یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
فصل سوم؛ دخول به عالم خلوص
بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین. السلام علیک یا داعی الله و ربّانی آیاته. در کتاب سید بحرالعلوم بودیم و به فصل سوم رسیده بودیم: در دخول به عالم خلوص و معرفت تام. دیروز اولین منصب مخلصین را گفتیم. بر اساس آیهٔ شریفهٔ قرآن، مخلصین از محشر آفاقی در اماناند و اصلاً آن را ندارند.
دو گونه امان از محشر
یک وقت کسی وارد محشر آفاقی میشود و در همان محشر در امان است؛ یعنی حساب و کتاب بسیار سبکی از او میگیرند، ندیده میگیرند، عفوش میکنند. روایات داریم که بعضی در قیامت کبرا که برپا میشود خدا به ایشان رحم میکند و در حساب سخت نمیگیرد؛ به قولی نور را از ماست نمیکشد. اینان در روایات معرفی شدهاند. یک وقت اما اصلاً نیازی نیست که در محشر آفاقی — یعنی قیامت کبرا — باشد. چه کسی اصلاً نیاز ندارد در قیامت کبرا برای حساب حاضر شود؟ معصومین. چرا؟ از اخلاص بالاترند؛ معصوماند. ربطش با قیامت چیست؟ چرا نیازی به حضورشان نیست؟
أنا القیامة؛ خودِ قیامت بودن
علت اصلی این است که آنان اصلاً خودشان قیامتاند. روایتی چند بار اینجا گفته شد: پیامبر دو انگشت مبارک اشارهٔ دست چپ و راست را اینگونه به هم چسباند و فرمود من و قیامت مانند این دو انگشتم. بندهٔ حقیر اضافه میکنم که «کَلِّمِ النَّاسَ عَلَىٰ قَدْرِ عُقُولِهِمْ» را رعایت کرده؛ نسبت به عقول آنان گفته من و قیامت چسبیدهاند، مس کرد این دو را که کنار هماند. در صورتی که اگر ظرفیت داشتند میفرمود أنا القیامة. مگر امیرالمؤمنین نفرمود أنا القیامة؟ روایت داریم؛ مولا فرمودند أنا القیامة؛ اصلاً قیامت منم. وقتی خودش قیامت است چه نیازی به حضور در قیامت کبرا دارد؟ آن روز در حرم مولایمان علی بن موسی الرضا علیهماالسلام خوشحال و خرسند و شاکر بودم؛ معمولاً جلسات ما، بهویژه اینجا، هرکه از امام الرئوف کرده شود ایشان إنشاءالله یاد ما میکنند. آنجا گفته شد رسیدن در محضر امام قیامت صغراست؛ قیامت به پا میشود و قربت به امام آنجا مشخص میشود؛ حالت نسبت به امام روشن میگردد.
وزنکشی در محضر امام
شما کم جایی نه در محضر قیامت کبرا قرار گرفتهاید؛ حداقل قیامت صغرا برایتان رخ میدهد. وزنکشی — این اصطلاح را پیشتر آوردم — صورت میگیرد. وزن شما در برابر امام معصوم مشخص میشود: نسبت به امام چه وضعی داری؟ چه وزنی؟ چه سنخیتی؟ چه رشحهای؟ چه بویی؟ چه ظلی؟ چه آیتی؟ چه نشانهای از او در خودت داری؟ این قیامت صغرای شماست. اگر اینگونه نگاه کنیم — الحمدلله الان میشود چنین حرف زد — حتی آن قیامت کبرایی که ما در آن قرار میگیریم در محضر امام، قیامت کبرای ما میشود. اما اینجا چون در نشئهٔ مادون و در محضر آنان قرار میگیریم قیامت صغرا میگوییم. بدن مانع است؛ عنصر و ماده مانع است؛ قشر و پوست و حجاب یا حجابها مانعاند. لذا آن قیامت به صورت اتم خود را نشان نمیدهد. بالاخره بدن داری؛ این بدن وجوهی از نفس را به خود تعلق داده یا نفس توجه کرده به این بدن. همان مقدارکی که تازه کارمان درست باشد — وگرنه بعضی همهٔ توجه نفسشان به بدن است — همان مقدار از قیامت غافلیم؛ از این جهت قیامت صغراست. برای عارف قیامت تام میشود؛ باز اتم نیست چون هنوز بدن مانع است. مگر کسی که به مقام معیت و انّیت رسیده باشد — چنانکه قرآن از معیت میفرماید — یا همینجا شهید شده باشد؛ قصهاش فرق میکند. همینجا شهید شده و به معیت رسیده باشد، همینجا میتواند برایش قیامت کبرا باشد.
آیا ما نیز میتوانیم مخلص شویم؟
این روزنهها برای دیدن مقاماتی است که غیر اهلبیت و انبیا هم بتوانند مخلص باشند. انبیا و اهلبیت صددرصد مخلصاند؛ فراتر از مخلصاند. آیا ما هم میتوانیم برسیم؟ این وجه ما با امام، این رسیدن به مقام انّیت و معیت در همین نشئهٔ طبیعت، اگر کسی رسید بله میتواند مخلص شود. کسی که همینجا شهید شود یعنی چه؟ یعنی موت قبل أن تموت. یعنی از همین نشئهٔ ظاهر و طبیعت فارغ شوم؛ چشم باز شود به ملکوت و باطن عالم؛ سفر کنم از ظاهر به باطن. این از معانی موت بود. سفر از ظاهر به باطن یعنی از تعلقات دنیوی بکَنم؛ از تعلق به بدن، به خانواده، به کثرات خارجیه؛ هرچه خارج از من است و حتی انفسیه بکَنم.
کثرات خارجیه و کثرات انفسیه
آیا ملاکی هست برای تشخیص اینکه از تعلقات کثرات خارجیه کَندهام یا نه؟ بر اساس رسالهٔ جامع صغری حضرت علامه طباطبایی علیهالرحمه گفته شد: کثرات خارجیه، کثرات انفسیه میسازد. در نفست دچار تشویش و اضطراب و تعلقخاطری؛ نفست آرامش ندارد؛ در نفست ازدحام است؛ نمیتوانی تمرکز کنی؛ نمیتوانی در نماز به خدا توجه کنی. اینها نشانههاست؛ کثرات انفسیه؛ به یک معنا متخیلات فاسده؛ صور و اشکال حتی مدهشه، چه رسد به موحشه، در قوهٔ خیال؛ آزاردهنده است؛ اصلاً نمیتوانی خلوت کنی. اما کسی که این کثرات را ندارد اصلاً در میان مردم، در دل بازار باشد؛ «فِی النَّاسِ» اما «مَعَهُمْ» نه؛ اتفاق آنان نیست؛ دلش معلّق است به عزّ قدس. این نشانههای کسی است که همینجا قیامت حداقل به صورت صغری برایش رخ داده؛ به موت قبل أن تموت رسیده و در نتیجه بتواند جزو مخلصین شود. بسیار دشوار است. بعضی روایات فرمودهاند مخلص فقط اهلبیتاند و انبیا؛ والسلام؛ خودت را برای آن مکش.
مناصب مخلصین؛ سید و علامه تهرانی
جلوتر میرویم — اگر برسیم؛ نصف وقت ده دقیقه رفت. آن دو منصب یا سه منصب دیگر: به نقل از حضرت علامه تهرانی سه منصب دیگر چون ایشان قائل به چهار منصب بود؛ به قول سید بحرالعلوم علیهالرحمه دو منصب دیگر چون قائل به سه منصب بود. یکی را امروز گفتیم. اگر آنهای دیگر را بگوییم قطعاً همه دست بر قرآن میگذارید قسم میخورید که مطلقاً نمیشود مخلص شد؛ جز آنان نمیشود. منتها اگر هم برسیم به اینکه نمیتوانیم مخلص شویم، خودش یک مقام است؛ یک رتبه و جایگاه. کسی به آنجا رسید اتفاقی میافتد. البته نه آنکه بگوید نمیفهمم، این کاره نیستم، کاری ندارم؛ این رهزنهای قوهٔ خیال و وهم است. مثل آنکه بارها گفته شد در محضر امام صادق سلاماللهعلیه کسی گفت این حرفها را نمیفهمم؛ حضرت فرمود تو چه بهرهای از فکر کردن بردهای که میگویی نمیفهمم؟ کسی میگوید نمیفهمم که بهرهای برده، فکر کرده، تأمل و تعقل کرده، زور زده، کنکاش کرده، سعی کرده؛ حالا میگوید نه. از کسی که زحمتش را میکشد بعد میرسد به اینجا.
عیون مسائل نفس و اقرار به جهل
مثل حضرت علامه که فرمود حاصل عمر؛ کسی که در مطلق علوم روز دست به قلم شده باشد نداریم جز ایشان. چنین کسی آخر عمرش پختهترین کتابش عیون مسائل النفس و سرح العیون فی شرح العیون را میآورد؛ خودش مینویسد و چون سنگین است خودش شرحش میدهد؛ شصت و شش چشمه از اصول مراتب معرفت نفس. این کتاب محیرالعقول است؛ وقتی به دست میگیری انگار عرش. گاهی آدم میخواهد خود را خراب کند معلمش را هم خراب میکند؛ مثل کسی که بیست سال با معلم بزرگ شده بگوید شما درس خوب بلدی ولی ما هیچی نفهمیدیم؛ چرا جسارت میکنی؟ چرا معلمت را خراب میکنی؟ عیون مسائل النفس را آخر عمر نوشته و پختهترین کتاب است؛ در اصل اولش چه رسد به شصت و ششمش وقتی وارد میشوی راستی در لُجّه، در عمیقترین مرتبهٔ دریا؛ ساحل و ساحلپیمایی ندارد. حالا کسی تلاشش را کرد میشود مثل علامه که آخر عمر میفرماید حاصل یک عمر درس و بحث من این شد؛ در الهینامه میگوید من جاهلم. فهمترین آدمها؛ آنقدر فهمیده که فهمید نمیفهمد. عالم زانو میزنند. این اقرار به جهل، ابتدای رتبه است؛ نه عذر تنبلی خیال و وهم که بگوید نمیفهمم و دست بکشد.
شیخالرئیس و فقرِ فخری
رهبر انقلاب در خصوص شیخالرئیس آخرین فرمایششان را فرمودند: دانشگاههای اروپایی سر کتابهای ایشان هنوز زانو زدهاند؛ این را نشانهٔ عزت علمی شیخالرئیس شمردند. فرمود شما کی را سراغ دارید بعد از هزار و حدوداً صد سال هنوز کتابهایش تدریس شود؟ یک عالم غیرمعصوم. این بیاید بگوید من نه — این ابتدای این رتبه و مقام است. مقام اقرار به جهل؛ اقرار به ناداری یا فقر مطلق بهتر است بگوییم. وقتی به آنچه پیامبر فرمود «الْفَقْرُ فَخْرِی» رسیدی اتفاقی میافتد که من و شما را میرساند به مقام مخلص. یعنی اینجا نتیجه میگیریم: من و شما نمیرویم؛ ما را میبرند. اتفاقی است که ما را میرساند. کی میرساند؟ ظاهراً میگوییم شفاعت؛ باطناً میگوییم اصل الحاق. ما ملحق میشویم به همجنس و همسنخمان. اگر ولی شدیم میرسیم به ولی مطلق؛ به امام معصوم؛ به امام زمان که گفت أنت ولینا حقاً — سید الکریم. این یعنی رسیدی به مقامی که حالا دستشان باز شد تو را مخلص کنند؛ تو را میبرند به اصل الحاق. وقتی اینگونه نگاه کنی شاهراهی است برای رسیدن به مقام مخلصین؛ اما به اصل الحاق. این را همهٔ بزرگان اهل معرفت قبول دارند.
معنا فی درجاتنا و نور زرد ولایت
مثل آنکه امام الرئوف فرمود «مَعَنَا فِی دَرَجَاتِنَا». شوخی نیست؛ معیت با ما در درجات ما. برای کی فرمودند؟ برای کسی که جلسهای به پا کند که امر ما در آن احیا شود؛ آن جلسه یکپارچه بوی ولایت ما بدهد. چنین کسی معنا فی درجاتنا. از بعضی حرفها میترسم؛ این یکی از آنهاست. الان تکتک ما نفس داریم، باطن و ظاهر، در حجابهایی؛ یکی کمتر یکی بیشتر. این جلسه وقتی جلسهٔ ولایت است، وقتی امر ولایت آنان را احیا کرده که تکتک ما ولی شده باشیم؛ یعنی میان نفوس ما و نفس کلیهٔ الهیه حجابی نباشد؛ به یک معنا همرنگ آنان شدهایم؛ همرنگ امیرالمؤمنین، همسنخ و همجنس. اگر رنگ امیرالمؤمنین در جلسهٔ مسجد بلال چه رنگی بود؟ زرد. کدام یک از اذکار ارکان رنگش زرد بود؟ لا إله إلا الله. «کَلِمَةُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِی أَمِنَ مِنْ عَذَابِی»؛ و نیز «وَلَایَةُ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ حِصْنِی…». دو تا یک شکل؛ یک جا لا إله إلا الله، یک جا ولایت امیرالمؤمنین؛ هر دو یک حقیقتاند؛ دو روی یک سکهاند؛ یک نورند. لذا هم نور لا إله إلا الله زرد است هم نور امیرالمؤمنین. اگر آدم مافوقضمیرخوانی اینجا باشد نفوس تکتک اشخاص را ببیند باید ببیند همه نور زرد دارند؛ یکی شدت دارد یکی ضعف، ولی نور زرد را دارند. این جمع وقتی جمع میشوند — حجابی مانعی، قساوتی، آلودگی و خباثتی نیست — معنا فی درجات میشوند چون امر ولایت را احیا کردهاند. اصلاً نمیشود در خودم امر ولایت احیا نشده باشد و دیگران را دعوت به ولایت کنم؛ نشدنی است.
اثر کلام بیولایت؛ باران بر صخره
لذا اثر کلامی مثل من که اینگونه باشد، امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: اثر یک بارش سطحی باران است؛ نمنم بارانی که به سینهٔ صخره میزند بعد میریزد چکچک خشک میشود. یکدفعه مخاطب میشنود تأثیری عالیبهعالی میگیرد ولی تمام است؛ ادامه نمیدهد؛ روشن نمیشود؛ جرقه نمیزند؛ بارقهٔ الهی در وجودش نیست؛ نسبت به سیر بحث امروز در مسجد بلال، تجلیات الهیه یا الهامات الهیه رخ نمیدهد. چرا نیست؟ چون شدت حب نیست؛ چون سیر حبّی وجود ندارد.
لُجّه و ساحل؛ چرا امروز نمیخوابید
اگر اینگونه بحث کنیم خیلی چیزها گیرتان میآید مثل امروز — شاید به برکت وجود بعضیها اینطور شد — اما یکی از حوصلهٔ بعضیها خارج است؛ دو، خیلی طول میکشد. الان چیزی از کتاب نخواندم؛ فقط یک آیهای که سید به آن اشاره کرده خواندم که برویم منصب دوم را بگوییم؛ در همین منصب اول ماندیم. این کشش نفس شماست که القا میکند این ذرایع را هم بگوییم تا بیشتر گیرتان بیاید. برای همین باید خود را به لُجّه بزنی؛ عمق. حرفهای امروز آن عمق بود؛ لُجّه بود. بهراحتی انسان به این جاها نمیرسد؛ نه میتواند بگوید نه بشنود. معمولاً جلسات یکی دوتان در خوابید؛ امروز هیچکس نمیخوابد؛ همه حواس جمع بود. میشود در لُجّه آدم بخوابد؟ در عمق دریا مخوف است. در ساحل چرا میخوابی؟ ساحلپیمایی کنی خوابت میگیرد؛ ولی در لُجّه رفتم.
خاطرهٔ دریا و دعای کمیل
یک جا رفتم عظمت دریا مرا گرفت. چون غواص بودیم و غریق نجات زمان جنگ. بعد با پررویی تمام گاهی آدم ادعا میکند؛ یکهو میزند به لُجّه خفه میشود. عظمت دریا: خود آب در موج دیده نمیشود؛ اصلاً خود دریا میآید بالا پایین؛ موج دیگر نیست؛ خود دریا با ارتفاعی یکهو پنجاه متر میآید بالا با سرعت پنجاه متر میرود پایین؛ چیز وحشتناکی است. قدیم میگفتند دریا نامرد است؛ این نامردی در حق دریاست. دریا نامرد نیست؛ عظمت دارد؛ جلال الهی را نشان میدهد. چنین کاری خطرناک است ولی یک روزی در این حالت قرار بگیرید؛ اصلاً چشیدنی است. چنان خشیت وجود مرا گرفت داشتم قالب تهی میکردم؛ گفتم تمام شد کارم. غریق نجات بودم؛ در سیصد و پنجاه شصت نفر زمانشان امتحان کرده بودم نفر اول شده بودم؛ قویهیکل هم بودم؛ مثل الان چشمهای آبمون نکرده بود. واقعاً خودم را باختم. چه نجاتم داد؟ شب جمعه بود. ساحل دریا را دیگر خط فقط میدیدم؛ هیچی نمیدیدم؛ آنقدر دور شده بودم. شروع کردم کمیل زمزمه کردن. شب جمعه بود: «اللهمّ إنّی أسألک برحمتک الّتی وسعت کلّ شیء»؛ این دریا هم وسعت رحمت توست. چند خط خواندم؛ انگار آب ریختند روی آتش؛ آرام آرام. حالا من میخواستم دریا را جابهجا کنم؛ شاخ و شانه میکشد؟ حالا برایت دارم. بعد شروع کردم شنا کردن؛ آمدم تا ساحل. آن غریق نجاتی که آنجا ایستاده بود نمیگذاشت کسی خیلی برود جلو؛ کلی هم سوت برای ما زدند؛ داد زد سرمان و دعوا کرد: چرا رفتی؟ میدانی چقدر آدم آنجا خفه شدهاند؟ جایی که تو رفتی دویست متر زیر پایت عمق بود؛ دویست متر خیلی است. میشود آدم در آن وضعیت چرتش بگیرد؟ الان مثال میزنم چرا امروز نمیچرتید؛ ولی کنار ساحل چرا… برگردیم به بحث.
بازگشت از لُجّه به منصب اول
آن غریق نجات داد زد که آنجا آدم خفه شده؛ دویست متر عمق زیر پا. مثال زدم چرا امروز کسی چرت نمیزند: در لُجّه نمیشود خوابید؛ کنار ساحل خواب میگیرد. بحث اخلاص اگر ساحلپیمایی باشد کسالت میآورد؛ اگر به عمق برود خشیت میآورد و بیداری. وقت جلسه تمام شد؛ هنوز در توضیح همان آیه و همان منصب اول ماندهایم؛ منصب دوم و سوم برای جلسات بعد.
اولین منصب؛ محشر آفاقی و محشر انفسی
اینجا بودیم؛ وقت گذشت. گفتیم اولین منصبی که سید میفرمایند برای مخلصین در قرآن هست آیهٔ:
«فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ» (صافات/۱۲۷–۱۲۸؛ و نظایر)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آنان حاضرآوردگاناند مگر بندگان مخلص خدا.
صریحاً میگوید فقط عدهای محشر ندارند؛ محشر آفاقی ندارند. بعد علامه سید محمدحسین حسینی تهرانی محشر انفسی هم اضافه میکند. فرمود علتش این است که آنان محشر آفاقی ندارند چون محشر انفسی را طی کردهاند؛ یعنی در نفس خودشان قیامت را به پا کردهاند؛ عارفاند؛ یعنی همینجا موت قبل أن تموت برایشان رخ داده؛ همینجا مواجه با امام معصوم شدهاند؛ زیارت کردهاند؛ حضور ظاهر عند المظهر رخ داده؛ قیامتشان به پا شده و وزنکشی صورت گرفته؛ همینجا محشر انفسی را درک کردهاند. به همین خاطر محشر آفاقی ندارند؛ وقتی محشر آفاقی ندارند پس «لمحضرون» ازشان برداشته میشود؛ نیاز نیست در قیامت کبرا در محضر حضرت حق حاضر شوند. لذا میفرماید إلا المخلصین. این اولین منصب است که باز در توضیح همین ماندیم.
ترس از گشودن باب اخلاص
روز جلسهٔ اول که اینجا — سه چهار جلسه پیش — بعد از یک سال وقفهای که در این رساله افتاده بود بحث را در اخلاص خواستیم شروع کنیم، گفتم با ترس و لرز. کار من نیست؛ بحث اخلاص کار بنده نیست؛ کار خیلیها نیست. ولی خدا رحم کند و ببخشد که باز دارم دست و پا میزنم؛ باید کتاب را میخواندم و رد میشدم. إنشاءالله آن دو سه منصب بعدی هم جلسات بعد گفته میشود. اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان. والحمد لله ربّ العالمین.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.