ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 068

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

استعاذه، بسم‌الله و سلام بر داعی الله

خود را به خدای منّان می‌سپاریم و سخن را با پناه بردن به او آغاز می‌کنیم.

«يَٰرَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَٰتِ ٱلشَّيَٰطِينِ وَمِن شَرِّ نَفْسِى وَمِن شَرِّ خَلْقِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از ضربه‌ها و وسوسه‌های شیاطین، و از شرّ نفس خود، و از شرّ آفریدگانت، به تو پناه می‌برم.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِىِّ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.

«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَتِهِ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتش؛ و از فضل او درخواست می‌کنم.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰدَاعِىَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِىَّ ءَايَٰتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.

آیهٔ سجده؛ قرة اعین در تفسیر انفسی

بحث ما شب‌های جمعه پیرامون لقاء الله است. ملا محسن فیض کاشانی معنای لقاء الله را ذیل این آیه بیان می‌کند و تفسیر انفسی آن را در وادی لقاء می‌آورد. خدای عزّوجل فرمود:

«فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌۭ مَّآ أُخْفِىَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْيُنٍۢ جَزَآءًۢ بِمَا كَانُوا۟ يَعْمَلُونَ» (سجده/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هیچ نفسی نمی‌داند چه چیز از روشنیِ چشم‌ها برای آنان پنهان داشته شده است؛ پاداشی در برابر آنچه می‌کردند.

فیض می‌فرماید این «قرة اعین» همان معارف حقیقی و حقایق الهی است؛ همان چیزی که روشنیِ چشمِ بصیرت است و نور حدقهٔ قلب.

«أَىْ مِنَ ٱلْمَعَارِفِ ٱلْحَقِيقِيَّةِ وَٱلْحَقَائِقِ ٱلْإِلَٰهِيَّةِ ٱلَّتِى هِىَ قُرَّةُ عَيْنِ ٱلْبَصِيرَةِ وَنُورُ حَدَقَةِ ٱلْقَلْبِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یعنی از معارف حقیقی و حقایق الهی، که روشنی چشم بصیرت و نور حدقهٔ قلب است.

این‌جا فرود آمده‌ایم که خدا برای اهل لقاء چه ذخیره کرده؛ و چرا بسیاری حتی خبرش را هم درنمی‌یابند. سخن از بهشتِ ظاهریِ صرف نیست. سخن از چیزی است که چشمِ ظاهر ندیده، گوشِ ظاهر نشنیده، و بر قلب بشرِ محجوب هم خطور نکرده است.


حدیث قدسی؛ آنچه برای اهل لقاء ذخیره شده

فیض در ادامه حدیث قدسی را می‌آورد:

«فَفِى ٱلْحَدِيثِ ٱلْقُدْسِىِّ: أَعْدَدْتُ لِعِبَادِىَ ٱلصَّٰلِحِينَ مَا لَا عَيْنٌ رَأَتْ وَلَا أُذُنٌ سَمِعَتْ وَلَا خَطَرَ عَلَىٰ قَلْبِ بَشَرٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس در حدیث قدسی آمده است: برای بندگان صالحم چیزی آماده کرده‌ام که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و بر قلب هیچ بشری خطور نکرده است.

گفته‌اند معنای انفسی‌اش این است: برای آنان، به‌خاطر معرفت و مشاهدهٔ من، در زمین دل‌هایشان از علوم و حقایق چیزی فراهم کرده‌ام که چشم این محجوبان ندیده، گوششان نظیرش را نشنیده، و ذکرش هم بر قلبشان نگذشته است. چرا؟ به‌خاطر نبودِ مناسبت معنوی با ربّ حقیقی‌شان.

«قِيلَ: أَىْ هَيَّأْتُ لَهُمْ لِأَجْلِ مَعْرِفَتِى وَمُشَاهَدَتِى تَحْتَ أَرَاضِى قُلُوبِهِم مِّنَ ٱلْعُلُومِ وَٱلْحَقَائِقِ مَا لَا عَيْنٌ رَأَتْ مِنْ أَعْيُنِ هَٰٓؤُلَآءِ ٱلْمَحْجُوبِينَ وَلَا سَمِعَتْ ءَاذَانُهُم بِمِثْلِهَا وَلَا خَطَرَ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ ذِكْرُهَا لِعَدَمِ مُنَاسَبَتِهِمُ ٱلْمَعْنَوِيَّةِ مَعَ رَبِّهِمُ ٱلْحَقِيقِىِّ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفته‌اند یعنی برای آنان، به‌خاطر معرفتم و مشاهداتم، در زمین دل‌هایشان از علوم و حقایق چیزی آماده کرده‌ام که چشم این محجوبان ندیده، و گوششان مانند آن را نشنیده، و ذکر آن بر قلبشان نگذشته است؛ به‌سبب نبود مناسبت معنوی‌شان با پروردگار حقیقی‌شان.

این جملهٔ آخر، گرهٔ جلسه است. باید بازش کنیم تا بفهمیم چرا نعمتِ ملاقات را نمی‌چشند.


چرا چشم نمی‌بیند و گوش نمی‌شنود

این‌جا فرود آمده‌ایم که چرا گوششان نمی‌شنود؟ چرا چشمشان نمی‌بیند؟ چرا قلبشان درک نمی‌کند نعمت‌هایی را که خدا برای ملاقات با خودش ذخیره کرده است؟ یعنی برای کسی که به لقاء الله می‌رسد، خدای منّان نعمت‌هایی نهاده که بشرِ ظاهربین اصلاً راهی به آن ندارد.

وقتی بشر است — بشره، پوسته، ظاهر — فقط ظاهر می‌بیند. آمده در وادی دین، شهادتین هم گفته، اما پوسته‌ای از دین را دارد. وارد باطن دین نشده است. باطن دین ولایت کلیه است. اگر هم شده، یک رشفه، یک نسیم به او خورده. قلبش آن‌طور که باید درک نمی‌کند. خطورات قلبی‌اش آن‌طور نیست که حقایقی را بچشد که خدا از قلب همه مخفی کرده است؛ چشیدنش را، خطورش را.

برای کیست این ذخیره؟ برای کسانی که به دنبال لقاء الله‌اند. پس چرا گوش این‌ها نمی‌شنود؟ چرا چشم این‌ها نمی‌بیند؟ چرا قلبشان خطورات این‌چنینی ندارد و درک ندارد؟ انتهای عبارت فیض می‌فرماید: لعدم مناسبتهم المعنوية. مناسبت معنوی ندارند با ربّ حقیقی‌شان. آن ربّشان را گم کرده‌اند.


پوستهٔ دین و باطن ولایت کلیه

دقت کنید. بسیاری در وادی دین شهادتین گفته‌اند؛ نماز و روزه و ظاهر شریعت را هم دارند. اما دین را در حدّ بشره گرفته‌اند: پوسته. ظاهرِ دین لازم است؛ بدون ظاهر که باطن بی‌بدنه می‌ماند. اما اگر انسان در پوسته بماند، باطن دین را نمی‌چشد.

باطن دین ولایت کلیه است. ولایت کلیه همان کانالی است که انسان را به ربّ حقیقی‌اش می‌رساند. اگر کسی وارد این باطن نشده، یا فقط نسیمی از آن به او خورده، قلبش ظرفیت آن علوم مخفی را ندارد. خدا آن حقایق را زیر زمین دل بندگان صالح نهاده است؛ اما دلِ محجوب، زمینش سنگ است. بذر در سنگ نمی‌روید.

لذا چشم ظاهر هرچه بگردد، آن قرة اعین را نمی‌بیند. گوش ظاهر هرچه بشنود، آن نغمه را نمی‌گیرد. قلبِ محجوب هم خطورش به آن سمت نمی‌رود. نه این‌که خدا بخل کرده باشد؛ مناسبت نیست. بی‌مناسبت، ادراک رخ نمی‌دهد.


مناسبت معنوی با ربّ حقیقی

آن کانال وجودی که مافوق روح و سرّ واقع شده، گاهی به آن سرّ سرّ می‌گویند. هنوز این مراتب را خیلی باز نکرده‌ایم؛ فقط رد شده‌ایم. جلسهٔ پیش در شرح رسالهٔ سید بحرالعلوم چیزی در ارتباط با روح گفتیم که مافوقش سرّ است و سرّ سرّ؛ خیلی سر و صدا به پا کرد. پیام فرستادند که اصلاً گمشدهٔ ما همین است؛ بگویید حاج‌آقا همین را ادامه بدهد.

باشد. چشم. طلب‌تان محفوظ. اما هر وقتی، هر جایی، هر طوری نباید حرف زد. باید تشنه تشنه تشنه شد. باید بال و پر بزنی مثل اسفند روی آتش تا قدر بدانی. وگرنه مثل بعضی از بچه‌های یا زهرا می‌شود: آن‌قدر در گوششان پر شده که عادی شده است. بعد از آن‌طرف آه می‌کشند که ای کاش یک‌بار می‌توانستیم سر سفرهٔ یا زهرا بنشینیم؛ بعد آه آن‌ها شما را می‌گیرد. این‌طوری می‌شود. باید بسوزیم؛ اسفند روی آتش بشویم.

اخیراً دقت کنید: گاهی حرفی را مزه مزه می‌کنم؛ هی به بیراهه و حاشیه می‌روم و بعد برمی‌گردم توی جاده. مخصوصاً این کار را می‌کنم. چون اگر تشنگی نیاید، همان سرّ سرّ که کانال وجودی‌شان و راه ارتباطی‌شان با وجود کلّی است، و وجود از صمد حضرت حق، از آن دور می‌مانند.


سرّ سرّ؛ تشنگی پیش از سخن

از آن سرّ سرّ که کانال وجودی انسان است غافل شده‌اند و فاصله افتاده است. پردهٔ حجاب آمده؛ همان گناه و معصیت و غفلت. اصرار و عادت به گناه کشانده‌شان به جایی که اول پردهٔ گناه روی چشم می‌آید، حجاب روی گوش می‌آید؛ هم بر حواس ظاهری می‌نشیند.

این مراتب را ساده نگیرید. روح را گفتیم؛ مافوق روح سرّ است؛ مافوق سرّ، سرّ سرّ. این کانال، راه ارتباط انسان است با وجود کلّی، با صمد حضرت حق. وقتی غفلت و گناه و اصرار بیاید، این کانال گرفته می‌شود. مناسبت معنوی با ربّ حقیقی از بین می‌رود. آن وقت هرچه از لقاء بگویند، گوش نمی‌گیرد؛ چون گیرنده خراب است.

لذا گفتم باید تشنه شد. حرفِ ناب را به شکمِ سیر نباید داد. اسفند باید روی آتش باشد تا بویش درگیرد. اگر هی تکرار بدون تشنگی باشد، عادی می‌شود؛ و عادی شدنِ حقیقت، خودش حجاب است.


حجاب گناه از حس ظاهر تا خیال

اول پرده روی چشم می‌آید، روی گوش می‌آید، روی زبان می‌آید. زبانش فحش می‌دهد؛ پرده می‌آید. دیگر این زبان نمی‌تواند حرف خوب بزند و روح ارتباط با زبان بگیرد و کیف کند. اگر هم بگوید، احساس نفاق می‌کند؛ خوشش نمی‌آید. دارد حرف خوب می‌زند اما خودش لذت نمی‌برد. چرا؟ چون قبلش فحش داده. این زبانش جُنُب است؛ هنوز غسلش نداده.

این‌جا چه می‌شود؟ حرف حق هم که می‌زند، نمی‌چشد، نمی‌فهمد. احساس دوری می‌کند. چیزی را می‌گوید که خودش باور ندارد و نچشیده. این نفاق می‌آورد. هرچه هم می‌گوید دورتر می‌شود. رابطه‌اش با روحش، با سرّش و سرّ سرّش به ضعف‌ترین حالات رسیده است. چرا؟ رعایت نکرده.

بعد اگر اصرار کند، این پرده، این فضای مغبّر و غبارآلود، هی می‌رود به باطن؛ می‌زند به قوهٔ خیالش. قوهٔ خیالش را مشوّش می‌کند؛ داغون می‌کند. دائماً سوءظن، اشکال موحشه و مدهشه برایش می‌آید. لذت ندارد. می‌خوابد، می‌پرد. اعصابش خورده و فکر و خیالش داغون است. چرا؟ رعایت نکرده؛ اهل ذکر نبوده؛ دوام نداشته در ذکرش.


زبان آلوده و نفاق گفتار حق

این نکته را خوب نگه دارید. آدم ممکن است منبر برود، ذکر بگوید، آیه بخواند؛ اما زبانش هنوز غسل نکرده باشد. زبانِ آلوده، حرف حق را هم که جاری کند، خودش از آن سیر نمی‌شود. چشیدن نیست؛ ادا کردن است. ادا کردنِ حق بدون چشیدن، نفاق می‌آورد. نفاق یعنی دوگانگی ظاهر و باطن: زبانت یک چیز می‌گوید و دلت جای دیگر است.

هرچه این دوگانگی بیشتر شود، فاصله با روح و سرّ بیشتر می‌شود. انسان از خودش فرار می‌کند. ذکر می‌گوید و سنگین‌تر می‌شود؛ چون ذکر روی زبانِ جُنُب نشسته است. اول باید زبان را شست. غسل زبان چیست؟ به وقتش می‌گوییم؛ امانت طلب‌تان. اما اصل مطلب همین است: تا طهارت نباشد، مناسبت نمی‌آید؛ تا مناسبت نباشد، لقاء نیست.


غسل قوهٔ خیال؛ ذکر لا إله إلا الله

هی می‌آید می‌گوید چه کار کنم قوهٔ خیالم را؟ می‌گویم آقا یک سال در مداومت به ذکر «لا إله إلا الله» بکن؛ بدون عدد. اصلاً راهی جز این نیست. اگر این نباشد، هرچه هم اهل تمرکز و تأمل باشی — که آن هم راه دیگری است، راه خیلی خوبی در مسائل عقلی — باز ذهنت پرش دارد. آن باید باشد. باز می‌رود ول می‌کند؛ ادامه نمی‌دهد. می‌آید می‌گوید حالا حاج‌آقا یک ذکر جدید، یک چیز دیگر ندارید؟ بابا همان را برو یک سال ادامه بده. یک سال.

«لَآ إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ معبودی جز خدا نیست.

این قوهٔ خیال داغون شده، مشوّش شده، آلوده شده. چگونه توقع داری پاک شود؟ قوهٔ خیال هم جُنُب می‌شود. غسل می‌خواهد. بدن را سی ثانیه می‌توانی غسل بدهی؛ بروی زیر دوش و بیایی. با یک لیوان آب هم می‌توانی غسل بدنی. اما که باطن‌تر بروی دیگر این‌طور نیست. سی‌ثانیه‌ای نیست. قوهٔ خیال را دیگر سی ثانیه چه عرض کنم؛ سی روز باید رویش جان بکنی، چهل روز باید وقت بگذاری تا پاک شود. هی که باطن‌تر بروی، یک سال باید وقت بگذاری. مغزت را بخواهی غسل بدهی، یک سال باید وقت بگذاری.


داستان ابوبصیر و غسل محضر امام

روایت ابوبصیر را شنیده‌اید. در آن قدیم‌ها کسی که نابینا بود به او می‌گفتند ابوبصیر؛ مثل امروز که حرمت می‌گذاریم و می‌گوییم روشن‌دل. ابوبصیر نابینا بود. امام باقر علیه‌السلام را هم درک کرده بود. بعد از امام باقر، شنید که امام صادق علیه‌السلام جلوس کرده. آمد که محضر امام صادق را درک کند. نیاز به غسل داشت؛ غسل واجب به گردنش بود. اشتباه کرد و رفت.

به محض این‌که رسید محضر امام صادق، حضرت تشر زد. آمد در گوشش گفت: ابا بصیر، تو را با این وضع این‌جا می‌بینم؟ تو مگر نمی‌دانی حرام است درک محضر امام معصوم با این حالت که غسل واجبی به گردنت است؟ گفت: تو این را نمی‌دانی؟ گفت: چرا آقا می‌دانم. گفت: پس چرا با این‌که می‌دانی آمدی؟ گفت: حال، ولکن لیطمئن قلبی. می‌خواست دلم مطمئن شود که شما امامی و متوجه این می‌شوی.

«وَلَٰكِن لِّيَطْمَئِنَّ قَلْبِى»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ولی تا دلم آرام گیرد.

حالا ما کاری نداریم؛ به تجزیه و تحلیل این کار نمی‌خواهیم بپردازیم که آیا واقعاً این کار درست است یا نه. به هر حال این حرف را زد؛ شاید می‌خواست خودش را خلاص کند. خلاصه عذرخواهی کرد از محضر امام صادق، برخاست رفت، غسل کرد، و بعد از بازگشت محضر امام صادق نشست.

قوهٔ خیال همین‌طور می‌شود. فقط آن غسل ظاهر نیست. زبان اگر آلوده شد، جُنُب شد، غسل دارد. چشم غسل دارد، گوش غسل دارد، قوهٔ خیال غسل دارد. باید پاک شود. باید آب را پیدا کرد.


آب خیال علم است

شما ظاهراً بدنت را غسل می‌کنی با آب ظاهری که مایهٔ حیات این عالم است. حالا آب در قوهٔ خیال چیست؟ خیال، مثال متصله است در درون من؛ یک رتبه باطن‌تر از من است؛ ملکوت وجود من است؛ برزخ وجود من است. آن‌جا آب چه معنایی دارد؟

آن‌جا باید با چیزی غسلش داد که هیچ راه ارتباطی با ذات عالم وجود ندارد الا علم. اصلاً نیست. دنبال چیز دیگری نگردید. عرض کرده‌ایم در این دنیا خدا علیم است. رتبه‌های بالاتر در ملکوت، خدا چیست؟ أعلم. در آن بالای بالا، در خود ذات باری، خدا چیست؟ علم است. اصلاً علم است. ما مقدّس‌تر از علم چه داریم؟ باید آدم غسل کند.

که یک ذره پایین‌تر می‌آیی، ذکر است. بعضی از اذکار حکم غسل را دارند برای چشم، برای زبان. حالا بماند؛ این خودش یک بحث است. خیلی حرف‌ها بین من و شما می‌ماند؛ ان‌شاءالله اگر در عالم برزخ دیداری شد آن‌جا جلسات بگذاریم. این‌جا که توفیقش نیست؛ دنیا همهٔ ما را گرفته است.


نشت آلودگی تا وهم و عقل و روح و سر

بعد اگر اصرار کند، اصرار کند، این آلودگی نشت می‌کند؛ می‌رود می‌زند به قوهٔ وهمش. بعد عقلش مشوب می‌شود، قلبش مشوب می‌شود. خدا نکند کسی روحش آلوده شود و بزند به سرّش. اصلاً دیگر کار تمام است. مهر خدا می‌خورد:

«خَتَمَ ٱللَّهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ وَعَلَىٰ سَمْعِهِمْ ۖ وَعَلَىٰٓ أَبْصَٰرِهِمْ غِشَٰوَةٌۭ ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌۭ» (بقره/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا بر دل‌ها و گوششان مهر نهاده و بر چشم‌هایشان پرده‌ای است؛ و برای آنان عذابی بزرگ است.

دیگر حس نمی‌کنند. هر کدام از این مراتب هم راهی دارد. توجه کردید؟ اصرار می‌کند، اصرار می‌کند، تا مناسبت معنوی با ربّش برداشته شود. ربّ همهٔ ما ربّ داریم.

«سُبْحَانَ رَبِّىَ ٱلْأَعْلَىٰ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منزّه است پروردگار من، آن برترین.

ربّ یعنی ربّی؛ ربّ من. پروردگارِ شخصِ تو. هر کسی ربّی دارد که به سمت او در حرکت است.


کادح الی ربّک؛ ضخامت پرده و برزخ

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلْإِنسَٰنُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًۭا فَمُلَٰقِيهِ» (انشقاق/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای انسان، تو به‌سوی پروردگارت به‌سختی در تلاشی، پس او را دیدار می‌کنی.

ربّک. به سمت پروردگار خودت در حرکتی که ملاقاتش کنی. هرچه این غشاها، این حجاب‌ها، این پرده‌ها ضخیم‌تر، زمخت‌تر، بیشتر، برزخ طولانی‌تر. آن‌جا پوستت را باید بکنند تا این پرده‌ها بیفتد.

خب همین‌جا بسم الله: با اشک، اشک، اشک؛ آه کشیدن؛ سر به سجده گذاشتن؛ به‌خصوص سجده‌های طولانی. چقدر شیرین است. اصلاً سجده‌های طولانی مغز را بارور می‌کند.

اگر این‌جا پرده‌ها را با اشک و سجده ندرانی، آن‌جا باید بکنند. برزخ، کندنِ همان غشاهایی است که با اصرار بر گناه روی نفس نشانده‌ای. هرچه این‌جا رقیق‌تر کنی، آن‌جا کوتاه‌تر است. هرچه این‌جا کلفت‌تر کنی، آن‌جا طولانی‌تر. انتخاب با توست: اشکِ اختیار، یا کندنِ اضطرار.


سجدهٔ طولانی؛ غسل مغز

وقتی می‌روی به سجده، حالت سجده این‌شکلی است: مثل نوک هواپیما به سمت پایین. قلبت می‌آید بالای مغز قرار می‌گیرد. قلب پمپاژ می‌کند. ظاهراً هم می‌بینی: تنها در این حالت است که قلب می‌آید بالای مغز و پمپاژ می‌کند؛ خون به مغز بیشتر می‌رسد.

ما دو نوع سجده داریم. یک سجده‌ای هست که دست‌ها این‌طور است؛ یک سجده‌ای هست که می‌افتی روی خاک، قشنگ هم‌تراز خاک می‌شوی. آن هم باز قلب بالاتر از مغز یک مقدار قرار می‌گیرد. سجده‌های طولانی. سجده‌های طولانی غسل مغز است. این را از من به یادگار داشته باشید.

بدن را سی ثانیه می‌توانی غسل بدهی. خیال را سی روز و چهل روز. مغز و قلب را یک سال باید وقت بگذاری. این زمان‌ها این‌طوری نیست که با ساعت ظاهر یکی باشد؛ اما جهت را نشان می‌دهد: هرچه باطن‌تر، غسل دشوارتر و طولانی‌تر. برای همین در جوانی پاک بودن شیوهٔ پیغمبری است. وگرنه هر گبری به پیری می‌شود پرهیزگار.


جوانی و ناموس امام زمان

این جوان‌ها، این نوجوان‌ها را دریابیم من و شما. من و شما خاک پای این‌ها بشویم. خادم بشویم. از این‌ها قاسم سلیمانی دربیاید. این‌ها خودشان را حفظ کنند. این‌ها آداب را یاد بگیرند. بگذار این‌ها یاد بگیرند.

به خدا، به یک معنا این نوجوان‌ها ناموس‌های امام زمان‌اند؛ چه دختر چه پسرش. من و شما باید خرج این‌ها بشویم. تا آلودگی به سرّ نزند؛ و خدا نکند به سرّ سرّ. اگر زد، همان می‌شود که این‌همه توضیح دادم تا یک جمله را بفهمیم:

«لِعَدَمِ مُنَاسَبَتِهِمُ ٱلْمَعْنَوِيَّةِ مَعَ رَبِّهِمُ ٱلْحَقِيقِىِّ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌سبب نبود مناسبت معنوی‌شان با پروردگار حقیقی‌شان.

جوانی ظرفِ خالی است. هنوز ملکات سفت نشده. هنوز بذرِ صور برزخی آن‌قدر ریشه ندوانده. اگر این ظرف را با ذکر و ادب و ولایت پر کنیم، کانال ربّ باز می‌ماند. اگر رها کنیم، عادت به گناه همان ظرف را پر می‌کند. لذا خدمت به نوجوان، خدمت به لقاء است؛ چون لقاء از طهارت شروع می‌شود و طهارت در جوانی آسان‌تر است.


برداشته شدن سنخیت و از دست رفتن شفاعت

این مناسبت بین ربّ و این‌ها برداشته می‌شود. یعنی دیگر سنخیت برداشته می‌شود. دیگر هم‌سنخ نیستند. لذا شفیعی چنین کسی دیگر ندارد. شفع یعنی جفت. جفت ندارد؛ لذا شافع ندارد. آن‌قدر آلوده شده که دیگر کسی نمی‌تواند شفیعش باشد. خیلی خطرناک است.

چون اصلاً آن استعداد درون را زده مضمحل کرده است. آن قوه، آن «منِ» استعداد را با گناه از بین می‌بریم. آن باید دست‌نخورده باقی بماند؛ با خودمان ببریم. آن مقام شفاعت ماست.

شفاعت از سنخیت است. شفیع، جفتِ توست؛ هم‌سنخ توست. اگر با گناه آن استعداد را بسوزانی، دیگر جفتی نمی‌ماند که دستت را بگیرد. امام هم شفیعِ مناسبت است؛ نه شفیعِ عنادِ مُصرّ. اصرار، سنخیت را قطع می‌کند. قطعِ سنخیت، قطعِ شفاعت است.


ملکات نفس بذر صور برزخی

اگر خدای نکرده کسی اصرار کند، اصرار کند، اصرار — هرچه اصرار بیشتر، تبدیل شدن همین چیزهایی که معمولاً ما راحت از کنارش رد می‌شویم به ملکات نفس بیشتر. این آلودگی‌ها خدا نکند العیاذ بالله بشود ملکات نفس. ملکات نفس می‌شود بذرِ صور برزخی. ملکات نفس می‌شود بذرِ صور برزخی.

عملِ یک‌بار، صورتِ گذراست. عملِ مکرّر، ملکه می‌شود. ملکه یعنی راسخ در نفس؛ دیگر جدا نمی‌شود. آن ملکه، بذر است. بذر در برزخ می‌روید. اگر بذرِ گل کاشته‌ای، گل است؛ از عطر و روح و ریحانش تا ابد لذت می‌بری. اگر بذرِ خار کاشته‌ای، خار است؛ از تیغش تا ابد اذیت می‌شوی. هرچه هست خودتی. با خودت محشور می‌شوی.

این را ساده از کنارش رد نشوید. خیلی از کارهایی که برای ما عادی شده — یک دروغ کوچک، یک نگاه، یک غیبت، یک فحش، یک کینه — اگر اصرار شود، می‌رود در عمق و ملکه می‌شود. ملکه که شد، دیگر «من انجام دادم» نیست؛ «من این‌طورم» می‌شود. برزخ، ظهور همان «من این‌طورم» است.


معاذ بن جبل و فوج‌های محشور

در ذیل آن روایت است که آمد خانهٔ ابوایوب انصاری. معاذ بن جبل پیامبر را دید در خانهٔ ابوایوب؛ از ایشان پرسید دربارهٔ این آیه. در تفسیر مجمع هم هست. پیامبر گریه می‌کند.

«يَوْمَ يُنفَخُ فِى ٱلصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْوَاجًۭا» (نبأ/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که در صور دمیده شود، پس فوج‌فوج می‌آیید.

امت شما فوج‌فوج، دسته‌دسته، محشور می‌شوند. پیامبر اشکش جاری شد. یاد معراج افتاد و ده دسته از امت خودش را بیان کرد که شکل‌های وحشتناک دارند. یکی‌یکی می‌گوید پیامبر: یکی شبیه بز است، یکی شبیه گرگ، یکی شبیه خوک. بعضی — به قول علامه — اشترگاوپلنگ‌اند؛ یعنی اصلاً نمی‌دانی این چیست؛ این چه موجودی از خودش ساخته که به همهٔ حیوان‌ها می‌زند.

این‌ها چیست عزیزان؟ این صور، صورِ اشکال برزخی است که الان بدن برزخی‌شان این‌شکلی شده. این‌ها از کجا آمده‌اند؟ بذرشان چیست که این‌طور نشا گرفته، رشد کرده، بارور شده، طرف این‌شکلی شده؟ یعنی برزخ، چهرهٔ برزخی‌اش این‌شکل است. از کجا؟ از ملکات نفس‌شان. ملکات نفس از کجا آمده؟ از اصرار بر عمل.

پس آن فوج‌فوج آمدن، تصادف نیست. هر فوج، صورتِ یک ملکه است. گروهی با صورت حرص، گروهی با صورت درندگی، گروهی با صورت شهوت. پیامبر از معراج این‌ها را دیده و گریسته است. گریهٔ پیامبر برای امت است: که چرا استعداد انسانی را با اصرار بر عمل خبیث تبدیل به صورت حیوانی کردید.


قیس بن عاصم؛ هو فعلک

یا آن روایت قیس بن عاصم. آمد محضر پیامبر یک سؤال کرد. الان شما امام زمانت را ببینی بگویی آقا جان این روایت آخرین روایت من باشد دیگر بس است. این پا آن پا شدن بعضی‌ها نشان می‌دهد که دیگر توانشان بریده. الان شما محضر امام زمانت را درک کنی، بگویی آقا جان من شاید دیگر شما را نبینم تا آخر عمرم. یک چیزی، یک یادگاری به من بده که برایم بس باشد تا آخر عمر. چه گفته باشد آقا خوب است؟ چه به شما بگوید خوب است؟

عین همین سؤال را قیس بن عاصم از پیامبر عزیز عالم پرسید. پرسید: یا رسول الله، شاید من دیگر شما را نبینم. یک چیزی یادم بده. می‌دانید پیامبر چه فرمود؟ روایت مبسوط است. من آخرش را به شما می‌گویم. فرمود مراقب، مراقب و مراقب کارهایت باش. هر عملی انجام می‌دهی، عمل تو همراه تو خواهد بود، قرین تو خواهد بود، و تا ابد همراه تو خواهد بود. با تو دفن خواهد شد. همراه و قرین توست. اصلاً و ابداً از تو جدا نمی‌شود. اعمال تو.

اگر این اعمال خوب باشند، آن قرینت، آن همراهت که معیت با تو پیدا می‌کند، صورتِ ملذّه دارد؛ لذت می‌بری تا ابد در لذت و خوشی. یعنی خودت از خودت لذت می‌بری. اما اگر این صورت زشتی و بدی و پلیدی و پلشتی باشد چه؟ آن صورت مدهشه است؛ وحشتناک می‌کند. موحشه است؛ وحشتناک می‌شود برایت. تا ابد همراه توست، قرین توست.

بعد این‌ها را گفت پیامبر. روایت مبسوط است. آخرش یک جملهٔ طلایی پیامبر به او فرمود. پیامبر فرمود آنی که همراهت است تا ابد چیست؟

«هُوَ فِعْلُكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او فعل خود توست.

ما عندکم ینفد و ما عند الله باق

خب الان سؤال. این را حتی کوچک‌ترها هم می‌توانند دنبال کنند. آقا الان من یک عملی را انجام دادم یا یک علمی را اخذ کردم. تمام شد. متصرّم است. زمان‌بردار است؛ متجدّد است؛ منقضی می‌شود. تمام می‌شود. صورتش در این عالم، زمانش، مکانش تمام شد. یک عملی را ده سال پیش انجام دادم؛ تمام شده رفته. پس این‌که تا ابد با من است — «هو فعلک» — چیست؟ زمانش که رفت، مکانش که برداشته شد. اصلاً عالم، عالم مادّه است؛ منقضی است، متجدّد است، متصرّم است. ثابت که نیست.

آیه است:

«مَا عِندَكُمْ يَنفَدُ ۖ وَمَا عِندَ ٱللَّهِ بَاقٍۢ ۗ وَلَنَجْزِيَنَّ ٱلَّذِينَ صَبَرُوٓا۟ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا۟ يَعْمَلُونَ» (نحل/۹۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه نزد شماست پایان می‌پذیرد، و آنچه نزد خداست ماندگار است؛ و قطعاً کسانی را که صبر کردند پاداششان را به بهتر از آنچه می‌کردند می‌دهیم.

هرچه پیش شماست فانی است. هرچه پیش خداست باقی است. پیش ما تمام شد. زمانش رفت، مکانش رفت. متصرّم دیگر؛ تمام شد رفت. خب آن‌چه نزد خداست باقی است؛ چه نزد خداست که آن با من می‌ماند؟

سورهٔ نحل، آیهٔ نودوشش. تفسیر روایی‌اش را هم دیده‌ام در تفسیر روایی اهل بیت. آن‌جا حضرت فرمود آن چیزی که فانی می‌شود دارایی‌های شماست: ملک و املاک و این چیزهای شما. آن چیزی که می‌ماند با شما، علم و عمل شماست.

حالا سؤال چه شد بالاخره؟ در نشئهٔ طبیعت، عالم مادّه، این تمام شد رفت. پس چه قرار است با ما بماند؟ آن صورتی که دقت بفرمایید: آن شکلی که این عمل شده بذرش. ملکات نفس شده بذر. بذر شده، ملکه شده، راسخ شده، جا افتاده در وجودش. این می‌شود صور برزخی من و شما. تا ابد با آنیم. اصلاً ما همان‌ایم؛ با خودمان محشور می‌شویم. هرچه بذر کاشتیم در وجود خودمان — که آن بذرها ملکات نفس مایند — همان‌ها چه می‌شوند؟ رشد می‌کنند.

چون این مناسبت برداشته شده، قربانت بروم، مناسبت این‌چنینی دیگر رفته. بر اثر اصرار بر عمل خبیثه و قبیحه، ملکات نفس پست و آلوده شده؛ این‌ها شده بذر صور برزخی ما. یعنی تا ابد قرار است خدا نکرده آن صورت‌های مدهشه را ببینیم، موحشه را ببینیم، وحشت کنیم. پس تا می‌توانیم مراقب اصرار بر عمل و علمی که برمی‌داریم باشیم.


علم مشخص باطن، عمل مشخص بدن ابدی

این دو جمله را حفظ کنید. این دو جمله را حفظ کنید.

علم، مشخِّص باطن ما بعد از مرگ است. علم مشخِّص یعنی مشخص‌کنندهٔ باطن ماست. باطن ما، نفس ما، روح ما، شبیه علم‌مان می‌شود.

عمل ما مشخِّص بدن ابدی ماست. یعنی بدن ما با چه مشخص می‌شود؟ با عمل ما. عمل ما مشخِّص بدن ابدی ماست که همیشه باشیم. یعنی عمل ما بدن ابدی ما را دارد شکل می‌دهد.

این دو جمله را به آن حدیث «هو فعلک» و به آیهٔ «ما عندکم ینفد» گره بزنید. علم در باطن می‌ماند و صورت باطن می‌شود. عمل در نشئهٔ مثال می‌ماند و بدن برزخی می‌شود. آن‌چه نزد ما در دنیا فانی شد، نزد خدا به صورت علم و عمل باقی است. لقاء الله هم از همین‌جا شروع می‌شود: با مناسبت. مناسبت با طهارت می‌آید. طهارت با ترک اصرار می‌آید. ترک اصرار با ذکر دائم و سجدهٔ طولانی و اشک می‌آید. و اگر مناسبت آمد، آن ذخیره‌ای که هیچ چشمی ندیده، زیر زمین دل جوانه می‌زند.


خاتمه و دعا

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فاتحه/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است.

پنج دقیقه صوت علامه را هم در همین خصوص نفس آماده کرده بودم که بشنوید؛ متأسفانه فرصت نیست.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بزرگ.

«إِلَٰهِى بِمَوْلَانَا ٱلْحُسَيْنِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، به مولای ما حسین.

«يَا ٱللَّهُ يَا رَحْمَٰنُ يَا رَحِيمُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای خدا، ای بخشنده، ای مهربان.

«يَٰمُقَلِّبَ ٱلْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِى عَلَىٰ دِينِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای گردانندهٔ دل‌ها، دلم را بر دینت استوار بدار.

«ٱللَّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِيِّكَ ٱلْفَرَجَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای ولی‌ات در فرج تعجیل کن.

خدایا ضمیر ما، باطن ما را از همهٔ آلودگی‌ها پاک بگردان. زمین وجود ما را آمادهٔ بذرافشانی به دست امام زمان‌مان بگردان. ای خدا، زمین وجود ما را، صندوقچهٔ قلب ما را، مخزن اسرار و حقایق نظام هستی‌ات بگردان. ما را آگاه به حقایق علوی خودت بگردان.

خدایا ما را از پستی دنیا، از آمال و آرزوها و اصرار بر اعمال پست حفظ فرما. ما را کمک‌حال امام زمان‌مان بگردان. ما را کمک‌حال اهل ایمان، مؤمنین و مؤمنات بگردان. بچه‌هایمان را پشتگرمی امام زمان‌مان قرار بده. زمینه‌ساز ظهور امام زمان‌مان بگردان.

مادر و پدرمان هر کجا هستند، چه در این دنیا چه در آن دنیا، ای خدا به حق زهرای مرضیه اسائشان پیش از ما از فیض این جلسه بهره‌مند کن. حسین عاطف عزیز دلم را — جگرگوشه‌ام بود — و مهدی حسینی، حاج‌آقا عیسی و شهدای یتیم، ای خدا، مادر و عزیزانی که این یک سال از بین رفته‌اند، همین الان سر سفرهٔ کربلای حسین مهمان بگردان.

خدایا مریض‌هایمان، دل‌مریض من، آن‌هایی که سفارش کرده‌اند، به حرمت و به قیمت و به قدر و اندازهٔ این جلسات اسائ شفای عاجل و کامل مرحمت فرما. شرّ اسرائیل را به خودش برگردان. خدایا موجبات نجات مردم غزه و فلسطین را خودت فراهم فرما. خدایا ما را در بهشت از همسایگان دیواربه‌دیوار علی بن موسی الرضا قرار بده.

«ٱللَّهُمَّ ٱغْفِرْ وَٱرْحَمْ مَن يَقْرَأُ ٱلْفَاتِحَةَ مَعَ ٱلصَّلَوَٰتِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا بیامرز و رحمت کن کسی را که فاتحه را با صلوات می‌خواند.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.