ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 069

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

استعاذه، سلام بر داعی الله و افتتاح جلسه

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.

«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَتِهِ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتش؛ و از فضل او درخواست می‌کنم.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

«سَلَامٌ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.

هدیه به پیشگاه حضرت حجت — ارواح من سواه فداه. شکرانه از اینکه اجازه دادند لحظاتی سر سفرهٔ کمال جدّشان امیرالمؤمنین علیه‌السلام بنشینیم و ذکر او را بگوییم و گِرد اهل ایمان باشیم، تا هنوز این نفس قطع نشده است. الحمد لله على كل نعمته. شکرانه صلواتی بلند بفرمایید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

لعنت بر تفکر صهیونیستی؛ غزه و مزار حاج قاسم

لعنت خدا بیش از پیش بر همهٔ آنهایی که تفکرات صهیونیستی دارند و بر آنهایی که به مردم مظلوم و بی‌پناه رحم نمی‌کنند. جرئت و جگرِ رویارویی مستقیم در جبهه و جهاد را ندارند؛ زورشان را به مردم بی‌پناه و مظلوم نشان می‌دهند. آنچه در غزه می‌گذرد، و آنچه دیروز در مزار حاج قاسم اتفاق افتاد، واقعاً نشانهٔ زبونی و خواری و سستی آن‌هاست. اگر مرد بودید، رو در رو با رزمندگان ما می‌جنگیدید. چه مرضی دارید که سر زن و بچه خالی می‌کنید؟ این همه، تفکرات صهیونیستی است.

دیروز رهبر عزیزمان در پیامشان فرمودند که این رئیس‌جمهور فعلی آمریکا — بایدن ملعون — این خبیث هم چندین بار خودش اقرار کرده که «من هم صهیونیستم». اصلاً تفکراتش صهیونیستی است و خودش افتخار می‌کند به اینکه صهیونیست است. لذا آن‌ها را هم حمایت می‌کند و اصلاً آن‌ها را برای حمایت می‌خواهد. اسرائیل را برای همان مطامع دنیوی‌اش می‌خواهد؛ انتخابات آمریکا هم نزدیک است. از طرفی یکی از مهم‌ترین صنایع پول‌ساز آمریکا ساخت تسلیحات نظامی است. قبلاً عرض کردم: این‌ها تاریخ مصرف دارند. وقتی تاریخ مصرف تمام می‌شود، منهدم‌کردنشان به مراتب پرهزینه‌تر از تولیدشان است. کجا این‌ها را منهدم کنند؟ اعدام این تسلیحات را کجا انجام دهند؟ کجا برایشان بهتر از سر مردم مظلوم و بی‌دفاع؟ آن‌هم با پولی که از اسرائیل می‌گیرند برای تقویت خودشان.

الان به شدت دلار افت کرده؛ به شدت وضعیت اقتصادی آمریکا به‌هم‌ریخته است. ببینید دنیا با این‌ها چه کرده که بیست هزار، بیست‌ویک، بیست‌ودو هزار آدم بی‌پناه و بی‌دفاع را به خاک و خون بکشند تا به دنیا و پولشان برسند. نمی‌دانم بعضی‌ها چقدر باید بدبخت و بیچاره باشند که باز هم در چنین جاهایی «من و من» کنند و بخواهند خودشان را بکشند که «ما محکوم می‌کنیم». آن را کردید؛ محکوم کردیم. انتشار همین تفکرات، ادامهٔ همین‌ها می‌شود. این‌طور رحم نکردند به مردم و زن و بچه‌هایی که دیروز آمدند.


«به اذن الله» در پیام رهبر؛ انتقام قطعی است

واقعاً چقدر زیبا رهبر عزیزمان پیامشان را دقت کردید؛ آن قصهٔ انتقامی که از این دشمن‌ها گرفته خواهد شد «به اذن الله». این «به اذن الله» خیلی مهم است.

حالا بعضی‌ها می‌آیند چه می‌کنند؟ آنهایی که خیلی در بحث اعتقادات — می‌خواهم بگویم حتی سیاست ما هم عجین است؛ یک معجونی است برخاسته از دل اعتقادات ما، باورهای ما — بعضی اینجا گمان می‌کنند که رهبر فرمود یعنی اگر خدا اجازه بدهد مثلاً انتقام گرفته می‌شود. توجه کردید؟ مگر می‌شود خدا اجازه ندهد؟

«إِنَّا مِنَ ٱلْمُجْرِمِينَ مُنتَقِمُونَ» (سجده/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از مجرمان انتقام می‌گیریم.

همین الآن آیه‌اش را خواندیم. خود خدا فرموده: ما انتقام می‌گیریم. این قطعی است. اشتباه نشود. یک منبر می‌خواهد همین کلمهٔ «به اذن الله» که رهبر فرمود، رویش کار شود. این «به اذن الله» یعنی چه؟ الان خیلی راحت دارید متوجه می‌شوید. مگر می‌شود خدا اذن انتقام از ظالم را نداده باشد یا ندهد، و ما منتظر اذن باشیم؟

می‌دانید دقیقاً مثل چیست؟ مثل اینکه الان چشم شما دارد به اذن الله می‌بیند. دقیقاً مثل این است. اگر اذن الهی نبود، چشم شما الان چگونه می‌دید؟


تمثیل چشم: از پلک تا نفس و روح

نفس. الان این چشم به اذن نفس دارد می‌بیند. نفس اراده کند، این چشم نمی‌بیند؛ چشمت را می‌بندی. ارادهٔ نفس بر این تعلق می‌گیرد، حکمش را در مرتبهٔ مادون — که بدن است — پیاده می‌کند. پلک می‌زنی، چشمت را می‌بندی، نمی‌بینی. این ارادهٔ نفس است. لذا کسی که جلوی گناه نمی‌تواند خودش را، چشمش را نگه دارد، نفسش ضعیف است. نفوس ضعیفه این‌چنین‌اند.

حالا وقتی که یک مقدار بیایی بالاتر، رشد کنی، ارتقاء وجودی پیدا کنی، می‌گویی: نه، این نفس نیست. اول که خیلی دیدت پایین باشد می‌گویی این چشم بسته شد؛ پلک و چشم بسته شد، نمی‌بیند. ولی یک مقدار تعالی وجودی پیدا کنیم می‌گوییم: نه، اذن نفس بر این تعلق گرفت که حالا باز باشد یا بسته باشد.

یک مقدار ارتقاء وجودی پیدا کنید می‌گویید: آقا، نفس هم کانال انتقال حکم مافوق به مادون است؛ آن برزخ است. برزخ نه مثل یک دیواری که دو چیز را از هم جدا کند؛ آن برزخ عَرْضی نیست. برزخ طولی منظورمان است: یعنی هم حکم از جنس بالاست، هم پایین؛ در عین حال نه پایینی است نه بالایی.

از این حیث می‌گوییم برزخ؛ مثلاً قوهٔ خیال: نه مادی است، نه صددرصد مجرد عقلی. چیزی است از این حیث که صورت و شکل ایجاد می‌کند، انشا می‌کند؛ این مادی است: شکل دارد، صورت دارد، هیأت دارد، رنگ دارد. اما از حیث اینکه سنگینی ندارد، وزن ندارد، بو ندارد، جا اشغال نمی‌کند، مجرد است؛ یعنی از جنس عقل. از این حیث می‌گوییم برزخ طولی.

کسی که مقدار ارتقاء وجودی پیدا کند می‌آید بالا می‌گوید: نه آقا، اذن نفس نبود. نفس برزخ طولی بود؛ اینجا آن اذن روح بود. روح اراده‌اش را از طریق نفس در چشم پیاده کرد.

حالا باز تعالی؛ بیا بالا. «اقرأ وارقَ»؛ همین را بخوان، بیا بالا. وقتی ارتقاء وجودی بیشتری پیدا کردی بگو: نه آقا، روح هم نبود که؛ روح هم مستقل نیست. آن کانال وجودی من که مرتبط با حقیقت عالم بود، حقیقت‌الحقائق، صورت‌الصور.

«ٱقْرَأْ وَٱرْقَ فَإِنَّ مَنْزِلَتَكَ عِندَ آخِرِ آيَةٍ تَقْرَؤُهَا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بخوان و بالا برو؛ که منزلت تو نزد آخرین آیه‌ای است که می‌خوانی.

غیب‌الغیوب؛ اسماء از آثار؛ هویتِ «هو»

چه به آن بگوییم؟ بگوییم وجود؟ بگوییم حق؟ چه لفظی پیدا کنیم؟ این لفظ‌ها همه خاکی‌اند؛ نمی‌توانند آن معنا را تداعی کنند. لذا غیب‌الغیوب اسم ندارد اصلاً. ما در مرتبهٔ فعلش می‌گوییم: از این حیث که احیا کرده، انشا کرده، از اینکه خلق کرده می‌گوییم خالق است، حیّ است، محیی است. اسمش این‌طور مشخص می‌شود. از حیث اینکه مثلاً فعلش را پیاده کرده، فعّال است. چه اسما؟ با افعال الهی، از آثار الهی، اسماء منتشر می‌شوند. متوجه اسماء الهی می‌شویم از آثار الهی.

حالا خودش چیست؟ او هویت است؛ او «هو» است. او چیست؟ چه می‌دانم چیست؟ آن غیب‌الغیوب اصلاً اسم ندارد. دیگر فقط می‌توانیم بگوییم از روی عجزمان: «هو». این «هو» دو لَحْظه است؛ خیلی عظیم است، خیلی باعظمت و شیرین. لذا بزرگان وقتی یک حرف بسیار باعظمت را می‌خواهند پیاده کنند، بالای آن می‌نویسند «هو». معلوم است که حرف، حرف باعظمتی است.

از یک حیث عظمتِ لایتناهی، لاتُحَدّ و لاتُحصی مبدأ را داری بیان می‌کنی؛ غیب‌الغیوبی که اصلاً نمی‌شود فهمید او چیست، او کیست. از یک حیث هم عجز خودت را داری بیان می‌کنی. می‌گویی «هو»: تو نمی‌توانی بفهمی که آن کیست و او چیست.

همین‌جور برای ارتقای وجودی می‌گویی: آقا روح نبود که؛ آن وصل، از کانال وجودی، وصل به حقیقت‌الحقائق بود. همین‌جور می‌گویی: آقا حقیقت‌الحقائق بود؛ بعد چند واسطهٔ فیض بودند تا می‌رسی به همان «هو».

«هُوَ ٱلْأَوَّلُ وَٱلْءَاخِرُ وَٱلظَّٰهِرُ وَٱلْبَاطِنُ» (حدید/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست اول و آخر و ظاهر و باطن.

«قُلْ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ» (اخلاص/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: اوست خدای یکتا.

آن «هو» بود. توجه کردید؟ اول چشم بود. حالا این «به اذن الله» الان در تکوین است؛ یعنی در این اکوان — که می‌گویند این عالم، عالم کون و فساد است — در این اکوان تکویناً در چشم ما نهفته شده اذن نفس. نفس این‌جوری نیست که مثلاً بگوید خوب، اذن صادر شد؛ اذن صادر نشده، فعلاً این‌جوری نیست. اصلاً نفس منتظر نیست. نفس آنی اراده کند؛ اراده را در وجود خود خدا این اراده را قرار داده در نفس که بتواند چشم را ببندد و باز کند؛ در روح، در آن کانال وجودی. همین‌جور برو تا هویت آن «هو» که همه چیز:

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.

من هستم که اقوم و اقعد؛ وقتی بحث جسم و ماده می‌شود منم که پا می‌شوم و می‌نشینم. اما:

«بِحَوْلِ ٱللَّهِ وَقُوَّتِهِ أَقُومُ وَأَقْعُدُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به جنبش خدا و نیروی اوست که برمی‌خیزم و می‌نشینم.

ریشه آنجاست. این «به اذن الله» تکویناً در نظام آفرینش بناست و بنا شده؛ مبنا دارد. اصلاً بنای عالم بر مبنای اذن الله است. یعنی اذن الهی صادر شده از همان اول.

«هُوَ ٱلْأَوَّلُ وَٱلْءَاخِرُ وَٱلظَّٰهِرُ وَٱلْبَاطِنُ» (حدید/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست اول و آخر و ظاهر و باطن.

از اول و آخر و ظاهر و باطن، در عالم بنا شده اذن الهی که «إنا من المجرمین منتقمون». اصلاً این اذن هست. یعنی رهبر می‌فرمود که الان این دارد جاری می‌شود. اصلاً جاری است، ساری است؛ شما حالیت نیست.


تمثیل مورچه و کاتب؛ مراتب دیدن «اذن الله»

مثل را تصور کنید. مورچه را فرض کنید. اگر مورچه‌ای خیلی کودن باشد، نگاه می‌کند و می‌بیند یک نفر روی کاغذ با قلم چیزی می‌نویسد. اگر چشمش خیلی سطحی‌بین باشد، اول می‌گوید این جوهر است که پخش شد روی این کاغذ دارد نوشته می‌شود. جوهر یعنی آن حرکت و آن سریان و آن جریان را از چه می‌بیند؟ از همین جوهر.

یک مورچهٔ دیگر می‌آید به او می‌گوید: بابا خرفت، بیشعور — ببخشید؛ حالیت باشد — سرت را بیاور بالاتر نگاه کن. این قلم است که دارد می‌نویسد. جوهر چیست؟ قلم دارد جوهر را پخش می‌کند. می‌گوید راست می‌گوید و چشمش باز می‌شود.

بعد آن یکی دیگر می‌آید می‌زند توی سر آن مورچه می‌گوید: بدبخت، سرت را بیاور بالاتر. ببین این قلم نیست؛ این قلم در دست، در این انگشتِ این نویسنده است. کاتب اوست. این قلم کاره‌ای نیست. او دارد این قلم را می‌چرخاند. سریان و جریان به دست اوست.

بعد آن هم باد به غبغبش می‌اندازد — مثل من — فکر می‌کند دیگر همهٔ حرف را فهمیده و زده. یک مورچهٔ دانشمندتر می‌آید می‌زند توی سر او می‌گوید: ای بیچاره، این دست نیست که می‌نویسد. نگاه کن این دست وصل است به این بازو. این انگشت نیست که قلم را حرکت می‌دهد؛ این وصل است به این ساعد و بازو، و کل این دست دارد حرکت می‌کند که انگشت می‌تواند کاری کند. ربطی به این انگشت ندارد. انگشت یک آله است، یک وسیله است. اگر اراده در این دست نباشد، بیا و ببین.

او هم مثلاً دوباره باد به غبغب می‌اندازد، فکر می‌کند دیگر آخر حرف را فهمید و زد. تا آنکه دانشمندتر می‌آید می‌زند توی سر آن بیچاره: ارتقاء وجودی پیدا کن. اقرأ وارقَ؛ این را ببین، برو بالا. مراتب. اصلاً عالم ذاتِ مراتب است؛ ذات مدارج و معارج. برو معراج؛ درجه‌ها را طی کن. این چه درجهٔ پایینی برای خودت اختیار کردی؛ این‌قدر سطحی‌بینی. برو بالا.

می‌گوید اراده — بابا قصه چیست؟ من تا همین‌جا را فهمیدم. می‌گوید نمی‌بینی که این دست متصل به یک پیکر است؟ این پیکرِ این آدم است که دارد می‌نویسد. این ربطی به این دست ندارد. این پیکرِ آدم است که دارد می‌نویسد. دست به‌خودی‌خود، اگر جدا شود از پیکر هستی — یعنی از پیکر این بدن — دیگر چه نقشی دارد؟ یک مرده است، یک جیفه است. او هم می‌گوید: به به! چه چیزی فهمیدم. احسنت به شما معلم عزیزم، فدایتان بشوم. آخر حرف را شما زدید. دیگر این آخر عرفان است؛ اصلاً بالاتر از این نیست.

اصلاً نه. یک دانشمند دیگر، یک مورچهٔ خیلی زیرک و باهوش و فهیم می‌آید می‌گوید: آقا، قرآن می‌فرماید چیزی به شما از علم داده نشده مگر اندکی. کله‌ات را بیاور بالاتر نگاه کن. این پیکر این نیست؛ این جسم نیست که دارد می‌نویسد. این جسم یک نفس دارد. نفسش دارد اراده می‌کند که این دست حرکت کند. این بدن چگونه اراده کند؟

«وَمَا أُوتِيتُم مِّنَ ٱلْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا» (اسراء/۸۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به شما از دانش جز اندکی داده نشده است.

حالا آن دوباره می‌زند توی سر آن یکی می‌گوید: بابا بیچاره، این چه نگاهی است داری؟ برو بالاتر؛ روح است. آن می‌گوید سِرّ، سِرّ خفی، اخفی. همین‌طور می‌برند بالاتر تا آقا حالا آن که دیگر پیامبر مورچه‌هاست می‌گوید: آقا اصلاً این حرف‌ها چیست می‌زنی؟ عقول ما عقل دارد از ما؛ اما حول و قوه از آن خداست که دارد می‌نویسد. تو چه کاره‌ای؟ این اذن الله است. اذن الهی یعنی این. اصلاً جاری است، ساری است. من و تو نمی‌بینیم.


انتقام به اذن الله همین حالا جاری است

اینکه رهبر عزیزمان آنجا فرمودند «به اذن الله» — بخوانید پیامش را؛ تو کانال بچه‌ها گذاشته‌اند — این انتقام به اذن الله گرفته می‌شود یعنی دارد گرفته می‌شود. خبر ندارید شما.

این فرمایشات رهبر درست است؛ ایشان جامعه‌شناس قَدَر و قهاری است. اما روی مبنای مبانی دینی. این‌ها یک مثالش را الان من زدم. من و شما بی‌خبر فکر می‌کنیم ایشان جامعه‌شناس خوبی است: از این روندی که مثلاً اسرائیل دارد در منطقه طی می‌کند، دارد قبر خودش را می‌کند؛ از حیث جامعه‌شناسی و این بیزاری جوامع بشری از ایشان و راهپیمایی‌ها و این برآیندی که مثلاً می‌بیند، جامعه‌شناس خوبی است؛ از این برآیند ایشان مثلاً حدس می‌زند. بابا این اصلاً در نظام عالم دارد جاری می‌شود. چه من و شما بخواهیم چه نخواهیم.

حالا آلتش کی باشد؟ وسیله‌اش کی باشد؟ واسطهٔ فیض اینجا کی باشد؟ آن دیگر هنر کی باشد. یکی بشود حاج قاسم؛ بشود آن بازو، بازوی الهی. ولی:

«يَدُ ٱللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» (فتح/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دست خدا بالای دست‌های آنان است.

آن دست خدا بالاست. یکی مثلاً مثل شهید رضی؛ همین‌طور هر کسی. یک سری مثل شهدای دیشب، دیروز؛ این‌ها هم در این مسیرند. در این مسیر قرار می‌گیرند. هرکس که — و الا ارادهٔ الهی دارد جاری می‌شود عزیز دلم.

این‌همه آدم دارند کوری می‌خوانند برای عالم. چقدر این‌ها طول می‌کشد که این کوری‌شان ادامه پیدا کند؟ همه‌شان بدون استثناء، این دماغشان را که بگیری خفه می‌شوند. چند وقت دیگر دیگر نفسشان بالا نمی‌آید. سنگشان به سر بدبختشان به سنگ قبر می‌خورد و تمام. آنجا دیگر تمام است. آنجا همه می‌فهمند. چقدر می‌خواهی با این بمانی؟ این ارادهٔ الهی است که دارد جاری می‌شود. کی می‌تواند در برابر ارادهٔ الهی چون‌وچرا بیاورد؟


جماد و نبات و حیوان در مدار؛ انسانِ شهوانی

یک مقداری فقط هم آدم است. حیوانات دارند کار خودشان را می‌کنند؛ آزارشان به کسی نمی‌رسد. طبیعتش این‌طور خلق شده. طبیعت حیوان تا آقا به وهم است؛ ظهور و بروز غضب و شهوت است. طبیعی است که انسانی که شهوانی و غضبانی زندگی می‌کند، این حیوانِ چهار دست و پا است که حیوانِ دوپا شده. و الا انسان که این نیست. آن همان حیوان است؛ چیزی بیشتر از این از او توقع نمی‌رود.

جماد هرچه که خدا برایش ایجاد کرده همان است. اصلاً:

«كُلٌّ فِى فَلَكٍ يَسْبَحُونَ» (یس/۴۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همه در مداری شناورند.

توی مدار خاصی تسبیح‌کنان شناورند این‌ها. اصلاً هیچ تخطی ندارند. نباتات عیناً آنچه که حضرت حق برایشان قرار داده.

و یک انسان است به واسطهٔ آن هم اراده‌ای که دارد؛ این اراده‌اش هم زبان حالش است. دقت بفرمایید.


اعیان ثابته و زبان حال؛ مثال مهندس و صورت علمیه

در بحث‌های حکمی گفتیم وقتی ما در علم الهی بودیم، قبل از اینکه این علم پیاده شود، به آن می‌گویند عین ثابت. آنجا یک زبان حالی داشتیم. یک مثال بزنم که باز یک تداعی شود. این مثال را فکر کنم تا حالا برایتان نزده‌ام.

مثل یک مهندسی را فرض کنید — مثلاً آقای مهندس طالب اینجا نشسته‌اند — در کار سازه‌هایی که دارند می‌خواهند بسازند. قبل از اینکه این سازه را پیاده کنند، قبل از اینکه این نقشه را پیاده کنند یعنی بنا را بسازند و بنا کنند، این نقشهٔ این ساختمان در وعاء ذهن و فکرش بود که این را چگونه بسازد. درست است؟ حتی تصور می‌کرد این ساختمان چه شکلی می‌شود. این در علمش بود. صورت. به این می‌گویند صورت علمیه. صور علمیه یعنی همین چیزها. قبل از اینکه بنا شود و در بیرون از خودش این پیاده شود، توی ذهن خودش، توی فکر خودش این مهندس نقشهٔ این ساختمان را داشت. بعد این را آمد پیاده‌اش کرد؛ ظهورش داد، بروزش داد. حالا پیاده شده، این ساختمان بنا شده. اثر کیست؟

می‌گویند از آثار هر کسی پی به قدرت و دارایی مؤثر ببر.

«لَا مُؤَثِّرَ فِي ٱلْوُجُودِ إِلَّا ٱللَّهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ مؤثری در وجود نیست مگر خدا.

همهٔ این عوالم هستی اثر حق‌اند، فعل حق‌اند. ببین او کیست که این اثر اوست. حالا این علم، همان‌طور که الان مثال زدم، خدا هم به همین‌سان. خدا اول علم داشت به وجود موجودات. اصلاً بگیریم که حالا:

«كَانَ ٱللَّهُ وَلَمْ يَكُنْ مَعَهُ شَيْءٌ، وَٱلْآنَ كَمَا كَانَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا بود و چیزی با او نبود؛ و اکنون نیز همان‌گونه است که بود.

حالا بگیریم اصلاً این‌طور؛ اگرچه موسی بن جعفر علیهماالسلام فرمود: و الآن کما کان. الان هم آن‌طور است که خدا بود وقتی که هیچ‌کس با او نبود. ها، این معیّت باید تعریف شود. هیچ‌کس مَعَه نیست. خدا مَعَ است.

«إِنَّ ٱللَّهَ مَعَ ٱلْمُحْسِنِينَ» (عنکبوت/۶۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا با نیکوکاران است.

خدا با همه است. کسی با خدا نیست. این هم یک معنایش است. ولی در هر حال می‌خواهم عرض کنم که خدا آن موقع که ما در علم الهی بودیم و هنوز به قولی پیاده نشده بودیم، به عنوان اسم الله ظهور نکرده بودیم، باطن عالم بودیم، در ثغور ربوبی بودیم، یک زبان حالی داشتیم. خدا می‌دانست که ما چه می‌خواهیم از او. درست است؟ خدا این را می‌دانست.

در زیارت حضرت زهرا صلوات‌الله‌علیها می‌گوید:

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكِ يَا مُمْتَحَنَةُ ٱمْتَحَنَكِ ٱلَّذِي خَلَقَكِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَكِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو ای امتحان‌شده؛ آن‌که تو را آفرید، پیش از آنکه بیافریندت آزمودت.

کی تو را امتحان کرد؟ آن کسی که تو را خلق کرد. آن کیست؟ کی امتحانت کرد؟ قبل از اینکه خلقت کند. یعنی اینکه تو بودی در ثغور ربوبی، در علم الهی بودی؛ آنجا امتحانت کرد. زبان حال تو را می‌دانست. آن اراده است، آن اراده است. توجه بفرمایید نسبت به زبان حالی که ما آنجا داشتیم. یعنی آنجا خدا اجازه داد تو از او بخواهی. ما همین تکویناً به اذن الله در وجود ما بود. آنجا هرچه خواستی، نسبت به همان پیاده شدی. می‌خواستی چه‌کاره باشی؟ چگونه باشی؟ پاک باشی یا خبیث باشی؟ همه‌اش پشت سر ولی خودت راه افتادی، یا پشت سر شیاطین راه افتادی، یا پشت سر آل‌الله راه افتادی.

یا بحث عالم ذر اینجا پیش می‌آید در قوس نزول، در برزخ نزولی؛ که حالا بحث به اینجا خیلی مربوط نیست، قبلاً هم گفتیم.

پس این «به اذن الله» در همهٔ کائنات جاری و ساری هست. خدا بخواهی نخواهی از آن انتقام خواهد گرفت.


کربلا؛ «ما رأیت إلّا جمیلا» و علم حضرت زینب

مثلاً اباعبدالله. چرا حضرت زینب صلوات‌الله‌علیها ظاهراً خیلی تلخ است؟ همه‌اش له شدن و داغون شدن و اسارت؛ و ظاهراً حتی از جهت بعد اجتماعی و سیاسی شکسته؛ شکست محض. تمام شد کار. کسی نماند از آقا. یک شیرخواره هم زدند کشتند. یک جوان مریض هم مریض‌احوال انداختند و بچه اسیر. تمام شد دیگر. از حیث اجتماعی، سیاسی، هرچه فکر کنی کار تمام شد. اما:

«إِنَّا مِنَ ٱلْمُجْرِمِينَ مُنتَقِمُونَ» (سجده/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از مجرمان انتقام می‌گیریم.

انتقام را ببین. الان شما داری. اگر یک زمانی می‌گفتند — آن موقعی که سر ابی‌عبدالله روی نیزه بود — می‌گفتند «إنا من المجرمین منتقمون»، همه می‌خندیدند: این حرف‌ها چیست؟ چه داری می‌گویی؟

چرا حضرت زینب گفت:

«مَا رَأَيْتُ إِلَّا جَمِيلًا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز زیبایی ندیدم.

ظاهراً که همه‌اش تلخی بود. چون این اذن الله را می‌داند. یک کلمه را می‌داند. می‌داند. چشیده. علمش را دارد. اینکه فرمود:

«أَنْتِ بِحَمْدِ ٱللَّهِ عَالِمَةٌ غَيْرُ مُعَلَّمَةٍ، فَهِمَةٌ غَيْرُ مُفَهَّمَةٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تو به ستایش خدا دانایی بی‌آنکه آموخته شده باشی، و فهمیده‌ای بی‌آنکه به تو فهمانده باشند.

یعنی خدا تعلیم کرده بود به او. فهمانده بود به حضرت زینب صلوات‌الله‌علیها که اذن الهی یعنی چه. جاری است. اصلاً غیر از این باشد نمی‌شود. منتها دیر و زود دارد. این دیر و زود شدنش دست همین شماست: زودتر انتقام بگیرد، دیرتر انتقام بگیرد. یکی مثل مختار دیر دست به کار شد ولی انتقام گرفت. دیر دست به کار شد. یکی هم آنجا همراه اباعبدالله زودهنگام پا شد انتقامش را گرفت.


واسطهٔ فیض؛ علمای جامع‌الاطراف و لغزش بزرگان

این‌ها ببین: ما چقدر قرآن تا اینجا خوانده‌ایم؟ تا همین جای علم دنیا — عمری که از ما رفته — چقدر قرآن خوانده‌ایم؟ آیا این چیزهایی که داریم می‌گوییم را از قرآن مستقیم می‌توانیم اخذ کنیم؟ نه. چه می‌خواهد؟ واسطه. دست ما که به امام عصر نمی‌رسد. علمای جامع‌الاطراف؛ جامع‌الاطراف. نه آنهایی که هرچه از دهانشان درآمد را بستند به دین.

حتی بزرگان ما اینجا اشتباهاتی دارند؛ اشتباهات فاحش. شیخ صدوق سهو النبی دارد. شیخ صدوق به تمام‌معنا سهو النبی دارد؛ یعنی قائل به این است که پیغمبر هم فراموشی به او دست می‌دهد؛ یکهو در نمازش یادش رفته نمازش. روایاتی که «رَتَن هندی» ملعون چندین هزار روایت جعل کرد؛ شیخ بهایی در اربعینش می‌آورد و دیگران.

اینجا علیات را کی باید ما را از شر این‌ها خلاص کند؟ علمای جامع‌الاطراف. حاج نوری؛ حاج نوری در «فصل الخطاب فی تحریف کتاب ربّ الأرباب». چند روز پیش، یادم نیست در کدام مبحث بود، این را گفتیم؛ در کانال فکر کنم بچه‌ها گذاشته‌اند. این را یک ذره مبسوط‌ترش را گفتیم. او هم صاحب کتاب لؤلؤ و مرجان است. محدث نوری، یکی از علمای برجستهٔ ما. اما کتابی نوشته در تحریف قرآن. باورتان می‌شود؟

بعد علامه شعرانی می‌فرماید: هم شیخ صدوق از اینکه از بحث سهو النبی؛ اگر امر دائر شود که سهو در شیخ صدوق است یا در پیغمبر، در شیخ صدوق اولی‌تر است سهو وجود داشته باشد. پس این کارش خودش سهو است، خطا است. توجه کردی؟

و در خصوص همین فصل الخطاب حاج نوری هم علامه شعرانی یک جزوه‌ای می‌نویسد. می‌نویسد؛ بعد علامه حسن‌زاده به آن حاشیه می‌زند، تعلیقه می‌زند، اضافه‌اش می‌کند. یک کتاب شیرین؛ همان را ولی در عدم تحریف: «فصل الخطاب فی عدم تحریف کتاب ربّ الأرباب». کی این کار را می‌کند؟ علامه حسن‌زاده. بزرگان ما سر خورده‌اند.

بعد بچهٔ هیئتی، بچهٔ مسجدی، چهار تا کتاب و جزوه و چهار تا سخنرانی و منبر و این‌ور و آن‌ور شنیده، یکهو برمی‌گردد درمی‌آید مثلاً یک چیزی در مورد علامه حسن‌زاده می‌گوید، سرخ و سفید می‌شود. آخه بچه، بشین سر جات. طرف اینجا گریه کن ما بود؛ چهار تا کلاس رفته حوزه درس خوانده، بعد بیانیه داده بر علیه علامه حسن‌زاده، ذوفنون زمان. بدبخت، به‌خدا اگر من آنجا بودم چنان خفتت را می‌گرفتم.


«قرآن نه حسن‌زاده»؛ درس نودویک مصباح‌الانس

یک بدبختی: بعضی بچه‌های هیئت خودمان هم این ادعا را دارند. مثلاً من شنیدم متأسفانه از بعضی از همین شماها که الان اینجا نشسته‌اید که ما فصل الخطاب، یا آن چیزی که نصب‌العین ماست و پیشوا و الگوی ماست، قرآن است. ما می‌خواهیم در زندگی‌مان قرآن همه‌کاره باشد، نه حسن‌زاده آملی. حتی با این لفظ. من خیلی ناراحت شدم وقتی این را از یکی از شماها شنیدم. یعنی آن‌قدر خودم را کنترل کردم که فقط توی گوشت نزدم؛ بس که این حرف را زدی. آن‌قدر آدم — معذرت می‌خواهم — نفهمد مسائل را.

خب ما که چه می‌فهمیم از قرآن؟ تا یک کسی مثل علامه حسن‌زاده نیاید این‌ها را برای ما باز کند. الان من این حرف‌ها که از اذن الله زدم، کی این‌ها را زده؟ همه‌اش حرف‌های علامه است. من که از خودم که نمی‌گویم. درس نودویک مصباح‌الانس ایشان را بخوانید؛ ببینید قشنگ این‌ها را گفته. بحث چه بود؟ اذن الله بود.

ببینید یک کلمه، جملهٔ رهبر: «اذن الله» در پیامش. همین‌طوری نگاه کنی چه برداشت می‌کنی؟ حالا از لحاظ سیاسی اجتماعی‌اش که خیلی هم خودت را سیاسی بدانی؛ اما از حیث حکمت و عرفان و آن خمیرمایه و درون‌مایهٔ قرآن نگاه کنی چه می‌بینی؟ با چه اطمینانی.


اقتدار رهبر و تحلیل غلط از «رجز» در برابر آمریکا

بعد بعضی‌هاتان باز همین بچه‌ها همین‌جا آمدند گفتند: حاج آقا، رهبر آخه — من ماندم؛ خودش بچهٔ سپاهی است — به من می‌گوید من ماندم رهبر به چه پشتوانه‌ای این‌طوری رجز می‌خواند برای آمریکا. آخه کدام‌یک از سلاح ما به سلاح‌های آمریکا می‌رسد؟ بیچاره. آخه تو این‌طوری دیدی قصه را. یعنی وقتی نفهمی، بعد اقتدار رهبرت هم — معذرت می‌خواهم — می‌نشینی تحلیل می‌کنی. می‌گویی نکنه فیلم است؟ استغفرالله. مثل آن، نمی‌دانم، لعن کنم این‌جور آدم‌ها را. خدا شاهد است می‌مانند گاهی اوقات. اینهایی که تو این ریش هم گذاشته‌اند. گاهی‌شان تو این لباس‌ها هم هستند. چه خاکی به سرمان بریزیم ما. بعد تحلیلگر مسائل سیاسی و اجتماعی نظام هم در جاهای حساس می‌شوند.


تجربهٔ تلخ صداوسیما؛ توهین به امیدآفرینی رهبر

تو همین صداوسیمای خودمان با یکی‌شان من بحثم شد. در حساس‌ترین جاهای صداوسیما آمده بود از طرف سپاه. حالا نگویم از کجای سپاه؛ بد می‌شود، تف سر بالاست. طرف آمده بود بحث را بالا کشید. شروع کرد: همهٔ مردم خراب شده‌اند، جامعه رو به فناست، اذن الله، اذن الهی دارد می‌رود، آخوندها همه فاسدند، مداح‌ها همه کثیف‌اند، بچه‌هایشان نماز نمی‌خوانند. شروع کرد گفت و گفت و گفت.

گفتم چرا دروغ می‌گویی؟ من خودم آخوندم، مداحم. بچه‌هایم الحمد لله نمازشان را می‌خوانند. چرا می‌گویی بچه‌های آخوندها، مداح‌ها نماز نمی‌خوانند؟ گفت حالا استثنائاً شما یکی‌تان. گفتم غلط کردی که می‌گویی. یک استثنا خود من؟ چرا دروغ می‌گویی؟

بعد شروع کرد گفت نه، همه هرزه‌اند، همه چشمشان فلان است، همه زن‌بازند — العیاذ بالله — چه. آن‌قدر گفت، گفت. حالا این آقا آمده تحلیل کند مثلاً خروجی‌های صداوسیما را برای من و شما. بعد گفت من خودم هیئت دارم، من خودم منبری‌ام، من خودم تحلیلگرم. آن‌قدر «من، من» بخورد توی سرمان؛ این من‌ومن کردن کار ما را به اینجا کشاند.

بعد به او گفتم: آقا این‌طور که شما می‌گویی کاملاً مغایر است با فرمایش رهبری که این‌همه امیدآفرینی می‌کند. می‌گوید جوان‌های الان خیلی بهتر از قبلاً. الان این‌جوری است؛ خیلی رشد کرده‌اند؛ این‌همه اعتکاف‌ها، این‌همه جلسات، این‌همه شور و حماسه‌ها. بعد گفت بله. اصلاً مخ مسدود کشید این آقا. گفت بله، به رهبر هم اطلاعات اشتباه می‌رسانند، آقا هم در تجزیه‌تحلیلش اشتباه می‌کنند.

یعنی دیگر نتوانستم تحمل کنم خودم را. گفتم جمع کن، جمع کن، جمع کن بسته‌ات را، برو گمشو از این صداوسیما بیرون. خجالت بکشید. مگر شما آبروی اسلام و انقلاب را دارید می‌برید در این‌ها. بحثمان بالا کشید. دیدم ناراحت شد. گفت چرا آقا ناراحت شدی؟ گفتم باید هم بشوم. این‌همه حرف زدی، حرف زدی، من ساکت نشستم. حالا دیگر به رهبرم داری جسارت می‌کنی من باز دهنم را ببندم؟ اگر مردی بیا بنشینیم با هم بحث کنیم. گفت نه، من کار دارم. شماره‌اش را گرفتم. حالا کاری نداریم؛ تجربه‌های تلخمان را برای شما بازگو نکنیم.

آدم باید پشت سر بزرگان حرکت کند تا نابِ نابِ ناب اسلام را یاد بگیرد، انقلاب را یاد بگیرد، قرآن را یاد بگیرد. عزیز دلم، گنده‌هایمان جایی که عقاب پر بریزد از پشهٔ لاغری چیزی نخیزد. گنده‌گنده‌هایمان گاهی سر خورده‌اند؛ دیگر مثال زدم برایتان؛ دیگر من و شما دیگر.


مؤسسات قرآنی و جرئت نظر دادن به آیه

بعد من واقعاً تأسفم به بعضی‌ها. مثلاً مؤسسه؛ همه‌شان را زیر سؤال نمی‌برم اما خیلی دردمندم از مؤسسات قرآنی، حتی آنهایی که خیلی هم مشهور شده‌اند، معروف شده‌اند — که بخورد توی سر این معروفیت‌ها و این مشهوریت‌ها. که دیدم دیگر جلساتشان را دیدم: جوان‌ها را جمع می‌کنند، یک آیه را می‌گذارند جلوی روی میز می‌گویند آقا شما نظرت را در مورد این آیه بگو؛ شما نظرت را؛ شما نظرت را. مگر این‌ها کی‌اند که نظر در مورد آیات بدهند؟ تو کی هستی اصلاً؟ چه‌جوری جرئت می‌کنی به همین راحتی نگاه مردم را به قرآن باز کنی؟ پررو کنی مردم را که خب نظر شما چیست در مورد این آیه؟ شما کی هستی که نظر بدهی؟ برو شیری‌ات را بخور فعلاً.

این‌قدر جسور کردن، جسارت دادن به مردم بعضی که کارهای مثلاً قرآنی هم می‌خواهند بکنند. هرکی دوستش بود من مناظره می‌کنم در این زمینه. چون می‌دانم بعضی‌تان که اینجا نشسته‌اید این حرف‌های مرا قبول ندارید و با این مؤسسات در ارتباطید و حتی یک زمانی می‌خواستید پای آن‌ها را به هیئت ما باز کنید. بنده مقاومت کردم. مگر شوخی است؟

شیخ اکبر تمام آنچه که در فصوصش و در فتوحاتش می‌رود، یک‌یک بر استناد بر آیات است؛ هرچه می‌گوید از آیات استفاده می‌کند. بعد آخرش هم می‌گوید — همان اولِ اول فصوصش بروید بخوانید خودش را چه‌جوری معرفی می‌کند — که من ادعا نمی‌کنم رسول و نبی و این‌ها. من خادم آن‌هایم. من وارث علم آن‌هایم.

بحث ما از دستمان در رفت و دیگر به کتاب اصلی‌مان و بحث لقاء الله شب‌های جمعه نرسیدیم. برای اینکه متصل شویم دو سه دقیقه به من وقت بدهید. حالا خیر است دیگر؛ بحث جلسهٔ ما به نیابت شهدا بود و این حادثهٔ تلخ اخیر و سالگرد حاج قاسم عزیزمان و این‌ها می‌طلبد بالاخره این بحث‌ها.


بازگشت به لقاء الله؛ معرفت بذر مشاهده

اما بحث ما رسیده بود به یکی از مهم‌ترین بخش‌های بحث لقاء الله که:

«وَقَدْ قِيلَ إِنَّ ٱلْمَعْرِفَةَ بَذْرُ ٱلْمُشَاهَدَةِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفته‌اند که معرفت، بذر مشاهده است.

یادتان هست؟ گفتیم بذر مشاهده چیست؟ معرفت است. بعد این آیه را معرفی کردیم که آیهٔ شصت‌وشش مائده:

«وَلَوْ أَنَّهُمْ أَقَامُوا۟ ٱلتَّوْرَىٰةَ وَٱلْإِنجِيلَ وَمَآ أُنزِلَ إِلَيْهِم مِّن رَّبِّهِمْ لَأَكَلُوا۟ مِن فَوْقِهِمْ وَمِن تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ» (مائده/۶۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر آنان تورات و انجیل و آنچه را که از پروردگارشان به سویشان فروفرستاده شده برپا می‌داشتند، بی‌گمان از بالای سرشان و از زیر پاهایشان می‌خوردند.

عرض کردیم که اگر کسی اقامه کرد — الحمد لله که بحث قرآن هم کردیم — اگر کسی قرآن را اقامه کرد، اقامه کرد قرآن و دستورات الهی را در زندگی‌اش، چه اتفاقی می‌افتد؟ «لأکلوا»: قطعاً می‌خورد «من فوقهم» از بالا؛ یعنی از حضرت الهیه. یعنی از حضرت الهیه رزق دریافت می‌کند: به نحو ایحاء، الهام، القاء، اعلام؛ دیگر حداقلش. «و من تحت أرجلهم»: از زیر پایش هم می‌خورد. یعنی از حضرت امکانیه اصطلاحاً. یعنی از امکان، از محیط امکان، از دایرهٔ امکان، ممکنات، موجودات، خلایق، کثرات؛ از ادنی و انزل مراتب هستی. یعنی از همین آثار الهی، از آن پست‌ترینش از جهت فلسفی که جمادات و نباتات است و همین‌طور بیا بالا حیوان؛ می‌بیند رزق الهی را از حیوان دریافت می‌کند. جماد می‌بیند، زمین می‌بیند، زمان می‌بیند. همین‌طور تا جایی که می‌گوید:


باباطاهر؛ دیدن حق در آثار و انزلِ لقاء الله

«به صحرا بنگرم صحرا تو بینم.» البته اول می‌گوید صحرا تو بینم. «به دریا بنگرم دریا تو بینم.» باباطاهر عریان از شرک و این‌ها. باباطاهر عریان از شرک. اول می‌گوید این یک مرتبه است: صحرا تو بینم. یعنی تو را در این اثر می‌بینم. تو را در آثارت می‌بینم. این یک وجه لقاء الله است، یک وجهه. وجه انزل لقاء الله. حق را کجا می‌بیند؟ در آثار می‌بیند.

همان برنامهٔ شما هیئتی: باید کجا برویم؟ فقط این؟ فقط تو سینه‌زدن و گریه‌کردن و عزاداری و خاک‌وپوت کردن دم از کربلا می‌زنیم. چرا سر سفرهٔ عرفه، دعای عرفهٔ امام حسین نمی‌نشینیم که:

«إِلَٰهِي تَرَدُّدِي فِي ٱلْآثَارِ يُوجِبُ بُعْدَ ٱلْمَزَارِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، رفت‌وآمد من در آثار، دوری از زیارتگاه تو را موجب می‌شود.

می‌گوید این تردد من، رفت‌وآمدم در آثار تو — یعنی همین دریا و صحرا که باباطاهر اول می‌گوید من تو را در صحرا و دریا می‌بینم — اباعبدالله دست من و شما کربلایی را گرفته کشیده بالاتر. اقرأ وارقَ؛ تعالی، بیا بالا، آنجا نمان. می‌گوید من اگر بخواهم تو را در آثارت ببینم، بعد چه می‌شود؟ «یوجب بعد المزار»: از زیارت تو دور می‌شوم. پس چه کار باید کرد؟

اینجا می‌گوید که به دریا بنگرم دریا تو بینم. این مرتبه بالاتر می‌شود. به صحرا بنگرم صحرا تو بینم. اصلاً این صحرا نیست. این دریا نیست. این تویی که جلوه کردی. نه اینکه همه توست. ببین اشتباهی که نفهمیدند گفتند این‌ها می‌گویند — العیاذ بالله — این سنگ خداست، آسمان خداست. نه؛ منظور این نیست. یعنی تو هستی که ظهور کردی، شده این. تو را می‌بینم. آقا، اثر تو تویی؛ تویی که ظهور کردی. یک طورت این است، یک طورت آن است، یک تو… هی تعالی می‌گوید؛ آن دیگر وصف چیست؟ بالاتر است. لقاء الله.

بالاتر از آن هم لقاء الله داریم؟ بله. همه‌اش بستگی به اقامهٔ قرآن در وجودت دارد. هرچه این قرآن را بیشتر اقامه کنی به آن مراحل بالاتر می‌رسی.


احوال انسان کامل؛ «لنا حالات» و نفی رؤیت خود

دیگر احوال انسان کامل چیست؟ فرمود: لنا حالات؛ یا اینجا فرمود: اوقاتی که در آن نمی‌گنجد ملک مقرّب و نه نبی مرسل.

«لَنَا حَالَاتٌ لَا يَسَعُ فِيهَا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَلَا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما را حالاتی است که در آن نه فرشتهٔ مقرّبی می‌گنجد و نه پیامبر فرستاده‌ای.

یک حالاتی برای ما هست، یک وقت‌هایی هست که هیچ‌کس — نه نبی مرسلی آنجا هست، نه فرشتهٔ مقرّبی — آنجا سعهٔ وجودی‌اش ارتزاق نمی‌کند که بیاید. سؤال: مگر شما خودت نبی مرسل نبودی یا رسول‌الله؟ ها؟ نکره در سیاق نفی، افادهٔ عموم می‌کند دیگر. «لا نبی مرسل»: هیچ پیغمبر مرسلی نیست. شما خودت مگر پیغمبر مرسل نبودی؟ یعنی اصلاً خودش هم دیگر خودش را خودش نمی‌بیند.

بعد آنجا: لنا حالات. الله اکبر. اینجا امام صادق علیه‌السلام فرمود «لنا حالات»؛ این دیگر مال آن‌هاست. این لقاء الله مال آن‌هاست. برای ما حالاتی است. این نشان می‌دهد که همیشه هم نیست. چه می‌شود؟

«نَحْنُ هُوَ وَهُوَ نَحْنُ، وَهُوَ هُوَ وَنَحْنُ نَحْنُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ماییم او و او ماییم؛ و با این حال او اوست و ما ماییم.

ما ماییم، او اوست. اما ما او می‌شویم، او ما. الله اکبر. این دیگر مرتبهٔ خیلی بالاست.


«إلی ربّک المنتهی»؛ لقاء الله و لقاء رب

«وَأَنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ ٱلْمُنتَهَىٰ» (نجم/۴۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینکه پایان، به‌سوی پروردگار توست.

پیغمبر، ربّتان؛ انتهای انتهاست. همه به سمت او در حرکت‌اند.

«وَأَنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ ٱلرُّجْعَىٰ» (علق/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینکه بازگشت به‌سوی پروردگار توست.

«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و به‌سوی او بازمی‌گردیم.

رجعت همه «إنا إلیه راجعون» به سمت ربّ تو است که آن الله، الله، الله. یعنی پیغمبر می‌رود به لقاء الله؛ من و شما به لقاء ربّ خودمان. به چه میزان از رب، چه اسمی از اسامی رب را و چه شدت و حدّتی از آن اسم را ما ملاقات می‌کنیم؟ بر اساس این آیه — تمام حرف من امشب بر اساس این آیهٔ شصت‌وشش مائده — به میزانی که «من فوقهم» یعنی از بالا ارتزاق کردی و «من تحت أرجلهم» یعنی از حضرت امکانیه و از حضرت الهیه ارتزاق کردی.

آن به چه میزان است؟ آن رزق چگونه تقسیم می‌شود؟ به میزانی که قرآن را در وجودت و زندگی‌ات اقامه کردی.

نقطه سر خط. که می‌رسیم دیگر به دقیق‌ترین و لطیف‌ترین و ظریف‌ترین و حسّاس‌ترین بحث کسب معرفت که بذر مشاهده باشد در مسیر لقاء الله؛ ان‌شاءالله جلسات بعد.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فاتحه/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است.

صلوات بفرستید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.