یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
بسم الله الرحمن الرحیم. و به نستعین. السلام علیک یا داعیَ الله و ربّانیَّ آیاته. دیروز دلگویهای از آه و غم دل بزرگان گفته شد در خصوص دوری نه فقط تودهٔ مردم بلکه بسیاری از اهل علم از عقل و فلسفه و برهان و کارهای عقلی که متأسفانه جامعهٔ علمی را از دقایق و لطائف علمیه محروم کرده؛ مثال علامه طباطبایی و تعلیقاتشان بر بحار مرحوم مجلسی زده شد.
در منصب آخر از مناصب مخلصین بودیم. آیهٔ صد و شصت سورهٔ صافات:
«سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ × إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ» (صافات/۱۵۹–۱۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا پاک و منزه است از آنچه وصف میکنند، مگر بندگان مخلص خدا.
پروردگار سبحان بریء و پاک و منزه است از وصف آنان که وصف میکنند مطلقاً، مگر کسانی که به مقام مخلصین رسیدهاند. آنان هرچه دربارهٔ حضرت حق بگویند عین واقع و عین حقیقت است. این رتبه خاص است و هر کسی به آن نمیرسد؛ مکملشان اهلبیت علیهمالسلاماند.
صفای کبریایی و اسم متکبر
سید بحرالعلوم ذیل این آیه فرموده: یعنی ایشان میتوانند ثنای الهی به آنچه سزاوار بارگاه اوست بهجا آورند و صفای کبریایی را بشناسند. کبریایی از اسم «المتکبر» حضرت حق آمده؛ از اسمائی که یک بار در قرآن آمده — المتکبر در آخر سورهٔ حشر. پیشتر گفته شد مثل اسم «الصمد»: اسمائی که یک بار میآید یعنی یک بار برای همیشه میگوید و نشاندهندهٔ اهمیت خود اسم است.
محیط کبریایی حضرت حق محیطی بسیار خطیر و خطرناک است؛ به یک معنا هلاککننده است. چگونه است که حضرت جبرئیل تا مقطعی با پیامبر عزیز عالم میرود و از آنجا به بعد میگوید اگر جلوتر بروم بالم میسوزد؛ «و دنوتُ» — اگر یک ذره دیگر جلوتر بروم بالم میسوزد، یعنی میسوزم و از بین میروم. آن مقام مقام هر کسی نیست. ما میگوییم مخلصین؛ همین که بخواهیم به مُخلِص برسیم تا به شخص مخلص برسیم، خود را اصلاح کنیم بیچاره میشویم. اخلاص کار هر کسی نیست؛ چه برسد به خلوص و چه برسد به مخلص شدن که آنقدر دشوار است که خدا دست به کار میشود و شخص را مخلص میکند. لذا فرمود اینان به صفای کبریایی میرسند و شناخت صفای کبریایی شوخی نیست؛ مرتبهای چنان والا که میتوانند صفای آنجا را درک کنند. تصور کنید بنده به جایگاهی که مخصوص خداست برسد و وارد آن محیط شود؛ چه بال و پری باید بریزد.
معراج و رعب قرب و دست مولا
این است که پیامبر عزیز عالم فرمود در مقام قرب در معراج به یکباره رعبهای بر تنم افتاد. در احادیث معراجیه داریم؛ یادش بخیر حضرت علامه خیلی تأکید به خواندن همین احادیث معراجیه در بحار داشتند. فرمودند رعبهای بر وجود من افتاد که دیگر نتوانستم ادامه دهم — مقام خشیت — چون وارد محیط خاصی شده بود و از توان خودش خارج شده بود. حرکت به سمت حضرت حق تا بخواهد به قاب قوسین أو أدنی برسد. آنجا خدا به فریاد پیامبر رسید؛ فرمود حبیب من بیا جلوتر. پیامبر یک قدم دیگر توانست بردارد. میگویند پانصد سال قیامتی به خدا نزدیک شد. خیلی است؛ پانصد سال قیامتی که هر روزش مساوی با پنجاه هزار سال این عالم است — قیاسی برای فهم طول زمان. سه مرتبه این اتفاق میافتد. هر قدمی که پیامبر میرود باید معنا شود: چه قدمی است؟ چه اسمائی را سیر کرده به سمت اسم مستأثر حضرت حق که احدی از آن خبر ندارد؛ که شیخ اکبر میگوید بلکه آن اسم مستأثر وجود خود پیامبر عزیز عالم است که انگار خودش دنبال خودش میگشت.
بارها گفته شد هرچه استیعاد و صید و فهم و کسب و چشیدن و رسیدن هست در ملکوت وجود خود ماست. تنها موجودی که پروردگار سبحان او را به وزان خودش آفریده انسان است؛ چه از حیث افعال چه صفات چه ذات. ذاتی که میتواند ما را به ذات الهی برساند ذات خود انسان است. متأسفانه این ذات — روح، باطن وجود — را آلوده کردهایم؛ غباری از غفلت رویش گرفته که متوجه این چیزها نمیشویم. حکمت ارسال رسل و فلسفهٔ انزال کتب همین است که بیایند نفسی بزنند این غبارها برود و متوجه شویم چه موجودی هستیم؛ آیةاللهیم بلکه اعظم. از طریق همین ملکوت وجود خودمان میتوانیم برسیم به ملکوت عالم یا به حضرت حق. شاهراه همین است؛ قطب قاطبه به قول حضرت استاد. لذا آن معجزهٔ قولی مولا خود را نشان میدهد: «من عرف نفسه فقد عرف ربه»؛ هرکس نفسش را شناخت — اگر شناخت — پروردگارش را میشناسد. این چیز کمی نیست.
سه بار این اتفاق برای پیامبر افتاد. هر قدم با فرمایش حضرت حق پیامبر را یک قدم جلوتر برد؛ والا پیامبر از خودش خارج شده بود — که میگوییم مخلصین به جایی میرسند که خدا دست به کار میشود برای اخلاصسازی آنان. هر بار پانصد سال قیامتی نزدیک شد. مرتبهٔ سوم دیگر نتوانست؛ بیشتر از آن نشد نزدیک شود. چنان مقام کبریایی او را به رعشه واداشت که توانش خارج شده بود. آنجا روایتش را شنیدهاید؛ وقت خاصی میخواهد باز شود. دستی بر شانهٔ مبارک پیامبر آمد که آرام شد. حضرت فرمودند آن دست کی بود؟ امیرالمؤمنین. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
اینجا یعنی که امیرالمؤمنین بالاتر از پیامبر است؟ اشتباه نشود. یعنی پیامبر رفت به عالیترین مقامات چه را کسب کرد و به عنوان سوغات آورد؟ اصلیترینش ولایت کلیهٔ الهیه است؛ کل ولایت یعنی کل علم امکانی حضرت حق — علمی که امکان داشت نازل شود — یعنی همهٔ قرآن. این میشود حقیقت ولایت، باطن ولایت. از طریق ولایت قرب به خدا پیدا میشود؛ از طریق غیر ولایت مطلقاً قرب نیست، بعد است. آن ولایت به یک معنا علم الهیه است؛ به یک معنا حقیقت و باطن قرآن؛ به یک معنا مقام قرب؛ به یک معنا همهٔ اسماء و صفات — اسماء حسنی و صفات اولیاء الهی. شوخی نیست.
شاکله و شکل ظاهری و باطنی حق
قرآن میفرماید «قل کل یعمل علی شاکلته». بگو همه بر اساس شاکلهٔ وجودشان عمل میکنند. حضرت علامه حسنزاده فرمودند این «کل» خدا هم درش است؛ حتی خدا هم بر اساس شاکلهاش عمل میکند. شکل خدا چه شکلی است؟ شاکله شکلی میخواهد؛ شکل ظاهری و شاکلهٔ باطنی. شاکلهٔ ظاهری حضرت حق به شکل علی علیهالصلوة والسلام امیرالمؤمنین ظهور کرده؛ و شاکلهٔ باطنی میشود ولایت کلیهٔ الهیه که شخص مولا علی در قوس صعود به آن مقامات میرسند و کل آن ولایت را به تبع پیامبر اخذ میکنند. اگر پیامبر به معراج میروند و آنجا دست مولا آرامشان میکند یعنی ولایت کلیهٔ الهیه حضرت را آرامش میبخشد که در امیرالمؤمنین تبلور کرده — در امیرالمؤمنین به تبع پیامبر که آن مقام را کسب کرد؛ در خود پیامبر بالاصاله و به عنایت حضرت حق بیواسطه. تنها کسی در تمام عالم ممکنات و کائنات و ماسویالله که توانسته بدون واسطه به حضرت حق برسد و این قوس را طی کند تا قاب قوسین أو أدنی — تا مقام ساده را نخستین بدهد که نفس الرحمن واسطهٔ بین حق و خلق پیامبر عزیز عالم است. امیرالمؤمنین هم رفت رسید اما به تبع پیامبر، به اتباع پیامبر، پشت سر پیامبر رفت و جان پیامبر شد. حواسمان جمع باشد.
بحث کبریایی حضرت حق بود که شخص اول عالم وجود در ماسویالله وقتی در آن مقام قرار میگیرد بال و پر میریزد — پیامبر عزیز عالم. ببینید مخلصین چه مقامی دارند که سید بحرالعلوم — که الان در محضر امیرالمؤمنین است با شیخ بهایی و فرمودهاند سید ابن طاووس و ابن فهد حلی علت اینکه حضرت با همهٔ ارواح اولیا مباحثهٔ علمی گرفت جز آن سه عالم این بود که در محضر امیرالمؤمنیناند و آنی فارغ از محضر مولا نمیشوند؛ یکیاش سید صاحب این رساله — میفرماید اینان به جایی میرسند که صفای کبریایی را بشناسند. الله اکبر. بالقطع و الیقین بعد از پیامبر هرکس بشناسد به تبع پیامبر شناخته؛ از خود مولا بگیر تا شیعیان مولا و دیگران. و این غایت مرتبهٔ مخلوق است؛ انتها، منتهیالیهای که مخلوق میتواند برسد و باید برسد — «إنا إلیه راجعون» همین است — و نهایت منصب ممکن؛ از این منصب بالاتر از حیث امکانی وجود ندارد: مقام قرب.
قربتاً إلی الله و اللهاکبر
خودم را میگویم؛ زهی خیال باطل که دور کعبه نماز میخوانم میگویم قربتاً إلی الله — الله اسم جامع. قربتاً إلی الله یعنی تمام اسماء را لباسش را به تن کردهام؛ مظهر الکریم و السمیع و المرید و الستار و الغفار شدهام. همهٔ این اسماء الهی؛ عجب ادعایی است. دستور است ولی باید تن بلرزد از گفتن اللهاکبر قربتاً إلی الله. چرا بعد از این نیت — که غیر از این هم باشد نماز باطل است و منتهیالیه را میگوید — واجب است بگویی اللهاکبر؟ دو روز گذشته از کتاب توحید شیخ صدوق خوانده شد: اللهأکبر من أن یوصف؛ خدا بزرگتر از آن است که بتوان وصفش کرد. ادعا میکنی دور کعبه نماز بخوانم که نزدیک شوم به الله؛ بعد خودت ادعا میکنی؛ زهی خیال باطل. این مقام مخلصین است. اما چه کنم؟ باید بگویم آنقدر تکرار کنم و تمرین کنم تا «الصلاة معراج المؤمن» محقق شود؛ من هم به معراج بروم. پیامبر عزیز عالم صد و بیست معراج — فقط فکر میکنم امالی شیخ صدوق یادم است میفرمود — ما چند بار معراج رفتهایم؟ معراج شهدا هم انشاءالله میرویم.
پس صفای کبریایی را بشناسند. این کلمهٔ سید اگر باز شود چه حقایقی در آن است. و این غایت مرتبهٔ مخلوق و نهایت منصب ممکن. و تا ینابیع حکمت به امر خداوند — چشمههای حکمت — بیمنت، بدون هیچ بخلی از زمین دل ظاهر نشود یعنی نیاید روی لسان. این دیگر اول مرتبهٔ ظهور اخلاص است. گفته شد کسی چهل روز حداقل — حدیث را گفتهایم — خود را خالص کند این چشمههای حکمت از قلبش بر لسانش جاری میشود. اینجا سید میفرماید تا این چشمههای حکمت به امر خدا بدون هیچ بخلی از زمین دل ظاهر نشود، بنده این جرعه را نتواند کشید. و تا طی مراتب عالم ممکنات را نکند — یعنی این مراتب را یکیک در عالم امکانی سیر نکند برود بالا — و دیده در مملکت وجوب نگشاید — همان مقام عالی قرب؛ مملکت وجوب، واجبالوجود — و لاهوت، به این مرتبه نتواند رسید.
لاهوت و جبروت و ملکوت و طبیعت
لاهوت کجاست؟ مراتب را یادتان هست: لاهوت میشود مرتبهٔ مادون ذات غیبی یا به عبارتی مادون صادر اول. کمالات حضرت حق — اسماء الهی که عین ذاتاند — ظهور میکنند؛ آنجا ابتدای ظهور عالم اله، عالم اسماء، میشود لاهوت؛ یعنی سرچشمه. بعد پایینتر جبروت: عالم عقول، عالم مفارقات و مرسلات و ارواح. عقل ما جنسش از آنجاست. قلب ما جنسش از عالم لاهوت است. روح ما از مرتبهٔ احدیت — نه واحدیت؛ مرتبهٔ ظهور اسماء کثرات واحدیت است. اینها همه در ما هست؛ والا اگر گفته میشود شما چیزکی درک میکنید چون رتبهاش در ما هست. اگر در ما نبود هیچ نمیفهمیدیم. قدیمها میگفتند یاسین به گوش خر میخوانی؛ چرا؟ چون بر هیچ حیوانی قرآن نازل نشده؛ هیچ حیوانی کتاب نمیخواند و نمینویسد. اینها برای انسان است چون این رتبه در وجود ما هست. همهٔ این رتبهها هست؛ از احدیت بگیر که مرحلهای است که تمام این موجودات به وجود احدى و نوریشان مندمجاند در آن پردهٔ آویخته که رقیق منشور و نور مرشوش است. جنس روح ما از همان است؛ پس روح ما میتواند پرواز کند برود آنجا — در صورتی که نماز ما نماز باشد. والا بزرگان برای چه در کتابشان میگویند؟ یاسین به گوش خر نمیخوانند؛ برای انسان میگویند. حواسمان نیست این رتبهها در وجود ما هست.
بعد میرسیم به عالم عقول که عقل ما از آن جنس است؛ مرتبهاش مرتبهٔ جنس عقل کل که امیرالمؤمنین بود. عالم مثال. دو مرتبه باز پایینتر از آن نشئه؛ تازه میرسیم به عالم ملکوت: رتبهٔ مثال مطلق یا منفصل که بیرون از ماست، برزخ عالم. وقتی میمیریم تازه میرویم آنجا. الان در رحم طبیعتیم؛ از اینجا که فارغ شویم تازه به عالم بعدی — ملکوت یا مثال منفصل مطلق بیرون از ما، برزخ. با چه ارتباط بگیریم؟ از مثال مقید یا متصل که در خود ماست — قوهٔ خیال. چگونه است که وقتی میخوابی صورت و شکل میبینی؟ آن برزخ وجودی توست؛ از آن طریق با برزخ عالم میتوانی ارتباط بگیری. پس میشود ارتباط گرفت، میشود رفت. در قوس نزول تازه به ملکوت میرسیم؛ بعد از ملکوت طی شود میرسیم به نشئهٔ مادون که طبیعت است و الان در آنیم. ببین چه مراحلی را باید طی کنیم. و إنا إلیه راجعون؛ همهٔ مراتب را باید طی کنیم برویم. ما که نمیتوانیم؛ باید پشت سر انسان کامل — امام عصرمان — با ولایت امیرالمؤمنین به اتباع پیامبر حرکت کنیم و به آن مقام برسیم؛ اتحاد وجودی با «لا فرق بینهم وبین حبیب»؛ اتحاد وجودی با اسماء الهی برقرار شود و انسان بشود همان حقیقت اولیهٔ خودش. از این پوستها هی فارغ شود مثل ماری که پوست میاندازد و تازهتر میشود. در رحم مادر پوستاندازی کردیم آمدیم اینجا؛ اینجا پوستاندازی میکنیم میرویم به رحم ملکوت؛ دوباره از رحم ملکوت به عالم عقول. اسم به اسم باید طی کنیم؛ به قول علامه تب و تب یک ابد در پیش داریم. سیر که میگویید برای ما هرچه هست حق مطلق است؛ منتها آن مرتبهای که غباری از غفلت دارد، مشوب به وهم و رهزنی قوهٔ خیال، آلوده است و خیر و شر مخلوطاند، روز و شب و نور و ظلمت و طاعت و معصیت با هماند — همین نشئه است فقط. اینجا گرفتاریها اتفاق میافتد؛ همه در حال امتحاناند و تقلا که از آن غفلت بیرون بیایند. همه حاضرند، همه در محضر حضرت حقاند. اما یکی میداند ذاکر میشود؛ ذاکر حاضر است. یکی غافل است؛ غافل هم حاضر است اما حالیش نیست که حاضر است. والا همه در محضر حضرت حقاند تا انتهای عالم.
موت و عند ربهم و شهادت
وقتی موت حاصل شد «فکشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید»؛ یوم را ظرف ظهور بگیرید. ظهور میکند انسان وجودش آنجا به نظارهگر حقایق عالم میشود؛ تازه همه میفهمند؛ سرشان به سنگ میخورد — آن سرازیری قبر. لحظهٔ ورود ما به عالم برزخ که موت حاصل میشود نفس ناطقه توجهش را از این بدن برمیدارد و متوجه عالم مثال میشود؛ آنجا ورود به قبرمان است. سرازیری قبر همان است؛ قبرمان میشود بدن مثالیمان که بارها بحثش گذشته.
آری تا کشور امکان را درنوردد پا در بساط عند ربهم نتواند گذاشت؛ باید یکیک این عوالم امکانی را طی کند تا مقام عندیت. اگر در ما این گنجایش نبود که برسیم به مقام «عند ربهم یرزقون» چرا قرآن این حرف را زده؟ مگر شهدای ما دم دست ما نبودند و همنفس؟ آنان تا کجا پیش رفتند؟ «ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله أمواتاً بل أحیاء عند ربهم یرزقون». حالا برویم جلوتر؛ سید در خصوص همین عند ربهم حرفها دارند. پس میشود رفت رسید. یکی از راهها مقام شهادت است. حالا شهادت فقط این نیست چون «قتلوا» مجهول آمده؛ کشته شدن. کی کشتشان؟ چه میدانیم؟ شاید خودشان نفس خودشان را کشتند؛ نه اینکه فقط به دست دشمن کشته شدند. آن یک وجه است این هم یک وجه. آن میشود شهادت در جبههٔ جنگ سخت؛ قتلوا به دست خودت نفس خودت را بکشی از پوستت خارج شوی بشود «موتوا قبل أن تموتوا»؛ همینجا بمیری قبل از اینکه تو را بمیرانند — شهود در جنگ نرم. این جهاد اکبر است؛ این شهادت اصلی است. میشود کسی ظاهراً در جبهه شهید شود اما شهید نباشد و شهود بر عالم پیدا نکند — روایت هم داریم — و میشود کسی ظاهراً به جهاد سخت نرفته اما همینجا شهید شده و شاهد بر عالم میشود؛ در مقام شهود میایستد: أشهد أن لا إله إلا الله. اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان. والحمد لله رب العالمین.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.