یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
سوختن حسینی و کندن از تعلقات
یا رب أعوذ بک من همزات الشیاطین و من شر نفسی و من شر خلقک. بسم الله الرحمن الرحیم. لا حول و لا قوة إلا بالله العلی العظیم. اللهم إیاک نعبد و إیاک نستعین. الحمد لله علی کل نعمته و أسأل الله من فضله. السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته. بحث پیرامون سوختن و اطوار آن بود. دیروز گفته شد یکی از خروجیهای سوختن خاصه برای حضرت اباعبدالله سلام الله علیه کندن از تعلقات است؛ از کسی که متوجه عمق این مصیبت میشود و سوز حسینی میگیردش. خاصه آن کسی که بتواند درک بخشی از مصیبت را بکند بدون واسطه و حجاب و مرتبهٔ اعلایش انتقال حال حجت به آن صورت بگیرد. چنین کسی چنان از تمام تعلقاتش میکند که حاضر است جان تقدیم کند برای ارباب. بسیاری را دیدیم که خصوصاً در این ایام به گونهای سوز حسینی میگرفتشان که اگر میپرسیدی حاجتت چیست؟ از خدا چه میخواهی؟ از امام حسین چه میخواهی اینطور میسوزی؟ میگفت هیچی نمیخواهم. اینها را در شهدایمان مخصوصاً دیدیم. هیچی نمیخواهیم؛ فقط دوست داریم تا آخر عمرمان برای این آقا و بچههاش بسوزیم و گریه کنیم و تمام شویم. این اوج کندن از تعلقات است.
خطبهٔ حرکت و بذل مهجه
دیروز بخشی از بحث مهجه گفته شد. وقتی اباعبدالله صلوات الله علیه همان ابتدا میخواست حرکتش را آغاز کند، وقتی خطبه خواند، بخشی از این خطبه را متوجه کنیم که چقدر زیبا همهٔ موضوع را تصریح میکند؛ یعنی خطکشی میکند اباعبدالله. چه کسانی میتوانند همراهی من کنند؟ من کان باذلا فینا مهجته. مهجه که دیروز گفتیم. إن الذین بلغوا محجتهم دونک اینجا در خطبهٔ حرکت حضرت. من کان فینا با من فی سبیلنا فرق دارند. فینا بدون حجاب است؛ بیهیچ حجابی؛ اصلاً کسی که آمده غرق در من بشود؛ کسی که میخواهد فانی در من بشود؛ اصلاً من بشود. من کان فینا مهجته؛ چگونه؟ مهجته باذلا فینا مهجته. اولاً اهل بذل باشد؛ اهل بخشش باشد. که متأسفانه بخشش در بین ماها بعضاً میبینی این شیطان ملعون؛ حدیث داریم بخواهی یک درهمی دیناری به گدا کمک کنی هفتاد شیطان میآیند آویزان میشوند به این دستت سنگینت میکنند. این تمثیلی مثالی است برای سهولت فهم موضوع؛ واقعاً نیز چنین هست.
ابراهیم و تکرار ذکر قدوس
در قصهٔ حضرت ابراهیم علی نبینا و آله و علیه الصلاة والسلام وقتی حضرت جبرائیل متمثل شد و البته اول بدون صورت؛ هاتفی بود یعنی صدایی شنید که سبح قدوس ربنا و رب الملائکة و الروح. همه این را شنیدهاید که حضرت به قدری لذت برد؛ دیگر بیخود به مقام خلت نرسیده که خلیل الرحمن شده. خلیل رحمانی یک پله پایینتر از رسالت، یک پله پایینتر از امامت که بعد ایشان به امامت هم رسید؛ إنی جاعلک للناس إماما. عبد، نبی، رسول، خلیل و امام؛ این سلسله مقامات. وقتی شنید فرمود صاحب صدا تو کی هستی؟ میشود یک بار دیگر این ذکر را بگویی؟ آنقدر از ذکر این مثلاً حضرت جبرائیل لذت برد. آیا ما لذت میبریم از ذکر؟ از چه لذت میبریم اصلاً؟ اکنون بچههای ما از چه لذت میبرند؟ مثلاً تلویزیون روشن است از چه نوایی؟ قطعش کن کانال را عوض کن. از چه بدشان میآید؟ از چه خوششان میآید؟ حالا حساسیتها.
به هر حال فرمود میشود یک بار دیگر تکرار کنی صاحب صدا که حضرت جبرائیل بود. میخواست تکرار کند اما ببینید این امتحان الهی است. چون از خدا پرسیده بودند ملائکه دستجمع که چگونه است که ایشان را برای خلیل رحمانی انتخاب کرده؟ حالا خدا گفته خودتان بروید امتحانش کنید. به محض اینکه این صدا را شنید آنقدر لذت برد. میتوانست حضرت ابراهیم صرفاً بگوید یک بار دیگر بخوان من لذت ببرم؛ یک بار دیگر این شعر را بخوان؛ یک بار دیگر این حدیث را بگو؛ یک بار دیگر این نوار. حضرت فرمودند من یکسوم داراییام را به شما میدهم. عجب. یک بار دیگر این ذکر را. اولاً پیداست آن موقعها خیلی کم ذکر گفته میشده؛ یعنی غوای سامعهٔ مردم تعطیل بوده. ثانیاً حضرت میتوانست همینطور بگوید تکرار کن دیگر؛ و شاید جبرائیل هم تکرار میکرد. فرمود نه من یکسوم داراییام را میدهم. این درست. نکته در قسمت دوم و سوم روایت: وقتی دو مرتبه میگوید سبحان قدوس بعد حضرت ابراهیم میتوانست بگوید دیگر بخشیده بود یکسومش را؛ اینجا میتوانست بگوید یک بار دیگر میشود بگویی؟ حسابم را دادم صاف کردم؛ بدهیام را به شما دادم حالا یک بار دیگر بگو. نه؛ فرمود دوسوم داراییام را میدهم. دوباره بار سوم گفت همهٔ داراییام را. مرتبه بعد گفت اصلاً همه؛ اصلاً خودم غلامت میشوم؛ چیزی دیگر ندارم بهت بدهم. الله اکبر. اینها مقداری برای ما ثقیل است؛ درکش مشکل است چون خیلی فاصله گرفتهایم؛ غرق دنیا شدهایم؛ تعلقات بیچارهمان کرده.
فیض خرج دارد
بزرگان و حکما و عرفا اینجا نکتهای استخراج کردهاند فرمودند اینطور نیست که اگر یک افاضهٔ فیضی به تو صورت گرفت، یک خیری ولو کثیر به تو رسید، دیگر بگویی بخواهی دوباره آن خیر تکرار شود همینطور خالی خالی؛ دوباره خدایا میشود دوباره کربلا نصیبم کن؛ دوباره این حال خوش را به من بدهی؛ نه، خرج دارد. باید یک چیزی بدهی. به خدا باید یک چیزی تقدیم کنی. حضرت ابراهیم رفت بچهاش را عزیز دلش را جگر گوشهاش را فدا کند؛ واقعاً رفت که فدا کند که خدا انتخابش میکند. اینطور نیست که همینطور با حرف بشم یک آدم تافتهٔ وارسته کنده از تعلقات. بحث چه بود که به اینجا کشیده شد؟ خواستم بگویم باید در مسیر سیر و سلوکمان و در مسیر نوکریمان برای خاندان چیزی تقدیم کنیم. چه بالاتر از اینکه انسان قلبش را تقدیم کند. کسی که قلبش را تقدیم کرد یعنی کند از همهٔ تعلقات؛ دیگر حاضر است همهچیزش را تقدیم کند. این خیلی نکتهٔ مهمی است. آن اتفاقی که در این خیمهها میافتد این روزها غافل نشویم ازش. این کندن از تعلقات را حفظش کنیم. چگونه حفظش کنیم؟ خیلی حال داد؛ خیلی شب خوبی بود؛ خیلی کیف کردیم. کلمهٔ طیبه الله أنفسکم. خب بگویید یک چیزی تقدیم خدا کن. یعنی چه؟ یک صدقهای رد کن بعد از هیئت. مثلاً یک فقیر را ببین یک کمکی به او کن که شکرانهٔ این کار است؛ این لطف خدا به تو که دوباره تکرار بشود. این نکتهٔ مهم است. اینکه خیلی از جلوات الهی و فیوضات الهی تکرار نمیشود به جهت اینکه ما راه و رسم و آداب این بندگی و نوکری را بلد نیستیم. میگوییم همینطور بیاید بیاید؛ دیشب آمدی چرا امشب نیستی؟ خب تکلیفت چه بود؟ وظیفهات چه بود؟ باید یک چیزی تقدیم کرد.
دامن تکاندن و شیخ جعفر مجتهدی
و چه خوش که آدم به جایی برسد که دیگر همهچیزش را بال و پر بریزد. ارباب ما در کربلا همه گفتند دامن تکاند؛ دامن برای خدا تکاند؛ یعنی هرچه دار و ندارش را ریخت. حالا نمیگوییم مثل شیخ جعفر مجتهدی بشویم که تمام داراییاش را ـ خیلی هم داشته از نظر مالی ـ همه را بخشیده. نداریم مثل ایشان که کار امام حسنی بکند. امام حسن هم سه بار در طول مدت عمرش تمام داراییاش را بخشیده. حالا نمیگوییم این کارها را بکنیم. رضای شیخ جعفر مجتهدی میشود به جایی میرسد که دیگر صاحب نفس میشود. مثلاً از آلمان دستگاه آورده بودند؛ در کتاب زندگینامهاش خواندهاید. دستگاههایی که تازه وارد ایران شده بود؛ یکهو خراب شده بودند؛ مهندسی هم بالا سر اینها نبود درست شود. به شیخ جعفر گفتند شیخ جعفر یک آخوند ما، یک روحانی دینی ما که نه درس مهندسی خوانده نه الکترونیک؛ گفتند بیا یک کاری کن. رفت دست گذاشت روی این دستگاهها گفت یا علی؛ بلند؛ یکهو همه درست شدند. اینها را حالا شو ببر تو بازار تهران بگو بیرونت میکنند؛ برو چرت و پرتها چه میگویی؟ این در آن مایهٔ دین ماست. چرا نفسش اینطوری حق شده؟ چون از همهٔ تعلقاتش کند. بالاترین تعلقات هم پول است، دنیا، زرق و برق و البته تعلقاتی که دیروز شمردیم.
حقوق و عدالت و حفظ حال با تقدیم
ای کاش حداقل حقوق کارمندان و کارگران نسبت به زحماتشان داده میشد. این خیلی قشنگ میشد. حالا اینجا خیلی نمیخواهیم بحثهای اینچنینی بزنیم اما یک حاشیه خورد خیلی خوب میشد. طرف میرود صرف اینکه مثلاً پسر فلانی است یا سابقهای در جایی دارد حتی تخصص این کار هم ندارد؛ کار را به او میدهند صرفاً به خاطر مدرکش؛ مدرکگرایی. بعد چه پول گزافی به او میدهند که کلافه میکند آن کسانی را که دارند جان میکنند بعد مثلاً یکدهم آن حقوق میگیرند. واقعاً بعد مثلاً عدالت اجتماعی هم دم میزنیم و این کارگران بیچاره را چقدر باور کنید خیلی موقعها خیلی جاها گفتهام شاید بعضی نه همه اما بعضی از مدیران ما سر کار نیایند هیچ اتفاقی نیفتد تازه بهتر هم بشود. اما همین خدماتیها بگو یک روز نیایند سر کار؛ چایی نده؛ غذای مدیران را سرو نکن روی میزشان؛ سرویس بهداشتیشان را نشور؛ ببین چه گندی میگیرد اداره را. بعد اینها را مثلاً از طبقهٔ منهای صفر میدانیم. خدا به فریاد ما برسد که روزی که عدالت علوی بخواهد یقهٔ ما را بگیرد، عدالت مهدوی بخواهد پیاده بشود، شما بیا اینور، شما اینجا نباش، شما زمینت را تقدیم کن، شما از خانمت جدا شو. اوه؛ اصلاً نمیشود گفت اینها را. در روایات آمده آقا میآید چهها میکند. خیلیها ما دست از دین میکشیم. پس کندنت از تعلقات را باید با تقدیم کردن بخشی نه همه از داراییهامان حفظ کنیم این حالات خوش را، این فیوضات و این معنویت را. همینطور کیلویی خودمان یک حرفی زدیم نمیدهند به ما. باید کند در این وادی.
نامهٔ امام حسن به قاسم و روضه
کی آقا امام حسن صلوات الله علیه این بچههاش را تقدیم کربلا کرده. خب مگر بوده امام حسن؟ سیدالشهدا ده سال امامت کرده؛ یعنی ده سال پیش از کربلا امام حسن رفته از دنیا. ولی از آن موقع دستخط داشته برای بچهاش. این داستان افسانه نیست. امام ما که الگوی ماست این کارها را کرده. دیروز اینجا بحث بود و بچهها سر حالا یکی میخواست کارت بکشد میگفت چقدر بکشم؛ هی من من من. همهشان جایشان رو چشم من. خودم کارت نکشیدم ولی اینها میکشیدند. بعد یادم افتاد برایش یک داستان گفتم. یکی از این بچههای بازار؛ این قصه حدود بیست و دو سه سال پیش پیش آمد. آن موقع ما تازه یک هیئتی راه انداخته بودیم. بعضی از این بچههایی که اکنون اینجا هستند آن موقع میآمدند بچهتر بودند. یکی از این بچههای بازاری هیئت راه انداخته بودند از صفر؛ نیاز دارد فرش و دیگ و قابلمه و ملزوماتی میخواست. آن موقع حساب کرده بودند حدود مثلاً هشتاد میلیون آن موقع؛ همه را بخرند چیزهای خیلی خوب. بعد رفته بودند خدمت یکی از این بازاریهای باصفا. آدم پیش کسی هم میرود بداند پیش کی میرود؛ منت سر امام حسین نگذارد. البته هر پولی لیاقت ندارد بیاید تو این دستگاه. به خدا اینطوری است که بابا امام عصر به مرحوم فشندی از علمای بزرگ ما فرموده بود تو از کدام بقالی برو خرید کن؟ از این مغازه خرید کن. چرا؟ این همه بقالی. فرموده بود ایشان دائمالوضو است. این فرق میکند. مرحوم استاد مهدی طباطبایی، استاد حضرت علامه حسنزاده و فرزند استاد علی آقای قاضی، ایشان یک جوانی بقالی داشت خیلی دوستش داشت. میگفت ایشان خیلی آدم خوبی است. چرا؟ میفرمود وقتی پول را از دست مردم میگرفت میفرمود خدای سبحان برکت بده. یعنی خدا را، نمیگفت خدا برکت؛ خدای سبحان. ببین عالم چقدر دقیق است. حرمت نگه میدارد این آقا از اسم الله؛ میگوید الله سبحان، خدای سبحان. آدم باادبی است. من خریدم را از او میکنم. اینطوری است.
حالا این بازاری رفته چک به او؛ یک چک سفید امضا نوشت گفت هرچه میخواهید بنویسید. این بازاری باصفا. آوردند بچهها خب دیگر حساب کتاب کردند ترس و لرز که نکند ما زیاد بنویسیم ناراحت بشود. هشتاد میلیون نوشتند. آن موقع خیلی بود. آوردند خدمت ایشان. نگاه کرد بزش ترکید. شروع کرد زار زار گریه کردن. بچهها گفتند چه شده؟ شما مثلاً ما زیاد نوشتیم ناراحت شدی؟ فکر میکردند همه مثل خودشان فکر میکنند. ایشان امضا که کرده بود و چک را گفت ببرید پاس کنید. فرمود که نه من از این گریه میکنم که نیت کرده بودم امام حسین من چقدر پیش تو ارزش دارم، اعتبار دارم، همان مقدار این را بنویسم. اکنون دارم گریه میکنم که من آنقدر پیش آقا ارزش و اعتبار داشتم. ای کاش همهٔ داراییام را مینوشتید شما. اینطوری؛ این دل میخواهد. فیلم بازی کردن نمیشود دستگاه امام حسین. و ما را تو ورطهٔ امتحان خواهند انداخت. این اشک، این سوختن ما را آماده میکند برای آن کندنها.
اینکه اکنون این امشب و فردا شب مرسوم است دیگر روضهٔ یتیمهای امام حسن را میخوانند. امام حسن قربونش بروم من هیئت خودمان همیشه میگویم اصلاً حساس باشید اسم این آقا؛ من وقتی میگویم امام حسن شما بگویید جانم حسن. این آقا خیلی غریب است. کتاب نوشته ملعونهای خبیث چاپ شده تو بازار نوشته امام حسن حرمسرا داشته. خاک عالم بر سر ما کنند. آنقدر این آقا غریب است. دیگر نمیخواهیم از غربت آقا بگوییم. دیگر روضه میرود آنور. بعد از بچههاش غافل میشویم. عمامه تحتالحنک و پیچون؛ اصلاً یک چهرهای پیدا کرد حضرت قاسم مثل ماه شب چهارده. بعد نامه را درآورد گفت این نامه گره تو را باز میکند برو. آمد از دور میگویند تا اباعبدالله دید قاسم دارد میآید آغوش باز کرد. دید عمامهٔ سبز داداشش هم روی سر قاسم دیگر بیخود شد از خود اباعبدالله. شاید یک دلیلش این بوده که میگویند این دو همدیگر را بغل کردند. آنقدر گریه کردند که حسین روی زانو نشست. دیگر طاقتش رفت. چه میخواهی عزیزم؟ این نامه را فقط بخوان عمو. نامه را درآورد. پسرم، عزیزم هر وقت دیدی حسین ندای غربت در داد، مبادا دریغ کنی تنهاش بگذاری. حسین شروع کرد زار زار گریه کردن. برادر چه کردی با من؟ باشد میخواهی بروی برو. اما اول برو از عمت خداحافظی کن وداع کن. حالا این آقا رفت حضرت قاسم بن الحسن رفت. علی اکبر را بعد جوانان بنیهاشم گفت بیایند ببرند. میگویند چون عرب بن عربا بود قاسم هم دست کمی از این عرب عربا نبوده. وقتی صدا زد عمو به فریادم برس، آقا مثل باز شکاری خودش را رساند بالا سر قاسم. ریختند سر آقا. درگیری شد. بغل مقتل قاسم درگیری شد. اسبها میتاختند. این بدن آن زیر یک طوری شد که میگویند وقتی ابیعبدالله بدن قاسم را به سینه گرفت داشت برش میگرداند به سمت خیمه. میگوید همه دیدند پای قاسم به زمین کشیده میشود. یعنی این بدن کشیده شده بود زیر سم اسبها این بدن شد دید سبحان الله. السلام علیک یا مظلوم یا اباعبدالله. انشاءالله حرمش ناله بزنیم. والسلام.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.