ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 038

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

افتتاح جلسه با صلوات خواجه نصیر و هدیه به امام عصر

جلسۀ امشب را با قطعه‌ای از صلوات معروف خواجه نصیرالدین طوسی آغاز می‌کنیم؛ همان صلواتی که از آموزه‌های معنوی آل‌الله برخاسته است و خواجه، آن عالم بزرگ امامیه، آن را بر صاحب امر عرضه کرده است. از میان اوصاف چهارده‌معصوم، امشب این فقره را می‌خوانیم:

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ وَزِدْ وَبَارِكْ عَلَىٰ صَاحِبِ ٱلدَّعْوَةِ ٱلنَّبَوِيَّةِ وَٱلصَّوْلَةِ ٱلْحَيْدَرِيَّةِ وَٱلْعِصْمَةِ ٱلْفَاطِمِيَّةِ وَٱلْحِلْمِ ٱلْحَسَنِيَّةِ وَٱلشَّجَاعَةِ ٱلْحُسَيْنِيَّةِ وَٱلْعِبَادَةِ ٱلسَّجَّادِيَّةِ وَٱلْمَآثِرِ ٱلْبَاقِرِيَّةِ وَٱلْآثَارِ ٱلْجَعْفَرِيَّةِ وَٱلْعُلُومِ ٱلْكَاظِمِيَّةِ وَٱلْحُجَجِ ٱلرَّضَوِيَّةِ وَٱلْجُودِ ٱلتَّقَوِيَّةِ وَٱلنَّقَاوَةِ ٱلنَّقَوِيَّةِ وَٱلْهَيْبَةِ ٱلْعَسْكَرِيَّةِ وَٱلْغَيْبَةِ ٱلْإِلَٰهِيَّةِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، درود و سلام بفرست و بیفزای و برکت ده بر صاحب دعوت نبوی، و صولت حیدری، و عصمت فاطمی، و حلم حسنی، و شجاعت حسینی، و عبادت سجادی، و مآثر باقری، و آثار جعفری، و علوم کاظمی، و حجج رضوی، و جود تقوی، و نقاوت نقوی، و هیبت عسکری، و غیبت الهی.

«ٱللَّهُمَّ عَجِّلْ فَرَجَهُ وَسَهِّلْ مَخْرَجَهُ وَٱجْعَلْنَا مِنْ خَيْرِ أَعْوَانِهِ وَأَنْصَارِهِ وَشِيعَتِهِ وَٱلْمُسْتَشْهَدِينَ بَيْنَ يَدَيْهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، فرج او را شتاب بخش و خروجش را آسان گردان و ما را از بهترین یاران و انصار و شیعیان او و از شهیدشدگان در برابر او قرار ده.

«ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ ٱلزَّمَانِ. ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ ٱلزَّمَانِ. ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ ٱلزَّمَانِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فریادرس از توست، ای صاحب‌زمان. فریادرس از توست، ای صاحب‌زمان. فریادرس از توست، ای صاحب‌زمان.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ يَا أَهْلَ بَيْتِ ٱلنُّبُوَّةِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر شما، ای اهل بیت نبوت.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.

این مجلس را هدیۀ پیشگاه حضرت حجت می‌کنیم؛ از اتباع متعهدی که حامل آیات و نشانه‌های آن حضرت‌اند. در این شب پر از حزن و اندوه، هر کجا تشریف دارند حالشان خوب باشد و سایر جمع ما را دعا کنند. صلواتی قرائت بفرمایید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

چرا امشب بحث هفتگی لقاءالله را ادامه نمی‌دهیم

به فضل الهی وارد بحث می‌شوم. قریب به چهل جلسه است که شب‌های جمعه پیرامون موضوع لقاءالله سخن می‌گوییم؛ بر اساس رسالۀ لقاءالله حضرت استاد، علامه حسن‌زادۀ آملی، علیه‌الرحمة. کیفیت ضبط امشب معلوم نیست به چه صورت درمی‌آید؛ می‌ترسم اگر همان بحثی را که وعده داده بودم ادامه دهم و درست ثبت نشود، سیر کسانی که بحث را دنبال می‌کنند منقطع گردد.

لذا اجازه بدهید امشب، با توجه به شهادت امام صادق علیه‌السلام، نکته‌ای بیان کنیم و البته یک جمع‌بندی نیز پیرامون این قریب به چهل جلسه‌ای که دربارۀ لقاءالله سخن گفته‌ایم داشته باشیم. منبر را دو بخش می‌کنیم: بخش اول پیرامون امام صادق علیه‌السلام و لقب مسلّطِ معاصر ایشان؛ و آثار حضرت را در بخش دوم منبر قرار می‌دهیم که مربوط به بحث هر هفتۀ ماست. اگر بخش دوم به‌تمامی پیش نرفت، دست‌کم حلقۀ بحث قطع نشده باشد.


این منبر را جلسۀ درس بگیرید نه خطابۀ اقناعی

خواهشم از عزیزان این است که آنچه بیان می‌شود حرف بنده نیست؛ برخاسته از فرمایش بزرگان اهل معرفت است: عالم جامع‌الاطراف، حضرت استاد علامه حسن‌زاده؛ شیخ‌الرئیس ابوعلی سینا؛ و ذوفنون معاصر ما. لذا این جلسه را به آن حالت منبر متداول و صحبت‌های اقناعی و خطابی نبینید. جسارت می‌کنم: به منزلۀ جلسۀ درس بگیرید؛ نشسته‌ایم سر سفرۀ علامه.


صلوات خواجه نصیر خلاصۀ نهج‌الولایه است

همان‌طور که در ابتدای صحبت توجه داشتیم، این صلوات، صلوات خواجه نصیر طوسی است؛ یکی از اعاظم فقها و علمای امامیۀ ما. ایشان بسیار باعظمت‌اند و آثار سنگینی دارند. این عالم بزرگوار صلواتی دارند معروف به صلوات خواجه نصیر. آنچه تلاوت شد برخاسته از آموزه‌های معنوی‌ای است که خود آل‌الله به ما فهمانده‌اند.

اگر کسی رسالۀ نهج‌الولایۀ استاد حسن‌زاده را خوانده باشد، می‌بیند که خلاصۀ آن رساله در واقع همین صلوات خواجه نصیر است: از ابتدا که به خدمت امام عصر، از سمت حضرت حق، درود و سلام و صلوات را نثار می‌کنی.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ وَزِدْ وَبَارِكْ عَلَىٰ صَاحِبِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، درود و سلام بفرست و بیفزای و برکت ده بر صاحب او.

این «صاحب»، امام عصر ماست. صاحب چیست؟ صاحب دعوت نبویه، صولت حیدریه، عصمت فاطمیه، حلم حسنیه، شجاعت حسینیه، عبادت سجادیه، مآثر باقریه، آثار جعفریه، علوم کاظمیه، حجج رضویه، جود تقویه، نقاوة نقویه، هیبت عسکریه و غیبت الهیه.

«مآثر» جمع مأثره است؛ یعنی برگزیده‌ها، آثار ماندگار. اتفاقاً اثری هم هست که عنوان مآثر دارد. یعنی آنچه در دین ما برگزیده است؛ حرف اول را این‌ها می‌زنند. مآثر باقریه یعنی برگزیده‌هایی که به دست امام باقر علیه‌السلام تبدیل و تثبیت شد. وقتی به امام صادق می‌رسد، می‌گوید صاحبِ آثار جعفریه. جعفری یعنی امام صادق. چرا بعد از مآثر باقریه می‌گوید آثار جعفریه، و بعد علوم کاظمی، حجج رضوی، جود تقوی، نقاوة نقوی، هیبت عسکری و غیبت؟ چرا خصوصِ «آثار» برای امام صادق؟

اجازه بفرمایید برای اینکه خوب جا بیفتد، یک سیر تاریخی خدمت شما عرض کنم.


هجوم به میراث اهل‌بیت؛ دوست از ترس نگفت و دشمن از بغض

می‌دانید که اهل‌بیت علیهم‌السلام آنچه فرمودند به‌شدت مورد هجوم قرار گرفت؛ تا جایی که علامه امینی می‌فرماید: از ناحیۀ دشمنان که تحت فشار بودند، دشمن به جهت بغضش آثار آن‌ها را بیان نکرد؛ دوست به جهت ترسش و تقیه‌اش بیان نکرد.

مثلاً نهج‌البلاغه؛ همین نهج‌البلاغۀ امیرالمؤمنین که سید رضی جمع‌آوری کرده. خودم از حضرت استاد شنیدم که آنچه از امیرالمؤمنین به دست آمده، در تفحص و تجسسی که اهل فن می‌کردند، صد برابر نهج‌البلاغه است که توانستند به دست بیاورند. صد برابر همین یک جلد که ما در اختیار داریم. آثار ما حالا ماشاءالله؛ لکن می‌دانیم چه اندازه از آن پنهان مانده است.


فرصتی که دعوای بنی‌عباس و بنی‌امیه برای امام صادق ساخت

از حیث دعوای میان بنی‌عباس و بنی‌امیه، یک فرجه‌ای، یک فرصتی ایجاد شد؛ می‌شود گفت اهل‌بیت یک اتاق خالی پیدا کردند. بنی‌عباس اول با شعار خونخواهی امام حسین علیه‌السلام بلند شدند؛ وگرنه خونخواه ارباب نبودند. هدفشان ریاست بر اهل ایمان و ممالک اسلامی بود. از آن ریاست می‌خواستند؛ هدفشان مملکت‌داری بود. اما شعارشان خونخواهی امام حسین بود.

بسیاری از روایاتی که جعل شده یا غلوی که دربارۀ کربلا به دست رسیده، کار بنی‌عباس است. مثلاً در یکی از مقاتل قدیم — اگر اشتباه نکنم ناسخ‌التواریخ، که از مقاتل کهن ماست — خواندم که یک میلیون و هشتصد هزار نفر در کربلا روبه‌روی اباعبدالله ایستادند. ما حدود دویست مقتل معتبر داریم؛ این‌ها را به فضل الهی دیده‌ام و زمانی با دوستان مقتل‌شناسی کار می‌کردیم. خب یک میلیون و هشتصد هزار نفر در کربلا جا نمی‌شود. این غلو است. یا اینکه امام حسین به قد شمشیر زد و جوی خون در کربلا راه افتاد. این‌ها غلو شده به دست بنی‌عباس. حرف‌هاشان این است. تا می‌توانستند بنی‌امیه را کوبیدند تا از پا درشان کنند.

در ابتدای کار، بنی‌عباس با اهل‌بیت خوب بودند. «خوب بودن» یعنی خیلی کاری به کارشان نداشتند. لذا امام صادق توانست فرصتی، تنفسی بگیرد و دانشگاه و حوزه‌های علمیه و تدریس را شروع کند؛ تا آثار جعفریه آغاز شود. ما می‌گوییم رئیس مذهب از این حیث است. وگرنه بعداً، خصوصاً از زمان موسی بن جعفر علیه‌السلام به بعد، تهمت‌ها و سخن‌چینی‌ها و بدگویی‌ها از اهل‌بیت نزد حاکمان زیاد شد و آنان تحت فشار و شکنجه قرار گرفتند؛ و مخصوصاً از زمان امام هادی علیه‌السلام به اوج رسید. ولی اول، این‌ها با اهل‌بیت کاری نداشتند. امام صادق آمد دانشگاه راه انداخت، حوزه راه انداخت، درس و بحث راه انداخت.


ما خلقت الجن والإنس إلا لیعبدون؛ عبادت یعنی معرفت

می‌دانیم قرآن می‌فرماید:

«وَمَا خَلَقْتُ ٱلْجِنَّ وَٱلْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» (ذاریات/۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و جن و انس را نیافریدم جز برای اینکه مرا بپرستند.

تمام مفسران ما فرموده‌اند که این «لیعبدون» را به «لیعرفون» گرفته‌اند؛ عبادت را به عرفان معنا کرده‌اند. عبادت بی‌معرفت، صورت است. لذا در شب قدر فرموده‌اند بالاترین و افضل اعمال، تحصیل علم و معرفت است؛ نه اینکه عبادت را کنار بگذاریم، بلکه مغز عبادت معرفت است. رسول‌الله نشست و حلقۀ درس و بحث و تألیف گشود و به هر عبادتی تشویق کرد. شاگرد پرورد، مجلس علم تشکیل داد، به نوشتن واداشت. اما متأسفانه میان ما رونق این چیزها کم شده است. هیئت هست، روضه هست، منبر خطابی هست؛ حلقۀ درس و سفرۀ معرفت کم‌رنگ شده. امام صادق آمد همین سنت پیامبر را در آن فرجۀ تاریخی زنده کند.


بیش از چهار هزار شاگرد؛ همه شیعۀ اثنی‌عشری نبودند

امام صادق شروع می‌کند. می‌شنویم که بیش از چهار هزار شاگرد گرد حضرت را گرفتند. همه‌شان شیعه نبودند و حتی همه مسلمان هم نبودند. تاریخ را مرور کنید و حساب بزنید: خیلی خوشبینانه نگاه کنیم، حدود هزار و صد نفر از این‌ها شیعۀ اثنی‌عشری بودند. بقیه یا اهل تسنن بودند، یا شیعۀ غیر اثنی‌عشری — مثلاً پنج‌امامی، هفت‌امامی — یا اصلاً مسلمان نبودند. دانشمندان ممالک دیگر بودند که آمده بودند از امام صادق ما غذای علمی بگیرند. حتی بعضی از زنادقه می‌آمدند. این کار علمیِ حضرت است.

از کودکی می‌شنیدیم تنبل‌ترین شاگرد حضرت که بود؟ ابتدا به ذهن جابر بن عبدالله انصاری می‌آید؛ نه؛ جابر بن حیان. جابر بن حیان کی بود؟ پدر علم شیمی. یعنی شیمی را ابداع کرد و اساتید علم شیمی پشت این نام نشسته‌اند. البته مبدع علم شیمی امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود؛ منتها فرصت نکرد بسیاری از آن را جز در قالب اسرار به کسانی چون کمیل بیاموزد. امام باقر به جابر جعفی گفت؛ امام صادق به جابر بن حیان گفت. بسیاری از این‌ها را مردم ظرفیت نداشتند.

امیرالمؤمنین کنار نهر آب نشسته بود و آه می‌کشید. سلمان گفت: یا علی، چه شده آه می‌کشی و به آب نگاه می‌کنی؟ الان ما برای چه آه می‌کشیم؟ یک ماشین شاسی‌بلند از جلویمان رد می‌شود، آه. سکه و دلار بالا و پایین می‌شود، آه. آه ما برای این چیزهاست. حضرت فرمود: این مردم اگر ظرفیتش را داشتند، از این آب برایشان نور تولید می‌کردم. نور. همۀ علم در سینۀ آن‌ها بود. خب امام صادق شروع کرد.


شش هزار و ششصد اصل؛ کتاب مرجع یعنی اصل

در میان شاگردانی که دست به قلم بردند و آثارشان ماند، شش هزار و ششصد «اصل» نوشته شد؛ همه به خط، یعنی کتب خطی. الان می‌گوییم کتاب مرجع، مثلاً جوامع روایی: اصول کافی؛ تهذیب شیخ طوسی؛ من‌لایحضره‌الفقیه شیخ صدوق؛ استبصار شیخ طوسی. این چهار تا کتاب مرجع شیعه‌اند؛ کتب اربعه. اهل تسنن صحاح خود را می‌شناسند — شش یا هشت کتاب — و بحار و کافی و بصائر شیعه را هم می‌آورند. حالا بماند.

ما الان می‌گوییم «مجموع» یا «جامع»؛ آن موقع می‌گفتند «اصل». به کتابی که مرجع آن علوم بود و درسِ اول در آن نوشته شده بود — که همه‌اش را تلامذۀ امام صادق علیه‌السلام اخذ کرده بودند — می‌گفتند اصل. امکان داشت این اصل یک جلد باشد؛ احتمال داشت ده‌ها جلد باشد. مثلاً بحارالانوار صد و ده جلد است؛ یک عنوان دارد در صد و ده جلد. حالا حساب کنید از یک جلد تا ده‌ها جلد. شش هزار و ششصد اصل در همان درس و بحث امام صادق ماند. بقیه‌اش از بین رفت.

از این شش هزار و ششصد اصل در علوم مختلف — حتی به جزم عرض می‌کنم و اگر دوستان بخواهند بعداً برایشان ثابت می‌کنم — حتی در علوم روز امروز ما، امام صادق آن موقع حرف زده است. بسیاری از این‌ها در کتاب‌سوزی‌ها، کتابخانه‌سوزی‌ها، جنگ‌های داخلی، دشمنی‌ها، یا ترسی که در دل شیعیان بود، خاک شد یا سوخت یا از بین رفت.


ثقةالاسلام کلینی و ادعای چهارصد اصل؛ الکافی کافی لشیعتنا

تا حدود هزار و صد سال پیش، شیخ بزرگوار، اولین عالم شیعی که روایات آل‌الله را تألیف کرد و فصل‌بندی نمود، مرحوم شیخ کلینی اعلی‌الله‌مقامه‌الشریف است؛ صاحب کتاب کافی. الکافی اصول دارد، فروع دارد، روضه دارد. امام زمان سلام‌الله‌علیه فرموده‌اند:

«ٱلْكَافِي كَافٍ لِشِيعَتِنَا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کافی برای شیعیان ما بسنده است.

اما چند تایشان در کتابخانه‌مان کافی را داریم؟ فوقش اصول کافی را داشته باشیم. آن کتاب، کتابِ ثقةالاسلام است. اولین کتابِ ثقلِ علمیِ آن روزگار شیعه. ثقةالاسلام آن روز مثل علامه امروز بوده. اینجا نبوده که یکی لباس آخوندی تنش کند به او بگویند حجت‌الاسلام‌والمسلمین. اوه! کی می‌تواند جمعش کند؟ حجت‌الاسلام‌والمسلمین، مخصوصاً اگر بعدش برود آیت‌الله‌والمسلمین شود. لقب را لباس نمی‌آورد. ثقةالاسلام یعنی مورد وثوق اسلام؛ هرچه بگوید حرف اسلام است. یعنی علامه. یک چنین کسی باید روایات آل‌الله را از چهارصد اصل باقی‌مانده فصل‌بندی کند، نه هر کسی که دفتر زده باشد.

خدا خیر بدهد؛ رفتیم محلشان، پدر ایشان را آنجا زیارت کردیم: در آن دهاتِ کُلَین، در فشافویه، حسن‌آباد، نزدیک قم؛ آنجا دفن بود. رفتیم مزار پدر ایشان.

شیخ کلینی، ثقةالاسلام، خودش ابتدای کافی ادعا می‌کند که چهارصد اصل به دستم رسیده. از آن شش هزار و ششصد اصل که همه از بین رفت، چهارصد اصلش رسید به شیخ کلینی؛ برداشت الکافی را نوشت که امام زمان می‌گوید این برای شیعۀ ما بس است. همین یک دانه. که متأسفانه بعد از آن دوباره بسیاری از این اصول از بین رفت. تا الان دیگر معلوم نیست چند تایش مانده باشد؛ مگر در کتاب‌های خطی، مثلاً در کتابخانۀ مرحوم آیت‌الله مرعشی نجفی در قم، بعضاً پیدا شود. آن کتاب‌های خطی که از زمان امام صادق بود در علوم مختلف.


جامع‌الاطراف‌ها را خاک ندهید؛ آخوند ملاصدراست نه هر لباسی

انسانِ جامع‌الاطراف — مخصوصاً این کلمه را به کار می‌برند. امروز دنبال چه کسی هستیم؟ یکی جلوی ما را گرفت؛ آدم قدیمیِ هیئت‌ها و مساجد، با سوز دل گفت: چه کنم، بچۀ بیست‌وهفت‌ساله‌ام از آخوندها زده شده. گفتم: از علامه حسن‌زاده زده شده یا نه؟ مهم این است. ما که آخوند نیستیم؛ آخوند، آخوندِ ملاصدراست. شیخ، شیخ‌الرئیس است. علمی نیست که این‌ها قلم نزده باشند.

الان می‌گوییم علامه حسن‌زاده شیخ‌الرئیس معاصر بود. هزار سال پیش شیخ‌الرئیس بوده؛ چهارصد سال پیش ملاصدرا بوده؛ الان که بود؟ علامه. پشت سر این‌ها راه بیفتید. چه کار به بقیه دارید؟ اصلاً کاری به بقیه نداشته باشید. شیخ اینان، عالم اینان، فرهیختۀ اینان. ایشان کتاب‌هایی داشت که یک دانه‌اش در کل دنیا یک نسخه دست علامه بود.

یک روزی در دانشگاه که درس می‌دادیم، از شصت دانشجوی سر کلاس، یکی‌شان — و نصفی‌شان — اسم علامه را شنیده بودند. دانشگاه تهران، دانشکدۀ فیزیک. چرا باید آثار این‌ها خاک بخورد؟


علم‌الیقین، عین‌الیقین، حق‌الیقین؛ وافی و وسائل و دو میلیون روایت

آمدیم تا اینجا که چه؟ این‌ها جمع شد در این کتاب‌ها. برای مثال عزیزی مثل ملا محسن فیض سه کتاب دارد. بچه‌های عزیز مسجد این کتاب‌ها را بگیرند و بخوانند: علم‌الیقین، عین‌الیقین، حق‌الیقین. سه کتاب از ایشان که اخیراً در یک مجلد چاپ شده. علامه خیلی تأکید کرد این سه کتاب ملا محسن را بگیرید. ملا محسن برجسته‌ترین شاگرد که بود؟ ملاصدرا. ملا محسن فیض آمد اجتهاد کرد؛ به‌جز کافی کلینی، تهذیب شیخ طوسی، من‌لایحضر و استبصار — که صدوق به دعای امام عصر به دنیا آمده بود — آمد وافی را نوشت. وافی یعنی وفا کرد به احادیث اهل‌بیت. گفت این‌ها اجتهاد کرده‌اند، من هم می‌خواهم اجتهاد کنم. روایاتی آورد که در آن‌ها نبود.

بعد شیخ حر عاملی آمد وسائل را نوشت. آن یکی آمد مستدرک‌الوسائل نوشت؛ یعنی تدارک کرد و کاملش کرد. همین‌طور خلاصه، ما دو میلیون روایت داریم.

کسی که فقیه می‌شود، مرجع می‌شود، نگاه نکنید الان صدها آدم در قم دفتر زده‌اند. این‌ها را ول کنید؛ چه کار به این‌ها دارید؟ آن‌هایی که واقعاً دو میلیون روایت را کنار آیات دیده‌اند، در اثر طهارت نفس قدرت استنباط پیدا کرده‌اند، احادیث و روایات را از دل این‌ها استنباط کرده‌اند و بیرون ریخته‌اند. می‌روی با خیال راحت رسالۀ عملیه‌شان را برمی‌داری و عمل می‌کنی. پشت هر کس نباید افتاد.


چرا والآثار الجعفریة؛ میراث اهل‌بیت علم است نه فدک

می‌خواهم نکته‌ای بگویم؛ قسمت اول مجلس ما این بود که چرا «والآثار الجعفریة». خدایا سلام و درودت را بفرست بر صاحب و امام زمان ما؛ صاحب‌زمان ما که صاحب آثار جعفریه است. یعنی آثار به دست امام صادق.

محی‌الدین عربی — علیه‌الرحمة — در مقدمۀ فتوحات و خصوصاً فصوص، که الان قریب به هشتصد میلیون مرید دارد و متأسفانه اکثرش اهل تسنن‌اند — در حالی که علامه حلّی تأکید می‌کند و اثبات می‌کند که ایشان شیعه بوده و از اهل عصمت بوده؛ هی دارند علمای ما را از دست ما می‌گیرند — در همان ابتدای فصوص می‌گوید ما وارث آل محمدیم.

از بحث وارثان اهل‌بیت ببینید: میراث از اهل‌بیت چه بوده؟ در چه به ارث برده‌اند؟ پول اهل‌بیت ارث گذاشتند؟ فدکشان را که گرفتند و بالا کشیدند. هرچه داشتند. ارث اهل‌بیت، علم اهل‌بیت است. لذا الان بزرگان و اندیشمندان جلوی قریب به هزار عنوان کتاب ابن‌عربی زانو زده‌اند.

آن کتاب فصوصش که می‌گوید «اخرج الی الناس»: برو به سمت مردم. پیامبر در یک عنایت صبحگاهیِ روحی به ایشان — نه عین عبارات مثل قرآن، معانی این عبارات که در بیست‌وهفت فصِ فصوص الحکم ریخته شده — به ایشان القا می‌کند. چه ارتباطی با پیامبر. پیامبر به او می‌گوید برو به سمت مردم، این کتاب را در اختیارشان قرار بده تا منتفع شوند.

بعد امام ما باید نامه بزند به گورباچفِ آن زمان: اندیشمندان شما را بفرستید؛ آن کله‌گنده‌هایتان را، آن‌هایی که پایه‌ها و کرسی‌های تراز اول علم شمایند، بفرستید سر کتاب‌های ابن‌عربی ما، ملاصدرای ما، شیخ حر عاملی ما. اسم ببرد از فصوص و فتوحات. امام ما. ما بسیجی‌ها دم از بنیانگذار جمهوری اسلامی می‌زنیم؛ ما انقلابی هستیم به خدا. چند تا از این کتاب‌هایی که امام، اندیشمندان عالم را به شرح و مطالعهٔ آن دعوت کرد، در رفِ خانه‌مان می‌گذاریم؟ اصلاً دنبالش را گرفتیم؟

یکی هم که آمد این کتاب‌ها را باز کند — که من به شما بگویم این کتاب‌ها کتاب وجودی خودت را باز می‌کنند و تو را به خودت می‌شناسانند — تو پس می‌زنی. خودت سرت کلاه می‌رود. بعد می‌گویی فقیه وارد محشر می‌شوی. آنجا ارزش‌ها به علم است. امام خمینی به سران علم دنیا نامه می‌نویسد که بیایید سر سفرۀ ابن‌عربی و ملاصدرا؛ ما که دم از امام می‌زنیم، خودمان این سفره را باز نکرده‌ایم. ارث اهل‌بیت علم است؛ اگر علم را از دست بدهی، فدک را هم که پس بگیرند چیزی در دستت نیست.

«يَرْفَعِ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مِنكُمْ وَٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْعِلْمَ دَرَجَٰتٍۢ» (مجادله/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا کسانی از شما را که ایمان آورده‌اند و کسانی را که دانش داده شده‌اند درجاتی بالا می‌برد.

ارزش به علم است. تازه خود علما اعتبار دارند به علمشان. علمشان درجه می‌آورد. حتی انبیا هم به علمشان برتری یافته‌اند. علم حرف اول را می‌زند. تمام.


سنجاق به بحث لقاءالله: برگزیده‌ترین القای امام صادق معرفت نفس است

حالا بحث ما چه بود؟ این آثار جعفریه چرا در صلوات خواجه نصیر آمده؟ می‌خواهم یک زرنگی بکنم. با توجه به اینکه بحث ما شرح جملۀ «لا إله إلا الله» بوده و الان به جهت شهادت امام صادق موضوع دیگری پیش گرفته‌ایم، یک سنجاقی بگذاریم اینجا و به مباحث قبلی‌مان وصل کنیم.

اگر از بندهٔ حقیر — که سی سال جسارت می‌کنم شاگردی کنم و در حضورش خجالت می‌کشیم؛ مثل بچه‌اش می‌مانیم؛ واقعاً خجالت می‌کشم. سی سال منبرگردی، عالم‌گردی، کتاب‌گردی؛ این‌طور رفتیم تا گرد این‌ها به ما بخورد — اگر بپرسید که در میان همۀ آثار جعفریه یا مآثر باقریه، آن سرِ سبد چه بود؟ اثر برگزیده. در میان این برگزیده‌ها چه مضمون، چه جمله، چه مفهوم، چه معنا، چه القایی، مهم‌ترین القاء از امام صادق بوده؟ چه حقیقتی را امام صادق خواست از سر دلسوزی به رفیقان و دوستانش القا کند؛ آن مهم‌ترین چیزی که الان ما در نشئۀ طبیعت باید دنبالش باشیم و در معارف دنبالش بگردیم؟ آن را می‌خواهم برایتان بگویم.

از خودِ الله بگیرید، از پیامبر بگیرید که عقل کل نظام هستی است و اتحاد وجودی با صادر اول پیدا کرد؛ بیایید تا امیرالمؤمنین که عقل اول بود؛ حضرت زهرا که نفس کل بود؛ بیا تا امام حسن که — در حدیث قدسی آمده خداوند فرمود تمام عقل را به امام حسن بخشیدم — بیا تا امام حسین که همۀ محاسن و خوبی‌ها را خدا به او بخشیده. همه‌شان همین مضمون و معنا را القا کرده‌اند. لکن لحن فرق می‌کند.


پیامبر: معرفة النفس أنفع المعارف

مثلاً پیامبر با این لحن فرموده است:

«مَعْرِفَةُ ٱلنَّفْسِ أَنْفَعُ ٱلْمَعَارِفِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شناخت نفس، سودمندترین شناخت‌هاست.

معرفت نفس پرسودترین معارف است. مثل اینکه الان شما پولی بگذارید بانک، می‌گردید کدام بانک بیشتر سود بدهد؛ اقلاً می‌برید همان‌جا می‌گذارید. خب الان پیامبر دارد می‌گوید تمام این معارف، أنفع — بر وزن أفعل — پرسودترینش معرفت نفس است. یعنی خودت را بشناس. خیلی شیرین می‌فرمود: معرفة النفس.


امیرالمؤمنین: من عرف نفسه فقد عرف ربه

امیرالمؤمنین با این لحن می‌فرمود:

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که خود را شناخت، پروردگار خود را شناخت.

عرفه، عرفان. فرق عرفان با علم چه بود؟ در آن شرح، در ماه مبارک رمضان که بیست جلسه سخن گفتیم و وعده دادیم ان‌شاءالله سال بعد بیست در بیست بشود — یعنی چهارصد — در یکی از آن جلسه‌ها عرض کردیم که معرفت، تکرار علم است. علم به یک‌باره است؛ به یک‌باره می‌آید. اما اگر کسی قبلاً علم به حقیقتی داشته، شناخت داشته، می‌دانسته، بعد بیایند دوباره به او یادآوری کنند، به این می‌گویند معرفت. پس معرفت نفس یعنی یادآوریِ آنچه در نهاد تو به ودیعه گذاشته‌اند، نه اختراع یک علم تازه از بیرون. یعنی آنچه نسبت به خودت می‌خواهی بیابی، قبلاً به تو الهام شده. تو غریبۀ این خانه نیستی؛ کلید را گم کرده‌ای.


الهام از جنس وحی است؛ نه وحی تشریعی

در بحث الهام چند جلسه حرف زدیم. الهام یعنی چه؟ الهام از جنس وحی بود؛ منتها نه وحی تشریعی. وحی تشریعی با خاتم‌الانبیا تمام شد. وحی به عبارتی نبوت انبایی. نابع می‌شوی؛ نبی می‌شوی به مبالغه؛ بسیار باخبر می‌شوی از عالم، از هوای عالم. تو هم به نبوت انبایی می‌رسی؛ تو هم نبی می‌شوی. همان نسبتِ باخبر شدن از عالم.

قبلاً در وجود خودت مندمج شده؛ در آن احدیت و سرّ و کمون ذاتت. احدیت وجودت که تمام این هوای وجودی مندمج و مستجن و مندرج در آن است. به یک عبارت: ربّ وجودی‌ات. اگر بخواهیم سرخط بشویم: همه آنجا بوده.

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که جان خود را شناخت، پروردگار خود را شناخت.

هرکس جان خودش را بشناسد، فقط ربّش را می‌یابد. خب این رب چیست؟


صد وجه شیخ احمد احسائی؛ ربّ خودت نه الله

الان چند وجه از این حدیث را می‌توانیم بیان کنیم. رساله‌ای که یک دانه‌اش را آوردم نشانتان دادم از شیخ احمد احسائی بود؛ بدون شک صد وجه از این حدیث را بیان کرده:

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که خود را شناخت، پروردگار خود را شناخت.

یک وجهش این است: ربّ خودت را می‌شناسی، نه الله را. حواست باشد. آن کسی الله را می‌شناسد که برسد به الله؛ که ربّ پیامبر است. این‌ها را چگونه جمع می‌کنند؟ این‌ها در طول هم‌اند. یک حقیقت‌اند اما شؤون متعدد یک حقیقت‌اند. قبلاً عرض کرده بودیم.


یا أیها الإنسان إنک کادح إلی ربک کدحا فملاقیه

آیۀ شش بود؛ اول به ذهنم هشت آمد، بعد آیه شش. سوره را اول به یاد نیاوردم؛ انشقاق است:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلْإِنسَٰنُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًۭا فَمُلَٰقِيهِ» (انشقاق/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای انسان، تو به‌سوی پروردگارت سخت در تلاشی، پس او را دیدارکننده‌ای.

می‌فرماید: ای انسان، تو رونده‌ای همراه با سختی. به کجا می‌روی؟ به‌سوی ربّت. همۀ آدم‌ها دارند می‌روند به‌سوی پروردگار خودشان. که چه بشود؟ کدح هم دوباره ترکیب می‌کند با سختی. چرا من باید سختی ببینم در دنیا؟ چون قرار است اتفاقی بیفتد: فملاقیه؛ قرار است آن ربّ خودت را ملاقات کنی. ربّ تو آن حصۀ وجودی توست؛ سرّ تو، سرّ سرّ تو. آن کانال و جدول وجودی‌ات که مرتبط است با دریای لایتناهی وجود از سمت حضرت حق. هر کس از همان جدول سیراب می‌شود که در وجودش باز شده؛ و همان جدول، ربّ اوست. یکی از این کانال به اسم صبّار وصل است، یکی به اسم دیگر. لقاء، ملاقات همان رب است که در تو دولت گرفته؛ نه اینکه هر کس فردا الله را — به همان معنا که پیامبر الله را ملاقات می‌کند — ملاقات کند.


ربّ تو در انتها الله است؛ پیامبر به لقاءالله می‌رسد

قرآن می‌فرماید:

«وَأَنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ ٱلْمُنتَهَىٰ» (نجم/۴۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینکه پایان و منتهای همه به‌سوی پروردگار توست.

و نیز:

«إِنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ ٱلرُّجْعَىٰٓ» (علق/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی بازگشت به‌سوی پروردگار توست.

ربّ تو در آن انتها قرار گرفته که الله است. لذا پیامبر به لقاءالله می‌رسد. بقیه در طول آن‌اند. آن‌ها می‌روند ربّ خودشان را ملاقات می‌کنند. اگرچه بازگشت همه به‌سوی ربّ توست که الله است. این را اولین جلسه‌ای که شب شهادت بودیم گفتیم؛ بعد از آن سی جلسه است داریم حرف می‌زنیم.


اسمی که در تو دولت گرفته ربّ توست

از آن اسمی از اسماء لایتناهی حضرت حق که قرآن می‌فرماید:

«وَمَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ» (مدثر/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سپاهیان پروردگارت را جز او کسی نمی‌داند.

اصلاً انتها ندارد. جنود، لشکریان حضرت حق‌اند که اسماء الهی‌اند؛ لا تعدّ و لا تحصی. اصلاً شمارش نمی‌شوند چون خدا لایتناهی است، اسم‌هایش هم.

حالا می‌فرماید آن اسمی از میان این اسماء که در وجود تو دولت گرفت، سلطنت گرفت، سلطان وجود شد، تو شدی. آن شد دولت وجود تو را به دست گرفت؛ احاطۀ وجودی بر تو پیدا کرد که تو شدی مظهر آن اسم. ما چون ضعیف‌هستیم و صله و سعۀ وجودی نداریم، می‌توانیم مظهر یک اسم — یا حداکثر دو اسم — بشویم. اما اهل‌بیت تمام اسماء را مظهر شدند.


و علّم آدم الأسماء کلها؛ اشیا اسماء الله‌اند

«وَعَلَّمَ ءَادَمَ ٱلْأَسْمَآءَ كُلَّهَا» (بقره/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همۀ نام‌ها را به آدم آموخت.

آدم علی‌الاطلاق هم که امام عصر ماست. آن اسماء را برد. برای اینکه بفهمی، اباعبدالله جای اشیا را اسماء الله گذاشت؛ یعنی اشیا اسماء الله‌اند. ظهور حضرت حق شده‌اند این اشیا. من و تو شیء هستیم یا نه؟ ما شیئیم دیگر؛ یکی از اشیا. هیچ‌چیز نیستیم؟ نه. هیچ‌چیزی نیست که از تسبیح و حمد خالی باشد؛ قلوب مشغول به تسبیح و حمد خداست. ما هم شیئیم. پس ما هم که شیئیم اسم الله‌ایم.

و علّم آدم الأسماء یعنی الاشیاء کلها. خدا به آدم همۀ حقیقت همۀ اشیا را یاد داد. یعنی باطن تو را امام می‌داند. آدم را می‌داند. آدم علی‌الاطلاق زمان ما امام عصر ماست که در مشرق آن‌سو و مغرب آن‌سو هست.

حالا ما در این مسیر، آن اسمی از خدا که در وجودمان جا افتاد — که کانال ارتباطی ما با حضرت حق باشد — آن می‌شود ربّ ما. کدام اسم در من و تو دولت گرفته، سلطان گرفته؟


اگر اسم صبّار در تو سلطان شد، ربّت را صبور ملاقات می‌کنی

یکی از اسماء خدا «صبّار» است؛ صبّار: به‌شدت صبرکننده. کی اینجاست خیلی صبّار — یا صبور، حالا تخفیف بدهیم بگوییم صبور. اگر این اسم در وجودش بیش از اسماء دیگر سلطنت پیدا کرده، ربّش همان است. وقت ملاقات خدا، خدا را در جایگاه صبوری ملاقات می‌کند. ملاقات ربّش این‌چنین می‌شود. همۀ این‌ها برای این است که بفهمی چه ربّی را می‌خواهی ملاقات کنی.

آقا فردا بانگ مرگ برآمد: خواجه مرد. خب ما مردیم. برای چه ملاقات کردن؟ قطعاً رب را ملاقات می‌کنم. خب ربّ من چیست؟ می‌گوید من عرف نفسه فقد عرف ربه. هرکس نفسش را شناخت، پروردگارش را شناخت.

این لبّ مذهب است که سرش شروع کردیم. تمام این خلاصه، زبده، چکیده، محصَّل آن، دیگر آن اصل است. اصلِ اصلِ اصل. بگوییم کل سرسبد معارف آل‌الله — که توسط همۀ آل‌الله گفته شده — معرفت نفس است. و امام صادق خودش را کشت تا به یارانش همین را تفهیم کند.


امام صادق: گمشدهٔ مؤمن معرفت نفس است

فرمایش پیامبر با آن لفظ بود؛ امام صادق با این لفظ فرمود: گمشدهٔ مؤمن معرفت نفس اوست. معرفت نفس گمشدهٔ مؤمن است. امام صادق فرمودند. گمشدهٔ ما معرفت نفس است. باید شروع کنیم. دارد دیر می‌شود. چه میزان خودمان را شناختیم؟


معرفت نفس ملاقات رب را آسان می‌کند؛ اگر رب را نشناسی بازمی‌گردانندت

اگر آن آیه می‌فرماید — حالا من مباحثی که می‌خواستیم به آن برسیم، آن علت، آن نکتۀ دوم که گفتم از تمام مباحث تا حالا مهم‌تر بوده، بخش اولش را گفتیم؛ بخش دومش را می‌گفتم و نگفتم دیگر. چون جلسۀ امشب مزدوج شده، اگر می‌خواستم خود این مطلب را بی‌مقدمه ببرم جلو، عده‌ای گیج می‌شدند: این آقا چه می‌گوید؟ مقدمه‌ای چیدم که آن‌ها هم همراه شوند؛ در عین حال در حقیقت مروری بر مباحث گذشتۀ ما باشد.

این معرفت، معرفت نفس، منتج می‌شود به حرکت به‌سوی پروردگار تو، و کارت را در ملاقات با پروردگار آسان می‌کند. وقتی رسیدی به مرگ، به پروردگار خودت، باید خدا را بشناسی یا نه؟ خدا می‌گوید من کیم؟ حدیثش را خوانده‌ایم. باید بشناسی یا نه؟ اگر بشناسی و بگویی تو پروردگار منی، آن‌گاه تو را به آرامش می‌برند. اگر ربّت را نشناسی، می‌گویند برگرد. بازدهی‌اش این است. این‌قدر شناخت نفس مهم است.

وقت من گذشت؛ اجازه بدهید اینجا فرود بیایم.


اسوۀ امام عصر مادرش زهراست؛ نفس کل فاطمه است

از حیث اهمیت این موضوع، حتی امام عصر هم آنجا که می‌فرمود بهترین الگو و اسوه برای من مادرم زهراست — مادرش زهرا در مسیر معرفت نفس پیش روست. فصّ عصمت، یکی از کلمات فاطمیۀ علامه حسن‌زاده را دو سال پیش در فاطمیه با هم کار کردیم. آنجا اثبات کرد نفس کل حضرت زهراست. تمام ادعای مقام پرورش عالم به دست اوست. عقل کل امیرالمؤمنین است، یا عقل اول که مقام کلی است؛ نفس کل حضرت زهرا. اگر امام عصر اسوه‌اش را مادرش می‌گیرد، یعنی مسیر معرفت نفس از فاطمه می‌گذرد. الگو را باید شناخت؛ و شناخت الگو بدون شناخت نفس ممکن نیست. پس باز هم به همان در بسته می‌خوری: نفس.

باز می‌گوید کل چیست؟ شما بفرمایید: نفس کل. آخه الان نفس چیست که نفس کل الگویمان، اسوۀ ما شده؟ خب باید بشناسیم یا نه؟ ببینید یعنی هر طرف می‌روید برخورد می‌کنید به نفس؛ تا زیر نشده باید برویم سراغش.


گریهٔ امام حسین در کربلا و دیوار خانۀ امام صادق

هرچه آقا گفت سنگش زدند. همۀ خلفای از آل‌الله دلسوز حال امتشان بودند. می‌خواستند به این‌ها بفهمانند؛ این‌ها سنگشان زدند. اصلاً معنای گریۀ امام حسین در کربلا چیست؟ مگر امام حسین عاشق شهادت نیست؟ «سیفی اخذینی»؛ شمشیر مرا دریابید؛ با تمام وجودش طلب کرده که شمشیرها محاصره‌اش کنند. خب این که عاشق شهادت است چرا در کربلا گریه می‌کند؟ یعنی مرا نزنید؟ نخیر. می‌گوید تو داری پایه‌ای را می‌زنی که روی آن ایستاده‌ای. تو داری کسی را می‌زنی که در روز غدیر به او «نه» گفتی. اصلاً اگر آن روز تو نبودی، تو داری خودت را می‌زنی. تو داری آن پایه‌ای که روش وایستاده‌ای را می‌زنی. خودت را داری می‌زنی، نه مرا. من که عاشق شهادتم.

این جهل اول چه بلایی سر امامان ما آورد که امام حسین هفت بار در کربلا استغاثه کند و استغاثۀ آخر را به نوحۀ خودش بگوید. کسی هم نرفته با آقا گوش دهد؛ با سنگ جوابش دادند. گریه از ترس مرگ نبود؛ گریه از این بود که امت پایۀ خود را می‌زند و نمی‌فهمد. همان جهلی که در کربلا شمشیر شد، در خانۀ امام صادق نیمه‌شب از دیوار بالا آمد.

آخه چرا امام صادق، شیخ‌الائمه، که از همه سنّش بالاتر است، ریش‌سفید اهل‌بیت، باید نصف شب زن آقا را بیدار کنند؛ چند بار از دیوار خانه — آخه اگر این خانه در نداشت. آخه شوخی نیست.


یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.