یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
استعاذه، بسمالله و افتتاح جلسه
به نام خدا آغاز میکنیم و خود را به حول و قوّهٔ او میسپاریم.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.
«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَتِهِ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتش؛ و از فضل او درخواست میکنم.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده بهسوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.
«سَلَامٌ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.
شب جمعه است و رشتهٔ بحث همان لقاء الله است. ادامه میدهیم، اما پیش از متن، یک گرهٔ شرعی را که به درس ما بند شده باز میکنیم تا عقب نمانیم.
ادامهٔ بحث لقاء الله از کلمات فیض
اگر خاطرتان باشد، بحث ما در لقاء الله رسیده بود به متن این کلمه از کلمات ملا محسن فیض کاشانی:
«كَلِمَةٌ فِيهَا إِشَارَةٌ إِلَىٰ مَعْنَىٰ لِقَاءِ ٱللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کلمهای که در آن اشارهای است به معنای دیدار خداوند عزّوجلّ.
پیش از آنکه ادامهٔ همان متن را بگیریم، لازم است پاسخی در جمع شما داده شود. معمولاً پرسشهای عزیزانی که پیام میفرستند را یا با صوت یا با نوشته جواب میدهیم و مدیر کانال آن را به همان کس میرساند. امشب نیز پیامی رسیده بود؛ سؤال نبود، اشکال بود. آن را در جمع میگویم تا حساب کار برای همه روشن باشد.
اشکال شهادت به عصمت زهرا در اذان و اقامه
چند استفتاء فرستاده بودند به نام نظر رهبر، آقای مکارم و آقای فاضل. جالب است کسانی که نام برده بودند، جز امام و آقای مکارم و آقای فاضل، بسیاریشان از دنیا رفتهاند. مضمون اشکال این بود که این بزرگواران جایز ندانستهاند، بلکه حرام دانستهاند و حتی موجب بطلان نماز شمردهاند که کسی در اذان و اقامهاش به عصمت حضرت زهرا سلاماللهعلیها شهادت دهد. ما را نیز نصیحت کرده بودند که حواستان جمع باشد؛ اشکال شرعی دارد؛ رهبر جایز ندانسته و حرام میداند همان چیزی را که شما توصیه میکنید گفته شود.
ما پیشتر در درس و بحث گفته بودیم که در کتاب «فصّ حکمةٍ عصمتیةٍ فی کلمةٍ فاطمیة» حضرت استاد علامه حسنزاده تصریح میکنند و مبانی هم دارند. خود حضرت استاد مجتهد بودند؛ میتوانستند مرجع شوند، اما به سمت مرجعیت نرفتند و همان گمنامی را ترجیح دادند. بگذریم. امروز دفتر و دستک بسیار است؛ اما مرجع به معنای آقای بهجت رحمهالله علیه کم است. حضرت علامه چیزی از آنان کم نداشتند، اما آن سمت نرفتند؛ بااینحال اجتهاد داشتند.
الان بیش از سیصد عنوان مرجع پیدا شده؛ دفتر و دستک فراوان است، بهویژه در قم و مشهد. بعضی از اینان از ما جوانتر رساله دادهاند. مقصود ما از مرجع، مرجعی مثل آقای بهجت رحمهاللهعلیه است؛ اینگونه کماند. حضرت علامه چیزی از آنان کم نداشتند اما آن سمت نرفتند؛ اجتهاد داشتند و گمنامی را ترجیح دادند.
مبانی این بحث را در فاطمیهٔ چند سال پیش گفته بودیم: گفتن آن عبارت، حتی از جهت شرعی، اشکال ندارد؛ نظر حضرت استاد همین بود. شهادت به ولایت امیرالمؤمنین را هم که میگوییم جزو نماز نیست و جزو اذان و اقامه نیست؛ تبرّکاً میگوییم، اگرچه همهٔ حقیقت اذان و اقامه و نماز در همان است. اما حق نداریم به قصد ورود بگوییم که این جزء اذان و اقامه است؛ حتی
«أَشْهَدُ أَنَّ عَلِيًّا وَلِيُّ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گواهی میدهم که علی ولیّ خداست.
را نیز به قصد ورود نمیگوییم. در خصوص
«أَشْهَدُ أَنَّ فَاطِمَةَ ٱلزَّهْرَاءَ بِنْتَ رَسُولِ ٱللَّهِ عِصْمَةُ ٱللَّهِ ٱلْكُبْرَىٰ وَحُجَّةُ ٱللَّهِ عَلَى ٱلْحُجَجِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گواهی میدهم که فاطمهٔ زهرا دختر رسول خدا، عصمت کبرای الهی و حجّت خدا بر حجّتهاست.
ما تبرّکاً میگوییم، نه اینکه جزء اذان باشد. همین را هم که تبرّکی باشد فرستاده بودند که رهبر جایز نمیداند و آقای مکارم حرام اعلام کرده است.
استفتاء از دفتر رهبر؛ تقلید و توقیع
برای خود من شاخکها تیز شد؛ اول به جهت خودم. بالاخره مقلّدم؛ باید از مرجع تقلید خودم استفتاء کنم. گمان نمیکردم چنین چیزی واقعاً باشد. اول برای نجات خودم، بعد برای شما. زنگ زدیم به دفتر آقا. ما ارتباط داریم؛ اجازهٔ وجوهات شرعی هم هست. از دو دفتر استفتاء شد: یکی شمال، یکی جنوب، مرکز تهران. گفتند نه؛ اصلاً آقا چنین نظری ندارند. رهبر عزیزمان در این مورد فتوایی ندادهاند. این یک.
باز حرف من برای شما حجّت نباشد. اگر از دفتر آقا استفتاء میکردم و نظرشان این بود که اشکال دارد، بنده دیگر نمیگفتم؛ ولو حضرت علامه حسنزاده گفته باشند. چون مرجع من رهبر است و مسائل شرعیمان پشت سر رهبر است. اگر غیر از این باشد، عبادات باطل است. ما دسترسی به امام عصر نداریم. خودشان فرمودهاند:
«وَأَمَّا ٱلْحَوَادِثُ ٱلْوَاقِعَةُ فَٱرْجِعُوا فِيهَا إِلَىٰ رُوَاةِ أَحَادِيثِنَا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما رویدادهای پیشآمده را در آنها به راویان حدیثهای ما رجوع کنید.
در حوادثی از این دست — که اکنون چگونه نماز بخوانم و چگونه اذان و اقامه بگویم — باید به راویان احادیثشان رجوع کرد. بعد میفرمایند فقیه؛ بحثش پیشتر گذشت. فقیه یعنی عالمانی که دینشناساند و عمیقاند:
«فَأَمَّا مَن كَانَ مِنَ ٱلْفُقَهَاءِ صَائِنًا لِنَفْسِهِ حَافِظًا لِدِينِهِ مُخَالِفًا عَلَىٰ هَوَاهُ مُطِيعًا لِأَمْرِ مَوْلَاهُ فَلِلْعَوَامِّ أَن يُقَلِّدُوهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اما هر کس از فقیهان که نگهدارندهٔ نفس خویش، نگاهبان دین خود، مخالف هوای نفس و فرمانبر امر مولای خویش باشد، بر عامّه است که از او تقلید کنند.
استاد این توقیع را به شیخ مفید نسبت دادند. دین را باید اول از مرجع تقلید گرفت؛ مرجع من رهبر عزیز است. شما مرجعتان هر که هست — حتی اگر رهبر باشد — حرف من برایتان حجّت نباشد. زنگ بزنید به دفتر آقا و استفتاء کنید. بنده استفتاء کردم و جواب گرفتم که آقا چنین نظری ندارند؛ با خیال راحت گفتنش را ادامه میدهم. اگر آقا میگفتند نه، ما هم نمیگفتیم؛ اما دست از دامن علامه برنمیداشتیم. اینها بحثهای علمی است.
حمله به حکمت و عرفان؛ ذو فنون بودن علامه
برخی امروز کمر همت بستهاند بر شکستن کمر حکمت و عرفان و حکمت متعالیه؛ آثار امثال ملاصدرا و شیخ اکبر و حتی علامه حسنزاده. خدا رحم کرده که در زمانهٔ ما معاصر ما بودند و ما خود کرنش ایشان را در برابر ولایت دیدیم؛ دستبوسی از رهبرمان توسط حضرت علامه حسنزاده، و حرمتنهادن رهبر عزیزمان را بر این فاضل و دانشمند و هوشمند یگانهٔ دهر و جهان اسلام.
ما ندیدیم رهبری در پیام تسلیت بزرگان اهل معرفت، تعبیر «ذیفنون» یا «ذو فنون» را به کار ببرد؛ در خصوص علامه به کار بردند. ذو فنون یعنی علامه؛ تمام شد؛ یعنی تصریح کردند. خیلی از گندهنامها را صداوسیما «آیتالله العظمی» میگفت و آقا «حجتالاسلام». اما این، تأیید است. آنان که دنبال زدن بال و پر ایناناند حواسشان باشد.
ما نه ادعا داریم که هرچه این بزرگان گفتهاند وحی منزل است — خودشان هم چنین ادعایی نداشتند — و نه از مراممان دست برمیداریم. سر سفرهٔ آنان چشیدهایم. الحمدلله به چیزهایی رسیدهایم که گمشدههای عمرمان بود. نمیآییم پشت پا بزنیم به آنان به خاطر نفهمیِ یک عدّه. این را به عنوان مقدمه عرض کردم تا عقب نمانیم از قافله.
چرا کلمات اهل معرفت سنگین است
جالب است بدانید آنچه در کتابهای اینان میبینیم — همین کتاب ملا محسن که اکنون پیش روست در خصوص لقاء الله، یا کلمات حضرت علامه — چقدر ثقیل و سنگین است. ما سعی میکنیم اینها را بازشناسی کنیم و مزهمزه کنیم، در حد فهم خودمان، و بیان کنیم تا دیگران بفهمند. اما آنان این کار را نکردند. آنان با همان کلمات غامض و پیچیده سخن گفتند و رفتند.
سؤال: چرا اینقدر سنگین گفتند؟ یک دلیل این است که هر بیسر و پایی سر سفرهشان ننشیند. طرف باید زحمت به خود بدهد و دنبالش برود. اینطور نیست که هر کس را اذن دهند بنشیند و بگوید ما هم بلدیم، ما هم شنیدهایم. اصلاً گفتن این کلمات سخت است؛ بیان ظاهریاش سخت است، چه رسد به فهمیدنش. این یک دلیل است که نامحرم نیاید.
دلیل بعدی این است که این مفاهیم پیچیده و وزیناند؛ اصلاً در قالب لفظ نمیآیند. با چه لفظی بیان کنند؟ مثل کسانی که میگویند «بسم الله الرحمن الرحیم» را نمیشود در نماز گفت «به نام خداوند بخشندهٔ مهربان»؛ اصلاً فارسی با خدا حرف بزنیم. میگوییم آقا جان شما بفرمایید همین بسمالله را به فارسی ترجمه کنید. آنچه در ترجمهها نوشتهاند از سر اضطرار است؛ و آن غلط است. این ترجمهها زیر آیات، اکثرشان از جهت اضطرار غلطاند. وگرنه «بسم الله الرحمن الرحیم» یعنی «به نام خدای بخشندهٔ مهربان»؟ این حرفها توهین به خدا و قرآن است. این ترجمه نیست.
الله اسم جامع است؛ اسمِ اسمِ اسم
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.
«الله» اسم جامع است؛ اسمی است که همهٔ اسماء به او برمیگردند. او عنوان حقیقتالحقائق و صورتالصُّوَر عالم آفرینش است. او یک حقیقت کلّیه است که برای ارتباط حق و خلق این عنوان معنون شده. اسم هم نیست؛ بلکه اسمِ اسم است؛ بلکه به عبارت حضرت علامه حسنزاده: اسمِ اسمِ اسم. اینها را پیشتر گفتهایم.
الله که اسم جامع است، و:
«وَمَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ» (مدثر/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سپاهیان پروردگارت را جز او نمیداند.
همهٔ این جنود الهی که اسماء الهیاند در قبضهٔ حضرت اللهاند. همهٔ اینها ارجاعشان «إنّا لله وإنّا إلیه» است؛ حتی اسماء هم إلیه. حتی همهٔ اسماء لله؛ همهٔ اسماء از الله هستند.
«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و بهسوی او بازمیگردیم.
وقتی میگوییم «الله»، مقصود همان «خدا»ی لفظ فارسی که ما میگوییم نیست. آن لفظ هزار و یک اشکال دارد. الله اسم جامع است؛ همهٔ اسماء به او رجوع میکنند؛ حتی اسماء هم «إنّا لله وإنّا إلیه». اگر بخواهی الله را به فارسی ترجمه کنی، یک کتاب میشود تا بفهمی اصلاً این بسمالله یعنی چه: یعنی «بسم الله» یعنی چه؟ بعد الرحمن چیست و الرحیم چیست؟ بعد میگویی الرحمن یعنی بخشنده، الرحیم یعنی مهربان. چه کسی این غلطها را کرده؟ چه کسی این حرف را به ما یاد داده؟ اینها همه اشتباه است. از جهت اضطرار این غلطها آمده و معلّمانی مثل ما این غلطها را پخش کردهاند.
غلط است، برای اینکه لفظ به لفظ نمیآید. چه کنند؟ الرحمن یعنی اولین اسمی که از الله منتشی شده، خارج شده، و همهٔ اسماء به او برمیگردند؛ و الرحیم. وقتی میگویی الله، دو بال دارد: یکی الرحمن و یکی الرحیم. تمام اسماء به این دو برمیگردند. این را اگر بخواهی در یک جملهٔ فارسی جا بدهی، اصل معنا میرود؛ ناچار میشوی توضیح بدهی، و توضیح هم باز ناقص است.
رحمت رحمانیه و رحمت رحیمیه
الرحمن رحمت عام است؛ خلقت عام است. همه را خدا آفرید؛ به همه اکسیژن داد، آب داد، حیات داد. تو حی هستی یا نه؟ حیوان هم حی است، انسان هم حی است، سنگ هم حی است، درخت هم. همه حیات دارند؛ زندهاند. همین که هستند حیات دارند. این از کجا بیرون میآید؟ از اسم الرحمن؛ یعنی رحمت عام. همه از آن برخوردارند.
اما رحمت رحیمیه چیست؟ الرحیم چیست؟ اگر بگویی الرحیم یعنی مهربان، یعنی الرحمن مهربان نیست؟ مهربان بود که همه را آفرید. الرحیم یعنی رحمتی که برای خواص است؛ انتشار این رحمت انگار کانالی خاص و ویژه است برای خواص عالم. پارتیبازی نیست. پارتیبازی یعنی تبعیض. خواص و عوام یعنی تفاوت.
معلّم نمیآید در جلسه به همه یک جور نمره بدهد. اگر بگوید همه بیستید، تبعیض است؛ اگر بگوید همه صفرید، باز تبعیض است. این کمعقلی است. تفاوت درست است. تفاوت هست میان کمال و مشرق؛ میان آنکه میداند و آنکه نمیداند. رحمت رحیمیه پارتیبازی نیست؛ کانال خاص است برای خواص، یعنی اهل ایمان، یعنی آنان که ولایت مولا را برداشتهاند. درجات مال اینان است و درجات اینان هم با هم یکی نیست.
«قُلْ هَلْ يَسْتَوِى ٱلَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَٱلَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ» (زمر/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: آیا کسانی که میدانند با کسانی که نمیدانند برابرند؟
آیا اهل ایمان با فاسقان یکجورند؟
«وَمَا يَسْتَوِى ٱلْأَعْمَىٰ وَٱلْبَصِيرُ» (فاطر/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نابینا و بینا برابر نیستند.
کور و بینا یکیاند؟ نه؛ قطعاً نه. خدا رحمتش را برای کسانی خاص قرار داده که خاصاند: اهل ایماناند؛ ولایت مولا را برداشتهاند. درجات مال اینان است.
«يَرْفَعِ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مِنكُمْ وَٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْعِلْمَ دَرَجَٰتٍۢ» (مجادله/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا کسانی از شما را که ایمان آوردهاند و کسانی را که علم داده شدهاند درجهها بالا میبرد.
اصلاً درجات مال اینان است؛ و اینان نیز درجاتشان با هم تفاوت دارد.
«وَتِلْكَ ٱلْأَمْثَٰلُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ» (عنکبوت/۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و این مثلها را برای مردم میزنیم.
این را مثل زده تا بفهمیم؛ ولی باز اینان جزو خواصاند.
حالا این همه توضیح دادم تا چیزی از الله و الرحمن و الرحیم بفهمی. این را چگونه به فارسی بگویی؟ شش ساعت نمازت طول میکشد اگر بخواهی با خدا بگویی: به نام اللهی که اسم جامع است و همهٔ اسماء عالم به او برمیگردند؛ او حقیقتالحقائق و صورتالصور است… اللال میشوی؛ بیچاره میشوی که بخواهی فارسیاش را بگویی.
نمره به باطن است؛ اسلام در اندیشهها
خدا راحتت کرده. به قول مولانا: ما درون را بنگریم و حال را؛ نی برون را بنگریم و قال را. بگو «الله»؛ من درونت را نگاه میکنم. برداشتت از این الله چیست؟ یعنی معرفت؛ یعنی شناختت. نمره به آن باطن است.
لذا حضرت شهید مطهری میفرماید اسلام در اندیشهها خوابیده؛ اندیشهها، فکر، تعقّل. از جهت صورت ظاهر، همهٔ حاجیها گرد خانهٔ خدا میچرخند؛ اما اکثرهم؟
«لَا يَعْقِلُونَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خرد نمیورزند.
اکثرشان. امام صادق علیهالسلام فرمودند، امام سجاد علیهالسلام فرمودند:
«مَا أَكْثَرَ ٱلضَّجِيجَ وَأَقَلَّ ٱلْحَجِيجَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چه بسیار است داد و فریاد، و چه اندکاند حاجیان حقیقی.
اکثرشان زحمتکشاند؛ قلیلی حاجیاند. پس حواسمان باشد که این حقایق به لفظ نمیآیند. لذا آنان را در الفاظی میپیچانند که جامعتر از دیگر الفاظ است. تو باید تشنه باشی و بروی اینها را از کتاب بزرگان بیرون بکشی. اگر بگویی «آخ من نمیفهمم؛ سنگین است؛ ولش کن»، پس تشنه باش و برو.
سوز دل بزرگان؛ آثار شیخ اکبر و ملاصدرا
تا نام علامه حسنزاده بیاید بعضی دامن جمع میکنند. مجبوریم بعد سخن حضرت امام را بیاوریم؛ آنجا یک عدّهٔ مقدسمآب جرئت حرف زدن ندارند. هر دو بزرگوار در خصوص شیخ اکبر و ملاصدرا و خواجه طوسی فرمودهاند: بروید آثار اینان را بررسی کنید. ببینید درد اینان چه بوده؛ سوز دلشان چه بوده؛ حرفشان چه بوده. عمرشان را پای این گذاشتهاند. مگر بیکار بودند؟ هجده ساعت در روز کار علمی کردن شوخی است؟ تو دو ساعت درس میخوانی میگویی گرسنهام؛ دمنوش بیاور. هجده ساعت از بیستوچهار ساعت را کار علمی بگذار؛ بعد ببین حرف حضرت استاد، حضرت علامه چیست. سوز دلت چیست؟ حرفت چیست؟ بیکار بودی مگر؟ سی سال مربّی و معلّمایم؛ دردِ دل پدر و مادرها را شنیدهایم. این یک حرف است. طرف از جهت علمی پیاده است و گاهی بزرگ شده پای منبر است؛ بعد میایستد جلو علامه.
طرف از جهت علمی پیاده است: چهار استاد دیده، چهار کتاب خوانده، یک وجاهت علمی پیدا کرده. اخیراً شنیدم جلو علامه ایستاده و گفته این علامه اراجیف در کتابهایش گفته. شاخ درآوردم. شاید هم میخواسته ما را بزند؛ از مخالفین شدید ما هم بوده.
یا صداوسیما را دیدهاید بعضیها را چگونه الکی گنده میکند. طرف شاگرد ما بوده؛ معلّم میفهمد شاگردش چه وجاهتی دارد. لباس پوشیده بود و آمده بود؛ دیدم زیرنویس نوشته «محقّق ارجمند حضرت استاد فلان» و مجری هی میگفت ایشان محقّق و نویسنده. گفتم وای؛ در صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران یک بچهطلبه که دانشآموز است و خام است، به عنوان محقّق و نویسنده به مردم معرفی میشود. بالای هفتاد سال است. واقعاً درد دارد.
پس حواسمان جمع باشد: اگر مطالب را نمیفهمیم، پا فشردن نکنیم؛ دیگران را مسخره نکنیم؛ برویم سمتش. ادّعا گوش فلک را کر کرده. ما که دشمنانمان بیشتر از دوست و رفیقانمان است؛ جهنّم. اما واقعاً مناجات امشب ما — همان عُذری که حضرت حق داد و آن زبانِ گویا و آن دلگویه با خدا — ماحصل سفرهٔ علامه بود. به نظرم زلالتر از این نجوا در کل این هیئت نداشتیم که در دل امام زمان بنشیند؛ نه که از طرف من بوده باشد: سفرهٔ علامه پای دلهای شما. آدم وقتی ذرّهای توحید صمدی را چشید، وجه تمایز و تفاوتش را میفهمد؛ با این همه کتابهایی که پیرامون توحید نوشته شده و ما را به شرک دعوت کردهاند. فرق توحید الوهی با توحید وجودی را فاطمیهٔ امسال گفتیم.
نقل ممد الهمم؛ حدّ پیامبر برای فصوص
حالا که کار به اینجا رسید، بگذارید از روی خود کتاب شریف «ممد الهمم» بخشی را که برایتان نخوانده بودم بخوانم؛ از حضرت استاد، در بحث همین رابطهٔ کثرت به وحدت و وحدت به کثرت، و دیدن مقام تفصیل و جمع با هم، که معنای لقاء الله از نظر ملا محسن بود.
وقتی حضرت شیخ اکبر، حضرت محییالدین — که امام با عظمت از ایشان یاد میکرد — مباحث را پیرامون وحدت و پیاده شدن آن ذات اقدس به فیض مقدسش در مراتب مادون بیان کرد و ما گفتیم، آخرش در صفحهٔ شصت و شش کتاب ممد الهمم، که شرح حضرت استاد بر فصوص ابنعربی است، این حرف را میزند:
«ثُمَّ إِنَّهُ تَعَالَىٰ أَطْلَعَهُ عَلَىٰ مَا أَوْدَعَ فِيهِ وَجَعَلَ ذَٰلِكَ فِي قَبْضَتَيْنِ ٱلْقَبْضَةُ ٱلْوَاحِدَةُ فِيهَا ٱلْعَالَمُ وَفِي ٱلْقَبْضَةِ ٱلْأُخْرَىٰ فِيهَا آدَمُ وَبَنُوهُ وَبَيَّنَ مَرَاتِبَهُمْ فِيهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس خدای تعالی او را بر آنچه در وی به ودیعه نهاده بود آگاه کرد و آن را در دو قبضه قرار داد: قبضهای که جهان در آن است، و قبضهٔ دیگر که آدم و فرزندان او در آناند؛ و مراتبشان را در آن بیان کرد.
«وَلَمَّا أَطْلَعَنِيَ ٱللَّهُ تَعَالَىٰ فِي سِرِّي عَلَىٰ مَا أَوْدَعَ فِي هَٰذَا ٱلْإِمَامِ ٱلْوَالِدِ ٱلْأَكْبَرِ جَعَلْتُ فِي هَٰذَا ٱلْكِتَابِ مِنْهُ مَا حَدَّ لِي لَا مَا وَقَفْتُ عَلَيْهِ فَإِنَّ ذَٰلِكَ لَا يَسَعُهُ كِتَابٌ وَلَا ٱلْعَالَمُ ٱلْمَوْجُودُ ٱلْآنَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون خدا در سِرّ من مرا آگاه کرد بر آنچه در این امامِ پدرِ اکبر به ودیعه نهاده بود، از آن در این کتاب نهادم آنچه را برایم حد زد، نه آنچه را خود بر آن واقفم؛ زیرا آن را نه کتابی میگنجاند و نه جهانی که اکنون موجود است.
اللهاکبر. شیخ اکبر میگوید خدا مرا در سِرّم مطّلع کرد. عربیش را کامل نخواندم؛ ترجمهٔ خود علامه حسنزاده را میآورم تا از خودم ترجمه نکنم.
چون حق تعالی در سِرّم به من اطلاع داد آنچه را که در امام والد اکبر — یعنی رسولالله — به ودیعه نهاد، در این کتاب قرار دادم از آن ودیعهها آنچه را که در این کتاب، یعنی فصوص، نهاده شده است: از آن امانتهایی که خدا به واسطهٔ پیامبر در سر من ریخت. آنچه را امام والد اکبر، یعنی پیامبر، برای من معلوم فرمود در این کتاب ریختم؛ نه آنچه را که من میدانم. گوش باشید و هوش. زیرا آنچه را من بدان واقفم اگر به کلمات حرفی و رقمی نوشته شود — ترجمهٔ خود حضرت استاد است — در هیچ کتابی نمیگنجد؛ بلکه در عالم موجود الآن، یعنی نشئهٔ ظاهری — علامه در پرانتز نوشته نشئهٔ ظاهری — هم نمیگنجد. پس آنچه را یافتم از اموری که در این کتاب به ودیعه مینهند، چنانکه امام والد اکبر یعنی پیامبر برای من معلوم و محدود فرمود، اینهاست.
بعد در بیستوهفت فصل این حقایق را بیان میکند:
«فَصُّ حِكْمَةٍ إِلَٰهِيَّةٍ فِي كَلِمَةٍ آدَمِيَّةٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فصّ حکمتی الهی در کلمهای آدمی.
«فَصُّ حِكْمَةٍ نَفَثِيَّةٍ فِي كَلِمَةٍ شِيثِيَّةٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فصّ حکمتی نفثی در کلمهای شیثی.
همینطور تا بیستوهفت تا میرود. عباراتی که در این چند جلسه از آن بهره بردیم مال «کلمة آدمیة» کتاب فصوص ابنعربی بود.
ابنعربی چه میگوید؟ میگوید آن چیزی که پیامبر برایم حد زد — این حد را حق داری برای دیگران بگویی — را در این کتاب بیان میکنم. وگرنه اگر آن چیزی که از پیامبر استیعاد کردم، یعنی حق به وسیلهٔ پیامبر در سر من ریخت، بخواهد نوشته شود، این نشئهٔ طبیعت گنجایشش را ندارد. همهاش را اگر به کلمات حرفی و رقمی بنویسی، در هیچ کتابی نمیگنجد؛ در عالم موجود الآن، در نشئهٔ ظاهری، هم نمیگنجد. پس آنچه در فصوص آمده همان مقدار محدود است که پیامبر معلوم فرمود؛ نه همهٔ آنچه شیخ واقف است.
در کتاب فتوحاتش میگوید بارها خدمت امام عصر، حضرت حجّت، رسیدم؛ بارها. بعد معرفی میکند و سلسله را از امام مهدی فاطمی میشمارد تا امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب. معلوم است اسناد سُنّی بوده و تحریف ایجاد شده. بااینحال، ادّعای او این است که آنچه باید گفته شود حد خورده، و آنچه نگفته در این نشئه جا نمیگیرد.
قرآن که دیگر قرآن است. همین حرف را سید حیدر آملی در جامع الاسرار هم دارد؛ علامه در مقدمه فرمودهاند درست میگوید. یک بار عرض کردهام: سید حیدر آملی — که علامهٔ حلّی پسرش فخرالمحقّقین را به او سپرد که تربیتش کند؛ چنین وجاهتی داشته — در مقدمهٔ جامع الاسرار میگوید اگر آنچه فهمیدم و در سر من ریختند از حقایق و اسرار بخواهم بگویم، اگر تمام درختهای عالم قلم شود، آسمانها و زمین صفحهٔ کاغذ شود، دریاها جوهر شوند و اقیانوسها، و ملائکه نویسنده شوند، به نوشته درنمیآید. یک شاگرد امام عصر، یک شاگرد مکتب امام صادق، اینگونه ادعا میکند. بعد ما بنشینیم کتابهای بازاری بخوانیم که معلوم نیست از کجا آمده، طرف کیست، به چه نیتی نوشته. خیلی مهم است چه کتابی بخوانید. جامع الاسرار را بخوانید؛ ترجمهاش هم هست. بعضی نقلهایش را اینجا گفتهام که قابل فهمتر است.
مسئلهٔ شر در توحید صمدی
حالا این رابطهٔ کثرت و وحدت، همینطور در پیاده شدن آن حقیقتالحقائق در نظام هستی — که بحث ما در خصوص لقاء الله بود — گفتیم که این کثرت را کنار وحدت ببین. اینجا مسئلهای پیش میآید. امشب روی همین مسئله توقّف میکنیم؛ رویش فکر کنید.
شما در مناجات امشب هم گفتید:
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.
به حول الله و قوّته؛ به حول و قوّهٔ الهی أقوم و أقعد: من پا میشوم و مینشینم. همهچیز.
آیا دزد هم به حول و قوّهٔ الهی میرود دزدی؟ شما میگویید این نشئه را یک حقیقت کلّیه است. کلّ نشئات، همهٔ عوالم هستی، وقتی از توحید صمدی برخاسته از درس و بحث حکمت و عرفان و حکمت متعالیه جلو میروی، میبینی این نیست که بگویی این آسمان، این زمین، این انسان، آن حیوان، آن نبات، این جماد، این ملائکه، این اجنّه، این بهشت، این جهنم، و حالا این هم خدا.
رفیقی داریم مدّاح. چند روز پیش میان خودمان میگفت: حاجی ببین، منم و تویی و سومیش هم خدا. اینطور اشاره میکرد: یکی من، یکی تو، سومی خدا. گفتم یعنی چه؟ یعنی من و تو یک وجودیم و حالا خدا هم یک وجود جدا؟ گفت حاجی اذیّت نکن؛ من و تو و سومیش هم خدا. گفتم این حرف غلط است. سه وجود در کنار هم چیدن، توحید نیست؛ همان شرک رقیق است که کتابهای بازاری به نام توحید به ما دادهاند. یک حقیقت بیش نیست. همه ظهور او هستند. هرچه ظهور کرده، اسمِ ظاهر اوست؛ هرچه در باطن عالم است، اسمِ باطن اوست. آسمان و زمین و انسان و حیوان و نبات و جماد و ملائکه و جنّ و بهشت و جهنم، هیچکدام «سومی» در کنار خدا نیستند.
«هُوَ ٱلْأَوَّلُ وَٱلْءَاخِرُ وَٱلظَّٰهِرُ وَٱلْبَاطِنُ» (حدید/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست اول و آخر و ظاهر و باطن.
فهم همین، ملا محسن میگوید حقیقت لقاء الله است؛ بحثهایش گذشته و دارد میگذرد.
سؤال اینجا پیش میآید: وقتی بندهای خطا میکند و مرتکب شر میشود، آیا واقعاً این هم به حول و قوّهٔ الهی است؟ اگر این ظهور حق است، پس همهچیز حق است. باطل چیست؟ همهچیز باید خیر باشد. شر چیست؟
شرّ نسبی است؛ اره و باران و اسم مُذِل
دو مطلب بگویم. آنان که سیر معرفت نفس را از سرنامه خوب جلو رفتهاند، در درسهای ابتدایی اختلاف میان شر و خیر را آنجا بیان کرده: باران برای کشاورز خیر است؛ برای کوزهگری که کوزه ساخته و میخواهد آفتاب خشکش کند، شر میشود. اصلاً شر را با چنین مثالهایی ثابت میکند که نسبی است، ذاتی نیست.
عالم یعنی تو اره را میسازی که با آن چوب ببری. انگیزهٔ اصلیات بُرش چوب است. وقتی برش میزنی، خاکاره هم از آن میریزد. آن خاک هم باز درجهای دارد که ما نمیفهمیم؛ اما ظاهراً میگوییم عجب شرّی است این خاکارهها. بابا چوب دارد میبُرد؛ طبیعتش این است که خاکاره هم بریزد. طبیعت عالم این است.
بالاتر از این هم جوابها هست. خود شیطان را پیشتر بحث کردهایم: پیاده شدن اسم مُذِلّ حضرت حق. آن هم اسم الله است. شیطان هم جزو اسماء الله است؛ مجری اسم مُذِلّ خداست. خدا هر که را بخواهد رها کند و گمراه کند، شیطان آن کار را انجام میدهد. او هم به یک معنا کارگزار حضرت حق است، برای عدّهای خاص. اینطور که نگاه میکنی میبینی بله: در نماز میگویی به حول الله و قوّته؛ اما أقوم و أقعد: من پا میشوم، من مینشینم، اما به حول و قوّهٔ الهی.
اوج تقوا: وقایهٔ حق و وقایهٔ خود
اینجا نکتهای شیخ اکبر آورده که عزیزانی که کار اخلاقی میکنند خیلی به دردشان میخورد؛ اوج تقواست. حتی اگر — جسارت میکنم — به طریق تقوا بخواهی به دنیایت برسی و وضع مالیت خوب شود، در قرآن است؛ رمز قرآنی است. خدا هم دروغ نمیگوید؛ صادقالوعد است.
«وَمَن يَتَّقِ ٱللَّهَ يَجْعَل لَّهُۥ مَخْرَجًۭا» (طلاق/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر کس تقوای خدا پیشه کند، خدا برای او راه خروجی قرار میدهد.
«وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ» (طلاق/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از جایی که گمان نمیبرد روزیاش میدهد.
هر کس تقوای الهی داشته باشد بنبست ندارد. هر جا به کوچهٔ بنبست هم برود، خدا برایش محل خروج قرار میدهد؛ و از جایی که گمان نمیکند برایش میرساند. حتی از جهت دنیوی میبینی با تقوا دنیایش هم درست و آباد میشود. حتی اگر نگاهت دنیایی باشد، این را خوب است بدانی.
اوج تقوا چیست؟ برخی گفتهاند وَرَع. من کاری به اصطلاحات ندارم. از جهت پیادهسازی در عملیات بندگی، اوج تقوا چیست؟ شیخ اکبر اینجا اوج تقوا را بیان کرده. عربیش را نمیخوانم؛ سریع میگویم.
میفرماید: در یک مرحله خودت را وقایهٔ حق کن؛ یعنی سپر خدا. در یک مرحله خدا را وقایهٔ خودت کن؛ خدا را سپر خودت کن. یعنی چه؟
آنجا که هر شرّی در عالم رخ داده — ظاهراً از تو رخ داده؛ کار شرّی از تو سر زده — خودت را سپر حق قرار بده. بگو «فمن نفسک». این آیهٔ قرآن است.
«مَّآ أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍۢ فَمِنَ ٱللَّهِ ۖ وَمَآ أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍۢ فَمِن نَّفْسِكَ» (نساء/۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه از نیکی به تو رسد از خداست، و آنچه از بدی به تو رسد از خود توست.
دقّت بفرمایید: به حول و قوّهٔ الهی بوده. اگر حول و قوّهٔ الهی نبود اصلاً نمیتوانستی این کار را بکنی. اما چون تو اراده کردی و تو نیّت کردی، میگوید خودت را سپر خدا قرار بده؛ بگو از من بود، شر از من بود.
اما آنجا که خدا را سپر خودت میکنی چیست؟ در خیرات:
«مَّآ أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍۢ فَمِنَ ٱللَّهِ» (نساء/۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه از نیکی به تو رسد از خداست.
هرچه از حسنه به تو میرسد از الله است. این سرّ باعث میشود انسان هیچگاه در دام غرور و تکبّر نیفتد و همیشه در مقام خشوع باشد. رمز موفّقیت بندگان خدا اصلاً همین است و لا غیر.
شیطان این نگاه را نداشت که به زمین خورد. تکبّر کرد و استکبار ورزید. چرا؟ ربّش را قبول داشت؛ «ربّی» یعنی پروردگار من؛ یعنی ربوبیّت عالم را قبول داشت. اما گفت:
«قَالَ فَبِمَآ أَغْوَيْتَنِى» (اعراف/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پس به سبب آنکه مرا گمراه کردی…
یعنی «تو مرا اغوا کردی». اینجا خودش را سپر خدا قرار نداد. باید میگفت من خودم اغوا شدم؛ من خودم گمراه شدم.
خواست و اراده؛ نیّت و آرزو
نکتهٔ آخر را برای آنان که شاید متوجّه نشده باشند میگویم؛ اگرچه الحمدلله از من فهیمترند. ما یک اراده داریم و یک خواست. اینها با هم متفاوتاند. میخواهی کاری را انجام دهی، اما تا اراده نکنی نمیکنی. خواست با اراده فرق دارد. اصلاً فرق نیّت و عمل اینجا معلوم میشود.
در احادیث اهلبیت نیّت ممدوح است؛ مدح شده؛ نیّت خوب.
«إِنَّمَا ٱلْأَعْمَالُ بِٱلنِّيَّاتِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز این نیست که کارها به نیّتهاست.
«نِيَّةُ ٱلْمُؤْمِنِ خَيْرٌ مِنْ عَمَلِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نیّت مؤمن از عمل او بهتر است.
اما آمال، یعنی آرزو، مذموم است. در کمیل هم میگویی از آمال و آرزوهای طولانی به خدا پناه میبری. فرقش این است: نیّت، عملِ اراده است؛ اما آرزو فقط خواسته است. مثلاً میخواهی آدم خوبی باشی، میخواهی پولدار باشی، میخواهی عالم شوی؛ اما هیچ تلاشی نمیکنی؛ فقط میخواهی. پس ارادهات کو؟ اسم المرید خدا — که المرید اراده دارد — باید در تو پیاده شود. تو باید اراده کنی.
مشیّت و ارادهٔ الهی؛ امام عصر مظهر اراده
این را خوب دقّت کنید. خدا هم یک خواست دارد و یک اراده. این که میگویند مشیّت الله. خدا خواسته که ما بتوانیم گناه کنیم و بتوانیم ثواب کنیم. خواسته؛ وگرنه اگر خدا نمیخواست که ما بتوانیم گناه کنیم، نمیتوانستیم گناه کنیم؛ میشدیم مَلَک. هنری هم ندارد؛ عقل محض است؛ اصلاً گناه ندارد.
هنر اینجاست که خدا خواست تو بتوانی گناه کنی، ولی اراده کنی که نکنی؛ از مَلَک بزنی بالاتر. چون مَلَک عقل محض است؛ گناه ندارد، هنری هم ندارد. تو عقل داری، نفس هم داری. گول نفست را نخوری و عقلت را به کار ببندی. این باعث میشود از مَلَک بری بالاتر. اصلاً علّت اشرف بودن انسان همین است؛ امام صادق علیهالسلام فرمود. اسم المرید باید در تو پیاده شود: بخواهی کافی نیست؛ باید اراده کنی. خواستِ خالی همان آمال است که در کمیل از درازیاش به خدا پناه میبری؛ نیّت، اراده است و در روایات مدح شده.
ارادهٔ خدا چیست؟ ارادهاش این است که «کن فیکون»: یعنی خدا اراده کرد، قطعاً انجام میشود. خواستش میشود انجام نشود. میشود کسی گناه بکند. خدا خواسته که من گناه بکنم و خواسته که ثواب بکنم؛ اما من ثواب نمیکنم. خواست خدا میشود محقّق نشود. درست شد؟
«إِنَّمَآ أَمْرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَيْـًٔا أَن يَقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ» (یس/۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کار او چون چیزی را اراده کند تنها این است که به آن بگوید باش؛ پس میشود.
اما ارادهاش نه. ارادهٔ خدا همیشه به خیر است. خواست خدا هم به شر تحقّق گرفته هم به خیر، تا ما مختار باشیم. اما ارادهاش اینچنین نیست.
از اینجا میفهمیم که خدا دائماً با تمام خلایقش در صلح و آشتی همیشگی است و همیشه خیر بنده را میخواهد؛ چون ارادهٔ خدا بر خیر است. و کی مظهر ارادهٔ الهی است؟ کی ارادهٔ الرّب؟ امام عصر. پس هر چیزی که خیر است در دامن امام عصر است. هرچه از امام زمان به من و تو برسد خیر محض است. هرکس به سمت امام عصر برود به سمت خیر خود رفته، و هرکس از امام عصر دور شود به سمت شرّ خودش رفته. شرّ خودش میگویم، نه شرّ نظام هستی؛ نسبی است. حتی جهنم هم نسبی است.
طاعون و خدمهٔ جهنم؛ شر در عالم نیست
از امام، در بحث کتاب الموت — اخیراً در کانال بارگذاری میکنند — رسیدیم به همینجا که سخن از طاعون شد. سؤال شد از امام صادق علیهالسلام: طاعون چیست؟ حضرت فرمود: عذاب است برای عدّهای، رحمت است برای عدّهای. طرف پرسید: مگر میشود یک چیز، یک عذاب، رحمت باشد برای یک سری؟ حضرت مثال خزانه و سَدَنهٔ جهنم را زد. فرمود آنان — به یک روایت نوزده نفر، به یک روایت یک نفر، به یک روایت هزاران هزار نفر؛ همهاش هم قابل جمع با هم — سَدَنه و خدمهٔ جهنماند؛ ملائکاند؛ کارگزار جهنماند؛ دربان جهنماند. در آتشاند؛ اما آتش برای آنان رحمت است. امام صادق فرمود. اما برای اهل جهنم — کفّار و مشرکین و منافق — نقمت است، عذاب است، بدبختی است.
واسهٔ این میگویم در من و تو شر است؛ وگرنه اصلاً شر در عالم نیست. جا حق است و حق. باطل وجود ندارد. کف روی آب است؛ کف را که کنار بزنی آب است. آنچه هست حق است؛ حق آشکار میشود. اگر شر دیدی، پای تو آمده وسط. پای خدا را نکش وسط. تو خواستی شر بشود؛ وگرنه خیر محض است. طاعون برای یکی نقمت است و برای دیگری رحمت؛ آتش جهنم برای سَدَنه رحمت است و برای اهل جهنم عذاب. نسبت فرق میکند؛ ذات عالم شر نیست.
این بحث خیلی مهم است؛ در مسیر سیر و سلوک خیلی به دردتان میخورد. در دل بحث لقاء الله است: ارتباط میان کثرت و وحدت؛ ارتباط میان مقام تفصیل و جمع.
جمعبندی و دعا
صلوات. دانستم این را بگویم. به برکت امشب بود که بحثمان ظاهراً به حاشیه رفت — استفتاء و ترجمهٔ بسمالله و سنگینی کتب و فصوص و مسئلهٔ شر — اما آن حاشیه خودش عین متن بود؛ خودش را نشان داد. لقاء الله دیدن کثرت در کنار وحدت است، و دیدن مقام تفصیل در کنار جمع؛ و تا تکلیف شر و حول و قوّه روشن نشود، آن دیدن ناقص میماند. انشاءالله همین قلیل را امام عصر از ما قبول کرده باشد. انشاءالله به دلهایتان بحث امشب نشسته باشد؛ چشیده باشید؛ رسیده باشید؛ و ما را هم دعا کنید.
«وَٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ستایش از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است.
«صَلَوَاتُ ٱللَّهِ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): درودهای خدا بر محمد و خاندان محمد.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.