛ سرمان را یک جا میگذاریم.
آن حوری بهشتی، همسر بهشتی، همین است. یعنی این. اگر شما ملکات نفست یعنی آنچه که به آن عادت کردی همراه با خشونت، شدت، خباثت، صفت رذیله باشد العیاذ بالله، به این سمت، آنها تبدیل به گرز و آتش و عذاب و شدت و حدّت و اینها میشود؛ همان همسرانی که تو همیشه با آنها هستی. یعنی جهنمیها هم همسر دارند. اما اگر نه رحمت، شفقت، نور، محبت، عطوفت، صداقت، اینجور چیزهاست، همهاش میشود چه؟ نرمش، لطافت، آرامش، لذت. میشود همسرانی که به تو لذت میدهند، همراه تو هستند. پس همسر قیامتی مولود عادت توست؛ عادت را عوض کنی همسر عوض میشود.
هفت فلک و چهار مادر؛ موالید ثلاثه
حالا آن آباء سبعه. سبعه یعنی هفت. آن پدران هفتگانه میشود قمر، و همینطور بگیر برو بالا: قمر و عطارد و ناهید و شمس و مریخ و مشتری و زحل. این هفت تا. میشود هفت آسمان. هر کدام یک مداری دارند.
«كُلٌّۭ فِى فَلَكٍۢ يَسْبَحُونَ» (انبیاء/۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر یک در مدار خود شناورند.
آنها در مقام دهشاند. دارند اثر میگذارند؛ مردند. این افلاک هفتگانه مردان عالماند. دارند اثر میگذارند بر امّهات اربعه. یعنی این چهار مادر. چهار مادر که میگیرند چه هستند؟ عناصر اربعه: آب و خاک، هوا و حرارت. اینها دارند میگیرند. مقام گیرندگی دارند؛ مادرند.
از اثری که پدرها در این مادرها میگذارند، مولودی ایجاد میشود. امتزاج آن دو میشود موالید ثلاثه. این سه مولود چه هستند؟ یکیاش معدن است به صورت کلی که جمادات از آن بیرون میآید؛ یکیاش نبات است؛ یکیاش هم حیوان که ما از زمرهٔ حیوانیم، انسانها. کلاً همین سه تا شد.
حالا کیست که اینها را با هم ممزوج میکند، مزدوج میکند، نکاح را میان اینها برقرار میکند، اثر آن پدرها را در این مادرها ایجاد میکند؟ که الان مثلاً میگویند آقا به قصد ایجاد، خطبهٔ عقد را بخوان؛ به قصد ایجاد. کی اینها را ایجاد میکند که منشأش — آن چیزی که تولید میشود، متولد میشود، مولود اینها بشود این عناصر، عرض شود موالید ثلاثه یعنی جماد و نبات و حیوان — آنها ارواح عالماند. یعنی حقیقت و معانی کلّیاند؛ از بالا واسطهٔ فیضاند.
این سلسلهای که من به یک شکل دیگری امشب برایتان باز کردم؛ قبلاً جورهای دیگر باز میکردم. پس ما داریم میگیریم؛ دائم داریم میگیریم. ما یکی از آن موالید ثلاثهایم. حیوانیم اما حیوان ناطق. حالا انزل مراتب تعریفیاش. داریم میگیریم. آیا این فیضی که در حال دهش است، دارد به شما آنبهآن نازل میشود؟ همینطور که آباء و اجداد ما، مادران و پدران ما گرفتند که مولودش شدیم ما، خب الان ما هم داریم میگیریم که مولود ما مولود بهشتی باشد. اگر نگیریم، پس بزنیم شیاطین القا میکنند.
القاءات الهیه و القاءات شیطانی
ما آیات القا را حالا متأسفانه همراه نیاوردم و حفظ هم نیستم. میگویم میترسم آیه را اشتباه بخوانم. بعداً انشاءالله برایتان میآورم آیاتی که صراحتاً میگوید شیطان در اینها القا میکند. پس شیطان هم القا دارد. القاءات: او القا میکند، ما تلقی میکنیم. او دهش است، ما گیرندهایم. هم الهیاند، هم شیطانیاند. هم رحمانیاند، هم شیطانیاند.
اگر تو از حضرت حق نگیری، دریافت از خدا نکنی، آن تلقی تو از القاءات الهیه نباشد، قطعاً القاءات شیاطیناند، شیطانیاند. و تو بعد میبینی که آنچه از تو بروز میکند — یعنی مولود وجود تو — میشود خبائث، زشتیها، پلشتیها، پستیها، رذائل، آلودگیها. اصلاً میبینی حق، زبانش تکان میخورد. دارد حرف زشت و لغو و بیهوده و دروغ و غیبت و تهمت و بیاساس میزند. تکلم شروع میکند گفتن. سعدی گفته است: تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد. سخن که از تو بیرون میآید مولود همان تلقی است که گرفتهای؛ اگر تلقی رحمانی بوده، سخن نور است؛ اگر القای شیطانی بوده، سخن پلشتی است.
نزول فیض از غیبالغیوب؛ هیچ رتبهای میانبر نمیخورد
حالا این گیرندگی از کجا شروع میشود؟ از اشمخ موارد، از اشمخ مراتب وجودی ماست. همانطور که نزول فیض از ذات غیبالغیوبی از آن بالاترین مراتب نازل میشود میآید، میآید، میآید مراتب را طی میکند که محال است یک رتبه را رد نکند میانبر بزند بیاید به رتبهٔ پایین. همه را طی میکند میآید پایین تا برسد به انزل مراتب که اینجاست.
همانطور وقتی که میخواهد این فیض برسد به ما، اول به اشمخ مراتب وجودی ما برخورد میکند. آن کجاست؟ روح ما، روح ما. روح ما دیگر بالاست. حالا اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم اخفی. بخواهیم دقیقتر بگوییم. یک رتبه پایینتر خفی، یک رتبه پایینتر.
ببینید اینها را من قبلاً گفتهام. یک وجه تفاوت و تمایز و تخالف اینها را برای شما بگویم که اگر رفتید سراغ کتب معرفت نفس یا کتابهای حکمت و عرفان میان اینها دیدید یک اختلافاتی از تمایزاتی هست. هر دو دارند یک حرف میزنند با الفاظ مختلف. گیج نشوید. مثلاً در این مراتب وجودی — مراتبی که شما اخذ فیض میکنی یعنی تلقیات الهیه را میگیری که اگر آن را نگیری جایش را القاءات شیطان میگیرد — این مراتب از آن بالاترین مرتبهٔ وجودی من و شما شروع میشود.
فهم از درون میآید؛ نوشتن کودک و اخفی
الان شما دارید چیزی میفهمید. کودکی که از همه سنش کمتر است دارد مینویسد. درس عبرت است برای همهٔ ما. بالاخره چیزی دارد میفهمد و مینویسد. نفهمی که چه میخواهی بنویسی. یک چیزی ولو سطح خیلی نازل و پایینش را بگیری؛ بلکه شاید از من هم بالاتر گرفته باشی؛ من نمیفهمم. اما بالاخره یک چیزی در کمون ذات، در آن مکمن غیب، در آن پنهان وجودت که خودت هم شاید از آن بیخبری، یک چیزی میفهمی. حالا آن فهمت را به صورت کلمات و حروف روی این کاغذ پیاده میکنی. فهم است.
آن فهم از کجا ایجاد شد؟ از کجا آمد؟ از من شنیدی؟ من که فهم به تو نمیدهم. ما این چیزی که دارد از من به تو میرسد صوت مادی است، کلمات و حروف است. خود این کلمات و حروف را باید بگویی آقا یعنی چه؟ مثلاً آباء سبعه یعنی چه؟ پدران هفتگانه. آخ، آخ این یعنی چه؟ اصلاً ترجمهاش یعنی چه؟ پس اگر قرار بود من به تو بفهمانم چرا گیج شدی؟ نمیفهمی. یک مفروضاتی تو ذهن خودت است. یک دادههایی تو وجودت هست؛ آنها هستند که دارند به تو میفهمانند. یعنی آن چیزی که در درونت است. استاد صوت میدهد؛ فهم از مکمن غیب خودِ شنونده میجوشد. اگر آن کانال باز باشد، حتی سطح نازل نوشتن روی کاغذ هم از همان بالاست؛ اگر بسته باشد، حرف سنگین هم به مادهاش نمیرسد.
آن اولین رتبهای که بالای بالای بالای وجودت قرار گرفته، به یک عبارت میشود گفت پنهانیترین وضعیت وجودت است. وضعیت. میگویند پلتفرمت، وضعیت بگذار. آن دیگر پنهانیترین وضعیت وجودت. حالا میخواهیم به آن بگوییم روح. اما درستش را بخواهی بگیری اخفی است. خفیتر از خفیه. هیچکس خبر از آن ندارد جز انسان کامل. تو از آن مقام داری میفهمی. فیض از آنجا میآید.
بعد سلسله مراتب نزولیاش میآید میآید که میشود خفی. رتبهٔ پایینترش. یعنی از آنجا فیض را گرفتی داری میدهی بیاید پایین. الان آن نوشتن روی کاغذ دیگر پایینترین رتبهاش است؛ مرتبهٔ مادهاش است. این از کجا آمد؟ این نوشتن، این فهم، یک چیزی در وجودت است. داری میفهمی که داری مینویسیاش. این از کجا آمد؟ از خفی آمد. خفی مرتبط با حضرت حق است. آن کانال وجودی ما با خداست. آن اگر مسدود شود فیض قطع میشود. اصلاً ما نابود میشویم. نمیشود بشود.
بعد میشود خفی که قبلاً اینها را توضیح دادهایم. بعد میشود سر. رتبههای پایینتر. یعنی همینجوری فیض از آنجا آمده رسیده تو داری مینویسیاش. بعد سر میشود روح، بعد میشود قلب، بعد عقل، بعد مثال یا خیال — عالم مثال یا عالم قوهٔ خیال — بعد هم که میشود مرتبهٔ طبع ما، طبیعت.
مرتبهٔ طبع؛ خطخطی کودک و زبان حیوانات
الان این چیزی که دست دارد تکان میخورد و مینویسد، این مرتبهٔ طبیعت است. طبع. طبیعت ماده است. وضعیت، بچهها. دست دارد تکان میخورد؛ این مرتبهٔ طبیعت است. اما این نحوهٔ تکان خوردن دست تو اگر خطخطی کنی، حتی یک بچه هم که قلم به دستش میدهی نوشتن بلد نیست، همینطور شروع میکند خطخطی کردن. اگر کسی بلد باشد — خوب دقت کنید — یعنی علم به این خطخطیها را بداند. این هم خودش یک علم است.
چگونه است که زبان حیوانات را حضرت سلیمان علیهالسلام میداند؟ آن دارد قارقار میکند. قارقار. من چه میفهمم قار یعنی چه؟ قارقار، خفه شو؛ داد بزن سر کلاغ بدبخت قارقار نکن. در صورتی که یکی دیگر اگر از اولیای خدا باشد میگوید جانِ جانم قار؛ دوباره بگو قار. چرا او میفهمد؟ الان اگر علمش را داشته باشی، خطخطی بچه روی کاغذ هم آن هم بیجهت نیست. او هم یک چیزی فهمیده؛ به خیال خودش این شکلی باید بیاوردش در نحوهٔ طبیعت، پیادهاش کند. منتها کامل نیست. من نمیفهمم.
داستان سلیمان نبی و زبان گربه؛ ظرفیت
مثالی یادم آمد. روز عید هم هست. یکی آمد پیش حضرت سلیمان نبی علیهالسلام گفت میشود به من کمک کنید؟ میخواهم زبان حیوانات را بفهمم. حضرت فرمود برو؛ برو در حد تو نیست. تو ظرفیتش را نداری. اصرار کرد. امان از این اصرارها. گفت نه آقا، خواهش میکنم، التماس میکنم. فرمود برو آقا، شما اصرار نکنید. آنقدر خواهش کرد؛ بالاخره آنها که خاندان کرماند یک چیزکی گفتند باشد حالا همه را که نمیشود؛ تو که پیغمبر نیستی زبان همه. کدام حیوان را انتخاب کن؟
ایشان گفت من زبان گربه را میخواهم بدانم. بفرمایید. حضرت یک تصرفی کرد؛ به قول ما دَمی زد در صورتش، دید فهمید. خدا رحمت کند علامه را؛ از این دَمها بار به ما زد ما نفهمیدیم. درس شود.
آمد خانه و دیگر زبان گربهها را میفهمید. یک روز خواست از خانه بیاید بیرون، دید دو تا گربه جلوی در خانهشان که همیشه پرسه میزدند. دیگر حالا میفهمد اینها چه دارند میگویند. نگاه کرد دید دارند با هم صحبت میکنند. این به آن میگوید ببینیم چه کار کنیم؛ هیچی نیست بخوریم؛ خیلی دلمان ضعف رفته. آن میگوید غصه نخور؛ این همسایهمان یک مرغی توی خانهاش دارد، امروز میمیرد؛ میآید میاندازدش بیرون؛ میرویم سراغش؛ میخوریمش. گفت خیلی خوب است؛ باشد پس صبر میکنیم. این شنید دیگر. زبان اینها را شنید. فهمید. رفت مرغ را برداشت فروخت که در دست کس دیگری بمیرد نه در خانهٔ خودش. بلا را برد جای دیگر.
روز دوم آمد بیاید بیرون دوباره دید دو تا گربهها نشستهاند دردِ دل میکنند. آخ آخ چه کار کنیم این دلمان دیگر دارد فلان میشود. آن یکی گفت غصه نخور؛ دیدی مرغ را برد فروخت؟ نه غصه نخور. یک گوسفندی دارد. امروز گوسفندش میمیرد. حالا این گوسفند را که کشت، لاشهاش را میاندازد بیرون؛ ما هم میرویم سراغش. گفت خیلی خوب است. حتماً این کار را بکنیم. منتظرش بودند. خلاصه او شنید دیگر؛ سریع رفت گوسفند را هم برد تو بازار فروخت که نمیرد.
فردایش آمد بیاید بیرون دید دوباره اینها نشستهاند مذاکره میکنند. وا چه کنیم که هرچه ما میگوییم میبرد میفروشد. آن یکی گفت غصه نخور؛ خودش میمیرد. امروز خودش میمیرد و مجلس ختم و سور و ساط. فامیلها رسم است دیگر؛ غذاهای ته سفره را که میریزند بیرون ما میرویم سراغش. گفت بله دیگر؛ خب خودش را که دیگر نمیتواند ببرد بفروشد.
آمد محضر سلیمان نبی علیهالسلام افتاد به پای حضرت. آقا به دادم برس. اینها هرچه گفتند همان میشد. خب من الان بمیرم؛ امروز واقعاً قرار است بمیرم؟ حضرت فرمود بله؛ خودت را آماده کن برای کفن و دفن. گفت آقا التماس میکنم. فرمود مگر نگفتم این در حد تو نیست؟
خدا به خاطر اینکه از تو دفع بلا کند، میخواست بزند به مرغ تو خانهات این بلا را. اینکه امام صادق علیهالسلام فرمود در خانههایتان مثلاً خصوصاً پرنده نگه دارید؛ روایت داریم. مخصوصاً کبوتر. حالا کفترباز نشوید یک وقت. یک پرنده مثلاً نگه دارید. پیش آمده؛ بارها خودم شده مثلاً پرندهای در خانهمان هست. اینها معمولاً وقتی بالاخره ما هم در چشم دیگر حسابی متأسفانه. من چه دارم که اینقدر در چشم؟ چیز نیستیم ما؛ یک پوست و استخوان. و هر وقت هم دهههای ما مثلاً ده شب، دوازده شب مجلس سنگین داریم، بدون استثنا بعدش من میافتم. اینها دارند گوش میدهند بعد نمیدانند عنایت الهیه در حنجرهٔ من دارد چهچه میزند. من که اینجوری نیستم. یک ماشاءالله نمیگوید.
«ٱللَّهُ ٱلصَّمَدُ» (اخلاص/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند بینیاز و مقصود همگان است.
با یک نگاه میزند شانهٔ ما را زمین؛ بعد دهه همیشه زمینگیر میشوم. همیشه میگویم این مدحهایتان. حتی سخنرانتان یک حرف خیلی خوب و جالبی زد، چشمتان چهارتا شد. بگو ماشاءالله. بگو الله الصمد و ماشاءالله. چشم میخورد آدم. حتی بچه؛ اگر به چشمت آمد یکهو مثلاً میخواهی بپری بچه را قورت بدهی از خوشش میآید آدم، درست است؟ میگوید سه بار بگو الله الصمد و ماشاءالله. ما بارها و بارها هر روز داریم برای علییاسینمان میگوییم الله الصمد و ماشاءالله.
خلاصه حضرت فرمود راهی ندارد؛ خودت را آمادهٔ کفن و دفنت کن. روز اول مرغ را بردی فروختی. خدا رحم کرد خواست بلا را بزند به آن گوسفند تو خانهات؛ بردی فروختی. دیگر خودت را آماده کن؛ بلا به خودت میخورد. تمام. هیچ راهی هم ندارد. و مرد. همان روز مرد. ببینید ظرفیت.
حالا بحث چه بود که این یادم آمد؟ بحث اینکه آن کودک دارد خطخطی روی کاغذ میکند مثل آن کلام کلاغ و گربه. او هم معنا دارد از تو وجودش، از مکمن غیبش، از آن قعرِ نفسش یعنی باطن نفسش. یک چیزی فهمیده دارد خطخطی میکند. من نمیفهمم این چیست.
مولا علی علیهالسلام فرمود پرستو را نکشید؛ سری دارد. مورچه را هم فرمود نکشید. هفت حیوان فرمود اینها را نکشید که اینها مرتبطاند با مرکز وحی.
مراتب عقل در حکمت: هیولانی تا مستفاد
پس بحث این بود که اگر این اختلافات را یک وقت دیدید در سیر حکمت، اگر کتب حکمی بخوانید، این مراتب وجود را این شکلی میگویند. اول میگویند عقل هیولانی. هیولا یک زمانی برای اینکه بچهها بفهمند گفتم هیولا ترسناک است؛ یعنی نمیفهمی. اینجوری گفتم که بچهها بفهمند. از جهت علمی چرا میگویند عقل هیولانی؟ دیگر آن انزل مراتب است. هیولای اولی انزل مراتب مثلاً خلقت. دیگر نازلترین خلقت الهی. که استعداد محض است. یک قوه است، هیولا است. آن را باید به فعلیت بکشی، بارورش کنی، شکوفایش کنی. مثل یک بذر. مثل یک تخم.
حالا این در یونان به چوب نتراشیده میگویند هیولا. وقتی بتراشیاش به شکل درآید دیگر هیولا نیست. به زبان؛ برای همین میگویند هیولا یعنی نتراشیده. یعنی عقل هیولانی قوهٔ محض است. آقا ما وقتی به دنیا میآییم یک پارچه قوهٔ محضیم. در این رتبهایم. بعد رشد میکنی میشوی عقل بالفعل، بالملکه، عقل بالملکه. ملکات نفست میآید برایت حاکمیت ایجاد میکند در وجودت. بعد میشوی عقل فعّال. بعد عقل مستفاد که دیگر مال اولیای الهیه است. این مراتب را در کتب حکمت ببینید تا اسمها برایتان غریب نماند؛ محتوا همان سیر وجودی خود شماست که از استعداد محض شروع میشود و اگر بارور شود به مستفاد اولیا میرسد.
محو، طمس، محق؛ توحید افعالی و صفاتی و ذاتی
بعد مقام محو و طمس و محق. اینها را در سیر حکمت ببینید. محو. طمس. محق. حالا محو را قبلاً چون من در مراتب توحید گفتهام الان راحت متوجه میشوید. در مراتب توحیدی، محو میشود توحید افعالی. یعنی کسی که به آن مرحله میرسد فعل خودش را مستهلک و فانی در فعل الهی میبیند. کسی که به مقام محو رسید، این مرتبهٔ چندم از هفت مرتبهٔ وجودی است؟ از هفت مرتبهٔ وجودی مرتبهٔ پنجم است، محو. الان شمردیم دیگر: عقل هیولانی، بالملکه، فعّال، مستفاد. حالا محو میشود پنجمین مرحله.
یعنی چه؟ چه میگوید چنین کسی وقتی به اینجا رسید؟ میگوید
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.
ببینید شما این ذکر را بخواهی بگویی باید زیربنای فکریاش هم داشته باشی. همینطوری نگی. الان زیربنایش را به شما میگویم. این آن مقام است. یعنی داری متوجه میشوی؛ داری به آنجا میرسی.
بعد میروی بالاتر مقام طمس است. این هم یک رتبه از رتبهٔ وجودیات است که به آن دسترسی پیدا نکردهای. مثل موبایلی که هزاران برنامه تویش است تو بیخبری. تو به آن دسترسی پیدا نکردهای. برس به مقام طمس که دیگر پاکسازی است. تمحیص، قرآن میگوید.
«وَلِيُمَحِّصَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟» (آل عمران/۱۴۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تا خداوند کسانی را که ایمان آوردهاند پاک و خالص گرداند.
آن میشود به آن میگویند توحید صفاتی. دیگر سعی میکنی صفات و اسماء الهی را در خودت پیاده کنی. هرچه پیاده کنی میبینی عجب! اصلاً مطلقاً صفات و اسماء وجودیات — آنچه از تو ظهور و بروز دارد که در حقیقت ظهور و بروز صفات و اسماء وجودت است — اینها همه مستغرقاند، فانیاند، مستهلکاند در صفات و اسماء الهی. یعنی کسی که به اینجا رسید ذکرش چیست؟ از جهت توحید صفاتی یا اسمایی میگوید آقا هرچه، اصلاً هرچه از من ظهور میکند ظهور صفات حق است.
«لَا إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ معبودی جز الله نیست.
الله اسم جامع. ببینید زیربنایش را. دیشب گفتیم اکرم و اعلای اوراد چه بود؟ علامه حسنزاده در انتهای نامهٔ سوم فرمود آفرین صلوات بود و لا اله الا الله. خب این زیربنایش است.
بعد از این هم داریم مرحلهٔ محق. محق و آن دیگر توحید ذاتی است.
«ٱللَّهُ أَكْبَرُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا بزرگتر است.
یعنی دیگر اصلاً ذات خودش را فانی در ذات خدا میبیند. خودش را هم خودش نمیبیند؛ ظهور خدا میبیند. ظهور ذاتیِ اله. دیگر ذات حق، آن ذات غیبی، طلوع کرده؛ در حقیقت ظهور کرده؛ من ظهور اویم. این درکش مال هرکسی نیست دیگر. این دیگر آخرین مرحله است. توحید ذاتی. این ذکرش چه بود؟
«لَا هُوَ إِلَّا هُوَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او نیست مگر او.
مخففش بود لاهو و الاهو. دیگر ما سنگینتر از این ذکر نداریم. نداریم.
بعد از الحیّ القیوم — که اسم اعظم است؛ علامه حسنزاده علیهالرحمه فرمود شما پیدا نمیکنید متنی از ادعیه یا روایات یا آیات قرآن که تصریح شده باشد اسم اعظم توی این است مگر اینکه الحیّ القیوم توش هست — من به شما عرض میکنم مگر اینکه لاهو و الاهو هم یا در آن هست یا مستتر در او هست. میگوید ما سنگینتر از این نداریم.
«ٱللَّهُ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ٱلْحَىُّ ٱلْقَيُّومُ» (بقره/۲۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند است که هیچ معبودی جز او نیست؛ زندهٔ پاینده.
از علامه طباطبایی پرسیدند آقا ما بعضی موقعها نماز شبمان را که میخوانیم بین نماز شب و نماز صبح هنوز فاصله هست. چه کنیم؟ چه بگوییم بهتر است؟ فرمود این را بنشینید بگویید: لاهو و الاهو. این البته مال هرکسی نیست دیگر. من این را برای آنهایی که انشاءالله از ما زدهاند جلو رفتهاند راه پیدا کردهاند داریم میگوییم. ما طوری داریم میگوییم هم آنهایی که خیلی جلو هستند آنها بفرمایند بگیرند، هم پایینترها.
طیّالارض و ظرفیت اولیا
ما داشتیم کسی را که مثلاً طرف مادرش به ما شکایت کرده. آه کشیده از ما. که حاجآقا شما این حرفهایی که زدی پسر ما عمل کرد به مقام طیّالارض رسیده. حالا همهاش هر روز اینور آنور است. باورتان میشود این را؟ آه کشیده از دست ما. بعد طیّ هم نمیآید این آقا. از راه دور این مطلب را استفاده کرده پیاده کرده. من به صورت رمزی شبی از جهت علمی طیّالارض را باز کردم. هرکی بوده شنیده نوش جانش. که البته کسی که ظرفیت داشته باشد استفاده هم نمیکند. نمیکند.
یکی از اولیای خدا فرمود من ریش تو صورتم درنیامده بود به مقام طیّالارض رسیدم؛ تا آخر عمرم هم فقط یک بار از آن استفاده کردم. زمان معاصر ما هم بود. آقای بهجت دیگر. آقای بهجت.
مراتب وجود در عرفان: طبع، نفس، قلب، روح، سر، خفی، اخفا
از جهت حکمیاش را گفتیم. از جهت عرفانی اگر در کتب عرفانی بخوانی مراتب وجود چه هستند؟ اولیاش که طبع است. میگوید انزل مراتب است که منشأ حرکت و سکون است. طبیعت. منشأ حرکت و سکون انسان است. بعد میشود نفس که منشأ ادراکات جزئی است. نفس انسان. برزخ بین ظاهر و باطن. بعد میشود قلب. اینجا اگر به سیر کلّی عرفانی برویم جلو اینچنین است. حالا اینجا بگویی آقا پس اینجا وهم کجاست؟ خیال کجاست؟ عقل کجاست؟ شما یکدفعه از مرتبهٔ نفس پریدی تو قلب. میگوییم آنها توی نفساند. آنها مراتب نفساند. قلب دیگر ادراکات کلّی میکند. بعد روح است که ملکهٔ بسیط خلّاقه است که دیگر هرچه هست از اوست. بعد از روح دیگر سر است، بعد خفیه، بعد اخفا است.
حالا این سر و خفی و اخفا چیست؟ سر مرحلهٔ فنای روح در عقل فعّال است. مرتبهٔ فنای روح در عقل فعّال. خفی، فنای روح در مرتبهٔ واحدیت است. اخفا هم مرتبهٔ فنای روح یا نفس انسان، نفس ناطقهٔ انسان، در مرتبهٔ احدیت است. حالا اینها را قبلاً ما چون همه را توضیح دادهایم، آنهایی که میدانند اهل سیر و درس و بحث هستند، میدانند واحدیت و احدیت مرتبهاش اینها با هم چه تفاوتی دارد. خلاصهٔ مطلب.
معرفت بذر مشاهده است؛ لبّ مطلب لقاء الله
شاید اولین شبی باشد که من تا دقیقهٔ مثلاً هشتاد و نه منبر — اگر نود دقیقه داشته باشیم — هشتاد و نه دقیقه مقدمه چیدم تا یک دقیقه لبّ مطلب و ربطش با بحث لقاء الله را بگویم. اولین بار شاید باشد که اینهمه من مقدمه چیدم.
ما رسیده بودیم به اینجا:
«وَقَدْ قِيلَ إِنَّ الْمَعْرِفَةَ بَذْرُ الْمُشَاهَدَةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفتهاند که معرفت بذر مشاهده است.
معرفت بذر مشاهده است. میخواهد ملا محسن بگوید لقاء الله چیست؟ لقای الله این است. درک این است. رسیدن است. از طریق معرفت به شهود. هر مقدار شهودت قویتر پاکتر، زلالتر، لقاء تو رتبهاش بالاتر است. و اسمایی که به الله نزدیکترند ملاقات میکنی. لقاء الله چه در این دنیا، چه موقع موتت. بذر اگر کاشته نشود مشاهدهای نیست؛ معرفت اگر نیاید شهود ادعا است. این همان جایی است که هشتاد و نه دقیقه مقدمه برای یک دقیقه لبّ مطلب گره میخورد به لقاء الله: معرفت از اخفا و محق میآید، بعد بذر میشود برای مشاهده.
خب حالا این اخذ معرفت از کجا اتفاق میافتد؟ الان دیگر باید جواب بدهید با اینهمه مرتبهای که کشیدم، توضیحاتی که دادم. یک بار دیگر میگویم. جملهٔ آخر را توجه کنید. شما مخصوصاً این را بنویس که ملا محسن میفرماید معرفت بذر مشاهده است. کسی میخواهد به شهود بنشیند.
«أَشْهَدُ أَن لَّآ إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گواهی میدهم که هیچ معبودی جز الله نیست.
شهادت بدهد به توحید صفاتی. شهادت بدهد که جز او کسی نیست. جز او نیست اصلاً. نیست او جز خودش. کسی جز او نیست. همهٔ اطوار وجودی حقاند. شهود است.
«أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گواهی میدهم که محمد بنده و فرستادهٔ اوست.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.
«أَشْهَدُ أَنَّ عَلِيًّا وَلِيُّ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گواهی میدهم که علی ولیّ خداست.
میخواهد شهود دیگر؛ مقام شهود است. چه راه رسیدن به آن شهود است که نماز، نماز بشود، معراج بشود؟ چیست؟ الان این میگوید چه؟ معرفت. حالا معرفت از کجا میآید؟ اینهمه توضیح دادم که بگیریم از کجا میآید. آن مرتبهٔ اولیاش از کجا بود؟ از آن اخفا. از حیث مراتب معنوی در عرفان بگوییم، میگوییم اخفا. از حیث حکمت بگوییم همانها. اسمش فرق کرده. میگوییم چه؟ مرحلهٔ محق. دیگر بالاترین.
اینها همه تو وجود ما هست و این اتفاق سیر فیض، نزول فیض از مکمن غیب دارد میآید تا میرسد به انزل مراتب که الان من دارم میگویماش. صوت است دیگر. آن کودک داشت مینوشت. ماده است. دارد این سیر میآید من بیخبرم.
غسل مراتب وجود؛ رسالهٔ سید بحرالعلوم
حالا شما در نظر بگیرید برویم این را الصاقش کنیم، سنجاقش کنیم به بحث شرح رسالهٔ سید بحرالعلوم، گروههای جمعه که ماهی یک بار شد دیگر متأسفانه. آنجا گفتیم که هر کدام از این مراحل اگر آلوده شد باید غسل داده شوند. اینها غسل دارند. همانطور که انسان وجودش ناپاک شده، از خدا دور شد، جنب خدا قرار گرفت، جنوب شد، میرود بدنش را غسل میکند. اگر قوهٔ خیالش هم آلوده شد، فاسد شد، غسلش کند. همینطور عقلش، قلبش، روحش، سرش. اینها همه غسل دارد. غسل فقط مال بدن خاکی نیست؛ هر مرتبه اگر ناپاک شد باید پاکش کرد وگرنه فیض از همانجا قطع میشود.
بعد اگر اینها آلوده بشوند میزنند همهٔ مراتب مافوق مادون، همه را پایین خودشان که آلوده شده که آن آلوده شده. میگذارند مافوق خودشان هم رفتهرفته. مثل کسی که نوک انگشت پایش سیاه شده استخوانش بعد دارد هی میآید بالا، هی میآید بالا. چه کار میکنند؟ وقتی نمیتوانند جلوی سیاه شدن را بگیرند میگویند قطعش کن. انگشت را قطع کن که سرایت نکند بیاید به بالا. آلودگی را همان پایین باید گرفت؛ اگر ولش کنی میرود بالا و کار به قطع میکشد.
آلودگی از پایین به بالا میآید؛ ختم بر قلب
اما ول کردیم در سیاهی از مرتبهٔ ماده. گفتیم تاریکیها از پایین میآید به بالا. از پایین به بالا است سیرش. زبان که آلوده میشود، زبان مرتبهٔ ماده است. فحش و چه و اینها را میگوید. زبان میزند قوهٔ خیال را آلوده میکند؛ رفته اصرار، اصرار، اصرار که ملکات نفس را ایجاد میکند. بعد عقل طرف را مشوب به وهم میکند. بعد عقلش آلودگیاش به جایی میرسد که قلبش را آلوده میکند. قلب میزند روح را. همینطوری میرود به بالا. دیگر اگر رسید به آن مراتب عالیه دیگر
«خَتَمَ ٱللَّهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ وَعَلَىٰ سَمْعِهِمْ ۖ وَعَلَىٰٓ أَبْصَٰرِهِمْ غِشَٰوَةٌۭ» (بقره/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا بر دلها و شنواییشان مهر نهاده و بر دیدگانشان پردهای است.
اصلاً دیگر مهر میخورد یا پردهای میافتد. دیگر هیچ برگشتی ندارد. چون آنها دیگر آن مراتب عالیه اگر مهر خورد دیگر تمام است. یعنی آلوده شد.
نتیجه: آمادهٔ اخذ فیض باش؛ حواس را نگه دار
پس الان نتیجهٔ بحث. فیض از کجا میآید؟ از عالیترین مرتبهٔ وجود. از بالا میآید. باید آمادهٔ اخذ فیض باشی. چرا بعضیها فیض را میگیرند بعضیها نمیگیرند؟ این مراتب وجودی یکیاش آلوده شده، منقطع میکند فیض را. باید پیدا کرد.
شما که بچهترید، الحمدلله چون پاکید. هنوز قوهٔ خیالتان انشاءالله ناپاک نشده. هنوز عقل و روح، قلبتان، روحتان پاک است. شما باید مراتب چه را رعایت کنید؟ آلودگی از پایین میآید دیگر. چشمت را، گوشت را، زبانت را، دستت را. هر چیزی را بو نکن. یک نامحرم رد بشود تو خیابان عطر زده، ادکلن زده، بویش یکهو بگیرد. نفست را حبس کن. نگذار این؛ چون خباثت میآورد. یعنی مرتبهٔ شامّت، شامّه و شامّت، قوهٔ بویاییات آلوده شد میزند؛ خب بعدش مرتبهٔ بلافاصله حس مشترک است. حس مشترک دو دوتا چهارتا میکند این را: چگونه به تحویل قوهٔ خیال بدهد؟ آلوده بشود آلودگی تحویل میدهد. صورت و شکلی که تو قوهٔ خیالت میآید آلوده است. لذا خواب ببینی همهاش چرت و پرت خواب میبینی. اینها همهاش مراتب علمی دارد. سیر و سلوک و اخلاقیات. اخلاق بیعلم شعار است؛ علم بیعمل هم بذر نمیشود برای مشاهده.
اگر از جهت علمی نروی جلو بعداً زمین میخوری. میگوید اعوذ بالله این عادات نفس و معرکهگیری این آخوندها بود. این حرفها چیست بابا؟ عشق و حال کن. جوانی و عشق است. یک شب که هزار شب نمیشود. همان یک شب چنان زمینت میزنند. آلودگی میرود تا بالا. پس مراقب چشم، چشمم باشم، گوشم باشم، شامّهام. همین حواس ظاهریه. هر چیزی را مس نکنم تا مراتب عالیه پاک بماند. انشاءالله رفتهرفته قویتر بشوم. پاکی پایین، راه باز شدن بالاست؛ ناپاکی پایین، راه بستن بالاست.
مرتبهٔ مادون کار مرتبهٔ مافوق؛ قرآن اقوم راهها
بعد راههایی دارد که این مراتب مادون کار مراتب مافوق بکند. یعنی چه؟ طرف مریض است. تو دستت ماده است، مرتبهٔ طبیعت است، میکشی روی سرش حالش خوب میشود. این که درونش را عوض کرد چه ربطی به شما دارد که ظاهرش را مس کردی؟ ظاهر تو ظاهر او را مس کرد. این قوهٔ لامسه است. چه ربطی دارد به باطن؟ مرتبهٔ مادون کار مرتبهٔ مافوق میکند. چرا این رابطهها برقرار است؟ انسان به عبارتی — آپدیت امروزیها میگویند — بهروز شده. راه بهروز شدن کجاست؟ کجا دستورالعملش آمده؟ چه آدم را بهروز میکند؟ هر چیزی میخری یک کتابچهای دارد. قرآن:
«إِنَّ هَٰذَا ٱلْقُرْءَانَ يَهْدِى لِلَّتِى هِىَ أَقْوَمُ» (اسراء/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا این قرآن به آنچه استوارتر است هدایت میکند.
الله اکبر.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فاتحه/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است.
صلوات ختم کنید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.