ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 018

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

از هیولای کلیه تا طبیعت کلی

تا اینجا ربّ هیولای کلیه و هیولای اولی را بررسی کرده‌ایم؛ تقریباً دو جلسه به همین موضوع اختصاص یافت، از آن رو که اهمیت ویژه‌ای دارد. هیولا همان منشأ و قوه و استعداد است؛ چوب نتراشیده‌ای که باید به فعلیت برسد. این استعداد در همهٔ ما هست، گاه به صورت کلی و گاه به صورت جزئی که در نهاد هر یک جای گرفته است. اکنون نوبت مرتبه‌ای مادون‌تر از هیولای کلیه است: طبیعت کلی.

این مرتبه، مرتبه‌ای از وجود است. نفس الرحمن یا صادر اول نیز در همین افق مطرح می‌شود. تعریف دقیق این است که مرتبه‌ای از وجود به اعتبار آنکه فیض را از مافوق خود دریافت نموده و به مادون اعطا می‌کند. فیض را از بالا می‌گیرد و به پایین می‌رساند؛ کانال فیض است. به لحاظ تأثیری که در مادون دارد، اینجاست که نام دیگری بر آن می‌نشیند: چون فعالیتی ایجاد می‌کند و حرکتی انشا می‌نماید، اسم الفاعل است. اسم الفاعل در این اصطلاح همان ربّ این مرتبه است.

از همین مرتبه دو نام دیگر نیز در کار است که پیوند و تأثیراتشان را باید به وقت خود کاوید؛ هنوز زود است همهٔ ریزه‌کاری‌های تأثیر را باز کرد. چون فیض را می‌گیرد و به خلائق می‌رساند و در آنان تأثیر می‌گذارد، فعالیتی در جریان است و قابل که قبول فیض می‌کند در میان است. نام این رتبه خالق است؛ و الله الخالق. فعلاً در این رتبه از بارئ و مصور سخن نیست؛ آن‌ها جای دیگری دارند. فعلاً خالق و موجد است. فیض از بالا می‌آید، از کانال این مرتبه می‌گذرد، و به مادون می‌رسد؛ همان تأثیری که در مرتبهٔ پایین‌تر می‌گذارد فعالیت و حرکت می‌انشاید و از همین حیث اسم الفاعل بر آن صادق است.

خالق و موجد در رتبهٔ طبیعت کلی

چرا خالق؟ و چرا رتبهٔش خالق است؟ پیش‌تر گفته شد که خداوند وقتی ظهور می‌کند نخست خلق می‌کند. خلق یعنی اندازه را مشخص کردن. مثال خیاطی روشن است و خانم‌ها بهتر با آن انس دارند: نخست نقشه را با صابون الگو می‌کشند؛ آن الگو حد است، اندازهٔ لباس یا چیزی که می‌خواهند بدوزند، از سهمی که این لباس از پارچه می‌برد؛ نقشه است، الگوست، اندازه است، قدر است. کسی که این کار را می‌کند خالق نامیده می‌شود؛ اندازه‌زن و حدگذار. این رتبه نیز چون فیض را به اندازهٔ هر یک از ما می‌رساند — لقمه به اندازهٔ دهان در دهان می‌گذارد — الخالق نام می‌گیرد. پس یک نام این رتبه الخالق است و نام دیگر موجد.

نام دیگر موجد است. موجد یعنی پدیدارکننده یا سبب‌ساز؛ فیض را برای انسان پدیدار می‌کند، یا سبب اخذ فیض از سوی او می‌شود تا بتواند فیض را بگیرد. سبب همان رب است و مسبب همان اثر؛ باعث می‌شود فیض به تو برسد. پس جمله را چنین کامل می‌کنیم: از این مرتبه به عنوان «خالق» و «موجد» نیز تعبیر می‌شود. سه نام در طول هم در این رتبه فعال‌اند: اسم الفاعل، خالق، موجد. اسم الفاعل در این اصطلاح ربّ طبیعت کلی است. پس ربّ طبیعت کلی همان اسم الفاعلی است که رتبهٔ بعدی قوس نزول ماست؛ از هیولای کلیه اکنون به طبیعت کلی رسیده‌ایم و قوس نزول یک پله پایین‌تر آمده است.

آیا اسم الفاعل ربّ عقل نیز هست؟

آیا آن اسم الفاعل که از بالا فیض می‌گیرد و به مادون می‌دهد، ربّ عقل هم شمرده می‌شود؟ ربّ عقل العلیم بود؛ یکی از اسما. عقل مبدأ فیض است و همهٔ فیض را به مادون عقل می‌رساند؛ رتبهٔ نفس ملکوت نیز از عقل فیض می‌گیرد. پس اگر او فیض می‌رساند چرا الفاعل نیست؟ جایگاه فرق می‌کند. عقل منّه و استعداد نیست؛ یکپارچه فعلیت است. ملک استعداد نیست، فرشته استعداد نیست، قوه نیست، منّه نیست؛ فعلیت تامّه و فعلیت محض است. درست است که او نیز از مافوق — از هر که مادونش بوده — فیض گرفته، اما خودش فیض آماده است و صرفاً فیض را به مادون می‌دهد؛ دوجهتی نیست مثل طبیعت کلی. طبیعت کلی از مرتبهٔ هیولای کلی فیض می‌گیرد و به نفوس ناطقه و عقول جزئیه که پایین‌ترند می‌دهد؛ عقل چنین نیست. عقل یکپارچه فیض محض و فعلیت محض است، فعلیت تام. اتم نیست، چون بالاتر از عقل رتبه‌های دیگری هست و مبدأ پیش از اوست؛ ازاین‌رو می‌گوییم تام، نه اتم. بسیاری پس از این همه توضیح هنوز می‌پرسند می‌باشد یا نمی‌باشد؛ پاسخ روشن است: نمی‌باشد.

پس ربّ عقل، اسم الفاعل این مرتبه نمی‌باشد. قبول فیض به عنوان منّه و استعداد در عقل مطرح نیست که بخواهد از مافوق خود قبول فیض کند. حضرت علامه جوادی آملی — خدا حفظشان کند — همین را چنین توضیح داده‌اند و این پاسخ همان سؤالی است که اینجا طرح شد: در طبیعت دو جهت قبول از مافوق و افاضه به مادون است؛ طبیعت دوجهتی است. اما در عقل تنها جهت افاضه وجود دارد؛ فیض را می‌رساند. قابلیتی که مبتنی بر هیولا و ماده باشد در عقل نیست؛ جنس عقلی، فعلیت است نه قابلیت مادّی. هرچند قبول به معنای عام — نه خاص — در عقل و در هر ممکن دیگری وجود دارد؛ اگر نبود چگونه وجودش وجود عقلی می‌شد؟ همین که موجود است فیض را از خدا گرفته، اما فیضش کامل است و دیگر نیاز ندارد دوباره فیض بگیرد؛ فقط افاضه می‌کند و یکپارچه در حال افاضه است. طبیعت کلی از هیولای کلی می‌گیرد و به نفوس ناطقه و عقول جزئیه می‌دهد؛ عقل چنین دوجهتی نیست.

عقل، آلودگی، و آیهٔ صد سورهٔ یونس

از همین روست که اگر کسی به عقل رسید، رسیده است؛ خیالش آسوده باشد که متصل شده و آلودگی‌ها برداشته می‌شود. ارتقای درجه بحث دیگری است که باید از عقل بالاتر برود تا به مقام فوق عقلی یا لایقفی نفس برسد؛ اما همین که از وهم عبور کرد و به مرتبهٔ عقل وجود خود دست یافت، از خیال و وهم گذشته و به منبع فیض وصل شده است. ازاین‌رو براهین عقلی، فلسفه، حکمت، اصول عقلی و درس و بحث در دین ما این‌قدر اهمیت دارد.

آیهٔ صد سورهٔ یونس را به یاد آورید:

«وَيَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ» (یونس/۱۰۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پلیدی را بر کسانی که خرد نمی‌ورزند قرار می‌دهد.

آلودگی کجا می‌نشیند؟ در لا یعقلون؛ جایی که عقل نیست. در وهم می‌نشیند، چون مادون عقل است؛ در خیال می‌نشیند، باز مادون؛ در حس تا دلت بخواهد. هرچه پایین‌تر بیایی آلودگی بیشتر می‌شود؛ اما در عقل مطلقاً آلودگی نیست. پس اهمیت براهین عقلی و فلسفه و حکمت و اصول عقلی و درس و بحث در دین از همین‌جا روشن می‌شود: رسیدن به عقل، رسیدن به جایی است که رجس در آن نمی‌نشیند.

پس چرا می‌گویند عقل مشوب به وهم؟ چرا در رسالهٔ سیر و سلوک سید بحرالعلوم گفته شد اگر خیال آلوده شد چه کنی، اگر وهم آلوده شد چه کنی، اگر عقل آلوده شد چه کنی، اگر قلب و روح و حتی با احتیاط سر آلوده شد چه کنی؟ اگر عقل مقدس محض است، این سخن چیست؟ پاسخ این است: اگر به عقل مطلق دسترسی پیدا کردی — دستت به دامن امیرالمؤمنین رسید، به عقل کل یا عقل اول — تمام است؛ ولایت آلوده‌بردار نیست و اصلاً نمی‌شود آلوده شود:

«إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا» (احزاب/۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا فقط می‌خواهد پلیدی را از شما اهل بیت بزداید و شما را پاکیزه گرداند، پاکیزگی تمام.

از همین‌جاست که قدما در حدیث کسا دو بار همین آیه را می‌خواندند و صلوات می‌فرستادند؛ این‌قدر این قصه مهم است. اکنون از نظر سیر بحثی چیزکی از قضیه روشن می‌شود. آن عقل، عقل کل است. اما عقل من و شما وقتی جزئی می‌شود احتمال آلودگی هست؛ جزئیش مشوب به وهم می‌شود. اگر کسی به عقل کل رسید و سلمان شد، «من أهل البیت» می‌شود و دیگر آلوده‌بردار نیست؛ به او تالی‌تلو معصوم می‌گویند. مخلصین از این هم عبور کرده‌اند؛ مخلصین از عالم عقل هم گذشته‌اند. مخلص به عالم عقل رسیده و از عالم عقل بالاتر رفته، به مرتبهٔ قلبی و روحی، و آنجا نیز درجات دارند. اگر به حق به عقل مطلق دسترسی پیدا کردی تمام است؛ اگر در قید بیفتی و در توقیر جزئی بمانی ناخالصی راه می‌یابد.

عقول و نفوس ناطقه در قوس نزول

هرچند قبول به معنای عام در عقل و در هر ممکن دیگری وجود دارد، این جمله را باید نگه داشت. فرصت گذشته و نمی‌توان به رتبهٔ بعدی وارد شد، اما نامش را بدانید که از مهمات است: رتبهٔ عقول و نفوس ناطقه. اینجا عقول کلیه است، نه آن عقل کل که رد کردیم. نام آن عالم عقل اول بود؛ ربّش الرحمن. ربّ نفس کل الرحیم بود. پس این آن عقل کل نیست؛ آن عالی‌مرتبه بود و اکنون هی می‌آییم پایین.

چرا نازل می‌شویم؟ امیرالمؤمنین فرمود: رحم الله امرأً علم من أین و فی أین و إلی أین؛ خدا رحمت کند کسی را که بداند از کجا آمده، در کجاست و به کجا می‌رود. اصلاً چرا به این حدیث توجه کردیم؟ این بحث روحویّت مسجد بلال نیست؛ نباید خلط شود؛ اینجا سیر و سلوک است. هرچند از حیث نظری کار می‌کنیم، عقل نظری در دلش عقل عملی هم دارد؛ مثل آنکه می‌گوییم با این رب ارتباط بگیر تا تقویت شوی — آن عقل عملی است. بسیاری این را فراموش کرده‌اند که چرا در این سیر افتاده‌ایم.

اگر خاطر باشد، در آن جلسه‌ای که کل رسالهٔ علامه طباطبایی را از اول تا آخر سیر کردیم، گفته شد از این منزل به آن منزل می‌رویم تا آخر. اولین درس رساله چیست؟ علامه طباطبایی دست انزل مراتب را می‌گیرد؛ پایین‌ترین آدم‌ها را که گرفتار دنیا شده‌اند، در غفلت‌اند، دچار تعلقات دنیوی شده‌اند، دنیایی‌اند و گرفتار حب دنیا. این‌ها را نباید از یاد برد؛ وقت بیخودی گرفته نمی‌شود. پیش‌تر این رساله خوانده و تدریس شده بود، اما در جمع شما الهام شد که ورود به درس اول علامه از دنیا و انزل مراتب دنیاست؛ کسانی که گرفتار دنیایند و می‌خواهد دستشان را بگیرد و بالا بیاورد. زیبایی کار علامه همین است: هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید کلاس سیر و سلوک جای لباس من نیست. همان که گرفتار تعلقات و گردباد و توفان سهمگین دنیا شده، علامه می‌خواهد دستش را بگیرد — در انزل مراتب که دنیاست و در انزل حالات. باید دانست این انزل مراتب رتبه‌اش در عالم چگونه است تا پاکسازی معنا پیدا کند.

باید بدانیم این انزل مراتب رتبه‌اش در این عالم چگونه است؛ دنیا چیست، کجاست، ما کجا واقع شده‌ایم و چرا گرفتار شده‌ایم، تا بعد شروع کنیم به پاکسازی و سیر و سلوک. علت آغاز این بحث همین بود و نیت از همین جهت بسته شد. این رتبه تمام شد؛ اتفاقاً رگه‌ها و مؤیداتش هم می‌آید: ملکوت خود شما جلسه را به نوعی تأیید می‌کند و نشان می‌دهد بحث بی‌ثمر نیست.

دل‌شکسته‌ای که به دام سیر آمد

یکی می‌آید که یک هفته ذهنش مشغول بوده؛ یکی آن‌قدر اینجا گریه می‌کند که بغض نمی‌گذارد حرفش را ادامه دهد. توسل می‌کنی تا بتواند سخن بگوید و بعد می‌بینی چرا این‌قدر به هم ریخته. می‌گوید تا ته خط گناه رفته؛ می‌گویی ادامه نده، مصداق نیاور، خدا دوست ندارد آبرویت برود. بندهٔ خوب خدا، همین که آمده‌ای تمام است؛ خدا خط بطلان کشیده بر گذشته. به هیچ‌کس آبروی خود را نبر؛ فقط بگو آدم بدی بودم. به یکباره کسی که به اذعان خودش ماه‌ها تا ته گناه رفته، یک‌دفعه در دام سیر و سلوک افتاده است. غالباً مزه‌ای کرده‌اید سال‌ها سر سفرهٔ اهل بیت و قرآن و اسارت و هیئت و مسجد و جلسات علما؛ اما آنکه یک‌دفعه می‌آید و دلش این‌قدر شکسته است، داستان دیگری دارد.

او در حالی که گریه می‌کرد گفت در خواب آقای نورانی‌ای خود را خادی معرفی کرد و گفت: دیگر وقتش نرسیده توبه کنی؟ نمی‌خواهی برگردی حجابت را درست کنی؟ و جزئیات بیشتر. با مؤیداتی روشن شد که آن امام عصر بوده است. امام عصر به خواب کسی می‌آید و می‌گوید وقتش نشده؟ نمی‌خواهی برگردی؟ ما منتظریم — به این مضمون. او قبول کرد. حالا که قبول کرده و برگشته، شیاطین مگر می‌گذارند؟ صیدشان بوده. اشدّت: نخست سر امیدوارکننده می‌ریزند که چرا او را امیدوار کردی؛ بعد کمین می‌کنند برای جلسه که این ماجرا فاش نشود؛ بعد برای خود آن شخص. حرف‌گوش‌کن باشیم همگی. چرا او باید پته در دام این جلسه بیندازد؟ این جلسه عرشی است. اولاً مطمئن باشید در ذات آن شخص گوهر وجودی و قدسیتی بوده که امام عصر حیفش دانسته و دنبالش بوده؛ آقا قدرشناس است و خوب مهمانداری می‌کند. ثانیاً شعار این جلسه همان درس اول علامه است: سراغ کسانی که گرفتار تعلقات دنیا شده و داغون و بیچاره شده‌اند و می‌خواهد دستشان را بگیرد. نه اینکه فقط مجتهدان بیایند یا فقط عرفان‌خوانان یا فقط بچه‌مخلص‌ها؛ چنین حرف‌هایی در کار نیست. این سیر را بدانید؛ چه شده که اکنون اینجاییم و به اینجا کشیده شده‌ایم، تا حرف‌ها را جدی بگیرید.

منابع این رشته و مراقبت از دل‌شکسته‌ها

حرف‌ها حرف کتاب است، نه از خود. عقلانیت شهود علامه جوادی آملی سه جلد است. شواهد ربوبیه ملاصدراست؛ ملاصدرا که مشایخ علامه است. علامه حسن‌زاده فرمودند لطف خدا به دوران بوده؛ شرح این کتاب را علامه حسن‌زاده داده‌اند و پایین صفحه نوشته شده. حرف از خود نیست؛ همه ملای این‌هاست. اگر اکنون هزار کتاب اینجا نیست که هر سخن را در آن نشان دهیم، از آن روست که چند هزار صوت درسی علامه گوش داده شده؛ همه از آن‌هاست. شما هم می‌توانید به آنجا برسید؛ راه باز است. الحمدلله صاحب داریم، صاحب با مرام و معرفت. مراقب باشیم این دل‌شکسته‌هایی که ناگهان می‌آیند از ما که عمری سر این سفرهٔ اهل بیت و قرآن و هیئت و مسجدیم جلو نزنند و ما را عقب نگذارند.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.