ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 049

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

منصب سوم و عالم ظهور ینابیع الحکمة

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین. السلام علیک یا داعی الله و ربّانی آیاته. سلامٌ علیکم و رحمة الله. رسیده بودیم به این بخش از رسالهٔ سیر و سلوکِ سید بحر العلوم رحمة الله علیه. وقتی منصبِ سوم را معرفی کردند که سبحان الله عما یصفون إلا عباد الله المخلصین، فرمودند یعنی ایشان می‌توانند ثنای الهی و آنچه سزاوارِ بارگاهِ اوست به جا آورند و صفای کبریایی را بشناسند؛ و این غایتِ مرتبهٔ مخلوق است و نهایتِ منصبِ ممکن. به اینجا که رسیدیم این قسمت را علامه تهرانی علیه‌الرحمه شرح دادند. بخشی از حاشیه یا تعلیقهٔ علامه تهرانی بر این فراز خوانده می‌شود. ایشان می‌فرماید: بدان که مصنف مقصود را عالمِ ظهورِ ینابیع الحکمة که همان بقاء بالله است قرار داده است. مقصد کجاست؟ عالمِ ظهورِ چشمه‌های حکمت؛ مقصد آنجا است که آدم باید برود برسد به جایی که چشمه‌های حکمت ظهور کنند؛ آن مقصد که همان را بقاء بالله نامیده‌اند.

از این اصطلاحات نباید هراس کرد؛ توضیح داده می‌شود. یعنی انسان به مرحله و مرتبه‌ای می‌رسد که دیگر باقی است، بقا پیدا می‌کند البته به الله. پس عالمِ ظهورِ ینابیع الحکمة همان بقاء بالله است؛ یعنی طرف به جایی می‌رسد چنان غرق در خدا می‌شود که چشمه‌های حکمت جاری می‌شود بر قلبش و از قلبش بر زبانش. مقامِ غرق شدن در خداست. حالا می‌آیند می‌گویند عبد در خدا فانی می‌شود؛ همان بحث‌هایی که در توحید گفته شد — توحیدِ افعالی، صفاتی و ذاتی — همان مسیر است؛ نباید ترسید چون اینجا مبهم می‌گویند می‌روند؛ هم ایشان هم علامه تهرانی. سالک الی الله می‌رود تا فانی شود: افعالِ خودش فانی در افعالِ الهی، صفاتش فانی در صفاتِ الهی، ذاتش فانی در ذاتِ الهی. اسمش را ببینید: فنا؛ یعنی چه در فعلش، چه در صفاتش و اسمایش و ذاتش هیچی برای خودش قائل نیست.

فناء فی الله در چهره و هم‌نشینی با ذاکر

پس مقصود این که از این اصطلاحات نترسیم. سعی می‌شود آن اصطلاحاتِ عرشی را مقداری توضیحِ عملیاتی هم بدهیم. حاج احمد آقا قشنگ گفت — شاید از جهتِ علمی این کتاب‌ها را نخوانده باشد اما درست گفت — همان مراتبِ توحیدِ افعالی و صفاتی و ذاتی وقتی پیاده شود نگاهِ انسان در سیر و سلوک به این شکل می‌شود: دارد مسیرِ فناء فی الله را می‌پیماید تا جایی که همهٔ وجودش الهی می‌شود؛ هرکه نگاهش می‌کند یادِ خدا می‌افتد. این عبارات را زیاد شنیده‌ایم. از حضرت عیسی علی‌نبینا و آله و علیه‌الصلاةوالسلام پرسیدند با کی بنشینیم، با کی هم‌نشین باشیم، با کی رفیق باشیم؛ فرمود با کسی که یذکرکم الله رؤیته؛ دیدارش شما را به یادِ خدا بیندازد. این که زیاد شنیده‌ایم با کسی بنشین که می‌بینیش یادِ خدا بیفتد یعنی همین. آن‌چنان فانی در خدا می‌شود که این فناء فی الله در سلوکش در همهٔ شئوناتِ زندگی‌اش حتی در چهره‌اش نمایان می‌شود؛ اصلاً ناخودآگاه کسی این شخص را می‌بیند یادِ خدا می‌افتد.

پس از اول فرمایشِ سید خوانده شود: و این غایتِ مرتبهٔ مخلوق است و نهایتِ منصبِ ممکن. علامه تهرانی ذیلِ این فرمایش می‌گوید بدان که مصنف — یعنی سید — مقصود را عالمِ ظهورِ ینابیع الحکمة که همان بقاء بالله است قرار داده. بقاء بالله چیست که همان ینابیعِ حکمت است؟ یعنی سرازیر شدنِ چشمه‌های حکمت از قلب به لسان. آن بقاء بالله بعد از چه واقع شده؟ فناء فی الله؛ همان مسیرِ توحیدی.

توحیدِ افعالی و ذکرِ لا حول و لا قوة

اگر بخواهیم همه فهمش کنیم: طرف آن‌قدر توجه به ذکرِ «لا حول و لا قوة إلا بالله العلی العظیم» می‌کند که هر حول و قوه‌ای را از حق می‌بیند؛ چه در خودش چه در دیگری. این اصطلاحاً فنای فی الله شدن در مسیرِ فعل است؛ در توحیدِ افعالی. این ذکر برگرفته از دو ذکر است: لا حول بیننا و بین المعصیة إلا بالله العلی العظیم — هیچ حائلی بینِ ما و معصیت نیست مگر خدا — و لا قوة لنا علی الطاعة إلا بالله العلی العظیم — هیچ قوه‌ای برای ما در مسیرِ اطاعت نیست مگر به خدای علی عظیم. این دو ممزوج شده و ذکرِ شریف شده. همه فهمش این است: طرف وقتی کارِ شایسته‌ای انجام می‌دهد یا از گناه فاصله می‌گیرد و طاعت می‌کند، می‌گوید کارِ من نیست؛ توفیقِ الهی است. این بارها در زندگیِ روزمرهٔ سالک دیده می‌شود؛ واقعاً از خودش نمی‌بیند؛ التوفیق من الله.

امام جواد علیه‌السلام فرمود المؤمن یحتاج إلی ثلاث؛ هر مؤمنی نیازمندِ سه چیز است. اول التوفیق من الله؛ بعد القبول ممن ینصح — اینکه قبول کند هر که نصیحتش کرد؛ بعد واعظ من نفسه — خودش را وعظ کند، حواسش به خودش باشد، مشغولِ مراقبه. حالا این در مسیرِ زندگی کاملاً هست. هرچه می‌گویی باریکلا عجب گلی کشتی، می‌گوید من الله بود، به توفیقِ الهی بود، فعلِ الهی بود؛ من نبودم خدا بود؛ خرمشهر را خدا آزاد کرد. این در مسیرِ سیر و سلوک خودش را نشان می‌دهد؛ چیزِ عجیبی نیست.

توحیدِ صفاتی و ذاتی تا بقاء بالله

یا در مسیرِ کمالاتش، در توحیدِ صفاتی، به گونه‌ای حرکت می‌کند که کمالاتش دیدنی می‌شود: عجب تو حلیمی، چه صبوری، چه خوش‌اخلاقی، چه منشِ خوبی، چه شخصیتِ وزینی، چه توانمندی و ابهت و شجاعتی، چه عالمی و چه دقایقِ علمی می‌دانی؛ اصلاً حکیمی. این‌ها همه کمالاتِ باطنی است؛ فعلِ شخص که نیست. طرف برمی‌گردد می‌گوید از ما نیست؛ از خداست. ذکرش می‌شود لا إله إلا الله؛ یعنی همهٔ اسماء که کمالات‌اند برمی‌گردند به الله چون اسمِ جامع است. هرچه تعریف می‌کنی این صفات در من همه لله از خداست. این همان مسیرِ توحیدِ صفاتی است؛ چیزِ عجیبی نیست.

توحیدِ ذاتی مقدار سخت‌تر است؛ بارش را هرکسی نمی‌کشد. این است که اصلاً برای خودش هستی و موجودیتی قائل نیست. می‌گوید یسأله من فی السماوات و الارض؛ هرچه در آسمان و زمین است یکی‌اش هم منم؛ دائماً مشغولِ گدایی و سؤال از حضرت حق است به جهتِ فقرم که أنتم الفقراء إلی الله. خدا هم کل یوم هو فی شأن؛ آن هو — قل هو الله أحد — آن به آن تجلی می‌کند بر اساسِ زبانِ حالِ من که من موجودم و هستم. این ظهورِ حق است، ظهورِ الهی. وقتی کسی به اینجا رسید و چشید می‌گوید ما همه هیچیم هرچه هست تویی. به این می‌گویند فناء فی الله؛ از اصطلاحات نباید ترسید. نتیجهٔ تلاشِ بنده فانی شدن در حضرت حق است؛ هرچه می‌بیند از خدا می‌بیند حتی خودش را. بعد خدا دست به کار می‌شود: ید الله فوق أیدیهم. پروردگار سبحان چه می‌کند؟ بقاء بالله صورت می‌گیرد؛ خدا او را باقی می‌کند به خودش؛ به مقامِ بقاء بالله می‌رسد. فناء فی الله، بقاء بالله.

علامه تهرانی ذیلِ فرمایشِ سید بقاء بالله را در عالمِ ظهورِ ینابیع الحکمة به کار برده: ظهورِ چشمه‌های حکمت از قلب به لسان همان بقاء بالله است. نمی‌شود کسی این مسیر را نرفته باشد بعد به بقاء از طرفِ خدا برسد یا اسمِ الباقی در او پیاده شود یا چشمه‌های حکمت از قلبش به لسانش جاری شود. این شدت و ضعف دارد؛ یکی ابتدای راه است یکی نه؛ البته انتها بردار نیست.

سیرِ اربعین در عالمِ خلوص و شهید حججی

علامه ادامه می‌دهد: و سیرِ اربعین را برای وصول به این مقصود در عالمِ خلوص معین فرموده است. یعنی برای رسیدن به ظهورِ چشمه‌های حکمت و بقاء بالله یک سیرِ اربعینی می‌خواهد؛ باید اربعین‌گیری کند، چله‌چله بگیرد. حالا جلوتر معنای چله مقداری متفاوت می‌شود؛ این چیزی که مرسوم است نیست. پس سالک باید در عالمِ خلوص که مقامِ مخلصین است وارد شود؛ اولین گام رفتن به سمتِ اخلاص‌سازی است تا خدا خوشش بیاید. به قولِ شهید حججی کاری کن که خدا از تو خوشش بیاید که اگر از تو خوشش بیاید تو را خوب خریداری می‌کند. چقدر ساده این شهید همین مقامات را بیان کرده. در آن وصیتِ تقریباً سه‌دقیقه‌ای به فرزندش می‌گوید سعی کن طوری زندگی کنی که خدا عاشقت بشود؛ که اگر خدا عاشق بشود تو را خوب خریداری می‌کند. وقتی خدا دید داری زحمت می‌کشی برای پاک‌سازی و اخلاصِ وجودت و صالح‌سازیِ اعمالت، دست به کار می‌شود و تو را می‌برد به سمتِ آن سه منصب؛ چون آنجا دیگر دستِ خدا در کار است و سه منصبِ بالا را که معین فرموده به دست می‌آورد. پس مدتِ یک اربعین در این عالم سیر کند. ابتدا می‌شود اربعین‌گیری‌های متعارفِ چهل‌روزچهل‌روز؛ بعد می‌شود چهل سال. هیچ پیامبری زیرِ سنِ چهل سال مبعوث نشده؛ پیامبرِ عزیزِ ما چهل‌سالگی مبعوث شد. نشانهٔ رشد و کمالِ عقل: چهل سال باید کسی در مسیرِ خلوص قدم بگذارد تا به مقامِ ظهورِ ینابیع و بقاء بالله برسد.

و لذا چون دخول در عالمِ خلوص همان دخول در عالمِ وجوب — وجوب نه وجود — و لاهوت است، بنابراین ورود در این عالم را غایتِ مرتبهٔ مخلوق و نهایتِ منصبِ ممکن تعبیر فرموده. حالا این عالمِ وجوب و لاهوت چیست؟ امروز باید حوصله کرد.

عبور از ملک به ملکوت و جبروت و لاهوت

در مسیرِ سیر و سلوک کسی که قدم برمی‌دارد به سمتِ عارف شدن و شناختِ حضرت حق، سالک ابتدا باید از عالمِ ملک عبور کند. از همین عالمِ ملک و پیرامون شروع می‌کند؛ چه سیرِ انفسی چه آفاقی. اینجا عالمِ ملک است؛ بعد حتماً باید عبور کند. عبور از عالمِ ملک یعنی چه؟ اصطلاحات ساده می‌شود تا به عالمِ وجوب و لاهوت برسیم. عبور از عالمِ ملک یعنی کندن از تعلقات؛ به همین سادگی. کن فی الناس و لا تکن معهم؛ در مردم باش اما با آنان نباش؛ در مردمی اما دلبستگی نداری؛ دلت به خدا خوش است؛ قلبت با خداست؛ معلقةً بعزة قدسه اما تنت در مردم رفت‌وآمد می‌کند؛ عینِ مردم زندگی می‌کنی، کار می‌کنی، زن و بچه داری، می‌خوری می‌خوابی، اما قلبت با خداست. به همین سادگی می‌شود این مفاهیمِ عالیه را فهمید و پیاده کرد؛ حتی بی‌سوادش هم متوجه شود. وجهِ تمایزِ یک عالم این است که چراغِ راه برای دیگران هم می‌شود. کسی که صرفاً عارف است و عالم نیست خودش را می‌تواند برساند اما نمی‌تواند چراغِ راه برای دیگری شود؛ اما عالم دیگران را هم دعوت و ارشاد می‌کند؛ لذا مداد العلماء أفضل من دماء الشهداء.

پس از مسیرِ ملک عبور می‌کند و می‌رود به عالمِ ملکوت؛ ملکوتی می‌شود؛ چشمِ باطنی‌اش باز می‌شود. خدا کار را سهل‌الوصول کرده با خواب: آناً اراده می‌کنیم می‌خواهیم بخوابیم؛ یعنی می‌خواهیم برویم به رتبه‌ای باطن‌تر از همین عالمِ ملک؛ آن‌قدر سهل‌الوصول است؛ علمش را نداریم و بی‌توجه‌ایم در صورتی که دائم تردد می‌کنیم. می‌رود به عالمِ ملکوت. کسی با تعلقات برود به ملکوت — یعنی از ملک عبور نکرده — همه‌اش می‌شود کثراتِ انفسیه و متخیلاتِ فاسده و گیر و گورهای ذهنی؛ آن‌قدر صور و اشکالِ موحش در ذهنش دارد آرامش ندارد وقتی به رتبهٔ مثالی‌اش می‌رود یا می‌خوابد. اما کسی که از تعلقات کنده اصلاً کثراتِ خارجیه را رد کرده چه برسد به کثراتِ انفسیه؛ کثراتِ انفسیه زائدهٔ کثراتِ خارجیه است؛ دلبستن به پیرامون کثراتِ انفسیه می‌آورد، صور و اشکال و افکارِ مسموم. کسی که از تعلقات کند و ملکوتی شد چشمش به ملکوت باز می‌شود؛ باطنِ خودش و باطنِ اشیاء را می‌بیند.

از آنجا نباید متوقف شود؛ از عالمِ ملکوت هم باید سیر کند به عالمِ جبروت. عالمِ جبروت رتبه‌اش در ما هست؛ همان عقلِ وجودمان که کلی‌تر است؛ خیلی راحت با عقلِ وجودمان می‌توانیم ارتباط بگیریم با عالمِ جبروت، عالمِ عقول و مفارقات. آنجا هم نباید متوقف شود؛ از آنجا هم باید خارج شود برود به عالمِ لاهوت. عالمِ لاهوت عالمِ اسماء و صفاتِ الهیه است؛ مرتبهٔ ظهور؛ تعینِ اول شکل گرفته و اسماء و صفات می‌خواهند شروع کنند به ظهور؛ مرتبهٔ واحدیت؛ شروعِ کثرت؛ می‌خواهند تعین پیدا کنند؛ ابتدای شروعِ ظهورِ اسماء و صفات. حقیقتشان می‌خواهند ظهور کنند بشوند تعینات، بشوند اشیاء؛ ولی هنوز این صورت نگرفته؛ تعینِ اول است؛ اسماء و صفات به صورتِ علمی آنجا موجودند.

خطاط و نقاش؛ وحدت تا قدرتِ شقّ القمر

مثال برای همه فهم: خطاطی داری، خطی می‌کشی؛ خطاط و نقاش هنرش را می‌ریزد بیرون؛ این الان تعین پیدا کرد شد این نقاشی و این خطاطی. قبل از آنکه تعین پیدا کند کجا بود؟ در وجودِ خودت به صورتِ یک کمال بود، علم بود، هنر بود؛ هنوز تعینِ عینی پیدا نکرده که بریزد بیرون. به این شکل است آن عالم. آن‌قدر وحدت می‌شود، تأکید بر تأکید رخ می‌دهد؛ هی از کثرات خارج می‌شود می‌رود به مرکزِ وحدت و قدرت؛ هی قوی‌تر می‌شود. با یک نگاه می‌تواند کوه را متلاشی کند؛ با یک عصا دریای نیل را متلاطم کند و دو شق کند؛ اشاره کند شق الشجر و شق القمر و شق الحجر کند؛ آن‌قدر عروج گرفته که به چنین قدرتی رسیده. این مالِ همان عالم است.

از آنجا هم که وحدت به نحوِ واحدیت و شروعِ کثرت است نباید متوقف شود؛ باید حرکت کند به سمتِ ذاتِ غیبی، به سمتِ أحدیت. شاید بگویند کار را سخت کردید؛ اتفاقاً خدا آسان‌سازی کرده که از قبل جنسِ همهٔ این مراتبِ عالیه را در ما قرار داده. مرتبهٔ ذات که مرتبهٔ أحدیت است جنسش می‌شود روحِ ما: و نفخت فیه من روحی. روحِ ما جنسش از آنجاست؛ اگر درکِ روحی، شهودِ روحی، شنودِ روحی بکنیم به آن عالم دسترسی پیدا کرده‌ایم که وحدتِ محض است و کثرت آنجا راه ندارد. کلیهٔ تمامِ داشته‌های من و شما جایی مندمج و درج و جمع شده‌اند؛ کجا؟ این همه اطلاعات و علم و توانایی و کمالات کجایند؟ وقتی ظهور می‌کنند گاهی در چشم و گوش و دست و پا و قلب و قوهٔ خیال و عقل؛ این همه صور در قوهٔ خیال ظهور می‌کند؛ کمالات بیرون می‌ریزد انواعِ شؤوناتِ بشری و اکتشافات و اختراعات. این‌ها جایی هستند: همان روحِ انسان؛ مرتبه‌ای که همه مندمج در آن‌اند به وجودِ أحدی و نوری‌شان؛ مرتبهٔ أحدیت؛ مرتبهٔ ذاتِ غیبی؛ در ما هست.

مرتبهٔ پایین‌تر لاهوت در ما هست: قلبِ ما. پایین‌تر جبروت در ما هست: عقلِ ما. پایین‌تر مثال در ما هست: قوهٔ خیال. پایین‌تر ملک در ما هست: بدنمان. از این‌ها باید پل بزنیم ارتباط بگیریم با خارج؛ از مثالِ متصلِ خودمان — مثالِ مقید — به مثالِ منفصل که برزخِ بیرون از ماست و مثالِ مطلق.

سفر در اسماء تا فناء در أحدیت و هندسهٔ وجود و لاهوت

حضرت علامه حسن‌زاده علیه‌الرحمه می‌فرماید سفر در اسماء — کسی می‌خواهد اسماءِ الهی را در خودش پیاده کند — تا کجا باید حرکت کند؟ قربتا إلی الله یعنی تلبس به اسماء الله؛ اسماءِ الهی را عیناً در خودت پیاده کنی نه مفهوم بفهمی؛ نه بگویی اسمِ الحی را صرف می‌کنم. عیناً چنان پیاده کنی که گلِ پرنده را در دست بگیری در آن بدی مثلِ حضرت عیسی؛ مظهرِ اسمِ الحی خدا شوی؛ آن پرنده برود در آسمان. علامه حسن‌زاده می‌فرماید سفر در اسماء تا فناء در أحدیت است؛ آن مرتبهٔ عالیه که اگر در ما نبود امکانِ رسیدن نبود؛ اما هست پس امکان هست.

بعد حضرت علامه ادامه می‌دهند: و سالک چون در أحدیت محو گردد وجود را بی‌حد و قید شهود کند. عالمِ وجود چیست؟ لاهوت را گفتیم. عالمِ وجود حقیقتِ وجودِ غیرمتناهی است؛ مافوقِ لاهوت؛ همان ذاتِ غیبیِ بی‌تعین؛ روحِ ما از آن جنس است: و نفخت فیه من روحی. لاهوت چیست؟ آیینه و جلوهٔ آن ذاتِ غیبی در اسماء و صفات. تمامِ عالمِ پایین‌تر تجلیاتِ لاهوت‌اند و در اصل از وجود نشأت می‌گیرند. این مراتبِ خلقت بیرون از ما که در ما هم هستند.

باز علامه در شرحِ دعای سحر می‌فرمایند: اللاهوت هو مقام الاسماء و الصفات و هو تجلی الذات بذاتها علی نفسها علی نحو العلم الاجمالی التفصیلی لا علی نحو التعیین الخلقی. یعنی لاهوت مرتبهٔ واحدیت است، شروعِ کثرت؛ لاهوت که در ما می‌شود قلبِ ما. جایی که ذاتِ حق به خود ظهورِ علمی دارد؛ ظهورِ علمیِ خدا نه ظهورِ تعینی. در این مقام هنوز کثراتِ خلقی وجود ندارند؛ بلکه اسماء و صفات به نحوِ علمی و اجمالی در ذات حاضرند.

فعلاً تا اینجا؛ فرصت تمام شد. زور زدیم بفهمیم منظور از آن نهایتِ منصبِ ممکن که چه سید بحر العلوم چه علامه تهرانی می‌فرماید دخول در عالمِ وجود و لاهوت است یعنی چه؛ هندسه‌اش را بدانیم چه در خودمان چه بیرونمان. عالمِ وجود: ذاتِ غیبی؛ یک رتبه پایین‌تر عالمِ لاهوت. این‌ها چیست که باید برسیم؟ خلاصه‌اش می‌شود مقامِ روح و قلبِ ما که مافوقِ عقل است. برای رسیدن باید عقلانی زندگی کنیم؛ همه فهم است؛ همه می‌گویند عاقلانه زندگی کن، عاقلانه نگاه کن، عاقلانه حرف بزن. این سبکِ زندگیِ عاقلانه ما را می‌برد به آن مرتبه که به لاهوت و عقل برسیم بعد هم روح. این اصطلاحات کمی کار شده؛ به مرور جلسهٔ بعد باز می‌شود. هر وقت کتاب به دست گرفتید بدانید منظور چیست. نترسید از این حقایقی که بزرگان در کتاب‌هایشان پیاده کرده‌اند؛ عیناً این‌ها در ما هست؛ ما از آن بی‌خبریم وگرنه هر روز با این‌ها سر و کله می‌زنیم و لمسشان می‌کنیم. اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان. والحمد لله رب العالمین.

سید می‌فرماید این غایتِ مرتبهٔ مخلوق و نهایتِ منصبِ ممکن است؛ علامه تهرانی روشن می‌کند که دخول در عالمِ خلوص همان دخول در وجوب و لاهوت است. سالک اگر فقط در ملک بماند یا در ملکوت با کثراتِ انفسیه گرفتار شود به ینابیع نمی‌رسد. باید از خواب به‌عنوان دروازهٔ ملکوت غافل نباشد، از عقل به‌عنوان پلِ جبروت بهره ببرد، و از قلب به‌عنوان موطنِ لاهوت مراقبت کند تا روح — که از نفخهٔ الهی است — راه به أحدیت باز کند. این هندسه هم در آفاق است هم در انفس؛ کتاب‌های بزرگان ترسناک نیستند چون همان حقایقِ روزمرهٔ ما را نام می‌برند.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.