ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 061

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

استعاذه، بسم‌الله و سلام بر داعی الله

خود را به خدای منّان می‌سپاریم و سخن را با پناه بردن به او آغاز می‌کنیم.

«يَٰرَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَٰتِ ٱلشَّيَٰطِينِ وَمِن شَرِّ نَفْسِى وَمِن شَرِّ خَلْقِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از ضربه‌ها و وسوسه‌های شیاطین، و از شرّ نفس خود، و از شرّ آفریدگانت، به تو پناه می‌برم.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِىِّ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.

«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَتِهِ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتش؛ و از فضل او درخواست می‌کنم.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰدَاعِىَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِىَّ ءَايَٰتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.

آیهٔ فصلت؛ لقاء محیط جز با محاط محال است

بحث ما شب‌های جمعه پیرامون لقاء الله است. از آیهٔ پنجاه‌وچهار سورهٔ فصلت آغاز می‌کنیم؛ همان آیه‌ای که ملا محسن فیض در کلمات مکنونه بر مدار آن سخن گفته است.

«أَلَآ إِنَّهُمْ فِى مِرْيَةٍ مِّن لِّقَآءِ رَبِّهِمْ ۗ أَلَآ إِنَّهُۥ بِكُلِّ شَىْءٍ مُّحِيطٌ» (فصلت/۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آگاه باشید که آنان در تردید از دیدار پروردگارشان‌اند؛ آگاه باشید که او به هر چیزی محیط است.

فیض می‌فرماید لقاء محیط جز با محاط صورت نمی‌بندد. به همین آیه اشاره می‌کند که هرجا روی بگردانی وجه الله آنجاست؛ چون او محیط است و شأن محیط همین است. لقاء او به وجهی جز این، محال است.

«فَإِنَّ لِقَاءَ ٱلْمُحِيطِ إِنَّمَا يَكُونُ مَعَ مُحَاطٍ؛ وَإِلَىٰ ذَٰلِكَ أَشَارَ بِقَوْلِهِ فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا۟ فَثَمَّ وَجْهُ ٱللَّهِ، لِأَنَّهُ ٱلْمُحِيطُ وَشَأْنُ ٱلْمُحِيطِ ذَٰلِكَ. وَلِقَاؤُهُ بِغَيْرِ هَٰذَا ٱلْوَجْهِ مُسْتَحِيلٌ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس دیدار محیط جز با محاط نمی‌شود؛ و به همین اشاره کرده است با این سخن که هرجا روی بگردانید وجه خدا آنجاست، زیرا او محیط است و شأن محیط همین است. و دیدار او به غیر این وجه محال است.

«فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا۟ فَثَمَّ وَجْهُ ٱللَّهِ» (بقره/۱۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرجا روی بگردانید، آنجا وجه خداست.

همین‌جا جلسهٔ پیش را نگه داشته بودیم. نکته پیرامون ارتباط جزء به کل بود؛ کثرت به وحدت؛ ملاقات دیدارِ محیط با محاط. فرمایش ملا محسن این است عزیز دلم: نمی‌شود محیط را مشاهده کرد بدون محاط.


توحید صمدی؛ جدانپنداشتن خلق از حق

حضرت حق در همه‌جا هست. از صمد است؛ همه‌جا را پر کرده است. لذا هرچه ببینی حق دیده‌ای. و چون او به هر چیزی محیط است، این احاطه به گونه‌ای است که همهٔ اشیا ذوظهور او هستند. نمی‌توانی حق را از شیئی جدا کنی که بشود عدم؛ و چنین چیزی اصلاً نمی‌شود: وجود، عدم شود.

پس هرچه هست حق است؛ نسبت به شدّت وجودی‌اش، حق در او به اسماء ظهور کرده است. لذا نمی‌شود محیط را ببینی — لقاء محیط صورت بگیرد — بدون محاط. یعنی تو خلق را، این کثرت را، از حق حذف کنی، بعد بگردی دنبال حق.

اکثر مسلمانان ما متأسفانه الان این‌چنین‌اند. خلق را از حق جدا می‌دانند. می‌گویند خدا این‌ها را خلق کرده؛ خالقش خداست؛ اما از دور دارد این‌ها را مدیریت می‌کند. حالا این دور چقدر است؟ کجاست؟ هی بگردیم پیدایش کنیم. این عین شرک است. نمی‌شود ملاقات محیط بدون محاط.


فهو الظاهر فی کل مفهوم

و رسیدیم به بخشی که نصفه مانده بود از صحبت‌های حضرت استاد در فصوص. ذیل عبارات فصوص ابن‌عربی و شرح علامه قیصری بودیم؛ بحث نیمه‌تمام ماند. جمله این است:

«فَهُوَ ٱلظَّاهِرُ فِى كُلِّ مَفْهُومٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس اوست ظاهر در هر مفهوم.

این یک نگاه جدیدی به شما می‌دهد. خودش یک منبر می‌خواهد. فهو کدام هو؟

«قُلْ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ» (اخلاص/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: او خداست، یکتا.

آن الله؛ آن الوهیت؛ آن هویت غیبی و ذاتی حضرت حق. هو الظاهر. همان که اول است و آخر است و ظاهر است و باطن.

«هُوَ ٱلْأَوَّلُ وَٱلْءَاخِرُ وَٱلظَّٰهِرُ وَٱلْبَاطِنُ» (حدید/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست اول و آخر و ظاهر و باطن.

آن هویی که باطن است، هو الظاهر: ظهور کرده، ظاهر شده. کجا؟ فی کل مفهوم. در هر مفهومی. عجب. این را خوب دقت کنید. در هر مفهومی خدا ظهور کرده است. عبارت هنوز تمام نشده؛ این را هم دقت کنید.

شما هر چیزی را که می‌شنوید، مفهومی از آن برمی‌دارید. یعنی چه؟ یعنی چیزی را می‌فهمید؛ غیر از این است؟ از هر چیزی که می‌شنوید یا به هر چیزی برخورد می‌کنید — هر چیزی را می‌بینید، لمس می‌کنید، می‌شنوید — ابتدا با حواس ظاهرتان، بعد به کمک حواس باطنتان، چیزی را اصطلاحاً استیعاب می‌کنید: مفهومی را درک می‌کنید؛ می‌فهمید.

اینجا می‌فرماید فهو الظاهر فی کل مفهوم: او ظهور کرده در هر مفهومی. یعنی آن فهم تو هم — آن چیزی هم که تو فهمیدی — ظهور حق در آن اتفاق افتاده است. توجه کردید چه شد؟

خود شما که ظهور حقی، هیچی؛ آن را که بحثش گذشت. شما که ظهور حقی، هر شیئی ظهور حق است؛ باز در درون خود شما هم هر اتفاقی می‌افتد آن هم ظهور حق است. یعنی شما در درون خودت الان از صحبت من چیزی داری می‌فهمی؛ آن ظهور حق است که تو داری چیزی می‌فهمی.


ظهور حق در فهم؛ و اسم مُضِل اگر ظرف نسازد

حالا آن چیزی که دارد بیان می‌شود اگر قداستش خیلی بالا باشد — به قدری که ظرف وجودی من هم‌خوانی با آن چیز مقدس یا اقدس نداشته باشد — اینجا چه اتفاقی می‌افتد؟ باز حق ظهور می‌کند؛ اما به اسم مُضِل. دقت کنید چه می‌گویم؛ خیلی نکتهٔ مهمی است.

یعنی کاری می‌کند دور می‌شوی؛ گمراه می‌کنی. بالاخره چیزی می‌فهمی، اما اشتباه می‌فهمی. چرا؟ چون ظرف وجودیت آمادگی ندارد؛ کشش ندارد.


سخن به قدر عقول؛ سلمان و ابوذر

لذا فرموده‌اند آن حرف‌های خاص را؛ جایی می‌فرمود:

«نَحْنُ مَعَاشِرَ ٱلْأَنبِيَاءِ أُمِرْنَا أَن نُّكَلِّمَ ٱلنَّاسَ عَلَىٰ قَدْرِ عُقُولِهِمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما گروه پیامبران مأمور شده‌ایم که با مردم به اندازهٔ خردشان سخن بگوییم.

ما اصلاً جملهٔ انبیا و همهٔ اهل‌بیت این‌چنین‌اند که معاشرتشان انبیاگونه است. به ما امر شده با هر کسی به قدر عقلش صحبت کنیم. یعنی تو بیایی حرف‌هایی را که حق است اما طرف نمی‌فهمد و گمراه می‌شود، نباید بگویی. فعلاً اینجا بحث اخلاقی نداریم؛ دستمان را یک‌وقت خطا نبریم.

حضرت ابوذر دوید آمد پیش پیغمبر. گفت یا رسول‌الله چیزی دیدم؛ صحنه‌ای دیدم. چه دیدی؟ گفت رفتم پیش سلمان؛ دیدم پایش را کرده زیر دیگ. دیگ دارد می‌جوشد. از پای سلمان آتش بلند است مثل هیزم؛ دیگ دارد می‌جوشد.

پیغمبر فرمود برو؛ برو، توجه به این چیزها نکن. بعد گوش سلمان را پیچید. فرمود چرا این کار را کردی؟ چرا این را جلو ابوذر آوردی؟ ابوذر کشش نداشت. و فرموده‌اند اگر ابوذر می‌فهمید — می‌دانست آنچه را که سلمان می‌دانست — کافر می‌شد.

این است که سعهٔ وجودی خیلی مهم است.


تطهیر قوا پس از کمیل؛ بازی با کلمات نه افشای اسرار

چرا ما منبر را معمولاً — مخصوصاً شب‌های جمعه — می‌گذاریم بعد از کمیل؟ که تطهیر قوا رخ داده باشد. اشکی، چیزی. این‌همه در آتش دنیا بوده‌ایم؛ یک‌هو پا شدیم آمدیم اینجا بفرمایید حقایق بفرمایید. نمی‌شود که. باید تطهیر قوایی رخ بدهد تا بشود یک چیزکی گفت.

و تازه آن‌هایی هم که به ما انگ می‌زنند که شما اسرار را برای مشتی می‌گویید — جسارت نشود — آن‌ها نفهمیده‌اند. نفهمیده‌اند که ما اصلاً هیچی نگفتیم. اصلاً چیزی نگفتیم. ما همه‌اش بازی با کلمات کردیم.

ان‌شاءالله خودت اهل فضل می‌شوی؛ دانشمند می‌شوی؛ دسترسی به این منابع پیدا می‌کنی؛ می‌روی تو بطن و عمق حکمت و عرفان. آن موقع این حرف من یادت می‌آید. می‌گویی بابا اصلاً حاجی چیزی به ما نمی‌گفته؛ بازی با کلمات می‌کرده. این را به واقع دارم می‌گویم؛ معرکه‌گیری نیست این حرفم. یک کلمه را من چقدر مزمزه می‌کنم که بخورانم به تو؛ بالاخره چیزی از آن بفهمی. البته این‌جوری نیست که از قافله جا بمانی.

پس فهو الظاهر فی کل مفهوم.


وهو الباطن عن کل فهم

حالا همان هو که ظاهر است، آیا همان هو الباطن هم هست یا نه؟ همان هو الباطن هم هست دیگر. حالا ادامه را ببینیم.

«وَهُوَ ٱلْبَاطِنُ عَن كُلِّ فَهْمٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اوست باطن از هر فهم.

یعنی چه؟ این را دیگر چه کارش کنیم؟ یعنی آن باطن است از هر فهمی. همان‌طور که در فهم هر کسی ظهور کرده، اما باطن است از همهٔ فهم‌ها: یعنی هیچ فهمی نمی‌تواند درک کند ذات غیب‌الغیوب را.

این است که موضوع بحث قرآن و روایات اصلاً ذات غیب‌الغیوبی نیست. آن که غنی عن العالمین است موضوع این حرف‌ها نیست. لذا دقت می‌کنیم: ما در همهٔ صحبت‌هایمان در رابطه با ظهور حق داریم حرف می‌زنیم. مراتب خلقت که می‌گوییم، از صادر اول به بعد را می‌گوییم؛ ظهور حق را می‌گوییم.

«وَٱللَّهُ غَنِىٌّ عَنِ ٱلْعَٰلَمِينَ» (آل‌عمران/۹۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خداوند از جهانیان بی‌نیاز است.

رتبهٔ عرش؛ مافوق صادر اول

البته اگر قرار نبود آن بالاها را هم نگاه کنیم، خدا حرفی از عرشش نمی‌زد. عرش کجاست؟ مرتبهٔ عرش کجاست به نظر شما؟ مادون صادر اول است — که برزخ میان خلق و حق بود — یا مافوق صادر اول است؟

هر کس اطلاعاتش را الان با توجه به سیر بحثی که تا حالا داشته‌ایم جمع کند. البته هنوز وارد این مراتب نشده‌ایم. همین‌طوری بعضی مراتب را بعضی‌اش را گفته‌ایم. هندسه‌اش را نچیده‌ایم از اول تا حالا بیاییم برویم جلو. اصلاً هنوز نرسیده‌ایم. و ظرفیت می‌خواهد؛ یک سری چیزها.

و شما این را بدانید: هرچه بیرون هست، تو شما هم هست. این هندسه‌ای که از مراتب خلقت می‌کشیم می‌آییم تا پایین، تو شما هم همهٔ این‌ها هست. شما برزخ در وجودت هست. یعنی هرچه عرش، تو وجودت داری.

«قَلْبُ ٱلْمُؤْمِنِ عَرْشُ ٱلرَّحْمَٰنِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دل مؤمن عرش خدای رحمان است.

حالا آن را فعلاً ول کن. عرش رتبه‌اش کجاست؟

الان گفتم اگر قرار نبود ما آن بالا بالاها را نگاه کنیم — درست است قرآن فرموده:

«وَيُحَذِّرُكُمُ ٱللَّهُ نَفْسَهُۥ» (آل‌عمران/۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خداوند شما را از خودش برحذر می‌دارد.

درست است؟ اگر این است پس چرا می‌گوییم:

«ٱللَّهُمَّ عَرِّفْنِى نَفْسَكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، خودت را به من بشناسان.

این یعنی محل خطر است. حواست جمع باشد. یک معنایش این است که آلارم می‌زند. یک معنایش هم آن ذات غیب‌الغیوب است. حالا اینجا بالاخره چه کنیم؟ آن بالا را نگاه کنیم — مراتب عالیه را — یا همین مادون را که مرتبهٔ نازله‌اش دنیاست، طبیعت، بدن، این جسم، خاک؟

می‌گوید نه. بیا بالا. تعالَ؛ ارقَ. بخوان: بیا بالا. بیا بالا. اما تا کجا بالا؟ تا صادر اول. آخر تو می‌گویی صادر اول، عقل اول، عقل کل، نفس کل. اوه حاج‌آقا این حرف‌ها را خیال و وهم است؛ افق عقل ما تا عقل است، بقیه‌اش را ول کن. این حرف‌ها چیست؟ به چه درد ما می‌خورد؟

اگر این است چرا می‌گوییم قلب المؤمن عرش الرحمن؟ چرا؟ حالا رتبهٔ عرش کجاست؟ دارم کمکتان می‌دهم که درست جواب بدهید. الان این حرف‌های من دارد نشان می‌دهد عرش رتبه‌اش کجاست. مافوق همه است. یعنی حتی از صادر اول هم بالاتر است.

پس چرا می‌گوید آقا از صادر اول حرف نزن؟ قلب المؤمن عرش الرحمن. ماحصل آنچه از ما می‌ماند وقت مرگ، می‌میریم. چه مانده از ما؟ قلب ماست؛ روح است. حالا به یک معنا قلب است. مدیر بدن. آن عرش وجودی توست. یعنی بالاترین رتبه را در وجودت دارد. حتی از عقلت هم مافوق است.

چرا ما از آن حرف نزدیم؟ که از آن ناحیه ما مرتبطیم به ربّ وجودی‌مان؛ که آن متصل است به ربّ مطلق و دریای لایتناهی وجود. که اگر این اتصال نبود ما وجود نداشتیم اصلاً؛ عدم بودیم. همین که موجودیم بهره از وجود گرفته‌ایم یعنی کانالی، جدولی، ما را مرتبط کرده با آن دریای لایتناهی وجود. یک آبشخوری، یک جدولی، یک جویی؛ بالاخره شده قطره‌چکانی قطره‌قطره؛ آبی از آن دریا دارد در وجود ما می‌آید. این از کجا می‌آید؟ از عرش وجود ما می‌آید.

حالا آن که می‌فرماید خدا ظهور کرده در هر فهمی، از خود عرش تجلّی آغاز می‌شود؛ از عرش وجودت.


تفسیر انفسی و تفسیر آفاقی؛ وعدهٔ کار روی فرق

اجازه بدهید یک جلسه‌ای — چون زیاد هم سؤال شده، هم به صورت مجازی هم حضوری — که آقا این‌که شما می‌گویید این کتاب و این صحف نوریّهٔ عرفانی و حکمی، این‌ها تفسیر انفسی قرآن‌اند، یعنی چه؟ فرقش با تفسیر آفاقی در چیست؟

مثلاً تفسیر المیزان تفسیر آفاقی است. تفسیر برهان، صافی، مجمع‌البیان، این‌ها تفسیر آفاقی‌اند. این چه فرقی با آن دارد؟ کار می‌کنیم روش. صبر کن به وقتش. به وقتش برسد؛ بعد تازه چشم‌هایتان باز می‌شود که چرا ما این‌همه مقدمه چیدیم، مبانی آمدیم جلو تا برسیم به آنجا.

بعد شما ان‌شاءالله آن کمکتان می‌کند اگر جدی باشید. شما هم ذره‌بین بگیرید به باطن قرآن؛ به بعضی از اسرارش نسبت به سعهٔ وجودی‌تان پی ببرید. تا جایی که من به شما قول می‌دهم اگر درست بیایید جلو این مباحث را، مطمئن باشید شما هم صاحب قلم می‌شوید و می‌نویسید و کتاب می‌نویسید، تفسیر می‌نویسید؛ همین شماها. ولی به شرط این‌که درست بیایید جلو.


الا عن فهم من قال إن العالم صورته وهویته

حالا جمله را تمام کنم.

«فَهُوَ ٱلظَّاهِرُ فِى كُلِّ مَفْهُومٍ، وَهُوَ ٱلْبَاطِنُ عَن كُلِّ فَهْمٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس اوست ظاهر در هر مفهوم، و اوست باطن از هر فهم.

تا اینجا را توضیح دادیم. ادامه:

«إِلَّا عَن فَهْمِ مَن قَالَ إِنَّ ٱلْعَالَمَ صُورَتُهُ وَهُوِيَّتُهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر از فهم کسی که گفت: همانا عالم صورت او و هویت اوست.

مگر از فهم یک عده باطن نیست آن هو. آن‌ها کیان‌اند؟ من قال. آن کسی که می‌گوید عالم صورت او و هویت اوست. به به. قطعاً عالم صورت و هویت اوست.

حالا اینجا حرف خیلی باید بزنیم تا جا بیفتد. منتها چون یک سری مبانی — براهین عقلی ما — هنوز مانده، این را نمی‌توانیم خیلی بازش کنیم. ولی این را الان می‌فهمیم که «صورته» یعنی حضرت حق در متن همهٔ موجودات و اشیا و اعیان موجود است. لذا می‌گوییم صورت هر شیئی حق است. حق ظهور کرده در هر شیئی. لذا شما نگاهش می‌کنی صورت او را حق می‌بینی. صورت حق ظهور کرده.

باز تو که خودت نیستی. هیچ شیئی به خودی خود استقلال وجودی ندارد که چون حق ظهور کرده پس صورت حق این است. باز می‌شود صورت حق. هر شیئی می‌شود صورت حق. حالا این هویتش چگونه است؟ آن را اجازه بدهید الان نگوییم. بروم جلوتر. فرمایش علامه را برایتان بخوانم.

پس اوست که در هر مفهوم — که به حسب استعداد فاهم، یعنی کسی که می‌فهمد — در آن تجلّی می‌کند، ظاهر است؛ و اوست که باطن و مختفی از هر فهم است. چه، فهم‌ها جمیع تجلّیات و ظهورات او را در مظاهرش ادراک نمی‌کنند. مگر از فهم کسی که قائل است عالم صورت و هویت اوست.

این حالا ترجمهٔ همان متن است. این جمله را مرحوم قیصری آورده؛ شرح بر فصوص داده. بعد علامه شرح ایشان را شرح داده؛ مستحضر هستید.


ابویزید؛ سی سال سخن جز با خدا

علامه قیصری می‌فرماید: در این صورت او را در جمیع مظاهر مشاهده می‌کند. حق را در جمیع مظاهر مشاهده می‌کند. چنان‌که ابویزید — خواستم این مثال شیرین را برایتان بگویم. ابویزید قدّس الله سرّه گفته است — الان این جوان‌ها نوجوان‌ها گوش بدهند:

ابویزید می‌گوید اکنون سی سال است که من سخن نمی‌گویم مگر با خدا؛ و مردم گمان می‌کنند من با آن‌ها سخن می‌گویم.

«ٱلْآنَ ثَلَٰثِينَ سَنَةً مَا أَتَكَلَّمُ إِلَّا مَعَ ٱللَّهِ، وَٱلنَّاسُ يَزْعُمُونَ أَنِّى مَعَهُمْ أَتَكَلَّمُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اکنون سی سال است سخن نمی‌گویم مگر با خدا، و مردم گمان می‌کنند من با آنان سخن می‌گویم.

بدان که این فهم نیز به حسب تجلّی و ظهور است، نه به حسب حقیقت. چه، حقیقت و ذاتش هیچ‌گاه ادراک نمی‌شود؛ نه به‌طور سرمدی و نه به حسب مجموع تفصیل. چه، مظاهر حق به‌طور تفصیل غیرمتناهی است، اگرچه به حسب امّهات متناهی است.

حالا این بحث‌ها را گیج نشوید؛ بقیه‌اش را بیشتر خواستم جمله تمام شود. آنجا ابویزید چه می‌گوید؟ سی سال است دارم با مردم صحبت می‌کنم اما مردم فکر می‌کنند من با آن‌ها دارم صحبت می‌کنم؛ اما من با خدا دارم صحبت می‌کنم. چرا این ادعا را کرده؟ الان شما باید همه بفهمید و جواب بدهید.

چون همهٔ این‌ها صورت حق‌اند. چون صورت حق‌اند از خودشان که نیستند. درست شد؟ حضرت حق در متن این اعیان، در عینیت وجود شما، ظهور کرده که حضرت‌عالی تشریف دارید. لذا وقتی من دارم با شما صحبت می‌کنم دارم با خدا صحبت می‌کنم. چه؟ بله؛ همهٔ ماسوا خداست.

این را می‌خواستیم به اینجا برسیم که شما ببینید آن بحث لقاء محیط، ارتباطش با محاط، اصلاً محالش محال است. تا جایی پیش می‌روی می‌بینی اصلاً تو حتی به ظواهر هم ظاهراً داری توجه می‌کنی اما باطناً داری با خدا، به خدا توجه می‌کنی.


شعر صحرا و دریا؛ صورت حق نه این‌همانی خام

لذا فرمود: به صحرا بنگرم صحرا تو بینم؛ به دریا بنگرم دریا تو بینم. «دریا تویی» غلط است. یعنی تو را در صورت دریا می‌بینم. تو را در صورت صحرا می‌بینم. نه این‌که همه تو اینی؛ تو همهٔ صحرایی؛ دریا تویی. نه. این اشتباه نشود. صورت دریا تویی. یعنی تو تجلّی کرده‌ای. هرچه می‌بینم تو را می‌بینم. اصلاً غیری وجود ندارد.

وقتی این‌طوری نگاه می‌کنی — این اگر جا بیفتد عزیزان؛ تو گفتن آسان است اما جا بیفتد یعنی انسان با طهارت نفس، التجاء و سحر، سحر، سحر، به جایی برسد که این را بفهمد — کار تمام است. یعنی دیگر کار تمام است. یعنی بهشت و جهنم هم برایش یکی می‌شود. غیبت و ظهور امام زمان برایش برداشته می‌شود. کسی به اینجا برسد اصلاً غیبت دیگر معنا ندارد.


خاتمه

«وَٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ستایش از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است.

صلوات بفرستید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.