یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
استعاذه، بسمالله و افتتاح جلسه
خود را به خدای منّان میسپاریم و سخن را با پناه بردن به او آغاز میکنیم.
«يَا رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسهها و ضربههای شیاطین، و از شرّ نفس خود، و از شرّ آفریدگانت، به تو پناه میبرم.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.
«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَتِهِ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتش؛ و از فضل او درخواست میکنم.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده بهسوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.
برای اینکه انشاءالله از نورانیت آیات و روایات و کلمات بزرگان هم بهره گرفته باشیم، ادامهٔ بحث لقاءالله را در «کلمات مکنونه» ملا محسن فیض کاشانی پیش میگیریم. ثوابش را چه شما و چه بنده هدیه میکنیم به روح حسینجانمان. و عجیب است: از وقتی این بحث لقاءالله را در هیئت شروع کردیم، رفتنها عجیب شروع شده است.
ادامهٔ لقاءالله در کلمات مکنونهٔ فیض
به اینجا رسیده بودیم که «قالوا» یعنی «کان». آن تکه را گفتیم و توضیح دادیم؛ امشب جلوتر میرویم. اجازه بدهید قطعهای را برایتان بگویم که یادم نمیآید اینجا را گفته باشم، در حالی که خیلی هم مهم است.
ملا محسن فیض — داماد ملاصدرا — ذیل معنای لقاءالله، به آیهای اشاره میکند و سپس جملهای از خود میآورد. اول آیه را ببینیم، بعد سخن ایشان را.
آیهٔ مریت از لقاء رب؛ احاطهٔ حق به هر چیز
فرمودند: «اشاره ثم قال»؛ اشاره به این آیه میکنند:
«أَلَا إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِّن لِّقَاءِ رَبِّهِمْ ۗ أَلَا إِنَّهُۥ بِكُلِّ شَيْءٍ مُّحِيطٌ» (فصلت/۵۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آگاه باشید که آنان در شکی از لقاء پروردگارشاناند. آگاه باشید که او به هر چیزی محیط است.
اینان در شکیاند، مردّدند؛ امید به لقاء پروردگارشان ندارند. «ألا» یعنی آگاه باشید. «إنّه» یعنی آن خدا که اینها از لقاء او غافلاند و بیتوجهاند که قرار است همه او را ملاقات کنند. «بکلّ شیء»: تو خودت یکی از اشیائی یا نه، عزیزم؟ او به هر چیزی محیط است؛ احاطهٔ کامل دارد به همه چیز.
اینجا آیهٔ قرآن بود. حالا ملا محسن در توضیح همین آیه، ذیل معنای لقاءالله، این جمله را میآورد. این جمله، جملهٔ ملا محسن است.
سخن ملا محسن: لقاء محیط تنها با محاط
«فَإِنَّ لِقَاءَ الْمُحِيطِ إِنَّمَا يَكُونُ مَعَ مُحَاطِهِ وَإِلَىٰ ذَٰلِكَ أَشَارَ بِقَوْلِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس همانا ملاقاتِ محیط تنها با محاطِ اوست؛ و به همین اشاره کرده است به قول خود.
اشاره میکند به قول حضرت حق:
«فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا۟ فَثَمَّ وَجْهُ ٱللَّهِ» (بقره/۱۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به هر سو رو کنید، همانجا وجه خداست.
ملا محسن چه میفرماید؟ آن خدایی که به هر چیزی احاطه دارد محیط است، و ما محاطِ اوییم. لقاءِ او — لقاءِ خدایی که محیط بر هر چیزی است و تو قرار است او را ملاقات کنی — بدون ملاقات محاط معنا ندارد. او که در هر جا، هر کجا محاطی وجود دارد، محیطی بر اوست که خداست.
دقت بفرمایید؛ یک بار دیگر میخوانم. نترسید، توضیح میدهم:
«فَإِنَّ لِقَاءَ الْمُحِيطِ إِنَّمَا يَكُونُ قَطْعًا مَعَ مُحَاطِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس همانا ملاقاتِ محیط قطعاً و فقط با محاطِ اوست.
چرا؟ چون «فأینما تولّوا فثمّ وجه الله»: به هر طرف رو کنید، رو به وجه خدا کردهاید. وقتی خدا به همه چیز محیط است، پس همهٔ اشیا محاطِ خدایند؛ و خدا احاطهٔ کامل در جزءجزء آن شیء دارد. در کُنه آن مکمن غیب، در آن بطون ذاتی و غیبی، در پنهانیترین حالتش — بطنانِ غیبش؛ باطنترین حالت غیبی شخص — هم خدا احاطه دارد. به ظاهر و باطن آن شیء.
حالا همهٔ اشیا را بگیر که یکیشان ماییم. خدا احاطه دارد. میشود هر شیئی — شما بگیر کوچکترین شیء، اپسیلونِ اشیاء، تا بزرگترین شیء — همه در احاطهٔ کامل حضرت حق باشند.
پس شما میخواهی آن محیط را — یعنی حق را، حضرت حق را که محیط بر همه چیز است — ملاقات کنی، بدون محاط ملاقات کنی؟ یعنی بدون آن چیزهایی که تحت تصرّف حضرت حقاند و در جزءجزء وجودشان حق جاری و ساری است؟ میشود؟ چون حق با همهٔ اینها و در همهٔ اینها ساری و جاری است. پس اگر خدا را بخواهی ملاقات کنی که «بکلّ شیء محیط» است، بخواهی کل را ملاقات کنی، همهٔ اجزا را هم لاجرم ملاقات میکنی.
فأینما تولّوا فثم وجه الله
همهٔ اشیا وجه الهیاند. آیه را دوباره جلوی چشم داشته باشید:
«فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا۟ فَثَمَّ وَجْهُ ٱللَّهِ» (بقره/۱۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به هر سو رو کنید، همانجا وجه خداست.
سؤال این است: چگونه به هر طرف رو کنی وجه خداست؟ الان ما یک صورتی داریم؛ وجه ما این است. محلّ آثار وجودی ما بیشتر در صورت ما تجلّی میکند؛ میگویند وجهش اینجاست. پس چگونه هر طرف رو کنی وجه خداست؟
چقدر قشنگ مولا امیرالمؤمنین علیهالسلام جواب دادند. احدی نمیتواند اینطور جواب بدهد مگر با دلی که محبّت وحی باشد.
تمثیل آتش امیرالمؤمنین علیهالسلام
آتشی روشن کرد مولا امیرالمؤمنین علیهالسلام. آتش که شعلهور شده بود، شعلههای آتش، از او پرسیدند: این آتش رو به کجا دارد؟ روی این آتش به کجاست؟ کدام سمت است؟
هرچه نگاه کرد، گفت: هر طرف آتش است. فرمود: این را ببین؛ به هر طرف، وجه این آتش مشخص است. یعنی به هر طرف این آتش را که بنگری آتش است. نمیتوانی بگویی وجه این آتش کجاست. این شعلههای آتش. حضرت فرمود: حق هم اینچنین است. تمثیل زدند مولا.
پس ملاقات حق میشود مثل اینکه بگویی: چون که صد آمد، نود هم پیش ماست. اصلاً نمیشود غافل بود از خلق و توجه داشت به خالق. محیط را بدون محاط نمیشود دید؛ خالق را بدون خلق — به این معنا که خلق وجه اوست — نمیشود ملاقات کرد.
شکر مخلوق و شکر خالق
شاید یک وجه این سخن همین باشد که میفرماید:
«مَنْ لَمْ يَشْكُرِ الْمَخْلُوقَ لَمْ يَشْكُرِ الْخَالِقَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس شکر مخلوق را به جا نیاورد، شکر خالق را به جا نیاورده است.
کسی که شکر مخلوق را نمیگوید، شکر خالق را هم نکرده. مگر من و شما کی هستیم؟ چی هستیم؟ اینکه چیست؟ اینجا توقف میکنیم. این حرف ملا محسن درست شد؟
برای اینکه این را خوب متوجه شویم، کمک میگیرم از «ممدّ الهمم». دستش را میبوسیم از راه دور؛ انشاءالله دور نیستیم، نزدیکیم همهمان.
مدد از ممد الهمم؛ فصّ نوحی و حکمت سبّوحی
«ممدّ الهمم» را در فصّ حکمت سبّوحیه در کلمهٔ نوحیه میآوریم. سومین فصّ از فصوص الحکم ابنعربی، فصّ سومش در خصوص حضرت نوح است؛ و آن سبّوحیّت ایشان: ایشان دائماً مشغول ذکر تسبیح بودند، تسبیح الهی را بسیار میگفتند. لذا کلمهٔ سبّوحی را به کلمهٔ نوحی زدهاند: حکمت سبّوحیه در کلمهٔ نوحیه. حالا مبسوط بحث، انشاءالله فرازهای دیگرش را بعداً میخوانیم.
اینجا وقتی این ارتباط بین خلق و خالق، ارتباط کل با جزء، ارتباط محیط با محاط، ارتباط آن به یک معنا غیبالغیوب — یا باطن را بگیر — با ظهورش که میشود ظاهر، پیش میآید. ما قبلاً گفتهایم: همهٔ ما ظهور حقیم. درست شد؟ ما ظهور چه هستیم؟ حقیم. یعنی ما از خودمان به شخصه و تفرّداً چیزی نداریم. حق که ظهور کرده، تو کی هستی که میگویی «من»؟ غلط کردی که میگویی من.
اینجا اصلاً ببین: وقتی بحث اعتقادی شد، زیربنای مباحث اخلاقی هم وقتی اعتقاد قرار گرفت، میبینی راحت سیر و سلوک میکنی. خیلی راحت میپذیری که تو کیستی. دیگر انانیّتی وجود ندارد که بخواهی بر آن بایستی.
ظهور حق و نفی انانیت
حضرت امام میفرماید: خدایا هرچه هست تویی، ما هیچی. ما هیچیم؛ هرچه هست تویی. یعنی چه؟ یعنی این: یعنی هرچه هست ظهور حق است. اصلاً جز حق چیزی نیست. آن فرازهای بالاتر را ملاصدرا به آن آیه اشاره کرده بود که جلسات پیش خواندیم:
«سَنُرِيهِمْ ءَايَٰتِنَا فِى ٱلْـَٔافَاقِ وَفِىٓ أَنفُسِهِمْ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ» (فصلت/۵۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهزودی آیات خود را در آفاق و در خودشان به آنان مینمایانیم تا برایشان روشن شود که او حق است.
چه جالب که آفاق با اَنفس با هم آمدهاند. اینجا تطابق بین عالم و آدم رخ نشان میدهد در این آیه. یک تطابقی بین عالم و آدم هست.
اکثر سؤالها را با تأمّل جواب میدهیم. بعضیاش که در مباحث هست، جواب جدا نمیدهیم؛ میگوییم در مباحث هست، فلان جلسه را بخوانند. بعضیاش را باید صبر کنند تا به مبحث برسیم؛ الان زود است. بعضیاش را تأمّل میکنیم: بلدیم همان موقع جواب بدهیم، اما صبر میکنیم ببینیم خدا میخواهد ما جواب اینها را چگونه بدهیم. این حریمِ جواب را نگه میداریم. الان داریم یکی از آن سؤالها را جواب میدهیم: تطابق بین آدم و عالم در این آیه آمده است.
تطابق عالم و آدم؛ سه کتاب
اگر تطابق بین عالم و آدم — شخص شما آدمی — تطابق بین شما و عالم حفظ نشود، شما انسان بار نمیآیی. چه بار میآیی؟ صورت، صورت انسان است اما قلب، قلب حیوان. صورت، صورت انسان است، قلبش حیوان است. چرا؟ خیلی این بحث مهم است.
تطابق بین انسان، یا عالم و آدم. ببینید دو تا را کنار هم آورده. این دو تا یک حقیقتاند در دو جلوه، در دو ظهور. اگر بخواهی کاملترش را بگویی، سه کتاباند: کتاب قرآنِ مکتوب؛ کتاب نفس که بازشدهٔ وجود شماست؛ کتاب آفاقی که بازشدهٔ شماست. شما قرآنِ کتبیِ بازشدهای؛ عالم آفاقی — یعنی نظام آفاقی — بازشدهٔ وجود شماست. یعنی شما زمین و زمان را که میبینی، به یک معنا باید به معرفت خودت پی ببری.
هرچه بیرون از ما هست، درون ما هم هست. هرچه هست: کوه، دشت، دریا؛ سنگ، جماد، حیوان، نبات؛ مَلَک، فرشتهها؛ دوزخ، بهشت — همهٔ اینها در درون ما هست. حالا این یک بحث مبسوط است؛ قبلاً هم چیزی عرض کرده بودم. من میخواهم چیز دیگری بگویم: ارتباط کل با جزء، محیط با محاط، حق با وجوهش.
هرچه هست حق است. ابنعربی جملهای میآورد — و اللهاکبر از این جمله — که لبّش این است: پس قطعاً برای حق در همهٔ مخلوقات ظهوری خاص است. یعنی حق در هر خلقی یک ظهور خاص دارد. اگر میگفت «ظهور»، جمله ناقص بود؛ گفته ظهورِ خاص. یعنی خدا در هر کسی نسبت به نفس آن موجود ظهور کرده؛ خاصِ شما ظهور کرده. در احدی مثل تو ظهور نکرده. شما یکدانهای.
چرا؟ چون:
«قُلْ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ» (اخلاص/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: اوست خدای یکتا.
چون خدا یکیدانه است، تمام مخلوقاتش هم یکیدانهاند. مخلوقات حضرت حق هم به صورت خاص درشان ظهور رخ داده؛ آنهم آنبهآن. تجلّیات حضرت حق دارد جلوه میکند. این را تا اینجا داشته باش.
ظهور خاص حق در هر خلق؛ سخن قیصری
حالا برویم جلوتر. اینجا توضیح علامه است؛ جملهای از مرحوم قیصری، علامه قیصری، که شرح بر فصوص داده. میفرماید: چه این کلام، کلام عربی باشد چون قرآن، و چه غیر عربی باشد چون تورات و انجیل، مراد این است. دارد بازش میکند. علامه قیصری این جملهٔ ابنعربی را باز میکند که حق تعالی به آن اندازهای… دارد توضیح میدهد.
این ظهور خاص یعنی چه؟ بر اساس چه، خاصِ تو شده ظهور حق؟ که احدی مثل تو نیست؛ تو هم تکی، یکدانهای. میفرماید: حق تعالی به آن اندازهای که استعدادهای عبادش اقتضا دارد تجلّی میکند. پس در هر خلقی ظهور خاصی دارد. چرا؟ چون استعدادها متغیرند، مختلفاند. به اقتضای استعدادت، آن درونیاتت، خدا در تو ظهور کرده.
پس اگر برگردی بگویی چرا در من خدا اینچنین ظهور کرده، تجلّی کرده، و در فلانی آنطور، همهاش برمیگردد به استعداداتمان.
استعداد، نطفه، پدر و مادر
اینجا اهمیت اولین جایی که استعداد رنگ و بو میگیرد، شکل میگیرد، مشخص میشود. کجا بود؟ در بحثها گفتیم: اولین جایی که ما رنگ گرفتیم، بعد از قوس نزول.
«إِنَّا لِلَّهِ» (بقره/۱۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم.
از الله آمدیم. اولین جایی که رنگ و بو گرفتیم کجا بود؟ شکل گرفتیم؛ یعنی ذوق و طعممان آنجا مشخص شد: در تشکیل نطفه است. اینجا اهمیت پدر و مادر مشخص میشود.
به خصوص از یک جهت: مقام مرد، مقام دَهِش است؛ بذر را میکارد. مقام زن، زمینِ کشتزار است و میپروراند. از حیث — دقت بفرمایید چه میگویم — جنس بذر، مادهٔ اولیه، جنسیّتش و سنخیّت آن، همسنخیاش با عالم ملکوت: اینجا حرف اول را پدر میزند. لذا فرمودهاند:
«الْوَلَدُ سِرُّ أَبِيهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرزند راز پدر خویش است.
اب در روایات: ریشه، نه فقط والد
البته یک نکته بگویم؛ این را بعداً باید بگوییم که منظور از «اب» در روایات، آن پدر نیست؛ پدری که الان ما در ذهنمان است نیست. مثلاً:
«أَنَا وَعَلِيٌّ أَبَوَا هَٰذِهِ الْأُمَّةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من و علی پدران این امّتیم.
نه یعنی پدر به این معنایی که ما داریم میگوییم. نه. هر وقت منظور پدر باشد، از اسم «والد» استفاده میکند: والد و والده؛ والدَین. «ربّ ارحم لی والدَیّ». یعنی چه؟ یعنی ریشه. یعنی به مادر هم میشود گفت اب؛ چون ریشه است. منظور از اب، ریشه است؛ اصلیّت است.
پس «الولد سرّ أبیه» یعنی هر بچهای سرّ اصلش میشود. آن اصلیّتش چیست؟ ابتدا نوعِ جنس آن بذر را پدر مشخص میکند؛ دَهِش است. نسبت به اینکه آن بذر مرغوبیّتش چقدر است، از آنجا به بعد کار مادر شروع میشود در پرورش. نفس است دیگر؛ مقام نفس دارد. پدر عقل است، تدبیر است. امیرالمؤمنین عقلِ کلّ است؛ حضرت زهرا نفسِ کل. بحثها در فصل اسمائی گذشته.
حالا اینجا آن استعداد، آنجا اول از همه خودش را نشان میدهد. لذا به تمام اهلبیت میگوییم:
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ يَا أَهْلَ بَيْتِ ٱلنُّبُوَّةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر شما، ای اهلبیت نبوّت.
چقدر آنان دوست دارند این خطاب را. اصلاً اینطور دوست دارند بخوانیشان. یعنی اصلشان، اصالتشان: اهلبیت نبوّتاند. اللهاکبر.
حالا میدانم بعضیها صدایشان درمیآید که پس چه کنیم؛ پدر و مادر… میگویند: «گیرم که پدر تو بود فاضل / از فضل پدر تو را چه حاصل.» این از یک وجه — وجه حکمی — غلط است این حرف، این شعر. اما حالا بگوید آقا بالاخره ما چه کنیم؟ پدر و مادر ما این بودند؛ به ما چه؟ خدای خودت جواب بده. پدر و مادر ما این بودند. باید برگردانیاش به کدام بحث؟ سه چهار جلسه پیش بحثی داشتیم.
اعیان ثابته و زبان حال
گفتیم: ماهیّات یا صور علمیّه یا اعیان ثابته در صقع ذات ربوبی، یعنی عین ثابت ما. یعنی ما که در علم خدا بودیم یک زبان حالی داشتیم. بحث علم ثابت. زبان حال ما در علم الهی که بودیم چه بود؟
حالا بگیریم این حرف غلط است اما برای سهولت فهم میگوییم «قبل از خلقت». اما نمیشود: خدا تا بوده خلق بوده؛ چون باید ظهور داشته باشد. اسمش الظاهر هست یا نه؟ ما هم که همه ظهور حقیم، پس باید میبودیم. پس ما هم به یک معنا قدیمیم. درست شد؟ اما نسبت به ذات غیبالغیوب بله، ما قدیم نیستیم. حالا میگوییم مثلاً جدیدیم؛ هرچه.
اما عین ثابت ما — یعنی در علم خدا که بودیم — یک زبان حالی داشتیم:
«كُلًّا نُّمِدُّ هَٰٓؤُلَآءِ وَهَٰٓؤُلَآءِ» (اسراء/۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر دو را مدد میرسانیم: اینان را و آنان را.
خدا آن زبان حال ما را دید. تو چه میخواهی؟ از منِ خدا چه میخواهی؟ «کلّاً نمدّ»: ما مدد میرسانیم اینان را و آنان را. چه اهل بهشتی، چه اهل دوزخی؛ چه دنیا میخواهی، چه آخرت میخواهی. هرکس هرچه خواسته در آن لحظهای که عین ثابت بوده، در علم الهی بوده، همان لحظه خدا همان را برایش رقم زده. میگوید راضی باش به رضای حق. خودت خواستی. خودم کردم که انشاءالله رحمت بر خودم باد.
اعتراض به زبان حال؛ چرا خدا سم داد؟
این توضیح را مخصوصاً دادم که بعد نکتهای بگویم. آنهایی که میگویند: درست، زبان حال من بود، قبول. اما خدا چه؟ بالاخره اینجا تکلیف چیست؟ من بنده بودم، نفهم بودم، جاهل بودم، نمیدانستم. خدا چه؟ خدا اینجا پس چه کار بود؟
مثلاً الان پسر بچهات به تو بگوید بابا سم بده بخورم؛ خودش را بکشد. داد بزند. زبان حالش است دیگر؛ این را میخواهد؛ اقتضای وجودش است. بکشد خودش را؛ به حال مرگ بیفتد. میدهی بخورد؟ میدهی یا نه؟ اگر تو حکیم باشی نمیدهی دیگر؛ چون میمیرد.
حالا برگردی به خدا بگویی: خدایا من زبان حالم این بود در آن لحظه که عین ثابت من در علم تو بود، در ذات غیبالغیوبیّت تو، در علم ذاتی تو بودم؛ آن لحظه من تقاضای سم کردم. چرا دادی؟ این سؤال جدّی است. جوابش چیست؟
جوابش این است که همین «الولد سرّ أبیه» را بزن؛ بزن به کجا؟
«أَنَا وَعَلِيٌّ أَبَوَا هَٰذِهِ الْأُمَّةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من و علی پدران این امّتیم.
تمام شد. بزن به فطرة الله:
«فِطْرَتَ ٱللَّهِ ٱلَّتِى فَطَرَ ٱلنَّاسَ عَلَيْهَا» (روم/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فطرت خدایی که مردم را بر آن سرشته است.
فطرت، ولایت و صادر اول
یعنی همه و همه، سرشتشان، ذاتشان، غیبشان، بطنان وجودیشان، مکمن غیبیشان — هرچه میخواهی بگو، ذاتیترین حالتشان — رفته به مولا علی و حضرت زهرا علیهماالسلام. یعنی در وجود هر کسی ولایت جاری و ساری است. در وجود هر کسی فطرت هست که تحت پرورش حضرت زهراست. یعنی خدا سنگ تمام گذاشته.
هرچه:
«مَآ أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِن نَّفْسِكَ» (نساء/۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنچه از بدی به تو رسد از خود توست.
هر بدیای، کجراهی، انحرافی، شرّی، معصیتی، پلیدی، آلودگی، غباری — هرچه اگر فضا مغبر شده برایت، پرغبار شده — کار، کار خودت است. ربطی به خدا ندارد.
کی این را میفهمیم؟ وقتی که یک مقدار برویم جلوتر بفهمیم. اصلاً اصلِ جنس ما از صادر اول است. صادر اول برزخ بین حق و خلق. همهٔ ما مندمج در صادر اول بودیم. نفس کل و عقل اول هم شأنی از شؤون صادر اول حساب میشوند.
صادر اول کیست؟ حالا یک حقیقتی است که پیامبر در قوس صعود رفت به آن مقام رسید. شد: من صادر اول هستم؛ من عقل شدم، همان عقل کل. پیامبر به آن مقام رسید. تمام خلائق — چون او برزخ بین حق و خلق است — تمام خلائق، حتی شمر و یزید. دیگر بدتر از این بگویم؟ همه و همه جنسشان از اوست. یعنی بذر اولیه مرغوبترین بذر است. همهٔ ما.
برای همین اهلبیت شمر را سینهآقا نشانده نصیحتش میکنند. چرا به نظر شما؟ چون جنسِ آن اصلش، آن ذاتش، آن غیب وجودش، آن عینیّتش از صادر اول است و آن هم عین نور است. به آن میگویند نور مرشوش؛ رقّ منشور:
«فِى رَقٍّ مَّنشُورٍ» (طور/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در طوماری گشوده.
صادر اول، صادر نخستین، عقل اول — اینها. اینطور وقتی دیدی، تازه میفهمی عجب خدا چه کرده با من و تو؛ و ما ظهور حقیم. این بحث ناتمام ماند: ارتباط بین کل و جزء؛ ارتباط بین محیط و محاط؛ ارتباط حق و خلق.
تنها منسوب به ما: زبان حال
تو اینجا الان هستیم که همهٔ ما نسبت به استعداد — یعنی درونیاتمان، یا به یک معنا خواستگاه وجود خودمان — خدا در ما تجلّی کرده؛ یا «در ما» هم غلط است. خدا تجلّی کرده، شده «من».
تنها چیزی که ما میتوانیم از آن حرف در توِ خودمان بزنیم، آن چیست؟ زبان حالمان است. آن. وگرنه عملمان هم — حتی عمل ما، چه خوب باشد چه بد —
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.
تنها چیزی که به ما نسبت داده میشود زبان حال ماست. وگرنه دزد هم که دارد میرود دزدی میکند، به حول و قوهٔ الهی دارد میرود:
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.
اما آن زبان حالش خراب کرده کار را. برای همین نقطه سر خط، تمام.
تبدیل حال؛ حوّل حالنا إلى أحسن الحال
این جملهٔ آخر است. سر خط، جملهٔ آخر؛ این را باید بُلد شود، برجسته شود. اگر کسی میخواهد عوض شود — عوضی شده، حالا میخواهد عوض شود — چگونه؟ این همه بحث برهان عقلی و مبانی اعتقادی آوردیم؛ حالا یک بحث سیر و سلوکی و اخلاقی و عرفان عملی بزنیم.
اگر کسی میخواهد عوض شود، تغییر کند، باید چه کار کند؟ باید عملیاتش را درست کند، عمل کند؟ یا برود حوزه، نظرش را درست کند — مثلاً عرفان و حکمت نظریاش را درست کند، علم فکری کسب کند، اصولی؟ یا عملیات: ذکر و ورد و نماز و روزه و اینها؟ هیچکدام از اینها به تنهایی به دردش نمیخورند.
جواب این است:
«حَوِّلْ حَالَنَا إِلَىٰ أَحْسَنِ الْحَالِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حال ما را به نیکوترین حال بگردان.
أحسن الحال را در فتوحات ابنعربی میگوید چیست؟ صادر اول است. حالِ خدا، صادر اول است. أحسن الحال یعنی حالِ صادر. صادر اول کی رفت به مقامش رسید؟ پیامبر. أحسن الحال میشود حال پیامبر. میگوید «حوّل حالنا»: حال را عوض کن؛ یعنی زبان حالمان را عوض کن. تمام.
اگر زبان حال عوض شد — یعنی عین ثابتت را تشخیص دادی چیست و عوض شد — اعمالت عوض میشود، اعتقاداتت درست میشود، همهچیز درست میشود.
اینطور به شما بگویم امشب را. به برکت این حسینجان و قدوم مهمانانمان از مشهد. نمیدانم شصت جلسه است چقدر ما داریم از لقاءالله میگوییم. آن موشکی که شب اول محرم، پیش هشت تا شهید گمنام، توی زمین چمن، شب اولی که لقاءالله را شروع کردیم، آن موشکی که زدیم پرتاب کردیم، امشب به نقطه خورد.
این زبان حالمان را که عوض کنیم، نسبت به تغییر این زبان حال، ما به لقاء حق میرسیم.
ختم جلسه و صلوات
خدایا ممنونیم که گذاشتی امشب این را به سرمنزلی برسانیم بحثهایمان را. اگرچه در اصل ناپخته ماند، اما الحمدلله، خدا را شکر؛ من تا همینجایش هم شاکرم واقعاً. سخت است آقا. توی این هیئت، خواندن روضه را از این مداحها بپرسید. الان آقا مهدی و آقا هادی باقری آنجا نشستهاند. کسانی که اینجا میخوانند — بعضی از این مداحها، از این آقا امیر، حتی حسین یعقوبیانتان که خیلی در خواندن قدرتمندید — بپرسید. همهشان میگویند اینجا خیلی سخت است خواندن؛ چه برسد صحبت کردن. خیلی. هر کدامتان یک زبان حال، یک نگاه، یک طلب وجودی، یک چیز عجیبغریب. یعنی باید یک هایپرمارکت اینجا بنشیند روی منبر؛ هرچه میخواهی داشته باشد. حالا آقا یک چیزی گفتیم دیگر.
ثواب همهٔ حرفهایمان انشاءالله برسد به حسینجان. محضر اباعبدالله دعاگوی ما باشد.
«وَٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فاتحه/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ستایش خدای را، پروردگار جهانیان.
صلوات.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ حَبِيبِكَ مُحَمَّدٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر حبیبت محمد درود فرست.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.