ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 054

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

استعاذه، بسم‌الله و افتتاح جلسه

خود را به خدای منّان می‌سپاریم و سخن را با استعاذه و بسم‌الله آغاز می‌کنیم.

«يَا رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ ٱلشَّيَاطِينِ وَمِن شَرِّ نَفْسِي وَمِن شَرِّ خَلْقِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از ضربه‌ها و وسوسه‌های شیاطین و از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت به تو پناه می‌برم.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.

«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَتِهِ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتش؛ و از فضل او درخواست می‌کنم.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

«سَلَامٌ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.

لیاقت می‌خواهد که انسان لحظاتی از عمرش را بر سر سفرهٔ توسل به ذیل دامان اولیاء الهی بنشیند. قبلاً عرض کرده‌ایم: طبق آیین روایات، حتی خواب در این جلسات هم اثر دارد و حتی ثواب برایش مترتب است. البته نه به نیت خواب کسی بیاید؛ اما اگر از خستگی بیاید، در هر حالتی. در هر حال اینجا محل ریزش و نزول فیوضات الهی است.

و تشکر می‌کنیم از عزیزانی که به هر نحوی بانی خیر می‌شوند: آنان که چراغ این هیئت‌ها را روشن می‌کنند، چای درست می‌کنند، هیئت را جارو می‌کنند، مهمانداری می‌کنند، نفس می‌زنند؛ عزیزانی که کمیل خواندند و این‌قدر پرسوز و قشنگ. خیر ببینند ان‌شاءالله. روضه و سینه‌زنی به این قشنگی و زیبایی را خدا از ما نگیرد ان‌شاءالله.

به شکرانهٔ اینکه لحظاتی سر سفرهٔ این خاندان بودیم، امشب ان‌شاءالله ذخیرهٔ قبر و قیامت‌مان باشد؛ تا برویم سراغ درس و بحث‌مان. به شکرانه صلواتی هدیه بفرمایید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرج‌شان را نزدیک گردان.

مرور لقاء الله و حضرات خمس

اگر خاطره‌تان باشد، بحث لقاء الله شب‌های جمعهٔ ما کشید به آنجا که از حضرات خمس شروع کردیم. گفتیم آن فرمایش ملا محسن فیض کاشانی در کتاب کلمات مکنونه‌اش این بود که اصل لقاء الله معرفت و شناخت همین حقیقت است: توحید را کنار کثرت ببینی و آن مقام جمعی را کنار تفصیل ببینی. این را از روی کتاب برایتان خواندیم و زدیمش به بحث ظهور کثرات از ذات غیب‌الغیوب: چگونه این ظهورات رخ داده که این‌ها همه شؤون یک حقیقت کلیه‌اند. توحید صمدی را گفتیم؛ و فهم این قصه به فرمایش ملا محسن می‌شود لقاء الله.

حضرات خمس را شمردیم. یکی حضرت غیبیه بود: غیب مطلق؛ آن رتبهٔ عالی‌ترین. رتبهٔ مادونش می‌شد حضرت عالم طبیعت، طبیعیه: این نشئهٔ طبیعت، یا عالم شهود مطلق؛ همین دنیا که در آن هستیم. این‌ها چیستند؟ یک حقیقت‌اند.

غیب مضاف و شهود مضاف

بین این غیب مطلق و شهود مطلق — که آن حضرت الهی است و این نشئهٔ طبیعت — دو حضرت دیگر بود. یکی غیب مضاف بود، یکی شهود مضاف. شهود مضاف عالم مثال بود؛ برزخ؛ یک رتبهٔ ملکوتی، باطن‌تر از این عالم. غیب مضاف عالم عقول و ارواح بود. این چهار تا با آن پنجم که کون جامع است، حضرات خمس می‌شوند؛ نه پنج چیز جدا، یک حقیقت با رتبه‌ها.

و حضرت خامس می‌شد کون جامع یا انسان کامل: آدم. آدم کلی را داریم می‌گوییم؛ نه آن آدمی که یک مصداقش شده حضرت آدم علیه‌السلام. مقام و مرتبت آدم به عنوان انسان کامل؛ آن انسانیت؛ انسان کامل؛ کون جامع که همهٔ این حقایق در او به جمع و تفصیل وجود دارند. یعنی هم غیب مطلق را در خود دارد، هم غیب مضاف را، هم شهود مضاف را، هم این نشئهٔ طبیعت را. جمع است و در عین حال تفصیل هم در او هست.

تا اینجا که رسیدیم، یک جلسه نوجوانان زیاد بودند؛ مجبور شدیم این قصه را روی معرفت نفس پیاده کنیم تا ارتباطی میان شناخت خودمان و شناخت رب در مرتبهٔ لقاء الله ایجاد شود. الحمدلله خوب بود.


کون جامع و دیدن وحدت کنار کثرت

حالا می‌خواهیم از طریق فهم این کون جامع — یعنی انسان کامل یا آدم کلی؛ مقام آدمیت — متوجه ارتباط میان این وحدت و کثرت بشویم؛ میان این جمع و تفصیل.

جمع: مقام جمع‌الجمع، احدیت. واحد و قهار وقتی با هم جمع شود می‌شود احدیت؛ آنجا که همهٔ حقایق اندماج دارند.

«لِلَّهِ ٱلْوَٰحِدِ ٱلْقَهَّارِ» (غافر/۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از آنِ خدای یگانهٔ قهار است.

مادونش می‌شد مقام تفصیل: یعنی ظهور آن حقیقت؛ ظهور کثرات؛ خلائق. می‌گوید این‌ها را یک حقیقت ببین. مقام تفصیل از قلب شروع می‌شد؛ مقام جمع، روح بود. این‌ها را گفته‌ایم.

اجازه بفرمایید برای اینکه بحث دقیق‌تر شود و به حاشیه نرویم، از روی خود کتاب شریف و عرشی ممد الهمم حضرت استاد علامه حسن‌زاده علیه‌الرحمه این تکه را بخوانم. این را می‌توانید در فصّ آدمی ایشان ببینید.


غیب و شهود از یکدیگر جدا نیستند

ایشان وقتی به همین بحث کون جامع می‌رسند می‌فرمایند: پس هر یک از آن دو به دیگری مربوط است. ارتباط با چه؟ ارتباط آن غیب با شهود؛ مقام غیبی و شهود. ارتباط عالم اله — الهیت نظام هستی؛ آن مقام جمع، مافوقش جمع‌الجمع — با معادِلش که می‌شود کثرت. می‌فرماید از یکدیگر جدا نیستند.

بعد عبارتی می‌آید که عبارت خود ماتن است؛ یعنی صاحب متن. کی؟ عارف عربی، شیخ اکبر، حضرت محیی‌الدین که علامه شرحش می‌دهد. عارف علوی می‌فرماید: به تحقیق دانستی.

تا اینجا، با حرف‌هایی که زده‌ایم، شما باید این را دانسته باشید. چه را؟ حکمت نشئهٔ جسدی آدم چیست؟ این جسد؛ اینکه الان داریم یکدیگر را می‌بینیم، جسد یکدیگر را می‌بینیم: حکمتش چیست؟

«وَقَدْ عَلِمْتَ حِكْمَةَ نَشْأَةِ جَسَدِ آدَمَ أَعْنِي صُورَتَهُ ٱلظَّاهِرَةَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به تحقیق دانستی حکمت نشئهٔ جسد آدم را؛ یعنی صورت ظاهر او را.

این حکمت نشئهٔ جسدی آدم، همین صورت ظاهرش است. یعنی به جسم آمده، به جسد آمده، ظهور کرده، ظاهر است؛ می‌بینیش. این یک رتبه است.

و به تحقیق باز دانستی نشئهٔ روح آدم را؛ آن نشئهٔ باطن؛ صورت باطنش.

«وَقَدْ عَلِمْتَ نَشْأَةَ ٱلرُّوحِ آدَمَ أَعْنِي صُورَتَهُ ٱلْبَاطِنَةَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به تحقیق دانستی نشئهٔ روح آدم را؛ یعنی صورت باطن او را.

باطن چیست؟ ظهور از ظاهر. آن الباطن چیست؟ خیلی تعبیر شریفی را اینجا ماتن می‌آورد. باطن آدم را — که من و شما هم داریم — می‌فرماید:

«فَهُوَ حَقُّ ٱلْخَلْقِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس او حقِّ خلق است: حقی که خلق شده؛ خلقی که حق است.

الله‌اکبر. می‌فرماید حقی است که خلق است. همان آیه:

«سَنُرِيهِمْ ءَايَٰتِنَا فِى ٱلْءَافَاقِ وَفِىٓ أَنفُسِهِمْ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ» (فصلت/۵۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به زودی آیات خود را در آفاق و در خودشان به آنان می‌نمایانیم تا برایشان روشن شود که او حق است.

صورت باطن آدم حقی است که خلق شده. یعنی چه؟ یعنی خلق ظهور بود؛ کثرات بود؛ مرتبهٔ کثرات. یعنی همان حقِّ غیب‌الغیوب ظهور کرده، شده این. ارتباط چیست؟ ارتباط کثرت و وحدت است. این معنای «لا إله» است. داریم زور می‌زنیم بفهمیم؛ حالا در مرتبهٔ آدمیت به آن توجه می‌کنیم.

«لَا إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ معبودی جز خدا نیست.

باطن آدم حق است؛ ظاهرش خلق

پس همانا — این فرمایش حضرت استاد است که ترجمهٔ آن عبارت را برای ما می‌فرماید — حق است به اعتبار ربوبیتش مر عالم را. چرا باطن آدم — که ما بنی‌آدم از همان جنس و همان سنخیم — حق است؟ حضرت استاد توضیح می‌دهد: حق است به اعتبار ربوبیتش مر عالم را و اتصافش به صفات الهیه. چون آن باطن آدم اتصاف دارد به صفات الهیه؛ صفاتی که در او پیاده شده، اسماء الهی‌اند همه. و همچنین ربوبیتش مر عالم را: او شده پرورش‌دهندهٔ عالم. همهٔ عالم تحت ربوبیت آدم‌اند؛ آدم کل؛ آن مقام انسانیت. ربوبیت و پرورش عالم را خدا سپرده به ید الله‌اش؛ به آن آدم کل؛ به آن انسانیتِ انسان کل.

از حیث همین که او شده پرورش‌دهندهٔ عالم و اتصاف پیدا کرده به صفات الهی، حق است. این مرتبهٔ باطنی آدم است؛ این مرتبهٔ جمع اوست؛ مرتبهٔ توحیدی؛ وحدت.

اما خلق است به اعتبار عبودیت و مربوبیتش. هرچه باشد، خودِ او مربوبِ ربّ کل و مخلوق اوست. لذا فرمود:

«نَزِّلُونَا عَنِ ٱلرُّبُوبِيَّةِ فَقُولُوا فِينَا حَيْثُ شِئْتُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما را از مرتبهٔ ربوبیت فرود آورید؛ آنگاه هرچه می‌خواهید دربارهٔ ما بگویید.

ما را از مرتبهٔ ربوبیت کل — البته ربّ کل — پایین بیاورید؛ بعد هرچه می‌خواهید دربارهٔ ما بگویید. به این اعتبار می‌فرماید: گوییم او حق است به اعتبار روحش، و خلق است به اعتبار جسدش؛ و اینکه خلق است یعنی ظهور حق است و خودش مربوب است.


جامع مراتب کونیه و الهیه؛ أنا عبدک و أنا الحق

بزرگی فرموده است: انسان کامل چون جامع مراتب کونیه و الهیه است. مراتب کونیه همین نشئه، ظهور، طبیعت است. الهیه: آن غیب عالم، باطن، مراتب عالیه. انسان کامل جامع میان این دو وجهه است: هم کونیِ مادون، هم الهیِ مافوق؛ یعنی باطن و ظاهر را به کل در خودش پیاده کرده است.

به اعتبار اول، یعنی کونیه، اظهار نیاز و عبودیت می‌کند. می‌گوید: أنا عبدک؛ من بندهٔ تو هستم.

«أَنَا عَبْدُكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من بندهٔ توام.

و به اعتبار ثانی، یعنی آن وجههٔ الهیه‌اش، می‌گوید ما چنین می‌کنیم، چنان می‌کنیم؛ چنان‌که در خطبه‌هاشان فرموده‌اند و اصلاً فریاد زده‌اند: أنا الحق؛ ما حق هستیم. به اعتبار چه؟ آن مرتبهٔ الهیه‌شان. لذا شده‌اند کون جامع.

«أَنَا ٱلْحَقُّ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من حقّم.

بعد اینجا شعری می‌آورند که چون فرصت ضیق است ادامه نمی‌دهم؛ این شعر را نمی‌خوانم.


استحقاق خلافت و برزخ جامع

بعد متن ماتن است: و به تحقیق دانستی نشئهٔ رتبهٔ این آدمیت را؛ این کون جامع را. رتبه‌اش را فهمیده‌ای که آن مجموع است؛ همان که به آن مستحق خلافت شد.

«وَهِيَ مَجْمُوعُ ٱلَّذِي بِهِ ٱسْتَحَقَّ ٱلْخِلَافَةَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن مجموعه‌ای است که به آن مستحق خلافت شد.

این مقام جمعی دارد؛ چون مرتبهٔ مادون و مافوق را در خودش جمع کرده، مستحق خلافت شده. چون صفاتِ مستخلَف‌عنه در او جمع شده است. نمی‌شود آقا جانشین حضرت حق باشد در حالی که حق در او نیست؛ صفات حق در او نیست. چگونه جانشین باشد؟ پس تمام صفات حق در او هست.

و نمی‌شود او در مرتبهٔ مادون، در این کون، در این مکان، در این عالم تکوین، در این نشئهٔ طبیعت، در مراتب کثرات این عوالم، بیاید خلیفهٔ او شود در حالی که شبیه این آدم‌ها و این مخلوقات هم نیست. نمی‌شود. یعنی یک شباهتی با بالا دارد: حق است. یک شباهتی به پایین دارد: خلق است. لذا توانسته اینجا مقام برزخیت را کسب کند.

لذا به او می‌گویند برزخ جامع. در رسالهٔ نهج الولایه حضرت استاد — آنجا خیلی سال‌های پیش با هم سر سفره‌اش نشستیم — توضیح دادیم برزخ جامع یعنی چه. آن مقام صادر اول است؛ مرتبهٔ عَما؛ عین. بین آن غیب مطلق و شهود. آن می‌شود برزخی: یعنی نه خلق است نه حق؛ رابط است. به او می‌گویند نفس الرحمن.

آن مقام انسان کامل است که در قوس صعود — دقت بفرمایید — نه اینکه از اول پیغمبر عزیز عالم با همین بدن عنصری‌اش بوده. نه. او صادر اول بود. پیغمبر با این بدن عنصری‌اش در همین نشئهٔ طبیعت در قوس صعود رفت و در رجوعش

«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و به‌سوی او بازمی‌گردیم.

یعنی در قوس صعودش به مرتبهٔ عما یا مرتبهٔ صادر اول یا آن برزخ جامع رسید. لذا فرمود من همانم؛ اتحاد وجودی برقرار کرد. این بحث‌ها چون گذشته، خیلی طولش نمی‌دهم.


گیرنده از حق و رساننده به خلق

و اینکه به مجموع سزاوار خلافت شد — به مجموع، یعنی جمع این دو مقام — برای این است که به نشئهٔ روحانیتش از خدای متعال گیرنده است. این دارد می‌گوید چرا این شده خلیفه و شده برزخ؛ برزخ میان حق و خلق. چون به نشئهٔ روحانیتش از حق می‌گیرد و به نشئهٔ جسمانیتش به خلق می‌رساند. و به مجموع این دو دولت، او تام است و مرتبه‌اش کامل است.

بعد حضرت شیخ اکبر می‌فرماید: فآدم. دقت بفرمایید.

«فَآدَمُ هُوَ ٱلنَّفْسُ ٱلْوَاحِدَةُ ٱلَّتِي خُلِقَ مِنْهَا هَٰذَا ٱلنَّوْعُ ٱلْإِنْسَانِيُّ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آدم همان نفس واحده‌ای است که این نوع انسانی از او آفریده شده است.

همهٔ این انواع انسان‌ها که یکی‌شان من و شما هستیم از آن نفس واحد انسانی خلق شده‌اند. پس اینجا چه نتیجه می‌گیریم؟ که این رتبه در من و شما هم هست. در آن کمون ذات‌مان، مکمن غیب‌مان هست: حق. در این جسد و جسم و بدن‌مان هست: خلق. یعنی این دو رتبه در ما هم هست. لذا این راه برای ما هم مسدود نیست که ما هم خلیفة الله بشویم. مسدود نبوده و نیست. اگر این دو رتبه در ما هست — حق در مکمن غیب، خلق در جسد — پس این مسیر برای نوع انسانی باز است. ما متأسفانه صرفاً به ظواهر پرداخته‌ایم و به خلقت توجه کرده‌ایم و از مرتبهٔ الهیت‌مان غافل شده‌ایم. تمام همّ‌مان شده همین بدن و همین دنیا؛ آن باطن را که حق است و محل اتصاف به صفات الهیه است رها کرده‌ایم.


شرح قیصری: نفس واحده، عقل اول و روح محمدی

حالا اینجا را دقت کنید چقدر شیرین است. این متنی که الان می‌خوانم شرح علامه قیصری است بر فصوص. این فرمایش ایشان است.

در سلسلهٔ طولی، آدم در حقیقت نفس واحده است. در سلسلهٔ طولی اگر این سلسله را بگیری، آدم در حقیقت نفس واحده‌ای است که بقیه از او منتج شده‌اند؛ و عقل اول است. یک اسم دیگرش. آن عقل اول چیست؟ روح محمدی است صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم. در حقیقت که در این نشئه، نشئهٔ عنصریه، ظاهر شده است. و رسول خدا فرمود:

«أَوَّلُ مَا خَلَقَ ٱللَّهُ نُورِي»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نخستین چیزی که خدا آفرید نور من بود.

اول چیزی که خدا خلق کرد نور من بود؛ به این اعتبار که عرض کردیم. این نوع انسانی بلکه جمیع انواع، مخلوق از این نورند: همان عقل اول، یا نور رسول خدا، یا همان نفس واحده، یا آدمِ نشئهٔ اولِ دار وجود. همه — نه فقط انسان‌ها — همهٔ مخلوقات از آن نفس واحد خلق شده‌اند. لذا او می‌شود پدر همهٔ کائنات؛ می‌شود ابوالکائنات. یکی از اسامی صادر اول، نفس الرحمن، ابوالاکوان بود اگر یادتان باشد. امّ‌الاکوان هم به او می‌گفتند.

نیز رسول خدا فرمود:

«كُنْتُ نَبِيًّا وَآدَمُ بَيْنَ ٱلْمَاءِ وَٱلطِّينِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پیامبر بودم در حالی که آدم میان آب و گل بود.

من پیامبر بودم و آدم میان آب و گل بود. این اشاره به همین رتبهٔ وجودی خودش دارد. وقتی آدم میان آب و گل بود، من پیامبر بودم.

این فرمایش ماتن بود و شرح قیصری بر متن. حالا این فرمایش حضرت علامه است. می‌فرماید: پس عقل اول که روح محمدیه است، و مر او را در همهٔ عوالم مظهر است، و هر موجودی از او فیض می‌گیرد. پس آدم از عقل اول — یعنی از حقیقت محمدیه — فیض وجود گرفته است. حتی آن حضرت آدم، آدم نوعی، همان پیغمبر اول از جهت دورهٔ ما: او هم از همین حقیقت فیض وجود گرفته. یعنی باز آن عقل اول یا نور اول یا پیغمبر ما، پیغمبر خاتم، می‌شود پدر حضرت آدم؛ چون فیض وجودش را به وساطت او گرفته. حضرت آدم هم از او گرفته. اینجا خیلی سنگین و شیرین است. خوب گوش بدهید که آنان که بحث را به دقت آمده‌اند، اینجا دیگر مست می‌شوند. یعنی حتی آدم اولِ دورهٔ ما هم از حقیقت محمدیه فیض گرفته؛ پس آن نور اول پدر همه است، ابوالکائنات است، نه فقط پدر نوع انسانی. این همان سلسلهٔ طولی است که قیصری می‌گوید.


حقیقت انسانیه و مظاهر آن در عوالم

بیان مطلب این است که حقیقت انسانیه را — همین حقیقت انسانیه، نه نوعش — که در همهٔ ما پیاده شده، هر کسی به سعهٔ وجودی خودش از آن حقیقت بهره‌ای برده؛ پرتویی از آن را در خودش دارد. حقیقت انسانیه در جمیع عوالم مظاهری دارد؛ محل ظهوری برای آن حقیقت انسانیه هست.

مظهر اولش کجاست؟ مظهر اول آن حقیقت انسانیه: منظورمان نفس الرحمن است؛ برزخ جامع؛ آن بالاترین رتبهٔ مقامات که مادون غیبیه است، مادون مرتبهٔ الهیه و غیب‌الغیوب حضرت حق؛ که به آن می‌گویند صادر اول، نفس الرحمن، نور اول و امثالهم. مقامی است که پیغمبر در قوس صعود به آن مقام رسید. امیرالمؤمنین به تبع پیغمبر رسید. حضرت زهرا به تبع پیغمبر. همه به تبع. آنکه به اصالهٔ خودش رفت پیغمبر بود؛ لذا رتبهٔ اول را گرفت.

حالا مظهر اولش در عالم جبروت کیست؟ یعنی مظهر آن انسانیت، آن مرتبهٔ آدم اول، آن عقل اول، آن اولیه، در جبروت — که عالم عقول و ارواح است؛ مافوق ملکوت؛ مافوق عالم مثال؛ به آن می‌گفتیم مادون الهیت یا غیب مضاف. آنجا مظهرش کیست؟

می‌فرماید: در عالم جبروت روحِ کلی است که عقل اولش نامند. یک روح کلی است در عالم جبروت؛ روح اعظم. بیست جلسه درباره‌اش حرف زدیم ماه مبارک رمضان. روح کلی.

«تَنَزَّلُ ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ وَٱلرُّوحُ فِيهَا» (قدر/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در آن شب فرشتگان و روح فرود می‌آیند.

آن روح کلی می‌شود اولین مصداق آن حقیقت انسانیه در عالم جبروت. و این آدم اول است؛ آدم.


حوا در جبروت: نفس کلیه از ضلع ایسر

خب حوا چه می‌شود؟ بالاخره حوا هم یکی از همین نفس واحد تشکیل شده. چه آدم، چه حوا، هر دو از این نفس واحد تشکیل شده‌اند. اینجا تکلیف حوا چیست؟ اگر این روح کلی اولین مصداق در عالم جبروت از آن صادر اول است — یعنی مرتبهٔ کثرت همین‌طور دارد می‌آید پایین از آن مقام جمعی، از آن مقام وحدت — حوا چگونه است؟ خلقتش چگونه است؟

اینجا می‌فرماید: و حوای او نفس کلیه است. در عالم جبروت ها؛ اشتباه نشود. ببینید: همان‌طور که در نشئهٔ طبیعت آدم و حوا داریم، در نشئهٔ ملکوت یا مثال هم آدم و حوا داریم، در جبروت هم آدم و حوا داریم. در جبروت آدم می‌شود روح کلی؛ حوا می‌شود نفس کلی.

حالا این حوا از کجا آمد؟ نفس کل از کجا خلق شد؟ و حوای او نفس کلیه است که از ضلع آمده. این اشکالی بود که بعضی خانم‌ها خیلی وقت پیش مطرح کرده بودند؛ گفتیم صبور باشید، به موقعش به آن می‌رسیم: چرا می‌گویند زن از دندهٔ سمت چپ آدم خلق شده؛ زن از دندهٔ چپ مرد، یا حوا از دندهٔ چپ آدم. این حدیث است. الان دارید می‌فهمید یعنی چه. آنجا نمی‌شد گفت. این همه مقدمه باید می‌چیدیم تا یک ذره یک حدیث را بفهمیم.

«وَحَوَّاؤُهُ ٱلنَّفْسُ ٱلْكُلِّيَّةُ ٱلَّتِي خُلِقَتْ مِن ضِلْعِهِ ٱلْأَيْسَرِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و حوای او نفس کلیه است که از دندهٔ چپ او آفریده شده است.

و حوای او نفس کلیه است که از ضلع ایسر — یسار یعنی چپ — از ضلع ایسر عقل اول آفریده شده. چرا ضلع ایسر؟ چون مرتبهٔ مادون است؛ رو به سمت خلق دارد؛ دارد می‌آید به سمت کثرات. لذا می‌گوید چپ. عقل اول را می‌گوید مرتبهٔ ایمن. چرا؟ چون رو به حق دارد. یعنی از آن مقام جمعی تنزل پیدا کرده، آمده، دارد می‌رود به سمت کثرات. هرچه هم می‌روی به سمت کثرات، این کثرت ضعف می‌آورد؛ ماده می‌رود به سمت ماده، ضعف می‌آورد. کثرت ایجاد می‌شود؛ از آن قدرت و مقام جمعی خارج می‌شود. برای همین چون به سمت ضعف می‌رود می‌گوید از سمت چپش. لذا اصلاً طبیعت زن از مرد ضعیف‌تر است.


چرا زن مقام پرورش دارد

حالا چرا از سمت چپش؟ دقت بفرمایید چرا زن مقام پرورش دارد. اینجا خیلی حرف می‌توانیم پیاده کنیم؛ چه کنیم وقت نداریم. اینجا اصلاً معلوم می‌شود چرا زن مقام تربیت دارد.

چون اگر زن نبود — اگر حوا، که یک مصداق از آن نفس اول یا از آن روح اول است، از سمت مرتبهٔ چپ حضرت آدم آمده؛ یعنی مرتبه‌ای که توجه دارد به کثرت، به عالم مادون — اگر این نبود چگونه می‌توانست آن روح کلی با مادون ارتباط بگیرد؟ چگونه آن روح کلی، آن عقل اول، می‌توانست تدبیر کند مادون را؟

این چون نگاهش به پایین است. دستش را این‌طور برای سهولت فهم بگوییم: با دو دست. یک دستش دست عقل اول، دست آدم است که از حق می‌گیرد. یک دستش دست حضرت حواست؛ به سمت خلق است؛ آنچه از حق گرفته را به خلق بدهد، یا بالعکس. این قوس نزول است در قوس صعود. آن دست، خلق را بگیرد برساند. با این دست حضرت حوا دست خلق را می‌گیرد، پرورش می‌دهد؛ با آن دستش می‌دهد به دست آدم کلی.

این یعنی اصلاً مادر، حوا، حضرت حوا — که الان زنان ما، دختران ما، اصلاً جنس زن، جنس او را دارند و از همین جنس و همین سنخ و همین رتبه هستند — مقام پرورش دارند. لذا قرآن فرمود:

«نِسَآؤُكُمْ حَرْثٌۭ لَّكُمْ» (بقره/۲۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زنان شما کشتزار شمایند.

شما دانه را می‌کارید، مردها. اما آن که می‌پروراند دانه را، زمین کشتزار، مادر است. الله‌اکبر از رتبهٔ مادر. پس نیایند بگویند آقا چرا گفتی چپ آدم؟ اصلاً تو واسطهٔ حق و خلق شدی، زن.

لذا خانهٔ بی‌زن بی‌چراغ است. مرد بی‌زن منفور است؛ دائماً زمین نفرینش می‌کند، لعنش می‌کند. حدیث داریم. حالا بعضی‌ها کج به ما نگاه می‌کنند؛ رد شویم سریع. و ای کاش وقتی به این مرتبه می‌رسیدیم حال خودم هم مساعد بود — مریض‌احوالم — هم از صدم می‌فهمید، هم شماها حوصلهٔ بیشتری داشتید که اینجا بیشتر توقف کنیم. رد شویم.

پس اینجا ما تازه کجاییم عزیزان؟ در شعاع عالم جبروت بودیم که تحت سلطنت و سیطرهٔ حضرت علی ابن ابی‌طالب است. عالم جبروت.

پس: و حوای او نفس کلیه است که از ضلع ایسر عقل اول آفریده شد؛ زیرا که به سوی خلق است؛ می‌خواهد دست خلق را بگیرد. و یمینش که عقل اول است جانب حق است. یمینش، سمت راستش، که عقل اول است در نشئهٔ جبروت، جانب حق است. این در عالم جبروت.


آدم و حوا در ملکوت و در ملک

در عالم ملکوت حالا همان نفس کلی، همان روح کلی یا نفس واحده، مظاهرش چیستند؟ رتبه به رتبه می‌آییم پایین. عالم ملکوت همان عالم مثال است یا به یک معنا برزخ؛ که تحت سیطرهٔ حضرت صدیقه طاهره است سلام‌الله‌علیها. لذا نمی‌شود از ملک به ملکوت رسید جز به واسطهٔ این خانم.

در عالم ملکوت آدم نفس کلیه است. دقت کنید: در عالم ملکوت آدم می‌شود نفس کلی. حالا حوا چه می‌شود اینجا؟ حالا که آدم اینجا آمد نقش حوا را پیاده کرد در عالم ملکوت — که ما می‌رویم می‌خوابیم، می‌رویم به این رتبهٔ وجودی‌مان، به سمت نفس کلیه — و هوای او طبیعت کلیه است.

حالا فرق میان نفس کلی و طبیعت کلی چیست؟ کلی حرف می‌خواهد که ما بزنیم. چون مرتبط با بحث لقاء الله نیست اینجا نمی‌گوییم؛ یک جای دیگر ان‌شاءالله برایتان می‌گوییم. طبیعت کلی مربوط به اجسام است.

خب حالا در عالم ملک چه؟ ملک این عالم ملک است؛ اینجا ملکیت، ظهور است. دیگر ظهور است یا شهود مطلق است در دنیا، در طبیعت. اینجا مصداق آدم و حوا کیستند؟ همان آدم و حوا. همان آدم، حضرت آدم که تشریف آوردند با بدن عنصری، و حضرت حوا، و بقیهٔ بچه‌هایشان که تک‌تک شماها شدید.

یعنی هر تک‌تک مردانی که الان اینجا نشسته‌اید روبه‌روی من، می‌شوید یک رتبه از همان آدم. یعنی کشیده شده‌اید از آنجا تا اینجا. یعنی شما مرتبهٔ آدمید؛ شما رتبهٔ عقلی دارید. زن‌هایی که الان صدای مرا می‌شنوند از پشت پرده، این زن‌ها می‌شود ظهور همان حوای کلی؛ همان حوای عالم بالا که مرتبهٔ پرورش دارند. مقام نفس دارند؛ نفس پرورش دارند.


عقل کل و نفس کل؛ فصل عصمتیه فی کلمة فاطمیه

حالا در آن فصل عصمتیه فی کلمة فاطمیه، در آن رسالهٔ حضرت استاد، چه فرمودند به صورت کلی؟ فرمودند که نفس کل در عالم، حضرت صدیقه طاهره است. عقل کل امیرالمؤمنین است. مرد مقام عقل دارد؛ زن مقام نفس و پرورش دارد.

که اصلاً ما آن باطن‌ترین، آن مکمن غیب‌مان، عقل ماست. در فلسفه و حکمت می‌گویند عقل؛ در عرفان می‌گویند روح. آن دیگر سرّ سرّمان است. آن به چه وسیله‌ای ظهور کرده؟ چگونه توانسته احکام خودش را در انزل مراتب — که بدن ماست و ارتباط ما با این نشئهٔ طبیعت — ایجاد کند، احکامش را پیاده کند؟ از طریق نفس.

اگر نفس نبود — دقت کنید اینجا را: جایگاه زن، جایگاه حضرت حوا، جایگاه ظهور حضرت حوا که این خانم‌هایند — اگر زن نبود رابطهٔ حق و خلق کلاً قطع می‌شد. یعنی عقل نمی‌توانست ظهور کند.


لولاک لما خلقت الأفلاک

اینجاست که خیلی قشنگ از حیث سیر عرفانی و فلسفی‌مان داریم می‌رسیم به حقیقت آن روایت که متأسفانه یکی نفهمید، بالای منبر گفت این روایت اصلاً غلط است و فلان. چون نفهمید چیست. حالا زبانِ نفهم باشد این‌طور می‌شود متأسفانه. یعنی پای درس اساتید و بزرگان ننشیند این مشکلات برایش پیش می‌آید. نمی‌فهمد، خط می‌کشد روی روایت.

که فرمود به پیغمبر:

«لَوْلَاكَ لَمَا خَلَقْتُ ٱلْأَفْلَاكَ، وَلَوْلَا عَلِيٌّ لَمَا خَلَقْتُكَ، وَلَوْلَا فَاطِمَةُ لَمَا خَلَقْتُكُمَا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر تو نبودی افلاک را نمی‌آفریدم؛ و اگر علی نبود تو را نمی‌آفریدم؛ و اگر فاطمه نبود شما دو تن را نمی‌آفریدم.

حالا اگر فاطمه نبود: لما خلقتکما یا علی یا رسول‌الله؛ اگر فاطمه نبود شما دو تا هم خلق نمی‌کردم. یعنی چه؟ یعنی اصلاً نمی‌شد که خلق بشوید. توجه بفرمایید. نه یعنی رتبهٔ فاطمه بالاتر از آنان است. الان قشنگ دارید می‌فهمید. یعنی اصلاً آن نور اول، آن نفس اول، اصلاً نمی‌توانست پیاده شود. اگر نفس نبود، آن عقل چگونه تدبیر کند و پیاده شود؟ نفس شده ظهور او. مقام پرورش دارد دیگر. توجه کردید؟

لذا اگر حضرت زهرا نبود اصلاً عالم نبود؛ یعنی این. یعنی اصلاً دیگر خلقی وجود نداشت. چون او شده مثل — چه بگویم؟ فیلتر بگویم — چیزی که نور را منشعب کرده، به نسبت سعهٔ وجودی هر کسی بخشیده؛ مادر است؛ مادر است؛ پرورش داده. عقل کل بدون نفس کل نمی‌تواند احکامش را در انزل مراتب پیاده کند؛ نور اول بدون این واسطه به سمت کثرات نمی‌آید. این معنایش این نیست که رتبهٔ فاطمه از رسول خدا و امیرالمؤمنین بالاتر است؛ معنایش این است که بدون مقام نفس، پیاده‌شدن ممکن نبود.


مرغ محشر و امثال قرآن

اینکه امام باقر علیه‌السلام می‌فرماید مثل مرغ — این‌ها همه‌اش سرِ درِ همین است — مثل مرغی که دانه از زمین جمع می‌کند، در صحنهٔ محشر شیعیان و محبینش را جمع می‌کند. چرا؟ می‌خواهد قسط این‌ها را بدهد. می‌خواهد این‌ها را برساند به آن حقیقت؛ یعنی پرورش بدهد، برساند بهشان. یک دستش دست حق است؛ دست عقل. خودش هم که نفس است می‌خواهد حق را برساند به تو. تو که متصل به حق بودی، محب بچه‌هایش بودی، قسط تو را می‌دهد: بیا این‌قدر نور مال تو، این‌قدر نور مال تو. این منظورش این است.

حالا آمده که:

«وَتِلْكَ ٱلْأَمْثَٰلُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ ۖ وَمَا يَعْقِلُهَآ إِلَّا ٱلْعَٰلِمُونَ» (عنکبوت/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و این مثل‌ها را برای مردم می‌زنیم؛ و جز دانایان آن را درنمی‌یابند.

برای اینکه مردم بفهمند مثل زده. می‌گوید مرغی که دانه جمع می‌کند. برای مردم آن موقع مجبور بوده. الان هم نمی‌فهمند مردم، چه برسد آن موقع. چقدر ما باید خودمان را بکشیم، پدر خودمان را درآوریم، چقدر فحش و تهمت بشنویم تا یک روایت را بتوانیم باز کنیم. یک ذره چیزکی بفهمیم چرا حضرت این‌طور فرموده مرغ؟ چرا مثلاً از ضلع ایسر آدم، حوا آفریده شد؟

ببینید این‌هاست که حضرت استاد علامه حسن‌زاده می‌فرماید — نترسید تمام شد بحثم؛ بحثم تمام نشد، من جمعش کردم — می‌فرماید: من به جانم سوگند اگر کسی این کتاب‌ها را نخواند به باطن قرآن پی نمی‌برد؛ به آن فهم عمیق خطابات محمدی نمی‌رسد. این را حضرت استاد. و حیف نیست ما این‌ها را نشنویم؟ حیف نیست با خستگی به آن بی‌اعتنایی کنیم؟ از شنیدن این چیزها چه ضرری می‌کنیم؟ حالا اگر من یک داستان و حکایتی تعریف می‌کردم خوشتان می‌آمد و بعداً فردا یادتان می‌رفت آن داستان؛ اما عقلتان دارد پرورش پیدا می‌کند.


آیهٔ نفس واحده؛ فهم ارتباط وحدت و کثرت

بعد این آیه را می‌خواند که این آیه در حقیقت همهٔ این متن است: متن عربی، شارح، علامه قیصری، شارحِ شارح، علامه حسن‌زاده، و من بدبخت بیچاره به عنوان یک ریزه‌خوار و کسی که از خرمن آنان خوشه چیده، به عشق شماها همهٔ این زورها را زدند تا برسند به این آیه. آیه‌اش را بخوانم و السلام. البته این بحث ادامه دارد.

«وَهُوَ قَوْلُهُ تَعَالَىٰ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن سخن خدای تعالی است.

این همه ما حرف زدیم تا این آیه را متوجه بشویم یک چیزکی.

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ ٱتَّقُوا۟ رَبَّكُمُ ٱلَّذِى خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍۢ وَٰحِدَةٍۢ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالًۭا كَثِيرًۭا وَنِسَآءًۭ» (نساء/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای مردم، از پروردگارتان پروا کنید؛ همان که شما را از یک نفس آفرید و از آن همسرش را آفرید و از آن دو مردان و زنان بسیاری پراکند.

ای مردم — الناس، همهٔ مردم — بپرهیزید، تقوا پیشه کنید از پروردگار خودتان. ربکم الذی: این کیست؟ کسی که خلقکم، شما را خلق کرده، من نفس واحدة. به به، به به. این همان است. رتبه‌هایش را ما شمردیم؛ از آن اول آمدیم تا پایین. آن نفس واحده، آن روح کلی از کجا؟ این ارتباط میانش چیست؟ وحدت و کثرت است که فهم این ارتباط می‌شود لقاء الله. مولا محسن فرموده.

حالا در آیه می‌فرماید که خلقکم من نفس واحدة؛ و خلق منها زوجها: از این نفس واحده زوجش را هم از همان آفرید؛ و بث منهما: و همین‌طور کثرت به آن داد از این دو، یعنی از این زوج، یعنی از این آدم و حوا که از آن نفس اول، نفس واحد بودند، کثرت داد. چه را؟ رجالاً کثیراً و نساءً. یعنی تا دلت بخواهد مرد و زن که دارد آفریده می‌شود و آفریده خواهد شد؛ که این‌ها همه تجلیات کی هستند؟ آن روح کلی‌اند که پیغمبر در مقام عروجش، در سیر عروجی، رفته به آن مقام رسیده، شده پدر همهٔ عالم.

این رابطه چیست؟ غیب‌الغیوب؛ مرتبهٔ نفس الرحمن؛ برزخ عالم؛ و کثرات که مادون‌اند. همهٔ این‌ها، این حقیقت کلیه، فهمش می‌شود لقاء الله؛ که همان توحید صمدی قرآن است. یک حق است؛ همه شؤون اویند؛ همه ظهور اویند. چقدر قشنگ است آدم این را بفهمد. بعد برای همه چیز آن موقع حرمت قائل هست. همهٔ این‌ها ظهور حق‌اند. خلق همان ظهور حق است. لذا حقِ خلق‌اند. حق الخلق‌اند. الله‌اکبر. وقتی فهمیدی این کثرات شؤون همان حقیقت کلیه‌اند، دیگر نمی‌توانی بی‌ادب باشی با خلق؛ چون خلق را جدای از حق نمی‌بینی. این همان توحید صمدی است که ملا محسن فهمش را لقاء الله نامید؛ و این بحث ادامه دارد.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فاتحه/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را، پروردگار جهانیان.

صلوات بفرستید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.