یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
موضوعیت سوختن در عبادت و قرب اسمائی
بسم الله الرحمن الرحیم. و به نستعین. السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته. عرض شد که سوختن در وادی عبادیات و سیر و سلوک و بندگی موضوعیت دارد، نه طریقیت. یعنی اصلاً عبادتی که بدون سوختن باشد ارزش ندارد؛ و هرچه عبادتی ما را بیشتر بسوزاند، قرب ما به سمت حضرت حق بیشتر است. قرب هم به یک معنا حرکت ما به سمت پیاده شدن اسماء الهی در وجود ماست.
حیث آنکه به سمت حجتالله، بقیةالله، خلیفةالله، ولیالله و انسان کامل حرکت میکنیم، به جهت ارتباط و اتصال و تمسک و توسل و توجه به اوست که وجه الله است؛ «أین وجه الله الذی الیه یتوجه الاولیاء». از این حیث که او محل و مظهر اتم پیاده شدن تمام اسماء است نزدیک میشویم و توجه میکنیم، بلکه این اسماء در ما پیاده شود.
«وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا» (بقره/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به آدم همهٔ نامها را آموخت.
هرکس که به آدم آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم بپیوندد — و در نشئهٔ عنصری و طبیعت که اکنون در این دنیای دنی و پستترین رتبه از رتبههای وجود و خلقت از حیث فلسفی، نه اخلاقی، واقعیم، با بدن عنصری، او امام عصر ماست — ارتباط با آنان باعث میشود اسماء الهی در ما پیاده شود. پیشتر گفته شد که پیاده شدن اسماء یعنی حفظ کردن لفظ و پیکرهٔ اسماء نیست؛ آن بسیار آسان است و هر کسی میتواند تسبیح به دست گیرد و لغلغهٔ زبان کند. پیاده شدن اسماء در وجود بحث مفصلی است و فعلاً موضوع اصلی نیست.
پس دلیل ارتباط با حجتالله، نشست و برخاست با آنان، و توسل به حضرت سیدالشهدا که خامس آلعباست، یکی از علتهایش همین است: پیاده شدن اسماء در وجود تا متخلق به اخلاق الله شویم و متلبس به اسماء الله؛ که وقتی نماز میخوانیم میگوییم قربتاً الی الله. آن الله اسم جامع است و همهٔ اسماء در اویند و همین معنای قرب را میدهد. و چه شیرین که قرب هم در ولایت است، در ولی؛ یکی از معانی ولی از قربت میآید. اینها در جلسات پیشین گذشته و اینجا ورود نمیکنیم.
طهارت؛ مزاج عالم و شرط پیاده شدن اسماء
بحث امروز اینجاست که این اسماء وقتی بخواهند در ما پیاده شوند لاجرم طهارت نیاز دارد. اساس عالم بر اساس طهارت است. مزاج عالم به قول حضرت استاد علامه حسنزاده علیه الرحمه بر اساس طهارت است؛ و اگر کسی — چنانکه پیشتر پیرامون مزاج گذشت — کوچکترین بیطهارتی کند، چون مزاج عالم بر طهارت است، این عالم با او درمیافتد و گرفتار میشود؛ مشکلات متعدد از دنیا تا برزخ و قیامت میآید. تو وقتی مزاج خودت را به هم بریزی سردرد و دلدرد و بیحوصلگی و اعصاب داغون میشوی؛ مزاج عالم را هم به هم بریزی همینطور میشود.
این طهارت از لوازم قطعیه است برای پیاده شدن اسماء الهی که در وجود حجت خدا، در وجود آقا اباعبدالله که به او توسل میکنیم، به نحو اتم پیاده شده است. برای آنکه ارتباط بگیریم، متصل و متمثل و متوسل شویم به امام زمان یا به اباعبدالله، لازمهاش طهارت است؛ اصلاً جز این نمیشود.
موضوع بحث موضوعیت سوختن بود. آنچه باعث طهارت نفس میشود — که در پس آن اسماء در وجود پیاده شود و متخلق به اخلاق الله و متلبس به اسماء الله شویم، به یک معنا نزدیک به امام معصوم و امام زمان شویم و دستگاه اباعبدالله را بچشیم — طهارت است؛ و آن طهارت را سوختن با خود میآورد. این حلقهها با هم مرتبطاند تا در بحث جا نمانیم.
دیروز گفته شد موضوعیت دارد سوختن؛ و اصلاً سوختن و فراق لیاقت وصل میآورد — در حدیث امام صادق صلواتاللهعلیه و بحث عرفه و ارتباطش با حج. امروز میگوییم فلسفه و علت اصلی ارتباط با اولیاءالله و این توسلات پیاده شدن اسماء است؛ آن طهارت میخواهد؛ و چه چیز در وجود طهارت ایجاد میکند؟ سوختن. فیض حضور هم همراه با سوختن است. هرچه حضور را بیشتر درک کنی میسوزی؛ و این حضور و درک حضور در نتیجهٔ سوختن به معرفت بستگی دارد. هر مقدار معرفت بالاتر باشد سوختن بیشتر است.
معرفت و حس حضور؛ امام و آقای بهجت
بسیاری به محضر رهبر عزیز یا محضر امام رحمهالله میرفتند و انگار پیش آدمی عادی بودند؛ چرا؟ چون معرفت ندارند، چون طهارت ندارند.
«لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ» (واقعه/۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز پاکشدگان به آن دست نمیزنند.
ملکوت عالم را هم درک نمیکنند. این حقایق و این تافتههای جدا بافته از حیث طهارت نفس — به قول علامه حائری سمنانی علیه الرحمه غبار دنیا بر قبای آنان ننشسته — درک و شعور و معرفت میخواهد. معرفت نباشد درک نمیکند.
یکی از رفقا زمان جنگ میخواست سرم به حضرت امام بزند؛ آمد گفت نتوانستم. پنجاه بار هی سوزن و سوکت؛ همانطور که سرم را بردیم به بازوی امام بزنیم دستم افتاد، دستم لرزید از عظمت و ابهت امام؛ نگاهش میکردم لرزه به تنم میافتاد. ناشی از چیست که یکی رو در روی این آقا میایستد و مسخرهاش میکند، یکی هم با این آقا بزرگ شده و اصلاً درکی از امام ندارد؟ بسیاری از خانوادهها و فرزندان علمای ما درک آن عالم را نمیکنند، در حالی که بیرونیها میکنند. بحثی در باب اسماء الحسنی بود که اینان بیشتر جمال او را میبینند و جلالش را نمیبینند و چنین گرفتار میشوند؛ اما علت اصلیاش میتواند همین باشد که معرفت نیست. معرفت نباشد طهارت هم نیست؛ طهارت نباشد سوختن نیست؛ حس حضور کجا بیاید؟
حس حضور در محضر آقای بهجت هم چنین است. وقتی قم بودیم و مدتی درس میخواندیم به نماز ایشان اقتدا میکردیم؛ دقت میکردیم بعضیها اصلاً جرأت نمیکردند نزدیک آقای بهجت شوند. یکی بیادب و پررو میرفت و میگفتند آویزون آقای بهجت؛ آنقدر اذیتش کردم با سؤال و فلان — آدم بیتربیت اینطور میشود، نمیفهمد این کیست. اما میدیدم این آدمهای بزرگ با فاصله مینشستند و فقط میگفتند باید از نفس ایشان بهره بگیریم. سوختن باعث میشود انسان طهارت نفس پیدا کند و حس حضور را درک کند؛ و همهٔ اینها در پس معرفت است. بیمعرفتی قصهٔ کربلا را به اوج خود رساند؛ و البته طهارت نفس میخواهد.
قصهٔ حر؛ نفرین، ادب فاطمی و نگاه حسینی
امروز روز ورود اباعبدالله به کربلا بوده است. قصهٔ حر را همه میدانند؛ خدا حفظ کند حضرت آقای مظاهری را — در محضرشان در اصفهان بودیم — ایشان خیلی شیرین پیرامون حضرت حر سخن میگفتند و اسراری فاش میکردند. حضرت حر اولین کسی بود که راه را بست؛ و به یک نقل اولین شهید کربلا هم ایشان بود. چگونه جلوی امام معصوم ایستاد؟ چون طهارت لازم را نداشت. چگونه برگشت؟ سوخت و طهارت آمد. چگونه سوخت؟ وقتی اباعبدالله نفرینش کرد — و این حساب داشت؛ میداند چگونه نفرین کند که دستاویزی برای هدایتش شود — فرمود «ثکلتک أمک»؛ مادرت به عزایت بنشیند ای حر. آب را هم بر زن و بچه بسته بودند؛ اما اول آتش را تجربه کرده بودند و دل بچهها بسیار سوخته بود. قصهٔ حر را اگر یک بار بنشینی واکاوی کنی عجیب است: چند هزار نفر تحت امرش؛ یکباره همهٔ شوکت و بال و پرش بر زمین میریزد.
قابل توجه کسانی که پشت میز مینشینند و فکر میکنند همهکارهاند و تا اعتراضی بشنوند میگویند بروید اداری؛ آنقدر بعضیها در بدنهٔ مدیریتی سازمانها و ادارات بیظرفیتاند. بیطهارتی نکنیم؛ این حرفها طهارت مجلس را میبرد.
به هر حال وقتی آن نفرین را کرد آقا میداند در پسش چه کند. حضرت حر چه کرد؟ ادب به خرج داد و عرض کرد هرکس جز تو این حرف — یعنی حرف دربارهٔ مادرم — را میزد میدانستم چگونه جوابش دهم؛ اما چه کنم که مادرت فاطمه است. همین. حرمت فاطمه را نگه داشت. سوخت؛ یعنی نگاه حسین بن علی افتاد به وجودش؛ آن نگاه حسینی، انتقال حال ولایت. بسیاری از بزرگان تصریح کردهاند همینجا نقطهٔ نجات حر بود که یکباره دگرگون شد و فهمید چه غلطی کرده. نتیجهٔ آن نگاه طهارت وجودش بود؛ و آن طهارت به خاطر حفظ حرمت حضرت زهرا سلاماللهعلیها بود؛ و آن از معرفت اجمالی به فاطمه زهرا. اینها همه با هم مرتبطاند. عشق باید عجین با مبانی عقلی و براهین فکری باشد؛ الکی نباید فقط با احساسات و عواطف عاشق شد. خلاصه سوخت و آنطور شد. پس سوختن موضوعیت دارد و از مسیر طهارت میگذرد.
اختصاص کربلا؛ شکستن سر انبیا بر این زمین
برای اباعبدالله اختصاصی عجیب و استثنایی خدا قرار داده که انگار همهٔ عالم باید با سوختن با این آقا قدر پیدا کنند. حتی انبیا هر کدام آمدند کربلا بلایی سرشان آمد؛ داستانش مفصل در قصص انبیاست. حضرت نوح وقتی روی کشتی به سرزمین کربلا رسید تلاطمی در موجها ایجاد شد، کشتی عجیب تکان خورد؛ حضرت با سر خورد زمین و سرش شکافت. شیخ جعفر شوشتری در المواعظ اینجا گریه میکند و میفرماید این سرزمین حسین است؛ کسی نباید اینجا با سر سالم بیرون برود؛ باید سرش شکسته شود حتی اگر انبیا باشند؛ باید بسوزد و بیفتد به شکستن و گریه کردن. چه خبر است؟ توسط حضرت جبرائیل روضهٔ سرشکستگی اباعبدالله برایش خواندند. ابراهیم خلیلالله هم همینطور از اسب پرت شد و سر بر زمین افتاد و سرش شکاف خورد. موسی و عیسی هم؛ قصهٔ سر در انبیا عجیب است و روزی باید باز شود.
گفته شد هرچه سوختن بیشتر، مقام و قدر بالاتر. حدود بیست و چند تا — بعضی تا سی و دو تا هم گفتهاند — از بچههایی که در کربلا بودند شهید شدند. به وقت غارت، عاتکه فرزند دختر مسلم زیر سم اسبها رفت؛ وقتی اسبها میدویدند این دختربچهٔ ظاهراً پنجششساله ترسید و دوید فرار کند؛ اسبها رفتند روش و له شد. در راه چند بچه از گرسنگی و تشنگی و ترس و دلهره جان دادند. منازل چهلگانهٔ حسین در تاریخ هست؛ اما عجیب است چرا یکی از این بچهها حرم و بارگاه پیدا کند؟ آنقدر سوخت.
رقیه؛ بیقراری بر ناوه و انداختن نه افتادن
آن سر را امروز از ما قبول کن. آنقدر گریه کرد، آنقدر آتشش زد تا تغییر توقیفی رخ دهد: بابام کجاست؟ در مقبره دیدم خیلی اذیتم کرد؛ هر ساله میگویم عقدهام شکسته شود بدتر میشوم. عجیب است که فهمیدم اشتباه است بگویند رقیه از ناوه افتاد؛ نه، انداختنش.
آنقدر روی ناوه بیقراری کرد؛ هی داد زد و گریه کرد. بعضیها برای حسین مثل شمع نمیسوزند؛ ناله و فریاد و سینه و شقه میزنند مثل مادرش زهرا. حسین کسی نیست که فقط مثل شمع برایش گریه کنی؛ باید خودت را بزنی، لطمه بزنی، حتی به قول آقای بهجت تظاهر به دیوانگی در عزا کنی؛ تظاهر به عزا و مصیبت، یواشیواش عاشق میشوی.
هی گریه کرد. این نانجیبان گفتند ساکت باش، آرامش ما را به هم ریختی. شب گریه میکرد، روز گریه میکرد. یک روز که خانم بالای ناوه بود و میرفتند، هرچه تلاش کردند دختر را آرام کنند نشد. نانجیبی برگشت گفت اسکت یا جاریه؛ ساکت باش ای کنیز. وقتی این را گفتند باز خانم داد زد که من بابام را میخواهم. نانجیب نیزه برداشت و با نوک نیزه زد به چتر رقیه خانم و پرت کرد. اینطور است که دختر حسین را انداختند. آنقدر سوخت. خانم زینب هم زورش نرسید سر بریده را پس بگیرد؛ اما سوخت و سر را از کاخ یزید برگرداندند. چه خبر است؟ این دختر بهانهٔ بابا دارد؛ بابایش را ببرید. سر را نگاه کرد؛ ملعون عورتش را دید — کی سر تو را بریده؛ عالم کاری تو چه شده. زینب و حسین؛ قربان این سوختنها و بیقراریها.
این شب شد شب ولایت حسین. السلام علیک یا اباعبدالله الحسین و علی الارواح التی حلت بفنائک؛ علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتک. گویی آخرین باری نباشد که لباس مشکی پوشیدیم؛ آخرین باری نباشد که محرم تو را درک میکنیم. سالیان سال باشیم پیرغلام حسین تا موها سفید شود. آخرین کار یاد ما باش و ما را به شهدا ملحق کن؛ خاصه شهید رجب و سلیمانی و سعید و همه. السلام علیک یا حسین.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.