یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
جمعبندی آغازین؛ لقاء الله فهم چشیدنی است نه علم فکری
وقت گذشته است و بحث را جمع میکنیم. اما یک چیز را خوب بفهمید: الان من و شما کجا دستوپا میزنیم؟ دنبال چه هستیم؟
مطلب بحث ما لقاء الله است. ملا محسن فیض میفرمود فهم این، نه علم فکریها. چشیدنِ همین که الان برای شما باز میکنم؛ یعنی فرمایش ملا محسن را برای همهٔ ما باز کردهام. یک فهم این، چشیدن این، رسیدن به این، دیدن این به نحو شهودی؛ باطنِت این را بچشد، برسد، درک کند، ببیند. به این میگویند لقاء الله.
علم فکری یک چیز است؛ نقش بستن مفهوم در ذهن است. لقاء چیز دیگری است. لقاء یعنی ملاقات؛ یعنی تلقّی؛ یعنی چشیدن. اگر باطنِت چشید، رسیدی. اگر نچشیدی، ولو دهها اصطلاح عرفانی حفظ کرده باشی، هنوز در وادی علم فکریای.
موت اختیاری؛ همین معرفت در همین دنیا
اگر این دنیا بشود موت، بگویید: اختیاری. اگر تو اینجا دیدی، رسیدی به این معرفت، میشود موت اختیاری. چیز عجیبی نیست. خیال نکن موت اختیاری یعنی همین الان روح از بدن خارج شود و جنازه روی زمین بیفتد. بچهصفت نباش. موت اختیاری یعنی همین که عرض کردیم: رسیدن به این معرفت، چشیدن این لقاء، دیدن حق در خلق و خلق در حق، در همین نشئه. دستیافتنی است. میشود رسید.
اما اگر به موت اختیاری نخواستی، به زور میبرندت. یا با موت احترامی — تصادف ناگهانی، مرگ مفاجا؛ آمادهات نیستی؛ یکدفعه خداینکرده سکته میکند تمام؛ یکدفعه ماشینی میزند طرف را. یا نه، مرگ اجباری: خردخرد میبرندت بهسمت پیری.
«وَمَن نُّعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِى ٱلْخَلْقِ ۚ أَفَلَا يَعْقِلُونَ» (یس/۶۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر که را عمر دراز دهیم، در آفرینش واژگونش کنیم؛ آیا خرد نمیورزند؟
هرچه عمرش بیشتر شود، در خلقت نکس میشود؛ برمیگردد بهسوی ضعف. این موت اجباری است. یا ناگهان میبرندت، یا آهسته. راه سوم همین است که پیش از آن پل، در همین دنیا به لقاء برسی.
سلامتی علمای اسلام؛ صلوات بفرستید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.
استعاذه، بسمالله و سلام بر داعی الله
«يَٰرَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَٰتِ ٱلشَّيَٰطِينِ وَمِن شَرِّ نَفْسِى وَمِن شَرِّ خَلْقِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از ضربهها و وسوسههای شیاطین، و از شرّ نفس خود، و از شرّ آفریدگانت، به تو پناه میبرم.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِىِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.
«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَتِهِ، وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتش؛ و از فضل او درخواست میکنم.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰدَاعِىَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِىَّ ءَايَٰتِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده بهسوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.
آیهٔ شش انشقاق؛ حرکت ناگزیر بهسوی رب
بحث ما شبهای جمعه پیرامون موضوع بسیار مهم لقاء الله بوده است؛ و بر اساس آیهٔ شش سورهٔ انشقاق.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلْإِنسَٰنُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَٰقِيهِ» (انشقاق/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای انسان، تو بهراستی بهسوی پروردگارت سخت در تلاشی، پس او را دیدارکنندهای.
بارها عرض کردهایم: چه بخواهیم، چه نخواهیم، بهسمت پروردگار خودمان در حرکتیم. حالا چه خوب و چه نیک و چه زیبا و چه خوش، چه شیرین؛ بلکه شیرینتر از عسل.
«أَحْلَىٰ مِنَ ٱلْعَسَلِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شیرینتر از عسل.
قبل از موت اجباری که همهمان قرار است پل بزنیم از ظاهر این عالم به باطنش — که میشود موت — قبل از آن، در همین دنیا برسیم به لقاء پروردگارمان. آن مرتبهٔ شامخهٔ لقاء رب ما میشود لقاء الله.
رب منتشر از الله؛ کانال وجودی هر کس
رب منتشر شده از الله است. الله اسم جامع است؛ رب اسمی از اسامی است که در دل الله هست. لذا قبلاً گفتهایم هر کسی ربّی دارد؛ و آن کانال وجودی است که او را مرتبط کرده به الله. آن دریای لایتناهی — که البته الله عنوانی است از حقیقتالحقایق عالم و صورتالصور. الله عنوان است از آن حقیقتالحقایق که در نهایت همه بهسمت او در رجعت و حرکتاند.
«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و بهسوی او بازمیگردیم.
رب، اسم منتشر از الله است. هر کس از کانال ربّ خودش بهسوی الله میرود. لقاء رب در مرتبهٔ شامخش میشود لقاء الله؛ چون الله اسم جامع است و رب در دل اوست.
نظر ملا محسن فیض؛ معرفت در مقام جمع و تفصیل
کار این قصهٔ لقاء اللهمان به اینجا رسیده بود که نظر ملا محسن فیض را — که از برجستهترین شاگردان ملاصدراست؛ بعضی گفتهاند برجستهترین شاگرد ملاصدرا — پیرامون لقاء الله وسط سفرهٔ بحث گذاشتهایم. ابتدای این نظر بودیم. ایشان فرمودهاند:
«لِقَاؤُهُ سُبْحَانَهُ عِندَ أَهْلِ ٱلْمَعْرِفَةِ عِبَارَةٌ عَن مَعْرِفَتِهِ عَزَّ وَجَلَّ فِى مَقَامِ ٱلْجَمْعِ وَٱلتَّفْصِيلِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دیدار او — منزّه است — نزد اهل معرفت، عبارت است از شناخت او عزّوجل در مقام جمع و تفصیل.
اینجا بودیم که ایشان لقاء الله را برمیشمرد معرفت خدا در مقام جمع و تفصیل.
«وَرُؤْيَةِ ٱلْحَقِّ فِى ٱلْخَلْقِ وَرُؤْيَةِ ٱلْخَلْقِ فِى ٱلْحَقِّ وَرُؤْيَةِ ٱلْوَحْدَةِ فِى ٱلْكَثْرَةِ وَرُؤْيَةِ ٱلْكَثْرَةِ فِى ٱلْوَحْدَةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و دیدن حق در خلق، و دیدن خلق در حق، و دیدن وحدت در کثرت، و دیدن کثرت در وحدت.
این را اجمالاً نکاتی عرض کرده بودیم. خیلی اجمالاً. رسیدیم به حضرات خمس.
حضرات خمس؛ محل حضور، نه حلول
حضرت یعنی محل حضور. محل حضور خدا. خدای منّان نه حلول، بلکه حضور پیدا کرده در تکتک موجودات نظام هستی. حلول کفر است و شرک است؛ ما آن را قبول نداریم. حضور است؛ تجلّی است؛ ظهور است. خدا در ظرف ازپیشساختهای نرفته داخل شود. همین که ظهور کرد، تو شدی. اگر ظهور نمیکرد، تو نبودی.
ما اینجا بودیم؛ اینجا توقف کردیم. و به برکت حضور این نوجوانان عزیز، یک مقدار سیر بحث را، شیبش را، قرار میدهم بهسمت — به یک معنا — معرفت نفس؛ به یک معنا انسانکاملشناسی یا امامزمانشناسی. البته مرتبط است با بحث مقام جمع و تفصیل.
حرف خیلی شامخ است، خیلی عرشی است، سنگین است؛ اما میخواهیم پیادهاش کنیم، کوچکسازیاش کنیم تا همه بگیرند. کوچکترها هم قشنگ میفهمند من چه میگویم.
مثال وجود واحد؛ علیآقا و شؤون متعدد
شما الان یک وجود واحد بیش نیستی؛ درست است؟ یک نفسی. همهچیز استناد پیدا میکند به یک وجود واحد. مثلاً اسمت علی باشد. میگویند این علیآقا؛ این هم دست علیآقا؛ این هم چشم علیآقا؛ این پای علیآقا؛ این لباس علیآقا؛ این موی سر علیآقا؛ این بدنش. همهاش چه میشود؟ استناد پیدا میکند به یک «من»؛ یک حقیقت واحد.
اما شؤون متعدد داری. علیآقا نشسته است؛ علیآقا ایستاده است؛ علیآقا میخندد؛ علیآقا میگرید؛ علیآقا میخورد؛ میخوابد. همهٔ اینها شؤونات متعدد تو هستند. آن بصر و سمع و آن قوای وجودیات هم همه استناد به تو پیدا میکنند.
یعنی یک وجود واحدی، اما اینهمه قوا داری. قوهٔ چشایی داری، سامعه داری، باصره داری، لامسه داری، شامه داری، تخیّل داری. میتوانی توهّم کنی؛ میتوانی تعقّل کنی؛ میتوانی حقایق را در وجودت حاضر کنی به نحو جمعی — که میشود مقام قلب تو.
میتوانی به نحو جمعالجمع همهچیز را در خودت ببینی؛ آنجا مقام دیدن و شهود قطعی و واقعی است که روح تو است. ارتباط تو با الله از طریق روحت رخ میدهد؛ گفتیم آن مقام جمعالجمع است.
قلب برزخ است؛ جمع است نه جمعالجمع
قلب که محل حضور است، باز به یک معنا شهود است؛ اینجا جمع است، نه جمعالجمع. یعنی بوی کثرات میدهد. چون قلب محل اتصال روح است با قوای دیگر.
قلب مرتبهٔ واحدیت بود؛ ارتباط مرتبهٔ احدیت — که روح ماست — با مادون: با وهم و خیال و قوای باصره و سامعه و شامه و ذائقه و لامسه و دافعه و ماسکه و جاذبه و آن هزاران قوا که در وجود ماست. قلب برزخ است.
در عین حال اینها کثراتاند؛ درست است؟ زیادند دیگر؛ تعدادشان زیاد است؛ یکیدوتا نیست. اصلاً اینهمه میلیاردها میلیارد سلول در وجود ماست.
مغز و نوک سوزن؛ کثرات بیانتها مظهر اسم الظاهر
حالا قلب عرض شود مغز ما را، مغز. دانشمندان امروز ثابت کردهاند اگر بخواهند، بتوانند — که نمیتوانند — مغزی ایجاد کنند، بسازند که بتواند عین مغز ما کارایی داشته باشد، یکونیم برابر کرهٔ زمین اندازهاش میشود. اولاً که نشدنی است. اگر هم بتوانند، محاسبه کردهاند چنین حجمی میخواهد. پس نشدنی است.
بعد میلیاردها میلیارد سلول عصبی در آن مغز هست. در هر سلولی تا دلت بخواهد انواع شکافته شدهاند، رفتهاند. مثال زدیم بارها: مثل نوک سوزن که نسبت به اندازهٔ همان نوک سوزن از شش میلیارد تا دوازده میلیارد مولکول گفتهاند وجود دارد. حالا هر کدام از آن مولکولها را بشکاف، چقدر الکترون و نوترون و پروتون؛ و آنها را دوباره بشکاف، برو. اصلاً انتها ندارد.
چرا انتها ندارد؟ چون اینها مظهر اسم الظاهر حضرت حقاند که ظهور کردهاند. اسماء الهی هم لایتناهیاند؛ انتها ندارند. پس نشئهٔ ملک — همین دنیا که در آنیم، که یکی از وجوهش خود ماییم و یکی از وجوه این دنیا بدن ماست، طبیعت وجود ماست؛ این هم دنیای ماست، بدن — این هم انتها ندارد. هرچه بروی توش، نمیتوانی به آخرش برسی. چون چیست؟ مظهر اسم الظاهر حضرت حق است.
آن باطن هم که ملکوت و اینهاست، مظهر اسم الباطناند. پس اینهمه کثرات اصلاً انتها ندارند.
وقتی میگویم علیآقا؛ کثرات جدای از او نیستند
حالا سؤال میکنم. هم بزرگترهایی که سیر بحث را این طول پنجاه جلسه دنبال کردهاند، هم عزیزانی که امشب تشریف آوردهاند، حتی این نوجوانان، میتوانند راحت جواب بدهند؛ آسان است.
وقتی میگویم علیآقا، آیا علیآقای بدون چشم است؟ بدون دست و پا؟ بدون قلب و خیال و عروق و مغز و معده و کبد و روده و شش؟ وقتی میگویم علیآقا، یک وجود واحد است؛ اما در عین حال که یک وجود واحد است، اینهمه کثرات را هم مرتبط با او میدانم. جدایی از او نمیبینم.
حتی اگر توجه کنم به چشم علیآقا که الان روبهروی من نشسته، میگویم چشمِ کی؟ چشم علیآقا. باز چشمِ اوست.
حالا این چشم را بگیر. دیگر میگویند این چشم را بگیر؛ یعنی دیگر چشم علیآقا نیست؛ از بین رفت؛ دیگر چشمی نیست. وقتی گرفتی، اصلاً چشم نیست.
دور از جانت؛ خدا لعنت کند این داعشیها را. یکی از شکنجههایشان این بود که چشم بچههای ما را تخلیه میکردند. با چاقو این صحنهها را دیدیم. میگفتند اگر اعلام پشیمانی نکنی آن یکی چشمت را هم درمیآوریم. ما دو سال محرمانه کار داعش کردیم؛ فیلمها را دیدیم؛ ندیدیم هیچکدامشان اعلام برائت و ندامت کنند. لذا دو تا چشمشان را درآوردند. قطعهقطعه از نوک انگشت پا سانتسانت بریدند با چاقو آمدند بالا تا شکم؛ دیگر شهید شدند. این حرفها مکدّر میکند؛ ببخشید حواسم نبود. مقصود این است: اگر چشم کسی را درآوری، این دیگر آن چشم نیست؛ چون این چشم دیگر نمیبیند.
چشم حدقه نمیبیند؛ نفس میبیند
الان از شما سؤال میکنم. عزیزانی که اینجا نشستهاید: چشم شما دارد میبیند؟ این چشمی که در حدقهٔ چشم است، در کاسهٔ چشم است؛ این مردمک، این شبکیه؛ این دارد میبیند یا تو داری میبینی؟
نفس تو دارد میبیند. این نمیبیند. چرا؟ چون وقتی میخوابی چشمت بسته است ولی باز میبینی. خیلی چیزها را میبینی. اگر قرار بود این چشم ببیند، چرا در خواب میبینی در حالی که چشمت بسته است؟
پس این چشم نیست که میبیند؛ نفس میبیند. اگر ما میبینیم، عرض میکنیم خدا میبیند. دقت بفرمایید.
«إِنَّ ٱللَّهَ بَصِيرٌۢ بِٱلْعِبَادِ» (آلعمران/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا خدا به بندگان بیناست.
خدا میبیند. اما خدا به واسطهٔ چه میبیند؟ از چه کانالی میبیند؟ خدا میبیند اما از کجا میبیند؟ از انسانالعین. اصطلاحاً به آن میگویند مردمک؛ مردمک چشم. آن کیست؟ انسان کامل است. انسانالعین مردمک چشم عالم است. خدا هر جا را میبیند، از مردمک چشم انسان کامل — یعنی امام زمان — میبیند.
«وَقُلِ ٱعْمَلُوا۟ فَسَيَرَى ٱللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُۥ وَٱلْمُؤْمِنُونَ» (توبه/۱۰۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بگو عمل کنید؛ پس بهزودی خدا عمل شما را میبیند، و پیامبرش و مؤمنان.
آیهٔ قرآن است؛ سورهٔ توبه. میبیند خدا و رسولش و اهل ایمان. اهل ایمان هم انسان کامل است؛ یعنی اهلبیت. همهچیز را میبینند. آن عینالله الناظر است.
«عَيْنُ ٱللَّهِ ٱلنَّاظِرَةُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چشمِ نگاهکنندهٔ خدا.
خدا میبیند اما از چشم امام زمان. یعنی امام زمان هرچه را میبیند، کأنّه خدا دارد میبیند. خدا میبیند. مثالش را الان در خودت پیاده کردی: چشم حدقه نمیبیند؛ نفس میبیند. چشم عالم هم حدقهٔ خاکی نیست؛ انسان کامل است.
نفس کلیهٔ الهیه؛ همهٔ اسماء در انسان کامل
چرا؟ خدا هم نفس دارد.
«ٱللَّهُمَّ عَرِّفْنِى نَفْسَكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، خودت را به من بشناسان.
آن نفس کلیه را به تمامه هبه کرده به انسان کامل. انسان کامل شده نفس کلیهٔ الهیه. یعنی چه؟ یعنی همهٔ قوای عالم را در خودش جمع کرده. به یک معنا اسماء الهی در اویند. یعنی هم شدیدالقواست، شدیدالعقاب، القهار، ذوانتقام؛ هم رئوف و ودود و رحیم و کریم. همهٔ اسماء — چه جمالی، چه جلالی — در انسان کامل جمعاند؛ قوای عالم.
به یک معنا میگوییم قوای عالم. به یک معنا میگوییم اسماء الهی. به یک معنا میگوییم ملائکةالله. اصلاً ارواح عالم. اینها یک حقیقتاند. اسمهاشان فرق میکند. در عرفان یک اسم دارند، در فلسفه و حکمت یک اسم، در شرع یک اسم، در قرآن یک اسم، در اخلاق یک اسم؛ ولی حقیقتشان یکی است. الان زود است؛ بعداً میرسیم.
قوا همان ملائکهاند؛ هر کدام حدّی دارند
بعداً میرسیم به اینجا که اصلاً این ملائکهٔ عالم همین قوای عالماند. یعنی الان قوهٔ باصرهٔ شما یک ملک است؛ ملکه؛ فرشته است. قوهٔ سامعهٔ شما ملک است؛ فرشته است. قلب شما یک فرشته است. هر کدام رتبهای دارند، مرتبتی دارند. ارتباط هر کدام به میزان سعه و آن حدّی است که خدا برایشان تعیین کرده.
هرچه کلّیتر میشوند، مثل روح میشوند که کلیه کلیه است. آن دیگر آنقدر مرتبهاش بالاست، چون جنسش از روح اعظم است. روح انسان میتواند هم ببیند، بشنود، بچشد، حرف بزند، لمس کند؛ همه را. ولی مثلاً قوهٔ سامعهٔ شما فقط میشنود؛ نمیبیند که. نمیچشد که. این یک ملک است اما رتبهاش پایین است.
روح اعظم در شب قدر؛ صدیقهٔ طاهره
آن روح اعظم را حالا بیست جلسه در ماه مبارک رمضان — دهدقیقه، یک ربع — صحبت کرده بودیم که روح اعظم چیست. لبّ کلام این بود که آن روح اعظم که در شب قدر نازل میشود، حضرت صدیقهٔ طاهره است؛ سلام الله علیها.
«تَنَزَّلُ ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ وَٱلرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ» (قدر/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرشتگان و روح در آن شب به اذن پروردگارشان برای هر کاری فرود میآیند.
امام صادق برای یک مشت رفقای خصوصیش این را گفتهاند. ما هم در جلسهٔ خصوصی این را گفته بودیم، بحث کرده بودیم راجع به آن؛ خیلی شیرین. حالا جنس روح ما از اوست. آن روح، نفس است؛ آن روح کلیه. ارتباط با روح کلّی دارد؛ لذا میتواند ببیند، بشنود، صحبت کند.
دو عالم در محضر هم؛ ارتباط از راه روح کلّی
اینکه دو تا عالم روبهروی هم مینشینند، به مقام سرح اطلاقی حرفی نمیزنند؛ حتی همدیگر را نگاه هم نمیکنند؛ اما از درون هم باخبر میشوند. چرا؟ چون ارتباط با روح کلّی میگیرند. آن روح میتواند ببیند، بشنود. دارند با هم حرف میزنند، تو نمیشنوی. دارند همدیگر را میبینند، تو نمیبینی. دارند صدای هم را میشنوند، تو نمیشنوی. دارند همدیگر را لمس میکنند، ما متوجه نمیشویم. در محضر هماند. در هم سیر میکنند. چرا؟ از طریق روح کلّی.
سخن شهید نوجوان؛ خون در قلب صدیقهٔ طاهره
من آن موقعها که بچهتر بودیم رفته بودیم جبهه، حرف یکی از شهدا را شنیده بودیم. میگفتیم این چه میگوید؟ نمیفهمیدیم چه میگوید. الان دیدیم عجب؛ آن حرفی که آن شهید پانزدهشانزدهساله زد و شهید شد، ما آن موقع نمیفهمیدیم، میزدیم تو سرمان؛ الان میزنیم تو سرمان و میگوییم الان در حکمت و عرفان داریم میبینیمش.
ایشان به زبان خود میگفت. گاهی امام فرمود که این جوانهای ما رفتهاند از علمای ما جلو زدهاند. به زبان خیلی ساده میگفت: هر کس در هیئت اهلبیت میآید مینشیند، سر سفرهٔ امام حسین مینشیند، کأنّ مثل خونی است که جریان پیدا کرده در قلب. فرمود هر که میآید مینشیند در هیئت امام حسین، کأنّ مثل خونی است که در قلب حضرت صدیقهٔ طاهره جریان پیدا کرده.
یک بچهٔ پانزدهشانزدهساله، تو از کجا به این معرفت رسیدی؟ یعنی میشوی تو هم یکی از شؤون وجودی صدیقهٔ طاهره. اصلاً نمیتوانی بیفاطمه زندگی کنی. نمیتوانی.
هنوز در مقدمهایم؛ نوجوانان بساط را بهسوی دیگری بردند
حالا این مثالهایی که زدم، همهاش در مقدمهاش ماندهایم ما هنوز. مقدمهٔ بحث ماست؛ هنوز به متن نرسیدهایم. اما عیبی ندارد. امشب کلاً این نوجوانها بساط مناجات و روضه و سخنرانی ما را زدند؛ بهسمت دیگری بردند. دمشان هم گرم. دستشان هم میبوسیم.
ما میخواستیم طبق سیر بحث برویم تو دل متن و دیگر آن بحث را ادامه بدهیم؛ و شما کاری کردید که ما چیزهایی بگوییم که شاید از حرفهای ما بهدردبخورتر بوده است.
حالا میخواهم به شما عرض کنم که مقام جمع و تفصیل را کنار هم دیدن، حق و خلق را کنار هم دیدن، خلق و حق را در هم دیدن، کثرت و وحدت را با هم دیدن یعنی چه؟ این مثال را برای همین زدم.
علیآقای کلّی؛ چشم شأن اوست نه جزء تقابلی
الان وقتی میگویم علیآقا، فهمیدیم یعنی علیآقای کلّی. یعنی علیآقایی که چشم دارد، گوش دارد، دست دارد، پا دارد، قلب دارد، شش دارد، کبد؛ همهٔ اینها علیآقایند. جدای از هم نیستند که. درست شد؟
در عین حال چشم علیآقا که علیآقا نیست؛ و در عین حال این علیآقا که روبهروی من نشسته، این علیآقا هم چشم نیست. چشم چیست؟ یکی از قوای وجودی اوست. یکی از شؤون وجودی اوست. مرتبهٔ دیدن. اما از اوست. از اوست. بهتر است بگوییم از اوست؛ نگوییم جزءِ اوست. اگر بگوییم جزء اوست، اینها را انگار میشود تمییز تقابلی یا مقولی. بحث ما تمییز احاطی است. احاطی یعنی محیطی، محاطی.
اضافهٔ مقولی؛ ناصر و مهدی جدای از هماند
یک فرق است بین اضافهٔ اشراقیه یا نوری — فقر نوری که ملاصدرا در اسفار دارد — و اضافهٔ مقولی. این عزیزان سنشان خیلی کم است؛ و خیلی موقعها اینها از من بهتر میفهمند. اتفاقاً اشکال کار اصلی ما این است که متولیان امر فرهنگ فکر میکنند اگر خودشان چیزی را نفهمند هیچکس نمیفهمد. اتفاقاً ما فهمیدیم این را که نسل جوان ما خیلی بیشتر از خیلی از متولیان امور فرهنگی ما دارند میفهمند. گوش بدهید؛ به دردتان میخورد.
در بحث دیدن وحدت و کثرت کنار هم بهعنوان یک حقیقت، ما یک اضافهٔ مقولی داریم. مثل اینکه میگوییم هذا، ذاک، ذلک. این، آن، او. اینها، آنها. اشاره میکنیم. اینها دو چیز منفک و جدای از هماند. مثل آقا ناصر و آقا مهدی. درست است؟ این دو تا الان اضافهٔ مقولیاند. درسته کنار هم چسبیدهاند به هم؛ شانه به شانه نشستهاند؛ اما به این میگویند اضافهٔ مقولی. یعنی چه؟ جدایند از هم.
وقتی میگویم آقا ناصر، ایشان است. چشمش جداست، گوشش جداست، دستش جداست. همهٔ شؤونات جدای از آقا مهدی است. او هم برای خودش دست دارد گوش دارد همهچیز. درست است که به هم رسیدهاند، به هم دست دادهاند، کنار هم نشستهاند، در هم تنیدهاند؛ همدیگر را مصافحه کردهاند، معانقه کردهاند. اما باز این اضافهٔ مقولی است. یعنی جدای از هماند. این، آن.
اگر وحدت و کثرت مقولی باشند توحید عددی است؛ خدا الصمد نیست
آیا وحدت و کثرت اضافهٔ مقولیاند؟ یعنی قوای عالم — این کثرات که یکیاش حضرتعالی هستید — جدای از وحدتید، یعنی جدای از خدایید؟ یعنی بگوییم این آقا، این زمین، این آسمان، این بهشت، این جهنم، این انسانها، آن حیوانات، آن جمادات، این نباتات؛ و حالا آن هم خدا؟
اگر این باشد که میشود توحید عددی؛ و اصلاً دیگر خدا الصمد نیست.
«ٱللَّهُ ٱلصَّمَدُ» (اخلاص/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا بینیاز و پُر است؛ همه بهسوی اویند.
الصمد یعنی پُرِ پُر. عالم را پر کرده. طوری که به هر طرف رو کنید — حتی به خودت اگر رو کنی — آنجا وجه الله است.
«وَلِلَّهِ ٱلْمَشْرِقُ وَٱلْمَغْرِبُ ۚ فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا۟ فَثَمَّ وَجْهُ ٱللَّهِ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ وَٰسِعٌ عَلِيمٌ» (بقره/۱۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مشرق و مغرب از آنِ خداست؛ پس به هر سو رو کنید، آنجا روی خداست. همانا خدا گشایشگر داناست.
تو هم وجه اللهای. وجه یعنی چه؟ چرا الان به صورت ما میگویند وجه؟ چون محل ظهور قوای ماست. ما چون همهٔ قوايمان در صورتمان ظهور میکند: چشم، بینی، دهان، گوش، مغز. اینها همه در سرمان، در صورتمان. قوای اصلی ما اکثراً در صورت واقع شده. مواجه با دیگران میشویم؛ دیگران با ما مواجه میشوند به صورتمان. به این دلیل میگویند وجه. محل ظهور ماست.
ظهور حق شدی تو؛ حلول نیست؛ اضافهٔ اشراقیه است
چون خدا ظهور کرده است، خدا ظهور کرده است شده تو. یعنی نه اینکه تو یک چیزی بودی، یک ظرفی بودی از پیش که حالا خدا درت ظهور کرد. نه. آن که میشود حلول. ما آن را اصلاً قبول نداریم؛ آن کفر است؛ آن شرک است. نه. همین که خدا ظهور کرد، شدی تو. ظهور حق شدی تو. که اگر خدا ظهور نمیکرد تو نبودی.
به این دیگر نمیگویند اضافهٔ مقولی. اصطلاحاً به آن میگویند اضافهٔ اشراقیه. ملاصدرا همین بحث را دارد. هر بحث سنگینی که الان ما راحت پیادهاش کردیم، در اسفار اربعهاش ملاصدرا اینجا میآورد؛ بهعنوان فقر نوری این را بیان میکند، فقر نوری.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ أَنتُمُ ٱلْفُقَرَآءُ إِلَى ٱللَّهِ ۖ وَٱللَّهُ هُوَ ٱلْغَنِىُّ ٱلْحَمِيدُ» (فاطر/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای مردم، شمایید نیازمندان بهسوی خدا؛ و خداست همان بینیاز ستوده.
والله هو الغنی الحمید. آن «هو». هو الغنی الحمید.
قل هو الله احد؛ هو پیش از الله؛ اسماء منشعب میشوند
«قُلْ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ» (اخلاص/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: اوست خدا، یگانه.
هو است پیش از الله. هو الله. اول هو. کدام هو؟ میخواهی بشناسیاش؟ یک عنوانی برای خودش گذاشته، شده الله. الله هم برای اینکه باز با او ارتباط بگیری انشقاق پیدا کرده؛ همینطور اسماء متعدد. یکیاش شدی شما. شما هم اسم اللهی. آسمان هم اسم الله است، زمین هم اسم الله است؛ همهٔ اینها اسم اللهاند.
اما یک اسم، اسم تامّ اتمّ.
«نَحْنُ ٱلْأَسْمَآءُ ٱلْحُسْنَىٰ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ماییم نامهای نیکوی او.
آن دیگر انسان کامل است؛ امام زمان است که همهٔ اسماء در او پیاده شده. یعنی همهٔ قوای عالم در اوست، اینطور بگوییم. یکیدانه خداست. تو هم یکی از شؤون وجودی او هستی. لذا او پدر توست، مادر توست، همهکسوکار توست. مادر هستی میشود؛ پدر هستی میشود.
حالا این بحث را من به زبان علمی میخواستم — همین که الان دارم میگویم را — بگویم. دارم طوری میگویم بچهها متوجه شوند. بعد انشاءالله جلسهٔ بعد همین را به زبان علمی از رو برایتان میخوانیم؛ از سنگینترین، یکی از سنگینترین کتابهای حضرت استاد به نام «ممد الهمم» که شرح بر فصوص الحکم ابنعربی است. متنش را با هم انشاءالله میخوانیم. ببینید چقدر شیرین است.
اضافهٔ اشراقیه در مثال علیآقا؛ ظاهر و باطن یک حقیقت
خب پس اضافهٔ اشراقیه چیست؟ همین مثالی که اول زدم. میگویم علیآقا؛ آیا علیآقا را من بدون چشم دارم میگویم علیآقا؟ علیآقای منهای دست و پا را میگویم علیآقا؟ نه. علیآقا یعنی اینی که هست. ظاهر و باطن هرچه که دارد یک حقیقت است. به این میگویند اضافهٔ اشراقیه.
درست است چشم دارد، گوش دارد؛ اینها همه اضافهاند بر هم. مضاف، مضافالیه. همینطور در هم اضافه شدهاند. اما همهاش یک حقیقت است. میگویم علیآقا دیگر؛ منظورم چشمش هم هست، دستش هم هست، پایش هم هست. درست است اینها ظاهرش است. ولی من میگویم علیآقا نه فقط چشمش است، نه فقط دستش است، نه فقط معدهاش است؛ بلکه همه، همه علیآقاست.
معرفت نفس برای معرفت رب؛ من عرف نفسه فقد عرف ربه
حالا علیآقا چیست؟ علیآقا خودت را معرفی کن. ببین، ما داریم معرفت نفس میرویم تا معرفت الله پیدا کنیم.
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که خود را شناخت، پروردگارش را شناخته است.
این یک وجهش است که دارید میچشید این را. عجب! چقدر راحت میشود از طریق معرفت خود به معرفت خدا رسید.
علیآقا خودت را معرفی کن. میگوید چشم؛ من همانم که چشم دارم. میگویم عزیزم من بدون قوهٔ چشمت میخواهم بشناسمت. تو کی هستی؟ چه هستی؟ چشمت را دارم میبینم. بدون این.
میگوید من گوش؛ من قوهٔ سامعه دارم، میشنوم. میگویم آقاجان من کاری به گوشت ندارم. درست است گوشِ تو است، قوای وجودی تو است. اما تو خودت کی هستی؟ خودت را برای من آشکار کن. آنی که ظاهرت را دارم میبینم کاری ندارم.
میگوید آقا من دست دارم. من کاری به دستت ندارم. پا دارم؛ کاری ندارم. شش دارم؛ با آن هم ندارم. معده دارم، قلبم. میگویم آقا من اصلاً کاری به اینها ندارم. شما آن باطنت را برای من آشکار کن. آها؛ باطن را. با ظاهر کاری نداری.
باشه. من قوهٔ تخیّل دارم. میگویم آقاجان تخیّلت هم کاری ندارم. که میخواهی خودت را با قوهٔ مخیّله، با آن تخیّلاتت به من بشناسانی که صور و اشکال در ذهنت ایجاد میشود که بتوانی بیرون از خودت را ببینی. مثلاً کاری با آن هم ندارم.
میگویی من وهم بلدم. حقایق جزئیّه را میفهمم. مثلاً این زیباست؛ این مصداق زیبایی است؛ این جزئی. میگویم آقا من با این هم کاری ندارم.
میگویی من عقل هم دارم. یعنی کلاً زیبایی زیباست. آن یک چیز کلّی است. نمیگویم این مصداقش. کلاً زیبایی چیز خوبی است. میگوییم بله عقل این را تأیید میکند؛ اما من کاری به عقلت هم ندارم.
از قلب و روح بگذر؛ کَلَّتِ الألسن؛ هو هو
خودت چه هستی علیآقا؟ تو خودِ شخصِ خودت، علیآقا، آن ذاتت، کمون ذاتت، آن ثقل نفس؛ آن چیست؟ آن درون، آن درونت چیست؟ آن را برای من آشکار کن. اینها را هم من میدانم. اینها را هم نمیخواهم بدانم. آن درونت چیست؟
هرچه فکر میکند میگویی خب من قلب؛ من قلبم. قلب، با قلبم میتوانم همهچیز را حاضر کنم. میگویم آقاجان با قلب حضرتعالی هم من کاری نداشتم. برو باطنتر.
میگوید من روحم. دیگر کلّیِ کلّیام. یعنی همهچیز مندمج است در روح من. میگویم عزیز دلم من با آن هم کاری ندارم. برو باطنتر.
چه میخواهد بگوید؟ به نظر شما چه میخواهد بگوید؟ کَلَّتِ الألسن. اینجا میگوید آقا دیگر کل؛ سنگین میشود؛ زبانها نمیتواند حرف بزند. میگوید خب من هستم دیگر. آقا میگویم بابا میدانم هستی. من که دارم میبینمت هستی. خب چه هستی؟ میگویی من همانم که هستم. میگویم کدام که هستی؟ میگویی همان، آن، آن، آن. هو هو. همان او، او. او.
میگوید آها او. خب حالا یک چیزهایی فهمیدم. اینجا این هو، او. اینجا دیگر فارغ از کثرت است. این او اشاره کرد به آن. هیچ اسمی نیاورد. یعنی نگفت اللهام؛ نگفت کریمام؛ نگفت رحیمام؛ نگفت بصیرم؛ نگفت سمیعام. من را ببینید. نگفت بصیرم، نگفت سمیعام، نگفت شامّام، نگفت ذائقام. نگفت لامسام. هیچکدام از اینها. نه؛ اخ؛ او. این دیگر اشاره به او دارد.
او چیست؟
«لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ» (بقره/۱۶۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایی جز او نیست.
اصلاً اوست و اوست. آن دیگر مرتبهٔ ثقل نفس یا ثقل ذات حضرت حق است که انتشار پیدا کرده آمده در ثقل نفس تو. یعنی باطنترین باطن وجود تو که خودت هم از شناختش عاجزی، از کجا نشأت گرفته؟ از احدیت نظام هستی که مقام جمعالجمع است. آن دیگر میرسد به ذات حضرت حق.
حالا اینجا دیگر بیشتر از این نرم جلو؛ اذیت میشوید. باز میگوییم که آقا من نه میتوانم به تو بگویم چه هستم، نه تو میتوانی در این مقام من را صدا کنی. میگوییم او. هو. قل هو.
سورهٔ اخلاص پیشپاافتاده نیست؛ الله عنوان است تا آرام شوی
اللهاکبر. آقاجان این سورهٔ «قل هو الله احد» را ما هم میگوییم همان سورهٔ دستوپا — معذرت میخواهم پیشپاافتاده؛ استغفرالله العظیم؛ خاک بر دهنم. همینطور بخوان. قل هو. اصلاً یک بالاتر از این سوره انگار نداریم. قل هو. کدام هو؟ الان من نمیتوانم بگویم کدام هو. او، او؛ کدام او؟ آقا بگو؛ من نمیتوانم؛ دارم سرم درد میگیرد. کدام او؟ هو کدام اوست؟
میگوید خب نمیر، نمیر. آرام باش، آرام، آرام باش. الله. الله. آها؛ آخی راحت شدم. الله.
الله یعنی چه؟ یعنی علیآقا — استغفرالله؛ والا مثال دارم میزنم. او را نمیشود بفهمیم. میگوید حالا دیگر الان منم علیآقا. آقا ول کن. او، آن درون و ذات من را ول کن. من علیآقاام. خب آخی راحتم کردی.
دیگر اینجا چه کار؟ حتی اسم خاص نمیآورد که بگوید من سامع دارم، باصره دارم؛ اینها را نمیگوید. میگوید من علیآقاام؛ کلّی میگوید. توجه کردید؟ آن عنوان، آن هویّت اوست، آن ذات اوست. عنوان است این علی. ولی این نیست که عین آن حقیقتالحقایق، عین این عنوان او باشد. برای اینکه بتوانی اشاره کنی به او. همین بتوانی اشاره کنی. او.
از درک عنوان هم عاجزی؛ اسماء میآیند تا بچشی و برسی
خب حالا میگویم آقا من باز از درک علیآقا هم باز عاجزم. حالا چه کار میکنی؟ این را منشعب میکنی. هو الله؛ یا مثلاً الله تبارک و تعالی.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
همینطور شروع میشود. اسماء میآیند خودشان را نشان میدهند که تو ببینی، بچشی، برسی.
مثال را در نظام هستی پیاده کن؛ جمع هویت و تفصیل قوا
حالا این مثالی که ما در شما زدیم را بیاور در این نظام هستی پیاده کن. اینکه میگوید اینجا مقام جمع و تفصیل را: جمعِ آن هویّت درون خودت، مقام جمعی، آن کمون ذاتت که خودت هم از آن بیخبری. آن را میگوید در کنار چه ببین؟ تفصیل. تفصیل یعنی جدا جدا: گوش یک طرف، چشم یک طرف، عروق یک طرف، دست یک طرف، پا یک طرف. میگوید اینها را با هم ببین.
دیگر مثالی آسانتر از این نداشتم که این بچهها هم بفهمند، بزرگترها هم همه بفهمید. میگوید این نظام هستی را همه را یک حقیقت واحده ببین. وحدت را با کثرت ببین. کثرت را با وحدت. یعنی این. یعنی آسمان را جدای از خدا نبین؛ خدا را جدای از آسمان؛ زمین را جدای از خدا نبین؛ خدا را جدای از زمین؛ ملائکه را یک چیزی جدا. چه؟ اضافهٔ مقولی نبین؛ اضافهٔ اشراقیه ببین. یعنی تجلّی آن نور محضاند.
«ٱللَّهُ نُورُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ» (نور/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا نور آسمانها و زمین است.
آسمان یک تلألؤ است، یک تجلّی است، یک ظهور آن حق است. زمین یک ظهور است. تو، تو حضرتعالی.
نون کسر و منکوس؛ أرذل العمر و رجوع به نور اصلی
انسان که میشود طولانی، نون کسر و منکوس میشود؛ پیر میشود؛ هی افتاده میشود، افتاده میشود؛ أرذل العمر برایش پیش میآید؛ آلزایمر میگیرد. آیهٔ پنج سورهٔ حج. چند جلسه دربارهاش حرف زدیم. آلزایمر در آن آیه آمده و میرود بهسمت چه؟ حل شدن؛ یعنی در حقیقت بهسوی او راجعاند. میرود بهسمت آن نور اصلی؛ چون این پرتویی از اوست.
«وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّىٰ وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَىٰٓ أَرْذَلِ ٱلْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِنۢ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْـًٔا» (حج/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از شما کسی است که جانش گرفته میشود، و از شما کسی است که به پستترین [دورهٔ] عمر بازگردانده میشود تا پس از دانستن چیزی نداند.
«إِنَّآ إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما بهسوی او بازمیگردیم.
خب اصلاً ورود به کتاب نکردیم. به هر حال مقدمهای چیدیم انشاءالله برای جلسهٔ بعد.
برکت نوجوانان؛ خانه و مسجد و هیئت بیبچه برکت ندارد
خدا برکت این بچهها را، این نوجوانها را از ما نگیرد. هیئتها و مساجدی که از این نوجوانها خالیاند، خانههایی که از نوجوانها و بچهها خالی است، برکت ندارد. خانهای که بیبچه است برکت ندارد. مسجدی که بیبچه است برکت ندارد. هیئتی که بدون بچه است برکت ندارد.
امشب یکی از بهترین شبهای سال این هیئت برای من شد. هی مثل خودم پیر فرتوت جمع میشویم دور هم — جسارت به شما نشود. کار از کار گذشته. ولی شماها.
داستان کلنگ علامه حسنزاده؛ قریبالعهد به مبدأ
یک داستان کوچولو سیثانیهای بگویم؛ قدر خودتان را شماها بدانید. علامه حسنزاده؛ اینجا هم البته قبلاً گفتهام.
دیدید میخواهند جایی را افتتاح کنند، یک بزرگی، ریشسفیدی، آدم دستبهخیر و پاکی را میآورند میگویند شما مثلاً کلنگ اول را بزن یا مثلاً روبان را شما. حضرت علامه را دعوت کردند: میخواستیم مسجدی احداث کنیم؛ شما بیا اینجا را کلنگ اول را بزن. جمع شدند جماعت همه. علامه حسنزاده هم قبول کرد آمد.
روزی که میخواستند کلنگ اول را بدهند دست علامه بزند، فریاد زد تو جماعت که: آی مردم، دوست دارید کسی کلنگ اول را بزند که از همهٔ ما به خدا نزدیکتر است؟ گفتند بله. چه بهتر از این. فرمود: میخواهید کسی این کلنگ را بزند که از همهٔ ما پاکتر است؟ بله. چه کسی بهتر؟ میخواهید کسی این کلنگ را بزند که قریبالعهد به مبدأ از همهٔ ما، به مبدأ هستی از همه نزدیکتر است؟ بله؛ کی بهتر از او؟ میخواهید کسی کلنگ بزند که از همه دستش پربرکتتر است، برکتش بیشتر است؟ بله، بله، ما همین را میخواهیم.
حضرت علامه رفتند تو دل جمعیت، دستِ بچهترین بچه را گرفتند آوردند. دستهٔ کلنگ را دادند دستشان. خودشان هم کمکش کردند. گفتند بلند کن یاعلی؛ با همدیگر زدند به زمین. گفت این قریبالعهد به مبدأ از همهٔ ماست. این بچهها.
متأسفانه چون مساجد قدر این بچهها را نمیدانند، هیئت نمیدانند، این بلا سر اسلام دارد میآید. خدا حق شما پاکان درگاه خدا را، نوجوانها را، به ما پیرمردها حلال کند.
ختم جلسه
ورود به متن کتاب امشب نشد؛ مقدمه چیده شد برای جلسهٔ بعد: مقام جمع و تفصیل به زبان علمی، از روی ممد الهمم. تا آن هنگام، همین مثال را در خودتان بچشید. علیآقا را با همهٔ شؤونش یک حقیقت ببینید؛ عالم را نیز. وحدت را در کثرت ببینید و کثرت را در وحدت. این لقاء است نزد اهل معرفت؛ نه علم فکری.
«وَٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ستایش از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است.
صلوات بفرستید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.