ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 050

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

غایت خلوص و عالم وجود و لاهوت

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین. السلام علیک یا داعی الله وربّانی آیاته.

فرمایش علامه تهرانی چنین بود که چون دخول در عالم خلوص همان دخول در عالم وجود و لاهوت است، سید بحرالعلوم ورود در این عالم را غایت مرتبهٔ مخلوق و نهایت منصب ممکن تعبیر فرموده است. دیروز بحث عالم وجود و یک پله پایین‌ترش — عالم لاهوت — با زبانی همه‌فهم گشوده شد؛ امروز اندکی سنگین‌تر، با جملات خود علما: علامه حسن‌زاده، ملاصدرا، ابن‌عربی و امثالهم، اصطلاحات از زبان خودشان خوانده می‌شود.

مراتب از ملک تا جبروت در قوس نزول

نخست عالم ملک: عالم حس و ماده، عالم اجسام و کثرات. دوم عالم ملکوت: بهتر است بگوییم یک رتبه باطن‌تر تا بالاتر؛ مثال پوست‌پیازی برای سهولت فهم است وگرنه این عوالم در هم تنیده‌اند، مانند قوای وجودی آدمی که بیرون از پیکر او نیستند؛ یک وجود واحدند و همهٔ عوالم تو در تو. عالم ملکوت عالم مثال و صور مجرد است؛ مرتبهٔ نفوس و خیالات.

رتبهٔ بعدی عالم جبروت: عالم عقل و مجردات تام؛ مرتبهٔ عقل و مفارقات. مفارقات مقابل مقارنات‌اند؛ اینجا قرین با ماده‌ایم و مقارن، آنجا از ماده و استعداد خالی‌اند. در قوس صعود باید از همین نشئهٔ ملک به ملکوت، سپس جبروت، سپس لاهوت برویم؛ وگرنه برخی همین‌جا نصیبشان می‌شود: موتوا قبل أن تموتوا. برخی پس از موت — اهل ایمان — سیر می‌یابند و دیگران در رتبهٔ مثالی می‌مانند یا با زجر و سختی و عذاب برزخی پیش می‌روند. چرا آنجا با زجر؟ همین‌جا باید رفت. رساله سیر و سلوک است و بحث عقل عملی؛ صرفاً نظری نیست.

لاهوت، واحدیت و تناظر با قلب و روح

رتبهٔ پس از جبروت، عالم لاهوت است: عالم اسماء و صفات الهی، مقام قرب. واحدیت است نه احدیت؛ شروع کثرت. هنوز تعین خارجی نیافته؛ شروع ظهور اسماء الهی‌اند تا اشیاء شوند. عالم اسماء و صفات و مقام قرب و واحدیت و شروع کثرت.

رتبه‌ای که در ما همان جنس را دارد چیست؟ عالم واحدیت بیرون، در ما قلب است. مافوق جان؟ نفس واسطه است؛ عقل ذیل قلب است. مافوق قلب حقیقتی است که قلب را مدیریت می‌کند: روح. و نفخت فیه من روحی؛ روحی ذاتیه به ذات حضرت حق می‌خورد. بیرون از ما به آن عالم وجود می‌گویند؛ عالم وجود مرتبهٔ ذات حق، حقیقت محض وجود یا مرتبهٔ احدیت. احدیت جایی است که همه‌مانده‌اند.

مانند دارایی آدمی که تمام در روح است؛ از روح که خارج شود در قلب احساس و ادراک می‌شود؛ سپس در عقل کلی به صورت کلی زیبایی یا تنفر یا درد یا خشم فهمیده می‌شود؛ سپس قوهٔ وهم مصداق جزئی می‌دهد و خیال صورت می‌سازد تا دیده شود. اگر این سلسله طی نشود چگونه صورت و شکل ببینیم؟ همه کمک می‌کنند اما مدیر اصلی روح است.

وقتی این مراتب را برای کسی که سید در رساله آورده به‌سرعت رد می‌کند باز می‌کنی، می‌بینی عالی‌ترین منصب ممکن همان عالم وجود است و لاهوت پلهٔ زیرین آن. انبیا و اولیا همین‌جا می‌روند و می‌رسند؛ نشانه‌ها و دلایل بعد بیان می‌شود. ممکن است کسی علم اصطلاحی نداشته باشد اما رسیده باشد: عارف است و عالم نیست. اهمیت علم آنجاست که وقتی علم را می‌دهی به خودش متوجه می‌شود کجاست؛ بی‌علم هاج و واج می‌ماند و چراغ دیگران نمی‌شود و فقط خودش را می‌کشاند. دیروز هم گفته شد باید دنبال عالمِ عارف یا فیلسوف متألّه بود — از اله، از الله — یعنی برهانی و عقلی و عرفانی؛ هم برهان دارد هم چشیده.

عالی‌ترین منصب ممکن و نیاز به عالمِ عارف

وقتی مراتب را برای کسی می‌گویی که سید در رساله‌اش به‌راحتی از آن گذشته، می‌گوید عالی‌ترین منصب ممکن همان عالم وجود است و لاهوت یک پله پایین‌تر؛ یعنی عالی‌ترین مرتبه‌ای که در قوس صعود بنده باید برسد. انبیا و اولیا خدا همین‌جا می‌رسند؛ دلایل و نشانه‌ها بعد می‌آید. شاید کسی علمش را نداشته باشد اما رسیده باشد: عارف است اما عالم نیست؛ وقتی علم را به او می‌دهی در خود متوجه می‌شود اهمیت علم را. بدون علم هاج و واج می‌ماند و نمی‌تواند چراغ راه دیگران شود؛ فقط خودش را می‌کشاند و می‌رساند. از این رو باید دنبال انسان جامع بود: عالمِ عارف یا فیلسوف متألّه — برهانی و عقلی و عرفانی؛ هم براهین عقلی دارد هم چشیده. عارف تنها یا عالم تنها بس نیست.

وقتی اصطلاحات صرفاً در عقل نظری بماند کسی می‌گوید به چه دردم می‌خورد؟ جواب این است که عیناً همان جنس و سنخ در وجود خودت تعبیه شده. قوهٔ مثال بیرون — ملکوت — قوهٔ خیال توست؛ عالم عقول و جبروت رتبهٔ عقل توست؛ عالم لاهوت و واحدیت در تو قلب است؛ عالم وجود و احدیت در تو روح است. خدا تمام اسباب عروج و صعود را در بنده گذاشته؛ متأسفانه بنده توجه و علمش را ندارد.

باز توضیح داده می‌شود گرچه قصد امروز بیشتر خواندن اصطلاحات بزرگان بود. تعریف فلسفی را دوباره می‌آوریم تا در جان بنشیند: عالم وجود مرتبهٔ وجود واجب بالذات است؛ هیچ حیث امکانی و نقص و ترکیب در آن نیست؛ عالم ذات حق است نه مخلوق و نه صادر؛ صادر اول هم داخلش نیست چون چیزی برتر از واجب‌الوجود نیست.

تعریف فلسفی عالم وجود و سخن ملاصدرا

عالم وجود همان مرتبهٔ وجود واجب بالذات است؛ مرتبه‌ای که هیچ حیث امکانی، نقص یا ترکیب در آن راه ندارد. این عالم، عالم ذات حق است نه عالم مخلوق یا صادر؛ حتی صادر اول را شامل نمی‌شود؛ زیرا هیچ چیز برتر از واجب‌الوجود نیست.

فرمایش ملاصدرا در اسفار، جلد دو، صفحهٔ سیصد و سی و دو: الحق سبحانه وجود صرف؛ وجود محض، بحت وجود. والوجود الصرف لا ماهیة له؛ ماهیت حد و اندازه بود؛ برای وجود بحت ماهیت معنا ندارد. ولا حد له وهو واجب بذاته؛ بذاته فی ذاته واجب است و ماهیت‌بردار نیست. وجود در مرتبهٔ وجود، آنجا بسیط‌الحقیقه است و بسیط‌الحقیقه روح ماست؛ انبساطش چنان است که همهٔ حقایق وجودی ما در آن مندمج‌اند.

در این مرتبه وجود بسیط‌الحقیقه است. بسیط‌الحقیقه روح ماست؛ آن‌قدر انبساط دارد که همهٔ حقایق وجودی ما در آن منبسط و مندمج است.

حدیث خروس عرشی و فعلیت محض

حدیثی است که تمام کارهای مؤمن در این دنیا عکسش در عرش موجود است. روایتی دیگر — گویا در کافی مرحوم کلینی — خروس سحر را می‌گوید: پیش از آنکه این خروس بخواند، خروسی در عرش الهی — ملکی که خروس آن عالمش می‌خوانند — آغاز به خواندن می‌کند و عکس‌العملش این است؛ این به تبع آن می‌خواند. پیامبر به زبان عامیانه برای پیرمرد و پیرزن و بی‌سواد همان مطلب را فهمانده است. آن خروس عرشی کیست؟ همان حقیقت بسیط‌الحقیقه یا روح کلی عالم که از آن به ما افاضه شده؛ فیض وجودمان از آنجاست؛ و نفخت فیهم من روحی؛ روحی که در ماست از آنجاست.

جملهٔ بعد: هرچه کمال است در آن بالفعل است؛ استعداد و قوه نیست تا ببینی با آن چه کنی؛ فعلیت محض است. خدا استعداد نیست؛ یکپارچه فعلیت است. لذا به عالم قدس عالم فعلیت می‌گویند و به اینجا قابلیت؛ آنجا فاعلیت، اینجا پذیرش و قابلیت؛ آنجا دهش، اینجا پذیرش. آنجا فاعلیت و اینجا قابلیت است؛ آنجا دهش و اینجا پذیرش. جهات وجودی و شؤون و تعینات هنوز در مرتبهٔ وجود ظاهر نشده‌اند؛ به صورت کلی مندمج‌اند چنان‌که همهٔ شؤون تو در روحت به اجمال هست و هنوز تفصیل نیافته. پیش از ظهور اسماء در لاهوت، کمال شجاعت یا علم در مکمن غیب روح است و فیلم نیست؛ عین ذات است.

جهات و تعینات هنوز ظاهر نشده‌اند؛ شؤون و عینیت و حد هنوز ظهور نکرده؛ نه برای تو نه برای هیچ شیء. آنجا به صورت کلی مندمج‌اند، مانند روح تو که همهٔ شؤون وجودی‌ات به صورت کلی در آن است. هیچ حیث امکانی یا تعین خلقی در آن نیست.

غیب مطلق و تمثیل کمال در روح

مندمجی از فرمایش صدرالدین قونوی و علامه قمی و ملاصدرا و ابن‌عربی: مرتبه‌ای که هنوز اسماء و صفات ظهور نیافته‌اند؛ عینیت در ذات دارند اما ظاهر نشده‌اند؛ و ذات حق در غیب مطلق و لا تعین است. مثالش در خود آدمی روشن است: آن کمال وجودی عین ذات توست؛ از تو جدا نیست. اگر شجاعی واقعاً، شجاعت در مکمن غیب توست؛ فیلم بازی نمی‌کنی. اگر عالمی، علم با تو عینیت یافته؛ خودت علم و عقل شده‌ای. این کمال کجاست؟ در روح؛ هنوز ظهور نکرده. وقتی به مرتبهٔ مادون — لاهوت یا قلب — می‌آید ظهور می‌یابد؛ می‌توانی ببینی و بچشی و دریابی که علم چیست، شجاعت چیست، صداقت چیست؛ چون عضو وجودت شده و نمی‌توانی مغایر آن عمل کنی.

وقتی تعین می‌یابد در ظهور اسماء و صفات به‌صورت کلی خود را نشان می‌دهد؛ سپس در مرتبهٔ جبروت و عقل کلی‌اش فهمیده می‌شود. وقتی می‌گویی «درخت» بدون مصداق جزئی، مفهوم و ماهیت درخت در عقل درک می‌شود. پیش از آنکه در عقل وارد شود، حقیقت درخت در قلب ظهور می‌کند؛ پیش از قلب، در روح است و از آن بی‌خبری؛ وقتی خبردار می‌شوی که به حوزهٔ قلب بیاید.

ذاتی بودن علوم و مرتبهٔ هو

برخی گفته‌اند علوم همه ذاتی‌اند و در روح مندمج بوده‌اند و تذکر یادآوری است؛ علامه این را قبول ندارد. می‌فرماید آمادگی پذیرش علوم — همان منّه و استعداد — در کنه وجود هست، نه خودِ علوم. این بحث بعداً می‌آید. پس علوم به‌صورت آماده در روح انبار نشده‌اند تا فقط یادآوری شوند؛ استعداد پذیرش هست و خودِ علم باید برسد.

در این مقام نه عینیتی از مخلوق و نه اسمی از خالق به‌صورت متمایز؛ فقط هو. الله هم آنجا نیست؛ الله اسم است و در مرتبهٔ لاهوت ظهور می‌کند. هو اشاره‌ای است به او. حقیقت وجودی تو خارج از تعینات و قوای نفس و حتی روح چیست؟ نمی‌دانیم. وقتی با قوا معرفی‌اش می‌کنی حد و ماهیت می‌خورد و می‌گویی من اینم؛ حال آنکه خدا فرموده انسان را به وزان خود از حیث افعال و صفات و ذات آفریده؛ پس ذات وجودی ما نیز لایتناهی است و به دریای وجود وصل است. موجی از دریاییم که به دریا بازمی‌گردیم؛ موج شکن دریاست نه جدای از آن. هیچ اسمی نمی‌توان بر آن گذاشت چون اسم تقید می‌آورد؛ مطلق است: او. در خصوص خودت هم می‌گویی او؛ آن حقیقت وجودی که نمی‌دانم چیست و از آن بی‌خبرم.

من عرف نفسه و وجه الله

اینجا که می‌رسی حدیث من عرف نفسه فقد عرف ربه معنا می‌دهد: کسی حقیقت خود را تمام نمی‌شناسد پس رب خود را نیز تمام نمی‌شناسد؛ یکی از صد وجهی که علامه در کتاب حدیث من عرف آورده همین است. اما وقتی نسبت به قوای وجود می‌شناسی می‌گویی قوهٔ خیال دارم که صورت انشاء می‌کند و حقایق را در ملکوت خود به شکل می‌بینم؛ آیا تو همین‌ای؟ خود را در حد قوهٔ خیال کوچک کرده‌ای؛ حد خورده‌ای. این یک شأن از شؤون وجودی توست، مانند کسی که بگوید من دستم؛ پس پا و چشم و گوش و سر و قلب و مغز و عروق و اعصاب و میلیاردها بافت چه می‌شوند؟ تازه این‌ها قوای حسی‌اند؛ قوای ملکوتی چه؟ لال می‌شوی.

در این مرتبه اشاره به چیست؟

«كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ» (قصص/۸۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر چیزی نابودشدنی است مگر وجه او.

در این مرتبه نه جبروت هست نه ملکوت؛ بلکه همه شؤون و تجلیات بعدی این وجود محض‌اند.

تعریف لاهوت از ملاصدرا و علامه حسن‌زاده

وقت گذشت؛ چند خط دربارهٔ عالم واحدیت یا لاهوت یا الوهیت. لاهوت از ریشهٔ اله به معنای عالم الوهیت است؛ عالم اسماء و صفات الهی. این مرتبه برزخ میان ذات و تجلیات خلقی است؛ نه همچون احدیت غیب‌الغیوب و نه همچون جبروت عالم تعینات عقلی. در جلد سه شرح اصول کافی ملاصدرا می‌فرماید: اللاهوت هو مرتبة الواحدیة وهی تجلی الذات بالأسماء والصفات. لاهوت مرتبهٔ واحدیت است؛ ذیل وجود — یعنی قلب ما — مرتبهٔ ذیل احدیت خودش واحدیت است؛ شروع کثرت. جایی که ذات واجب‌الوجود خود را با اسماء و صفات در مقام علم و شهود جلوه می‌دهد. پس عالم لاهوت همان مرتبهٔ کنت کنزاً مخفیاً پس از ارادهٔ ظهور است؛ علم الهی به صور اسمائی و حقایق خلقی پیش از تحقق خارجی آنان.

علامه حسن‌زاده علیه‌الرحمه در شرح دعای سحر می‌فرماید: اللاهوت هو عالم الأسماء والصفات وهو ظاهر عن ذات الحق بالمرآة الأحدیة. عالم لاهوت جلوه‌ای در آینهٔ احدیت است؛ ذات غیبی خود را در آینهٔ ذات می‌بیند؛ شروع کثرت است اما هنوز تعین خارجی و شیئیت نیافته. ظهور تام به شکل اشیاء هنوز پیدا نکرده. این قوس را همه آمده‌ایم؛ اگر اکنون اندکی درک می‌کنیم دو علت دارد: رتبه‌های بیرون در ما به‌صورت قوا موجودند، و خودِ سیر را از بالا تا دنیا طی کرده‌ایم.

قوس نزول و خزائن عندنا

اگر اکنون چیزی درک می‌کنیم دو علت دارد: یکی آنکه رتبه‌های بیرون در ما به‌صورت شؤون و قوا موجودند؛ دوم آنکه این سیر را آمده‌ایم تا به دنیا رسیده‌ایم.

«وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ» (حجر/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزاین آن نزد ماست و فرو نمی‌فرستیمش مگر به اندازهٔ معلوم.

عندنا همان مرتبهٔ ذات غیبی و وجوب است. نازل نکردیم مگر به حد و اندازهٔ معلوم نسبت به زبان حالی که در ثغور ربوبی و مکمن غیب الهی داشتیم. مهندس پیش از پیاده کردن سازه علم دارد؛ خطاط پیش از نوشتن؛ نقاش پیش از کشیدن کمال نقاشی در وجودش هست — در روح — سپس ظهور می‌کند و تعین می‌یابد. ما در علم الهی بودیم پیش از شیئیت؛ عینیت وجود ما کمال خداست که ظهور کرده، مانند نقاشی ظهور کمال نقاش و ساختمان ظهور کمال مهندس.

از عالمی به عالمی آمدیم تا مادون شد این. نه آنکه یک‌باره از حق گسیخته شویم: ما هو معکم أینما کنتم؛ فأینما تولوا فثم وجه الله. محل اثر حضرت حق این وجوه‌اند؛ خدا آن‌به‌آن تجلی می‌کند که تو هستی. بیده ملکوت کل شیء وإلیه ترجعون؛ ملکوت باطن تو همان روح است از مرتبهٔ ذات غیبی.

عالم ذر، عین ثابت و قوس صعود

پس در قوس نزول إنا لله از ذات غیبی آمدیم و عوالم را طی کردیم. آخرین عالم ذر، ذر نزولی در مرتبهٔ مثالی است؛ برزخ نزولی. وقتی در رتبهٔ مثال و ملکوت می‌آمدیم، حضرت آدم همهٔ ارواح فرزندان را تا قیامت دید؛ عالم ذر. همچنین ما همهٔ زندگی و آینده را دیدیم. نسبت به زبان حالی که در علم الهی بودیم عین ثابت می‌گویند؛ در عرفان ماهیات، در فلسفه صور علمیهٔ اشیاء در ثغور ربوبی. خدا نسبت به همان زبان حال ما را پیاده کرد: در کدام رحم و صلب و زمان و مکان و خانواده و دین و پیامبر و ولی. قدر خود را بدانید که چه زبان حالی داشتید که یوم ندعو کل أناس بإمامهم؛ امام زمان شما طاووس اهل بهشت شده؛ حضرت بقیةالله. این شوخی نیست؛ زبان حال اقتضا می‌کرد در این دوره بیایید، زمان انقلاب که انفجار نور حقایق رخ دهد و به علما و حقایق ناب دسترسی باشد. باریکلا به خودتان بگویید و قدر خود را بدانید که چه زبان حالی داشتید که امامتان طاووس اهل بهشت شد و همهٔ اولیا و انبیا در افق مهدویت گرد آمدند؛ این شوخی نیست.

«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و به سوی او بازمی‌گردیم.

این قوس نزول را چشیده‌ایم؛ اکنون در نشئهٔ مادون باید در قوس صعود دوباره عوالم را تکمیل کنیم. رتبه‌ها در ما هست و قابل ادراک و کشف است؛ اما گرفتار غفلت و گناه و تعلقات شده‌ایم و از مأموریت غافل. قرار بود همین‌جا پیش از مرگ اختیاری — موتوا قبل أن تموتوا — حقایق را بچشیم؛ وگرنه فکشفنا عنک غطاءک پرده برداشته می‌شود و وارد برزخ و همان رتبهٔ مثالی می‌شوی که از آن آمده‌ای؛ فبصرک الیوم حدید؛ مات و مبهوت. زبان حال: رب ارجعون لعلی أعمل صالحاً فیما ترکت؛ و کلا. فریاد یا حسرتی على ما فرطت فی جنب الله؛ جنب الله حجت خداست، بقیةالله. این قوس را باید رفت.

تمثیل درخت از روح تا عقل

پیش از آنکه مفهوم درخت در عقل درآید، حقیقت درخت در قلب ظهور می‌کند و پیش از قلب در روح است و از آن بی‌خبری. وقتی می‌گویی درخت بدون آنکه درخت سیب خانه را مصداق کنی، ماهیت کلی درخت در عقل فهمیده می‌شود. این پیش از درک عقلی در قلب تعلق می‌آفریند؛ و پیش از قلب در روح مخزون است. سلسله از روح به قلب به عقل به وهم به خیال است تا صورت دیده شود. بدون طی این مراتب، شکل و صورت چگونه دیده شود؟ همهٔ قوا کمک‌اند اما مدیر روح است.

خود را به یک قوه فروکاستن

اگر بگویی من قوهٔ خیال دارم که صورت می‌سازد و حقایق را در ملکوت خود می‌بینم، آیا تمام حقیقت تو همین است؟ خود را تا حد خیال کوچک کرده‌ای و حد خورده‌ای. این یک شأن است نه همهٔ شؤون. مانند کسی که بگوید من دستم؛ پس پا و چشم و گوش و سر و قلب و مغز و عروق و اعصاب و میلیاردها بافت و سلول چیست؟ تازه این‌ها محسوس‌اند؛ قوای ملکوتی نامحسوس چه؟ لال می‌شوی چون حقیقت خود را تمام نمی‌توانی گفت. از این روست که من عرف نفسه فقد عرف ربه یک معنایش همین ناتوانی از احاطهٔ کامل بر حقیقت خویشتن است؛ و علامه صد وجه برای این حدیث آورده که یکی همین است.

حسرت جنب الله و پردهٔ برزخ

اگر همین‌جا پیش از مرگ طبیعی به موت اختیاری نرسیم، کشف غطاء ما را به عالم برزخ و همان رتبهٔ مثالی که از آن آمده‌ایم وارد می‌کند؛ بصر حدید می‌شود و مات می‌مانیم. زبان حال رجعت برای عمل صالح ترک‌شده بی‌فایده است: کلا. فریاد یا حسرتی على ما فرطت فی جنب الله بلند می‌شود؛ جنب الله حجت خداست، بقیةالله. یکپارچه واحسرتا می‌شود. راه همان قوس صعود است که رتبه‌هایش در وجود ما تعبیه شده؛ غفلت و گناه و تعلق این راه را می‌بندد. اربعین‌گیری و آداب سلوک پس از فهم این مراتب معنا می‌یابد؛ سید پس از بیان غایت خلوص به اربعین و عمل می‌رسد، نه آنکه بحث در نظر بماند. رساله عقل عملی است و مراتب برای پیمودن گفته شده‌اند.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.