د
درسگفتارها
بپرس
جستجو
فهرست من
بازگشت به فهرست جلسات
جلسه ۲۰
دارای متن همگام
مقصد سیر و حقیقت انسان
شرح رساله سیر و سلوک ۲۰
در انتظار شروع گفتار…
۰:۰۰
۴۳:۴۹
15
15
۱×
فهرست من
اشتراک
دانلود
متن کامل
نسخه کتابی
خلاصه
فهرست مطالب
۱۳ سرفصل
## مقصد سیر و حقیقت انسان
۰:۵۰
## مراتب نفس و قوای عملی
۳:۵۶
## شریعت و تهذیب ظاهر
۸:۱۸
## ملکات و صورت باطنی
۱۱:۵۵
## حرکت از قوه به فعل
۱۵:۱۹
## تجرد و احکام بدن
۱۵:۴۰
## خیال و تصرف در عالم
۲۲:۲۵
## توحید افعالی و اختیار
۲۵:۴۴
## مراتب وجود و بازگشت
۲۶:۱۹
## ثمرهٔ سلوک
۳۲:۰۷
## مقصد سیر و حقیقت انسان
۳۵:۱۵
## مراتب نفس و قوای عملی
۳۸:۲۳
## شریعت و تهذیب ظاهر
۴۱:۰۸
متن جلسه
دنبالکردن خودکار
بدون ترجمه
اللهم صل على محمد و آل
محمد. یا رب اعوذبک من همزات الشياطين و من شر نفسي و من شر خلقک.
بسم الله الرحمن الرحيم.
لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم.
اللهم إياك نعبد
واياك نستعين.
الحمد لله على كل نعمته وأسأل الله من فضله.
أستغفر الله من كل ذنب.
السلام علیک يا داعي الله
و رباني آياته.
سلام عليكم ورحمة الله.
در این غروب جمعه بسیار زیبا
لطف کنید یاد کنید از
صاحبمون و ما من صاحبکم و ما قوی.
به راستی او صاحب ماست به تصریح آیه دو سوره نجم.
انشاءالله هر کجا تشریف دارن حالشون خوب باشه و جمع ما رو از صاع دعا کنن.
صلواتی خدمت بفرمایید. اللهم صل
على محمد و آل
محمد. به فضل الهی
از صاحب جلسه و نفوس حاضر در مجلس
اذن میخوام که حالا اگرچه سفره
متأسفانه سیر و سلوک
سید بحر العلوم جمع شد یه مدتی تو جمع ما
و توفیق از بنده سلب شد اما همین
هر از چنگاهی که خدمت میرسیم
به خواستگار وجودی طالبان اهل معرفت و
سیرت سعی میکنیم هر از چنگاهی که خدمت میرسیم همون بحث
رساله سید بحر العلوم رو
اجمالاً ادامه بدیم. حیفه.
حداقل تشنهگان اهل معرفت جرعه جرعه بنوشن نوش جانشون.
ما در فصل دوم این رساله بودیم
که عنوانش هست معرفت اجمالیه
به مقصد یا معرفت اجمالیه مقصد.
بالاخره جایی میخوای بری باید یه معرفتی داشته باشی که کجا داری میری.
يا أَيُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ.
قراره رب خودت رو
ملاقات کنی. و اگر تو رب خودت رو نشناسی حاصلش میشه سکره و سکرات مرگ و بیهوشی
و برزخ که تو یه برزخی اونجا انسان گیر میکنه و نمیدونه چه خبره، کجاست، با کی رو در رو شده.
لذا از مهمات
طریق سیر و سلوک معرفت اجمالی مقصده.
یعنی شما مقصدت رو بشناسی که کجا داری میری.
اجازه بفرمایید که از
بند دوم رساله که
رسیده بودیم رو البته چند خط از بند دوم رو هم یادمه توضیح دادیم خصوصاً در مورد رب.
یه جلسه ما پیرامون اینکه
آیاتی رو بیست تا آیه آوردیم که تصریح داشتند بر
رب وجودی هر کسی
و فرق اون با الله.
ما این را سخن گفتیم. در بند دوم این صفحه
علامه حضرت سید بحر العلوم میفرماید
"بل احیا عند ربه یرزقون" و وصول به این
عالم جامع مراتب کمالیه غیر محسوره است.
که از آن جمله حصول تجرد کامل به قدر استعداد امکانی بوده باشد.
وصول به این عالم این که کسی بره برسه به اون عالمی که ایشون
به یک وجه نهایت قربش در مقام انبیت
رخ میده که اشاره کردم به آیه "عند ربه یرزقون".
وصول به اون عالم رو
میفرمود که باید جمع کرد مراتب کمالیه غیر محسوره رو
که از آن جمله حصول تجرد کامل به قدر استعداد امکانی باشد
چه مادیت با حیات ابدی
مجتمع نمیگردد
و ماده و جسمیت از عالم کون است
و هر کونی را فسادی تابع
که کل شیء هالك الا وجهه.
میفرماید در نشئه طبیعت هرچه هست تابع کونو فساده.
فساد هست چون اینجا عالم
اکوان، عالم مادهست، مجرد نیستند لذا
خراب میشن، فاسد میشن،
از مسیر خودشون خارج میشن.
اونجایی که فرمود "للموت"
در شرح کتاب الموت مرحوم مجلسی عزیزانی که در کانال مباحث رو پیگیرند
در اون روایت زیبا که تولد متولد کن برای
موت و بعد فرمود که "و ابن للخراب"
بنا کن برای خراب شدن "واجمع للفنا".
جمع کن برای فنا.
اونجا که در قسمت البته سوم عبارته تا اونجا که یادمه میفرماید "وابن
للخراب" بنا کن برای خراب شدن.
این بنا کن برای خراب شدن مربوط به نشئه طبیعته،
نه نشئه ملکوت. اونجا خرابی معنا نداره.
اونجا عالم تجرده. اینجا خرابی، حرف از خرابی هست.
لذا میفرماید "وابن للخراب."
ببینید هرچه در نشئه طبیعته از حیث ماده به سمت خرابی میره.
بدن خودمون رو ببینید. همینطور هر روز داره به سمت تخریب میره.
"یخروبن ابوی التهام با ایدیهم." سلام upon.
اصلاً پیرامون خودتون رو نگاه کنید.
یه خونه رو یه ماه چهل روز گرد و غبارش رو نشور،
جارو نکن. برو ببین چه غباری، چه خاکی همه جا رو گرفته.
این خاک از کجا میاد؟ کسی اون تو زندگی نکرده.
این غبار و خاک اون تو چیکار میکنه؟
اگر الان چشم ما باز شد کاملاً فضا از حیث مادی مقبره،
پر غباره. چشم ما نمیبینه اینها رو.
وگرنه زندگی مختل میشه.
همه چی به سمت خرابی در نشئه طبیعت.
خرابی نه به معنای فنا،
یعنی یه روزی کلاً دنیا از بین بره و فانی بشه، نه اشتباه نشه.
به معنای تخریب
و اون حرکت جوهری که در کنح ذات خودش در بطنان وجودیش هر شیئی
در نشئه طبیعت داره به سمت
خرابی میره. یعنی از یک شکلی به شکل دیگر در میاد.
حالا وقتی شما این چنین نگاه میکنی میبینی که نشئه طبیعت هم درسته که ما بحث کردیم خدا
یک ذات غیب الغیوب دارد.
اگر بگیریم ذات مراتب
و اگر بگیریم ذات مظاهر که این بحثهاش قبلاً گذشته بین ما فرق نمیکنه حالا.
ذات غیب الغیوبیش
خواست که آشکار بشه. از صادر
نخستین که
پیغمبر در غص صعود به اون مقام رسید که برزخ بین حق و خلق شد، ظهور حق آغاز شد.
ما این رو برای سهولت فهم عرض میکنیم.
اما قبلاً گفتیم که
نمیشود که خدا باشد و ظهور نداشته باشد.
وقتی این چنین فکر میکنی نمیشه که خدایی باشد و خلق نباشد.
چون خلائق
ظهور حقاند و شما این ظهور حق رو بگیرید از صادر اول،
از برزخ بین حق و خلق
که همه این کفرات
حتی آدم عالم ملکوت هم مندمج در اون
حقیقت کلیان.
یعنی صادر اول، برزخ بین حق و خلق،
رب منشور، نور مرشوش.
یک پرده آویخته که همه
به وجود نی-- نوریشون در اون منتقشن.
اینها رو گفتیم قبلاً دیگه حالا چون فاصله گرفتیم شاید کسایی که دنبال بحث نبودن یه مقدار الان گیج بشن.
برای اینکه نقطه سر خط به خط بشیم اجمالاً چیزکی عرض میکنم.
پس از این حیث که نمیشود خدا باشد و خلق نباشد چون اسم خدا "هو الاول والآخر والظاهر والباطن" است.
اون الباطن باید از ظاهر هم باشد
چون این هویتشون یکیست.
هو الاول یعنی درستش اینه.
و هو الآخر و هو الظاهر و هو الباطن.
همه اون هویت، اون هو
اینهاست. پس اون باطن،
ظاهر هم هست. نمیشه خدا باطن باشد، ظاهر نباشد.
از این حیث گفتیم خلائق قدیماند.
حادث نیستن، جدید نیستن.
یعنی از قدیم بودند چون خدا قدیمه.
درسته؟ اما از حیث
تجلیات آنفعانی حضرت حق که خدا آنفعان در تجلی جدیدیست همه حادثاند
جز ذات غیب الغیوبی.
یعنی چی؟ که این بحثها هم گذشته بین ما.
"کل یوم هو
فی شأن." اون هوای که
اول و الاول والآخر الظاهر والباطن،
اون هو "کل یوم"
در ظرف ظهور هر شیئی
"فی شأن" در یک شأن جدیدیست.
آنفعان داره تجلی میکنه، ظهور میکنه.
لذا حضرت عالی الان تشریف دارید.
منتها چون این تدریج در عالم کن و فساد یعنی نشئه طبیعت،
این تدریج، این گذشت زمان
به گونهای داره انجام میشه که
حواس ظاهری ما متوجه اون نمیشه لذا غافلیم.
یعنی اگر قرار بود ما یک
آن الانمون رو با یک آن قبل از این رو متوجه بشیم، میفهمیدیم چقدر تغییر کردیم.
چون اون تجلی قبلی موت "و یحیی و یمیت."
اون برا، اون براش ممات حاصل شد
و یحیی
به اسم المحیی حضرت حق تجلی جدید در ما احیا شد.
ما زندهایم به تجلی جدید.
لذا ما دائماً داریم میمیریم، زنده میشیم، میمیریم، زنده میشیم، میمیریم.
اون ل-- للموت یک معناش اینه.
یک وجهش البته. خیلی معانی داره.
متولد کن برای موت.
یکی از-- دقت بفرمایید.
یکی از دلایل
اهمیت معرفت نفس همین بحثیه که الان ما داریم میکنیم.
که حضرت علامه حسن زاده علیه الرحمه و همه فقها، همه عرفا و علما و حکمای امامیه فرمودن
که ما این جمله رو دقت بفرمایید.
اینو که دیگه همه میفهمین. ما
کاری مهمتر از خودسازی نداریم.
و البته خودسازی ما
مبتنیست بر
معرفت نفس. نتیجه:
ما کاری مهمتر از چی نداریم؟
معرفت نفس. اصلا شما
همه این رسالههای سیر و سلوکیه و
صحف نوریه عرفانیه و حکمیه و اینا رو هرچی ورق میزنی آخرش به معرفت نفس میرسی.
خودت رو میشناسی. که تا خودت رو نشناسی عزیزم نمیتونی سیر و سلوک کنی.
تا خودت رو نشناسی خدا رو هم نمیتونی درست بشناسی.
اون حدیث من عرف معجزه قولیه مولاست دیگه.
من عرف نفسه فقد عرف ربّه.
که البته صدها وجه برای این نوشتن، صدها وجه بزرگان.
ما یه زمانی فکر میکردیم فقط علامه حسن زاده صد وجه بر ایشون که
قلم زده، کتاب صد وجه رو
در حدیث من عرف داده داریم.
نه، بزرگان دیگری هم قلم زدن، وجوه دیگری رو برداشت کردن.
اتفاقاً یکی از وجوه این است
که چون تو هرگز نمیتوانی به کنع وجودی
خودت برسی، پس اصلاً شناخت خودت
محال است. اما تا اونجایی که
اقتضا میکند که خودت را
بشناسی تا بسازی باید بشناسی.
اصلاً لنگ زدن ما در مسیر خودسازی این که نوسان داره بندگی ما
همین نشناختن خودمونه. من تو اداره بودم این
موبایل رو، همین تلفن همراه رو،
یه مشکلی برای ضبط صداش پیش میومد.
چون اداره بچه ها با همین گوشی همراه صحبتها رو ضبط میکردن.
مشکلی پیش اومده بود. بچه ها به ادمین و خیلیها از راه دور و نزدیک پیام میدادن به مدیر
کانال که ما نمیتونیم این فایلهای جدید رو باز کنیم.
دادم به این همکارمون رو گوشی کار کرد.
من هم که خیلی عالم نمیشم. بعد ایشون یک چیزهای جالبی رو از گوشی برای ما باز کرد.
یک کارا-- یک کارکردهایی از گوشی که چند ساله گوشی دست ماست بیخبریم.
بعد اون لحظه یک تلنگری به من خودم خورد.
گفتم ببین ما
حالا یه گوشی همراه ت-- ساخته شده دست بشره با این ضیغ وجودی.
حق که فتبارک الله احسن الخالقین به خودش تبریک گفته در خلقت انسان،
در وجود ما چه
برنامههایی رو تعبیه کرده.
در اون بطان وجود ما، کنون ذات ما،
چه، چی بگم؟
چه چیزهایی رو تعبیه کرده،
چه اراده خیر عظیم و کثیری در مورد ما کرده
که انسان بشود جانشین حق روی زمین.
ولی ما متاسفانه اصلا خبر نداریم که ما یه همچین برنامههایی تو وجودمون هست.
یه وجهش همینه که داریم امروز صحبت میکنیم دیگه.
کاملا بیخبریم. وقتی هم که میگی بعضیا شاخکشون تیز میشه
به جای اینکه طریق عقل پیش بگیرن و تأمل و تفکر
و برن عقل رو خدا برای چی در وجود ما قرار داده، پیغمبر وجود ماست.
بره اینها رو رمزگشایی کنه میگه من نمیفهمم ولم کنید.
من دیگه این صحبتو نمیخوام گوش بدم.
کاری با این مجلس ندارم. این منبرا رو دوست ندارم.
با خودش داره دشمنی میکنه.
برای همین دائماً ما درجا میزنیم.
چرا حضرت فرمود امام باقر، امام صادق
در خصوص فیل، در خصوص
مورچه ایناس. یا مثلاً حدیث مفضل، کتاب شریف توحید مفضل رو بخونید.
خیلی عجیبه. اونجا میفرماید مورچه
چون خودش شاخک داره،
گمانش اینه که پروردگار سبحان هم
شاخک داره. خب مورچه چرا اینطوریه؟
چون عقل نداره. دچار وهمه.
من و شما که عقل داریم. عقل مقدسترین
چیزیست که خدا خلق کرده.
چرا تعطیله؟ و یجعل الرجس على الذين لا يعقلون.
کسی که عقلش رو تعطیل کرد
قطعاً دچار رجس و آلودگی و ناپاکی میشه.
بعد میگه نمیدونم چرا حالم خرابه.
نمیدونم. خب بفرمایید همینه.
باور کنید گاهی اوقات آدم با شناخت خودش، با شناخت خودش دچار هیمان میشه.
سردرگمی، حیرت اندر حیرت.
رب زدنی فیک تحیرا.
خدایا در خودت به من تحیر بده.
بعد میبینی از خودت شروع میشه.
از تو شروع میشه این تحیر.
من عرف نفسه تا برسه به خدا.
حالا از چه حیثی ما نمیتوانیم خدا را بشناسیم؟
چون نفس خودمون رو نمیتوانیم بشناسیم
چرا نفس خودمون رو نمیتوانیم
به حق و حق حقیقتش برسیم؟
به جهت اینکه بحث اینجا بحث
وحدت وجود یا به قول آقای بهجت
فرمودن فنای در وجود پیش میاد.
ما یه بحثی داریم به نام بقاء در
بقاء به معبود که
در این جملات هم
در این رساله سیر و سلوکی
سید بحر العلوم هم دیدم اومده.
حالا یا ازش رد شدیم چون خیلی وقته که دیگه با هم سر این
آبشخور نشستیم یا
بهش انشاالله میرسیم. یه بحثی هست به نام بقاء
به معبود. بله چه همین،
همین فصله هست در اینا. بذارید از روش بخونم.
اما معرفت مقصد.
الحمدالله خوب تو حافظه مونده بود.
اما معرفت مقصد که اشاره به آن شده به قوله
این سرچشمههای حکمت در قلب
کسی آشکار میشه که چهل روز خلوص پیشه کرده باشه.
میگوییم که مقصد عالم،
حیات ابدیه است
که به لسانی آن را بقاء به معبود خوانند.
اینجا بقاء به معبود و ظهور عیون حکمت
که همون سرچشمههای حکمت
که علوم حقیقیه هستند بقیه علم نافع نیستند.
علم نافع این حکمته
که علوم حقیقیه هستند اشاره به آن است.
چه علوم حقیقیه، اون علم نافع.
تو دعای بعد از نماز عصر به خدا پناه میبری.
از چی؟ و از علم
غیر نافع. میفرماید اون علم نافع این علوم حقیقیه و حکمیه است.
چه علوم حقیقیه و معرفت حق روزی
نفوس قدسیه است که از جانب رب ایشان به ایشان میرسد و رزق الهی از برای احياء ابدی است.
اینها رو ما توضیح دادیم. چند جلسه یادمه رو همین چند جمله کار کردیم.
اینجا بقاء به معبود.
ما یک بقاء به معبود داریم، یک فنای در وجود.
بقاء به معبود یعنی اینکه
خب . یه توضیح اجمالی فی الواقع اینو بدم.
حالا فنای در وجود رو زیاد دربارهش حرف زدیم.
میدونیم تقریباً. یعنی فنای در وجود چی بود؟
اینکه بنده به جایی میرسه که
ز- وجود خودش رو مستغرق و مستهلک و فانی در وجود حق میبینه.
چرا این چنین میشه؟
که بالاترین اه
وادی توحید، وحده، وحده، وحده.
اون وحده اوله. بهش میگفتن توحید
ذاتی. ذات خودش رو وجود خودش رو فانی در وجود خدا میبینه.
چرا؟ چون خداست که ظهور کرده.
ظهور حق شده این شخص، این شی، این شخص.
پس باز اون انانیتی نداره.
اصلاً موجودیتی از خودش نداره.
لذا میفرماید همه فقیر الی الله هستیم.
چون الله هست
ظهور الله شده تو.
حالا نسبت به ذ سعه و ضیق
وجودی هر کسی در هر کسی خدا یک گونه ظهور کرده.
لذا اشكال و صور، صورتها، شیئیت اشیا هم با هم متفاوتاند، فرق میکنند.
این بحث رو ما داشتیم خیلی، خیلی هم دربارهش حرف زدیم
که فنای در وجود یعنی اصلاً همون جمله هست امام.
الهی هرچه هست تویی.
ما هیچی. ما هیچی.
به یک معنا یعنی ما اصلاً نیستیم.
ما نیستیم. تو ظهور کردی.
این شی شده. حالا اسمشو گذاشتن علی و حسین و زهرا و فاطمه.
شما اگر اسم خودت رو ورداری خواهرم، برادرم اسم خودت رو وردار.
خودت رو میخوای معرفی کنی. الان شما کی هستی آقا، خانم؟
میگه من علی اکبر بیات هستم معروف به شیخ عبد الزهرا.
چقدرم برای خودمون اعتبارات درست کردیم.
نمیفهمم کی؟ پدرم فلانیه، مادرم فلانیه.
آقا همهی اینا رو وردار. نسبتو وردار.
اسمتم وردار. حالا بفرمایید شما چیکارهای؟
کی هستی؟ خدا وکیلی چی میخوایم بگیم؟
چی میخوایم بگیم؟ میخوایم بگیم من مثلاً پنجاه شصت کیلو ام، هشتاد کیلو ام،
چشم دارم، گوش دارم، مسخرت میکنم.
میگه حرفا چی میزنی؟ شما کی هستی؟
بفرما ببینم. این ظاهرت که من دارم میبینم.
زبان لاله. این
به یک وجه فنای در
وجود یعنی این ما خودمون نیستیم اصلاً.
حقه که ظهور کرده.
مثل موج و دریا که بارها مثالشو زدیم.
موج شکن دریاست.
درسته بهش میگن موج. حسین آقا، علی آقا، فاطمه خانم، زهرا خانم،
موجه. اما شکن دریاست.
اصل وجود این موج از چیه؟
موجودیت این وجود،
وجودی که موج شده، شکل موج پیدا کرده
از چیه؟ از آبه.
آب چیه؟ از دریاست.
ببین در وجود
همه یک سنخاند، یک جنساند، یک حقیقت کلیاند
این موج از شکنه آب به وجود اومده.
ظهور دریاست. تلاطم دریا
مواد شده. این ظهور کرده، موج خودش رو نشون داده.
دو مرتبه برمیگرده به این دریا.
"إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ" اصلاً موجودیتی ما از خودمون نداریم.
لذا به این میگن چی؟ بفرمایید.
فناء در وجود.
خیلی راحت میشه اثباتش کرد.
قابل فهم هم هست برای همه.
و اگر به غیر از این باشه ما توحیدمون ناب نیست، ما مشرکیم.
مثل این که به غیر از کسانی که قائل به فناء در وجود هستن،
بقیه مشرکن. اکثریت مردم الان مشرکن.
از همین نمازخونهها، موحدینها.
حالا بنده هم شاید از حیث نظر،
بیان مشرک نباشم اما در
باطن باور ندارم این حرفها رو باز مشرکم.
چرا مشرکن؟ چون میگن
خدا بالای این ابرها، پشت این آسمونها بالاخره یه جایی هست داره تدبیر میکنه این عالمو.
داره-- مالک این جهانم هست.
داره ربوبیت میکنه محبوبین خودش رو.
رب پرورشدهنده است، تدبیر میکنه از راه دور.
مثل اون شخص که اومده بود نزد علامه حسن زاده.
عجیب که علامه میفرمود من خیلی تعجب کردم که
از سؤال ایشون. گفتم شما چی میخونی؟
چی درس میخونی؟ گفت بود ما داریم اسفار ملاصدرا پای فلان اس-- درس فلان استاد میخونیم.
بعد علامه تعجب میگفت این طوری که
اسفار بدنام میشه که. چی گفته بود؟
گفته بود آیا میشه تدبیر حق رو نسبت به خلق، الان خدا داره ما رو تدبیر میکنه.
به یک معنا پروردگار ماست.
ما رو داره میپرورونه. ها؟
رزق میده، حیات میده، قدرت میده، هرچی.
زنده میکنه، میمیرانه، تدبیر میکنه.
آیا این مثل آهنربا و برادههای آهنه؟
از علامه پرسیده بود. که یه آهنربا از دور
میکشه و ج-- ب-- سر اون مغناطیس این آ--
برادهها رو میکشه سمت خودش مثلاً هی حرکتشون میده.
الان غالب مردم این چنین فکر میکنند.
یک خدای جدا مثل آهنربا
و یک خلق جدا مثل برادههای آهن.
که حالا از راه دور، کنترل از راه دور گذاشته خدا داره
چیکار میکنه؟ اینها رو مدیریت میکنه.
اصلاً موضوع علم اسفار این نیست که.
کسی اینطوری بفهمه اصلاً نفهمیده اسفار چی گفته.
اون حقیقتش همون توحید صمدی حضرت حقه.
ما یک وجود بیش نداریم.
اگر الصمد است یعنی "الذي لا جو فله"
همه جا رو پر کرده. شما بگین من یه جایی این گوشهای از زمان مثلاً این آسمان
اولی که ما زیرش داریم زندگی میکنیم، اینجا
بالای آسمون خداست.
یعنی تو این آسمون خ-خدا از بالا داره-- یعنی تو این آسمون، یعنی در این نشئه طبیعت، در این دنیا خدا نیست.
اگه نیست که یه جا رو پیدا کردی که اینجا خالی از خداست.
پس خدا صمد-- الصمد نیست.
چون همه جا رو پر کرده.
هیچ ذرهای خالی از خدا نیست.
حتی این حلولی هم نیست که بگی خدا حلول کرده در این شی.
چون اگه حلول باشه میگیم یک شیی بوده از قبل که حالا خدا در این حلول کرده.
بازم یه دویت ایجاد میشه.
یعنی یه چیزی از قبل بود که حالا خدا درش، یعنی باز دویت.
یعنی یک جایی رو پیدا کردی که خالی از خدا بوده، حالا الان پر شده.
اینم غلطه. توحید الصمدی
یعنی فنای در وجود، تنها شاه راه و صراط مستقیم توحید است.
یعنی یک وجود است. موج قطره آبه.
جنسش از آبه. اگر آبیتشو، اون مائیت ما، ما،
آب، مائیت، آبیتشو ازش بگیری دیگه چیزی نیست اصلاً.
فانیه. درسته؟
اینو همه میپذیریم دیگه. اما چرا بهش میگیم موج؟
چون همین دریا تلاطم کرده، ظهور کرده، شبیه موج خودش رو نشون داده.
یک شأنی از دریاست.
دریای لایتناهی وجود.
ولی باز این آبه، دریا هم آبه.
پس از حیث وجود
یک وجود بیش نیست.
به این میگن توحید ذاتی یا به یک معنا فناء در توحید که آقای بهجت
تصریح داشتند بهش. اما
ما اینو گفتیم که به این برسیم.
بقاء به معبود چیه؟
بقاء به معبود که دیگه خیلی آسونتر از اینا اتفاقاً این هم.
مثل اینه که اینطوری بگیم.
بقاء به معبود یعنی این که
مثل شکوفهای که
بر اساس اسم الفاطر حضرت حق
شکوفه میزنه از درخت
و این شکوفه میخواد سیر استکمالی خودشو طی کنه تا میوه بشه.
حالا این شکوفه رو یکی بیاد خوشش بیاد از درخت بچینش.
این گلو از شاخه و ساقه
جدا کنه. چه اتفاقی میافته؟
آیا اون گل که چیده شد
هنوز حیه؟ هنوز زنده است؟
یعنی ح-حیات نباتی داره؟
یعنی رشد میکنه؟ این بلافاصله به سمت فساد میره.
عالم کنو فساد. میره به سمت فساد.
از بین میره. صورتش عوض میشه.
تا وقتی که به درخت بود، اصلا میوه تا وقتی که به درخت بود.
تا وقتی که به درخت بود حیه، زنده است.
زندگی نباتی داره. نفس نباتی داره.
تا چیدیش دیگه این حی نیست.
میبینی پژمرده میشه. میگنده این میوه.
چرا؟ چون بقاء به معبودش از بین رفت.
دیگه وصل به معبود نیست.
توجه کردی؟ از اون حیات
شدت حیات افتاد.
حالا دیگه جماد شد. دیگه جان در وجودش نیست.
اون جان به معنای رشد و نمو.
و الا همه چون اسم الحی حضرت حق پای--
پیاده شده همه چی حیاته.
همه چی حیه همه چیز. منتها شدت حیات داریم.
در انسان دیگه شدت به شدت خودشو نشون میده.
حالا اِ-- اینطوری که نگاه میکنی به نظر شما ما وقتی داریم مو--
مثلا سبزی میخوریم،
میوه میخوریم یا حتی
مرغ و گوشت گوسفند میخوریم که اینا حیوانن،
ما داریم اینا رو زنده میخوریم
یا داریم مرده میخوریم؟ تا وقتی که اون به
ریشه، به اون اصل خودش، به اصل خودش وصله،
حیات داره. به محض اینکه از اصلش جدا شد اصطلاحا میگیم مرد.
دیگه حیات نداره. ما داریم مرده میخوریم.
به یک معنا انسانها همه مرده خورن.
درسته داری گوشت حیوان میخوری اما این حیوان نیست که.
و ان دار الآخرة لهی الحيوان.
حیات، شدت حیات ما رو دار آخرته.
اینجا یه رشه ای از حیاته.
اینجا ظل الله. اینجا سایه الله.
اصل اونه مثل اینکه یه در-- یه
پرنده ای تو آسمون داره پرواز میکنه، سایهاش رو زمینه.
ما مشغول این سایه شدیم.
این یک نمودی از اون اصلشه که در آسمان داره پر پر میزنه.
یه شباهتی به اون داره.
البته بحث ظل الله رو اشتباه نشه.
عالم که ظل الله
یا مثلا ما میگیم سلطان عادل یعنی انسان کامل ظل الله، اونجا یعنی صفات عالی، اون صفات
حق در ایشون پیاده شده که شده حجت خدا.
یعنی نمودی از همه صفات اون هست.
اما سایه مثلا یه من و شما،
این سایه یه نمودی، یه رشه ایه.
و الا حیات نداره که سایه.
این سایه بقاش به چیه؟
بفرمایید. بقاش به اصلشه.
قائم به اصلشه این سایه.
وقتی اون اصل نبود، دیگه سایه ای وجود نداره.
حالا عالم ظل الله
به محض اینکه از اصلش جدا شد
دیگه مرده. به این میگن بقاء به معبود.
خیلی راحت صحبت کردیم. الان ما وقتی که حالا یک به قول شیخ الرئیس خدای
معجزه ای، همینم یکی از مراتب معرفت نفس خودشه منبر مطلبه.
یک معجزه ای که خدا در انسان قرار داده مثل اون
گوشی همراه که گفتیم برنامه هایی درش تعبیه شده.
یک برنامه ای در وجود ما تعبیه شده.
معجزه الهیه. شما گوشت
میته، گوشت مرده گوسفند و گفتیم مرده دیگه.
الان مردهست که میخوریش. به محض اینکه سبزی رو از ریشه کندن، دیگه از
ساقهاش جدا کردن، میوه رو از درخت کندن،
دیگه این زنده نیست، این جماده.
دیگه نبات نیست، حیوان نیست.
تو داری میت مرده میخوری.
خب این مردهست وقتی رفت تو بدن تو چه اتفاقی میفته؟
خب چنان خدا معجزه ای در نفس قرار داده که همون اجزاء
جمادی و مرده در بدنت احیا میشن، زنده میشن، میشی تو.
من و شما کی هستیم؟ چی هستیم؟
همون نان و آبی هستیم که پدر مادرمون خوردن.
نان و آب که جان نداشت، جماد بود،
نطفه جماد بود و نفخت فیه من روحی بعد از چهار ماه درش
نفخ شد، دمیده شد.
بعد نفس ناطقه انسان از دل همین جسم متولد شد.
به یک معنا نفس فرزند جسم ماست.
فرزند بدن البته، نه جسم.
جسم غلطه. جسم همون تفاله بدنه که دیگه از بین میره.
بدن همیشه همراه ما هست.
که بعد این فرزند به جایی میرسه چنان طلوع میکنه نفس، نفس ناطقه چنان رشد میکنه
که با اینکه فرزند بدن بود اما حالا اوست که احکامش رو در بدن پیاده میکنه.
او میشه پدر و ریشه.
او میشه اصل بدن. که وقتی او تعلقش رو از بدن برمیداره مرگ اتفاق میفته.
بدن منسلخ میشه. بدن
اصطلاحا دیگه میشه جسم. میفته یه گوشه بوی گند میگیره، می-- حالت میته میگیره.
میت دیدین چه بوی گندی میده.
کسی طرفش نمیره. چرا؟
چون نفس توجهش رو ازش برداشت.
تا وقتی که توجه نفس به این بدنه
بقاء به معبود هست.
تا وقتی که اون میوه به درخته بقاء به معبود داره.
در مسیر عبودیتش داره حرکت میکنه.
وقتی چنده شد دیگه مردهست.
خوردی انسان، اونایی که میگفتن آقا
چرا میگی وقتی یه میوه رو، یه گیاه و یه حیوان و انسان خورد، اون حیوان، اون گیاه، اون جماد
به کمالش میرسه، الان میفهمین.
چندی؟ مرد. بقاء به معدوه-- معبودش.
به یک معنا مرض-- مضمحل شد.
حالا تو خوردیش در وجود تو به
شیمیایگری نفس ناطقه زنده شد.
شد جزء وجود تو اتحاد وجودی با تو برقرار کرد.
الان تویی دیگه. احیا شده، زنده شده.
بقاء به معنی-- یعنی مسیر عبودیتش رو داره دوباره ادامه میده در یک راه
اَکمل و اَشمخ در مسیر انسانی.
دیگه الان حیوان نیست. دیگه الان
جماد نیست، نبات نیست، انسانه.
ببینید این سیر رو.
بعد اینجوری که نگاه میکنی غذا خوردنت هم دیگه اصلاً.
یه روز پای سفره نشسته بودیم به بچهها میگفتیم بچهها میدونید این
حالا ادای عرفا رو در میآوردیم، نه که چیزی بفهمیم.
ادای اونا رو میگفتیم. میدونید این الان غذاها دارن چی میگن؟
داد میزنن میگن زود باشید ما رو به کمال خودمون برسونید.
چون مردن اینا همه. از اصلشون جدا شدن.
تو که میخوری دوباره میاد سمت بقاء به معبود.
حالا اگر کسی بیاد
به گونهای رفتار کنه که این نفسش رو بکشه،
روحش رو بکشه، قلبش بمیره.
"ختم الله علی قلوبهم" رخ بده
و "فی آذانهم وقرا" بیاد گوشش سنگین بشه.
اینا چه اتفاقی افتاده؟ دیگه بقاء به معبودش از بین رفته.
لذا چنین کسی میگن این معنای فنا رو با اون اشتباه نگیرید.
این دیگه تنها جایی که ما یه حدیث من دیدم از اهل بیت اومده در فوت انسانها.
میگن آقا نگید فوت کرد، فلانی فوت کرد.
فوت یعنی نابودی. ما نداریم الا یه جا.
یه جا من دیدم تو سیر
همین کتاب کتاب-- شرح کتاب الموت مرحوم مجلسی آوردم.
توی یه جلسهای اونجا من اینو توضیح دادم، سند و مدرکش هم ارائه دادم.
الان اسناد منبعش تو ذهنم نمونده.
کجا دیدم این حدیث رو. اونجا حضرت میفرماید که
بعضی انسانها فوت میکنند.
حال آن که ما میگیم اصلاً محال همچین چیزی.
اون فوت میکنه یعنی چی؟ همین که الان داریم میگیم.
از اصل خودش جدا میشه.
نفسش میمیره. میشه میت.
"أولئک کالأنعام بل هم أولٌّ"
این أَل یعنی بدتر از حیوان.
یعنی نباتی. یعنی ج-- بلکه جمادی.
یعنی دیگه بیجان. بیجانه.
فکر میکنه. خیلی خطرناکه این مسیر.
اگر این یعنی ما چقدر باید دست امثال علامه حسن زادهها رو، ملا صدرها رو، شیخ رضیسها رو،
حاجی سبزواریها رو، ابن عربیها رو،
چقدر باید دست اینا رو ببوسیم که ما رو تو این مسیر توحید قرآنی
اصمد ناب قرار دادن و الا مشرک از دنیا میرفتیم.
این همه من الان حرف زدم البته غالبش رو قبلاً گفته بودیم.
یه جمعبندی میشه گفت امروز از مطالب
جلسات پیشین گفتیم. اما همش رو آوردیم در قالب کجا جمع کردیم؟
یکی بحث بقاء به معبود و فناء در وجود رو.
اما در اینجا که یه بار دیگه اجازه بدید متن رو براتون بخونم.
فرمود چه مادّیت با حیات ابدی مجتمع نمیگردد.
ماده با حیات ابدی مجتمع نمیشه.
این به سمت خرابی میره. اما اون حیات برای همیشه.
و ماده و جسمیت از عالم کون است.
به سمت خرابی میره، به سمت فساد میره.
و هر کونی را فسادی تابع.
این متنها متن سید بحر العلومهها.
شما سر درس و نفس علامه سید بحر العلوم نشستیدها،
نه من بیچاره. بعد اشاره میکنم به این آیه "کل شیء
هالک إلا وجهه".
الله اکبر. همه اشیا هالکن، هلاک میشن،
از بین میرن إلا وجه حضرت حق.
الله اکبر. وجهه.
حالا اینجا باید بعد دیگه صحبت کنیم.
الان نقطه سر خط میشه. بحث جدیدی پیش میاد
که البته ما در بحث لقاء الله شبهای جمعهی هیئت یا زهرا شهر
چند جلسه پیرامون همین وجه الله
صحبت کردیم و ارتباطش با لقاء الله.
میتونید رجوع کنید. و چه--
و فرمود وجه هر چیز
، آن جهتیست که با آن
مواجه دیگران میشود.
کسی که وجهش رو از بین برد،
جدا از وجهش شد یعنی بقاء به معبودش رو از بین برد، از اصلش جدا شد،
دیگه سردر گمه، حیرانه.
هی این در اون در میزنه. نمیدونه به کدوم سمت بره.
اصلاً خودش رو گم میکنه.
و چنین کسی دیگه ، هیچ
چارهای براش نیست مگر اینکه بره به سمت اسماء جلالی حضرت حق.
مثل مذل، مثل ذو انتقام، مثل القهار.
خدا هم انتقام میگیره. خدا هم القهاره.
به شدت شکندهست.
میشکنش چون ماهیت وجودی خودش رو،
هویت خودش رو از بین برد.
خدا میشکنش. خدا میگه لبیک.
لذا چی میشه جاش؟ جهنم.
اصلاً خودش میشه جهنم. این آرام و قرار نداره.
آشوبه، وجودش مضطربه.
اصلاً نفس مطمئنه چیه؟
یکپارچه نفس مضطربهست.
به هرکی هم میرسه اون رو مضطرب میکنه.
دائماً نق میزنه، فحش به عالم میده،
اینو زیر سؤال میبره، اونو سؤال-- زیر سؤال میبره.
هیچ چیز رو بر اساس خودش نمیبینه و نمیدونه.
خودش رو هم قبول نداره. چقدر خطرناکن این جانوران این چنینی.
، اصلاً خروجی این جلسات باید این باشه.
اگر ما بیاییم اینجا بشینیم عزیزان دلم فداتون بشم.
حالا اونها هم حق. بله.
مثلاً حکایتی، داستانی
حتی أحسن القصص رو که قرآن
به سرآغوش یوسف میفرماید أحسن القصص بگیم
و بدون هیچ خروجی و مبنای عقلی صرفاً
بگیم همه بفهمن. یه داستان بگیم همه کیف کنن خیانت کردیم به همدیگه.
الان هیئت چند ساله حاج آقا حسین آقا؟
عمو حسین. فک کنم
نود و سه. تقریباً دیگه بگو هشت سال، ها؟
هشت سال، هشت سال، نه سال.
خروجی این هیئت یا زهرا چی شده؟
هشت سال، نه سال ما رو به کجا رسونده؟
بفرمایید یک ساعت در رابطه با معارفی که تو این منبر کسب کردیم حرف بزنیم.
اگه نمیتونیم حرف بزنیم همش سوخته.
، سر خودمون کلاه نذاریم. ، ایشالله امام عصر به هممون رحم کنه.
بیشتر از شما به من بیچاره رحم کنه که فقط حرف میزنیم.
خدا میدونه. واقعاً اینا در حد حرف و اینا که من میگم خیلی آسونه.
حرف زدنش هم البته سخته ولی تا این حد آسونه.
ایشالله حضرت حجت به ما رحم کنه.
نصار حضرت صلوات بفرستید. سلام.
جلسه قبل
جلسه بعد