یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
مقصد سیر و حقیقت انسان
در این غروب جمعه بسیار زیبا لطف کنید یاد کنید از صاحبمون و ما من صاحبکم و ما قوی. به راستی او صاحب ماست به تصریح آیک دو سوره نجم. انشاءالله هر کجا تشریف دارند حالشون خوب باشد و جمع ما را از صاع دعا کنن. صلواتی خدامت میگوییم. اللهم صل على محمد و آل محمد. به فضل الهی از صاحب جلسه و نفوس حاضر در مجلس اذن میخواهم که اکنون اگرچه سفره متأسفانه سیر و سلوک سید بحر العلوم جمع شد یک مدتی تو جمع ما و توفیق از بنده سلب شد اما همین هر از چنگاهی که خدمت میرسیم به خواستگار وجودی طالبان اهل معرفت و سیرت سعی میکنیم هر از چنگاهی که خدمت میرسیم همان بحث رساله سید بحر العلوم را اجمالاً ادامه بدیم. حیفه. حداقل تشنهگان اهل معرفت جرعه جرعه بنوشن نوش جانشون.
ما در فصل دوم این رساله بودیم که عنوانش هست معرفت اجمالیک به مقصد یا معرفت اجمالیک مقصد. بالاخره جایی میخوای بری باید یک معرفتی داشته باشی که کجا داری میروی. يا أَيُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ. قراره رب خودت را ملاقات کنی. و اگر تو رب خودت را نشناسی حاصلش میشود سکره و سکرات مرگ و بیهوشی و برزخ که تو یک برزخی آنجا انسان گیر میکند و نمیداند چه رود، کجاست، با کی را در را شده. لذا از مهمات طریق سیر و سلوک معرفت اجمالی مقصده. یعنی شما مقصدت را بشناسی که کجا داری میروی. میگوییم که از بند دوم رساله که رسیده بودیم را البته چند خط از بند دوم را هم یادمه توضیح دادیم خصوصاً در مورد رب.
یک جلسه ما پیرامون اینکه آیاتی را بیست تا آیک آوردیم که تصریح داشتند بر رب وجودی هر کسی و فرق آن با الله. ما این را سخن گفتیم. در بند دوم این صفحه علامه حضرت سید بحر العلوم میفرماید "بل احیا عند ربه یرزقون" و وصول به این عالم جامع مراتب کمالیک غیر محسوره است. که از آن جمله حصول تجرد کامل به قدر استعداد امکانی بوده باشد. وصول به این عالم این که کسی برود برسه به آن عالمی که ایشان به یک وجه نهایت قربش در مقام انبیت رخ میدهد که اشاره کردم به آیک "عند ربه یرزقون".
مراتب نفس و قوای عملی
وصول به آن عالم را میفرمود که باید جمع کرد مراتب کمالیک غیر محسوره را که از آن جمله حصول تجرد کامل به قدر استعداد امکانی باشد چه مادیت با حیات ابدی مجتمع نمیگردد و ماده و جسمیت از عالم کون است و هر کونی را فسادی تابع که کل شیء هالك الا وجهه. میفرماید در نشئه طبیعت هرچه هست تابع کونو فساده. فساد هست چون اینجا عالم اکوان، عالم مادهست، مجرد نیستند لذا خراب میشوند، فاسد میشوند، از مسیر خودشان خارج میشوند. آنجایی که فرمود "للموت" در شرح کتاب الموت مرحوم مجلسی عزیزانی که در کانال مباحث را پیگیرند در آن روایت زیبا که تولد متولد کن برای موت و بعد فرمود که "و ابن للخراب" بنا کن برای خراب شدن "واجمع للفنا". جمع کن برای فنا.
آنجا که در قسمت البته سوم عبارته تا آنجا که یادمه میفرماید "وابن للخراب" بنا کن برای خراب شدن. این بنا کن برای خراب شدن مربوط به نشئه طبیعته، نه نشئه ملکوت. آنجا خرابی معنا ندارد. آنجا عالم تجرده. اینجا خرابی، حرف از خرابی هست. لذا میفرماید "وابن للخراب." هرچه در نشئه طبیعته از حیث ماده به سمت خرابی میره. بدن خودمون را. همینطور هر روز دارد به سمت تخریب میره. "یخروبن ابوی التهام با ایدیکم." سلام. اصلاًً پیرامون خودتون را نگاه کنید. یک خانه را یک ماه چهل روز گرد و غبارش را نشور، جارو نکن. برو چه غباری، چه خاکی همه جا را گرفته. این خاک از کجا میآید؟ کسی آن تو زندگی نکرده. این غبار و خاک آن تو چه کاری میکند؟
اگر الان چشم ما باز شد کاملاً فضا از حیث مادی مقبرود، پر غباره. چشم ما نمیبیند اینها را. وگرنه زندگی مختل میشود. همه چی به سمت خرابی در نشئه طبیعت. خرابی نه به معنای فنا، یعنی یک روزی کلاً دنیا از بین برود و فانی شود، نه اشتباه نشه. به معنای تخریب و آن حرکت جوهری که در کنح ذات خودش در بطنان وجودیش هر شیئی در نشئه طبیعت دارد به سمت خرابی میره. یعنی از یک شکلی به شکل دیگر در میآید. اکنون وقتی این چنین نگاه میکنی میبینی که نشئه طبیعت هم درسته که ما بحث کردیم خدا یک ذات غیب الغیوب دارد. اگر بگیریم ذات مراتب و اگر بگیریم ذات مظاهر که این بحثهاش قبلاً گذشته بین ما فرق نمیکند اکنون. ذات غیب الغیوبیش خواست که آشکار شود.
شریعت و تهذیب ظاهر
از صادر نخستین که پیغمبر در غص صعود به آن مقام رسید که برزخ بین حق و خلق شد، ظهور حق آغاز شد. ما این را برای سهولت فهم گفته میشود. اما قبلاً گفتیم که نمیشود که خدا باشد و ظهور نداشته باشد. وقتی این چنین فکر میکنی نمیشود که خدایی باشد و خلق نباشد. چون خلائق ظهور حقاند و این ظهور حق را بگیرید از صادر اول، از برزخ بین حق و خلق که همه این کفرات حتی آدم عالم ملکوت هم مندمج در آن حقیقت کلیان. یعنی صادر اول، برزخ بین حق و خلق، رب منشور، نور مرشوش. یک پرده آویخته که همه به وجود نی نوریشون در آن منتقشن. اینها را گفتیم قبلاً دیگر اکنون چون فاصله گرفتیم شاید کسایی که دنبال بحث نبودن یک مقدار الان گیج بشن.
برای اینکه نقطه سر خط به خط شویم اجمالاً چیزکی گفته میشود. پس از این حیث که نمیشود خدا باشد و خلق نباشد چون اسم خدا "هو الاول والآخر والظاهر والباطن" است. آن الباطن باید از ظاهر هم باشد چون این هویتشون یکیست. هو الاول یعنی درستش اینه. و هو الآخر و هو الظاهر و هو الباطن. همه آن هویت، آن هو اینهاست. پس آن باطن، ظاهر هم هست. نمیشود خدا باطن باشد، ظاهر نباشد. از این حیث گفتیم خلائق قدیماند. حادث نیستن، جدید نیستن. یعنی از قدیم بودند چون خدا قدیمه. درسته؟ اما از حیث تجلیات آنفعانی حضرت حق که خدا آنفعان در تجلی جدیدیست همه حادثاند جز ذات غیب الغیوبی. یعنی چی؟ که این بحثها هم گذشته بین ما.
"کل یوم هو فی شأن." آن هوای که اول و الاول والآخر الظاهر والباطن، آن هو "کل یوم" در ظرف ظهور هر شیئی "فی شأن" در یک شأن جدیدیست. آنفعان دارد تجلی میکند، ظهور میکند. لذا حضرت عالی الان تشریف دارید. منتها چون این تدریج در عالم کن و فساد یعنی نشئه طبیعت، این تدریج، این گذشت زمان به گونهای دارد انجام میشود که حواس ظاهری ما متوجه آن نمیشود لذا غافلیم. یعنی اگر قرار بود ما یک آن اکنون نیزون را با یک آن قبل از این را متوجه شویم، میفهمیدیم چه اندازه تغییر کردیم. چون آن تجلی قبلی موت "و یحیی و یمیت." آن برا، آن براش ممات حاصل شد و یحیی به اسم المحیی حضرت حق تجلی جدید در ما احیا شد. ما زندهایم به تجلی جدید.
ملکات و صورت باطنی
لذا ما دائماً داریم میمیرویم، زنده میشویم، میمیرویم، زنده میشویم، میمیرویم. آن ل للموت یک معناش اینه. یک وجهش البته. خیلی معانی دارد. متولد کن برای موت. یکی از با دقت. یکی از دلایل اهمیت معرفت نفس همین بحثیک که الان ما داریم میکنیم. که حضرت علامه حسن زاده علیک الرحمه و همه فقها، همه عرفا و علما و حکمای امامیک فرمودندد که ما این جمله را با دقت. این را که دیگر همه میفهمین. ما کاری مهمتر از خودسازی نداریم. و البته خودسازی ما مبتنیست بر معرفت نفس. نتیجه: ما کاری مهمتر از چی نداریم؟ معرفت نفس. اصلاً شما همه این رسالههای سیر و سلوکیک و صحف نوریک عرفانیک و حکمیک و اینها را هرچه ورق میزنی آخرش به معرفت نفس میرسی. خودت را میشونداسی.
که تا خودت را نشناسی نمیتوانی سیر و سلوک کنی. تا خودت را نشناسی خدا را هم نمیتوانی درست بشناسی. آن حدیث من عرف معجزه قولیک مولاست دیگر. من عرف نفسه فقد عرف ربّه. که البته صدها وجه برای این نوشتن، صدها وجه بزرگان. ما یک زمانی فکر میکردیم فقط علامه حسن زاده صد وجه بر ایشان که قلم زده، کتاب صد وجه را در حدیث من عرف داده داریم. نه، بزرگان دیگری هم قلم زدن، وجوه دیگری را برداشت کردندد. اتفاقاً یکی از وجوه این است که چون تو هرگز نمیتوانی به کنع وجودی خودت برسی، پس اصلاًً شناخت خودت محال است. اما تا آنجایی که اقتضا میکند که خودت را بشناسی تا بسازی باید بشناسی. اصلاًً لنگ زدن ما در مسیر خودسازی این که نوسان دارد بندگی ما همین نشناختن خودمونه.
من تو ادارد بودم این موبایل را، همین تلفن همراه را، یک مشکلی برای ضبط صداش پیش میومد. چون ادارد بچه ها با همین گوشی همراه صحبتها را ضبط میکردندد. مشکلی پیش آمده بود. بچه ها به ادمین و خیلیها از راه دور و نزدیک پیام میدادندد به مدیر کانال که ما نمیتوانیم این فایلهای جدید را باز کنیم. دادم به این همکارمون را گوشی کار کرد. من هم که خیلی عالم نمیشم. بعد ایشان یک چیزهای جالبی را از گوشی برای ما باز کرد. یک کارا یک کارکردهایی از گوشی که چند ساله گوشی دست ماست بیریم. بعد آن لحظه یک تلنگری به من خودم خورد. گفتم ما اکنون یک گوشی همراه ت ساخته شده دست بشره با این ضیغ وجودی.
حرکت از قوه به فعل
حق که فتبارک الله احسن الخالقین به خودش تبریک گفته در خلقت انسان، در وجود ما چه برنامههایی را تعبیک کرده. در آن بطان وجود ما، کنون ذات ما، چه، چی بگم؟ چه چیزهایی را تعبیک کرده، چه اراده خیر عظیم و کثیری در مورد ما کرده که انسان بشود جانشین حق روی زمین. ولی ما متاسفانه اصلاً ر نداریم که ما یک چنین برنامههایی تو وجودمون هست. یک وجهش همینه که داریم امروز صحبت میکنیم دیگر. کاملا بیریم. وقتی هم که میگی برخی شاخکشون تیز میشود به جای اینکه طریق عقل پیش بگیرن و تأمل و تفکر و برن عقل را خدا برای چی در وجود ما قرار داده، پیغمبر وجود ماست. برود اینها را رمزگشایی کنه میگوید من نمیفهمم ولم کنید. من دیگر این صحبتو نمیخواهم گوش بدم.
کاری با این مجلس ندارم. این منبرا را دوست ندارم. با خودش دارد دشمنی میکند. برای همین دائماً ما درجا میزنیم. چرا حضرت فرمود امام باقر، امام صادق در خصوص فیل، در خصوص مورچه اینهاس. یا مثلاً حدیث مفضل، کتاب شریف توحید مفضل را بخونید. خیلی عجیبه. آنجا میفرماید مورچه چون خودش شاخک دارد، گمانش اینه که پروردگار سبحان هم شاخک دارد. مورچه چرا اینگونهه؟ چون عقل ندارد. دچار وهمه. من و شما که عقل داریم. عقل مقدسترین چیزیست که خدا خلق کرده. چرا تعطیله؟ و یجعل الرجس على الذين لا يعقلون. کسی که عقلش را تعطیل کرد قطعاً دچار رجس و آلودگی و ناپاکی میشود. بعد میگوید نمیدانم چرا حالم خرابه. نمیدانم. میگوییم همینه.
باور کنید گاهی اوقات آدم با شناخت خودش، با شناخت خودش دچار هیمان میشود. سردرگمی، حیرت اندر حیرت. رب زدنی فیک تحیرا. خدایا در خودت به من تحیر بدهددد. بعد میبینی از خودت شروع میشود. از تو شروع میشود این تحیر. من عرف نفسه تا برسه به خدا. اکنون از چه حیثی ما نمیتوانیم خدا را بشناسیم؟ چون نفس خودمون را نمیتوانیم بشناسیم چرا نفس خودمون را نمیتوانیم به حق و حق حقیقتش برسیم؟ به جهت اینکه بحث اینجا بحث وحدت وجود یا به قول ی بهجت فرمودندد فنای در وجود پیش میآید. ما یک بحثی داریم به نام بقاء در بقاء به معبود که در این جملات هم در این رساله سیر و سلوکی سید بحر العلوم هم دیدم آمده.
تجرد و احکام بدن
اکنون یا از آن رد شدیم چون خیلی وقته که دیگر با هم سر این آبشخور نشستیم یا به آن انشاالله میرسیم. یک بحثی هست به نام بقاء به معبود. بله چه همین، همین فصله هست در اینها. بذارید از بر آن بخونم. اما معرفت مقصد. الحمدالله خوب تو حافظه مانده بود. اما معرفت مقصد که اشاره به آن شده به قوله این سرچشمههای حکمت در قلب کسی آشکار میشود که چهل روز خلوص پیشه کرده باشد. میگوییم که مقصد عالم، حیات ابدیک است که به لسانی آن را بقاء به معبود خوانند. اینجا بقاء به معبود و ظهور عیون حکمت که همان سرچشمههای حکمت که علوم حقیقیک هستندد بقیک علم نافع نیستند. علم نافع این حکمته که علوم حقیقیک هستندد اشاره به آن است. چه علوم حقیقیک، آن علم نافع.
تو دعای بعد از نماز عصر به خدا پناه میبری. از چی؟ و از علم غیر نافع. میفرماید آن علم نافع این علوم حقیقیک و حکمیک است. چه علوم حقیقیک و معرفت حق روزی نفوس قدسیک است که از جانب رب ایشان به ایشان میرسد و رزق الهی از برای احياء ابدی است. اینها را ما توضیح دادیم. چند جلسه یادمه را همین چند جمله کار کردیم. اینجا بقاء به معبود. ما یک بقاء به معبود داریم، یک فنای در وجود. بقاء به معبود یعنی اینکه. یک توضیح اجمالی فی الواقع این را بدم. اکنون فنای در وجود را زیاد دربارهش حرف زدیم. میدانیم تقریباً. یعنی فنای در وجود چی بود؟ اینکه بنده به جایی میرسد که ز- وجود خودش را مستغرق و مستهلک و فانی در وجود حق میبیند. چرا این چنین میشود؟
که بالاترین اه وادی توحید، وحده، وحده، وحده. آن وحده اوله. به آن میگفتنددد توحید ذاتی. ذات خودش را وجود خودش را فانی در وجود خدا میبیند. چرا؟ چون خداست که ظهور کرده. ظهور حق شده این شخص، این شی، این شخص. پس باز آن انانیتی ندارد. اصلاًً موجودیتی از خودش ندارد. لذا میفرماید همه فقیر الی الله هستیم. چون الله هست ظهور الله شده تو. اکنون نسبت به ذ سعه و ضیق وجودی هر کسی در هر کسی خدا یک گونه ظهور کرده. لذا اشكال و صور، صورتها، شیئیت اشیا هم با هم متفاوتاند، فرق میکنندددد. این بحث را ما داشتیم خیلی، خیلی هم دربارهش حرف زدیم که فنای در وجود یعنی اصلاًً همان جمله هست امام. الهی هرچه هست تویی. ما هیچی. ما هیچی. به یک معنا یعنی ما اصلاًً نیستیم.
خیال و تصرف در عالم
ما نیستیم. تو ظهور کردی. این شی شده. اکنون اسمشو گذاشتن علی و حسین و زهرا و فاطمه. شما اگر اسم خودت را ورداری خواهرم، برادرم اسم خودت را وردار. خودت را میخواهی معرفی کنی. الان شما کی هستی، خانم؟ میگوید من علی اکبر بیات هستم معروف به شیخ عبد الزهرا. چه اندازهم برای خودمون اعتبارات درست کردیم. نمیفهمم کی؟ پدرم فلانیک، مادرم فلانیک. همهی اینها را وردار. نسبتو وردار. اسمتم وردار. اکنون میگوییم شما چه کاریکای؟ کی هستی؟ خدا وکیلی چی میخواهیم بگوییم؟ چی میخواهیم بگوییم؟ میخواهیم بگوییم من مثلاً پنجاه شصت کیلو ام، هشتاد کیلو ام، چشم دارم، گوش دارم، مسخرت میکنم. میگوید حرفا چی میزنی؟ شما کی هستی؟ بفرما م. این ظاهرت که من دارم میبینم.
زبان لاله. این به یک وجه فنای در وجود یعنی این ما خودمون نیستیم اصلاًً. حقه که ظهور کرده. مثل موج و دریا که بارها مثالشو زدیم. موج شکن دریاست. درسته به آن میگویند موج. حسین، علی، فاطمه خانم، زهرا خانم، موجه. اما شکن دریاست. اصل وجود این موج از چیست؟ موجودیت این وجود، وجودی که موج شده، شکل موج پیدا کرده از چیست؟ از آبه. آب چیست؟ از دریاست. در وجود همه یک سنخاند، یک جنساند، یک حقیقت کلیاند این موج از شکنه آب به وجود آمده. ظهور دریاست. تلاطم دریا مواد شده. این ظهور کرده، موج خودش را نشون داده. دو مرتبه برمیگرده به این دریا. "إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ" اصلاًً موجودیتی ما از خودمون نداریم. لذا به این میگویند چی؟ میگوییم.
فناء در وجود. خیلی راحت میشود اثباتش کرد. قابل فهم هم هست برای همه. و اگر به غیر از این باشد ما توحیدمون ناب نیست، ما مشرکیم. مثل این که به غیر از کسانی که قائل به فناء در وجود هستند، بقیک مشرکن. اکثریت مردم الان مشرکن. از همین نمازخانهها، موحدینها. اکنون بنده هم شاید از حیث نظر، بیان مشرک نباشم اما در باطن باور ندارم این حرفها را باز مشرکم. چرا مشرکن؟ چون میگویند خدا بالای این ابرودا، پشت این آسمونها بالاخره یک جایی هست دارد تدبیر میکند این عالمو. دارد مالک این جهانم هست. دارد ربوبیت میکند محبوبین خودش را. رب پرورشدهنده است، تدبیر میکند از راه دور. مثل آن شخص که آمده بود نزد علامه حسن زاده.
توحید افعالی و اختیار
عجیب که علامه میفرمود من خیلی تعجب کردم که از سؤال ایشان. گفتم شما چی میخونی؟ چی درس میخونی؟ گفت بود ما داریم اسفار ملاصدرا پای فلان اس درس فلان استاد میخونیم. بعد علامه تعجب میگفت این طوری که اسفار بدنام میشود که. چی گفته بود؟ گفته بود آیا میشود تدبیر حق را نسبت به خلق، الان خدا دارد ما را تدبیر میکند. به یک معنا پروردگار ماست. ما را دارد میپرورونه. ها؟ رزق میدهد، حیات میدهد، قدرت میدهد، هرچه. زنده میکند، میمیرانه، تدبیر میکند. آیا این مثل آهنربا و برادههای آهنه؟ از علامه پرسیده بود. که یک آهنربا از دور میکشد و ج ب سر آن مغناطیس این آ برادهها را میکشد سمت خودش مثلاً هی حرکتشون میدهد.
الان غالب مردم این چنین فکر میکنندددد. یک خدای جدا مثل آهنربا و یک خلق جدا مثل برادههای آهن. که اکنون از راه دور، کنترل از راه دور گذاشته خدا دارد چه کاری میکند؟ اینها را مدیریت میکند. اصلاًً موضوع علم اسفار این نیست که. کسی اینگونه بفهمه اصلاًً نفهمیده اسفار چی گفته. آن حقیقتش همان توحید صمدی حضرت حقه. ما یک وجود بیش نداریم. اگر الصمد است یعنی "الذي لا جو فله" همه جا را پر کرده. شما بگین من یک جایی این گوشهای از زمان مثلاً این آسمان اولی که ما زیرش داریم زندگی میکنیم، اینجا بالای آسمون خداست. یعنی تو این آسمون خ-خدا از بالا دارد یعنی تو این آسمون، یعنی در این نشئه طبیعت، در این دنیا خدا نیست.
اگر نیست که یک جا را پیدا کردی که اینجا خالی از خداست. پس خدا صمد الصمد نیست. چون همه جا را پر کرده. هیچ ذرهای خالی از خدا نیست. حتی این حلولی هم نیست که بگی خدا حلول کرده در این شی. چون اگر حلول باشد میگیم یک شیی بوده از قبل که اکنون خدا در این حلول کرده. بازم یک دویت ایجاد میشود. یعنی یک چیزی از قبل بود که اکنون خدا درش، یعنی باز دویت. یعنی یک جایی را پیدا کردی که خالی از خدا بوده، اکنون الان پر شده. این نیز غلطه. توحید الصمدی یعنی فنای در وجود، تنها شاه راه و صراط مستقیم توحید است. یعنی یک وجود است. موج قطره آبه. جنسش از آبه. اگر آبیتشو، آن مائیت ما، ما، آب، مائیت، آبیتشو از آن بگیری دیگر چیزی نیست اصلاًً. فانیک. درسته؟
مراتب وجود و بازگشت
این را همه میپذیریم دیگر. اما چرا به آن میگیم موج؟ چون همین دریا تلاطم کرده، ظهور کرده، شبیک موج خودش را نشون داده. یک شأنی از دریاست. دریای لایتناهی وجود. ولی باز این آبه، دریا هم آبه. پس از حیث وجود یک وجود بیش نیست. به این میگویند توحید ذاتی یا به یک معنا فناء در توحید که ی بهجت تصریح داشتند به آن. اما ما این را گفتیم که به این برسیم. بقاء به معبود چیست؟ بقاء به معبود که دیگر خیلی آسونتر از اینها اتفاقاً این هم. مثل اینه که اینگونه بگوییم. بقاء به معبود یعنی این که مثل شکوفهای که بر اساس اسم الفاطر حضرت حق شکوفه میزند از درخت و این شکوفه میخواهد سیر استکمالی خودشو طی کنه تا میوه شود.
اکنون این شکوفه را یکی بیاید خوشش بیاید از درخت بچینش. این گلو از شاخه و ساقه جدا کنه. چه اتفاقی میافتد؟ آیا آن گل که چیده شد هنوز حیک؟ هنوز زنده است؟ یعنی ح-حیات نباتی دارد؟ یعنی رشد میکند؟ این بلافاصله به سمت فساد میره. عالم کنو فساد. میره به سمت فساد. از بین میره. صورتش عوض میشود. تا وقتی که به درخت بود، اصلاً میوه تا وقتی که به درخت بود. تا وقتی که به درخت بود حیک، زنده است. زندگی نباتی دارد. نفس نباتی دارد. تا چیدیش دیگر این حی نیست. میبینی پژمرده میشود. میگویندده این میوه. چرا؟ چون بقاء به معبودش از بین رفت. دیگر وصل به معبود نیست. توجه کردی؟ از آن حیات شدت حیات افتاد. اکنون دیگر جماد شد. دیگر جان در وجودش نیست.
آن جان به معنای رشد و نمو. و الا همه چون اسم الحی حضرت حق پای پیاده شده همه چی حیاته. همه چی حیک همه چیز. منتها شدت حیات داریم. در انسان دیگر شدت به شدت خودشو نشون میده. اکنون اِ اینگونه که نگاه میکنی به نظر شما ما وقتی داریم مو مثلا سبزی میخوریم، میوه میخوریم یا حتی مرغ و گوشت گوسفند میخوریم که اینها حیوانن، ما داریم اینها را زنده میخوریم یا داریم مرده میخوریم؟ تا وقتی که آن به ریشه، به آن اصل خودش، به اصل خودش وصله، حیات دارد. به محض اینکه از اصلش جدا شد اصطلاحا میگیم مرد. دیگر حیات ندارد. ما داریم مرده میخوریم. به یک معنا انسانها همه مرده خورن. درسته داری گوشت حیوان میخوری اما این حیوان نیست که. و ان دار الآخرة لهی الحيوان.
ثمرهٔ سلوک
حیات، شدت حیات ما را دار آخرته. اینجا یک رشه ای از حیاته. اینجا ظل الله. اینجا سایک الله. اصل آنه مثل اینکه یک در یک پرنده ای تو آسمون دارد پرواز میکند، سایکاش را زمینه. ما مشغول این سایک شدیم. این یک نمودی از آن اصلشه که در آسمان دارد پر پر میزند. یک شباهتی به آن دارد. البته بحث ظل الله را اشتباه نشه. عالم که ظل الله یا مثلا ما میگیم سلطان عادل یعنی انسان کامل ظل الله، آنجا یعنی صفات عالی، آن صفات حق در ایشان پیاده شده که شده حجت خدا. یعنی نمودی از همه صفات آن هست. اما سایک مثلا یک من و شما، این سایک یک نمودی، یک رشه ایک. و الا حیات ندارد که سایک. این سایک بقاش به چیست؟ میگوییم. بقاش به اصلشه. قائم به اصلشه این سایک.
وقتی آن اصل نبود، دیگر سایک ای وجود ندارد. اکنون عالم ظل الله به محض اینکه از اصلش جدا شد دیگر مرده. به این میگویند بقاء به معبود. خیلی راحت صحبت کردیم. الان ما وقتی که اکنون یک به قول شیخ الرئیس خدای معجزه ای، همینم یکی از مراتب معرفت نفس خودشه منبر مطلبه. یک معجزه ای که خدا در انسان قرار داده مثل آن گوشی همراه که گفتیم برنامه هایی درش تعبیک شده. یک برنامه ای در وجود ما تعبیک شده. معجزه الهیک. شما گوشت میته، گوشت مرده گوسفند و گفتیم مرده دیگر. الان مردهست که میخوریش. به محض اینکه سبزی را از ریشه کندن، دیگر از ساقهاش جدا کردندد، میوه را از درخت کندن، دیگر این زنده نیست، این جماده. دیگر نبات نیست، حیوان نیست. تو داری میت مرده میخوری.
این مردهست وقتی رفت تو بدن تو چه اتفاقی میافتد؟ چنان خدا معجزه ای در نفس قرار داده که همان اجزاء جمادی و مرده در بدنت احیا میشوند، زنده میشوند، میشی تو. من و شما کی هستیم؟ چیستیم؟ همان نان و آبی هستیم که پدر مادرمون خوردن. نان و آب که جان نداشت، جماد بود، نطفه جماد بود و نفخت فیک من روحی بعد از چهار ماه درش نفخ شد، دمیده شد. بعد نفس ناطقه انسان از دل همین جسم متولد شد. به یک معنا نفس فرزند جسم ماست. فرزند بدن البته، نه جسم. جسم غلطه. جسم همان تفاله بدنه که دیگر از بین میره. بدن همیشود همراه ما هست.
مقصد سیر و حقیقت انسان
که بعد این فرزند به جایی میرسد چنان طلوع میکند نفس، نفس ناطقه چنان رشد میکند که با اینکه فرزند بدن بود اما اکنون اوست که احکامش را در بدن پیاده میکند. او میشود پدر و ریشه. او میشود اصل بدن. که وقتی او تعلقش را از بدن برمیدارد مرگ اتفاق میافتد. بدن منسلخ میشود. بدن اصطلاحا دیگر میشود جسم. میافتد یک گوشه بوی گند میگیرد، می حالت میته میگیرد. میت دیدین چه بوی گندی میده. کسی طرفش نمیرود. چرا؟ چون نفس توجهش را از آن برداشت. تا وقتی که توجه نفس به این بدنه بقاء به معبود هست. تا وقتی که آن میوه به درخته بقاء به معبود دارد. در مسیر عبودیتش دارد حرکت میکند. وقتی چنده شد دیگر مردهست.
خوردی انسان، آنانیی که میگفتنددد چرا میگی وقتی یک میوه را، یک گیاه و یک حیوان و انسان خورد، آن حیوان، آن گیاه، آن جماد به کمالش میرسد، الان میفهمین. چندی؟ مرد. بقاء به معدوه معبودش. به یک معنا مرض مضمحل شد. اکنون تو خوردیش در وجود تو به شیمیایگری نفس ناطقه زنده شد. شد جزء وجود تو اتحاد وجودی با تو برقرار کرد. الان تویی دیگر. احیا شده، زنده شده. بقاء به معنی یعنی مسیر عبودیتش را دارد دوباره ادامه میده در یک راه اَکمل و اَشمخ در مسیر انسانی. دیگر الان حیوان نیست. دیگر الان جماد نیست، نبات نیست، انسانه. این سیر را. بعد اینگونه که نگاه میکنی غذا خوردنت هم دیگر اصلاًً. ادای آنان را میگفتیم. میدانید این الان غذاها دارند چی میگویند؟
داد میزنند میگویند زود باشید ما را به کمال خودمون برسونید. چون مردن اینها همه. از اصلشون جدا شدن. تو که میخوری دوباره میآید سمت بقاء به معبود. اکنون اگر کسی بیاید به گونهای رفتار کنه که این نفسش را بکشه، روحش را بکشه، قلبش بمیره. "ختم الله علی قلوبهم" رخ بدهددد و "فی آذانهم وقرا" بیاید گوشش سنگین شود. اینها چه اتفاقی افتاده؟ دیگر بقاء به معبودش از بین رفته. لذا چنین کسی میگویند این معنای فنا را با آن اشتباه نگیرید. این دیگر تنها جایی که ما یک حدیث من دیدم از اهل بیت آمده در فوت انسانها. میگویند نگید فوت کرد، فلانی فوت کرد. فوت یعنی نابودی. ما نداریم الا یک جا. یک جا من دیدم تو سیر همین کتاب کتاب شرح کتاب الموت مرحوم مجلسی آوردم.
مراتب نفس و قوای عملی
توی یک جلسهای آنجا من این را توضیح دادم، سند و مدرکش هم ارائه دادم. الان اسناد منبعش تو ذهنم نمانده. کجا دیدم این حدیث را. آنجا حضرت میفرماید که بعضی انسانها فوت میکنندددد. حال آن که ما میگیم اصلاًً محال چنین چیزی. آن فوت میکند یعنی چی؟ همین که الان داریم میگیم. از اصل خودش جدا میشود. نفسش میمیره. میشود میت. "أولئک کالأنعام بل هم أولٌّ" این أَل یعنی بدتر از حیوان. یعنی نباتی. یعنی ج بلکه جمادی. یعنی دیگر بیجان. بیجانه. فکر میکند. خیلی خطرناکه این مسیر.
اگر این یعنی ما چه اندازه باید دست امثال علامه حسن زادهها را، ملا صدرها را، شیخ رضیسها را، حاجی سبزواریها را، ابن عربیها را، چه اندازه باید دست اینها را ببوسیم که ما را تو این مسیر توحید قرآنی اصمد ناب قرار دادندد و الا مشرک از دنیا میرفتیم. این مقدار من الان حرف زدم البته غالبش را قبلاً گفته بودیم. یک جمعبندی میشود گفت امروز از مطالب جلسات پیشین گفتیم. اما همش را آوردیم در قالب کجا جمع کردیم؟ یکی بحث بقاء به معبود و فناء در وجود را. اما در اینجا که یک بار دیگر اجازه بدید متن را برای بخونم. فرمود چه مادّیت با حیات ابدی مجتمع نمیگردد. ماده با حیات ابدی مجتمع نمیشود. این به سمت خرابی میره. اما آن حیات برای همیشود.
و ماده و جسمیت از عالم کون است. به سمت خرابی میره، به سمت فساد میره. و هر کونی را فسادی تابع. این متنها متن سید بحر العلومهها. شما سر درس و نفس علامه سید بحر العلوم نشستیدها، نه من بیچاره. بعد اشاره میکنم به این آیک "کل شیء هالک إلا وجهه". الله اکبر. همه اشیا هالکن، هلاک میشوند، از بین میرن إلا وجه حضرت حق. الله اکبر. وجهه. اکنون اینجا باید بعد دیگر صحبت کنیم. الان نقطه سر خط میشود. بحث جدیدی پیش میآید که البته ما در بحث لقاء الله شبهای جمعهی هیئت یا زهرا شهر چند جلسه پیرامون همین وجه الله صحبت کردیم و ارتباطش با لقاء الله. میتوانید رجوع کنید. و چه و فرمود وجه هر چیز، آن جهتیست که با آن مواجه دیگران میشود.
شریعت و تهذیب ظاهر
کسی که وجهش را از بین برد، جدا از وجهش شد یعنی بقاء به معبودش را از بین برد، از اصلش جدا شد، دیگر سردر گمه، حیرانه. هی این در آن در میزند. نمیداند به کدوم سمت برود. اصلاًً خودش را گم میکند. و چنین کسی دیگر، هیچ چارهای براش نیست مگر اینکه برود به سمت اسماء جلالی حضرت حق. مثل مذل، مثل ذو انتقام، مثل القهار. خدا هم انتقام میگیرد. خدا هم القهاره. به شدت شکندهست. میشکنش چون ماهیت وجودی خودش را، هویت خودش را از بین برد. خدا میشکنش. خدا میگوید لبیک. لذا چی میشود جاش؟ جهنم. اصلاًً خودش میشود جهنم. این آرام و قرار ندارد. آشوبه، وجودش مضطربه. اصلاًً نفس مطمئنه چیست؟ یکپارچه نفس مضطربهست. به هرکی هم میرسد آن را مضطرب میکند.
دائماً نق میزند، فحش به عالم میده، این را زیر سؤال میبرد، آن را سؤال زیر سؤال میبرد. هیچ چیز را بر اساس خودش نمیبیند و نمیداند. خودش را هم قبول ندارد. چه اندازه خطرناکن این جانوران این چنینی. اصلاًً خروجی این جلسات باید این باشد. اگر ما بیاییم اینجا بشینیم عزیزان دلم فداتون بشم. اکنون آنها هم حق. بله. مثلاً حکایتی، داستانی حتی أحسن القصص را که قرآن به سرآغوش یوسف میفرماید أحسن القصص بگوییم و بدون هیچ خروجی و مبنای عقلی صرفاً بگوییم همه بفهمن. یک داستان بگوییم همه کیف کنن خیانت کردیم به همدیگر. الان هیئت چند ساله حاج حسین؟ عمو حسین. فک کنم نود و سه. تقریباً دیگر بگو هشت سال، ها؟ هشت سال، هشت سال، نه سال. خروجی این هیئت یا زهرا چی شده؟
هشت سال، نه سال ما را به کجا رسونده؟ میگوییم یک ساعت در رابطه با معارفی که تو این منبر کسب کردیم حرف بزنیم. اگر نمیتوانیم حرف بزنیم همش سوخته. سر خودمون کلاه نذاریم. ایشالله امام عصر به هممون رحم کنه. بیشتر از شما به من بیچاره رحم کنه که فقط حرف میزنیم. خدا میداند. واقعاً اینها در حد حرف و اینها که من میگویم خیلی آسونه. حرف زدنش هم البته سخته ولی تا این حد آسونه. ایشالله حضرت حجت به ما رحم کنه. نصار حضرت صلوات بفرستید. سلام. یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.