یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
بسمالله و افتتاح جلسه
سخن را با نام خدا و با همان اذکاری آغاز میکنیم که همیشه، پیش از ورود به بحث لقاءالله، بر زبان جاری میشود.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.
«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ حَمْدًا كَثِيرًا كَمَا هُوَ أَهْلُهُ وَصَلَّى ٱللَّهُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ ٱلنَّبِيِّ وَآلِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را ستایشی بسیار، چنانکه او سزاوار آن است؛ و درود خدا بر محمد پیامبر و خاندانش.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده بهسوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.
«سَلَامٌ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.
نُه ماه لقاءالله؛ یاد دوستان رفته
از ابتدای محرم سال پیش، به فضل الهی، حدود نه ماه است که بحث لقاءالله را در شبهای جمعه شروع کردهایم. به دلم افتاده بود — بعضی از بچهها میگفتند آخر چرا لقاءالله؟ — عرض کردم خدمتشان: به دل ما افتاده که امسال بعضی از میان ما میروند. همینطور دلمان گواهی میداد. حالا امیدوارم اگر قرار است کس دیگری از این جمع برود، خودم باشم. سخت است داغ دیدن؛ ما هم مقداری عاطفی هستیم. سخت است برای ما.
کسانی که پای منبر ما گریه کردهاند مثل عزیزِ دردانهاند؛ جگرگوشهٔ مایند و اینها میمانند. حالا شما شاید این را درک نکنید، جسارتاً. خیلی سخت است برای ما که میبینیم دوستانمان میروند. من هنوز یادم هست زحماتی که امیرحسین ملکمحمدی و محمدحسین ملکمحمدی بالا در آشپزخانه میکشیدند. یک جوان — چه بگویم؟ خدا رحمتش کند. رفت؛ تصادف کرد. هیچکس هم متأسفانه میبینم ظاهراً یادشان نمیکند. هرجا میروم یاد بچههایی هستم؛ حتی آنهایی که بعدی با بدی از هیئت و از ما جدا شدند و رفتند. در این دنیا هم هستند اما جدا شدند. خدا میداند دعایشان میکنیم و نگران حالشانیم. بغضی هم ازشان نداریم.
موضوع لقاءالله موضوعی بسیار مهم و کاربردی و بهدردبخور است. عرض کردم: همهٔ ما این مسیر را باید برویم. هیچ چارهای از آن نیست. خوشا به سعادت کسانی که جدی بگیرند و این مسیر را دنبال کنند. الحمدلله بعضیها هم اقرار کردهاند که از وقتی وارد مبحث لقاءالله شدیم، در این سیوشش هفت جلسه، عاشق دیدار خدا شدهایم و خودمان را داریم آماده میکنیم. الحمدلله.
لقاء موضوع تزئینیِ منبر نیست. راهی است که خواهینخواهی پیش پای همه گذاشتهاند؛ فرق فقط در این است که کسی با آمادگی برود یا بیآمادگی.
دو نکته از نور علی نور؛ اهمیت نکتهٔ دوم
دو نکته را از کتاب شریف «نور علی نور در ذکر ذاکر و مذکور» حضرت استاد علامه حائری یزدی علیهالرحمه عرض کردهام؛ همین کتابی که الان به دست بندهٔ حقیر است. این دو نکته به قدری مهم است که آنچه تا حالا پیرامون لقاءالله گفتهایم، این دو از آنها مهمتر است.
یکیاش را دو جلسه پیش عرض کردیم. نکتهٔ دوم را این جلسه نیمهکاره بیان میشود؛ چون فرصت نیست. ابتدا از رو برایتان بخوانم. مطلب دوم، عین کلام حضرت استاد است.
این نکته را باید آرام و با حوصله چشید. چند صفحه است؛ امشب شاید فقط به دو سه کلمهٔ اولش برسیم. عیبی ندارد. هفتههای بعد اگر انشاءالله اهل گوشدادن به حرف باشیم — که گوش، دهانِ روح ماست — روح پرورش پیدا میکند. بسمالله.
القائات و تمثلات همه درونیاند، نه بیرونی
مطلب دوم این است که آنچه عادت بفرمایید، عادت میشود. آنچه به دست میآوری در این مسیر، آنچه عادت میشود، و القائات و تمثلاتی که به تو روی میآورد — که پیرامون نحوهٔ القائات و تمثلات قبلاً حرف زدهایم — همه درونیاند، نه بیرونی. عجب. نکته خیلی مهمی است: همه درونیاند، نه بیرونی.
یعنی آنچه در مسیر لقاء به تو میرسد، از بیرون به تو تزریق نمیشود که گمان کنی کسی از آنسوی دیوار چیزی به گوشت خوانده یا صورتی از فضای بیرون بر تو فرود آمده است. سفره درونی است. جدول وجود خودت است که پر میشود. عادت هم از همینجا ساخته میشود: آنچه مکرر در درون جاری شد، ملکات میشود.
به عبارت روشنتر — همانطور که در فصل پنجم همین کتاب نور علی نور گفتهاند — هر یک از کلمات وجودی، جدولی از بحر وجود است. اینها را دیگر قشنگ آگاهید. خیلی در این خصوص قبلاً حرف زدهایم که آن بحر، ملکوت اوست.
کلمهٔ وجودیِ تو یک نهر است که از دریای بیانتهای وجود کشیده شده. القا و تمثل، موج همان نهر است در درون تو؛ نه شیئی که از بیرون به تو چسبانده باشند.
فسبحان الذی بیده ملکوت کل شیء؛ قوس صعود
بعد اشاره میکنم به آیهٔ شریفهٔ آخر سورهٔ یس که امیرالمؤمنین علیهالسلام بالای سر حضرت زهرا صلواتاللهعلیها قرائت کردند و آن لحظه خانم از دنیا رفتند؛ پرکشیدند.
«فَسُبْحَٰنَ ٱلَّذِى بِيَدِهِۦ مَلَكُوتُ كُلِّ شَىْءٍۢ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» (یس/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس منزّه است آنکه ملکوت هر چیز به دست اوست، و بهسوی او بازگردانده میشوید.
اشاره به قوس صعود زندگی ما دارد: «الیه ترجعون». به سمت چه؟ «الیه»؛ به کجا؟ به چه کسی؟
«فسبحان». این «سبحان» از اسامی حضرت حق است؛ ذیل الله تعریف میشود. یعنی ما به سمت سبحان میرویم. او بیعیب و نقص است؛ عیبی در او نیست. البته این معنای متعارف و عمومپسند این سبحان است؛ و الا فراتر از اینهاست که قبلاً توضیح دادهایم. حالا بگیریم بیعیب، بینقص، منزّه.
اولین تذکری که این آیه به ما میدهد این است: قرار است ما برویم به سمت منزّه از هر عیبی. «الیه ترجعون» هم قطعی است؛ و قرار است به لقای او، به ملاقات او برسیم.
بازگشت، اختیاریِ «بروم یا نروم» نیست. قوس صعود برای همه کشیده شده است. آنچه محل کار است، مقدار تنزیه وجودی ماست در همین نشئه.
فشار قبر؛ ترجمهٔ علمی و قرآنی از لقاء
هر مقدار که ما از این تنزیه وجودی خارج شدهایم — یعنی منزّه نیستیم، ناپاکی داریم، آلودگی داریم — همان موقع، به همان میزان، در هنگام لقاء آن فشاری را که اصطلاحاً فشار قبر میگویند میچشیم. این یک ترجمهٔ جدید از فشار قبر است؛ ترجمهٔ علمی و قرآنی.
آن فشار قبر آن فشاری نیست که عرض کردیم در ختم سوم مادر محمدی گفتیم. آن نیست که به جسم ما در قبر فقهی وارد میشود. نه؛ آن اصلاً کاری ندارد. آن بدن هر جا بود تعظیم میشود، حرمت دارد، دفن میشود و دلایلی هم دارد. اما آن بدن برزخی میشود قبرِ نفس ناطقهٔ ما؛ که الان ما وقتی میخوابیم وارد آن میشویم. ما با آن راهیِ لقای خدا میشویم.
پس قبر حقیقی، گودال یکمتری خاک نیست. قبر، همان نشئهٔ برزخیِ نفس است که شبها در خواب نمونهاش را میچشی؛ و هنگام جاندادن، تمامقد واردش میشوی و در همان ورود، لقاء رخ میدهد. فشار، فشارِ دیدار است با ربّی که سبحان است؛ به اندازهٔ ناپاکیای که هنوز از تو جدا نشده.
روایت امام صادق: دیدار در لحظهٔ جاندادن
خیلی سال است — حدود بیست، بیستوپنج سال پیش — یادم هست در خانهٔ خودمان، شبهای جمعه، خانهٔ پدرمان خدا حفظش کند، آنجا برایتان روایتی از امام صادق سلاماللهعلیه عرض کردم. آنجا با نگاه حکمی و عرفانی نگفتیم؛ روایت را گفتیم و رفتیم. الان با نگاه حکمی و عرفانی همان را ببینید.
وقتی طرف به محض ورودش به عالم برزخ — همان لحظهای که جان میدهد — از این جسم خاکیاش رها میشود، همان لحظه به دیدار خدا میرود. میرود؛ و البته در راه ملائکه میبرندش دستبهدست. بخشیاش را یک ملک؛ نسبت به سعهٔ وجودی و مقام و مرتبتی که آن ملائکه دارند. مثل حضرت جبرائیل که تا مرحلهای با پیغمبر رفت و دیگر بالاتر از آن نرفت.
دقت بفرمایید چه دارم عرض میکنم. این معراج قطعی که برای همه هست، نسبت به منزّهبودنشان این لقاء صورت میگیرد؛ و نسبت به اینکه منزّه باشند، آن رب را زیارت میکنند. آن رب، رب وجودیشان است؛ حداقل نسبت به تنزیهشان از آلودگیها. یعنی به میزانی که منزّهاند، چون به دیدار «الیه ترجعون» میروند.
اول آیه چیست؟ فسبحان. سبحانِ آنکه بینقص است، بیعیب است، پاک است، طهارت محض است، عین طهارت و پاکی است. هر مقدار طرف طهارت وجودی پیدا کرده، در همان رتبه رب خودش را زیارت میکند.
دستبهدستشدن میان فرشتگان، تشریفات بیمعنا نیست. هر ملک تا افق وجودی خودش میتواند همراهی کند. بالاتر از آن افق، باید ملک بالاتر بگیرد. معراج پیامبر هم همین قانون را نشان داد: جبرائیل تا جایی رفت و ایستاد. معراج ما نیز نسبت به طهارت ما قطع میشود یا ادامه مییابد.
لقاء الرب و لقاء الله؛ رب پیامبر
بعضیها آنقدر طهارت محض پیدا میکنند که الله را زیارت میکنند. میشود لقاءالله. الله دیگر رب پیامبر است.
«وَأَنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ ٱلْمُنتَهَىٰ» (نجم/۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینکه نهایت و انتها بهسوی پروردگار توست.
ربّت آن انتها قرار گرفته؛ و همه بهسمت آن رباند.
«إِنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ ٱلرُّجْعَىٰٓ» (علق/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا بازگشت بهسوی پروردگار توست.
همه بهسمت رب پیامبرند؛ اما نسبت به آن پاکی و آن منزّهبودن از عیوبی که داشتهاند، رب را زیارت میکنند. همه نمیتوانند به لقاءالله برسند. پیامبر، آن الله رب پیامبر است.
پیامبر که در رکوعش میگوید:
«سُبْحَانَ رَبِّيَ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منزّه است پروردگار من، آن بزرگ.
و در سجودش عرضه میکند:
«سُبْحَانَ رَبِّيَ ٱلْأَعْلَىٰ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منزّه است پروردگار من، آن بَرین.
این «ربی الاعلی» یعنی الله. الله را دارد تسبیح میکند. اما ما نه؛ ما رب خودمان را. حالا این چون قبلاً بحثهایش گذشته، الان باید جا افتاده باشد برایتان یعنی چه. آنهایی که تازه ملحق شدهاند — چه از راه دور و از طریق فضای مجازی، چه در جلسه — آن مباحث قبلی را حتماً پی بگیرند.
پس «الیه ترجعون»: میروند؛ قطعاً به آنجا میروند. آنجا دستبهدست ملائکه میروند در این عروج؛ عروجِ ابتدای ورود ما به عالم برزخ. یک جای دیگر اینها نمیتوانند بیایند. اینجا دیگر نمیشود.
لقاءالله افق پیامبر است. لقاء الرب افق هر کس به قدر طهارت اوست. همه بهسوی همان منتهای رب پیامبر کشیده میشوند؛ اما هر کس به اندازهٔ پاکیاش همان رب را میبیند. کسی که آلودگی دارد، الله را زیارت نمیکند؛ حتی رب وجودی خودش را هم با فشار و حجاب زیارت میکند.
آنجا تویی و خدای خودت؛ من أنا
آنجا ارتباط خاص توست با حسّ وجودیات، با سرّ وجودیات، با اسم اعظم وجودیات، و دیدار و لقای ربّت. هیچکس جز تو و ربّت آنجا نیست. تویی و خدای خودت. تویی و الله؛ اما از کانال رب وجودی خودت الله را آنجا درک میکنی. آنجا بنده است و خدا. عهدی دیگر نیست.
و آنجا میگویند بنده؛ آنجا خدا با بنده تکلم میکند. حالا هست در روایات: خدا روحش را خطاب میکند، میگوید من کیم؟
«مَنْ أَنَا؟»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من کیستم؟
آن درونیات شخص به فریادش میرسد؛ نه اصطلاحاتی که حفظ کرده. درونیاتش، فطریاتش، آن اولیاتش.
«هَبْ لِي بِٱبْتِدَاءِ كَرَمِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به من ببخش، به آغاز کرم خودت.
این «هب لی» یعنی همان که اول کرم کردی. این ابتداییات، فطریات، درونیات، اینها. اگر خدا را بشناسد میگوید:
«أَنْتَ ٱللَّهُ… أَنْتَ رَبِّي… وَأَنَا ٱلْعَبْدُ… أَنَا عَبْدُكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تویی الله… تویی پروردگار من… و من بندهام… من بندهٔ توام.
حالا کلماتی که رد و بدل میشود، در روایات متعدد آمده؛ مختلف است نسبت به سعهٔ وجودی آدمها. این اختلافات هست.
اگر بشناسد و درست بگوید، این نور ارتباطی از رب وجودیاش، از حس وجودیاش، از آن کانال درونیاش، از این جدول وجودیاش که وصل به دریای بیانتهای وجود است — همان که اول حضرت علامه فرمودند — ارتباط گرفت. آنجا خدا میفرماید:
«إِنَّهُ عَلَىٰ خَيْرٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا او بر خیر است.
این عاقبتش به خیر است؛ برش گردانید. آنجا برمیگردد.
سؤال «من أنا» را با محفوظات درس و اصطلاح عرفانی جواب نمیدهند. آنجا فطرت فریاد میزند یا نمیزند. اگر جدول وجودیات به بحر متصل مانده باشد، نور میآید و جواب درست از درون میجوشد. اگر نه، ظلمت است.
اگر نشناسد؛ حائل میان سوز حسین و جان
و اگر خداینکرده نشناسد، نتواند، دچار ظلمت شود، نمیتواند. نمیتواند؛ نمیشناسد. درونیاتش اینجا کمکش نمیدهد؛ فطریاتش. کسی که آلوده باشد نمیتواند. نمیتواند — دست روی قرآن میگذارم قسم میخورم — نمیتواند از سوز جگر و از آن درون، از کمون ذاتش، برای حسین داد بزند. نمیشود. نمیشود. یک چیزی جلویش را میگیرد. یک حائلی، یک پردهای، یک فاصلهای، یک حد فاصلی نمیگذارد این در او.
«لَّا يَمَسُّهُۥٓ إِلَّا ٱلْمُطَهَّرُونَ» (واقعه/۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز پاکشدگان آن را لمس نمیکنند.
کسی که ناپاک است نمیتواند بچشد سوز کشندهٔ حسین را. لذا به میزانی که تو سوز حسین میگیردت، میتوانی طهارت وجودیات را بفهمی.
گریه برای حسین دماسنج طهارت است؛ نه نمایش مجلس. آنکه آلودگی روی فطرتش نشسته، حتی اگر بخواهد از عمق ذات برای حسین فریاد بزند، پردهای نمیگذارد. مسِ آن حقیقت، کار مطهَّرون است.
زغال و آتش؛ ماندن کنار روضه
حالا بقیهترها نگران نشوند. بعضی از بچههای کوچک هیئت که تازه به سن جوانی رسیدهاند میآیند میگویند مثلاً ما چه کار کنیم؟ نتوانستیم برای امام حسین گریه کنیم. حرفهایی که تو میزنی را میگویند. آنها حالا باید بالاخره مثل — به قول علامه — آن زغالها باشند که میبرند نزدیک آتش میگذارند. دقت کنید؛ این برای بچهترها و جوانها هم به دردشان میخورد.
علامه میفرمود، از قول استادشان، که این زغال سرد را هی ببر نزدیک آتش؛ وقتی میخواهد سرخ شود بیاورش عقب. خب؟ دوباره ببر نزدیکش؛ میخواهد سرخ شود بیاورش عقب. این همیشه زغال میماند؛ هیچوقت آتش نمیگیرد. آتش نمیگیرد. وقتی آتش میگیرد که کنار آن آتش بماند تا خودش بشود آتش. یعنی زغال از درون گداز میگیرد. این دیگر خاموششدنی نیست. ولش کن پرتش کن آن یک گوشه؛ همینطور میسوزد تا خاکستر میشود.
گریهٔ اول لازم نیست کامل باشد. لازم است کنار آتش بمانی. آنکه نزدیک میشود و میترسد و عقب میکشد، تا ابد زغال سرد است. آنکه میماند، از درون شعله میشود؛ و آن شعله را دیگر با فوت این و آن خاموش نمیکنند.
برنامهٔ شب جمعه و کمیل؛ ده سال گریه پیش از مداحی
پس ارتباط ما این است که ما کمیل هر شب جمعه میآییم. فرق اینهایی که هر شب جمعه برنامه دارند. من گوش یکی از بچهها را گرفتم؛ الان دوباره متأسفانه میبینم نیست. شب قبل دوستش داشتم. گوشش را گرفتم گفتم فلانی چرا نمیآیی شبهای جمعه؟ چرا برنامهٔ زندگیات نیست؟ چرا برای هر چیزی برنامه داری ولی برای خودسازی خودت نداری؟ اینجا نه؛ یک جای دیگر برو. من میدانم آخر اینجا نمیآیی چون هیچجا هم نمیروی. میدانم که گوشت را میگیرم. ناراحت شد از دست من. گفتم ناراحت نشو؛ من خیرت را میخواهم. برنامهات باشد برای اینکه مثل آن زغال کنار آتش، آتش بگیری؛ بعد تازه دیگران را آتش بزنی.
هرکی آمد پیش من — از پسر خودم بگیر تا دیگران — گفتند بابا حاجآقا مثلاً به ما مداحی یاد بده. گفتم ده سال گریه کن؛ ده سال گریه کن، گریه کن باش، بعد شروع کن. حالا بد نیست که خردهخرده خودش شروع کند؛ هر از چند گاهی یک روضهای، یک شعری، برای اینکه آماده شود از بچگی عیبی ندارد. ولی اصل سوختن است.
مداحی فرع است؛ سوختن اصل است. برنامهٔ شب جمعه هم تفریح معنوی نیست؛ نشستن کنار آتش است تا زغال جان آتش بگیرد. خودسازی اگر در تقویم زندگی جا نداشته باشد، بقیهٔ برنامهها هرچه باشد انسان را از لقاء دور میکند.
روضة من ریاض الجنة یا حفرة من حفر النیران
بحثمان کجا بود؟ آن لقاء. آنها — و اگر نشناسد خدا را — میگوید:
«إِنَّهُ عَلَىٰ شَرٍّ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا او بر شر است.
برش گردانید؛ این عاقبتش به شر شده، نه خیر. بعد هر دو برمیگردند. آنجاست که وقتی برمیگردند، آن محل دفنشان را میبینند:
«رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ ٱلْجَنَّةِ أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ ٱلنِّيرَانِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): باغی از باغهای بهشت، یا چاهی از چاههای آتش.
که مؤمن وقتی میبیند دارد میرود تو باغ — دارند بدنش را دفن میکنند در مقدار یک متر خاک — او دارد میرود تو باغ. کیف میکند. میگوید ای کاش همهٔ اینها میدانستند من کجا دارم وارد میشوم. خب؟
برعکس، آدم گناهکار که دارد میرود تو چاهی از چاههای جهنم، فریادی میکشد که ملائکهٔ آسمان به رنج میافتند از فریاد این گناهکار. اینکه میگوید سرازیری قبر، آن است؛ آن لحظه است. نه اینکه میت را داری در این خاک میگذاری.
و آن لیله، آن تلقین — تلقینِ اولِ لحظهٔ ورود آن شخص به عالم دیگر. پریشب به آقا مهدی وویس فرستادم؛ عکس گرفتم از کتابهای مثلاً شیخ صدوق، شیخ مفید، آن مستحباتی که باید انجام شود. برای مادر محمدی ما بسیاریاش را انجام دادیم. به او گفتم اینها را انجام بده؛ اینها به درد میت میخورد. هیچی به دردش الان نمیخورد جز اینها.
پس آنچه بالای قبر میخوانند و آنچه از آداب تلقین و مستحبات میت در کتب صدوق و مفید آمده، بازی با جسم بیجان نیست. به کار همان کسی میآید که همان لحظه در حال لقاء است و دارد باغ یا چاه را میبیند. سرازیری قبر، سرازیری خاک نیست؛ سرازیری همان دیدار است.
گوش، دهان روح؛ روضه دنبه است و معارف جگر
اینجا حضرت استاد میفرمود. حالا این آیه را ما الان در همین دو سه کلمهٔ اولش گیر کردهایم. سه چهار صفحه است این نکته. عیبی ندارد. هفتههای بعد که عمر گذاشتند انشاءالله اهل گوشدادن به حرف باشیم؛ که گوش، دهان روح ماست. بخواهیم که روحمان پرورش پیدا کند، بسمالله.
آن هم الحمدلله بعد از روضه بیشتر این حرفها میچسبد. چون روضه به قول حاج قاسم آریانی — پیشش بودیم دیروز — خیلی حرف خوشگلی زد. میگفت روضه به منزلهٔ آن دنبهای است که جگر فروشها میاندازند تو آتش. دنبه بو میکند، جذب میکند همه را بهسمت جگر؛ بعد میآیی جگر را میخوری. آن جگر، معارف است. اما آن بوی خوش دنبه، روضه است.
لذا قدیمها — دمشان گرم، خیر ببینند دیگر — مخصوصاً آن موقع که مثلاً پنجاه سال پیش قحطی آمده بود در ایران، آن موقع راه افتاد غذا دادن در هیئتها. دیدند مردم گرفتاری دارند، مشکلات اقتصادی دارند. آنهایی که دست و بالشان باز بود غذا دادند در هیئتها. مردم به رایحه — ببخشید اینطوری بگویم — آن چربی تو غذا، آن بوی خوش مثلاً دارچین تو آبگوشت، رایحهدرمانی که امروز میگویند، آمدند تو هیئت امام حسین. گرفتاری عالی هم داشتند. یواشیواش عاشق امام حسین شدند. چه اشکالی دارد؟
آقای قرائتی میگفت من با شکلات جذب مسجد شدم. اولش اینطوری است.
معارف بدون روضه جگرِ بیرایحه است؛ خیلیها پای سفرهاش نمینشینند. روضه بدون معارف هم بو است بدون غذا. سنت هیئت این بوده که با رایحه بیاورند و با جگر سیر کنند. گوش اگر دهان روح است، روضه اشتهای آن دهان را باز میکند تا معارف فرو برود.
از عشق امیر تا خدای امیر؛ جذب جوانها به هیئت
من به عشق امیر سعیدپور رفتم. مشرک بودم. به عشق امیر سعیدپور میرفتم مسجد. پشت سر امیر سعیدپور میایستادم. شهید سعیدپور. وسط نماز حواسم به این بود که امیر تو نماز چه کار میکند. میگفتم خدایا پشت سر کی ایستادهام؟ عجب آدمی است. حواسم به امیر بود. مشرک بودم؛ اما عشق بود. آن شاید آن شرک بهتر از توحیدِ الانِ برخی بوده. با عشق، با تمام وجودم بودم. توجه کردی؟ بعد یواشیواش رفتیم بهسمت خدای امیر. او شهید شد رفت.
الان هم همینطور. آنهایی که دارند در هیئتها غذا و اینها میکشند، روضه مثل آن دنبه است. بو، عطر، رایحه تولید میکند؛ میکشد جوانها را. حالا بنشین پای معارف. حالا بهت میچسبد معارف. سرّ اینکه ما معمولاً بعد از روضه صحبت میکنیم همین است.
شرکِ توجه به ولیّ خدا اگر از سر عشق باشد، پل توحید است؛ نه بتتراشی. اول دل به امیر میبندد، بعد به خدای امیر منتقل میشود. هیئت اگر این رایحه را قطع کند، جوان را از سر سفرهٔ معارف هم محروم کرده است.
بیده ملکوت کل شیء؛ هر شیء جدولی بهسوی او
پس:
«فَسُبْحَٰنَ ٱلَّذِى بِيَدِهِۦ مَلَكُوتُ كُلِّ شَىْءٍۢ» (یس/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس منزّه است آنکه ملکوت هر چیز به دست اوست.
کل شیء ملکوتی دارند. حالا پیرامون این آیه و مطالب بعد انشاءالله هفتهٔ بعد؛ خیلی شیرین و بهدردبخور. نکتههای بسیار آموزندهٔ علامه در این نکتهٔ دوم القا میکند. فعلاً تا همینجا بس که این ربی که سبحان است، منزّه است، و ما بهسمت او داریم میرویم و آنجا باید پالایش بشویم. اصلاً آن فشار قبر، آن فشاری است که لحظهٔ دیدار ما و لقای ما با ربّمان رخ میدهد. به میزانی که ما منزّه نبودیم.
این «بیده ملکوت کل شیء». کل شیء. هر چیزی که شیء است.
«وَإِن مِّن شَىْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَآئِنُهُۥ وَمَا نُنَزِّلُهُۥٓ إِلَّا بِقَدَرٍۢ مَّعْلُومٍۢ» (حجر/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست، و آن را جز به اندازهٔ معلوم فرو نمیفرستیم.
«وَإِن مِّن شَىْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِۦ» (اسراء/۴۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیزی نیست مگر آنکه به ستایش او تسبیح میگوید.
این آیات قرآن است. هر چیزی که شیء به آن اطلاق میشود — یکیاش شمایی، یکیاش منم، یکیاش حیوان است، نبات است، جماد است — اینها همه. همهٔ این اشیا «بیده ملکوت کل شیء». ملکوت یعنی آن ادامهٔ این رشته که سر به دست خداست. «بیده»: دست خداست ملکوت تو. یعنی تو آنجا کشیده شدهای مثل شعاع شمس. حالا میرویم جلوتر میگوییم.
خورشیدی تو؛ وصلی؛ از خورشید آمدهای؛ شعاع آن خورشیدی؛ کشیده شدهای تا اینجا. تو دقتت فقط به منتهاالیه این شعاع است که بدنت شده. فقط داری بدنت را در آینه میبینی و به آن میرسی.
بدن، انزل مراتب نفس ناطقه؛ صورت را شبیه زهرا کن
هرچه به این بچه بگو بابا مثلاً این مدل مو تو زشت است، شبیه دشمنهایت میکند. این مدل قیافه و این ریخت، این لباس تو را شبیه اجنبیها میکند. تو بچهٔ امیرالمؤمنینی، بچهٔ حضرت زهرایی. تو باید قیافهات هم شبیه آنها باشد. نمیفهمد. درک نمیکند. گرفتار سیاستبازیهای امروز شده. چرا؟ چون با سیر حکمت و عرفان نرفته جلو. معرفت نفس را از بچگی درست احصا نکرده. نمیداند یعنی چه.
تا الان پسرم: این بدن تو انزل مراتب نفس ناطقهٔ توست. ببین اینجا چقدر بهدرد میخورد حتی در مسائل سیر اخلاقی. انزل مراتب یعنی پایینترین رتبه را در وجود تو بدنت دارد. حالا ما همه دنبال این بدنیم. چه چشم و ابروی دختری خوشمان میآید یا پسری، میرویم همسرش میشویم؛ یا حلال یا حرام خداینکرده. یا نه، به خودمان که میرسیم فقط بدن و بدن و جسم — که این هم قرار است برود تو قبر خاکی و به چرخهٔ طبیعت برگردد. میماند همینجا؛ امانت است؛ میرود.
آن کشیده شده؛ «بیده» در دست خداست. ملکوت کل شیء. ملکوت من و تو هم دست خداست.
شیئیت هر چیزی به صورت اوست. صورت شما شیئیت شماست؛ اصل وجود شماست. کم نگیرید روی آن. این را بگذار شبیه حضرت زهرا باشد. بگذار شبیه امیرالمؤمنین باشد. بگذار شبیه شهدا باشد. نگذار شبیه فرنگیها و غربیها. این قرار است از آن منتهاالیه، از اعلی مرتبهای که قابل توصیف نیست، از آنجا نازل شده بیاید.
آمده، کشیده شده، شده جسمیت عالم ملک: تاریکی، قبر، شر و خیر قاطی هم، نور و ظلمت قاطی هم، درد و رنج و شیرینی و خوشی قاطی هم. همهچیز مشوب است. عقل و وهم مشوب و قاطی. میگوید خودت را در این آشفتهبازار پیدا کن. تو از آن بالا کشیده شدهای؛ قرار است یک لحظهای «بیده ملکوت کل شیء والیه ترجعون» بروی آنجا. بعد میبینی عجب.
بدن را انکار نمیکنیم؛ رتبهٔ آن را میشناسیم. پایینترین طبقهٔ نفس است، نه تمام حقیقت تو. اگر تمام همت را در آینه خرج آن طبقه کنی، شعاع را از خورشید جدا دیدهای. صورت را باید به صورت اولیای خدا نزدیک کرد؛ چون صورت، شیئیت است و شیئیت از خزائن آمده و باید به خزائن برگردد.
رفتن زهرا با قرائت امیرالمؤمنین
لذا وقتی این آیه را قرائت کرد، مرحوم سید میفرمود که حضرت زهرا سلاماللهعلیها از دو سمت بدنش کشیده شد. یک بار یادم هست اینجا فاطمیه روضه را خواندم. خدا رحمت کند حاج اکبر صالحآبادی را؛ روحش شاد. به سبک حاج منصور میخواند اینجا. ایشان به من گفت حاجی این را از کجا گیر آوردی؟ سندش را دادم، رفت کتابش را دید. گفت از کجا؟ فکر کرد از خودم گفتم.
حضرت زهرا پاهایش از پایین، دستش از بالا کشیده شد و سرش افتاد رفت. «بیده ملکوت کل شیء». رفت. این آیه را که امیرالمؤمنین قرائت کرد حضرت زهرا رفت؛ رفت به ملکوت. بدن را گذاشت. حتی زهرای مرضیه که بدنش سراسر نور است گذاشت رفت. قرار است همین اتفاق بیفتد برای همهمان.
چرا من باور ندارم؟ مرگ را برای همسایه میبینم.
«فَسُبْحَٰنَ ٱلَّذِى بِيَدِهِۦ مَلَكُوتُ كُلِّ شَىْءٍۢ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» (یس/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس منزّه است آنکه ملکوت هر چیز به دست اوست، و بهسوی او بازگردانده میشوید.
هیچ چیزی به تمام جهات نازل نشده. چقدر این آیه شیرین است. به حق قسم، به روضههایی که امشب خواندیم، از عسل شیرینتر است.
حتی کاملترین بدن — بدن زهرا که نور است — در لحظهٔ لقاء گذاشته میشود. ملکوت به دست اوست؛ بدن امانت است. اگر زهرا بدن را گذاشت و رفت، تکلیف ما روشن است. مرگ همسایه نیست؛ رشتهای است که الان هم سرش در دست اوست.
خزائن و نزول به قدر معلوم
«وَإِن مِّن شَىْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَآئِنُهُۥ وَمَا نُنَزِّلُهُۥٓ إِلَّا بِقَدَرٍۢ مَّعْلُومٍۢ» (حجر/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست، و فرو نمیفرستیمش مگر به اندازهای معلوم.
هیچ چیزی نیست که شیئیتی دارد — که شیئیت هر چیزی به صورت اوست — مگر آنکه خزائنش نزد اوست و جز به قدر معلوم نازل نشده. از آن اعلیمرتبهٔ غیرقابل توصیف آمده، کشیده شده، شده جسمیت این عالم ملک. همهچیز مشوب است. خودت را در این آشفتهبازار پیدا کن.
نزول تام نیست. هر چه اینجا میبینی رقیقه است، قدر معلوم است، نه تمام خزینه. برای همین نمیشود به منتهاالیه شعاع — بدن — خیره شد و گمان کرد حقیقت همان است. حقیقت در خزائن است؛ اینجا اندازهٔ نازلشده است.
از بالای کوه؛ کوچکی دنیا
چرا اینقدر توصیه میشود کوه بروید؟ از بالای کوه پایین را رفتهای؛ کوه که میروی تهران را میبینی. اه، مثل یک کاسه میبینی. اینقدر کوچکند این آدمها. اینقدر ما ارزش قائل بودیم برای این خانه و زندگی و فلان. کل شهر یک کاسه است. میگوید از بالا برو ببین کوچکی دنیا را. بعد تو میروی، میروی، اوج میگیری میروی.
نگاه از بالا کار ملکوت است در مقیاس کوچک. تا در ملک گیر باشی، خانه و مدل مو و سیاست روز عظیم مینماید. کمی که اوج بگیری، کاسهای بیش نیست. لقاء همین اوجگرفتن است؛ منتها نه با پای کوهنوردی فقط، با پای طهارت.
فاصلهٔ ملک و ملکوت؛ هشت و نُه فلک
تا به ملکوت که تازه برسی، فرمودهاند فاصلهٔ ملکوت و ملک چگونه است؟ اللهاکبر. مثل ملک این عالمی که با همین عالمی که تازه انتها ندارد، انتهاش پیدا نشده، همین عالم ملک. این هشت، نُه فلک که در علم هیئت یک شب اینجا دربارهاش حرف زدیم. یعنی چه؟ هشت، نُه فلک چگونه است؟ هفت آسمان به علاوهٔ فلک هشتم: آسمان هشتم یا ستارگان ثوابت. بعد فلک نهم که اطلس است. اصلاً یک چیز عجیب. عظمت و جبروت خدا آنجا نمایان است. هیچ چیزی دیده نمیشود. انتها ندارد. عرش عالم است. عالم را احاطه کرده.
بعد از آن، تازه فاصلهٔ این عالم طبیعی و ملک با ملکوت را گفتهاند مثل یک حلقه: حلقهٔ انگشتر چقدر است وسط یک بیابان بیانتها. یعنی آن بیابان بیانتها را ملکوت بگیر، عالم برزخ بگیر؛ این حلقه را دنیا بگیر. بعد دوباره ملکوت نسبت به جبروت که عالم عقول است. اللهاکبر. ملکوت عالم خیال توست تازه.
دنیا در نسبت با برزخ، انگشتری است در صحرا. تازه خود آن صحرای ملکوت، نسبت به جبروت — عالم عقول — باز حلقهای بیش نیست. کسی که همهٔ همتش را در این حلقهٔ تنگ خرج کند، از بیابان و از ماورای بیابان محروم مانده است.
خواب، برادر مرگ؛ آمادگی برای برزخ
حالا برویم جلوتر بحثش میشود. عالم خیال توست تازه که تو را عالم خواب میگذارند بروی آنجا سرکشی کنی، آماده شوی برای مرگت. چقدر خدا مهربان است. چون انبیا میخواستند بفهمانند عالم برزخی هست، قیامتی هست، زندگی هست، زندگی پس از زندگی هست، نمیتوانستند. کسی باورش نمیشد. خدا مرگ را ایجاد کرد — ببخشید: خواب را. خواب را که برادر مرگ است ایجاد کرد که اینها بفهمند. هر شب میرویم میمیریم، میبینیم، میآییم.
خواب حجت تکراریِ هر شب است. اگر مرگ یکبار است و کسی از آن خبر نمیآورد، خواب هر شب نمونهاش را نشان میدهد: رها شدن از این جسم، ورود به نشئهای دیگر، دیدن، برگشتن. منکر برزخ باید اول منکر خواب باشد.
ملکوت زهرا، جبروت علی، لاهوت پیامبر
بعد برو جبروت که عالم عقول است. یک عده در همینجا میروند به آنجا میرسند. بعد از عالم عقول تازه عالم — حالا جبروت که عالم امیرالمؤمنین است؛ ملکوت عالم حضرت زهراست. حالا برو عالم اله، عالم قلب، قلب نظام هستی. آنجا لاهوت بالای جبروت؛ آنجا مال نبی اکرم اسلام است.
هی تأکید میکنم روی عشق پیامبر. میگویم با این آقا تا میتوانید نزدیک شوید. نماز پیامبر غوغا میکند. اکسیر اعظم است.
این نقشهای است که باید در سینه جا بگیرد: ملک، خیال و ملکوت، عقول و جبروت، قلب و لاهوت. زهرا را با ملکوت بشناس؛ علی را با جبروت؛ پیامبر را با لاهوت. نزدیکشدن به پیامبر نزدیکشدن به قلب نظام هستی است. و آن نزدیکی بیعمل نمیشود؛ نماز او اکسیر است.
نماز پیامبر؛ غفلت از کیمیای اعظم
به امام رضا یکی سؤال کرده — در مفاتیح خراسان آورده آقا — نماز جعفر طیار. فرمود چه نشستهای؟ چه غافلی از نماز جدم پیامبر. که شاید امام رضا فرمود شاید جدم پیامبر یک بار هم نماز جعفر طیار نخواند؛ و شاید جعفر طیار یک بار هم نماز پیامبر نخواند. نماز جدم پیامبر را دریاب. ببین چه اکسیری است، چه کیمیای عظمی است. یک ساعت هم طول میکشد. بیش از دویست بار هم توش سورهٔ قدر گفته میشود، خوانده میشود. عجب نمازی. پیامبر برو.
حالا تازه آنجا باز حد یقف ندارد. آنجا انتها نیست که بعد از عالم لاهوت، عالم لاهوت دوباره سیر ادامه دارد بهسمت ذات حضرت حق. اللهاکبر. پیامبر آمده رفته آنجا؛ همهٔ عالم را دارد با خودش میکشاند با دو بال خودش. آن یک بالش قرآنش است، یک بالش عترتش است. دارد میکشاند میبرد به آن لاهوت. ما هی اینجا داریم دست و پا میزنیم تو این دنیای ملک و فلان. که بعد برسند همه غرق در ذات حضرت حق بشوند به مقام فنا برسند. فناء فی الله. اللهاکبر. یادتان هست دیگر.
نماز جعفر طیار فضیلت دارد؛ اما امام رضا از غفلت از نماز جدش مینالد. کیمیا آنجاست: یک ساعت، با بیش از دویست سورهٔ قدر. و تازه لاهوت هم آخر خط نیست. بعد از لاهوت، سیر بهسوی ذات ادامه دارد. پیامبر با دو بال قرآن و عترت همه را میکشد. دست و پا زدن در ملک، جا ماندن از آن کشش است.
توحید افعالی؛ لا حول ولا قوة
یک دوره کنم؛ سی ثانیه دوره کنم و السلام. که در سیر و سلوک، در مسیر لقاءالله، تو همین نشئهٔ طبیعت به جایی میرسی که افعال خودت را مستغرق و مستهلک در افعال حق میبینی. فانی در افعال حق میبینی. میگویی:
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.
کسی که به اینجا رسید اولین قدم توحید را برداشته؛ یکسومش را رفته. توحید افعالی به آن میگویند. یکی از آن وحدهها. وحده وحده وحده؛ یکیاش این است تازه. آن وحدهٔ سوم این است تازه. حالا چرا سوم؟ دلیل دارد؛ بماند.
لقاء از همین نشئه شروع میشود. لازم نیست اول بمیری تا افعالت را از آنِ خودت نبینی. وقتی حول و قوهای جز او ندیدی، یکسوم توحید را راه رفتهای. این وحدهٔ سوم است در ترتیب آن ذکر سهگانه؛ دلیل ترتیب بماند.
توحید صفاتی؛ زیباآفرین زیباتر است
بعد قدم بعد: توحید صفاتی. به جایی میرسد که همهٔ اسما را فانی در اسماء حضرت حق میبیند. همهٔ اسما را. مثلاً میرود پیش امام رضا میگوید تو چقدر مهربانی. دارد میگوید خدا تو چقدر مهربانی. چون امام رضا از خودش نیست که. به یکی میگوید تو چقدر زیبایی؛ باز داری خدا را ستایش میکنی، توصیف میکنی، جمال. چون این زیباییاش را از کی دارد؟ از خدا دارد.
لذا یک فرمول خیلی قشنگ علامه دارد برای آدمهایی که چشمشان را نمیتوانند کنترل کنند. خیلی عجیب است که مرحوم دولابی میگفت هر وقت چشمت افتاد به یک چیز زیبا، نامحرم چیزی، خوشت آمد، سریع بگو:
«يَا خَيْرَ حَبِيبٍ وَمَحْبُوبٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای بهترین دوست و دوستداشته.
بعد علامه میآید بحث حکمیاش را — آن بحث اخلاقی را حکمی میکند. میگوید این، این زیباست. خب زیباآفرین که زیباتر است. ببین همین یک جمله چگونه آدم را نجات میدهد از چشمچرانی. ببخشید عذرخواهی میکنم. خب آنی که این را اینگونه زیبا آفریده ببین او چقدر زیباست. یک وقتی دیدی دلت دارد سر میخورد، چشمت دارد میرود، بگو خدا تو چی که چنین چیزی آفریدی. ببین خدا چگونه بغلت میکند آن لحظه. اینقدر راههای قشنگ هست.
این توحید چیست؟ صفاتی. آن وحدهٔ دوم و آن وسطی. ذکرش چه بود؟
«لَا إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ معبودی جز الله نیست.
چشم اگر اسما را در خلق ببیند و در خدا نبیند، مشرک چشم است. اگر زیبایی را نردبان زیباآفرین کند، همان نگاه تبدیل به ذکر میشود. دولابی با ندا، علامه با برهان حکمی؛ هر دو یک در را باز میکنند: از صفت مخلوق به صفت حق.
توحید ذاتی؛ لا هو إلا هو و توحید صمدی
آخری که آن وحدهٔ اول است و سیر انتهایی است دیگر؛ بالاترین مرتبهٔ توحید بود. توحید ذاتی. اللهاکبر. به جایی میرسی که وجود خودت را فانی در وجود حق میبینی. لذا در نماز محال است چنین کسی وقتی میگوید «قل هو الله احد»، «الله الصمد»، تنش نلرزد.
«قُلْ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ» (توحید/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: اوست خدا، یگانه.
«ٱللَّهُ ٱلصَّمَدُ» (توحید/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا بینیاز و مقصود همگان است.
خدا رحمتت کند علامه حسنزاده که چه به کام ما گذاشتی؛ عسلتر از عسل. همین توحید صمدی قرآن که ابداع خودش بود این لفظ: که وجود یک وجود است؛ بقیه همه اطوار آن، مجالی آن، آیات آن، مظاهر آن. تمام.
وقتی کسی به اینجا رسید وجود خودش را غرق و فانی در وجود حق میبیند. برای خودش هیچ وجودی قائل نیست. ذکرش چه بود؟
«يَا هُوَ يَا مَنْ لَا هُوَ إِلَّا هُوَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای او؛ ای آنکه نیست او مگر او.
اللهاکبر. خلاصهاش چه بود؟ «یا من لا هو إلا هو». «یا هو إلا هو». «یا هو». «لا هو إلا هو». کسی است که اصلاً دیگر هویتی نیست؛ چیزی نیست جز او.
«لَا هُوَ إِلَّا هُوَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نیست او مگر او.
این بود. این آخری، این درستتر است. «لا هو إلا هو» خلاصهاش. بازشدهاش: «یا هو یا من لا هو إلا هو». «یا من لا هو إلا هو».
حالا بریز توش جانت را. سر سفرهٔ سورهٔ توحید و «قل هو الله احد» ببین چگونه عسل به کامات میگذارد. هیچ چیزی دیگر برایت شیرین نیست.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فاتحه/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را، پروردگار جهانیان.
افعالی: حول و قوه از اوست. صفاتی: اسما از اوست. ذاتی: هویتی جز او نیست. تا کسی به توحید ذاتی نرسیده، «قل هو الله احد» بر زبان است نه بر وجود. علامه حسنزاده این را توحید صمدی قرآن نامید: یک وجود، و باقی اطوار و مجالی و آیات. سر آن سفره که بنشینی، شیرینی دنیا از کام میافتد.
صلوات پایانی
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.