ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 034

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

پیکر واحد مؤمنان؛ قدر برادر و خواهر ایمانی

ما را از هم جدا نکنند. حالا که به هم می‌رسیم، قدر همدیگر را نمی‌دانیم. بعضی تا ما را می‌بینند می‌گویند «حاجی ما نبودیم معلوم است؛ لبت گل انداخته، بهت خوش گذشته» و از این حرف‌ها. شما هم ممکن است همین‌طور فکر کنید. اما چه بخواهیم چه نخواهیم، ما عضو یک پیکریم.

حدیث داریم: دو برادر مؤمن اگر از هم جدا شوند، دردی در وجودشان احساس می‌کنند از این جدایی؛ درست مانند آنکه عضوی از بدنشان جدا شده باشد. اگر غیر از این باشد، می‌لنگیم. این‌طوری هستی؟ در نبود برادران و خواهران ایمانیت خوش می‌گذرد؟ وای به‌حالت اگر کسی این‌طور باشد.

حالا هی زیر پای همدیگر را خالی کنیم، هی بر هم بزنیم، هی آبروی همدیگر را ببریم، هی همدیگر را تخریب کنیم، هی قیافه بگیریم. بکن آقا بکن؛ ببینم به کجا می‌خواهی برسی.

«وَٱجْمَعْ فِى جِوَارِكَ مَعَ ٱلْمُؤْمِنِينَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در جوار خودت، با مؤمنان، ما را گرد آور.

همین‌هایند. پابرهنه‌های ابی‌عبدالله، یاران امام عصر، همین شما و همین‌هاییم. همین‌هاییم. دنبال جای دیگر و کس دیگر نگرد. همین‌هاییم که زیر این پرچم و این بیرق‌ایم. چند نفریم مگر؟ حالا باید با هم بجنگید؟ هی با همدیگر دعوا کنید، هی عیب‌های همدیگر را ببینید، ذره‌بین بگذارید، بگویید فلانی آدم نیست، فلانی درست نیست، فلانی مشکل دارد، فلانی را تازه فهمیدیم؛ یک عمر با او رفاقت کردیم، فهمیدیم که اوه چه بوده؟ خود تو چه؟ تو خودت چه هستی؟

این جمع کوچک است. وقتی جمع کوچک است، هر ترکِ برادری در آن بیشتر به چشم می‌آید. اگر در پیکر واحد یک عضو بلرزد، همهٔ پیکر بی‌خواب می‌شود. پس تخریب آبرو در چنین جمعی فقط یک گناه فردی نیست؛ زدن به همان دستی است که بناست آقا را بیاورد.


نطفه و جیفه؛ بشکهٔ کثافت میان دو حقارت

به قول امیرالمؤمنین علیه‌السلام، تمام عمر ما این است: اولش یک نطفهٔ گندیده، بدبو و بدشکل؛ آخرش هم یک جیفه و مردار بدشکل و بدبو؛ و میان این دو — میان نطفه و جیفه — یک بشکهٔ کثافت که هی این‌ور و آن‌ور حملش می‌کنی.

«مَا لِٱبْنِ آدَمَ وَٱلْفَخْرُ؟ أَوَّلُهُ نُطْفَةٌ وَآخِرُهُ جِيفَةٌ، وَهُوَ بَيْنَهُمَا وِعَاءٌ لِلْغَائِطِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پسر آدم را با فخر چه کار؟ آغازش نطفه‌ای است و پایانش مرداری؛ و او میان این دو، ظرف پلیدی است.

جسارت می‌کنم، عذر می‌خواهم: یک دستشویی رفتن را از ما بگیرند، می‌ترکیم، می‌میریم. تمام. یک ذره فشار بیاید و نتوانی دفع کنی. یکی از رفقا جانباز جنگ بود؛ گاهی که موج گرفته بود، نمی‌توانست دفع کند، بدنش از کار می‌افتاد، به حال مرگ می‌افتاد، چنگ به زمین می‌انداخت و جیغ می‌زد. نمی‌توانست دفع کند. حالا تو به‌راحتی برو. بعد اینیم؛ ما اینیم. پس چه قیافه‌ای بر هم می‌گیریم؟ من و شما چیستیم؟


اهانت به دوستِ آقا، اهانت به امام است

بعد هی دم از غربت آقا می‌زنیم. یکی داشت می‌رفت؛ دوستی از دوستان آقا دست دراز کرد، سوارش نکرد؛ بی‌احترامی کرد. رفت به حضور امام معصوم که رسید، حضرت راهش نداد و سلامش را هم جواب نداد. گفت: چرا دوست ما دست دراز کرد، سوارش نکردی؟ جا داشتی. اهانت به ما کردی.

این‌طور است داداش. به خدا اگر پرده کنار برود، این قیافه‌ای که ما بر هم می‌گیریم — به‌جای اینکه برای دشمنانمان بگیریم، به‌جای اینکه زیر پای دشمنان را خالی کنیم — زیر پای همدیگر را خالی می‌کنیم.

من و شما دست و بازو و عضو یک پیکریم و همه با همدیگر باید جمع شویم تا آقا بیاید. هی داد بزن، هی ندبه بخوان، هی فریاد بزن: آقا بیاید، چرا نمی‌آیی؟ خب شما یک‌دل نیستید که نمی‌آید. نیستیم؛ با هم تعارف نداریم. چه این زن‌هایمان، چه ما مردان؛ همه‌مان سر و ته یک کرباس‌ایم. تا دل‌ها یکی نشود، خبری نیست.

عجیب است آقا؛ به خدا خیلی عجیب است. چقدر ما فاصله داریم، زن و مرد. گوش بده. هی منتظر آن حرف‌های عجیب‌وغریب عرشی نباش. همین هم حرف عرشی است. ظهور را از آسمان نخواه در حالی که روی زمین با برادر مؤمنت جنگیده‌ای. ندبه بدون یک‌دلی، فریاد بدون پیکر واحد، همان چیزی است که امام را نگه می‌دارد نه آنکه بیاورد.


شرط ظهور: دست در جیب برادر

همین را به امام صادق علیه‌السلام گفتند: آقا چرا شما قیام نمی‌کنید؟ اهل‌بیت همگی غیبت‌هایی داشته‌اند؛ یک‌بار هم در همین‌جا حرفش را زدیم. آقا شما چرا ظهور نمی‌کنی؟

حضرت فرمودند که به جایی رسیده‌اید که وقتی پول تو جیبتان تمام می‌شود… حالا آقا همین را به من و شما می‌گوید؛ هم به خواهرها، هم به آقایان. آقا دارد به من و شما می‌گوید: تو به جایی رسیده‌ای که پول جیبت تمام شد، بروی دست کنی تو جیب رفیقت؟ نه اینکه بروی دزدی کنی؛ بحث چیز دیگری است. به جایی رسیده‌اید که پولتان پول هم باشد، زندگی‌تان زندگی هم باشد. «من و شما نداریم؛ اینی هم که هست مال شماست» — این را در تعارفات می‌گوییم.

آقا فرمود: به جایی رسیدی که وقتی پولت تمام شد، بروی دست بیندازی از جیب رفیقت پول برداری و او هم ناراحت نشود. گفت: نه آقا، مگر می‌شود چنین چیزی؟ فرمود: برو آقا، پاشو برو؛ وسایلت را جمع کن، پاشو برو. هر وقت به اینجا رسیدید، منتظر باشید ما بیاییم. امام فرموده.

دقت کنید: بحث دزدی نیست. بحث این است که «مال من و مال تو» برداشته شود؛ زندگی‌ها یکی شود؛ دست در جیب برادر، نه از روی تجاوز، از روی آنکه آن جیب را جیب خود می‌داند و صاحب جیب هم ناراحت نمی‌شود. تا اینجا نرسیده‌ایم، ظهور را از امام نخواه. تعارف‌های زبانی — «نداریم، مال شماست» — کافی نیست. امام عمل می‌خواهد.

حالا بیا ببین: یکی از درد به خودش می‌پیچد، یکی هم آن‌قدر خورده که نمی‌تواند حرف بزند. به خدا اصلاً هر وقت توی خیابان این‌ها را می‌بینم — نه فقط بچهٔ حزب‌الله؛ آدمی می‌بینم با زن و بچه، زن و مرد با سه تا بچه روی موتور — اصلاً شرمم می‌آید. می‌گویم خدایا کاش می‌توانستم از این ماشین الان پیاده شوم و این ماشین را تحویل این آقا بدهم تا با زن و بچه‌اش روی موتور زجر نکشد. چرا ما نمی‌توانیم؟ چرا؟ چرا نمی‌توانیم این‌طور زندگی کنیم؟ چه مرگ‌مان است؟


خانهٔ بزرگ‌تر و رفیقِ له‌شده زیر مستأجری

چرا حتماً اگر در خانهٔ صد متری هستیم باید برویم خانهٔ صد و پنجاه متری، دویست متری بگیریم؟ خوب، عیبی ندارد؛ دستور اهل‌بیت است که به زن و بچه گشاده بده. اما بعد نگاه نمی‌کند به آن رفیقش، به آن هم‌گریه‌کن و هم‌سینه‌زن و هم‌هیئتی‌اش که او زیر بار مستأجری در خانهٔ کوچک له می‌شود. این دینداری‌ها به سر من بخورد. این دینداری‌ها به سر من بخورد.

ای خدا، با چه امیدی شب عید خود بچه‌ها — الحمدلله — دست به دست هم دادند. دیدید چه کار کردیم؟ خاک تو سر من کنند. یک چهل تا بستهٔ غذایی درست کردیم؛ آن هم شماها با پول خودتان. ما فقط آردش را دادیم. درست کردید. کاش بودید آن لحظه‌ای که این بسته‌ها را به این خانه‌ها می‌دادیم. چه بود مگر توش؟ مگر چه بود؟ چند کیلو برنج و روغن و چه. خاک عالم بر سر من. به کجا رسیدیم ما؟

آقا باور کنید بعضی‌ها با اشک چشم این‌ها را از من می‌گرفتند. بعد این لباس را دعا می‌کردند. قشنگیش همین بود: این لباس را دعا می‌کردند. حداقل حتی آن‌ها که بدبین بودند می‌گفتند یک آخوند دیدیم که این‌طوری نیست. با همین هم خوب است دیگر.

حالا برو خوش باش. ما هم بگوییم حاجی نبود ما را ندیدی خوش بودی، معلوم است شب عید کیف‌ات کوک بود؛ و من به شما بگویم و شما به من بگویید و برویم خوش باشیم تا ببینیم آقا کی بیاید؛ و تو گور می‌پوسیم و نسل در نسل او هم می‌پوسد و خبری از آقا نمی‌شود که نمی‌شود.


عالمی که از کمیِ بدهی می‌گریست

یادم نیست از بزرگ‌ترین علمای روزگار معاصر ما بودند؛ اسمشان از خاطرم رفته. ایشان از دنیا می‌رفتند، دیدند شدید گریه می‌کند. آمدند گفتند آقا چرا گریه می‌کنی؟ فرمود — همان‌طور که داشت گریه می‌کرد و می‌خواست از دنیا برود — گفت از این گریه می‌کنم که حالا، به پول آن موقع، پانصد هزار تومان بدهکارم. آن موقع ما را حدود چهل سال، چهل‌و‌خورده‌ای سال پیش است؛ پانصد هزار تومان پول دو طبقه خانه بود. مثل اینکه الان یکی دارد می‌میرد بگوید ده میلیارد بدهکارم. طرف ماند: وای، شما عالم و مرجع تقلید، دارید می‌میرید، این‌قدر بدهکار؟

وقتی دید آن نفهمیده منظورش چیست، همان‌طور که گریه می‌کرد گفت من این‌قدر بدهکارم دارم می‌میرم؛ نه، اشک من از این نیست که چرا این‌قدر بدهکارم. می‌گویم چرا بیشتر از این بدهکار نیستم. بیشتر توجه کرد. گفت یعنی چه؟ شما چه می‌گویید حاج‌آقا؟ این حرف چیست؟ فرمود: من هر کدام از محبّین اهل‌بیت را دیدم گرفتار، آبرویم را مایه گذاشتم، قرض کردم برایش. دارم گریه می‌کنم که چرا بیشتر از این آبرو نداشتم؛ چرا بیشتر این آبرو را نگذاشتم، نداشتم که بگذارم، تا آبرو از اهل ایمان بخرم.

باش تا صبح دولت بدمد. حاج علی‌اکبر با این همه ادعا، شیخ عبدالزهرا به کمرت بخورد. عبدالزهرا. «عبد» یعنی آن‌قدر میان تو و حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها تردید بوده که همهٔ آن راه را می‌بینند می‌آیند می‌رسند. به کمرت بخورد.

صلواتی بفرستید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرجشان را شتاب بخش.

ورود به لقاءالله؛ ادامهٔ تفسیر حروف

در این فرصت کمی که داریم اجازه بدهید برویم سراغ بحث لقاءالله. چون در کانال گذاشتیم، بعضی هم به همین امید آمده‌اند یا به مجلس وصل شده‌اند. اجازه بدهید همان مبحث را خیلی کوتاه داشته باشیم؛ وگرنه امشب دیگر صحبت نمی‌کردم. این مطالب بسیار مهم است در ادامهٔ بحث لقاءالله. کمک کنید موضوع خوب تفهیم شود. قول می‌دهیم بیشتر از یک ربع صحبت نکنیم. صلوات.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرج او را شتاب بخش.

اجازه بدهید برویم سراغ خود متن روایتی که وسط بود. از کجا؟ کتاب شریف توحید شیخ صدوق، از آقايمان امام رضا صلوات‌الله‌علیه؛ به فرمایش ایشان از پدرانشان تا امیرالمؤمنین علیه‌السلام. باب تفسیر حروف المعجم بود. شأن نزول حروف.

رسیدیم به حرف غین. غین. می‌خواهیم ببینیم شأن نزولش چیست و حکایت از چه می‌کند. از این به بعد شما غین را دیدی هر کجا، متوجه شوی که این دارد از چه حکایت می‌کند و اصلاً چرا در نظام هستی پیاده شده است.


ملکوت حروف؛ ظاهر کاغذی و باطن تا خدا

این سررشته‌اش پیش خداست:

«بِيَدِهِۦ مَلَكُوتُ كُلِّ شَىْءٍ» (یس/۸۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ملکوت هر چیزی به دست اوست.

به دست حضرت حق است ملکوت هر چیزی. این لفظی که الان روی کاغذ آمده به نام «غین»، این شکل لفظ، ملکی‌اش است، طبیعی‌اش است، لفظ مادی‌اش است. این سررشته رفته تا عالم ملکوت. به دست حضرت حق است ملکوت هر چیزی.

حالا در این نشئهٔ ملک، حرف غین را امام رضا علیه‌السلام می‌فرماید. شما از حروف بگیرید تا این حروف جزئیّه، تا آن حروف عالیات نظام هستی، همه و همه این‌چنین‌اند. همه شأن نزول دارند، همه پشت پرده دارند. فقط ظاهر را نبینید؛ باطنی هم هست و شما قرار است به لقاء این حقایق برسید و بچشید.

لقاءالله یعنی همین: از ظاهر کاغذ و لفظ ملکی عبور کنی و ملکوت حرف را بچشی. غین روی کاغذ یک شکل است؛ اما سررشته‌اش تا اسم غنی بالا رفته. اگر در دنیا نچشی، آنجا باید بچشانی‌ات کنند.

هر مقدار در نشئهٔ طبیعت این حقایق را ملاقات نکردید و نچشیدید و نرسیدید، پس از مرگ باید شما را برسانند. به میزانی که عقب افتاده‌اید آنجا معطّلید. آنجا معطّل می‌شوید تا سیر استکمالی برزخی‌تان طی شود. عرض شد بعضی‌ها هفتاد هزار سال برزخشان طول می‌کشد و همین‌طور گرفتارند. علتش را قبلاً گفتیم. برزخ کلاس جبرانی است برای آنچه در طبیعت نچشیده‌ای؛ و این کلاس ارزان تمام نمی‌شود.


حرف غین از الغنی

حالا اینجا امام رضا علیه‌السلام می‌فرماید: در نشئهٔ ملک این حرف را غین می‌گویند. من و شما از آن استفاده می‌کنیم به‌عنوان یک حرف در نوشتن حروف و کلمات و جملات و ایجاد و انشاء مفاهیم، الی ما شاء الله. اما حضرت پرده‌برداری می‌کنند. می‌فرماید:

«وَٱلْغَيْنُ مِنَ ٱلْغَنِيِّ ٱلَّذِى لَا يَجُوزُ عَلَيْهِ ٱلْحَاجَةُ عَلَى ٱلْإِطْلَاقِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و غین از «الغنی» است؛ آن بی‌نیازی که مطلقاً نیاز بر او روا نیست.

از اسماء حضرت حق است. من الغنی. کدام غنی؟ «لا یجوز علیه الحاجة علی الاطلاق». حالا یک وجهش، یک معنایش؛ همهٔ معنا این نیست، اما در حد جلسه حرف بزنیم.

یک معنایش یعنی اینکه هیچ زمانی این غنی بر خلاف نیاز بر تو مسلط نمی‌شود؛ یعنی بر خلاف نیاز تو، به تو چیزی نمی‌دهد. درست است غنی است. همه چیز مال اوست:

«لِلَّهِ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ» (بقره/۲۸۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه در آسمان‌ها و آنچه در زمین است از آنِ خداست.

اما مثل یک پدر و مادر بی‌حکمت نیست که تا بچه لب تر کند همه چیز برایش بریزند. این بچه پررو، بی‌تربیت و بی‌ادب بار می‌آید. در ناز و نعمت — و به قول بچه‌های این محل، در «دستمال کاغذی» — بعضی‌ها بزرگ شده‌اند. اصطلاحی است که در این محل بیشتر رایج است. این‌طوری می‌شوند، بعد لوس بار می‌آیند. لوس. اصلاً ابداً اهل سختی‌کشیدن نیستند.

خدا این‌چنین نیست. غنی هست. غنی علی الاطلاق هم هست. اما «لا یجوز علیه الحاجة علی الاطلاق»: مطلقاً بیشتر از آن چیزی که مورد نیاز توست به تو نمی‌دهد که خراب شوی.

غنی بودن خدا به این معنا نیست که هر چه دلت خواست بریزد. غنای او با حکمت او جمع است. حاجت بر او روا نیست؛ اما حاجتِ بی‌حساب تو هم بر تو روا نیست. اگر هر خواهش را اجابت کند، تو را لوس بار می‌آورد؛ و لوسِ درگاه، سالک لقاء نیست.

اینجا بحث اصرار پیش می‌آید که بعضی در درگاه حضرت حق بر چیزهایی که به صلاحشان نیست خیلی زیاد اصرار می‌کنند و خودشان را گرفتار می‌کنند. آن یک بحث جداست؛ بماند. اصرارِ خلاف صلاح، خود را به اسم دعا به ورطه انداختن است.

این از این حرف که زده شده به اسم غنیِ حضرت حق. اسم غنی یکی از اسماء مادرگونه است در میان اسماء. اسماء مادرگونه یعنی همان امّهات اسماء که دیگر اسماء از آن‌ها منشعب می‌شوند؛ غنی از این قبیل است.


چاره‌ای جز چشیدن اسماء نیست

رفقا، اینجا خیلی مهم است این نکته‌ای که دارم می‌گویم. شاید اصلاً این موضوع مقدمه بود تا اینجا. هیچ چاره‌ای جز چشیدن و رسیدن به حقایق اسماء الهی نداریم. ما سیری که داریم می‌رویم در این سیر لقاء ربّ خودمان، حداقل باید اسماء را در همین نشئهٔ طبیعت بچشیم و به آن‌ها برسیم. در حقیقت در کمون ذات خودمان، در آن سرّ و سرّ خودمان، به آن‌ها برسیم.

علم به اسم کافی نیست؛ باید اسم را بچشی. غنی را اگر فقط در کاغذ دیدی، غین را نچشیده‌ای. اسم باید در سرّ پیاده شود تا لقاء باشد.

حداقل وقت نزول ملائکه، به نحو تمثّل حقایق در صُقع نفس ناطقه‌مان، در آن پنهانی وجودمان، در کمون و باطن وجودمان، تمثّلات و حقایق را، القائات و الهامات را بچشیم؛ که آن در حقیقت همان نزول ملائکه بر ماست. نزول ملک همیشه با بال و پر در فضای اتاق نیست؛ بسیاری‌اش در همان پنهانی وجود است که خود ما هم از خودمان بی‌خبریم.

حالا در بحث درون‌مایهٔ ماه مبارک رمضان چند تا فایل عزیزان در «مراقبهٔ گمنامی» گذاشته‌اند. آن‌ها را اگر گوش بدهید پیرامون همین قصه است: که اصلاً ملک بر ما نازل می‌شود یا نه؟ اگر می‌شود چگونه؟ و اصلاً ما کی متوجه می‌شویم که ملک بر ما نازل شده؟


رمضان؛ نزول ملائکه یا جای خالی برای شیاطین

اتفاقاً در ماه مبارک رمضان که «تنزّل الملائکة والروح فیها» است، از خصوصیات این ماه است که ارتباط با ملائکه بیش از پیش می‌شود.

«تَنَزَّلُ ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ وَٱلرُّوحُ فِيهَا» (قدر/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرشتگان و روح در آن شب فرود می‌آیند.

و ما اگر ارتباط با ملائکه در صُقع ذات نفس ناطقهٔ خودمان نگیریم، ارتباط با شیاطین خواهیم گرفت. یعنی جای آن‌ها را در آن باطن وجودمان شیاطین خواهند گرفت. ما یا در ارتباط با ملائکه‌ایم — یعنی یا ملائکه بر ما نازل می‌شوند — یا شیاطین.

اگر در پی اسماء الهی رفتی و آن‌ها را چشیدی و در خودت پیاده کردی این اسماء را، آن موقع شیطان جا ندارد که بر تو وارد شود و ملک بر تو نازل می‌شود؛ به تمثّلات می‌کشاندت.

خلأ در باطن نمی‌ماند. صُقع نفس یا مَهبط ملائکه است یا مَدخل شیاطین. رمضان ظرف تنزّل است؛ اگر ظرف را برای ملک آماده نکنی، برای غیر ملک آماده کرده‌ای.

آن لحظه‌ای که حقیقتی در کُنه و در آن باطن وجود تو — که همه از آن بی‌خبرند و بسیاری هم از خود ما از آن بی‌خبریم؛ از خودمان، از خودمان بی‌خبریم — وقتی آن حقیقت تمثّل پیدا می‌کند در وجود ما، یا القایی صورت می‌گیرد، یا الهامی که از جنس وحی است اما زیر سرِ نفس کلّی است — وحی گفتیم زیر نظر عقل کلّی است — در باطن وجود ما رخ داد: الهامی، حقیقتی متمثل شد، القایی صورت گرفت، یک حقیقت در ذات وجود ما چشیده شد. آن لحظه ملک بر ما نازل شده و ما مرتبط شده‌ایم با یکی از اسماء الهی.

حالا ارتباط این اسماء با روح چگونه است که «تنزّل الملائکة والروح» باید بحث کنیم. آن‌هایی که در کانال مراقبهٔ گمنامی‌اند، آن «درون‌مایهٔ ماه رمضان» را که شروع کرده‌ایم دنبال کنند. اینجا رابطهٔ میان روح و ملائکه و اسماء را ان‌شاءالله در روزهای آتی خواهیم گفت.


سه مرحله در سیر لقاءالله

در سیر لقاء ما — لقاء ربّمان و یا لقاءالله به تعبیری — ما از سه مرحله باید عبور کنیم. این سه مرحله را بگویم؛ البته هر کدامش یک منبر می‌خواهد. باشد ان‌شاءالله؛ طلب شما به وقتش. به قول علامه:

این زمان بگذار تا وقت دگر.

امشب فقط نقشه را می‌گذارم جلوی‌تان. محو، طمس، محق. فعل، صفت، وجود. سه ذکر، سه مقام، سه چشیدن. اگر این سه در نشئهٔ طبیعت نچشیده شود، لقاء ناتمام می‌ماند.

گام نخست: محو؛ توحید افعالی

در مرحلهٔ اول، سالک الی الله در مسیر لقاء به جایی می‌رسد که افعال — فعل خودش و فعل دیگران — را فانی در فعل حضرت حق می‌بیند. فانی در فعل خدا می‌بیند. به آن می‌گویند مرحلهٔ محو.

اگر در کتاب‌های عرفانی، صحف نوریّهٔ عرفانی، کتب عرشی این‌چنینی در سیر و سلوک دیدید «مقام محو»، یعنی اینجا. یعنی طرف به مرحله‌ای در سیر و سلوک و لقاءالله می‌رسد که هر فعلی را — چه از خودش، چه از دیگران — فانی در فعل حق می‌داند.

این در کدام ذکر جمع شده، این حرفی که الان زدم؟ همهٔ افعال را اصطلاحاً به آن می‌گویند توحید افعالی. اینکه همهٔ افعال را در فعل خدا فانی ببینی کدام ذکر است؟

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.

این مقام محو است. این اولین مرحله. تا فعل خودت و فعل دیگران را مستقل دیدی، هنوز در توحید افعالی وارد نشده‌ای. حول و قوه‌ای اگر هست، از اوست؛ و اگر نیست، باز از اوست که نیست. سالک در محو، دست‌ها را می‌بیند اما محرّک را یکی می‌یابد.


گام دوم: طمس؛ فنای صفات در صفات حق

در گام دوم، سالک الی الله برای لقاءالله به مقام طمس می‌رسد. طمس. حالا آیاتی هم در قرآن هست؛ به موقعش باید به آن بپردازیم. این‌هایی که داریم می‌گوییم همه در قرآن به انواع مختلف در آیات وارد شده. عرفا از خودشان نگفته‌اند.

مقام طمس چیست؟ سالک الی الله کسی است که در مسیر لقاء حق قرار گرفته و می‌خواهد ان‌شاءالله موت را به‌صورت اختیاری در همین نشئهٔ طبیعت بچشد، پیش از آنکه به‌صورت اجباری هنگام مرگ و اجل حتمی‌اش بچشد. موت را می‌خواهد همین‌جا بکشد و بچشد و برسد.

در مرحلهٔ طمس، یعنی گام دوم، صفات خودش و صفات دیگران را فانی در صفات حضرت حق می‌بیند. این در کدام ذکر جمع شده؟

«لَا إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ معبودی جز الله نیست.

مخصوصاً به این شکل گفتم. الله مستجمع جمیع اسماء و صفات اوست.

«ٱللَّهُ مُسْتَجْمِعُ جَمِيعِ أَسْمَائِهِ وَصِفَاتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): الله فراهم‌آورندهٔ همهٔ نام‌ها و صفات خویش است.

آن الوهیت حضرت حق به همان مقام تدبیر و در حقیقت ربوبیت حضرت حق نسبت به همهٔ کائنات برمی‌گردد. الحمدلله اینجا «الله»:

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فاتحه/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را که پروردگار جهانیان است.

این الله ربّ العالمین است؛ ربوبیت دارد. از این حیث که الله ربّ اوست، از این حیث که الله رازق اوست، از این حیث که الله حافظ اوست، از این حیث که الله ساتر و صانع و قادر اوست. همین‌گونه همهٔ اسماء و صفات در او جمع‌اند.

سالک الی الله در مرحلهٔ طمس چنان تمام اسماء را می‌چشد، چنان در وجود خودش پیاده می‌کند، که به این حقیقت می‌رسد در گام دوم: همهٔ این اسماء و همهٔ این صفات، همه و همه، فانی و غرق و مستهلک در ذات حضرت حق — یا الله — هستند. لا إله إلا الله. این مرحلهٔ دوم است که به آن می‌گویند طمس.

طمس یعنی صفات تو و صفات دیگران در صفات او محو شود؛ ربّ و رازق و حافظ و ساتر و صانع و قادر را در خودت جدا جدا نچسبانی، بلکه همه را در الله جمع ببینی. موت اختیاری همین‌جا معنا پیدا می‌کند: پیش از اجل، صفت استقلال را از خودت بگیری.

حالا اینجا حرف زیاد داریم که این اسماء چه نوع اسمایی‌اند. یعنی چه اسماء؟ مثل «خدا»؛ خدا هم اسم است دیگر. مثل «یزدان» اسم است. به قول بعضی‌ها «دیو» به خدا می‌گویند. «تاری» به خدا می‌گویند در بعضی زبان‌ها. God به زبان انگلیسی یعنی چه؟ خدا. خب این‌ها منظور این اسماء‌اند یا نه، آن اسماء حقیقی‌اند که در کارند؟ حالا اینجا باید بحث کنیم. الان چون وعده دادم زود بگذریم، این بحث را رها می‌کنیم. یادم بیندازید این بحث را با هم داشته باشیم. شیرین است و به‌دردبخور در چشیدن حقایق اسماء.


گام سوم: محق؛ فنای وجود در وجود صمدی

و مرحلهٔ سوم و آخر. اگر یادتان باشد در جلسهٔ پیش — حدود یک ماه پیش — مسیر اکتشافات و کشف به نحو معنوی را گفتیم. در آن قوهٔ مفکّره اولین اتفاقی که رخ می‌دهد، اولین جا در قوهٔ مفکّره است که تحت تدبیر عقل قرار گرفته؛ و آنجا گفتیم همین‌طور چشم می‌رود بالا، می‌رود بالا، تا به مرحلهٔ فنا می‌رسد عبد. آن را الان دارم یک وجهش را باز می‌کنم؛ همان بحث فنا را.

این مرحلهٔ سوم را به آن می‌گویند محق. محق با قاف؛ که در آیات قرآن هم باز درباره‌اش گفته شده. طمس هم گفته شده، محو هم گفته شده؛ در روایات هم هست.

این چیست؟ خسته‌تان نکنم؛ یک ربع‌مان هم تمام شد. یعنی سالک الی الله — کسی که در مسیر لقاء ربّش حرکت می‌کند — به جایی می‌رسد که وجود خودش را… آی برای بچه‌هایی که در مسیر معرفت نفس دارید کار می‌کنید: آنچه مشهود ماست وجود است؛ وجود مشهود ماست.

سالک الی الله در گام سوم و آخر برای لقاءالله — و حداقل ربّ خودش — به جایی می‌رسد که نه فقط وجود خودش را، بلکه وجود تمام وجودات را فانی در وجود صمدیِ حضرت حق می‌بیند. این چه ذکری است؟

یک‌بار هم من اینجا گفته‌ام. یک‌بار هم در بحث قلب در قرآن؛ آنجا در صداوسیما، حفظش هنوز پاک نشده. گفتیم کسی که دلش می‌میرد، حضرت علامه دستور داده‌اند برای حیات قلب. حیات قلب این ذکر خیلی مهم است:

«يَا حَىُّ يَا قَيُّومُ، يَا مَنْ لَا إِلَٰهَ إِلَّا أَنتَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای زنده، ای پاینده، ای آن‌که هیچ معبودی جز تو نیست.

این ذکری بود که آنجا گفتیم؛ در همان قلب در قرآن. بعد این را آمدیم در یکی از جلسات همین هیئت تعمیمش دادیم به یک ذکر دیگر. گفتیم کسی که می‌خواهد به معنای تمام حقیقت به فنا برسد…


فنا نابودی نیست؛ من عرف نفسه نه من أفنی نفسه

این فنا یعنی نابودی؟ نه. چرا نابودی؟ چون نابودی ندارد. به قول حضرت علامه در شرح فصوص می‌فرماید: «من عرف نفسه» نه «من أفنی نفسه». هر کس که نفسش را بشناسد، نه اینکه نفسش را فانی کند. این فنا یعنی از بین بردن نیست. یعنی طرف خودش را بزند از بین ببرد، بگوید اصلاً ما نیستیم؟ حرف‌ها چیست؟ هستی. کی گفته نیستی؟ مگر می‌شود؟ تو هستی، وجود داری؛ وجود که عدم نمی‌شود.

پس این فنا یعنی آنچه الان می‌خواهیم بگوییم: یعنی وجود خودش را فانی در وجود حق می‌بیند و می‌رسد به آن:

«يَا هُوَ، يَا مَنْ لَا هُوَ إِلَّا هُوَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای او؛ ای آن‌که او نیست مگر او.

بارها من اینجا گفته‌ام. یا هو، یا هو. یا هو یا من لا هو إلا هو.

«ٱللَّهُ أَكْبَرُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا بزرگ‌تر است.

اگر کسی این ذکر را با توجه بگوید و کمردرد نگیرد عجیب است. یعنی معلوم است که توجه‌اش توجه عرفانی نبوده.

«يَا هُوَ يَا مَنْ لَا هُوَ إِلَّا هُوَ. ٱللَّهُ أَكْبَرُ. ٱللَّهُ أَكْبَرُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای او، ای آن‌که او نیست مگر او. خدا بزرگ‌تر است. خدا بزرگ‌تر است.

ای خدا.


دعای بعد از نماز امیرالمؤمنین

یک دعای امیرالمؤمنین علیه‌السلام دارد بعد از نمازش. دعای بعد از نماز امیرالمؤمنین را بروید بخوانید. دعای بعد از نماز امیرالمؤمنین. در مفاتیح هست؛ شیخ عباس آورده.

من یادم است در مسجد جامع سنگر — حدود شاید بیست‌وچهار، بیست‌وپنج سالم بود — آنجا این دعا را بعد از نماز امیرالمؤمنین خواندم. در سجده آن‌قدر حالم بد شد و گریه کردم آمدم فکر کردم دارم از دست می‌روم. یک عزیزی آنجا — که الان از شاگردان برجستهٔ آقای مصباح علیه‌الرحمه شده‌اند — آمد ما را بلند کرد؛ دید اصلاً تو حال خودم نیستم. دارم از بین می‌روم دیگر، این‌طوری. خیلی عجیب بود. این دعا آن لحظه ما را گرفته بود. بعد نگاه کرد تو مفاتیح، دید دعای بعد از نماز امیرالمؤمنین است. گفت ولش کنید این را، ولش کنید؛ با این دیگر کاری نمی‌شود کرد. همیشه تو ذهنم زنگ می‌خورد این حرفش: این را ولش کنید؛ با این دیگر نمی‌شود کاری کرد.

یعنی خدا نکند اگر یک وقت بگیردت این دعا. این ذکر خلاصه در آن مندمج شده؛ همان دعاست. دعای امیرالمؤمنین بعد از نمازش. یا هو. بگذار نگویم دیگر؛ بگذار نگویم.


آخر لقاءالله؛ ترس از جمع کردن سفره

این حقیقت این مقام سوم است که دیگر مقام فناست. دیگر آخر لقاءالله. چون دارم می‌لرزم و می‌ترسم، یک ذره از این بحث لقاءالله احتمال دارد دیگر جمعش کنم. برای همین امشب این بحث را ارائه دادم؛ وگرنه این بحث را باید حدود سی‌چهل جلسه بعد با هم می‌داشتیم. دیگر آخر بحث را من برایتان ارائه دادم. آخرِ آخر بحث به کجا می‌خواستیم برسیم. چون شاید دیگر من بحث لقاءالله را به خاطر ترسی که در وجودم افتاده جمع کنم سفره‌اش را. امشب هم در تمام وجودم خیلی لرزیدم.

مشخص است: یا هو یعنی ای او. یا من لا هو یعنی ای کسی که نیست او مگر هو، إلا هو. مشخص است. دیگر حالا این البته ذکر — یا این لفظ خاکی — در حد نشئهٔ طبیعت و این‌هاست. دیگر باید سفر کنی از این لفظ خاکی، خودت را بکشی بالا، بروی به آن باطنش؛ که دیگر لقاءالله در آن نظری که شهید به وجه الله نظر می‌کند، به اینجا می‌رسند. حالا دیگر بچشیم ان‌شاءالله. بچشیم.

لفظ خاکی نردبان است، نه مقصد. اگر روی نردبان بمانی و هو را فقط با دهان بگویی، به باطن نرسیده‌ای. باید از لفظ سفر کنی.


شهادت؛ سه گام در یک آن

وقتی هر چه بیشتر می‌رویم معنای شهادت و لقاءالله را می‌شنویم، بیشتر می‌ترسیم از خدا طلب شهادت کنیم همین‌طور گردن‌کلفتی. آقا دیگر خدا ما را به شهادت برساند. وقتی می‌فهمی چه عظمتی است شهادت: نمی‌رسد شهید به شهادت، نمی‌چشد شهادت را، مگر اینکه این سه گام را در آنِ واحد بردارد.

آن لحظهٔ آخر یک اتفاق، یک ارتباط، یک خلوتی میان او و خدا رخ می‌دهد. یک حالت خاص که این سه گام را یک آن این شهید برمی‌دارد، به مقام فنا می‌رسد، می‌برندش، شهید می‌شود. شهود؛ شاهد می‌شود.

یعنی محو و طمس و محق که ما در جلسه باید آرام‌آرام برویم، شهید در آنِ آخر یک‌جا برمی‌دارد. نظر می‌کند به وجه الله. دیگر رؤیت معمولی نیست؛ شهادت است. برای همین آدم از گناه درمی‌آید و همین‌طور گردن‌کلفتی شهادت نمی‌خواهد. دهان را باید بست.

علامه اینجا می‌فرماید این دیگر مقام رؤیت نیست. به استناد فرمایش علامه — اگر کسی خواست سندش را پیدا کند: درس نود و هفت از دروس شرح فصوص، فصوص‌الحکم ابن عربی توسط علامه حسن‌زاده — آنجا می‌فرماید این گام سوم یعنی محق، این دیگر رؤیت نیست؛ شهود است. مقام شهادت است. مقام لا إله إلا الله.

حالا دیگر آدم جرئت نمی‌کند حرف بزند و جرئت نمی‌کند همین‌طور از تو گناه بیاید بیرون بعد بگوید خدایا شهادت. دهنت را ببند. ببند دهنت را. آدم در هر حالتی نباید از خدا هر چیزی بخواهد که.


خواب؛ حداقل تمثل و صیرورت الی الله

به آن لب مطلب که می‌رسیم می‌خواهیم جمعش کنیم. الحمدلله بعضی‌ها هم افتاده‌اند به آن مراقباتی که از خواب‌هایشان بتوانند خروجی بگیرند. با درس و بحث‌هایی که با هم داشتیم دیگر متوجه می‌شوید خواب‌هایتان چگونه می‌شود از آن درس گرفت و خودتان را با خواب‌هایتان بشناسید. حداقل تمثّلات و حداقل لقاء و صیرورت الی الله در خواب است دیگر. حداقل همه دارند می‌روند: یکی به‌سوی اسماء جلال، یکی به‌سوی اسماء جمال.

آن کسی که خواب دیده بود هی مثلاً آدامس تو دهانش است. هی این آدامس را می‌خواهد از دهان… نمی‌تواند حرف بزند، به حالت خفگی گرفته. این آدامس را می‌خواهد از دهانش بکشد بیرون. هی این زیاد می‌آید، این کش می‌آید؛ این آدامس به طوری کش می‌آید که نمی‌تواند اصلاً، دارد خفه‌اش می‌کند، دارد می‌کشد این آدامس تو دهانش. نمی‌تواند نجات پیدا کند. این خواب ظاهراً وحشتناک، اما بسیار بسیار پرمعنا. الان باید متوجه شود که چرا این خواب را دیده.

الحمدلله بچه‌هایی هم که دارند روی خواب‌هایشان کار می‌کنند، خواب‌هایشان همه دارای حجّت می‌شود و ملاک پیدا می‌کند.


ملاک راه، نفس خودت است

یک چیزی را من در یک جملهٔ آخر بگویم؛ توضیحش نمی‌دهم. هر که گرفت، می‌شود جانش. علامه فرمود: حضرت عارف عربی یک نکتهٔ اصیل و بسیار مهم را در کُنه کتاب فصوصش گفته، رد شده رفته. آن هم برای فهم و درک درست بودن این راهی که داری می‌روی: تمثّلاتت، الهاماتت، القائاتت، خواب‌هایت حتی — که درست است یا نه — نفس خودت ملاک خودت است.

یعنی بیرون از خودت دنبال مُهر تأیید نگرد برای هر القا و هر خواب. نفس، اگر ساخته شده باشد، خودش میزان است. راه را از روی خودت بشناس؛ و خودت را از روی راه. توضیح بیشتر نمی‌دهم. هر که گرفت، جانش می‌شود.

«وَٱلسَّلَامُ وَٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سلام، و ستایش خدای را که پروردگار جهانیان است.

صلوات بفرستید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.