ددرس‌گفتارها

اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

یا رب اعوذبک من همزات الشیاطین و من شر نفسي و من شر خلقک.

بسم الله الرحمن الرحیم.

لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.

اللهم ایکا نعبد و ایکا نستعین.

الحمد لله على کل نعمته و اسال الله من فضله.

السلام علیک یا داعی الله و ربانی ایاته.

سلام علیکم و رحمة الله.

یاد میکنیم از آقامون حضرت حجت بن الحسن العسکری که در درس فصوص حضرت استاد میفرمودند آل الله رو با عظمت یاد کنید.

چطور مثلاً رفیقتو نمیگی ناصر، اینجوری نمیگی که.

میگی آقا ناصر، برادر ناصر، عزیزم.

ها؟

حتی برادرتو با اسم کوچیک خیلی مثلاً میگی داداش، آبجی، خواهر.

این‌ها، این‌ها اون که اهل بیت‌اند.

امام معصوم‌اند.

این‌ها خلاصه خلقت‌اند.

میوه و ثمره وجود‌اند.

اون‌ها رو دیگه باید خیلی انسان با عظمت، ابا الحسن، یا ابا الحسن، یا امام رئوف، یا ابا عبدالله مثلاً.

یا حجت بن الحسن.

انشاالله حضرت عنایت کنه به هممون صلواتی هدیه کنید.

اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

به فضل الهی میریم سراغ ادامه بحثمون در فصل دوم.

در فصل دوم که موضوع معرفت اجمالیه‌ست.

خب دی-- جلسه‌ی گذشته اجمالاً توضیح دادیم که چرا ما باید معرفت اصلاً داشته باشیم و جایگاه معرفت کجاست در دین ما و رفتار حضرت حق با آدم‌های با معرفت چگونه است.

این رو گفتیم ذیل یک روایتی اگر یادتون باشه از مستدرک الوسائل.

حالا متن رساله رو با هم به فضل الهی پیش میگیریم.

اما معرفت مقصد که اشاره به آن شده به قوله یعنی قول معصوم ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه.

اشاره به همان حدیث اهل بیت داره که کسی که چهل روز خودش رو، چهل صبح خودش رو خالص کنه ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه.

حالا على اللسان هم تو بعضی من مصادر اینو داره.

منو به اینکه این چشمه‌های حکمت از قلبش به زبانش جاری میشه.

می‌گوییم، کی میگه؟

سید.

می‌گوییم که مقصد عالم، حالا داره می‌فرماید که این مقصد چیه که تو باید نسبت به این مقصد همونطور که جلسه پیش عرض کردیم شناخت و معرفت و آگاهی داشته باشی.

و الا چگونه وقتی آگاهی به مقصد نداری به سمت مقصودت حرکت کنی؟

نمیشه اصلاً.

عقلاً تو وقتی مقصدی نداری هاج و واجی، رهایی.

حالا اینجا سید داره تو همین جمله اول می‌فرماید که مقصد چیه؟

که نیاز داره تو برای اون اربعین‌گیری قبل از اینکه ورود کنی به بحث اربعین‌گیری مخلص شده باشی.

حالا مخلص شده باشی حتی بعد میگه بالاتر از مقام مخلص و البته همراه با معرفت اجمالیه.

یعنی یک معرفت کلیه‌ای داشته باشی.

حالا نمیگیم به نحو تفصیل جزء جزء قصه رو بدونی نه حداقل کلی معرفت داشته باشی.

خب می‌فرماید که مقصد عالم چیه؟

به نظر شما مقصد عالم چیه؟

مقصود کجاست؟

ما به چه سمتی داریم میریم؟

کجا؟

حالا یکی میگه لقاء الله.

جانم.

حالا مثلاً ایشون می‌فرمایند الله مقصده.

الله اگر مقصده، اگر مقصد صرفاً اللهه، پیغمبر دیگه کارش تمومه.

ایشون نسخه پیغمبر رو پیچید.

پیغمبر کارش تمومه دیگه.

رب پیغمبر کیه؟

اللهه.

و ان الی ربک المنتهی رب تو پیغمبر اون انتهاست و ان الی ربک الرجع.

اینا آیات قرآنند.

رب تو محل رجوع همه است.

بله ارجاع همه ان الله و ان الیه راجعون.

ارجاع همه به سمت اللهه.

اما اون الله رب پیغمبره.

یعنی پیغمبر به ربش رسید تمام شد؟

نه.

نه.

باز ما بالاتر از الله که اسم اللهه داریم.

الله اینا بحثاً ببین چقدر به درد می‌خورد.

اون چند جلسه ابتدایی در حوزه عرفان و فلسفه نظری و حکمت نظری که جلسات اول گفتم دوستان بعضیا اشکال کردن.

حالا عمو حسین اومد گفت بعضیا به ما گفتن ما دیگه نمیایم فقط موقع روضه میایم.

گفتم چرا؟

گفتن که ما نمی‌فهمیم این بحث‌ها رو.

اون موقع اگر دل می‌دادن، اون چند جلسه حوزه نظر اول رو که اصلاً الله جایگاهش چیه؟

اسماء جایگاهشون کجاست؟

این مراتب و بافت چینش هستی رو اگر متوجه شدن چه در خودشون، چه در بیرون از ما الان این مشکل حل بود که ما توقف نمی‌کردیم که الله هم باز یعنی ما فوق اسم الله هم اسمه دیگه.

ما باز مراتب داریم.

اینطوری نیست که برو تا ذات، تا ذات حضرت حق.

[نفس عمیق] یعنی اگر شما بگی که همه ما داریم میریم به سمت الله، حرف شما درسته اما کامل نیست.

الله اسمه.

ما از طریق و از کانال اسماء داریم حرکت می‌کنیم.

یعنی بله از طریق اسماء، از طریق الله که منتها الیه و رب پیغمبره حرکت داریم می‌کنیم.

سیر می‌کنیم در قوس صعود.

تا کجا؟

الا هو.

بهترین چیزی که می‌تونیم بگیم هوه.

هوه بالاتر از الله.

هوه.

هوه اشاره‌ست.

هوه، او.

کدوم او؟

همون.

همون او.

الان به شما میگم آقا فارغ از اینکه الان میگم شما کی هستی؟

میگی من اونی‌ام که بصر دارم، قوای باصره دارم، چشم دارم.

میگه آقا من کاری به چشمت ندارم.

خود تو کی هستی؟

چی هستی؟

میگه من قوه شنوایی دارم.

میگم آقا جان من کاری به این قوه شنواییتم ندارم.

شما خودت رو برای من تعریف کن.

کی هستی؟

میگی من متکلمم.

میگم آقا جان من اصلا کاری به اسمت ندارم.

خودت کی هستی؟

میگی که من مثلا شامم.

مثلا یعنی می‌تونم ببویم.

میگه آقا جان من به بوییدن تو کاری ندارم.

خودت رو بگو که گیری.

نمی‌تونی چیزی بگی.

میگی آقا من لامسم یعنی می‌تونم لمس کنم چیزی رو.

توجه کردی؟

میگم آقا جان ماره چرا اذیت می‌کنی تو؟

مثلا کاری به این چیزا ندارم.

شما خودت چی هستی؟

میگی من همونم که ذائقم.

می‌چشم.

الله اکبر!

بابا تو قراره کل نفس ذائقه الموت.

نفس تو بچشه موت رو.

موت چیزی نیست که موت ما ازش می‌ترسیم.

نفس تو، نفس تو کل نفس ذائقه.

این آیه قرآنه‌ها.

ذائقه الموت کل نفس.

همه نفوس می‌چشن موت رو.

حالا تو بالاتری یا اون چشیده‌هات؟

چشیده که چیزی نیست که یه چیزی می‌چشی.

پس تا حتی وجود تو استیلا باید پیدا کنه بر موت.

انقدر از موت می‌ترسی.

بابا خودت کی هستی؟

چشیده‌هات رو ول کن.

میگی دوباره فکر می‌کنی میگی من همانم که رونده‌ام.

من راه میرم.

من مثلا منشی‌ام.

نمی‌دونم من راه میرم.

میگی به امر امشی، امشی برو.

ها؟

من زاهبم.

نمی‌دونم هرچی هی میگی من دست دارم، پا دارم.

آقا من قلب دارم، قلب دارم، خیال دارم، وهم دارم، عقل دارم.

هی اینا رو میگه.

میگم عزیزم این‌ها رو نگو.

هرچی فکر می‌کنی می‌بینی که داری با، باز با اسماء خودت رو معرفی می‌کنی.

درسته؟

اینا اسماء تو هستن.

از ح-- تو یک حقیقتی از حیث اینکه لمس می‌کنی مادیات رو لامسی.

می‌بویی شامی.

می‌چشی ذائقی.

درسته؟

می‌شنوی سمیعی.

می‌بینی بصیری.

نمی‌دونم راه میری رونده‌ای، می‌خوری خورنده‌ای، می‌خوابی خوابنده‌ای.

همینطوری از این حیث که می‌تونی صور اشکال آنچه که مفاهیم و موضوعات مختلف و مع-- اون معانی کلیه رو ببینی.

یه قوه کارخانه‌ای خدا در وجودت گذاشته که مظهر اسم المسور حضرت حقه اینو صورت بهش بدی که ببینیش تو قوه خیالی، تو خیالی، تو، تو خودت خیالی.

اینا اسم توئه.

از این حیث که می‌تونی معانی رو به صورت جزئی درآری که ازش شکل درست کنی.

تو وهمی.

تو قوای واه-- واهمه‌ای.

از این حیث که کلیات رو می‌فهمی.

آقا زیبایی خوبه؟

زیبایی حالا سراغ مصداقش نمیریم.

کلا زیبایی حالا مصداقش در بیرون چیه نه.

اصلا زیبایی خوبه.

بله خیلی خوبه.

کی به تو گفت که خوبه؟

این مفهوم کلیه.

کی؟

میگی خودم فهمیدم.

تو کی هستی که فهمیدی؟

میگه عقل من فهمید.

عقل کلیات رو می‌فهمه.

اینجا کارکرد عقله.

خب بابا میگم من اصلا کاری به عقلت و-- با اسمت داری به من، من، خودتو به من معرفی می‌کنی که.

برو بالاتر.

میگی ببین عزیزم از این حیث که من می‌تونم آنچه که این معانی مطلقه، همین مف-- مفهومات، مفروضات، معانی، موضوعات اینا همه این‌ها رو می‌تونم حاضر کنم.

ها؟

سان ببینم ازشون.

اینو.

میگم قلبم.

یعنی من قلبم.

میگم دوباره رفتی سراغ اسم خودت.

برو بالاتر.

همینطوری میگی از این حیث که همه این‌ها به صورت اجمال و کلی منتقل شن در وجود من.

من یک وجود احدیم، یک وجود بسیط الحقیقه ام.

همه این کثرت‌ها در وجود من مندرجن.

الان شما کوه، من چند تا لفظ، اینا موضوع‌اند، مفهوم‌اند، معانی دارن، اسم میبرن.

اینا رو شما ببین درک می‌کنی یا نه؟

کوه، دریا، زمین، آسمان، فرشته، انسان، حیوان، نبات، جماد.

چه، چه، چه.

هزاران هزار.

الا ماشاالله.

چگونه اینا رو درک می‌کنی؟

کجا اینا رو دیدی که درک می‌کنی؟

کجا؟

الان اینجا کوه هست که تو بری درک می‌کنی؟

امکان داره بگی می‌بینم الان که الان، الانم می‌تونی بگی بله همین الان دارم می‌بینم.

خب اینجا کوه نیست که چجوری داری می‌بینی؟

میگی قلب دارم.

نه بالاتر از قلب من حتی.

همه این‌ها مندمجن، منتقشن در اون حقیقت وجودی من که بهش میگن چی؟

اینجا باز داری با اسمت صحبت می‌کنی.

روح، مرتبه روح توه، احدیت وجود توئه.

ها؟

شما الان مادرت اینجا نیست.

من اسم مادرتو میبرم.

می‌تونی تصور کنی مادرتو قشنگ حاضر می‌کنی.

در صورتی که اینجا نیست ظاهراً.

هم-- هرچی شما می‌چشی، می‌بویی، می‌بینی، می‌شنوی اینا همه درک می‌کنی، اخذ می‌کنی، ملائک نازل میشن در ثغور نفس ناطقت و حقیقتی بر تو متمثل می‌شه و تو می‌چشی، می‌رسی، می‌یابی.

یه چیزی رو می‌فهمی.

ها؟

می‌چشی، بهش می‌رسی.

کجا این اتفاق افتاد؟

تو وجود خودت.

بیرون از خودت که نیست.

همش تو وجود خودت.

لذا در بحث لقاء الله شب جمعه یازدهمین شب از اون فصل نهم رساله نور على نور حضرت استاد، اونجا دو تا نکته اساسی و مهم گفتیم که از همه مباحث قبلیمون گفتیم مهم‌تر بودند.

یکیش همین بود که آنچه که اتفاق میفته همه در وجود خودته.

هرچی هست در درون خودته.

بهشتی می‌خوای بری بهشت بهشتی بشی.

بهشت تو وجود خودته.

می‌خوای جهنم، جهنم در وجود خودته.

خداوند جهنمی را به جهنم نمی‌برد.

جهنمی خود جهنم می‌شود.

خداوند بهشتی را به بهشت نمی‌برد.

بهشتی خود به خود بهشت می‌شود.

این همین فرق مشایعت استاد.

خب آقا جان شما دوباره داری با اسمت با من حرف می‌زنی‌ها.

اینا مرتبه مراتب اسماء وجودی توهَن.

مراتب وجودی توهَن.

اتوار وجودی توهَن.

این‌ها شعون وجودی توهَن.

این‌ها مظاهر وجودی توهَن.

ها؟

این‌ها اسماء تو هستن.

این‌ها ملکات وجودی توهَن.

مثل این که تو الان یه چیزی رو کاغذ کشیدی، نوشتی، نقاشی کشیدی، خط کشیدی، این ملکه وجودیته هنرتو ریختی رو کاغذ.

خب یه چیزی تو وجودت بود که ریختی دیگه.

اون که تو وجودت بود ملکه وجودیت بود، اسم وجودیت بود، اسم تو بود، شأن وجودیت بود.

حالا ظهورش شد این که رو کاغذه.

عزیزم من اصلا با این ظهورات و بروزات و اینا شعونات کاری ندارم.

خودت چی هستی؟

تو خود تو، اون، اون کمون ذاتت، اون باطنت، اصلا اون، اونی که، اونی که اسم نداره.

چون هر وقتی میگی اسم محدودش می‌کنی، حد می‌خوره به یک معنا.

خب اونو می‌خوام.

بفرما ببینم کی هستی، چی هستی با این تعریفی که من کردم.

چی هستی؟

[پاسخ شنونده] جان؟

چی؟

[پاسخ شنونده] حالا نه.

الان خود شما کی هستی؟

چی هستی بالاخره با این حرفی که من زدم می‌تونی از خودت تعریفی بدی؟

چی نیستیم جز خدا هستیم.

نه اینکه همه، همه شعون حضرت حق‌اند قبول.

اما بالاخره هستی یا نه شما؟

هستیم.

خب هستی.

حالا که هستی چی هستی؟

[پاسخ شنونده] بله حرف شما درسته ها.

ما خودمون نیستیم.

این ما هستیم.

هستیم که هستیم.

عدم که نیستیم.

اما این وجودی که دارین، هستی که دارین منم [مکث]، یعنی من یعنی منه به این معنای من جدایی از مثلا این عالم و جدایی از اون حقیقت و جان.

وجود است که مشهود ماست.

ما همه موجودیم و بله.

الان شما درس پنجاه و هشت معرفت نفس رو دارید می‌خونید.

چرا رفتی درس اول؟

[خنده] چون بله ما هی-- اینا میگن آقا جی ما پز میدن ما درس پنجاه و هشتی.

میگیم ما تو همون جمله اول درس اول ما موندیم.

وجود است که مشهود ماست.

واقعا ما نمی‌تونیم بگیم ما کی هستیم، چی هستیم.

زبان قاصره.

اون که، اون که الان بهش رسیدیم، درک می‌کنی، یه چیزی هستیم اما نمی‌دونیم چی هستیم.

اون اصلیت وجود ماست.

این اسما نه و اونه که، اونه که کانال وجودی توئه.

اونه که حسه با ح جیم و صاد.

حسه وجودی توئه.

اونه که اسم اعظم وجود توئه.

اون رب توست که از طریق اون وصلی به دریای وجود که وجود فیض وجود رو از طریق اون کانال الان نتونستی تعریفش کنی اخذ می‌کنی.

بالاخره یه هستی‌ای هستی، یه وجودی هستی، موجودی، وجود داری بالاخره عدم که نیستی.

درسته؟

[پاسخ شنونده] نمی‌تونیم.

نمی‌تونیم واقعا.

اصلا یکی از اون صد وجهی که الان اینطور شد الان جاش نبود اما حالا چون بهش رسیدیم عرض می‌کنم.

یکی از صد وجهی که حضرت استاد در رساله معرفت نفسش داره بر-- اون رس-- صد وجهی که بر این معجزه قولی امیرالمؤمنین بیان کرده که "من عرف نفسه فقد عرف ربه" الان خودش رو نشون میده یه وجهش.

چجوری نشون داد خودش رو؟

اینجا میگه "من عرف نفسه" هرکس که نفسش را شناخت قطعاً پروردگار خودش رو شناخت.

خب الان که ما نه-- نمی‌تونیم نفسمونو بشناسیم.

به اینجا رسیدیم که نمی‌تونیم.

اتفاقا یه وجهی که علامه میگه همینه.

می‌فرماید که نمی‌تونی بشناسی.

تو سعیتو بکن ولی نمی‌تونی بشناسی.

همونطور که خدا رو نمی‌تونی بشناسی، خودت رو هم نمی‌تونی بشناسی.

ما در شناخت خودمون عاجزیم چه برسه به حضرت حق.

چرا عاجزیم؟

چرا؟

به جهت اینکه وجود یک وجود است.

ببینید همش بر می‌گردیم به اون چند تا جلسه اول مهم سیر نظری، [صدای موتور] سیر نظری عرفان و حکمت هم-- اونا رو اگر کسی درست متوجه نشده باشه الان گیر می‌شه، می‌کنه.

یعنی چی داره میگه این حاجی؟

از ثمد رو دیگه باید شما بدونید که من میگم سریع یه عالم حقایق براتون اینجا تجلی کنه تو وجودتون.

که اگر یک آن، یک آن این تجلی رخ نده تو وجودت از مبحث جا می‌مونی.

یک آن.

حالا آن رو نمی‌شه هم باز تعریف کرد.

آن چقدره؟

یه ثانیه‌ست، کسری از ثانیه‌ست، چیه؟

یک آن دیگه.

نمی‌شه اصلا گفت.

یک آن تجلی رخ نده در وجودت، تو حتی بخوای بفهمری، ملائکه هم تجلی حضرت حق‌اند.

اگر حضرت استاد در سر-- شرح فصوصش می‌فرماید: فهم یک حقیقت، چشیدن یک معرفتی، رسیدن به یک [مکث] حالا حقیقتی، تنزل یک حقیقتی در وجود تو که متمثل می‌شه و تو می‌بینی، می‌چشی، می‌فهمی، اون یعنی نزول ملک.

ملک هم تجلی حضرت حقه.

اونم که استقلال وجودی نداره.

اونم ظهور حضرت حقه.

اصلا همه، همه عالم حقه.

[مکث] هو الذي خلق السماوات والأرض بالحق.

حق هم که همش یکپارچه عدل محضه.

اصلا عدل خداست.

همونطور که علم خداست، همونطور که حق خداست.

بالعدل قامت السماوات والأرض.

همه چی نشان خداست.

همه چی آیه و ظهور و نشانه.

اصلا کسی-- چیزی نیست.

هرچی هست حقه.

چقدر جا داره آدم بشینه تو خلوتش این جمله رو هی بگه، بگه، بگه کیف کنه و ای کاش برسیم به حقیقتش که نمی‌رسیم.

که با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را.

الله اکبر.

[صدای دست] یک بار دیگه بگم با صد هزار جلوه برون آمدی، برون آمدی.

عجب شعریه.

که من-- اصلا همه این‌ها جلوه‌های تواند که تو از ذاتت حالا به توسط در تعبیر عرض می‌کنیم به ضیغ لفظ از ذاتت بیرون بیای، از اون غیب الغیوب، از اون کمون ذاتت ظهور کنی که دیده بشی که کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف.

ها؟

من یه گنج مخفی بودم.

دوست داشتم آشکار بشم.

دوست داشتم عشقم-- لذا حرکت، حرکت هبیه.

احتیاجی نیست.

همش عشق خداست جلوه گر شده.

یک آن پرده بره کنار.

می‌بینی هزاران هزار اصلا نمی‌شه اسم گذاشت، عنایت خدا آن آن به تو تعلق می‌گیره و تو در پرده‌های رحمت حضرت حق مفعوفی، تو پیچیده شده‌ای.

اصلا آن به آن در حال تجلی.

چرا یه دفعه به اینجا رفتیم؟

اینجا بودیم که یک آن اگر اون تجلی رخ نده، تو تو وجودت یک آن جا بمونی از این حقایق، بعد دیگه نمی‌گیری مطلب رو، جا می‌مونی.

برای همین حوزه نظر انقدر مهمه.

اونایی که میان خط می‌کشن رو حوزه نظر میگن علم نظری سی شی به درد نمی‌خوره.

یعنی خطر بزرگیه جوون‌ها رو تهدید می‌کنه.

صرفا میرن سراغ عرفان عملی.

در صورتی که حضرت استاد می‌فرماید عرفان نظری، حکمت نظری این، این ورزش فکریه.

بدون ورزش تو چجوری می‌خوای کارکرد داشته باشی، قوی باشی، ز-- قوت داشته باشی.

اتفاقا بحث تجلی ما هنوز ورود نکردیم تو بحث تجلی.

یعنی واقعا جرات نمی‌کنم.

خیلی بحث عجیبیه و دست و پای خودمو گم می‌کنم.

واقعا به پته پته می‌افتم بخوام حرف بزنم.

[صدای موتور] یه مثال بزنم برای اونایی که سنشون کمتره بحث تجلی حضرت حق رو بفهمن که کل يوم هو في شان آن آن خدا در شان جدیده.

جدیده یعنی اون قبلیه رفت.

یک معنای اینکه شما رو از عدم آفریدیم همینه.

اون قبلیه تمام عدم شد.

جدید موجود شد.

آن به آن.

ممنونم عزیزم.

تجلی جدید.

تا حالا رفتید کنار یک جوی آبی که یه رودخونه‌ای با سرعت داره این آب میره، وایستید عکس ماه رو یا خودتون رو توی اون رودخونه ببینید.

من خیلی اتفاق افتاده که مثلا وایسادم، آب داره با سرعت میره.

دقت بفرمایید شما عکس خودت یا ماه رو توی آب می‌بینی.

گمانت اینه که اون عکس ثابته.

چه عکس خودت، چه ماه یا هرچی توی اون آب ثابته.

اما حقیقت چیه؟

شما بفرمایید.

آن آن داره این آب با سرعت میاد میره.

چگونه است که تو داری عکس و صورت رو ثابت می‌بینی؟

فوقش یه موجی، یه تکون کوچولویی توش می‌بینی.

مثل اینکه ما الان داریم وطر الجبال وطر الحقو ها جامدة وهي تمر ومرسحات یا همین خودمون رو، همه خلا رو حرک-- مح-- متحرک می‌بینیم.

یه موجی می‌بینیم اما در حقیقت دق-- از الان از من و شما بپرسی میگیم ما ثابتیم، یه وجود ثابتیم، سیال نیستیم.

همه عالم ثابته.

خب؟

اما می‌فرماید تر الجوار ترحقها جامدة تو فکر می‌کنی ثابته، ثابته آیه‌ی قرآنا؟

وهي تمر رو او داره میره.

مر السحاب مثل حرکت ابر، ابر در آسمان.

یکی از معجزات قرآن همیناست معجزات علمی.

اون موقع کی می‌فهمید که کوه در حرکته، زمین در حرکته؟

کی می‌دونست؟

در بحث قلب منغمس ما اون معجزات علمی قرآن چند تاشو آوردیم یکیش همین بود.

که در بحث تجلی حضرت حق.

آقا تو فکر می‌کنی ثابتی.

تو فکر می‌کنی کوه بعد چقدر شیرین میگه مثل حرکت ابر.

ها مثالی که قرآن می‌زنه.

چرا؟

چون ابر رو تو یه، یه نگاه می‌کنی میگی ثابته.

اما دقت که بهش می‌کنی می‌بینی انگار نه حرکت داره.

توجه می‌گه با دقت معلوم می‌شه.

این عکس رو آب هم این شکلیه.

رودخونه که نگاه می‌کنی ثابت می‌بینیش.

اما هي تمر مر السحاب.

ابرم تو الان فکر می‌کنی آره حتی اگر دقت کنیم آره یه کوچولو حرکت داره کوچولو.

برو نزدیک میگن بعضیاش تا هفتصد کیلومتر در ساعت سرعت دارن.

هفتصد کیلومتر خیلیه .

حالا شما حساب کن.

آنفآن این، اینو حالا مثالیه برای فهم تجلی حضرت حق.

این عکس روی آب.

آنفآن این عکس جدیده چون آب داره میره.

آنفآن این آب داره میره.

این عکسه جدیده.

تو فکر می‌کنی سا-ثابته.

تمام تجلیات حضرت حق من جمله خود شما هم همینید.

و اگر حالا تو بحث فهم.

در روانشناسی فهم این اونجا جواب میده که اگر کسی یک آن یهو اون علم نظریشو نداره، نرفته معرفت کسب کنه، معرفت بحث معرفت.

اجمالا نرفته معرفت کسب کنه بشناسه بفهمه که الان بالاخره یک ااا حد اقلی یک لوازمی، یک اسبابی باشه که من دارم یک موضوعی رو القا می‌کنم، یک مفهومی رو القا می‌کنم، اسبابی تو وجود شما به عنوان علم نظری باشه دست به دست هم بدن مثل اون آبی که داره با سرعت میره تجلی رخ بده.

یعنی قطع نشه چون نیست قطع می‌شه.

تجلی هم تو فکر تو سقع نفس نا-ناطق رخ نمیده از این حیث.

یعنی فهم، فهم حقایق هم تجلی حضرت حقه.

چون تو می‌خوای یه علمی رو اخذ کنی.

علم کیه؟

حضرت حقه.

علم خداست.

چطوری که قبول می‌کنی نور خداست.

الله نور السماوات والارض.

قبول نمی‌کنی علم خداست؟

چون اشکال کرده بودن یه جلسه‌ام ما جواب دادیم.

چطور حاجی گفته علم خدا علمه؟

چطور قبول می‌کنی خدا نوره؟

نمی‌خوای قبول کنی خدا علمه؟

مثلا علم خداست .

منتها چون ما متأسفانه عرض کردم راه تجلی حضرت حق رو در سقع نفس ناطقمون از حیث تنزل ملائکه بستیم با آلودگی.

یعنی لای روپی نشده کانال وجودیمون، حسه وجودیمون.

آلودگی‌هایی وجود داره نمی‌ذاره اینو ما درک کنیم بفهمیم یعنی چی علم خداست.

اینجاست که میگه لا یمسه الا المتهرون.

طهارت نفس نیست نمی‌ذاره اون تجلی فهمیدن تو وجودت رخ بده.

تجلیات دیگه آنفآن داره رخ میده اما در این حیث نه.

چرا ملک نمیاد؟

چون اونم تجلی حضرت حقه.

چون لا یمسه الا المتهر.

آقا نمیشه.

چشمی که ناپاکه تجلی نمی‌بینه.

گوشی که ناپاکه تجلی نمی‌شنوه.

قلبی که ناپاکه تجلی درک نمی‌کنه.

نمی‌کنه آقا بکش خودتو.

لذا این علم نظری اگر حالا میگیم اگر علم نظری به علم عملی این یا حوزه نظر، عرفان نظری، حکمت نظری به عرفان و حکمت عملی ختم نشه العلم والحجاب الاكبر حالا دیگه معنا میده.

چون آلودگی میاره، تکبر و هجم و غرور و خودشیفتگی میاره و تو بسنده می‌کنی به همون دارایی‌تو فسیل می‌شی.

می‌پوسی.

اینچنین می‌شه که خیلیا شدن.

بسیاری از دانشمندان ما جاهل محشور می‌شن.

یعنی خیلی از دکترای ما اونور جاهل محشور می‌شن.

یه سؤال.

سوال دارن؟

بفرما.

صداها.

بله.

بسیاری از اونایی که گمان می‌کنند خیلی چیز بلدن اگر به حوزه عمل کشیده نشه اونور جاهل محشورن.

یعنی مثلا اینا سیاه قلمی بوده.

لذا بهترین کار اینه که انسان تا یه چیزی رو فهمید بهش عمل کنه.

این بهترین کاره.

نه اینکه فردا، پس فردا.

آقا تو می‌دونی، می‌دونی بالاخره باهاش صحبت می‌کنی حتی بچه هم بهش آقا آراستگی بده؟

زیبایی، نظم، نه خیلی خوبه نظم خوب چرا عمل نب-- بسم الله.

تو که می‌دونی علمت داره جواب میده بله خوبه.

خب بسم الله عمل کن.

همین، همین چیزای جزئی.

بچه اگر اینطوری دو-- اصلا پرورش بچه تربیت بچه یعنی همین اب-بدیهیاتو بهش بفهمونی.

پسرم سهوفه سهوفه بیچاره‌ات می‌کنه.

دخترم سهوفه سهوفه.

تسویف.

حدیث داریم اکثر مردم جهنم با سهوفه سهوفه و تسویف اهل جهنم شدن.

حالا از فردا شروع می‌کنه.

حالا از فردا.

همین که میگی فردا تسویفه از همین الان، الان، آناً شروع کنن.

[پچپچ]حالا ما اینطوری بخوایم حرف بزنیم تا آخر عمرمون باید پای همین رساله بشینیم.

وقتمون هم گذشت.

کجا بودیم که بحث اومد به اینجا؟

قشنگ نیم ساعت صحبت کردیم.

تو جمله اول سؤال، یه سؤال ایجاد کردیم که این سؤال مقصد عالم کجاست؟

عل-- حضرت سید جواب داده.

[خنده] خب وقت ما رو می‌گیری حاجی اذیت می‌کنی ما رو.

آقا سید جواب داده بعد شما ما رو می‌شینی سر کار.

یه سؤالی پرسیدیم ببینیم چند مرده حلاجیم.

آخر هم سرمون رو خورد به دیوار برگشتیم دیدیم نه نمی‌تونیم.

ما خودمون هم درون خودمون رو بلد نیستیم.

نمی‌دونیم چی هستیم، چی هستیم، چه برسد که ایشون گفت الله گفتم نه هو.

هو الاول والآخر.

هو الاول.

عرض کردم به یه جا که این آیاتی که با هو شروع می‌شه غرر آیات قرآن برید سراغشون.

قل هو الله احد.

هو الاول والآخر والله على كل شيء شهيد.

اینا عجیبن این آیاتی که هو دارن.

لذا دیگه در اوج سیر و سلوک در فنای صفاتی از فنای افعال یا توحید افعالی و بعد توف-- توحید صفاتی، وحده، وحده، وحده و توحید ذاتی.

اون اوجش توحید ذاتی با همین ذکره.

لا هو إلا هو.

لا هو یعنی لا هو إلا هو.

[خنده] چقدر شیرینه.

لا هو إلا هو.

لا هو إلا هو.

این اجمال کدوم ذکره؟

یا من هو.

یا من هو یا من هو یا، یا هو.

ببخشید یا هو، یا من الله و إلا هو.

این ذکره اصلش اینه.

یا هو.

ای او.

یا من الله و إلا هو.

ای کسی که نیست او جز او.

چی بگیم ما؟

یا هو إلا هو.

جز او.

چی بگیم؟

مثل الان که مثال زدیم.

الانم یه پله بحث معرفت نفس رفتیم که میگه کسی که نفس خودش رو شناخت خدا رو شناخته.

از این وجهش که الان ما خودمون رو آنالیز کردیم، این بحثی که کردیم آخر فهمیدیم که آقا اون کمون ذات اون حق حق خودمون چی‌م بالاخره؟

می‌گیم نمی‌دونم اون، اون، اونی که اونه در رابطه با خودمون یا اینی که هست دیگه آقا ولم کن اذیتم نکن.

اینی که هستم.

هستم، وجود دارم.

تموم شد.

خدا هم اینطوریه.

تو چجوری میخوای آقا، او.

هو.

تموم شد.

هو.

لا هو إلا هو.

پس مقصد نهایی ظاهراً اونه.

حالا ببینیم سید اینو چجوری ترسیم کرده.

چجوری این مقصد رو برای ما نقشه راه رو نشون داده.

خیلی کلمه شیرینی رو ایشون به کار برده.

خیلی کلمات دیگه‌ای رو می‌تونست بیاره‌ها.

می‌تونست بیاره و درست هم باشه.

مثل الان که ما گفتیم هو.

جمله خود سیدو بگم و تمام.

آ-- مقصد عالم.

بذار از اول خط شروع کنیم.

اما معرفت مقصد که اشاره به آن شده به قوله ایش زهرت ينابيع الحكمة من قلبه.

می‌گوییم که مقصد عالم حیات ابدیه است.

[ناله بچه] حیات ابدیه.

ابد.

علامه می‌گه- که چقدر علامه طباطبایی اینو شاگرداش میگن می‌گفته ما ابد در-- استاد علامه حسن زاده هم اینو به یادگار از علامه طباطبایی داره.

ما ابد در پیش داریم.

واقعاً اگر اینطوری فکر کنیم، واقعاً اینو قبول کنیم که ابدی هستیم، اینطوری زندگی می‌کنیم.

ابدی.

الله اکبر.

اصلاً تمامی نداره.

که بلسانی آن را بلسانی به یک معنای دیگه، آن را بقاء به معبود خوانند.

بقاء به معبود.

حالا بقا کی رخ میده؟

بقا بعد از فنائه.

فنا چی بود؟

همون، همون توحید ذاتی بود.

فنا.

فنا توحید ذاتی بود.

لا هو إلا هو بود.

میگه اگر کسی به فنا یعنی لا هو إلا هو رسید یعنی چی؟

چون اینا رو گفتیم دیگه شما نباید در جا بزنی.

بذار یه تجلی رخ بده.

یعنی اینکه تو وجود خودتو فانی در وجود حضرت حق ببینی.

فقط حق ببینی.

من کی‌ام؟

اصلاً چیز-- هیچ چیزی وجود نداره جز حق.

همه شعون حقن، ظهور حقن، آیت حقن، مجالی حقن، سایه حقن، اطوار وجودی حقن.

این اگه این نه که صرفاً علم فکری و اصطلاح حفظ کنی، نه.

اینو بچشی بفهمی.

این تازه می‌شه مرتبه فنا که به بقا رسیدی.

[grunting] بعد تازه در وقتی که به بقا رسیدی میگه بقاء به معبود همون مقصد چیه؟

نهایی ماست که بهش میگن حیات ابدی.

[صدای بچه] آخ، آخ، آخ.

نفسم بالا اومد تا به اینجا برسیم.

[صدای بچه] به قول علامه جان به لب رسید تا جام به لب رسید.

شادی روح علامه و همه اونایی که این هوای رو ما رسوندن صلوات ختم کنیم.

اللهم صل-